صفحه 1 از 15 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 142

موضوع: باد موسمی | مالی کای

  1. #1
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    باد موسمی | مالی کای

    مشخصات کتاب:
    نام:باد موسمی
    نویسنده:مالی کای
    تعداد صفحات: 667 صفحه

    منبع : نودوهشتیا





    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. #2
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل اول ( صفحه ۹-۱۲ )

    مشخص نیست که چند کلمه ای که پیرزن کفبین منطقه زیر لب گفته بود چقدر در زندگی (( هیرو آتناهولیس)) تنها فرزند (( بازکلی هولیس)) از بستون ماسوجوست تأثیر گذاشت و اینکه شخصیت و نظریات او تا چه میزان مربوط به آن می شد. معلوم نیست.
    مطمئنا" وراثت هم در شکل گیری شخصیت او بی تأثیر نبود. چرا که مادرش ((هاریت کراین هولیس)) از طرفداران و حامیان جدی موسسات خیریه و کار های عام المنفعه بود.
    زمانی که بارکلی کاملا" غیر منتظره در دام چهره اصیل و چشمان آبی هاریت افتاد دقیقا" از این خصوصیات او آگاه بود. گرچه در آن زمان آن را نشانه ای از طبیعت زنانه و شفقت و دلسوزی جنس لطیف دانسته و دلیلی بر اثبات این مدعا که زیبایی هارلت فقط ظاهری نیست نیافته بود.
    آنچه از آن آگاهی نداشت انتظار همسرش از او بود که در اشتیاقش در کارهای خیر با او شریک باشد. هنوز ماه عسلشان تمام نشده بود که بازکلی دید که عروسش نه تنها از اضافه شدن نامش به لیستهای متعدد اعانه راضی نیست ، بلکه آن را وظیفه خود می داند که عملا" در موسسات مختلف خیریه خدمت کرده و در اعتراض به بی عدالتی برای خواستن اصلاحات ، رساله ها نوشته و پخش کند و شدیدا" بر علیه مفائدی چون شراب به کار کشیدن بچه ها ، فحشا و بردگی ، مبارزه نماید.
    بارکلی مردی راحت طلب و صلحجو بود ، و علاقه مند به اسب ، شطرنج ، آثار باستانی ، و هرگز نمی خواست دنیا را اصلاح کرده و مشکلات همسایگانش را حل و فصل نماید می پنداشت که هاریت زیادی سخت می گیرد. طبیعتا" هر فرد فکوری قبول داشت که دنیا پر از خشونت و ظلم و بی عدالتی است و همیشه هم خواهد بود، اما برای هاریت بسیار غیر ضروری و غیر زنانه بود که آنقدر مسئله را جدی گرفته و شخصا" در حل و فصل چنین موضوعاتی بکوشد. در واقع بارکلی از شنیدن خبر حاملگی همسرش بسیار شاد شد چرا که گمان کرد علاوه بر تولید وارثی که هکتار های پهناور ((هولیس هیل )) را به ارث می برد دیگر انرژِی هاریت صرف تزیین اتاق نوزاد و کار هایی به مراتب آرامتر و خانوادگی تر می شود.
    بارکلی با خود می گفت که یک خانواده بزرگ وسالم دقیقا" همان چیزی است که هاریت به آن نیاز دارد . پسر های خوشتیپ و باهوش که مثل خودش به اثاطیر یونان و پرورش رمه علاقه مند باشد و دخترانی زیبا و سرزنده که مادرشان را در خانه مشغول کنند اما امور به هیچ وجه بدین شکل پیش نرفت. چند سطری از یک روزنامه مچاله شده و احساسات سریعا" به جوش آمده همسرش نه تنها به این رویا بلکه به زندگی خود هاریت هم پایان داد.
    دست سرنوشت به شکل بسته ای شامل یک شال بافتنی و یک جقجقه تقرهای زیبا از طرف یکی از دوستان هم مدرسه ای هاریت که با مزرعه داری اهل ((جورحینا)) ازدواج کرده بود. ظاهر شد و روزنامه ای که جقجقه در آن بسته بندی شده بود حاوی مطلبی بود که متأسفانه نگاه مادر چشم به راه نوزاد بدان افتاد.
    (( زنی سیاه و چهار فرزند ، زن بیست و یه ساله و خوش اخلاق ، آشپز و رختشویی ماهر، بچه ها از یک سال نیمه تا شش ساله، به طور جداگانه یا با هم ، مطابق میل خریدار، فروخته می شوند....))
    این آگهی تنها نمونه ای از تعداد بی شماری اعلامه های مشابه بود. اما برای هاریت که مخالف برده داری و نیز در انتظار نوزادشان بود، سنگدلی جمله آخر چون سیلی بر صورتش بود،((....به طور جداگانه یا باهم ، مطابق میل خریدار فروخته می شوند ....))
    ناگهان رنگش پرید و با صدایی گرفته ، گریه کنان گفت:(ولی مطمئنا" بچه هایش را که از او جدا نمی کنند؟بچه های خودش را؟حق ندارند چنین کاری کنند شرم آور است.! وحشتناک است! باید متوقف شود...! اوه خدای من ، چرا کسی متوقفش نمی کند؟)
    ورق مچاله شده روزنامه را رها نمود گویی حشره نفرت انگیز بود، و شروع به بدگویی در مورد تمامی سازمانهای طرفدار بردهداری کرد و عاقبت با عصبانیت شال و جقجقه و روزنامه را قاپید و با خشونت در آتش بخاری انداخت و در اثر سوختن کاغذ شعله ای به آستین گشاد لباس هاریت افتاد پارچه نازک ناگهان آتش گرفت و علی رغم اینکه بارکلی بسرعت به سمت او پرید و با دست آتش را خاموش نمود ولی سوختگی درد و شوک این واقعه ، یک روز و نیم بعد موجب زایمان زودرس دخترشان و مرگ خود هاریت شد.
    بارکلی هرگز مجددا" ازدواج نکرد . هنگام ازدواج با هاریت سی ویه سال داشت و تجربه اندکش از زندگی زناشویی متقاعدش نمود که از ازدواج مجدد پرهیز نماید .
    او با رد پیشنهاد سخاوتمندانه خواهرش لوسی در مورد اینکه بچه بی مادری را در میان خانواده پر جمعیت و سالم خودش بزرگ کند . خانواده اش را شوکه کرد گرچه دلیل اصلی رد پیشنهاد جولی به دلیل احساسات پدرانه اش نسبت به نوزاد جیغ جیغوی قنداقی خوابیده در گهواره نبود بلکه به این خاطر بود که لوسی هم معتاد به انجام امور خیریه بوده و در زمینه میسسیونر های مذهبی کار می کرد.
    بارکلی به هیچ عنوان قصد نداشت بگذارد که دخترش از مادرش پیروی کند و خانمی فعال و پر سروصدای امور خیریه شود.از نقته نظر او جای یک زن در خانه بود نه پشت سکوهای خطابه و اگر چند سال بعد ناچار به عیادت دوستی بیمار در همان بعدازظهری که پرستار دخترش خانم (( بینموری)) به خواهرش لوسی قول داده بود در آخرین حراج خیریه اش کمک کند نمی شد احتمالا" هیروانا الزاما" به همان سرنوشتی که پدرش مایل بود دچار می شد گر چه چندان هم نمی شد مطنئن بود چون بالاخره دختر هاریت کراین بود اما غیبت موقتی آقای هولیس راه را برای ملاقات محترمانه (( بیدی جیسون)) از هولیس هیل هموار کرد. کاری که هرگز با حضور ارباب خانه امکان نداشت.
    گفته می شود که بیده جیسون همچنین همچنین دختر هفتمیش پسر افرایدی کلوبی ، فالگیر از تابرون ایرلند بود که به جرم جادوگری سوزانده شده بود، شاید حقیقت داشت زیرا افراد زیادی در بوستون آن را باور داشتند و نیز قبول داشتند که خانم جنسون پیر حس ششم قوی داشته و آینده را پیشگویی می کند. و یکی از این افراد خانم کب اشتر هوایس هیل بود.
    خانم کب برای پیشگو پیغام فرستاده بود که وضعیت برای دیدار او مساعد است او مشغول گرفتن فالش در مقابل دادن یک پاکت ته شمع و دو اونس چای چینی بود که دختر شش ساله اربابش به درون آشپزخانه خزید.
    قاعدتا هیرو باید در اتاقش می بود ولی پرستارش تا یک ساعت دیگر هم نمی آمد . پاپایش هم بیرون بود و از گل دوزی مسخره ای که خانم پیوری داده بود که مشغولش نماید هم حوصله اش سر رفته بود وچون عادت داشت هر کاری دلش خواست انجام دهد گلدوزی را کنار گذاشت و برای گرفتن شیرینی وآبنبات به طبقه ی پایین آمده بود .
    هنوز چراغ ها را روشن نکرده بودند و سرسرا تاریک بود ولی هیرو می توانست صداهایی از آشپز خانه بشنود نوری از دره نیمه باز به راه روی سنگ فرش شده می تابید پس به آرامی وبا نوک پا به آن سمت رفت و بدن کوچکش را از لایه در نیمه باز گذراند ودر سایه ی قفصه ی بزرگ ایستاد و از دیدن عجوزه ی پیر و غریبه ای که با کلاهی بلند و قدیمی آن جا نشسته بود خشکش زد پیرزن داشت به خانم کب زیر لب از ملا قات های غیره منتظره ی مردانی سپه جرده و سفر هایی به خارج از کشور واز زن زیبایی که نشانه ی خوبی نبود خبر می داد .
    خانم کب که نفسش از هیجان در نمی آمد گفت : حتما آلیس تیلزی است اگر دستم به این دختره ی پر رو برسه .... خوب می گفتی .
    ولی بیدی جیسون دست گوشت آلودش را کناری زد و گفت :
    دیگر چیزی نیست واسه چایی و ته شمعا متشکرم.
    گر چه لابد بایستی از اربابت تشکر کنم چون می دونم پول هیچکدومشونو ندادی.
    هیرو هیچ صدایی در نیاورده وخانم کب هم که با علاقه مجذوب حرف های پیرزن شده بود او را ندید ولی شاید بیدی جیسون واقعا نوه ی یک جادو گر بود چون علی رغم این که پشتش به در بود ناگهان بر گشت وبه هیرو گفت:
    چی می خوای بچه ؟
    بیا این جا بزار بیدی پیره یه نگاهیت کنه وای وای چه دختر بزرگی چه خشکلی کم یابی هم داری.
    بعد پیرزن فتوت قه قه ای سر داد وبا انگشتان چرو کیده و کج شده اش اشاره کرد که هیرو از تاریکی درآید دختر بچه ی کوچک در لباس مخمل قرمز وزیر شلواری چروکیده و پیش بند با گیسو وانی بلوطی رنگ سر کش که به طور نا مرتبی از روسری روبنده اش بیرون زده بود مقابلش ایستاد
    هیرو با علاقه پرسید:
    تو کی هستی؟راجع به چی حرف میزنی؟....


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  3. #3
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    باد موسمی 13-14
    خانم کب با اوقات تلخی گفت: « چیزی نیست که به شما مربوط باشه خانم، فوری برگردید به اتاقتون، شما اصلا حق ندارید یواشکی بیایید پایین. برید وگرنه الان پرستارتون هم به دنبالتون می آید پایین.»
    ـ خانم پیوری یک بسته برده خونه عمه لوسی. اتاقم هم نبرده، شما چه کار می کنید؟
    ـ داشتم کف دستش را می خواندم.
    ـ کف دستش را؟
    ـ بله، دستش را بچه. بدون که واسه کسایی که نتونن سپس همه اش اونجاست؛ که چی می شی و چی سرت میاد. بله بله، همه اش اونجاست. سرنوشت هرکس خیلی روشن اونجا نوشته شده.
    هیرو به کف دست کوچکش خیره شد ولی چیزی جز خطوط دست و یک لکه جوهر که سعی کرده بود آن را با آب دهانش پاک کند، ندید. پس پرسید: « سرنوشت چیه؟»
    ـ هرچی که وقتی بزرگ شی سرت میاد. خوش شانسی ها و بدشانسی هات.
    هیرو با اوقات تلخی اعتراض کنان گفت: « ولی خانم کب که دیگه بزرگ شده. اون پیره پس چطور می تونه سرنوشت داشته باشه؟»
    خانم کب به تندی گفت: « بسه دیگه. همین الان از آشپزخونه ی من میری بیرون، زود.»
    اما هیرو از خانم کب نمی ترسید. همینطور هم بیوه ی جیسون که از حرف هیرو آنقدر خندید که چشمانش در لابلای چروکیدگی های زردرنگ صورتش ناپدید شد: « خب بدون که همیشه چیزایی جلوتر از آدم هست که راجع بهشون هیچی نمی دونی فرقی نمی کند که چقدر پیر باشی. مثل اتفاقهای فردا، روزهای بعدتر یا هفته ی بعد، همیشه یک چیزی هست که نمی دونی.»
    هیرو با چشمانی به گردی یک سکه پرسید: « شما می دونید؟»
    چشمان سیاه و کوچک بیدی جیسون که علی رغم سنش هنوز بسیار روشن و باهوش بود از میان چین و چروکهای صورتش به چشمان خاکستری رنگ هیرو خیره شدند. بعد از چند لحظه در حالی که نگاهش را بر می گرفت با زمزمه ای خفه، گویی مشغول صحبت با خودش است نه با بچه، گفت: « نه همیشه... نه همیشه، بعضی وقتا آره، بعضی وقتا نه. اما وقتی نمی دونم، به اون احمقا چیزی نمی گم که می خوان بشنون و به همون اندازه هم راضی می شن، شاید هم بیشتر!»
    پیرزن قهقهه ی دیگری سر داد و با دست پنجه مانندش دو بسته ی کوچکی که خانم کب برایش روی میز گذاشته بود را برداشت و در جیب کهنه ی لباسش جا داد: « دیگه باید برم دنبال کارم. شب سرد و تاریکیه، به زودی بارون هم میاد. خداحافظ خانوم کب.»
    داشت با سختی از جایش بلند می شد که هیرو جلو رفت و با صدای گرفته گفت: « در مورد من هم می دونی؟ یعنی وقتی بزرگ می شم چی می شه؟ فکر می کنی بتونی چیز... چیز منو... اسمش چی بود؟»
    هیرو دستش را دراز کرد، همان طوری که دیده بود خانم کب دراز کرده بود، اما بیدی جیسون پیر سرش را تکان داد و به تلخی گفت: « مجانی؟ اگر بخوام سرنوشت همه رو مجانی بگم پس زندگی ام چطور بگذره؟ باید بدونی هرچی می خوای بدونی باید پولشو بدی.»
    هیرو نفس زنان گفت: « به بابا می گم. او پولش رو می ده، می دونم که می ده.»
    خانم کب مضطرب خالت کرد: « اصلا همچین کاری نمی کنی، به تو می گویم که اجازه نداری واسه چیزهای کوچکی مثل این پدرت رو اذیت کنی، حالا دختر خوبی باش و اینقدر اذیت نکن تا بهت یک تیکه نبات بدهم.»
    هیرو لجوجانه گفت: « من نبات نمی خوام، من می خوام سرنوشتمو بدونم.» ناگهان برایش مسئله ی مهمی شده بود.
    خانم کب با عصبانیت گفت: « سرنوشتت رو واسه چی می خوای؟ شنیدی که خانوم جیسون گفت همه اش دروغ است، نشنیدی؟ حالا دیگه دختر خوبی باش.»
    اما هیرو اصلا متوجه حرفهای او نبود چون داشت داخل جیب پیشبندش را می گشت تا یک گل سینه ی طلا را که از درون کلوچه ی کریسمس جایزه گرفته بود و طی ماه های گذشته نفیس ترین دارایی اش بود، درآورد. حتی اکنون هم با دیدنش کمی مردد شد. چه شیء قشنگی بود. اما کنجکاوی، این میراث نابودشدنی و مخرب حوا، خیلی قوی بود. پس آن را به سمت بیدی جیسون گرفت و با خشکی گفت: « من پول ندارم ولی اینو بهت می دم. می تونی بفروشیش، نمی تونی؟ این... طلاست.»
    بیدی جیسون با تحقیر نگاهی به گل سینه ی بی ارزش انداخت و بعد به صورت مشتاق و نگران بچه خیره شد. اما اگر می خواست بخندد، خودداری کرد. او پیرزنی طماع، موذی و دروغگو بود و تصور اینکه روزی جوان بوده بسیار مشکل. اما اکنون خاطرات به حاک سپرده ای از کودکی فراموش شده اش برایش زنده شد و برای لحظه ای به گل سینه ی


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. #4
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحه 15 و 16



    بی ارزش از دریچه چشم هیرو نگاه کرد.شیئی زیبا و براق و با ارزش فوق العاده.مثل طلا زیر نور کم اتاق،گل سینه مزد به خوبی به نظر می آمد به نسبت ارزشش بیشتر از بسته های کوچک چای،ته شمع،شکر با سکه های معدودی بود که در عوض زمزمه های کلیشه ای و تکراری که برای جلب توجه زنان ساده لوح که هرگز از شنیدنشان خسته نمی شدند می گفت، دریافت می کرد. بیدی جیسون خودش تعجب کرد که گفت:« بله حالا می شه دستت را بده فرزند نه، نه دست چپ، اون گذشته رو نشونت می ده نه آینده رو.دست دیگر مهم است»

    دست کوچک صورتی رنگ را در میان دستهای پر و پنجه مانندش گرفت و با دقت به آن نگاه کرد.سکوتی طولانی حکمفرما شد.آنقدر طولانی که حوصله ی هیرو سر رفت و فکر کرد شاید اصلاً چیزی برای گفتن وجود ندارد و شاید او،برعکس خانم کب اصلاً سرنوشتی ندارد .خانم کب بسیار عصبی،با هیجان انگشتانش را می شکست و صدای تنفس سنگین و عصبانیش با صدای آواز کتری روی اجاق و تیک تاک ساعت آشپزخانه مخلوط شده بود بزودی خانم بینموری از منزل عمه لوسی برمی گشت و به هیرو دستور داده می شد که به اتاقش برگردد.

    ولی بالاخره بیدی جیسون لب به سخن گشود اما صدایش کاملاً با وقتی که داشت به خانم کب از آن زن زیبایی که نشانه ی خوبی نبود ، خبر می داد،فرق داشت.این بار صدایش گرفته بود و با زمزمه ای که به سختی شنیده می شد گفت:«خورشید در دستت است و باد و آب شور و باران... باران گرم و جزیره ای پر از مردان سیاه»

    صورت پرچروکش به کف دست هیرو نزدیکتر شد و زمزمه ی صدایش حتی آرامتر

    «نیمی از دنیا را پشت سر می گذاری تا کاری را که باید انجام دهی و به کسانی که منتظر کمکت هستند کمک کنی..در کمک به مرگ عده ای دست داری و به زنده ماندن عده ی بیشتری. برای مرگ گروه اول سخنانی درشت و سخت می شنوی و در مورد بقای گروه دوم تشکری برایت نیست.دستت بر روز طلا است.طلایی غیر قابل شمارش،اما از آن نفعی برای تو نیست.در تمام زندگی ات آنچه را که باید انجام می دهی،همیشه تختت را خودت مرتب کرده... و خودت بر روی آن می خوابی..»

    زمزمه ی ترسناک خاموش شد و پیرزن دست هیرو را رها کرده،بر صندلی تکیه داد.سرش را به تندی تکان می داد،گویا میخواست از چیزی خلاص شود.به نظر گیج می آمد.

    گل سینه بر روی زمین افتاده بود هیرو خم شد و آن را برداشت و به سمت بیدی گرفت.ولی او غرغرکنان گفت:«نگهش دار بچه به درد من نمی خوره... باد و آب شور و درختان جارویی شکل و مردان قهوه ای و سیاهی که می میرند، می میرند در زیر آفتاب و باران...»

    تلوتلوخوران به سمت در رفت و شال سیاه و کهنه اش را بر دوش پیچید و در حالیکه چیزی در مورد سگها و مردان مرده زمزمه میکرد از در آشپزخانه بیرون رفت.خانوم کب با صدای بلند و عصبانی گفت:«دیدی حالا...نگفتم تمامش دروغه؟مردان سیاه و درختان جارویی شکل .واقعاً که! کله ات را با چنین مزخزفاتی پر می کنی.پاپایت چه میگه اگه..»

    با سرعت به سمت قفسه ای رفت و ظرف بزرگ سفید و آبی رنگ محتوی نبات را بدست گرفت و بزرگترین تکه نباتی را که می توانست بیابد برداشت و به هیرو داد:«مال تو،بمکش و دهن کوچولویت را ببند.اون یه زن پیر و بد جنسه و دیگه هم اجازه نمی دم پاشو تو آشپزخونه ی من بزاره.فقط اومده بود گدایی منم دلم نیومد بدون اینکه بهش کمی خاک چایی بدم و بگذارم کنار اجاق خودشو گرم کنه ،بره.اما پاپایت مطمئناً خوشش نخواهد آمد.مبادا بهش بگی و منو تو دردسر بیندازی،خب همه چیز رو فراموش کن.آفرین دختر خوب»

    ولی هیرو هرگز فراموش نکرد... آفتاب و باد و آب شور و جزیره ای پر از مردان سیاه...

    روز بعد از پدرش پرسید:«آیا درختهایی مثل جارو وجود داره؟»

    بازکلی با حوصله به تنها فرزندش که بسیار لوسش هم می کرد لبخند زد و گفت:«مثل جارو؟منظورت درخت نخل است؟چه کسی در مورد درخت نخل با تو صحبت کرده؟»

    ــ هیچکس،همینطوری پرسیدم.کجا میشه پیدایشان کرد؟

    ــ در تمام مناطقی که هوایش خیلی گرم باشه،چون آفتاب را خیلی دوست دارند.جاهایی مثل فلوریدا ، لوئیزیانا و جزایر هند غربی ،هند و آفریقا.

    ــ در بوستون نیست؟
    ــ نه،در بوستون نیست ،بگذار نشانت بدم


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  5. #5
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض


    17- 19

    بارکلی کتاب زندگینامۀ "لیگورگوس" اثر "پلوتازک" را روی میز قرار داد و با کرۀ بزرگ جغرافیایی که آنجا بود قطبها و اقیانوسها و کشورهای سرد و گرم را نشانش داد "اینجا آفریقا است، جایی که سیاهان از قبایل مختلف آن به اینجا می آیند، از قبایل "زولو" و "هوهنتوتس" که مردانش بیش از هفت پا بلندی دارند یا از قبیلۀ "پیگمی" که قدشان فقط تا زانوی تو ست"
    _ سیاه؟ مثل "واشنگتن چاد" و "ساری بوکر"؟
    _ درسته.
    _ ولی آنها از "می سی سی پی" می آیند ماری بهم گفته، خانم کب می گه آنها سیاههای فراری هستند که یکروزی دوباره می گیرندشون و پیش ارباباشون برشون می گردونند که حقشون را بگذارند کف دستشون، یعنی چی حقشونو بگذارند کف دستشون پاپا؟
    بارکلی با عصبانیت شروع کرد "خانم کب فقط یک پیرزن ..." ولی بعد حرفش را به سرفه ای تبدیل نمود: "خب، شاید هم از می سی سی پی آمده باشند ولی پدرها و پدربزرگهایشان از آفریقا آمده اند."
    _ چرا؟ مگر آنجا را دوست نداشتند؟
    _ چرا، فکر می کنم که دوست داشتند، ولی برای کار در مزارع به برده احتیاج است پس بعضی ها این مخلوقات بیچاره را می گیرند و با کشتی به اینجا می فرستند تا به قیمت خوبی بفروشند، و بعد بچه های آنها و بچه های بچه های آنها برده به دنیا آمده و کشوری از خودشان ندارند.
    _ چرا بر نمی گردند؟
    _ چون پول و کشتی و خیلی چیزهای دیگر لازم است که ندارند. بعلاوه نمی دانند کجا بروند، می دانی هیرو، آفریقا خیلی بزرگ است.
    _ چقدر بزرگ؟
    _ خب بزرگتر از آمریکا و وحشی تر. در آنجا شیر و زرافه و فیل و میمون و عاج هست و مردانی که سرهایشان در زیر شانه هایشان قرار دارد.
    _ "مثل این ..." هیرو سرش را در میان شانه هایش فرو برد و چانه اش را پیشبند آهار زده اش چسباند.
    _ شاید هنوز هیچ کس مطلب زیادی در مورد آفریقای مرکزی نمی داند. اما کم کم مناطق ناشناخته کشف می شوند و یکی از همین روزها مرد سفیدی از کوههای ماه بالا رفته و گنجهای سلیمان شاه را پیدا می کند.
    _ آفریقا جزیزه است پاپا؟
    _ نه قاره است، بارکلی با مدادی بر روی کرده جغرافیایی اشاره کرد و گفت: "ببین، این لکه های کوچک دور و بر جزیره هستند، این که بزرگتر است، "ماداگاسکار" است و اینها "جزایر کومورو" و این هم "زنگبار" است، جایی که درختان میخک و سایر ادویه هایی که خانم کب در کیک کریسمست می ریزد در آنجا می روید"
    هیرو طوری به لکه های کوچک خیره شده بود که گویی به دنبال آن ادویه ها می گردد. بعد انگشت کوچکش را روی آن گذاشت و محکم گفت: "پس همین را انتخاب می کنم، چون اسم قشنگی داره و منهم می خواهم جزیره ام اسم قشنگی داشته باشه."
    _ زنگبار؟ بله اسم قشنگی است، موزون است، اما منظورت از جزیرۀ خودت چیست؟
    _ وقتی بزرگ شدم قرار است به آنجا بروم.
    _ راستی دخترم؟ برای چه؟
    _ که ... که یک کاری کنم.
    _ می خواهی در آنجا جیبهایت را پر از میخک کنی؟ ها هیرو؟
    هیرو با دقت سؤال را مورد بررسی قرار داد و گفت: "نه، فکر می کنم یک کار خوب و مفید انجام دهم که خیلی هم زیرکانه باشد."
    _ راستی؟ خیلی مطمئن به نظر می رسی دخترم. بکذار امیدوار باشیم که مثل ..." و به تندی ساکت شد.
    آیا واقعا می خواست بگوید "مثل مادرت نشوی؟" اگر هم چنین بود، فورا حرفش را عوض کرد، چون پس از مکثی کوتاه در عوض گفت "عمه لوسیت نشوی، نمی خواهم وقتی بزرگ شدی یک آدم همیشه گرفتار و کله خشک یا یک آدم نادان از خود راضی شوی فکر نمی کنم بتوانم تحمل کنم."
    _ آدم نادان از خودراضی یعنی چه پاپا؟
    بارکلی با خشم گفت: "مثل تو، هر وقت اینطوری حرف می زنی، همه اش تقصیر آن پتهوری خشک سبک مغز جدی است، حتما برایت کتابهایی در مورد اصلاحات می خواند و مغزت را پر از حرفهای دهان پر کنی در مورد اینکه کار خیر تنها کاری است که باید انجام داد، نموده است، باید این را از طرز لباس پوشیدنش و اینکه عمه لوسیت تصدیقش می کند حدس می زدم، اجازه نمی دهم تو را به یک فضل فروش از خود راضی کوچولوی نیکو کار تبدیل کنند! برایت یک پرستار دیگر می گیرم. یک پرستار قشنگ و شوخ که از تو، بهتر از خانم پنوری مراقبت کند، باید هر چه زودتر این کار را انجام دهم"
    البته چنین کاری انجام نشد، چون دردسر زیادی داشت، و بارکلی هولیس که مرد راحت طلبی بود ترجیح می داد از هر کاری که مانعی بر سر راه مطالعه، سوار کاری و روند آرام زندگی اش ایجاد کند، اجتناب نماید. پس خانم پنوری، مربی هیرو باقی ماند و او همانطور لوس، فکور و به طور غیر قابل انکاری، راضی از دانایی اش بزرگ شد، و همچنان اطمینان داشت که روزی به زنگبار خواهد رفت، که البته اگر به خاطر مخالفت شدید پدرش نسبت به هر نوع مسافرتی که موجب می شد حتی یک شب را خارج از هولس هیل بگذرانند نبود (چون بارکلی با اوقات تلخی سفر را به ولگردی طویل المدت تعبیر می کرد) شاید در اوایل سالهای نوجوانی، مسافرت به زنگبار را کاملا فراموش می کرد.
    طی سالها که هیرو بزرگتر می شد تمام قدرتش را صرف ترغیب پدرش به انجام مسافرتی به دوری "واشنگتن" برای ملاقات دختر عمویش که همسر سناتور معروفی بود، نمود و بالاخره موفق شد در مدتی که آنجا بودند، دعوتی از سایر اقوامشان در "کارولینای جنوبی" برای سفر به آنجا دریافت نمودند. ولی بارکلی هم که در مواردی می توانست به


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  6. #6
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحه 20 تا 23

    سرسختی دخترش باشد حاضر نشد حتی یک قدم بیشتر بردارد و در نهایت هیرو بدون او رفت.
    بارکلی موقع خداحافظی درحالی که تسلیم تقدیر شده بود آهی کشید و گفتفکر میکنم این حالت را از خانواده مادریت ارث برده ای.تمام کرایها متخصص رفت و آمد به محلهای مختلف هستند.خیلی شبیه مادرت شده ای.شاید اگر او هم زنده میماند مثل تو آدم ولگردی میشد.البته به بلندی تو نبود...میدانی هیرو تو باید پسر میشدی...مطمئن هستم که طبیعت نظرش را درمورد تو در آخرین لحظه عوض کرده است
    بارکلی دوباره آهی کشید و هیرو برای اولین بار فکر کرد که شاید پدرش ترجیح میداده او پسر شود و شاید به همین دلیل که هنگام نامگذاری بجای اینکه به یاد مادرش نامش را هاریت بگذارد«هیرو»نامیده شد.مطمئنا هرگز برای زنانه بار آوردنش تلاش زیادی نکرده بود .پافشاری کرایها و خواهرش لوسی باعث شد که به هیرو اجازه آموختن تیراندازی و سوارکاری دهد.بخواند قبل از اینکه بنویسد و بنویسد قبل از اینکه بدوزد.تحصیلاتش گرچه برعهده خانم پیوری بود ولی پدرش هرگز سعی در تغییر نظارتی که از مربی یا عمه لوسیش میگرفت نکرده بود و یا مانع خواندن داستانهای تحریف شده ای که از کتابخانه های عمومی میگرفت نمیشد.
    هیرو در سن تأثیر پذیر چهارده سالگی داستان معروف خانم«هاریت بیچراستو»که در سال 1852 چاپ شده بود را خواند و متقاعد شد که دنیا پر از بی عدالتی و خشونت و پلیدی است و اینکه باید فورا کاری در موردش صورت بگیرد کلبه عمو تام موفق شد در ذهنش احساسات ضد برده داری را بوجود آورد و خانم پیوری هم در ادامه روند کار شاگرد جوانش را به سخنرانی هایی درمورد شیطانی بودن تجارت برده که توسط کشیش بخش انجام میشد و اقتباسی از سخنان«لرد بالمرستون»بود میبرد.
    «اگر تمام گناهانی را که بشر از ابتدای خلقت تا کنون مرتکب شده روی هم جمع کنیم اگر بیشتر نباشد مطمئنا از میزان گناهی که تجار شیطانی برده و برده داران مرتکب آن هستند کمتر نخواهد بود
    اما سفرش به کارولیسای جنوبی نظر هیرو را نسبت به برده داری متعادل کرد چرا که برده های خانواده«لانگلی»نه تنها سالم و خوشحال و تحت مراقبت بودند بلکه گیورد لانگلی و مباشرش هم هیچ شباهتی به«سیمون لگری»نداشتند.دخترعمویش«کلاریسا هولیس لانگلی»که در «ماسا چوست»به دنیا آمده و بزرگ شده و در اصل مخالف برده داری بود اعتراف نمود که راهی جز این نمیبیند.او برای هیرو توضیح داد:
    ـمثل این است که در تله ای گیر کرده باشیم.کل اقتصاد جنوب بر برده داری بنا شده است و اگر قرار باشد سیاهان ار آزاد کنیم نه تنها خودمان نابود شده ایم بلکه آنها را هم بدبخت کرده ایم.چرا که بدون برده داری جنوب یک روز هم دوام نمی اورد.همه ورشکست میشویم و در آن صورت چه کسی به سیاهان غذا میدهد؟یا لباس و کار؟مطمئنا ضد برده های شمالی با همه حرفهای قشنگشان هیچ کاری نمیکنند.من که هیچ راهی جز این نمیبینم گرچه گاهی اوقات مثل باری بر وجدانم سنگینی میکند.
    خانم لانگلی با فعالیت شدید در میسیوبری های خارج از کشور وجدانش را راحت میکرد و باور داشت که اگر برای آزادی برده های آمریکا کاری نمیشود کرد پس در عوض باید برای بهبود وضع نژادهای رنگارنگ آن سوی دریاها فعالیت نمود و به دخترعموی جوانش به وضوح درمورد زندگی وحشتناک زنان در آفریقا و آسیا شرح داد که نتیجه آن افزایش تأسف هیرو برای«خواهران بی تمدنش»بود که وضعیت زندگی شان در حرمها و اندرونی ها به بدی وضع هر برده ای بود.
    به نظر هیرو سرنوشت این زنان غمگین بسیار خشونت بار و غیرعدلانه بود.درحالیکه خودش از تمام مواهب آزادی در کشوری متمدن و مترقی بهرمند است.میلیونها بدبخت در مشرق زمین ناچارند در سختی زندگی کنند و بمیرند و به خاطر عدم آگاهی لقمه ای برای سفره باشند.گاهی او حتی صدای آن میلیونها فرد مجهول و زجرکشیده زنهای زندانی در حرمها و اندرونی ها و برده های محبوس در انبارهای باریک کشتی ها و فقیران بیمار را میشنید که از او طلب یاری میکنند.
    پس هیرو تصمیم گرفت پرستاری یاد بگیرد و علی رقم مخالفتهای شدید پدر و خانواده اش هفته ای یه روز به یک بیمارستان خیریه محلی میرفت که مسئولانش بسیار هم از خدمات داوطلبانه که خرجی هم برایشان نداشت خوشحاال بودند.دکتر مسئول بیمارستان به پدر ناراضی اش اطلاع داد که دخترش نه تنها یک پرستار به دنیا آمده بلکه برای همجنسانش مایه افتخار نیز هست.او گفتآقای هولیس عده ای از بیماران ما افراد بسیار خشنی هستند اما باید ببینید که چطور وقتی دخترتان وارد میشود چشمانشان برق میزند.همان حضور دخترتان آرامش دهنده است و با اعتماد به نفسی که به آنها میدهد حتما خوب خواهند شد.همین نیمی از مبارزه است.همه آنها حتی بدترینشان او را میپرستند
    اما بارکلی با چنین تعریفهایی تسکین نمیافت و ملاقاتهای هیرو از بیمارستان را با مخلوطی از ناباوری و تنفر مینگریست.او با تلخی میگفتاگر میدانستم با چه افکاری در سرت برمیگردی دستم را میشکستم و نمیگذاشتم که با لانگلی ها برای ولگردی به کارولینا بروی
    او نمیدانست که توقف کوتاهشان در واشنگتن اثر عمیقتری در آینده دخترش داشته تا توضیحات کلاریسا لانگلی.چرا که عموزاده هایشان در واشنگتن ولخرجانه از مهمانهایشان پذیرایی میکردند و از آنجا که دوستانشان را تعداد بی شماری از سیاستمداران تشکیل میدادند هیرو فرصت پیدا کرد که در مورد موضوعات مورد علاقه اش یعنی برده داری و مرکز اصلی آن با تعداد زیادی سناتورها و نمایندگان دستپاچه شده آنجا به بحث پردازد و وقتی چند ماه بعد خبر انتصاب عمویش«ناتانیل»به سمت کنسول آمریکا در زنگبار را شنیدند.بارکلی آن را اتفاق عجیبی دانست و هیرو آن را نشانه ای از سرنوشت که ابتدا هیچ کدام درست نبود چرا که در واقع مکالمه یک ساعته هیرو در یک مهمانی عصرانه در منزل دخترعمویش باعث شد که اسم هولیس به عنوان ارتباطی محکم با زنگبار در مغز یکی از مهمانان با نفوذ ثبت شود و در یک موقعیت مناسب با یادآوری این نام ناتانیل هولیس برای انتصاب آن شغل پیشنهاد گردد.
    عمو ناتانیل چندان از این انتصاب راضی نبود ولی چون مرد وظیفه شناسی بود مخالفت نکرد و هیرو کاملا ناآگاه از مسئولیتش در این امر بین خوشحالی و حسادت گیر کرده بود.نمیشد باور کرد رنگبار جزیره خودش زن عمو«ابی»و دختر عمو«کریسی»هم خواهند رفت و همینطور هم «کلی»...اگر فقط...اگرفقط...اما امکان اینکه او هم با آنها برود وجود نداشت چون ارتباط بین دو خانواده بتازگی به وخامت گراییده بود زیار بارکلی ناگهان از نایسری برادرش بدش آمده بود.
    سالها پیش در مراسم نامگذاری دخترش بارکلی بسختی نظرش را در مورد نام نوزاد بی مادر پیش برده بود.او در اعتراض دسته جمعی خانواده شوکه شده اش گفته بیود فقط صبر کنید روزی تمام مردان برای خاطر رسیدن به او تنگه«هلسپوتت»را شنا میکنند.او بسیار زیبا خواهد شد«دختر من»خواهید دید
    در مورد آخرین پیشگویی اش درست گفته بود چون هیرو بسیار زیبا شده بود اما زیبایی بدون ذره ای طنازی یا عشوه گری های زنانه.به طوری که «هارتلی کراین»پسر دایی اش در موردش گفته بودخوشگلترین دختر بوستون و یک موی دماغ واقعی»در بیستمسن سالگرد تولدش که طبق معیارهای آن زمان دیگر در خطر ترشیدگی قرار داشت هنوز اثری از کسی که به خشکی رسیده باشد نبود.مگر ناپسری خوش تیپ عمو ناتانیلش«کلیتون مایو»که میشد احتمالا او را شناگر هلسپوتت نامید.سرهای زیادی هیرو را نگاه کرده و تحسین نمینمودند ولی فقط از راه دور چرا که همه پس از آشنایی بیشتر سرخورده شده و فورا عقب نشینی میکردند.پسران جوان بوستون افسونگری ها و طنازی های شیرین زنانه دختری با قیافه معمولی را به یک الهه زیبایی یونانی که مستقیما در چشمانشان نگاه میکرد و شرم رو نبود و یاوه نمیگفت و به آنها حس یک لاس زن را میداد ترجیح میدادند.
    کلیتون مایو ثابت کرده بود که تنها استثنا است اما بارکلی در نظر دخترش در مورد کلی بسیار غیرقابل تحمل بود.
    هیرو کاملا میدانست که پدرش نگران کمبود خواستگارانش است ولی از توجهات مایوی جوان به دخترش هم بسیار ناراحت میشد و وقتی کلیتون مایو قبول کرد که در مقام نیمه رسمی منشی محرمانه کنسولگری همراه ناپدری اش به زنگبار برود بسیار احساس آرامش نمود.
    هیرو دیگر کلیتون را ندید ولی طی نامه ای که مستخدمی دلسوز بطور پنهانی برایش آورد کلی به او قول داده بود که«ماهیت واقعی درخواستم را با پایداریم ثابت میکنم و روزی ثروتمند شده و برخواهم گشت تا رسما از تو خواستگاری نمیام.نامه ای


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  7. #7
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    «به نام آفریننده هستی»
    از صفحه24 تا آخر27
    شادی بخش و کاملا غیرعاشقانه بود، اما از طرفی هیچ رابطه عاشقانه ای بین آنها وجود نداشت.
    کلی تنها یک بار او را بوسیده بود. آنهم روی گونه. چون هیرو با فهمیدن قصدش،ناگهان ترسیده و در آخرین لحظه سرش را عقب کشیده بود.پس از رفتنش به زنگبار. که آشفتگی ها و اضطرابات فرو نشست و هیرو توانست روی موضوع بهتر فکر نماید.به این نتیجه رسید که شاید به این شکل بهتربود،چرا که تا زمانی که پدرش دخالت نکرده بود. او نسبت به احساساتش در مورد کلی چندان اصمینانی نداشت.
    یک سال و اندی بعد یارکلی به طور ناگهانی در اثر حمله ی قبلی در گذشت و پس از ان دیگر هیچ چیز در بوستون نبود که هیرو را آنجا نگاه دارد و یا مانعی برای یافتن سرنوشتش باشد.هیچ چیز جز خانه ای بزرگ و خالی که تحملش برای هیرو سخت بود،چون حتی خانم پیشیوری هم مدتی بو که بازنشسته شده و در کلبه ای در پسیلوانیا زندگی می کرد .هیرو آتنا هولیس دیگر آزاد بود که هرکاری می خواهد انجام دهد و به هر کجا که بخواهد برود، و وقتی نامه ی زن عمویش رسید که او را به زنگبار دعوت کرده بود، با خوشحالی و بدون تأمل پذیرفت و حتی لحظه ای هم به یاد بیدی جیسون ببرکه در مورد آفتاب و آب شور و مردان سیاه گفته بود و یا اینکه هر چی می خوای باید پولشو بدی نیفتاد گرچه کلیتون هم یکی از مواردی بود که باید در موردش فکر می کرد.
    پسر دایی اش «جوشیا کراپن» به عنوان رئیس و یکی از شرکای خطوط کشتی رانی سریع السیر کراپن، که هیرو امید وار به کمکش بود شدیدا شوکه شده بود، حتی تصور اینکه دختر جوانی از خانواده ی او«البته هیرو نباید فراموش می کرد که مادر عزیزش یا کراپن بوده است» در خیال سفری دریایی به چنین محل دوری باشد، آنهم بدون مستخدمه یا همراهی برای مراقبتش غیر ممکن بود. اونه تنها حاضر به کمک نبود، بلکه از موقعیت استفاده کرد تا برایش یک سخنرانی کسل کننده، در مورد کسانی که می خواهند به دیگران کمک نمایند بهتر است ارشان را از خانه ی خودشان شروع کنن تا خانه ی همسایه ها ، ایراد کند. جوشیا به او گفت که در همین ماساچوست هم می تواند محدوده ی وسیعی برای ارضای امیال خیر خواهانه اش بیابد
    البته تنها او نبود که مخالفت می کرد.بلکه عده ی زیادی از اقوام . اشنایان نیز در مخالفت با مسافرت او تردید نکردند،اما نه سخنرانی ها و نه مخالفتها نتونست نظر هیرو را عوض کند چون صرف نظر از قضیه کلینتون، او همیشه راه خودش را رفه بود و هر چه را که خواسته بود، بدست آورده بود، واکنون می خواست که به زنگار برود.نه فقط برای فرار از غصه ی مرگ پدرش ا دوباره دیدن کلی، بلکه چون متقاعد شده بود یا آنطور که جوشیا کراین متوجه شده بود خودش را متقاعد کرده بود که خداوند می خواهد او برود اوهمیشه می دانست که در زنگار کاری برای انام دادن وجود دارد، و هیچ کس م نمی توانست او را متوقف نماید، چون نه تنها صاحب ثروتی انحصاری بود ، بلکه اکنون دیگر بیست و یک ساله و خانم خودش.
    پس جوشیا به این جدال نابرابر پایان داد و برایش مقدمات سفر با یکی از کشتی های سریع السیر خودش را فراهم آورد و همسر کاپیتان کشتی را هم به عنوان همراه هیرو تعیین نمود و بالاخره در بهارسال1856 هیرو به سمت زنگار حرکت نمود.
    سکاندار کشتی«دافودیل» با صدای خفه زمزمه کرد:«دارد نزدیک می شود قربان.» گویی می ترسید صدایش در آن شب تاریک پر از همهمه ی امواج به گوش کشتی دور دستی که به آرامی از میان صخره های مرجانی پر درختی می گذشت،که راه ورودی خلیجی کوچک را پنهان نموده بود، برسد.
    تنها عده ی معدودی از وجود آن خلیج آگاه بودند و آنها هم از آن برای مقاصد غیر قانونی استفاده می کردند.این خلیج در هیچ نقشه ی رسمی از ساحل شرقی آفریقا و یا در اداره ی دریاسالاری نیروی دریایی ثبت نشده بود و«ستوان لاریمور»فرمانده کشتی بخار علیا حضرت ملکه بریتانیا،شاید بارها با فاصله ی نیم مایل از آن گذشته بود.بدون اینکه حتی شک کند که آنچه ظاهرا قطعخ زمینی ساحلی است در واقع یک تپه ی مرجانی باریک و بلند است که به مرور ایام در اثر وزش باد فرسوده شده و رویش نخلهای درهم پیچیده با گیاهان استوایی روییده و خلیج کوچک و عمیقی را که توانایی پنهان کردن سیم دو جین کشتی را در خود دارد مخفی نموده است.
    دانیل لاریمو بخوبی آبهای ساحلی بین «لورنکو مارکر» و«موگادیشو» را می شناخت؛چرا که بیشترین اوقات 5سال گذشته را صرف متوقف کردن تجارت برده در شرق آفریقا نموده بود.اخیرا با مراقبتهای شدید اسکادرانهای«کیپ»و آفریقای غربی که تجارت برده را در سواحل غربی سخت کرده بود،میزان این تجارت قاچاق در سواحل شرقی افریقا بشدت افزایش یافته بود،گرچه بعضا شایعاتی در مورد خلیجی پنهانی شنیده بود، ولی هرگز موف به یافتنش نشده بود. ولی بتازگی در هفته ی گذشته که مشغول تأمین آب و آذوقه تازه از زنگبار بود،یکی ازبرده های سیاهی که مقاطعه کار غرب، او را مسئول حمل میوه و سبزی به داخل کشتی کرده بود،پنهانی به حرف آمد و اطلاعات ذی قیمتی به آنها داد.
    اطلاعات هم دقیق و هم مبتنی بر قزاش، ولی منبع اطلاعات مرد سیاه را از او در آوردند،و وقتی شروع به تهدید نمودند تا آن را بفهمند،سیاه گفت که اصلا حرف سفیدپوستان را نمی فهمد.
    ستوان مطمئن نبود که حرف او را باور کند یا خیر،گرچه سخنان سیاه شایعات قبلی را تأییدمی کرد و دلیل گم شدن کشتی ها را در تاریکی،در مواردی که لاریمور مطمئن بود سرعت حرکت کشتی های مشکوک به هیچ وجه از سرعت کشتی خودش بیشتر نبود را توضیح می داد؛و چون ضرری در تعقیب این اطلاعاتندید. لذا دافودیل ،روز بعد زنگبار را به سمت شمال ترک نمود و افسر مسئول ، هدف این سفر را بازدید از مومباناه اعلام نمود.
    وقتی از دیدرس جزیره دور شدند . مسیرش ا به سمت جنوب تغییر داد و تا آنجا که صخره های مرجانی اجازه می داد در نزدیکی ساحل به حرکت در آمد . و اکنون در نزدیکی غروب سه شنبه،در کشتی اش منتظر بود.پس چراغها خاموش گردید و کشتی با تمام قدرت در حالی که نگاه فرمانده اش در تمام مدت به بخش قابل رؤیت بریدگی های نا هموار صخره های مرجانی و جنگلهای تیره ی روی آن بود،به آرامی به ساحل تیره رنگ نزدیک شد.
    چند روزی بود که باد سبکی می وزید،اما از ساعتی پیش یا طلوع ماه ،باد شدت یافته بود و اکنون با وزش تندش انبوه پشه های آواز خوان و گزنده را که باعث اذیت مراقبان بودند ؛ پراکنده می کرد و به همراه خود بویی ناراحت کننده و و بسیار وحشتناک از فساد و گندیدگی می آورد. سکاندار کشتی با قیافه ی منزجر غرغر نمود. مثل اینکه فاضلاب متحرک است. برای این سفر باید یه بارگیری حسبی کرده باشه.«من می گم نصفشون تا حالا مردن فکر می کنی آنقدر انصاف داشته باشن که با دیدن ما،سیاهان را نکشن؟»
    ستوان لاریمو با نیشخند گفت:«اگر اطلاعاتم درست باشه ، این یک پرنده ی دیگر است.»


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  8. #8
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    باد موسمی 28-29
    ببین دارد می آید.» کشتی حامل برده از میان راه پنهان به جلو می آمد و در یر نور مهتاب دیگر اجسام و سایه ها غیرقابل تشخیص نبودند، بلکه جسمی نقره ای بود که با احتیاط با بادبانهای گشوده از کانال باریک خارج می شد.
    سکاندار توضیح داد: « یه کشتی دو دکله است. مطمئنم که... نه نمی شه. خدای من، قربان مطمئنم که... نه نمی شه. خدای من، قربان مطمئنم که! ببینین به برش بادبون جلوش دقت کنین. اگه این «ویراگو» نباشه پس من لابد هلدیم!»
    ستوان از میان دندانهایش گفت: « پس آن سیاه راست می گفت. این خود فراست است؟ بالاخره گیرش آوردیم، آن هم سر بزنگاه و در حین ارتکاب جرم.»
    بعد فرمان داد: « لنگر را بکشید. بادبانهای اصلی را باز کنید، با تمام سرعت به جلو.»
    لنگر زیر نور مهتاب غرغرکنان از آب بیرون کشیده شد و در محل خروجش از آب موجی تولید کرد. جرقه ای سیاهی شب را روشن نمود و چرخ های پره ای کشتی، بخار بر سطح آب کوبیدند و کشتی به حرکت درآمد.
    کشتی کوچک حامل برده آنها را دید ولی دیگر دیر شده بود. به کانال نزدیک تر از آن بود که بتواند مسیرش را عوض کند و چاره ای جز ادامه ی مسیر نداشت، پس سعی نمود با استفاده از باد شدید بگریزد ولی رد کشتی به شکل مسیری کف آلود روی دریای متلاطم به روشنی دیده می شد.
    پرچم کشتی که روی دکل، زیر نسیم در اهتزاز بود به خوبی دیده نمی شد تا اینکه یکی از افسران جزء که با تلسکوپش مواقبت می کردريال گزارش داد: « آمریکایی است قربان. نوارها و ستاره هایش را به خوبی دیدم.»
    ستوان غرید: « راستی؟ خدای من، شاید این کلک در مورد سکانداران ساحل غربی عملی باشد ولی در مورد من هیچ نکته ی آمریکایی در آن حرامزاده نیست جز گستاخی زیادش. یک توپ شلیک کن بیتس.»
    _ بله قربان.
    نوری درخشید و بوی باروت فضا را پر کرد و گلوله ی توپ از کنار دکل کشتی گذشت و در آب افتاد.
    _ به جنب و جوش افتاده اند قربان.
    برای سرعت گرفتن کشتی و فرار هرچه می توانستند را به دریا ریختند. تیرهای دکل، بشکه ها و تیر و تخته. در زیر نور ماه مسیر کف آلود، شیری رنگ و مارپیچ کشتی در آب برق زده و خدمه ی نگران کشتی که به این سو و آن سو می دویدند به خوبی دیده می شدند.
    ولی در هوای پر باد مشخص شد که سرعتش بیشتر از تصور ستوان لاریمور است و ضمنا به طور استادانه ای تحت کنترل می باشد. مشخص بود که علی رغم استفاده لاریمور از بخار، تا زمانی که باد می وزید، کشتی کوچک می توانست از دستش بگریزد و او قادر نبود این تعقیب را برای مدت طولانی ادامه دهد چرا که دریاسالاری در مسائل تامین سوخت آشکارا خست نشان می داد و ذخیره ی ذغال داتودیل برای چنین تعقیبی کافی نبود.
    ستوان رو به چرخ پره می غرید: « برو، برو... لعنتی! نباید بگذاریم از دستمان فرا کند. لعنت به این باد. اگر فقط...» با عجله به سمت سکاندار برگشت تا دستور اضافه کردن یک و اگر می شود دو گره ی دیگر به سرعت را بدهد.
    اما نیم ساعت بعد کشتی کوچک نه تنها همچنان جلوتر از آنها بود، بلکه به طور کاملا مشخصی سرعتش هم بیشتر شده بود و اگرچه توپهای دافودیل ضربه های متعددی به آن وارد کرده بودند، ولی امواج و نور کم مانع هدف گیری خوب شده و هیچ یک از آنها قادر به کم کردن سرعت کشتی برده نشده بود.
    ستوان لاریمور خشمگین و بی پروا فرمان آتش می داد تا اینکه به طور اتفاقی یکی از گلوله های توپ به بادبانهای برافراشته کشتی خورد که موجبات انحراف کشتی از مسیرش را فراهم آورد و پنج دقیقه بعد شلیک دیگری بادبان اصلی را پاره نمود. کشتی از کار افتاده، تغییر سیاست داده و متوقف شد.
    ستوان لاریمور با دیدن این حرکت خنده کنان گفت: « روری فراست حتما خیال کرده من دیروز به دنیا آمده ام. فکر کرده می تواند گولم بزند که قایقی به آب انداخته و در حینی که برای بازدید می روم، تغییر جهت داده و فرار نماید. کور خوانده است. پس بلندگویی برداشت و داد زد: « بادبانها را فورا ببنید و روی عرشه بیایید.»
    باد، پاسخ آنها را در خود گم کرد و آنها جز چند کلمه ی نامفهوم چیزی نشنیدند. سکاندار که با تلسکوپش مشغول بررسی بود، آهی کشید و گفت: « قربان ویراگو نیست. شبیه اون هست ولی خودش نیست! جلویش کمی تیره تره و روزنه هم نداره.»
    _ چرند نگو. در این آنها هیچ کشتی دیگری نیست که... بده ببینم.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  9. #9
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    30-31
    تلسکوپ را قاپید و با دقت در زیر نور مهتاب به کشتی ساکن با بادبانهای پاره شده نگاه کرد و با سنگینی گفت:"لعنت به این شانس." و تلسکوپ را پایین گذاشت.
    لاریمور بشکنی زد و گفت:"به درک!یک کشتی برده است، از بویش منشخص است. خودم به عرشه اش می روم."
    بلندگو را برداشت و فرمان را تکرار کرد و این بار جواب خوبی شنیده شد:
    - انگلیسی فهم نه!
    کمک جراح پیشنهادکنان گفت:"خب،خوب شد، حالا با فرانسه امتحان کنید."
    ولی با فرانسه هم به نتیجه نرسیدند، پس ستوان که حوصله اش سر رفته بود سریعا دستور داد که افراد به بادبانهای باقیمانده ی کشتی آنقدر شلیک کنند که کاملا پاره شوند.
    پس از اتمام کار، ستوان لاریمور گفت:"شلیک خوبی بود؛ حالا یک قابق به آب بیندازید تا من به آنجا بروم."
    مردی ریشو با شب کلاهی نوک تیز و لباسی که زمانی سفید بوده، ولی اکنون در زیر نور ماه و عرق چرک فصلها تغییر رنگ داده بود داد زد:"نمی توانید وارد کشتی من بشین، غیر قانونیه!من آمریکایی هستم و به کولتون گزارش میدم؛ برات دردسر درست می کنم." ظاهرا ناگهان انگلیسی را با سرعت فوق العاده ای یاد گرفته بود.
    ستوان درحالیکه وارد عرشه می شد گفت:"اگر بخواهی به جبرئیل هم می توانی گزارش دهی."
    پس پنج سال کار در اسکادران شرق آفریقا، ستوان لاریمور به تنفر آمیخته با ترس عادت کرده بود، ولی هرگز نتوانسته بود به مناظر و بوهای بد و زجر انسانها عادت کند و هروقت آن را می دید برایش مثل بار اول بود...و حتی سخت تر.
    آقای "ویلسون".سکاندار دافودیل، مردی خوش قلب، که تازه از انگلستان آمده بود، با نگاهی به عرشۀ شلوغ و کثیف کشتی احساس کرد که به طور ناگهانی و بسیار شدیدی، بیمار شده است، درحالیکه کمک جراح زهرخنده ای بیمار گونه زد و حس کرد که از بوی زنندۀ کشتی نزدیک است غش نماید.
    کشتی پر از برده های برهنه ای بود که سراسر بدن لاغر و سیاهشان پر از زخم های فاسد شده بود. ساق دستها و پاهایشان در اثر تماس مداوم زنجیر آهنی سنگین، زخم و یا در اثر طناب هایی که محکم بسته شده و گوشت بدن را خورده بود، قانقاریابی شده بود. روزنه های کشتی را با میله های آهنی بسته بودند و در فضای داغ، تیره و بی هوای انبار، سرهای مردان، زنان و بچه های بدبخت به میله ها وصل شده بود، ساقهای خمیدۀ پاهایشان که در کثافت خودشان فرو رفته بود، در فضای تنگ انبار توانایی حرکت کردن نداشت. حتی نفس کشیدن نیز در آن فضا کاری مشکل و طاقت فرسا بود. آن موجودات گرسنه و معذب در حال مرگ همچنان با زنجیر به اجساد در حال فساد همراهان خوشبخت ترشان وصل بودند.
    غیر از ملاحان کشتی، سیصد سیاه اسیر، در کشتی بودند که هجده تن آنها مرده بودند و گروهی دیگر هم روی عرشه و نزدیک دکل کشتی درحال مرگ از گرسنگی و بیماری بودند.
    دان لاریمور با لحنی غیرقابل توصیف در اوج خشونت و با صدایی محکم فرمان داد:"بیاوریدشان بالا." خودش کنار ایستاد تا عمل کشیدن برده ها از روزنه کوچک انبار به روی عرشه تمام شود، جایی که بعضی ها ناله کنان خوابیدند و برخی به سمت کنار کشتی خزیدند،که با زبان هایی که از شدت تشنگی خشک و سیاه شده بود، آب شور دریا را زبان زنند.
    بیش از نیمی از اسیران را کودکان تشکیل می دادند. دخترها و پسرهایی بین هشت تا چهارده سال که توسط همزادان خود اسیر شده و به بهای مشتی صجوق چینی با یک چاقوی ارزان قیمت فروخته شده بودند. موجوداتی جوان و بی دفاع که مرتکب هیج جرمی نشده، ولی منبع درآمد خوبی برای عده ای سودجو بودند و دستهایشان برای کشاورزی، صنعت و چیدن نیشکر و پنبه از مزارع غنی آن سوی دنیا مناسب بود. در گویا، برزیل، جزایر هند غربی و ایالتهای جنوبی آمریکا.
    دان لاریمور به تلخی فکر کرد:"و ما جرأت می کنیم که خودمان را مسیحی بنامیم." با گستاخی مپسیوترهای مذهبی می فرستیم که برای بت پرستان وعظ کنند و از سکوهای خطابه پندهایی مقدسانه برایتان بیان کنند. نیمی از مردم اسپانیا و پرتقال و جنوب آمریکا برای قدیسین شمع روشن می کنند و عود می سوزانند و به گناهانشان اعتراف می کنند، و در مقابل کشیشان و کلیساها و نیمتشه های مریم باکره بسختی تکان می خورند. فکر کردن هم در این باره باعث به هم خوردن حال آدمی می شود."




    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  10. #10
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    42 - 32
    ناگهان چشمش به زنی سیاه افتاد که با گیجی به سمت نرده ی کنار کستی تلوتلو می خورد.در آغوش زن ، بچه ای قرار داشت که کاسه سرش خرد شده بود ؛ زخم هنوز تازه بود و از آن خون می ریخت.دان به تندی پرسید:«چه اتفاقی افتاده است؟»
    زن سرش را چون گنگان تکان داد و دان سوالش را به زبان بومی تکرار کرد.
    زن با زمزمه ای خشک گفت:«پسرم هنگام نزدیک شدن کشتی شما گریه می کرد ؛ مباشر از ترس اینکه مبادا صدایش را بشنوید او را با میله ی آهنی زد.»
    زن از او دور شد و بر روی نرده ی کنار کشتی خم گشت و جسد فرزندش را به آب انداخت و قبل از اینکه کسی متوجه شود و بتواند ممانعت نماید از نرده بالا رفت و خود نیز به دنبالش به درون آب پرید.
    سرش تنها یک بار بر روی آب ظاهر شد ، باله ی سه گوش کوسه ای آب را برید و به سمت او آمد ، گردابی و موجی بر آب ظاهر شد و لحظه ای بعد سطح دریا را خونی پوشاند که در روشنی روز قرمز رنگ بود ، ولی در شب به شکل تیرگی روغنی پخش شده بر روی آب بود.بعد ، کوسه در آب ناپدید شد و زن هم با او ، و نیز اجساد سایر مردگانی که به آب انداخته شدند تا کوسه ها ، این مسئولین جمع اوری زباله های دریا ، آنها را قطعه قطعه و پراکنده کرده تا امواج دریا را دوباره تمیز نمایند.
    کشتی برده سبک شد و محموله های بدبخت ، گیج و مات در حالیکه همراه با تهدیدهای عصبی صاحب قبلی شان به دافودیل مستقل می شدند متقاعد شدند که از چنگ صاحب وحشی به دستهای صاحبی احتمالاً بدتر افتاده اند.
    کاپیتان کشتی برده عصبانی بود و به کل افسران نیروی دریایی بریتانیا بد و بیراه می گفت و اینکه اسمش «پیترفنر»و اهل آمریکاست و اینکه این آلبیونهای خائن را مجبور می کند که جریمه ی شلیک به کشتی اش را بدهند.اما جداول کارهایش همه به اسپانیولی نوشته شده بود و در انبارش پرچم چندین کشور مختلف را داشت و در اسناد و مدارک نامش «پدرو فرناندر»ثبت شده و محل اقامتش کوبا بود.
    کمک جراح هم که مثل سکاندار در مورد واقعیات تجارت برده ناوارد بود در حالیکه داشت جرعه ای از براندی که در کابین کاپیتان یافته بودند را می نوشید گفت:«با او چه می کشید؟»لاریمور گفت:«اگر به زنگبار ببریمش تنها یک ماه زندانی شده و بعد او را به جایی مثل «لورنکومارکز» می فرستند که در آنجا با او بسیار محترمانه رفتار می شود و با دادن باج آزاد خواهد شد.زغال کافی هم برای اینکه به کیپ ببریمش نداریم.»
    -می دانم ، پس همینجا رهایش می کنیم.
    کاپیتان کشتی برده لبخند عمیقی زد و گستاخانه برگشت و به اسپانیایی به معاونش گفت:«می بینی "سانچز"، هیچ کاری نمی تونن بکنن ، جرأت ندارن نگهمون دارن ، وقتی رفتن بر می گردیم و برده های بیشتری می گیریم ، بدون اینکه این خوکها اصلاً بفهمند.چه احمقهایی هستند این انگلیسی ها!»
    ستوان لاریمور در جواب لبخندی زد.گرچه چندان لبخند خوشایندی نبود و به همان زبان گفت:«اما نه آنقدر احمق که اسپانیایی حرف بزنند.متأسفانه برای شما بد شد سینیور (سگ)مگر نه؟»
    بعد به سمت کمک جراح برگشت و انگار که اصلاً صحبتشان قطع نشده بود ، ادامه داد:«ما از ساحل دور هستین ، باد هم که دیگر قطع شده است.پس طناب قایقهایشان را قطع کرده و بادبانهایشان را مصادره می کنیم و می گذاریم مقداری آب و غذا نگهدارند.به همان اندازه که به آن سیاهان بدبخت می دادند.قبول است؟»
    کمک جراح به چابکی گفت:«قبول است ، از همکاری در این زمینه لذت هم می برم.»
    براندی را تمام کرده و به عرشه بازگشتند ، جایی که افرادشان مشغول جمع آوری تمام بادبانها و هر تکه ای از کرباس بودند ؛ درست طبق فرمان نامهربانانه ی ستوان که گفته بود هر چیزی که بتوانند به هم وصل کرده و به شکل بادبان استفاده کنند را مصادره نمایند .همینطور تمام کالاها ، اسلحه ها ، پارچه های پشمی و هر چیزی را که می شد حرکت داد.و هر دو زنجیر کشتی را رها کردند و در مورد غذا و آب هم با جدیت کامل رفتار نمودند.
    ستوان لاریمور گفت:«می توانید از ما تشکر کنید که برایتان مقداری غذا و آب گذاشیم.»
    و بعد سوار قایق شد و در اولین روشنایی پریده رنگ صبحگاهان به دافودیل رسید.ناآگاه در پشت سرش یک کشتی دیگر هم که در خلیج پنهان شده بود بمحض اینکه او در تعقیب این کشتی به میانه دریا رسید خلیج را ترک کرده و به قصد قرار ملاقاتی در مقصدی پنهانی به سمت جنوب حرکت کرد.


    فصل سوم

    کاپیتان «تادئوس فولبرایت» از کشتی «نوراکراین».نود و هشت روز پس از حرکت از بوستون برای چهارمین بار ظرف ده دقیقه نگاهی به فشارسنج انداخت و اخم نمود.طی هفته گذشته دریا ساکن و بی حرکت بود اما فشار همچنان پایین می رفت و گرچه در اواسط روز بودند خورشید توسط غبار تیره و داغی که نه مه بود و نه ابر پوشیده شده بود.این غبار زشت و بی موقع کاپیتان فولبرایت را ناراحت می کرد.چرا که این زمان معمولاً فصلی خوب و بی دردسر برای مسافرت دریایی بود ، فصلی که امواج دریا ، غران و متحرک و سایه های ابر روی آب جلوتر از کشتی حرکت می کردند.اما از روزی که کیپ را شت سر گذاشته بودند ، چیزی جز این آرامش غیر طبیعی و روزهای غبارآلود خشن ندیده بودند.نوراکراین به تنبلی و اغلب با سرعت تنها یک گره دریایی ساحل آفریقا را پشت سر گذاشته بود و به نظر می رسید که اگر در ده روز آینده به خشکی برسند شانس آورده اند.
    «اگر اصلاً برسیم »کاپیتان فولبرایت ناگهان متوجه شد که جمله ی آخر را با صدای بلند ادامه کرده است.
    همین افکار نشان دهنده ی میزان نگرانی اش بود چه رسد به اینکه آنها را به زبان اورد.به فکرش رسید که بزودی درباره ی این موضوع می تواند با «تادمک کجین»آن اسکاتلندی شل و وارفته ای که در «دوربان»مغازه داشت و در مورد مرگ و قضاوتهای «یهوه»سخنرانی می کرد رقابت نماید.کاپیتان فولبرایت به فشارسنج و سایه ی مک کجین غایب بی غرضانه اخمی کرد و به تندی پشتش را به آنها نمود و به فرسنگ پیمای ثابت نقره ای که از جلا افتاده بود بدبینانه خیره شد و نگران گشت که چه بدشانسی های دیگری قبل از دیدار دوباره ی بوستون در پیش رو خواهد داشت.
    تا اینجا که سفر بدی بود و کاپیتان بیشتر از آنکه نگران خودش باشد متأسف حضور همسرش در کشتی بود ، زیرا «املیا» همیشه اجازه نداشت که همراه او بیاید.صاحبان کمپانی هرگز این اجازه را نمی دادند و این دفعه هم اگر دختر عمه ی کراینها ، تنها مسافر زن در لیست مسافران نبود مطمئناً املیا نمی توانست بیاد چون جوشیا کراین که قویاً مخالف مسافرت تنهای خانم هولیس بود شخصاً تقاضای حضور املیا در این سفر را نموده بود.
    کاپیتان فولبرایت فکر کرد که اصلاً بهتر بود آقای کراین مانع سفر دختر عمه اش می شد ؛ اما از طرفی دیگر خانم هولیس زنی خودرأی بود و آشکارا عادت کرده بود که راه خودش را برود و مطمئناً جوشیا کراین موافقت با سفر را بی دردسرتر از ممانعت از آن یافته بود ، و تازه شاید چندان هم متأسف نبود زیرا موقتاً از دستش خلاص می شد.
    کاپیتان فولبرایت به این فکر لبخندی زد ولی فوراً احساس شرمساری کرد این کاملاً بی چشم و رویی او بود که درباره ی دختری که تاکنون قهرمانانه در مقابل دریازدگی مقاومت کرده و بجای اینکه املیا مراقبش باشد خود مشغول پرستاری مهربانانه از همراه بیمارش در حرکتهای شدید کشتی است ، اینگونه فکر نماید.املیای بیچاره چقدر از دورنمای همراهی همسرش در این سفر شاد بود ، اما اکنون شوهرش نگران بود که مبادا از این سفر سرخورده شده باشد چون از آغاز بدشانسی آورده بودند ، ابتدا هوا طوفانی و ناآرام بود و در برمودا ناچار به انتقال یکی از خدمه ی کابین که دنده اش در اثر حرکتهای شدید کشتی و برخورد به وسایل شکسته بود به بیمارستان شدند و در جزیره ی «کیپ ورد» نیز یکی از کارگران موتورخانه از عرشه به بیرون پرت شد که نتوانستند نجاتش دهند و یکی دیگر از تب خطرناکی در خلیج «گینه»جان داد و اکنون هم که باد موسمی متوقف شده بود.به یاد گفته های مک کچینی فروشنده ی مایحتاج کشتی ها افتاد که در دفترش در بارانداز دوربان در حالیکه فهرست اجناس مورد نیاز کاپیتان را چک می کرد گفته بود:«یه سال بد و ناجوری است امسال ، یه سال خیلی خیلی بد.فکر میکنم غضب خدا واسه ادامه ی کار شرورانه ی برده داری دارد دنیای پر گناهو مجازات می کنه.اول بارون بود و بعدش باد و حالا هم که شایع شده تو سرزمین های بد مرض اومده و داره مثل یخبندانی که شته رو می کشه قبیله ها رو از بین می بره ، بزودی حتی یه نفر هم در آفریقا زنده نمی مونه و این سرزمین بزرگ مثل کف دست من خالی می شه.این کیفر خداست آقای فولبرایت و اگه آدم عاقلی باشی تو این سفر از اونجا دوری می کنی.»
    کاپیتان تادئوس در جواب گفت:«اگر خدا بخواهد برده داری را مجازات کند ، مطمئنا روشی غیر از فرستادن خشمش بر قربانیان بیچاره ی اصلی این تجارت در عوض اروپاییانی که از آن سود می برند انتخاب خواهد نمود.»
    «گفتی اروپایی ها؟»آقای مک کجین سر سفیدش را تکانی داد و با چشمان نزدیک بین قی دارش که همچنان نوری از زیرکی مردم شمال اروپا را در خود داشت به کاپیتان نگاهی انداخت و ادامه داد:«مگر در طی دو سال گذشته پانصد و بیست کشتی برده فقط در نیویورک ساخته و به آب انداخته نشدند؟و آیا ملت خودتون برای جنگ بر سر مسئله ی برده داری به دو دسته قتسیم نشده است؟این عقیده ی منه که چیزی بدتر از خون بدبین برادرا وجود نداره.عدالت یهوه بر سر اونایی که از این تجارت سیاه سود می برن و مشغول انجامش هستن افتاده ای!و اونایی که برای متوقف کردنش کاری نمی کنن!در مورد اون کافرای بدبخت جاهل ، اغلب همخونها و خویشاوندان خودشون که اسیرشون می کنن و مثل گله گاو به بردگی می فروشن!من مرد با تقوا و خداشناسی هستم و می دونم که روشهای آدمکشانه و شیطانی شون صبر قادر متعال رو سر برده پس او هم مرض رو برای مجازات بدکارا به زمین فرستاده ؛ بیگناهانم در عوض مردگ تدریجی در یک کشتی برده مرگ راحت تری در انتظارشون هست.»
    پس از این خطابه ی طولانی ، آن مرد به ظاهر با تقوا و خداشناس سعی نمود در موقع تحویل مایحتاج کشتی و سبزیهای تازه سر کاپیتان فولبرایت کلاه بگذارد که موفق نشد ، ولی به دلیل نامعلومی حرفهای بی ربط پیرمرد از ذهن کاپیتان بیرون نمی رفت و مثل یک دسته مگس مزاحم ذهنش را به خود مشغول کرده بود تا اینکه تقریباً داشت باور میکرد که این گرما ، غبار بدبویی که سطح دریا را فراگرفته و افق تیره ، همگی تجلی همان مرضی است که تادمک کجین در مورد آن صحبت کرده بود از سرزمینهای ناشناخته آن سوی آبهای آفریقا به این سمت خزیده تا بادهای موسمی را متوقف و اقیانوس را بی حرکت نماید و عدالت خدا را که از گمراهی بشر خشمگین است متجلی نماید.
    خود کاپیتان فولبرایت به خاطر پروردن این افکار خام و نامربوط خجالت کشید اما با این وجود از ساحل دور بود و برای چندمین بار برای آوردن املیا افسوس خورده بود چرا که او زنی ضعیف بود و این هوای گرم غیرقابل تنفس به اندازه طوفانهای آتلانتیک برایش ناراحتی ایجاد نموده بود ، باید آنقدر عقل می داشت که بگذارد جوشیا کراین و دختر عمه ی لوس خودرإی و خودخواهش او را...
    سایه ای روی آستانه ی در اتاقش افتاد ، کاپیتان فولبرایت برگشت و دختر مورد بحث را در چهارچوب در یافت ؛ دختری جوان و قد بلند در اوایل بیست سالگی ، با لباس سیاه عزا و موهای پرپشت بلوطی رنگی که محکم پشت سرش جمع شده بود و سنگینی اش چانه ی محکمش را به عقب کشانده بود و شکوه و وقار بیشتری به حرکاتش داده بود.
    تادنوس فولبرایت هرگز اجازه نمی داد که مسافران به کابین فرماندهی بیایند ولی خام هولیس به دلایل متعددی استثناء بود.غیر از کراین بودنش از طرف مادری و اینکه تحت مراقبت و همراهی همسر خودش مسافرت می کرد شخصیت خودش هم به گونه ای بود که این امتیاز ویژه را برایش کنار می گذاشت گرچه هیچ شکی نبود که کاپیتان فولبرایت شخصاً زنانی ظریفتر ، نرمتر و حرف شنوتر را بیشتر می پسندید.
    اغلب «زنان امروزی»که خانم هولیس نمونه ی بارز آن بود او را می ترساندند و مطمئناً هیچ نشانه ای از ظرافت و نرمی و حرف شنویی در «ژونو»جوانی که روبرویش دم در اتاق ایستاده و او را می نگریست وجود نداشت اما علی رغم تعصبش کاپیتان زیبایی را می شناخت و آن را تحسین می کرد و مطمئناً نمی توانست منکر زیبایی و شایستگی او شود.
    در حالیکه حتی لباسهای پرچین و شکن آن زمان هم نمیتوانست زیبایی اندامش را پنهان کند ، تیرگی لباسهای عزای دلتنگ کننده اش لطافت چهره ی قابل تحسینش را که به جرأت می توانست با گلبرگهای ماگنولیا رقابت کند بهتر جلوه گر می ساخت تنها چشمان درشت و خاکستری رنگش با مژگان بلند و سیاهش که دعوی زیبایی ساده و دخترانه اش را می داد به طور دستپاچه کننده ای خیره و اماده جرقه زدن بودند ، حالتی که بسیاری از مردان جوانی که موقتاً از قیافه اش خوششان آمده و احتمالاً به دلیل ثروتش قصد نزدیک شدن به او را داشتند ترسانیده و می رماند.
    کاپیتان فولبرایت چهره ی مسافر فضولش را با احتیاط مطالعه کرد و پرسید:«بله خانم هولیس؟کاری هست که برایتان انجام دهم؟»
    خانم هولیس که اخم کرده بود بی صبرانه گفت:«می توانید برای شروع دیگر مرا خانم هولیس صدا نزنید کاپیتان تادئوس!من که مثل یکی از مسافران معمولی نیستم چون همسرتان همراه من است و نه من او را خانم فولبرایت صدا می کنم و نه او مرا خانم هولیس!پس اگر املیا می تواند مرا هیرو صدا کند شما هم می توانید.»
    کاپیتان تادئوس لبخندی زد و خطوط نگران دور چشم و دهانش برطرف شد و به لحنی خشک گفت:«به یاد نمی آورم شما را هیرو صدا کرده باشد چون تا آنجا که من متوجه شده ام به شما اغلب عزیزم یا عسلم می گوید.»
    هیرو خنده ای کرد که با آن زیبایی اش دو چندان شد و گفت:«بله ، حق دارید ؛ می دانید همسرتان اولین کسی است که مرا عسل صدا کرده است؟پاپا هیچ وقت قربان صدقه ی من نمی رفت ؛ برایش من همیشه هیرو بودم.معتقد بود که اسم قشنگی است و فکر هم میکنم که باشد اما...گاهی هم بدم نمی آید کسی قربان صدقه ام برود.»
    صورتش هم به اندازه ی صدایش مشتاق شده بود و آه تندی کشید.بعد ناگهان علت آمدنش را به یاد اورد و به تندی پرسید:«کاپیتان تادئوس چقدر دیگر طول می کشد؟منظورم این هوا است؟به نظر می رسد که اصلاً حرکت نمی کنیم ، آقای «اشتودارت»معتقد است که طی دو روز گذشته حتی یک مایل هم پیش نرفته ایم و با این سرعت تا یک ماه دیگر هم به زنگبار نمی رسیم.»
    کاپیتان به آرامی تصدیق کرد:«شاید نرسیم.اما مطمئن باشید حتی با قیل و قالهای آقای اشتودارت هم نمی توانیم کاری انجام دهیم.به او بگو بزودی تمام سرعتی را که می خواهد به دست خواهد آورد و شاید هم کمی بیشتر.»
    هیرو با علاقه پرسید:«چطور ؟مگر بزودی باد خواهیم داشت؟»
    -اگر نداشته باشیم تعجب خواهد کرد ، چون فشار هوا پایین می رود.
    -اما دیروز هم همین را گفتید و دریا هنوز به آرامی یک مرداب است.
    -و فشار هوا همچنان پایین می رود ، هوای دم کرده و آلوده ای است و اصلا از آن خوشم نمی آید ، من هم به نوبه خودم هر چه زودتر زنگبار را ببینم خوشحالتر می شوم.»
    هیرو بگرمی تصدیق کرد:«بله ، مطمئناً.همیشه دوست داشتم آن را ببینم ؛ از وقتی که پدرم آن را روی کره جغرافیا نشانم داد پنج یا شش سالم بیشتر نبود.»
    هیرو به عرشه ی داغ آفتاب خورده و سایه های بی حرکت دکلها و بادبانهای ثابت خیره شده و به یاد آن روز افتاد ؛ و خیلی مطالب دیگر.آشپزخانه ی هولیس هیل و نور فانوسی که در سقف تیره رنگ پرتو افکنده بود و ردیف ماهیتابه های مسی و صدای زمزمه مانند بیدی جیسون پیر که آینده اش را پیشگویی کرده بود.
    برای سالها هیرو با تمام وجود به آن پیشگویی مرموز اعتقاد داشت ، گرچه یکبار ظاهراً به خود وانمود کرده بود که به آن می خندد ولی آن پیشگویی داشت به واقعیت می انجامید ، یا شاید هم خودش بر طبق گفته ی بیدی جیسون آن را واقعی کرده بود.مطلب قابل بحثی بود اما یک مورد قطعی بود و آن اینکه نیمی از دنیا را گشته بود تا به جزیره ای پر از مردان سیاه برسد که در آن کار زیادی برای انجام دادن وجود دارد و کلیتون مایو که در انجامش به او کمک نماید.
    ناگهان به سمت کاپیتان برگشت و پرسید:«شما چندین بار به زنگبار رفته اید کاپیتان تادئوس ، چگونه جایی است؟می شود برایم تعریف کنید؟»
    -خب به اندازه ی نصف لانگ آیلند هم نیست ، حدود پنجاه مایل درازا و ده مایل پهنا داره و انقدر به آفریقا نزدیک است که مردم در یک روز درختان ، کوههای آفریقا را می بیند.نزدیکترین همسایه اش جزیره ی «پمبه»است که حتی از آن هم کوچکتر می باشد ، و وحشی تر...
    هیرو سرش را تکان داد و گفت:«نه اینها را که نمی خواهم بدانم منظورم اینن است که چگونه جایی است؟»
    کاپیتان فولبرایت در جواب گفت که بزودی خودش خواهد فهمید و اینکه ترجیح می دهد به عوض قرض دادن عینک خودش به دیگران اجازه دهد آنها برداشت شخصی خودشان را داشته باشند ؛ اما خانم هولیس کسی نبود که به راحتی عقب بنشیند چون نشست و به آرامی اعلام کرد که از نظر خودش نگاه کردن از طریق عینک دیگران می تواند بسیار آموزنده باشد چرا که نشان دهنده ی نظراتی است که می تواند کاملاً با مال خود فرد متفاوت باشد «-و همیشه برایم جالب بوده که بدانم سایر مردم چگونه مشاهده می کنند اگر بخواهید در این دنیا کار مهمی انجام دهید این نکته بسیار مفید است.»
    کاپیتان فولبرایت ابروهای پرپشتش را بالا برده و با تعجب پرسید:«مفید؟چه جور کارهایی؟»
    -کمک به مردم ، رفع مشکلات.
    -خب...چه جور مشکلاتی؟
    هیرو بی حوصله گفت:«برده داری ، جهل ، عدم بهداشت ، بیماری ؛ من به اینکه بنشینم و دستانم را روی هم بگذارم تا خداوند خودش کاری کند اعتقاد ندارم ؛ بخصوص وقتی این همه کارهایی انجام می شود که مسلماً خواسته ی خدا نیست.بالاخره یک نفر باید قدم جلو بگذارد و مشکلات را حل کند.»
    کاپیتان فولبرایت بخشکی گفت که مطمئناً او در زنگبار کارهای زیادی برای انجام دادن پیدا خواهد کرد.
    هیرو به آرامی گفت:«می دانم و دلیل اصلی اینکه تصمیم گرفته ام فوراً به آنجا بروم همین بود.می دانید در هولیس هیل کاری برای انجام دادن نبود و من هم می خواستم از بوستون خارج شوم ـ از خانه ای که پس از مرگ پاپا خالی شده بود ـ نمی توانستم تحمل کنم...»
    آن صدای قاطع و از خود مطمئن به طور غیر منتظره ای موج برداشت و هیرو که جمله ی قبلی را تمام نکرده بود با عجله گفت:«بعلاوه کریسی ـ دختر عمویم کریسیدا ـ مخصوصاً می خواست که من بروم.ما همیشه دوستان خوبی بودیم و او هم در زنگبار تنها است ؛ و ظاهراً آب و هوای آنجا هم چندان به مزاج زن عمویم سازگار نیامده ، پس چون دیدم که هر دوی آنها به من نیاز دارند وظیفه ی من بود که...»هیرو مکث کرد ؛ مثل اینکه دارد گفته اش را بررسی می کند ؛ بعد با سایه ای از غم گفت:«نه ، من کاملاً راستگو نیستم ، من خیلی دوست دارم که کسی به من نیاز داشته باشد.»
    کاپیتان لبهایش را جمع کرد و با لحنی که حیله گرانه سعی می نمود معصومانه باشد گفت که گویا شنیده کس دیگری هم به او نیاز دارد ، کسی مثل کلیتون مایو؟
    هیرو سرخ شد و کاپیتان متحیر ، چون هرگز فکر نمی کرد که هیرو بتواند سرخ شود.با خود فکر کرد که این رنگ چقدر به او می آید و اینکه او باید بیشتر سرخ شود.
    هیرو متهم کنان گفت:«شما با املیا صحبت کرده اید؟»
    کاپیتان با لبخندی آرام تصدیق کرد:«البته.کار عادی بین زن و شوهر است ؛ اما فکر نمی کردم رازی در این مورد وجود داشته باشد.پسر دایی تان آقای جوشیا کراین به من گفته بود که برداشت فامیل این است که شما قصد دارید خانم کلیتون مایو شوید به همین دلیل بود که به شما اجازه ی سفر را داده اند.»
    هیرو با تکبر گفت:«راستی؟خب او اشتباه کرده است چون من هنوز تصمیم خودم را در مورد آقای مایو نگرفته ام ، همیشه برای او احترام قایل بوده ام و می دانم که عمو و زن عمویم امیدوارند که روزی با هم ازدواج کنیم اما پاپا همیشه مخالف بود ؛ البته اگر احساس کنم که برای همدیگر مناسب هستیم نمی گذارم چنین مسئله ای روی تصمیم من اثری داشته باشد.من معتقدم که ازدواج را نباید تنها برای خوش آمدن انجام داد بلکه باید انتظارات بیشتری داشت.»
    کاپیتان فولبرایت تصدیق کرد:«اوه...ام...بله ، بله حق با شما است.»او کاملاً از رک گویی غیر زنانه ی هیرو در مورد مسایل حساسی چون ازدواج و روابط قلبی و احساسی شوکه و دستپاچه شده بود ؛ مطمئناً اثری از شرمزدگی ـ چیزی مثل آنچه موجب سرخ شدنش شد ـ بیشتر به او می آمد.
    اما گرچه هیرو نمی توانست مانع سرخ شدنش شود آشکارا از شرمزدگی زجر نمی برد ؛ چون ادامه داد و گفت که آقای مایو مردی جدی است که خواهان انجام کارهای خیر می باشد و در مورد این مسایل با هم بحثهای جالبی کرده و همدیگر را در امور متعددی متفق الرای یافته بودند و فردی کاملاً قابل احترام است چون قویاً با دورنمای پیشنهاد فرار عاشقانه شان مخالفت کرده بود.
    کاپیتان تادئوس که موضوع برایش جالب شده بود پرسید:«چه کسی این پیشنهاد را کرده بود؟»
    هیرو با چشمکی خلع سلاح وار گفت:«با پشیمانی باید اقرار کنم که پیشنهاد من بود ، گرچه فکر می کنم حرارت آن لحظه موجب آن شد ؛ چون بی نهایت از دست پاپا عصبانی بودم و فکر نمی کردم که هرگز بتوانم آن را عملی کنم اما کلی ؛ منظورم آقای مایو است حاضر نشد حتی کلمه ای در این مورد بشنود.گرچه دختر عمه ام «ازابلا استرانگ»گفت که دلیلش این بوده که می دانسته اگر برخلاف میل پاپا ازدواج کنم او سهم الارث مرا به یک چهارم تقلیل می دهد ؛ البته خودم می دانم که ازابلا خودش از کلی خوشش می آید و تنها از روی حسادت این حرفها را زد.می دانید او خیلی خوش تیپ است.»
    کاپیتان فولبرایت حالت چهره اش را بسختی کنترل کرد و موقرانه گفت:«و اکنون که مستقل و ثروتمند شده اید با عجله و با اجازه ی کراینها به سمت خوش تیپ خوش قلبتان می شتابید که در لباس ساتن سفید و تور عروس ازدواج کرده و خوشبخت و عاقبت به خیر شوید ، آره؟»
    -نه... در واقع قصد دارم این تجارت شرم آور برده که زنگبار بکی از مراکز اصلی آن می باشد را متوقف کنم و در مدتی که آنجا هستم می توانم معاشرت بیشتری با آقای مایو داشته باشم تا بعداً بتوانم تصمیم نهایی را بگیرم که آیا می توانیم ازدواج موفقی داشته باشیم یا خیر.می دانید تقریباً دو سال است که همدیگر را ندیده ایم و ممکن است او تغییر کرده باشد.
    -فکر می کنم شما هم تغییر کرده باشید.
    هیرو با اطمینان اظهار داشت:«من هرگز تغییر نمی کنم ؛ اما از آنچه شنیده و خوانده ام نواحی گرمسیر اثرات تخریب کننده ای بر مردانی که ناگزیر به زندگی در آن هستند می گذارد.»
    -روی سلامتی شان ، مطمئناً
    -به شما اطمینان میدهم که روی شخصیتشان هم همینطور ، به همین دلیل است که حس می کنم باید خودم ببینم ، حتی اگر دیدم که من و کلی به درد هم نمی خوریم مطمئن باشید که وقتم را هدر نخواهم کرد ، چون غیر از مسئله برده ها مسلماً مسایل دیگری هم آنجا برای تغییر دادن وجود دارد.چند ماهی است که دارم زبانهای عربی و سواحیلی یاد می گیرم وگرچه لغات زیادی بلد نیست ، به من گفته شده که هر دو زبان را نسبتاً خوب صحبت میکنم.
    هیرو پس از این حرف به جلو خم شد که دستش را روی آستین کاپیتان بگذارد و به نرمی گفت:«حالا ممکن است در مورد جزیره برایم بگویید؟»
    کاپیتان به تندی جواب داد:«چرا نمی روی از «موسیو ژولر»جوان بپرسی ، مطمئناً از جواب دادن به سوالات شما بسیار لذت می برد.به هر حال پدرش کنسول فرانسه در زنگبار


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 1 از 15 1234511 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/