منبع : نودوهشتیا
انتشارات کیوان
نوبت چاپ:اول-1384
شابک:4-35-5581-964
396 صفحه
منبع : نودوهشتیا
انتشارات کیوان
نوبت چاپ:اول-1384
شابک:4-35-5581-964
396 صفحه
(1)
همهمه دختران هنرجو فضای عطرآگین آموزشگاه آرایش را نشاط میبخشید.رنگ و لعاب صورتها برخاسته از آرایشهای جور واجور در کنار روپوشهای یک دست سفید جلوه بیشتری داشت .کفشهای پنجه باریک و رویه بالا دائما بر کاشی های برق افتاده کف این سو و آن سو میرفتند.
-پس چرا خانم راهی نیامد ساعت از 8 صبح گذشته...
-آنوقت چقدر سروقت رسیدن بچه ها وسواس نشان میده.انصافا خودش هم تا 8 نشده اینجاست!
-آخه روشنک جون!اونکه مثل من و تو بی کس و کار نیست...حتما جمعه شب جایی دعوت داشتند حالا صبح شنبه هم خوابشون برده دیگر!...
ماتیکهای تازه روی لبها کش آمدند و خنده ای زیر زیرکی تحویل دادند .زنی بس لاغر از پشت میز چوبی روبروی در ورودی ابروان نازک و کم رنگش را درهم کشید.سرش را تکان داد و گفت:دخترها ساکت!آدم که پشت سر استادش حرف نمیزنه!اونم استادی مثل ناهید راهی که آوازه آرایشگریش شمال تهران رو پر کرده هنوز ثبت نام جدید رو اعلام نکرده کلاسش پر میشه...هم شما و هم سودابه خانم خیلی شانس آوردید که توی ترم تابستان جز ده دوازده نفر اول بودید وگرنه نوبتتون می افتاد واسه ترم پاییز...
دست سفید و کشیده سودابه لبه میز را گرفت و نیمی از هیکل زیبایش را بالا کشید.پاچه کوتاه شلوارش حالاد یگر فقط تا زیر زانو را میپوشاند.
-اوا جمیله جون!ما که چیزی نگفتیم!بخدا من همون دفعه اولی که خانم راهی رو دیدم چنان عاشقش شدم که...
جمیله خط کش روی میز را چنگ زد و کف دست استخوانیش را گرفت.سر خط کش به پهلوی سودابه اشاره داشت:از روی میز بلند شو دختر!نه این بالا جای نشستنه و نه خانم راهی به عاشقی شما احتیاج داره!
پایین پریدن سودابه بهمراه خنده های ریز و درشت اطرافیان نتوانست اخم مصنوعی جمیله را باز کند.چشمان درشتش چرخیدند و دستش روی یقه گشاد پیراهن چسبانش ثابت ماند:نبینید اینقدر خوش اخلاقما!اگر بیشتر شلوغ کنید توی دفتر حضور و غیاب اسم همه تون رو غایب میزنم!
صدای خنده های جیغ مانند بیشتر از پیش بلند شد.انگار معنی حرفها مهم نبود هر چیزی جماعت این دخترکان را به خنده وا میداشت خانمی نسبتا مسن با موهای زیتونی زنگ د رحالیکه چندین حوله تا شده را روی دستهایش گرفته بود از ورودی هلالی دیوار سمت راستی بیرون آمد:باز مبصر شدی جمیله!
جمیله همچنان اخم کنان خنده اش را زور زورکی خورد و لبهایش را جمع کرد موهای روشن وز کرده اش همچون کلاهی روی سر استخوانیش را پوشانده بود:وا!مبصری یعنی چی سهیلا جون!دخترهای این دور و زمونه...واه واه واه...هر کدومشون یک مفتش میخوان!
سهیلا خانم با حوله ها از چهارچوب درگاهی دیوار سمت چپ رد شد.فضا همچون مارپیچی بزرگ بنظر میرسید که از هر کناری به اتاقی ختم میشد و هر اتاق هم مملو از وسایلی شایسته عنوانی زرین که بر سر درشان حک شده بود.
-دخترها بجای وراجی حوله های استفاده شده را بیاورید اتاق حوله و لباس بعد این تمیزها رو ببرید بگذارید...دِ یالله دیگه سودابه!روشنک!
-وا!چرا ما دو تا سهیلا خانم! اینهمه آدم اینجاست!
-نوبت بقیه هم میشه...اول شما دو تا که از همه پرحرفترید!
صدای غر غر دخترها در انزوای اتاق انتهایی گم شد .همهمه ای که هنوز به گوش میرسید آرامتر بود:میگم پرستو بجای اینهمه عکس مدل مد و هنرپیشه اگر خانم راهی عکس خودش رو روی در و دیوار میچسبوند بهتر نبود؟!
-آخ گفتی!بد مصب خیلی نازه!البته تو هم زیاد بد نیستی فقط اگر...
-آره میدونم فقط این دماغ لعنتی که بدجوی تو آفسایده!...از بابام قول گرفتم سال که دیگه 20 سالم تموم شد ببرمش زیر عمل!
دختری که روی یکی از مبلهای چرمی کوب کنار میز جمیله ولو شد.موهای مواج و قهوه ایش از پشت چون دسته جارویی بلند نمود:وای نمیدونم چرا سرم درد گرفته...
جمیله همانطور که کشوی چوبی میزش را مرتب میکرد گفت:چیه نامزدت اذیتت کرده؟آپ...آپا...ای وای...من هنوز اسم تو رو یاد نگرفته ام!...
دختر حلقه طلایی پهنی را در دستش چرخاند و لبخندی زد.چال کوپکی صورت گردش را ملیح تر کرد:آپامه...آپامه جمیله خانم!کاری نداره که!...
-ای بابا چه میدونم از این اسمای جدید زیاد سر در نمی آرم!خب نگفتی نامزدت چطوره؟
-خوبه...روی هم رفته خوبه...ولی خب مادرش واسه جهیزیه سخت میگیره...دائم جوری میپرسه فلان و بهمان چیز رو خریدید انگار که از ما طلب داره!
صورت گندمی جمیله باز هم در هم رفت.اما موهای وز کرده اش بی هیچ تغییر حالتی روی سرش ثابت بودند.
-وا!شما که ماشالله پولدارید ...گفتی بابات صادرات فرش داره...
-درسته ولی مادر شوهرم میگه دختری که میخواهد بیاد توی آپارتمان 120 متری پسرم توی گاندی زندگی کنه باید بتونه خونه اش رو هم به نحو احسنت پر کنه.راستی امروز چندمه؟
جمیله نگاهی به تقویم رو میزی خاتمی که در گوشه راست میز خودنمایی میکرد انداخت.در ابتدای هر صفحه روز شمار در حاشیه ای صورتی و خوشرنگ نوشته بود:آموزشگاه و پیرایش غزلک با مجوز رسمی از وزارت کار و امور اجتماعی.
-امروز شنبه پانزدهم تیرماه 1381 ...چطور مگه؟
-وقت گرفتیم برای آزمایش خون با این حساب می افته هفته دیگه باید یک روز از خانم راهی اجازه غیبت بگیرم.
نگاه جمیله در یک رفت و برگشت به انتهای سالن خیره ماند.حریرهای یک در میان صورتی و بنفش کنار رفته بودند و دختری سرش را از پنجره بیرون کرده بود.
-ای وای!پنجره رو ببند دختر جون!ناسلامتی اینجا آرایشگاه زنونه است اول صبحی داری با کی قرار مدار میگذاری جلوی پارک؟!
سرها همه به سمت ردیف پر چین پرده ها برگشت.از لای موجهای زنگین روپوش سفیدی خود را بیرون کشید.
-اِ!قرار چیه جمیله خانم!آخه...کی از این بالا سر من رو میبینه؟!داشتم میدیدم خانم راهی کی میرسه؟آها!بفرما...نگفتم!این �م خانم راهی با پراید سفیدش...جلوتر از پله های روی جوب آب پارک.آره خودشه بچه ها!پیاده شد!بزنیم بریم سر کلاس!
پنجره که بسته شد ولوله ای تازه جان گرفت.انگار هنرجوهای جوان میخواستند کودکی کنند.هلالی صورتی رنگ با نور ملایم تک لامپ سقفی طاق نصرت کفشهایی شد که درازای پنجه های کاذبشان چندین سانت جلوتر از اصل پا به سمت کلاس میدوید.سالن وسیعتری پشت هلالی بسته انتظار امدنشان را میکشید.از آشپزخانه روبرو زنی سراپا قهوه ای پوش بیرون آمد که دستهای خیش را مهمان کناره های مانتویش کرده بود.
-چه خبرتونه؟همچین میدوید انگار ناهید خانم لولو خورخوره ست!
دختری با چشمهای عسلی همانطور که میخندید و دختر روبرویی را هل میداد گفت:وا!اکرم خانم شوخی میکنیم دیگه !بگذار خوش باشیم!
وقتی صدای تک زنگی از در بلند شد غرغرهای جمیله از آن سوی هلالی به گوش رسید:اَه!این ناهید خانم کلید داره ها ولی زنگ میزنه!دِ برید کنار دیگه میخوام در را باز کنم!
همراه با پرده صورتی کلفتی که کنار رفت.گلهای سفید نقاشی شده بر شاخه کج و معوج قهوه ای جمع تر نشست.جمیله دست برد و قبل از کشیدن قفل در پرسید:کیه؟
صدایی گیرا از پشت در قطور چوبی پاسخ داد.
-من هستم...ناهید.
سرانگشت استخوانی جمیله که با آن لاک بنفش تیره استخوانی تر به نظر میرسید دور گیره در پیچید و آن را کشید.اولین گام ورود رایحه ای بس خوش بود که لای در نیمه باز سرک کشید.
-سلام ناهید خانم!...چرا اینقدر دیر کردی؟این دخترها آرایشگاه را گذاشتند روی سرشان!
-سلام جمیله متاسفم ولی دیشب خیلی دیر خوابیدم صبح خواب موندم!
رعنایی قامت او پاشنه های بلند تیره رنگ که نیمی هم در زیر گشادی پاچه شلوارش مخفی بودند جمیله را وادار میکرد طوری سرش را بالا بگیرد که پوست خشک زیر گردنش کشیده شود:باز هم پسر مهندس ترابی!چقدر بهت بگم ناهید جون!این اقا پویا آدم درستی نیست منکه اصلا از این تیپ جوونکها خوشم نمیاد.
لبهای قلوه ای ناهید با پوششی از رنگ قهوه ای ملایم چون پرنده ای که بالهایش را برای پرواز بگشاید از هم گشوده شدند.
-نترس جمیله جون حواسم هست میدونم چطوری باهاش تا کنم دیشب هم فقط رفتیم بیرون شام خوردیم...
-سلام ناهید خانم چرا دم در؟زودتر بیا تو که این دخترها را فقط خودت حریفی!
چهره سفید سهیلا خانم در کنار جمیله چون تضاد روز و شب بنظر می آمد.هیچکدام چشم از مهتاب صورت ناهد برنمیداشتند.
-سلام سهیلا خانم الان میروم سر کلاسشون.
عبور ناهید از کنار پرده بلند صورتی کوتاهی مانتویش را بیشتر نشان میداد.جمیله سری تکان داد و زیر لبی گفت:تا دو سه سال پیش خواستگارهایش در آرایشگاه و خانه اش را یک جا با هم میکندند هی به همه گفت نه!هی روی هر کدوم یک ایرادی گذاشت تا اینکه سر و کله این بچه پولدار ژل به سر پیدا شد!حالا دیگه دائم میرند بیرون شام میخورند!
وقتی ناهید سرش را به عقب چرخاند رنگهای درهم و برهم شال حریر از روی شانه چپ در امتداد گردن سپیدش افتاد.اخمی ساختگی ابروان کشیده اش را بهم رساند:باز که سر هر چیزی اوقات تلخی کردی جمیله!...یک کمی خونسردتر!
سهیلا خانم سرش را پشت موهای وزوزی جمیله گرفت و نجوا کرد:راست میگه...اصلا بتو چه مربوطه که این قدر به پر و پاش میپیچی؟ماشالله ناهید خانم هم عاقله هم مستقل...
جمیله دماغش را جمع کرد و لبهایش را چین داد چشمهایش به طرز مسخره ای به بیرون وق زده بودند:واه...!بمن چه مربوطه یعنی چه؟اگر تو هم چند سال با این ناهید کار میکردی میفهمیدی که چه جواهریه...اگر هم میبینی تا حالا شوهر نکرده از بس که از مرد گریزونه...!البته واسه من تعریف نکرده ولی اونطور که بو بردم مثل اینکه مثله اینکه قبلا دلش پیش کسی گیر بوده...منم که نه خواهر دارم نه دختر یکجورهای مثل دختر خودم دستش دارم.
هنوز پچ پچ های زنانه به آخر نرسیده دوباره صدای زنگ در بلند شد:واه...!پناه بر خدا این دیگه کیه کله صبح!
جمیله که به سمت در برگشت سهیلا سری تکان داد و موهای کوتاهش را پشت پرده کشید.با کشیدن قفل در پاشنه های سرتاسری یک صندل رو باز که ناخنهای نقره ای رنگ صاحبش را به رخ میکشید پیدا شدند.
بعد از آن حجم آبی زنگاری بود که لنگه در را به سمت جلو هل داد جمیله بی اختیار عقب کشید و گفت:وای!چه خبره!
-هیچی!سلام!
برخلاف روسری ساتن کوچک همه چیز تازه وارد تند و بزرگ به نظر میرسید.چشمهایش که زیر بار رنگهای ابی و سیاه نیمه باز مانده بودند بهمراه بینی کشیده ای که علیرغم خط ظریفی به نشانه عمل هنوز دراز و حجیم میانه صورتش را پر میکرد.جمیله در را محکم بست و دستش راستش را دراز کرد:کجا خانم ...کجا؟!وقت قبلی داشتید؟!
-البته که داشتم...از خود خانم راهی برای شنبه 9 صبح...گفتند این موقع کلاسشان تمام میشه منهم میخواستم اولین نفر باشم...اوا!سلام خانم راهی!به موقع رسیدم نه؟
ناهید با دیدن دختر کف دست ظریفش را به پیشانی کوبید.حالا که مانتویش به آویز گرفته بود استین کوتاه بلوز چسبان سپیدی دستانش را تا نیمه بازو بخوبی نشان میداد:ای وای!اصلا یادم رفته بود که این موقع بهت وقت دادم شیلا جون!باید ببخشی...میدونی آخه امروز صبح دیر رسیدم هنوز کلاس را شروع نکرده ام.
-چی...؟پس من باید چیکار کنم؟امروز عصر به کیش پرواز داریم میخوام برم جشنواره...اصلا فرصت ندارم که معطل بشم.
لبخندی ملایم زیر بینی باریک ناهید نشست.تناسب اندامش هنگام گام برداشتن موجی خوشایند را ایجاد میکرد:نمیگذارم زیاد معطل بشی امروز کلاس را زود تعطیل میکنم چون بعد از شما هم مشتری های دیگری وقت دارند ...راستی چکار داشتی؟
ناخنهای بلند نقره ای بر گره کوچک روسری گرفت و آن را کشید.شیلا موهای سیاهش را محکم پشت سر چسبانده بود:ببین خانم راهی...میخواهم این دو تا تیکه جلوی موهام...درست اینطرف و آنطرف فرق وسط قرمز قرمز بشه...میدونی که تازه مد شده!
اینبار لبخندی گونه های برجسته ناهید را کمی بالاتر کشید:بگذار جنس موهاتو ببینم...تارهای مو کمی کلفتند و تیره...باید قبل از رنگ حتما دکلره بشه...رنگش رو هم از کلستون استفاده میکنم...کلستون 304+ میکستون 4/0 قرمز...سهیلا خانم!
-بعله...؟
شیلا مچ دست ناهید را قاپید اما بجای مچ دو ردیف دستبند طلای مات میان انگشتانش را گرفت.
-نه خانم راهی...نمیخوام غیر از خودت کسی دیگه به موهام دست بزنه.
ناهید دستش را به آرامی رها کرد و به سمت موهایش برد.حلقه ای کلفت از گیسوان پیچیده پشت و بالای سرش را چون تاجی قهوه ای تیره میپوشاند:نگران نباش عزیزم...سهیلا خانم خیلی در کارش ماهره...در ثانی فقط دکلره رو انجام میده تا من به کلاسم برسم حتی اندازه میکستون را هم خودم تعیین میکنم چون اگر کمی زیادتر بشه آن رنگ قرمزی که میخواهی در نمیاد.
سهیلا خانم با آن قامت کوتاه روی دمپایی های طبی بدو بدو رسید.چشمانش به دهان ناهید دوخته شده بودند.
-سهیلا خانم بی زحمت شیلا جون را راهنمایی کن برای دکلره تا من...
صدایی شاداب سرها را به سمت معبر صورتی رنگ گرداند:سلام راهی...نمی آیید کلاس را شروع کنید همه بچه ها منتظرند.
روشنک بود که نور ملایم صورتی روی موهای کوتاه و روپوش سفیدش افتاده بود.ناهید چند ضربه ملایم به کنار بازوی شیلا زد و به نرمی پاشنه های میان باریکش چرخید.وقتی از کنار روشنک میگذشت دخترک چشمهایش را بر هم گذاشت و بو کشید و وقتی پلکهایش را گشود سرش را مستانه به این سو و آن سو چرخاند:به به...!عطرت یک یکه خانم راهی!
سهیلا خانم شیلا را به پشت پارتیشنی که از سمت چپ میز جمیله امتداد میافت راهنمایی کرد.در این قسمت تمام وسایل فر فورژه سیاه رنگ بودند:تا شما مانتویت را دربیاری و آماده بشی من وسایل دکلره رو حاضر میکنم.
هنوز سهیلا خانم پا به درون سالن نگذاشته بود که دوباره زنگ در به صدا در آمد.جمیله دست استخوانیش را بالا برد و تند و تند به سمت در راه افتاد.
خودم بازش میکنم...تو برو به کارت برس حتما دوباره مشتری ها ردیف شدند.
از پرده که گذشت چشمان گشادش را به دکمه کوچک چشمی چسباند و وقتی پشت در را دید سرش را با اوقات تلخی کنار گرفت:واه!بازم این پسره پیداش شد!کاش یک طوری دکش کنم!
رنگ در باز هم گشایش میطلبید.علی رغم غرغرهای جمیله دست او به ناپار روی دستگیره در فشار آورد:خیلی خوب پاشنه در را کندی باز کردن دیگه!
صدای نرم اما مردانه همچون نسیم خنکی در صبح تابستان از لای چوبه های در وزیدن گرفت:سلام خانم ببخشید...خانم راهی تشریف دارند؟
جمیله سرش را عقب کشید و موهای رنگ شده اش را پشت چهارچوب در پنهان کرد:علیک سلام هستند ولی کلاس دارند.
-اِ...جمیله خانم شمایی ؟!...احوالاتتون چطوره؟
-ممنون!ببینم مگه دیشب باهاش شام نخوردی؟ولش کن دیگه سر صبحی!
-واقعیت داشتم از این طرفها رد میشدم گفتم یه چاق سلامتی بکنم.
جمیله ابروهای نازکش را بالا برد و دماغش را ورچید.لب بالایش به شکل خنده داری بالاتر جسته بود:ببینم از کی تاحالا شما از روی پشت بام تشریف می آرید!مگه شرکت ساختمای شما طبقه اول نیست پس چطور از طرفهای طبقه سوم رد میشدید؟
لای در کمی بازتر شد و بسیار بالاتر از میانه آن موهای براق مردی به داخل سرک کشید.این بار صدای جمیله به جیغ کوتاهی میمانست:واه...سرت را بکن بیرون بی حیا!...مگر نمیدونی که من سر لخت اینجا وایسادم؟!
تسلیم!تسلیم جمیله خانم!من مثل یک پسر خوب پشت در مدرسه می ایستم تا برای بری و خانم معلم رو صدا کنی!قول میدم دست از پا خطا نکنم.
-همچنان با من شوخی میکنه که انگار دخترخاله آقا هستم!...اکرم خانم به ناهید جون بگو دم در آقا پویا کارش داره.
در چنان محکم بهم کوبیده شد که پویا بی اختیار خودش را عقب کشید:ای بابا...این خاله قزی هم تا دماغ ما رو بیریخت نکنه ول کن معامله نیست!
درخشش انگشتری نقره که بر انگشت کوچک دست راست پویا نشسته بود بر موهای صاف و ژل زده اش کشیده شد.بلندی موها همچون کلاه گردی تا زیر لاله های گوشش میرسید.صدایی از پشت در چشمان قهوه ای رنگ پویا را به خود خواند.مژگان پر و بلندش در چرخش نگاه از نوک صاف کفشها به درگاهی در حالب مطلوب چشمانش را میپوشاند.لبخندی بر لبان تیره اش جای گرفت:به...!ناهید خانوم اومد و خورشید در اومد!
پلکهای ناهید کمی بهم آمد و لبخندی ظریف نیمی از سپیدی دندانهایش را بیرون ریخت:اولا که سلام...دوما مگه دیشب تا ساعت 11 هی من را این ور و آنور نبردی که حالا اول صبح مزاحمم شدی؟
پویا قدری جلوتر کشید دست چپش را بالا برد و به لبه در گرفت تمام وسعت دید ناهید را پر کرد:اولا علیک سلام خانمی...دوما کانتینر نازت رو یکجا خریدارم!میدونم کارت زیاده...تدریس آرایشگری گریم عروس...منم زدم توی خاکی و روی همون علف سبزها که زیر پام سبز شده منتظرت میمونم!اما دیگه بی انصافی رو به حالت تعطیل در بیار!از دیشب تا حالا ندیدمت اومدم یک سلامی بدم و برم!
-تو اگر این زبون رو هم نداشتی...
ابروهای پر پویا درهم رفت.خط اخمی کمرنگ میانه پشتی عریضش را گرفت:حالا چرا مانتو روسری؟مگه نمیدونستی که منم؟
طره هایی از موهای مشکلی و قهوه ای روی ابروان سیاه ناهید ریخته بودند و روسری حریر تنها هاله ای به دور صورت تندیس وارش بود:توقعت خیلی زیاد شده آقا پویا!در ثانی مگر نمیدونی که من اینجا چقدر بپا دارم!همین جمیله...با اینکه سنی نداره ولی درست مثل مادربزرگها میمونه.
پویا دستش را انداخت و نگاهی به ساعتش کرد.پاهای بلندش که محصور در پاچه های شلوار نیم بگ و دمپا گشاد بودند چند قدمی عقب کشیدند:اوخ اوخ!منم پایین یک جمیله خانم دارم اگر جیک ثانیه دیر کنم داد و بیدادش در میاد!دیگه باید با سه سوت بپرم پایین!
ناهید سرش را قدری کج کرد و با شیطنت پرسید:دِ...خیر باشه !کی هست؟
پویا پله های سیاه مفروش را دو سه پله یکی پایین پرید.روی پاگرد پایینی ایستاد و کیف چرمش را توی دستها جابجا کرد:خیال بد نکن...بابام رو میگم مهندس ترابی...اونم مثل جمیله خانم یکسره واسه من ساعت میزنه!اما خیالی نیست...من از پسشون بر میام...راستی اگه واسه طراحی یک ارایش گذرت به کامپیوترت افتاد از قول من بزن روی خال!
ناهید صورتش را درهم کشید و قدمی به جلو گذاشت و سرش را در امتداد مسیر رفته پویا نگه داشت:چی؟یعنی چی؟
-یعنی یک صفحه قلب!یعنی قلب بارون!یعنی دوستت دارم...دوستت دارم!
صدای عاشقانه پویا در پیچ پله ها پایین رفت و گم شد.ناهید انگشت میانی جواهر نشانش را بر روی پیشانی گرفت و لبخند زد و با حرکتی نیم دایره بالا تنه باریکش را به داخل ارایشگاه کشید و مکثی کرد.صدای تیز جمیله چون قیچی خیاطی حریر سپید احساساتش را به دو نیم کرد:ناهید...ناهید جون پس چرا نمیای سر کلاس؟ول کن اون دم در را!دخترها منتظرند!...
ناهید تکانی خورد و در را بست.سپیدی دستانش را به روشنی کناره های مانتویش گرفت و آن را گشود.برق قلب طلایی گردن بند یکباره نمایان شد:اومدم جمیله...اومدم.
آها!بفرما...نگفتم!اینهم خانم راهی با پراید سفیدش...جلوتر از پله های روی جوب آب پارک.آره خودشه بچه ها!پیاده شد!بزنیم بریم سر کلاس!
پنجره که بسته شد ولوله ای تازه جان گرفت.انگار هنرجوهای جوان میخواستند کودکی کنند.هلالی صورتی رنگ با نور ملایم تک لامپ سقفی طاق نصرت کفشهایی شد که درازای پنجه های کاذبشان چندین سانت جلوتر از اصل پا به سمت کلاس میدوید.سالن وسیعتری پشت هلالی بسته انتظار امدنشان را میکشید.از آشپزخانه روبرو زنی سراپا قهوه ای پوش بیرون آمد که دستهای خیش را مهمان کناره های مانتویش کرده بود.
-چه خبرتونه؟همچین میدوید انگار ناهید خانم لولو خورخوره ست!
دختری با چشمهای عسلی همانطور که میخندید و دختر روبرویی را هل میداد گفت:وا!اکرم خانم شوخی میکنیم دیگه !بگذار خوش باشیم!
وقتی صدای تک زنگی از در بلند شد غرغرهای جمیله از آن سوی هلالی به گوش رسید:اَه!این ناهید خانم کلید داره ها ولی زنگ میزنه!دِ برید کنار دیگه میخوام در را باز کنم!
همراه با پرده صورتی کلفتی که کنار رفت.گلهای سفید نقاشی شده بر شاخه کج و معوج قهوه ای جمع تر نشست.جمیله دست برد و قبل از کشیدن قفل در پرسید:کیه؟
صدایی گیرا از پشت در قطور چوبی پاسخ داد.
-من هستم...ناهید.
سرانگشت استخوانی جمیله که با آن لاک بنفش تیره استخوانی تر به نظر میرسید دور گیره در پیچید و آن را کشید.اولین گام ورود رایحه ای بس خوش بود که لای در نیمه باز سرک کشید.
-سلام ناهید خانم!...چرا اینقدر دیر کردی؟این دخترها آرایشگاه را گذاشتند روی سرشان!
-سلام جمیله متاسفم ولی دیشب خیلی دیر خوابیدم صبح خواب موندم!
رعنایی قامت او پاشنه های بلند تیره رنگ که نیمی هم در زیر گشادی پاچه شلوارش مخفی بودند جمیله را وادار میکرد طوری سرش را بالا بگیرد که پوست خشک زیر گردنش کشیده شود:باز هم پسر مهندس ترابی!چقدر بهت بگم ناهید جون!این اقا پویا آدم درستی نیست منکه اصلا از این تیپ جوونکها خوشم نمیاد.
لبهای قلوه ای ناهید با پوششی از رنگ قهوه ای ملایم چون پرنده ای که بالهایش را برای پرواز بگشاید از هم گشوده شدند.
-نترس جمیله جون حواسم هست میدونم چطوری باهاش تا کنم دیشب هم فقط رفتیم بیرون شام خوردیم...
-سلام ناهید خانم چرا دم در؟زودتر بیا تو که این دخترها را فقط خودت حریفی!
چهره سفید سهیلا خانم در کنار جمیله چون تضاد روز و شب بنظر می آمد.هیچکدام چشم از مهتاب صورت ناهد برنمیداشتند.
-سلام سهیلا خانم الان میروم سر کلاسشون.
عبور ناهید از کنار پرده بلند صورتی کوتاهی مانتویش را بیشتر نشان میداد.جمیله سری تکان داد و زیر لبی گفت:تا دو سه سال پیش خواستگارهایش در آرایشگاه و خانه اش را یک جا با هم میکندند هی به همه گفت نه!هی روی هر کدوم یک ایرادی گذاشت تا اینکه سر و کله این بچه پولدار ژل به سر پیدا شد!حالا دیگه دائم میرند بیرون شام میخورند!
وقتی ناهید سرش را به عقب چرخاند رنگهای درهم و برهم شال حریر از روی شانه چپ در امتداد گردن سپیدش افتاد.اخمی ساختگی ابروان کشیده اش را بهم رساند:باز که سر هر چیزی اوقات تلخی کردی جمیله!...یک کمی خونسردتر!
سهیلا خانم سرش را پشت موهای وزوزی جمیله گرفت و نجوا کرد:راست میگه...اصلا بتو چه مربوطه که این قدر به پر و پاش میپیچی؟ماشالله ناهید خانم هم عاقله هم مستقل...
جمیله دماغش را جمع کرد و لبهایش را چین داد چشمهایش به طرز مسخره ای به بیرون وق زده بودند:واه...!بمن چه مربوطه یعنی چه؟اگر تو هم چند سال با این ناهید کار میکردی میفهمیدی که چه جواهریه...اگر هم میبینی تا حالا شوهر نکرده از بس که از مرد گریزونه...!البته واسه من تعریف نکرده ولی اونطور که بو بردم مثل اینکه مثله اینکه قبلا دلش پیش کسی گیر بوده...منم که نه خواهر دارم نه دختر یکجورهای مثل دختر خودم دستش دارم.
هنوز پچ پچ های زنانه به آخر نرسیده دوباره صدای زنگ در بلند شد:واه...!پناه بر خدا این دیگه کیه کله صبح!
جمیله که به سمت در برگشت سهیلا سری تکان داد و موهای کوتاهش را پشت پرده کشید.با کشیدن قفل در پاشنه های سرتاسری یک صندل رو باز که ناخنهای نقره ای رنگ صاحبش را به رخ میکشید پیدا شدند.
بعد از آن حجم آبی زنگاری بود که لنگه در را به سمت جلو هل داد جمیله بی اختیار عقب کشید و گفت:وای!چه خبره!
-هیچی!سلام!
برخلاف روسری ساتن کوچک همه چیز تازه وارد تند و بزرگ به نظر میرسید.چشمهایش که زیر بار رنگهای ابی و سیاه نیمه باز مانده بودند بهمراه بینی کشیده ای که علیرغم خط ظریفی به نشانه عمل هنوز دراز و حجیم میانه صورتش را پر میکرد.جمیله در را محکم بست و دستش راستش را دراز کرد:کجا خانم ...کجا؟!وقت قبلی داشتید؟!
-البته که داشتم...از خود خانم راهی برای شنبه 9 صبح...گفتند این موقع کلاسشان تمام میشه منهم میخواستم اولین نفر باشم...اوا!سلام خانم راهی!به موقع رسیدم نه؟
ناهید با دیدن دختر کف دست ظریفش را به پیشانی کوبید.حالا که مانتویش به آویز گرفته بود استین کوتاه بلوز چسبان سپیدی دستانش را تا نیمه بازو بخوبی نشان میداد:ای وای!اصلا یادم رفته بود که این موقع بهت وقت دادم شیلا جون!باید ببخشی...میدونی آخه امروز صبح دیر رسیدم هنوز کلاس را شروع نکرده ام.
-چی...؟پس من باید چیکار کنم؟امروز عصر به کیش پرواز داریم میخوام برم جشنواره...اصلا فرصت ندارم که معطل بشم.
لبخندی ملایم زیر بینی باریک ناهید نشست.تناسب اندامش هنگام گام برداشتن موجی خوشایند را ایجاد میکرد:نمیگذارم زیاد معطل بشی امروز کلاس را زود تعطیل میکنم چون بعد از شما هم مشتری های دیگری وقت دارند ...راستی چکار داشتی؟
ناخنهای بلند نقره ای بر گره کوچک روسری گرفت و آن را کشید.شیلا موهای سیاهش را محکم پشت سر چسبانده بود:ببین خانم راهی...میخواهم این دو تا تیکه جلوی موهام...درست اینطرف و آنطرف فرق وسط قرمز قرمز بشه...میدونی که تازه مد شده!
اینبار لبخندی گونه های برجسته ناهید را کمی بالاتر کشید:بگذار جنس موهاتو ببینم...تارهای مو کمی کلفتند و تیره...باید قبل از رنگ حتما دکلره بشه...رنگش رو هم از کلستون استفاده میکنم...کلستون 304+ میکستون 4/0 قرمز...سهیلا خانم!
-بعله...؟
شیلا مچ دست ناهید را قاپید اما بجای مچ دو ردیف دستبند طلای مات میان انگشتانش را گرفت.
-نه خانم راهی...نمیخوام غیر از خودت کسی دیگه به موهام دست بزنه.
ناهید دستش را به آرامی رها کرد و به سمت موهایش برد.حلقه ای کلفت از گیسوان پیچیده پشت و بالای سرش را چون تاجی قهوه ای تیره میپوشاند:نگران نباش عزیزم...سهیلا خانم خیلی در کارش ماهره...در ثانی فقط دکلره رو انجام میده تا من به کلاسم برسم حتی اندازه میکستون را هم خودم تعیین میکنم چون اگر کمی زیادتر بشه آن رنگ قرمزی که میخواهی در نمیاد.
سهیلا خانم با آن قامت کوتاه روی دمپایی های طبی بدو بدو رسید.چشمانش به دهان ناهید دوخته شده بودند.
-سهیلا خانم بی زحمت شیلا جون را راهنمایی کن برای دکلره تا من...
صدایی شاداب سرها را به سمت معبر صورتی رنگ گرداند:سلام راهی...نمی آیید کلاس را شروع کنید همه بچه ها منتظرند.
روشنک بود که نور ملایم صورتی روی موهای کوتاه و روپوش سفیدش افتاده بود.ناهید چند ضربه ملایم به کنار بازوی شیلا زد و به نرمی پاشنه های میان باریکش چرخید.وقتی از کنار روشنک میگذشت دخترک چشمهایش را بر هم گذاشت و بو کشید و وقتی پلکهایش را گشود سرش را مستانه به این سو و آن سو چرخاند:به به...!عطرت یک یکه خانم راهی!
سهیلا خانم شیلا را به پشت پارتیشنی که از سمت چپ میز جمیله امتداد میافت راهنمایی کرد.در این قسمت تمام وسایل فر فورژه سیاه رنگ بودند:تا شما مانتویت را دربیاری و آماده بشی من وسایل دکلره رو حاضر میکنم.
هنوز سهیلا خانم پا به درون سالن نگذاشته بود که دوباره زنگ در به صدا در آمد.جمیله دست استخوانیش را بالا برد و تند و تند به سمت در راه افتاد.
خودم بازش میکنم...تو برو به کارت برس حتما دوباره مشتری ها ردیف شدند.
از پرده که گذشت چشمان گشادش را به دکمه کوچک چشمی چسباند و وقتی پشت در را دید سرش را با اوقات تلخی کنار گرفت:واه!بازم این پسره پیداش شد!کاش یک طوری دکش کنم!
رنگ در باز هم گشایش میطلبید.علی رغم غرغرهای جمیله دست او به ناپار روی دستگیره در فشار آورد:خیلی خوب پاشنه در را کندی باز کردن دیگه!
صدای نرم اما مردانه همچون نسیم خنکی در صبح تابستان از لای چوبه های در وزیدن گرفت:سلام خانم ببخشید...خانم راهی تشریف دارند؟
جمیله سرش را عقب کشید و موهای رنگ شده اش را پشت چهارچوب در پنهان کرد:علیک سلام هستند ولی کلاس دارند.
-اِ...جمیله خانم شمایی ؟!...احوالاتتون چطوره؟
-ممنون!ببینم مگه دیشب باهاش شام نخوردی؟ولش کن دیگه سر صبحی!
-واقعیت داشتم از این طرفها رد میشدم گفتم یه چاق سلامتی بکنم.
جمیله ابروهای نازکش را بالا برد و دماغش را ورچید.لب بالایش به شکل خنده داری بالاتر جسته بود:ببینم از کی تاحالا شما از روی پشت بام تشریف می آرید!مگه شرکت ساختمای شما طبقه اول نیست پس چطور از طرفهای طبقه سوم رد میشدید؟
لای در کمی بازتر شد و بسیار بالاتر از میانه آن موهای براق مردی به داخل سرک کشید.این بار صدای جمیله به جیغ کوتاهی میمانست:واه...سرت را بکن بیرون بی حیا!...مگر نمیدونی که من سر لخت اینجا وایسادم؟!
تسلیم!تسلیم جمیله خانم!من مثل یک پسر خوب پشت در مدرسه می ایستم تا برای بری و خانم معلم رو صدا کنی!قول میدم دست از پا خطا نکنم.
-همچنان با من شوخی میکنه که انگار دخترخاله آقا هستم!...اکرم خانم به ناهید جون بگو دم در آقا پویا کارش داره.
در چنان محکم بهم کوبیده شد که پویا بی اختیار خودش را عقب کشید:ای بابا...این خاله قزی هم تا دماغ ما رو بیریخت نکنه ول کن معامله نیست!
درخشش انگشتری نقره که بر انگشت کوچک دست راست پویا نشسته بود بر موهای صاف و ژل زده اش کشیده شد.بلندی موها همچون کلاه گردی تا زیر لاله های گوشش میرسید.صدایی از پشت در چشمان قهوه ای رنگ پویا را به خود خواند.مژگان پر و بلندش در چرخش نگاه از نوک صاف کفشها به درگاهی در حالب مطلوب چشمانش را میپوشاند.لبخندی بر لبان تیره اش جای گرفت:به...!ناهید خانوم اومد و خورشید در اومد!
پلکهای ناهید کمی بهم آمد و لبخندی ظریف نیمی از سپیدی دندانهایش را بیرون ریخت:اولا که سلام...دوما مگه دیشب تا ساعت 11 هی من را این ور و آنور نبردی که حالا اول صبح مزاحمم شدی؟
پویا قدری جلوتر کشید دست چپش را بالا برد و به لبه در گرفت تمام وسعت دید ناهید را پر کرد:اولا علیک سلام خانمی...دوما کانتینر نازت رو یکجا خریدارم!میدونم کارت زیاده...تدریس آرایشگری گریم عروس...منم زدم توی خاکی و روی همون علف سبزها که زیر پام سبز شده منتظرت میمونم!اما دیگه بی انصافی رو به حالت تعطیل در بیار!از دیشب تا حالا ندیدمت اومدم یک سلامی بدم و برم!
-تو اگر این زبون رو هم نداشتی...
ابروهای پر پویا درهم رفت.خط اخمی کمرنگ میانه پشتی عریضش را گرفت:حالا چرا مانتو روسری؟مگه نمیدونستی که منم؟
طره هایی از موهای مشکلی و قهوه ای روی ابروان سیاه ناهید ریخته بودند و روسری حریر تنها هاله ای به دور صورت تندیس وارش بود:توقعت خیلی زیاد شده آقا پویا!در ثانی مگر نمیدونی که من اینجا چقدر بپا دارم!همین جمیله...با اینکه سنی نداره ولی درست مثل مادربزرگها میمونه.
پویا دستش را انداخت و نگاهی به ساعتش کرد.پاهای بلندش که محصور در پاچه های شلوار نیم بگ و دمپا گشاد بودند چند قدمی عقب کشیدند:اوخ اوخ!منم پایین یک جمیله خانم دارم اگر جیک ثانیه دیر کنم داد و بیدادش در میاد!دیگه باید با سه سوت بپرم پایین!
ناهید سرش را قدری کج کرد و با شیطنت پرسید:دِ...خیر باشه !کی هست؟
پویا پله های سیاه مفروش را دو سه پله یکی پایین پرید.روی پاگرد پایینی ایستاد و کیف چرمش را توی دستها جابجا کرد:خیال بد نکن...بابام رو میگم مهندس ترابی...اونم مثل جمیله خانم یکسره واسه من ساعت میزنه!اما خیالی نیست...من از پسشون بر میام...راستی اگه واسه طراحی یک ارایش گذرت به کامپیوترت افتاد از قول من بزن روی خال!
ناهید صورتش را درهم کشید و قدمی به جلو گذاشت و سرش را در امتداد مسیر رفته پویا نگه داشت:چی؟یعنی چی؟
-یعنی یک صفحه قلب!یعنی قلب بارون!یعنی دوستت دارم...دوستت دارم!
صدای عاشقانه پویا در پیچ پله ها پایین رفت و گم شد.ناهید انگشت میانی جواهر نشانش را بر روی پیشانی گرفت و لبخند زد و با حرکتی نیم دایره بالا تنه باریکش را به داخل ارایشگاه کشید و مکثی کرد.صدای تیز جمیله چون قیچی خیاطی حریر سپید احساساتش را به دو نیم کرد:ناهید...ناهید جون پس چرا نمیای سر کلاس؟ول کن اون دم در را!دخترها منتظرند!...
ناهید تکانی خورد و در را بست.سپیدی دستانش را به روشنی کناره های مانتویش گرفت و آن را گشود.برق قلب طلایی گردن بند یکباره نمایان شد:اومدم جمیله...اومدم.
(2)
در میان نورهای ملایم زرد و سرخ فضای کافی شاپ بسته تر بنظر میرسید و رنگ بندی قهوه ای شیشه ها دنیای کوچک داخل را از فضای آفتاب زده بیرون جدا میکرد.به محض ورود بینی ظریف ناهید انواع بوهای درهم و برهم را بالا کشید:وای...!چه بوهای تندی!سیگاه قهوه عطر و ادکلن...
با ورود پویا که در شیشه ای قهوه ای را پشت سرش ول میکرد مردی از پشت میز سمت چپ تمام قد از جا بلند شد:خیلی خوش آمدید...به!اقای ترابی...همون آقای پویای خودمون!چه عجب...از این طرفها!
دندانهای به زردی زده پویا با لبخندی گشاد بیرون ریخت.دست درشتش را سرانگشتان مرد را به ارامی فشرد:سلام بر اق ناصر ریاست محترم کافی شاپ!امروز میخوام سنگ تموم بذاری...یک سرویس مخصوص واسه یک زوج مخصوص!هر چند چوق هم که بشه انعامت محفوظه!
-در خدمتم در خدمتم قربان!...آهای مجید بدو یکی از میزهای لژ رو حاضر کن!دو نفره باشه...یالله پسر.
سیاهی چشمان ناهید در حصار مژگان بلندش به اطراف چرخیدند .در میان مه کاذب نشات گرفته از دود سیگارها و بخار قهوه ها میزهای نهایتا چهار نفره تا انتهای سالن کوچک جای گرفته بودند.چرخش نگاه ناهید بر زوجهای جورواجور مینشست و رها میشد.کنار میز انتهایی پسری بچه سال به دیوار تکیه داده بود.ناهید نتوانست چشم از او بردارد:وا!این پسره چرا موهاش رو مثل جوجه تیغی درست کرده؟!سه تا شاخ ژل زده از دور و بر کله اش زده بیرون!
پویا مسیر نگاه ناهید را تعقیب کرد و لبخندی تمسخر آمیز بر گوشه لبهایش نشست:دختره رو که باهاشه نگاه کن!عین مارمولک رنگ شده میمونه!آخ!بگیرم بگیرم روسریش رو!الانه که بیفته!موهاش رو ببین انگار یادش رفته شونه کنه شاید هم از جنگ برگشته!
ناهید به یکباره چنان برگشت که کیف کوچک و خوش دوختش محکم به کنار ران پویا خورد:چی گفتی جنگ؟...جنگ؟
پلکهای ناهید لختی بر روی هم آمدند.سایه هایی رنگارنگ به نرمی از سیاهی خط چشمانش تا طاق ابروان کمانیش رنگ میباخت.پویا خود را جلو کشید دستهای باز شده اش آماده پذیرش جسم ظریف روبرو بودند:چی شد ناهید؟حرف بدی زدم؟چرا یک دفعه تو لب شدی؟
پلکها و لبهای ناهید همزمان با هم گشوده شدند.اما بجای آهنگ موزون کلامش صدایی پسرانه به گوش رسید:بفرمایید بالا...یک میز دو نفره براتون آماده کردم.
پویا دستش را بالا برد و موهایش را به پشت گوشش کشید.حالا خط ریش بلندش بیشتر به چشم میخورد:شاید خیلی خسته ای نه؟...بریم بالا جای دنج و خوبیه...
پله های مارپیچی که از کناره راست میز سر بر آورده بودند گامهایشان را تا فضایی بسته تر و تاریک تر بالا کشید.اینجا دیگر تنها یک زوج یکی از چهار میز کوچک چیده شده را اشغال کرده بودند.
گارسون جوان به میز برق افتاده ای اشاره کرد که در گوشه دیوار گل بهی رنگ قرار داشت.پویا صندلی را جلو کشید:اگه ممکنه اینجا بشین...میخوام فقط خودم ببینمت.
لبخندی کمرنگ صورت درهم ناهید را کمی بازتر کرد.وقتی بر روی نرمی کف صندلی جاگیر شد پویا گشاد و راحت خود را روی صندلی کنار او ولو کرد.باز هم صدای پسرک گارسون بود که نفوذ نگاه پویا را از چهره ناهید گرفت:چی میل دارید بیارم؟
با اشاره پویا گارسون رویش را به سمت ناهید کرد و دوباره پرسید:چی میل دارید بیارم خانم؟
-قهوه لطفا فقط یک قهوه تلخ.
پویا لبهایش را جلو کشید و با اخمی مصنوعی گفت:همین؟!یک کیک خامه داری یک کافه گلاسه ای چیزی سفارش بده.
-نه ممنون همین قهوه کافیه.
-پس دو تا قهوه بیار یکی شیرین واسه من یکی تلخ واسه خانم!یک تیکه کیک خوشمزه هم میخوام البته اونم واسه من.
لحظه ای بعد انگشتان پویا در جیب بغلش رفت:وای پویا...تو رو خدا بگذارش کنار...اینجا بقدر کافی بوی سیگار میاد.
یک نخ سیگار لای انگشتهای کلفت پویا کوتاه نشان میداد.پویا سرش را قدری جلو آورد و چشمهایش را ریز کرد:اینجا هم بوی سیگار میاد هم سیگاری...اما مال من فقط یک نخ کوتاه ساده است زود هم دود میشه و میره هوا...سر سوزنی هم قاطی نداره.
ناهید قدری سرش را کج کرد.شراب مردمک به گوشه چشمانش مایل شد:منظورت از این حرفها چیه؟...سیگاری یعنی چی؟
فندک نقره ای انتهای لنگر حک شده بر سینه اش را آتش کرد و به سیگار زد.پویا محکم به پشتی صندلی تکیه داد.و اولین پک را کشید:ای بابا!تو عجب گلابی هستی دختر!انگار نه انگار که عمری رو توی این اجتماع گذروندی و با آدمهای جورواجور سر و کار داشتی!
-منظورت از عمری چیه؟من هنوز خیلی جوونم.
-معذرت منظوری نداشتم که یعنی میخواستم بگم از این رنگ و روغنی های پانزده و شانزده ساله که این ور و آنور وول میخورند خیلی بهتری!
-اما من با اونها قابل مقایسه نیستم.
پویا سرش را عقب کشید و دود غلیظی را از بینی اش بیرون فرستاد.رایحه ای مطبوع از سیگارش به مشام میرسید:خودت هم خوب میدونی که من نخواستم تو رو با هر دختری مقایسه کنم...ولی تو رو به حق این ریش نداشته ما یک امروز رو اوقات تلخی نکن.
دست پویا چنان چند ضربه به صورت تیغ زده اش زد که ناهید را بی اختیار خنداند:باشه قبول...اما نوع ریش دار را خیلی بیشتر دوست دارم!
-جدا؟!نمیدونستم!هر چند که تاحالا ریش نداشتم اما اگر تو دوست داشته باشی از این به بعد تیغ و دستگاه ریش تراشی تعطیل!
محبت در نگاه محو ناهید موج میزد.انگار در صورت جوان روبرو تصویر دیگری را جستجو میکرد.
-ریشت هم قهوه ای در میاد...به رنگ چشمهات...اون وقت من یه دل سیر نگات میکنم...
خاکستر سیگار از نیمه گذشته با سرفه ناگهانی پویا روی میز ریخت پویا وقتی سیگار را در جا سیگاری فلزی فشار داد چروک سوخته سپید نشان باریکی از دود را بر جای گذاشت.
-تو...تو...این حرفها را بمن گفتی؟!یعنی باور کنم؟
-حرف؟چه حرفی؟
گارسون اینبار با سینی دور طلایی زیبایی از راه رسید.به آرامی فنجانهای قهوه را بهمراه یک تکه بزرگ کیک روی میز گذاشت و سینی را بالا گرفت.
-دیگه امری نیست؟
-دمت غیژ!زودتر برو و حالا حالاها مزاحم نشو!
پسرک که میزها را دور زد ناهید با دلخوری گفت:این چه طرز حرف زدن بود؟
-اِ...خب راست میگم دیگه این سیرابی دائم میاد موی دماغ ما میشه!اصلا ولش کن...داشتی چی میگفتی؟
-چی میگفتم؟!
-از اون حرفهای خوب خوب دیگه...البته خودم میدونم که خوش تیپم ولی برام جالبه که تو هم اینطوری بزنی توی خال!
ناهید سرش را پایین انداخت.قاشق طلایی کوچکی را از دایره کرم رنگ روی قهوه بیرون کشید.از فنجان قهوه بخاری نرم نرمک میچرخید و به ناز بالا می آمد:حالا حق بده که بهت بگم بچه ای!آخه اون حرفهارو که بتو نزدم...البته تعجبی نداره تو دو سه سالی از من کوچکتری!...
پویا ابروانش را بالا انداخت و لبهایش راتاب داد.از جایش بلند شد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد و وقتی سرش را به زیر میز برد توجه زوج جوان یک میز آن طرفتر کاملا به آنها جلب شده بود.ناهید نیم تنه اش را جلو کشید و آهسته گفت:این کارها چیه میکنی؟بیا بالا ببینم.
پویا روی صندلی نشست و دستانش را به علامت تعجب باز کرد:هیچکس نبود.
-مگه قراره کسی باشه؟
-خب آره دیگه...وقتی تو میگی اون حرفهای بیسکویتی رو بمن نگفتی باید دنبال یک اقای خوش شانس دیگه باشم که این دور و برها خودش را قایم کرده!
ناهید لبهایش را بهم فشرد و لبخندش را بزور مهار کرد.زیر چشمی به قیافه به ظاهر بهت زده روبرو را پایید و گفت:خودت رو لوس نکن!...از همون اول بهت گفتم فکر نکنی چون از تو بزرگترم میتونی مثل بچه ها خودت را برام لوس کنی!
بند نقره فام ساعت پویا همراه با دست مشت شده او به جلو کشیده شد و به ارامی به لبه میز خورد.حالادیگر پویا کاملا روی میز دولا شده بود:آخ...اما از اون روز اول!...سرم رو انداخته بودم پایین و مثل بچه آدم داشتم میرفتم توی شرکت که ناغافل در ساختمان صورتی باز شد و یک خانمی...وای...از اول لحظه که من عینهو جن زده ها شدم!چه قامتی!چه قیامتی!
-بسه دیگه چرا زبون گرفتی؟مگه داری روضه میخونی؟
-گفتم شاید این تیپی خوشت بیاد!یک کمی آه و ناله عاشقونه...
لحظه ای سکوت طعم تلخ قهوه را به خاطراتی هم طعم سپرد.فنجان بر لبهای ناهید میلرزید.
-زندگی من سرتاسر یک روضه نخونده است...بگذار این قهوه بی شکر را لاجرعه سر بکشم.
انگشتان زمخت پویا دور دسته ظریف کارد گره خوردند و با دو حرکت تیکه کیک را تقسیم کردند.اینبار ظرافت چنگال بود که شیرینی را به دهانش مینشاند.
-ای بابا...!اوقاتت را بیخود تلخ نکن...باید یک کامیون قند و شکر بریزی وسط این زندگی لعنتی دو روزه تا خوش باشی و خوش بگذرونی...حالا هم قهوه ات را تا ته بزن تا بفهمی که چرا از روبروی پارک ملت آوردمت میرداماد!اینجا همه چیزش یک یکه...جون من میبینی چه طعمی داره؟!
-آره ...خوبه!
-ولی عجب از دست جمیله خانم در رفتیمها !یک لحظه فکر کردم که مثل اسب سوارهای قدیمی شدم و اومدم تا شاهزاده خانم رو از توی قلعه جادوگر نجات بدهم!
ناهید فنجان را به ارامی روی نعلبکی کوچک زرد رنگ گذاشت.نگاهش از سطح پایین رفته قهوه به لپهای پر شده از کیک پویا کشیده شد.
-اولا که اونجا قلعه نیست و آموزشگاه آرایش و پیرایش منه.دوما جمیله هم جادوگر نیست و دوست و حسابدار چندین ساله منه اگر هم میبینی که کمی اخلاقش تنده به دل نگیر...علتش اینه که خیلی مهربونه و زیادی منو دوست داره...آخه میدونی وقتی سه چهار سال از ازدواجش گذشت و بچه دار نشد شوهرش سرش هوو آود و بعد از یک سال دوندگی توی دادگاه یک طلاق نامه تمیز را گذاشت کف دستش...اینه که بنده خدا هم خیلی تنهاست و هم خیلی محافظه کار...در حال حاضر هم با مادر پیرش زندگی میکنه...
-تو چی؟تا حالا نگفتی که توی آپارتمانت تنها هستی یا...
سوالی که مدتها از سر زبان پویا جلوتر نمیرفت حالا خوید نشان میداد.ابروی چپ ناهید بالا رفت و چینهای ظریفی زیر موهایش را گرفت.کلام از دهانش بزور بیرون میکشید:یک خانه ویلایی توی زعفرانیه داریم که سندش بنام برادرمه ...نیم طبقه اون هم مال منه که فقط شبها برای خوابیدن مهمانش هستم چون سرتاسر روز وقتم را توی ارایشگاه میگذرونم...مامان هم بنده خدا همه اش پایینه...چون دوقلوهای داداشم بیشتر به مادربزرگشون عادت دارن تا به مادرشون...گفته بودم که زن داداشم داروسازه بدتر از من صبح تا شب خانه نیست...خب اطلاعات کافی بود؟
آخرین لقمه کیک برجستگی زیر گلوی پویا را بالا و پایین برد و فرو رفت.طعم شیرین مانده در هنگام ادای کلمات زبان پویا را به مچ مچ وامیداشت:
نه...قصد فضولی ندارم...اصلا یر به یرش میکنم...منم واست میگم...یه آپارتمان مجردی دارم توی شهرک غرب خیابون مهستان نرسیده به میدان...نمیدونی چه جاییه!هم به پارک نزدیکه هم به بلوار اوین!واسه مسابقه ماشین سواری و ویراژ کشی میگن...قیژ قیژ!
پویا مانند پسر بچه ای بود که حتی میخواست با در قابلمه ماشین بازی کند.
-البته خونه خودمون هم توفیری با مجردی نداره...چون مامان خانم که از 12 ماه سال هشت نه ماهش رو پیش داداشم توی فرانسه خوش میگذرونه...بابا هم که یا سر برج و ساختمون وایساده و مشغول حرص و جوش خوردنه یا سرشماری پوله و داره حسابهای بانکیش را راست و ریست میکنه...البته بماند که گاهی دور از چشمان مامان...
پشت پویا به صندلی چسبید و لبهایش خنده بلندی را سر داد.ناهید با لبخندی ظریف پرسید:تو چرا نمیری فرانسه؟
-به...!اونجا رو میخوام چیکار؟فرانسه من اینجاست!وردست بابام میخورم و میچرم!خونه ماشین و پول اورت هم که توی دست و بالم ریخته!اونموقع که بابام پدرام رو فرستاد فرانسه تقریبا 15 سال پیش بود...من بچه مدرسه ای بودم ولی خاطرم هست که بابام چقدر به این در و اون در زد و خرج کرد تا تونست قاچاقی از مرز ردش کنه...طفلکی پدرام!پسر گنده موقع رفتن چه اشکی میریخت!ولی جالبه حالا که بابا سربازیش رو خریده خودش بیخیال برگشتن به ایران شده...میگه برگردم واسه چی؟! البته بنظر من خیلی خنگ تشریف داره چون حالا دیگه وضع فرق کرده تا دلت بخواد وسیله تفریح محیاست!با کلی بر و بچ...هم دوست و رفیقیم...خصوصا حالا که خانم خوشگلی مثل تو روبروم نشسته..
ناهید دستی به شال حریرش برد و دسته گرد و کوچک کیفش را گرفت:خیلی دیر شده...باید بریم...هنوز یکی دو تا مشتری مونده که باید راشون بندازم.
-کجا؟!کارت دارم...پس اونهمه دختر ریز و درشتی که اون تو ریختن چکاره تشریف دارن؟!
-هنرجوها بعدازظهر تعطیل میشن...الان فقط سهیلا خانم هست که به مشتری ها میرسه...البته آرایشگر قابلیه اما درست نیست که دست تنهاش بذارم.
پویا با ژستی مخصوص کیف دستی تمام چرمش را روی میز گذاشت و بندهای جلویش را باز کرد و حجم جعبه ای نه چندان بلند مزین به روبان و کاغذ کادو از آن بیرون آمد:ناقابله...واسه تو خریدمش.
کادو دست به دست شد و به میان انگشتان کشیده ناهید رسید:باز هم منو شرمنده کردی...آخه این کارها چیه که هر دفعه میکنی؟
پویا وقتی روی کیف دولا شد برق موهای قهوه ای رنگش در درخشش چرم اعلا ادغام شد:گفتم که اصلا قابل تو رو نداره...حالا بازش کن امیدوارم که بپسندی.
زوج حاضر دیگر با سر و صدا از صندلی هایشان بلند شدند.دختر جوان از لای دستکهای گره نرده و بلند شال روی سرش دستهای ناهید را پایید.جعبه سبز دور طلایی دور انگشتان سپید ناهید میدرخشید:وای!این عطر هم خیلی جدیده هم خیلی گرون...فقط اشانتیونش را نزدیک 25 هزار تومن معامله میکنند.
-خوبه!خوشم میاد که کار بلد عطریجات هم هستی.
ملودی بوق مانندی به گوش رسید و صورت بشاش صاحبش را در هم کشید:آه!باز صدای این گوشتکوب در اومد...الو...الو...لعنتی چقدر بد خط میده.
همانطور که پویا خود را به این سمت و آن سمت میکشید تا خط بگیرد ناهید به ارامی جعبه عطر را داخل کیفش گذاشت.نیم خیز شد تا از جا بلند شود که سر انگشتا پهن پویا محکم یکی از کلیدهای موبایل را فشار داد:چرا بلند شدی؟بشین باهات کاردارم...اصلا چرا اینقدر عجله داری؟
-عجله؟بیشتر از یک ساعته که اینجا هستیم...تو چرا با همراهت حرف نزدی؟
-ولش کن بابا...دنده اش جا نمیره گذاشتمش روی خاموش!
-خب...چکارم داشتی؟
موبایل سبک و اسپرت در جای کوچکش قرار گرفت.برخلاف ناهید پویا کمی مضطرب بنظر میرسید:میخوام دعوتت کنم..
-کجا؟
-یه مهمونی...فردا شب.
- به چه مناسبت؟
-ای بابا!مگه خوش گذروندن هم مناسبت میخواد؟یک پارتی تر و تمیزه....از آدم ته سیگال هم توش پیدا میشود تا پُلفُسل!اما همه خودی وشناسند ...خاطرت جمع باشه جای بدی نمیبرمت.
انگشتان ناهید روی قفل طلایی کوچک کیفش درهم رفت.لاک گل بهی ملایم در کنار مشکی مات کیف درخشش دلپذیری داشت.
-خودت میدونی که من اهل اینجور مهمونی ها نیستم حتی اهل اینجور دوستی ها...شاید هم قسمت بوده که تو رو ببینم من رو ببری به یاد گذشته ها...آخه تو بدجوری به یک نفر شبیه هستی.
پویا سرش را کاملا جلو کشید.حالا دیگر چیزی غیر از محبت در چشمانش نشسته بود.
-ببین ناهید خانم!نمیخوام دوباره استنطاقت کنم که شبیه کدوم بابایی هستم چون میدونم که بازم طفره میری و بی جوابم میذاری...اما ریز میبینم که خیالی نیست!تو فقط ما رو همراهی کن راضی میشیم...نمیدونی که این پارتی ها چه حالی میده!اصلا حالش هم بخاطر این کوچولوئه!...
پویا شعبده بازی را میماند که به قصد تعجب تماشاگر بازی تازه ای را آغاز میکرد.او دست در جیب بغل شلوار کارک دارش کرد و چیزی را بیرون کشید.
وقتی خطوط کف دست پویا از هم باز شدند در بی رنگی نایلون قرصی دایره ای و رنگین نشسته بود.ناهید لبهایش را جمع کرد و گفت:وای...چه خوش رنگه!مثل یک تیله قشنگ میمونه!
-آخه من از دست این گلابی بازیهای تو چیکار کنم!تیله کجا بود ؟!...این قرصه!
-قرص؟قرص برای چی؟
-برای چی را ول کن...فقط قول بده که فردا طرفهای غروب بندازیش بالا..اونوقت من میام و میبرمت پارتی دِ ...بگیرش دیگه.
دو انگشت اول ناهید که مانند قیچی ارایشگری باز شده بودند با تردید جلو کشید نرمی نایلون خود را میان لطافت پوست دست او جا کرد پویا نفس خود را به آرامی بیرون داد:با این قرص جوونی میکنی!پر حرف...پر انرژی...اصلا میری روی ابرها!بالا بالاها که دیگه کش و قوسهای این زمین لعنتی رو نداره...از زور خوشی چشمها انگار دارند از حدقه در میآن اونوقت دلت میخواد بری یک جای تاریک ول بشی...واسه همینه که این مهمونی ها همه چراغ خاموش برگزار میشه.
ناهید مانند بیننده تلویزیونی بود که در برابر هجون تبلیغات نشسته باشد چشمانش هنوز به قرص خیره مانده بود.
-اسمش چی هست؟
-این فسقلی هزار جور اسم داره...توی یو اس بهش میگن یخ...آدم و حوا!اینجا هم...اصلا تو به اسمش چیکار داری؟نکنه میخوای صداش کنی؟
ناهید خندید و چال نمکی کوچکی زیر گونه چپش پدیدار شد.او باز هم قفل کیف را باز کرد و این باره محفظه نایلونی روی جعبه عطر نشست.
-ولی باز هم خیلی مطمئن نیستم که بیام.
-ای بابا!نمیخوام که ببرمت یول تپه!نزدیک آپارتمان خودمه...صاحب مجلس هم یک آدم بهداری بیسته!اصلا حساب کن رفیق خودمه...خاطرت جمع.
-بهداری؟بهداری بیست یعنی چی؟
-یعنی...یک آدم تر و تمیز درست و حسابی...حالا اگه اجازه میفرمایید کم کم از اینجا مرخص بشیم.
وقتی از پله ها پایین آمدند ناهید سر انگشتانش را به نرمی روی نرده های پله میسراند.پویا هم از پشت سر پاهای درازش را گشاد گشاد به پایین میکشید.باز هم ناصر تمام قد از پشت میز بلند شد:خیلی خوش آمدید.قدم رنجه کردیدامیدوارم جلب رضایت شده باشه؟
ناهید برای لحظه ای پلکهایش را روی هم خوابانید و رها کرد.سالن کوچک پایین از یک ساعت پیش شلوغتر شده بود.
-البته خوب بود.
-با اینکه مشتری داشتیم ولی نفرستادیم بالا که شما و اقا پویا راحت باشید.
پویا با یک حرکت کیفش را روی زمین گذاشت و سوئیچ دزدگیردار ماشینش را توی دست چرخاند:بفرما ناهید خانم!گفتم اینجا بهت بد نمیگذره!حالا این سوئیچ خدمت شما...در ماشین را باز کن و بشین تا من با آقا ناصر حساب کنم.
وقتی لبخند ملیح ناهید بر چشمان هیز ناصر نشست مردک دیگر نتوانست چشم از او برگیرد.سرش را به دنبال تق تق کفشهای ناهید به جلو میکشید.پویا دستش را چند بار بالا و پایین برد و زیر لبی گفت:هی ...ناصر زال ممد!چشمات رو درویش کن!
-ها!
-نه بابا!پاک حواسش رو برده...سوژه از در رفت بیرون...دیگه کجا رو نگاه میکنی؟
ناصر که انگار از خواب بیدار شده باشد سرش را برگرداند و صدایی از خودش در آورد.لبهای کلفتش آویزان مینمودند.
-وای پسر...چه تیکه ای!این یکی را از کجا گیر آوردی؟
-از تو صندوقچه!تو پولت رو بگیر به این کارها چیکارداری؟اینهم هشت تا هزاری ...بسه؟یا جیب درازت باز هم جاداره؟
نگاه ناصر روی رنگ سبز اسکناسها نشست و برقی زد:بله...!دست مریزاد آقا پویا!مثل همیشه لارژ لارژی...ولی یه دفعه سرراستش کنی بهتره!دو تومن دیگر هم بگذار روش تا شاگردونگی این پسره رو بدم.
-ای لاکردار!بیا اینهم دو تا زبون بسته دیگه...فقط واسه معرفتت.
-دستت درد نکنه!حالا به کجا رسیدی؟
-خیلی ناز و افاده اش زیاده اما راه داره!ای اینقدر دلم میخواد سوسکش کنم فعلا بای...نباس زیاد منتظر بمونه.
-ناصر با بالا بردن دست راست پویا را بدرقه کرد.زوجی دیگر جلوی میزش ایستاده بودند.
-به!خیلی خوش آمدید...قدم رنجه فرمودید.
33تا 37
در بعدازظهری گرم و سنگین، این چندمین بار بود که زنگ در، چُرتِ سبکِ جمیله را پاره می کرد:
_ «ای وای! زنگ چی بود؟ تلفن؟ نه!... زنگ در بود... اَه یک لحظه نمی گذارن آسایش داشته باشیم»
جمیله پلک هایش را به زور از هم واکشید و از جا بلند شد. وقتی میز را دور زد، گام هایش در صندل لژدار، نامطمئن می نمودند:
_ بسه دیگه اومدم... چقدر زنگ می زنی؟! غلط نکنم دوباره باید...»
پدره کنار رفت، انگشتان تیره رنگ، با تردید، روی دستگیره ثابت ماند. چشمی در پذیرایی چشمان گشاد جمیله شد:
«اَه، باز هم تو هستی آقا پویا؟! مگه ناهید خانم نگفت که کار داره؟»
صدای پشت در، گویی از ته چاه به گوش می رسید:
«دمت غیژ جمیله خانم! حالا دیگه این قدر غریبه شدم که در را روم باز نمی کنی؟!»
جمیله ابروهایش را بالا انداخت و با دهن کجی ادا در آورد:
«دمت غیژ، دمت غیژ! پسره ی مسخره اول باید بره درست حرف زدن را یاد بگیره!»
«جمیله خانم، اون پشت چی می گی؟ حداقل در را باز کن تا بشنوم چی می گی؟»
«لازم نکرده شما بشنوید... اگر گوش هات شنوا بودند که برای بار پنچم مزاحم نمی شدی! از صبح تا حالا حداقل چهار دفعه بهت گفتم که ناهید خانم فرصت نداره تو را ببینه»
صدای تق تق پاشنه های چوبی رنگ، گردن باریک جمیله را چرخاند. از بریدگی نیم دایره ی جلوی کفش، ناخن های پدیکور شده ی ناهید، رنگِ ملایمشان را به رخ می کشیدند:
_ «تو برو کنار جمیله... من خودم باید جوابش را بدم.»
_ «چرا شما اومدی؟ من یکجوری...»
_ «نه زیاد طول نمی کشه، مطمئن باش.»
جمیله نگاهی به سر تا پای ناهید انداخت و رد شد. روسری گره زده ی کوچکی، همراه با مانتویی که بر دوشش افتاده بود، کمی او را می پوشاند. ناهید دستش را به دستگیره ی سردِ در سپرد و آن را پایین فشار داد. هنوز لنگه ی چوبی در باز نشده بود که موهای واکس زده پویا به داخل سرک کشید:
_ «بَه!... زَت زیاد! آفتاب از کدوم طرف در اومده که ناهید خانوم رضایت دادند ما رو ببینند... بابا حاشا به معرفتت!»
«دور بر ندار پویا! الآن دو تا مشتری زیر رنگ مو و های لایت نشستند، تازه اینها مال صبحند که کارشون تا این موقع طول کشیده... از حدود نیم ساعت دیگر هم وقت مشتری های بعدازظهر شروع می شه، این قدر سرمون شلوغه که دو تا از هنرجوها را نگه داشتم تا کمک دست من و سهیلا خانم باشند.»
تیغه ی پهن بینی پویا، با لبخندی کش دار پهن تر شد. سرش را چنان به داخل کشیده بود که درخشش گردن بند نقره ای اش، درست در مقابل دیدگان ناهید قرار گرفت:
_ «ببین خانومی، قبول دارم که کارت زیاده، اما یک وقتی رو هم واسه ی خودت بذار.»
_ «جالبه! اما من فکر می کنم که همه ی وقتم مال خودمه... باید حرفت را تصحیح کنم، تو یک وقتی رو واسه ی خودت می خوای!»
_ «حالا! هر جوری می خوای تفسیرش کن! به هر حال مهمونی امشب یادت نره!»
نگاه خشک ناهید از زنجیر نقره ای به برق چشمان مشتاق پویا رسید:
_ «اما من نمی تونم بیام.»
_ «چی؟ چی چی گفتی؟»
_ «همان که شنیدی... نمی تونم بیام.»
_ «آخه چرا؟ من برای امشب کلی برنامه چیدم... کلی هم از تو پیش بروبچ تعریف کرده ام، نمی خوام بشنوم که وقت نداری.»
_ «خب تو فکر کن حوصله ندارم.»
پویا نیم تنه اش را به داخل کشید و با مشت دست راست روی کف دست دیگرش کوبید:
_ «دِ... مطلب همین جاست... پس واسه چی اون خوشگله رو بهت دادم که بخوری؟... دو سه ساعت دیگر بندازش بالا، اونوقت می فهمی جوونی یعنی چی... بعد هم من می آم دنبالت و با هم می ریم عِقش!...»
_ «برو گم شو!»
دهان پویا، بی کلام باز ماند. سایه سنگین مژگان ناهید، این بار گویی چون بختکی بر قلبش افتاده بود.
_ «نشنیدی چی گفتم؟ برو گم شو!»
ابروی چپ ناهید چون کمانی کشیده، قدری بالاتر جسته بود. تیر نگاهش، بی پروا، مردمکِ سیاه دیدگان پویا را نشانه رفته بود.
_ «نمی فهمم... منظورت چیه؟»
_ «منظورم اینه که اگه همین حالا خودت را از وسط در نکشی بیرون به جمیله می گم، شماره ی صد و ده را بگیره.»
عضلات صورت پویا منقبض شده بودند و نگاهش آن چنان ناتوان و مسخ که بی هیچ اراده ای عقب کشید:
_ آخه یعنی چی؟ من که...»
وقتی دو لنگه ی در محکم به روی هم نشست، حرف در دهان پویا مانده بود. تنها کلمه ای که ناهید از آن سوی درهای چوبی بسته شده شنید، ضربه ی محکمی بود که محکم به در خورد:
_ «لعنتی! لعنتی!»
و بعد صدای پاهایی بود که چون سم اسبی، پله ها را پایین می پریدند. ناهید هنوز پرده را کنار نزده، جمیله و اکرم خانم دوره اش کردند:
_ «آخ قربون تو دختر چیز فهم برم... خوب حقش را گذاشتی کف دستش.»
_ «وای خانم جون! رنگت پریده... این مردهای لاکردار که جز اذیت کردن که چیزی سرشان نمی شه! آب قند بیارم؟!»
_ «وا اکرم خانم! آب قند می خواد چه کار کنه؟ مگر زاییده؟! دو کلمه ی حرف حساب به اون پسره ی لندهور زده و السلام...»
_ «ها! گفتم شاید...»
_ «اصلا این ناهید خانم را این جور نبین... ته دلش مثل یک بچه، صاف و روشنه... مطمئن بودم که با هر کسی نمی ره... تا حالا دسته دسته خواستگارها رو رد کرده، خودم هم در تعجبم که چرا چند وقتیه به این پسره ی الدنگ رو داده!»
جمیله آنچنان دستانش را با آب و تاب بالا و پایین می برد که گویی نقل افسانه ی جنگ رستم و سهراب را می کند:
_ «حالا راستش رو بگو ناهید جون، چی شد که این طوری حسابش رو گذاشتی کف دستش؟»
از حرف جمیله تلنگری به جان ناهید نشست. آن خودِ خاموش که در حجامی از انزوا فرو رفته بود، کم کم بیدار می شد. شبی که بر او گذشت عکسی از وحشت و تردید را در قاب تیره ی خود داشت:
_ «عمه! عمه ناهید! امشب چی برامون خریدی؟ دِ بده دیگه یالله!»
ناهید در مبل راحتی فرو رفته و لبخندی از سر خستگی را به برادرزاده هایش که مثل گنجشک بالا و پایین می پریدند، هدیه داد:
_ «امشب هیچی جوجه های خوشگل من... خیلی خسته بودم، یعنی اصلا حواسم پرت بود، فراموش کردم که چیزی براتون بخرم.»
سینی چای با فنجان های بزرگ و رنگارنگ میانه ی کلام ناهید نشست.
_ «انگار بد عادتشون کردی ناهید... همین طور چشم به راهند تا تو از راه برسی و یک چیزی بدی به دستشون... آخه هر شب، هر شب که برای بچه اسباب بازی و هله هوله نمی خرند!»
فنجانی بر نعلبکی پهن نشست و بر روی میز شیشه ای آرام گرفت. زن جوان میانه بالا، روی راحتی دیگری ولو شد:
_ «زود دخترها، زود عمه را ببوسید... مامان را هم ببوسید که دیگه وقت خوابه... ساعت نزدیک دهه!»
بچه ها با لب و لوچه های آویزان، نگاهی به یکدیگر انداختند و با اکراه جلو آمدند. یکی از دخترها گونه ی ناهید را بوسید، دستش را کمی بالا برد و آهسته گفت:
_ «شب بخیر عمه ناهید! راستی پس مامان فخری چی؟ با اون که شب بخیر نکردیم!»
مادرش آمرانه گفت:
_ «مامان فخری رفته طبقه ی بالا و توی اتاقش خوابیده، بنده ی خدا دیگر پا و کمرش حسابی درد گرفته بود... به خدا هر چی من و نیما بهش اصرار می کنیم که بذارید غزل و عسل را در یک مهد کودک ثبت نام کنید تا شما این قدر به زحمت نیفتی، نمی گذاره، همه اش می گه زوده، چرا باید بچه هام رو آواره کنید!»
ناهید به نرمی پلک هایش را تاب داد و کلماتی را از لب های بی رنگ شده اش بیرون ریخت:
_ «مامان دو قلوهای تو و نیما رو یک جور دیگه دوست داره شراره جون... هم اینکه از نوزادی، کنارشون بوده و بزرگشون کرده، هم اینکه نوه های پسریش هستند، اونهم پسر یکی یکدونه اش دکتر نیما!»
شراره لبخندی زد و پاهایش را روی هم انداخت. چاقی ران هایش چندان با بالاتنه ی متناسبش، جور نبود:
_ «باور کن من به خاطر مامان می گم... آخه تمام زحمت زندگی ما افتاده روی دوشش... نیما که یا دانشگاهه یا مطب یا اتاق عمل، گاهی هم انکال... منهم که از صبح تا شب سر پا توی داروخانه... همه به من می گن خیلی شانس آوردی که با همچین مادرشوهری توی دو طبقه زندگی می کنی... وگرنه مگر من می تونستم دست تنهایی با این همه کار دوقلو بزرگ کنم؟»
_ «خدا را شکر که بالاخره از آب و گِل درآمدند. حالا دیگه دو تا خانم کوچولوی پنج ساله داری.»
شراره خودش را سیخ کرد و دست هایش را به هم کوبید:
_ «زود... زود دخترا... از وقت خوابتون گذشته.»
عسل روی پاهای کوچکش ایستاد و بوسه ای آبدار از گونه ی ناهید گرفت:
_ «شب بخیر عمه ناهید... یعنی می شه من بزرگ که شدم، شکل تو بشم؟!»
ناهید خندید. سری تکان داد و سر دماغ کوچک عسل را کشید:
_ «ای شیطون! تو حتما خیلی خیلی خوشگل تر از من می شی... به شرطی که حرف مامان شراره را گوش بدی و زود بری بخوابی!»
وقتی صدای دمپایی کوچکشان روی سطح صیقلی پارکت دور و دورتر شد، ناهید نگاهش را از آنها گرفت و به زن برادرش سپرد:
_ «ببخش شراره جون... می دونم که خسته ای و بی موقع مزاحمت شدم ولی... ولی موضوعی بود که باید حتما با تو مشورت می کردم.»
چشمان گرد و عسلی شراره مشتاقانه به دنبال سؤال بود. وقتی سرش را تکان داد، هاله ی غبغب زیر چانه اش، می لرزید:
_ «چی شده ناهید؟ اتفاقی افتاده؟»
_ «نه اتفاق که نه... ولی...»
انگشتان ناهید در کیف کوچکش شروع به کاویدن کرد. جستجویی نه چندان طولانی. نایلونی کوچک همراه با محموله ی ظریفش بر روی میز نشست. ابروهای خط مانند شراره در بالای بینی به هم پیچید و نگاهش بر پهنه ی شیشه ای ثابت ماند:
_ «این چیه؟»
_ «اتفاقا من اومدم که این سؤال را از تو بپرسم.»
شراره دست برد و نایلون را قاپ زد. با انگشتانش روی قرص می کشید و این سو و آن سو می کرد.
_ «این دست تو چه کار می کنه؟ از کجا خریدیش، ها؟!»
لبخندی بی رنگ بر صورت مغموم ناهید نشسته بود. آشفتگی ذهنش نه مجال سؤال می داد نه جواب. کلام در راه گلویش گیر کرده بود:
_ «من... من...»
_ «تو چی؟! گفتم این را از کجا آوردی؟»
چشمان روشن شراره، زبانه ای از خشم کشید. مدیر دبیرستانی را می ماند که از کیف شاگرد مدرسه ای، فیلمی غیرمجاز را یافته باشد.
_ «وای تو را به خدا شراره... این طوری نگاهم نکن... آمدم باهات مشورت کنم، نیومدم که تنبیهم کنی! آخه مگه من بچه ام؟!»
_ «مگه آدم فقط باید بچه باشه که گول بخوره! دوره ی کودکی با یک آب نبات و شکلات، جوانی هم با این چیزها، فرقی که نمی کنه...»
_ «بالاخره می گی این چی هست یا نه؟»
_ «تا نگی که از کجا آوردی، نمی گم...»
_ «پس یه شرط... باید قول بدی به نیما چیزی نگی، حوصله ندارم دوباره غیرتش گُل کنه!»
_ «قبول... حالا بگو.»
_ «نخریدمش... کسی به من داده.»
ناهید سرش را پایین انداخت. فضای بسته ی نگاهش را رنگ های ملون فنجان و نعلبکی پر کرده بودند. حتی درون و بیرون فنجان، یک رنگ نبودند. سرش را بلند کرد، چشمان خیره ی شراره، همچنان به او دوخته بود.
_ «ببین شراره... اصلا فکر بد نکن... تقریبا دو سه ماهی می شه که باهم آشنا شدیم، البته کاملا اتفاقی بود... توی همون ساختمان صورتی، شرکت ساختمانی دارند...»
_ «فکر نمی کنم ازت خواستگاری کرده باشه؟»
_ «نه، اصلا مسئله این حرف ها نیست.»
_ «پس چیه؟ دوستی خیابونی؟»
_ «ببین شراره، تو باید من را درک کنی... بعد از این همه سال، اون اولین کسیه که... خیلی شبیه علیرضاست...»
_ «فقط همین؟! تو دیوونه ای... فقط چون شبیه علیرضاست، به یک دوستی خیابونی تن می دی؟ از اون طرف، بهترین خواستگارهات را رد می کنی... همین برادر من، هنوز بعد از دو بار جواب رد شنیدن، از سوئد پیغام می فرسته که، اگر ناهید خانم راضی هستند فی الفور برای مراسم عقد و عروسی بیام ایران... بهترین زندگی رو هم برات می سازد...»
_ «وای... شراره جون، تو را به خدا دوباره شروع نکن... بالاخره می گی این چه جور قرصیه یا نه؟»
شراره به تدریج آن قدر جلو پریده بود که اگر ذره ای پیش می رفت همان طور نشسته از روی مبل می افتاد. حالا با تکرار دوباره سؤال، کمی خودش را جمع تر کرد:
_ «اکستازی...»
_ «چی؟»
_ «قرص اکس، روانگردان، شادی زا... هزار چی بهش می گن، درست مثل خودش که چندین رنگ و مدل داره...»
_ «خب که چی؟»
_ «کی چی؟! بعضی وقت ها فکر می کنم نیما حق داره که می گه، ناهید یک تخته اش کمه!»
دهان ناهید به خشکی می زد. آنچنان که انتهای زبانش را چسبیده به کام حس می کرد. دست برد و فنجان دو رنگ را به لبان کویرزده اش نزدیک کرد. چای خنک شده، طعم آب را داشت.
_ «شراره، با الفاظ بازی نکن... ختم کلام... بگو این قرص چه کار می کنه؟»
_ «شخص را کاملا از حالت معمولی خارج می کنه... یک انرژی کاذب... یک شادی موقتی... تا حدی که مصرف کننده، از خود بی خود می شه، آواز می خوونه و دست به کارهایی می زنه که نباید بزنه...»
_ «مثلا؟!»
_ «بگذار رک و راست بهت بگم... طرف می خواست ازت سوءاستفاده ی جنسی بکنه...»
سکوتی مهلک، از نورهای ملایم آباژور، به فضا پخش می شد. چراغ دیگری منور نبود که موسیقی زندگی را بسراید.
_ «نه! باورم نمی شه... آخه چه طور چنین چیزی ممکنه؟!»
شراره، چوب خطی را کم داشت تا ژست تدریس را کامل کنه.
_ «برای به دام انداختن دخترها، البته اغلب خیلی کم سن و سال تر از تو... با ترفندهای مختلف، یک قرص به خورد طرف می دن و وقتی تعادل روانی دختر از بین رفت و به قول معروف شنگول شد، دیگر باقیش معلومه... وقتی هم اثر قرص از بین بره یک عمر پشیمانی و انحراف به جا می گذاره...»
دستان کشیده ی ناهید، ماهِ صورتش را ابری سپید شد. مهتابی خیال گونه، از لابه لای پنبه ای ابرها می تراوید. اشکی بود یا جریانی زا مِه، که خطوط خاطراتش را شست و به تلاطم حال پیوند زد.
_ «ای وای! چی شد ناهید جون؟ سرت درد می کنه که این جور صورتت رو گرفتی؟»
_ «گفتم باید آب قند بخوره! شما نگذاشتی بیارم جمیله خانم!»
_ «دِ... حالا بجُنب دیگه اکرم خانم! می بینی که حالش خوش نیست!»
ناهید دستانش را بر روی بینی جمع کرد و بالا کشید. خیسی چشمانش کمی از سیاهی ریمل را پس داده بود:
_ «نه حالم خوبه جمیله... فقط...»
_ «فقط چی؟ وای... خدا مرگم بده! نبینم چشم های خوشگلت پر آب باشه.»
_ «نه چیزی نیست! فقط یاد حرف های دیشب شراره افتادم، زن داداشم رو می گم.»
_ «می دونم بابا! خانم دکتر دیگه... مگه چی می گفت؟»
صدای زنگ در، برای لحظه ای چشم های همه را به هم خیره کرد. هیکل چوبی جمیله، چون فنری نرم، از جا پرید:
_ «الآن می رم به پلیس زنگ می زنم.»
_ «صبر کن جمیله... صبر کن.»
قامت ناهید به ناز، جلوتر کشید. بی شتاب پرده ی صورتی را گرفت و قدری کنار زد:
_ «شاید پویا نباشه.»
حالت چشمان ناهید بر روی چشمی در، کمی ریزتر شدند. در دهانش صدای آرامی از ارتعاش ملایم تارهای صوتی، پیچید:
_ «اِ... نیلوفره!»
در چوبی به سرعت باز شد و میهمان تازه وارد، روی کفش های نرم و بی پاشنه اش، پا به درون گذاشت:
_ «سلام ناهید، عجیبه که تو در را باز کردی، پس بقیه کجا هستند؟»
_ «سلام به روی ماهت... همگی هستند... فقط چند وقتیه که یک مزاحم پشت دری داریم! به همین خاطر خودم آمدم دیده بانی!... خب تو چطوری؟ خسته نباش...»
_ «خسته ام، خیلی خسته ام... تازه از بانک اومدم بیرون... گفتم بیام پیش تو بند و ابرو... صورتم را ببین، شدم عین پیره زن ها!»
ناهید دستش را به پشت نیلوفر زد. مقنعه ی ژرژت مشکی با ژیری ملایمی بر کف دست ناهید سایید. آن سوی پرده، جمیله و اکرم خانم، ناخرسند و منتظر ایستاده بودند:
_ «ای وای! شما بودی نیلوفر خانم؟ سلام... اکرم خانم بی زحمت اون قند را بده دست من و برو چایی بیار!»
_ «به روی چشمم... اتفاقا چای تازه دم، روی سماوره.»
نیلوفر بر روی اولین راحتی نزدیک در ول شد. انگار پس از مدت ها گوشه ای را برای رها شدن یافته بود. صدایی از آن سوی سالن، مجال نشستن را از ناهید گرفت:
_ «خانم راهی! نمی آیید رنگ های های لایت را درست کنید؟!»
پلک های ناهید لختی بر روی هم خزیدند. دست هایش را که از سر ناچاری گشود، سیاهی جشمانش با شیوه ای از ناز طلوع کرد:
_ «ببخش خواهر... چند تا هنرجوی کمکی مونده اند، ولی حتما باید بالای سرشان باشم... کار دو تا مشتری که تموم بشه خودم می آم اصلاح صورت و ابروت را انجام می دم.»
بخار مطبوع سینی چای، ابتدا شامه ی نیلوفر را نوازش داد:
_ «آخ دستت درد نکند اکرم خانم... اگر بدونی چه قدر دلم هوس چایی هات رو کرده بود!»
_ «نوش جان... بخور که خستگی رو از تنت می بره... با اجازه، سینی رو می گذارم روی میز... جمیله خانم اون آب قند رو هم بده ببرم خالی کنم!...»
وقتی انگشتان جمیله از اسارت لیوان رها شدند، روی صندلی چرخانش نشست و دست هایش را به جلو کش داد:
صفحه 44 تا 53
-چیه توی این تابستونی سر تا پا سیاه پوشیدی ؟!خفه نمی شی از صبح زود تا عصر ؟!حالا در بیار اون مقنعه رو!
چشمان درشت نیلوفر با بی حالی چرخید ،نگاهی به صورت رنگارنگ جمیله انداخت و سری تکان داد:
-ناسلامتی کارمند بانک هستم ...نمی شه که با مانتوی زرشکی و روسری گل گلی برم سر کار!
جمیله ابروانش را بالا انداخت و لب هایش را ورچید.اوقات تلخی از پلک های سبز شده و ریمل غلیظ چشمانش می ریخت.
-اَه!لعنت بر پدر ومادر کسی که کار بیرون را برای زن ها باب کرد!بدت نیاد ها،از آخرین دفعه ای که دیدمت انگار چند سال پیرترشدی!
نیلوفر دستش را به زیر چانه مقنعه برد و با یک حرکت آن را از سرش درآورد.موهایش در امتداد راه پارچه،چون نخ هایی بریده بریده ،بالا جسنه راستش مادری مهربانشد که مهربان شد که کودکان به فغان آمده را آرام کند.
این طورها هم نیست جمیله خانم...الان من و هادی تا خرخره توی بدهکاری به دولتیم...اقساط خانه ،ماشین،کامپیوتر...تازه الان توی هر فروشگاهی که سر کتی فرش و لوازم خانه را هم قسطی می دن...اگر حقوق من نبود که نمی تونستیم از پس مخارج سرسام آور این دوره و زمونه بر بیام...
-همین ؟بد نگذره به اقا هادی؟!
-نه بابا ،همه اش که همین نیست...خب به هر حال منم لیسانس حسابداری دارم کلی درس خووندم،استخدام رسمی بانک هستم،نمی شه که گوشه خونه بنشینم ...اون موقع که پسرم کوچیک بود و دائم بین مهد کودک و خانه مامان در به در بودم،کارم را ول نکردم ،حالا که دیگه برای خودش پسر بزرگی شده ،بنشینم توی خانه چی کار ؟
جمیله با دلخوری یکی از فنجان های چای را برداشت و به طرف دهان برد. طعم مطبوع چای هم نتوانست اخم هایش را از هم باز کند:
-خب البته حق داری ...خونه نشینی هم بی فایده استفاز صبح تا شب بِساب و بپر و بشور که چی بشه؟اقا بیاد و دست شما درد نکنه هم نَگه!
باوجود لبخندی کوتاه ،چند چین عمیق درکناره چشمان نیلوفر جای گرفتند:
-این قدر بد نباش جمیله خانم،هادی مرد خوبیه...درثانی تمام لیسانس های این دوره به موقعیت ما غبطه می خورند،ما فارغ التحصیل های چند سال پیش هستیم که برامون کار پیدا شد و تازه استخدام هم شدیم وگرنه این دوره ای ها که....
سهیلا خانم مثل تیر از کمان در رفته میان حرف های نیلوفر دوید و در حالی که دست هایش را در دستکش نایلونی کمی بالا نگه داشته بودگفت:
-اِ ...سلام نیلوفر خانم چه عجب از این طرف ها!جمیله جون شامپو نرم کننده آن طرف تموم شده اینور...
باز هم صدای زنگ چون تگرگی برگ های آرامش جمیله را فروریخت:
-ای وای سهیلا جون! حالا که سر پا هستی بی زحمت اون در را باز کن...اول از چشمی نگاه کن مرد نباشه!
سهیلا خانم چون ماشینی که در سر پیچ ناگهان تغییر مسیر دهد به سرعت چرخید و با لبه دستکش پرده را کنار زد.روی پنجه هایش ایستاد و قدری خود را بالا کشید .چشمان پف آلودش را که برچشمی گذاشت دستش را ناخودآگاه از دستگیره در کنار کشید:
-وای ...پناه بر خدا!باز که این پسره اومد ...جمیله!!
مشت محکم پشت در چون ابری مخالف به در می کوبید و حاصلش جیغ صاعقه ماندد جمیله بود:
-در را باز نکن...اومدم!
قدم های آن پاهای باریک بر پاشنه های بهن صندل ها چنان سریع بی حساب بودند که قوزک استخوانی او تاب نیاورد و در جا خم شد:
-وای پام!
جمیله دستش را به پای چپ گرفته بود و لنگ لنگان پیش می رفت .نیلوفر بلند شد و به دنبالش روان شد.چشمان گرد شده اش ،چنان متعجب بود که لب هایش نمیدانستند باید بپرسند یا بخندند:
-یک دفعه چی شد،جمیله خانم ؟ مگر کی پشت دره؟!
-باید از خواهر عزیزت بپرسی!..نزدیک سه ماه آزگاره حرف توی گ.شش فرو نمی ره...چه قدر بهش گفتم این پسره رو تحویل نگیر حالا تازه از امروز صبح نمی دونم آفتاب از کدوم طرف در آمده که خانم راضی به دیدن این لندهور نیست.
یعنی چی؟پسره کیه دیگه ؟
جمیله دیگه فرصت جواب دادن را نداشت.به پشت پرده که رسید ،تنه ای به سهیلا خانم زد و محکم به در چسبید.چشم هایش را تقریبا بسته بود و دهانش را تا جایی که می توانست باز کرده بود:
-چه قدر بهت بگیم مزاحم نشو ...از صبح تا حالا این بار ششمه که می آیی پشت در مگه تو کار وزندگی نداری؟!ناهید خانم دیگه تو را نمی خواد به چه زبونی باید بهت بفهمونه تازه سر عقل اومده ...فکر نکن چون اینجا مرد نیست فهر غلطی خواستی می تونی بکنی!همین الان می رم زنگ می زنم...
جمیله...جمیله خانم!
وراجی های جمیله که مثل رادیو باز شده بودند با شنیدن نامش از پشت در کمی ارام گرفت.اما هنوز قفسه سینه اش تند تند بالا و پایین می رفت:
-ها چیه از اون پشت به التماس افتادی!
صدای مردانه پویا حقیقتا ملتمسانه می نمود:
-جمیله خانم شما خانمی و بزرگی کن ،ناهید را راضی کن امشب فقط امشب با من بیاد مهمونی !قول می دم که آکبند و سالم برگردونمش پیش شما!
-چی؟ مهمونی؟!اصلا شما کی هستی که می خوای خواهر منو ببری مهمونی؟
خط اخمی بلند،میان دو ابروی ناصاف نیلوفر نشسته بود دستش برای گرفتن دستگیره در پیش رفت اما انگشتان بند بندی جمیله مچ دستش را قاپید:
-در را باز نکن!یک دفعه دیدی پسره چاقویی قمه ای چیزی در آورد!
-ولی آخه...
-خیلی دلت می خواد ببینیش از چشمی در نگاه کن.
صدایی امیدوار هنوز زندانی پشت در بود:
-خانوما !من فقط می خوام یک بار دیگه ناهید را ببینم...غلط نکنم خواهرش هم اونجاست شما برو بهش بگو ماشین دم در حاضره ...قرار بود همین ساعت ها با هم بریم پارتی ...به همون آخدایِ بالا سر اگر نریم بدجوری جلو رفقام ضایع می شم!
دایره روشن دیدگان نیلوفر با دیدن مردی که آن سوی در به انتظار ایستاده بود گشادتر شد:
-وای خدای من !چه قدر شباهت !باید ناهید رو ببینم همین حالا!
جمیله و سهیلا بی آنکه فرصت داشته باشند چیزی بپرسند جای خالی نیلوفر را حس کردند .جمیله دوباره سربرکرداند و مسلسل وار شلیک کرد:
-زود از اینجا می ری ،همین حالا!من شمارش را شروع می کنم تا شماره ده بعد نگاه می کنم اگر نرفته بودی این بار دیگه بی معطلی زنگ کی زنم به پلیس صد و ده ...شیر فهم شد؟!...یک ...دو....
سهیلا خانم با کنجکاوی سرش را به سمت چشمی برد .او دیگر از یاد برده بود که دستکش های رنگیش را بالا نگه دارد:
-بی خود زحمت نکش جمیله خانم!مرغ از قفس پرید...طرف مهلت نداد که حداقل به شماره هفت برسی!
این بار موهای وز خورده جمیله بود که موهای زیتونی سهیلا خانم را کنار می کشید.سر دو زن چنان به هم چسبیده بود که انگار آخرین صحنه یک فیلم عشقی را از سوراخی می بینند:
-دیدی این شازده رو چه خوب دَکِش کردم!این دفعه هم دمش را گذاشت روی کولش و در رفت.
-عاشقی هم بود عاشقی های قدیم!طرف مثل خاکستر دود شد و رفت هوا برم به ناهید خانم مژده بدم که فعلا شَرش کم شد...
سهیلا خانم که می رفت جمیله هم با نگاهی پیروزمندانه برگشت.اما هنوز قدم اول را محکم نگذاشته بود که دوباره اخم هایش در هم رفت:
-وای پام !خدا لعنتت کنه پسر...
قدم هایی که کشان کشان به آن سوی پرده رسیدند سکوتی سبک را در فضای کوچک پشت در به ارمغان آوردند .گویی آن سکوت نرم صدای ِمشت های بسته را آبستن است.
همهمه ای که به جان ارایشاه افتاده بود ،حمام زنانه های عهد قاجار را تداعی می کرد.اشارات نگاه و چرخش زبان بیش از دستان هنورجوها بر روی مو و صورت مشتری ها مشغول بود.
-روشنک برو صورت اون خانم پیره را بند بنداز!
-خدا خفه ات کنه !آدم داد می زنه خانم پیره؟!اگر شنیده باشه پوست از سرت می کنه!
-اصلا به من چه ؟ خودش گفت عجله داره!
-خانم های مشتری همه توجه کنند...آنهایی که مش یا رنگ مو دارند تشریف ببرند سالن انتهایی،خدمات ارایشی و صورت هم همینجا تشریف داشته باشند.
-سهیلا خانم!من رنگ ابرو دارم کجا باید برم؟
-همین جا تشزیف داشته باشید...هر کدام از هنرجوها یکی از خانم ها را آماده کنید البته به نوبت!
-این خانم که مِش داره مال من ...تا حالا نوبت به من نرسیده.
-وا سودابه !خب منهم تا حالا مِش نزدم!
-اصلا صبر کن خود خانم راهی می آد و تقسیم می کنه ...بفرما این هم خانم راهی.
ناهید به نرمی می آمد.دست های کلفت از موهای بافته اش از یک سوی گردن تا برجستگی سینه به پایین خزیره بود.سرویس زیر خاکیِمات جنان بر گوش ها و گردت و دستش نشسته بود که گویی می خواهد بهره ای از لطافت اندام ها ببرد و خودی نشان دهد.
-خانم ها آرام! باشید...سودابه !شما به اون خانم رو ببر برای مش حاضر کن...آپامه!شما تا حالا رنگ مو انجام نداده ای...سه چهار تا از هنرجوها هم برای خانم هایی که اصلاح صورت دارند بند بیندازند،فقط شما حدیثه که تجربه ات بیشتره می تونی ابروی یکی از خانم ها را برداری ...بقیه هترجوها به دوستانشان کمک کنند تا من و سهیلا خانم به نوبت سرکشی کنیم.
فیلمی که با شروع صحبتهای ناهید ثابت مانده بود دوباره به راه افتاد.
-دیدی کتی خانم !بالاخره نوبت مش به خودم رسید!...خانم لطفا بفرمایید از این طرف !
-وا!حالا این افاده داره؟!در عوض منم می رم بند می اندازم دستم راه می افته!
-ساکت دخترها !زودتر خانم ها را راه بیندازید...امروز جمیله هم نیست که شما ازش حساب ببرید!
-راستی سهیلا خانم !چی شده که امروز جمیله خانم نیامده؟!
-دیروز اینجا پاش پیچ خود رفته دکتر بهش گفته مچ پایش صرب دیده ...امروز را مانده خانه تا استراحت کنه.
-تو رو به خدا شانس این روشنگ رو می بینی !یک روز نیامده جمیله خانم هم نیست حضور غیاب بکنه !
-حتما لازم نیست تا جمیله باشه ..خود من حواسم به تعداد غائبی ها هست.
ناهید به کنار میز تکیه داده بود .ساعدهای سفید و صیقلی دستانش در بالای کمربند چرمی قهوه ای در هم رفته بودند.شلوار تنگ کرم رنگ پاهای خوش تراشش را به شلوار پاچه گژدار و کفش پ.ست ماری نوک تیز می رساند .
-حالا هم زودتر کار خانم ها را انجام بدبد که به وقت مشتری های عصر بر نخورند.
سودابه همانطور که با زنی فربه از جلوی ناهید می گذشت زیر لب زمزمه کرد:
-چشم چیگر!
ناهید سرش را برگرداند وخودش را به نشنیدن زد. خانمی از که روبه رو جلوتر آمد،چروک های صورتش به لب های زرشکی تیره و لُپ های از رژگونه سرخ شده اش دهن کجی می کرد:
-خانم راهی تا یادم نرفته یک نامه داری!
-نامه ؟!
زن خنده پر سو وصدایی کرد و لای انگشتان لک آورده اش پاکتِ نامه ای را نشان داد.ناهید گیج شده بود:
-نامه از کجا ؟ چرا دست شما؟!
-من شدم پستچی نامه های عاشقونه !...دم در ،یک اقا پسر خوش تیپ دادش به من گفت برسنم بدست خانم راهی...
ناهید لحظه ای چشمانش را بست و با کف دست به پیشانیش کوبید :
-ای وای !چرا ول کن نیست...
-کی ول کن نیست؟ نکنه از قبل می شناختیش؟!
-بله ...یعنی نمی دونم...اصلا چه شکلی بود؟
دست زن که همراه نامه بالا رفت دو دستبند پرنگین روی ساعدش به هم پیچیدند:
-تیپش به بچه پولدارها می خورد...یک دونه از اون تی شرت های سی جهل هزار تومنی تنش بود با یک شلوار جین. البته طوری بالا گرفته بود که کتانی ساقدارش پیدا باشه...مو هاش هم بلند بود تا...
-ممنون خانم کافیه ...حالا لطف کنید اون نامه رو بدید به من .
وقتی ابروهای زن که تنها از یک ردیف مو تشکیل شده بود به هم کشیدند چین نیم دایره پررنگی ب بالای تیغه بینیش افتاد:
-وا به همین راحتی ؟ پس مژدگانی من چی می شه؟
-مژدگانی ؟!اصلا متوجه هستید چی می گید؟ این پسره فقط یک مزاحمه .
-راستش طرز حرف زدنش هم یک طوری بود!ایستاده بود دم در ِساختمون ...تا خواستم بیام تو اومد جلو و گفت:
-تشریف فرما می شین داخل؟
-منم خودی گرفتم و گفتم البته منظور؟ راستش فکر کردم با من کار داره آخه تعریف از خود نباشه می بینی که خیلی خوب و جوون موندم!
با دندان قروچه ناهید زن از حال و هوای جوانی در امد:
-لطفا بقیه اش را بفرمایید خانم.
-آهان داشتم می فتم وقتی این نامه را به دست من داد با یک لحنی که معلوم بود سعی می کنه محترمانه باشه گفت: خانوم من نوکرتم،چاکرتم !بی زحمت این نومه رو برسون به دست خود خانوم راهی ...بالاغیرتا تاکسی دیگر بویی نبره .خب بگم از طرف کی؟
-خودش می دونه لاکردار!شما فقط رو این فرق سر ما منت بگذار و برسون به دست مبارک ناهید خانم!
اون قدر ازادا و اطوار و حرف هایش خنده ام گرفته بود که راهم را کشیدم و بی آنکه منتظر بمونم از پله ها آمدم بالا ...هنوز پشت سرم داد می زد: می رسونی؟ می رسونی یا نه؟
بعله می رسونم ...می رسونم...اینطوری شد که گذاشتم سرت خلوت بشه نامه را بدم دست
ناهید نامه را از دست زن گرفت. ظرافت انگشتانش را میانه پاکت گذاشت و فشرد.سپیدی کاغذ چئن قطعه یخی مقابل آتش آب شد.خشم ناعید به هیچ گوش های نامه رحم نکرد. ریز می کرد و به زمیت می ریخت.
-ای ای خانم راهی چرا همچین کردی؟!...حداقل باز می کردی ببینیم توش چی نوشه؟
آهووَشِ چشمان ناهید با آن ریمل پهن و رو به بالای کنارش به ذو به رو خیره مانده بود.عنابی لب ها با ارتعاشی خفیف می لرزیدند:
-پسره احمق 1حالا دیگه برام نامه نگاری می کنه ...نکنه فکر کرده من یک بچه دبیرستانی هالو هستم که با هر حرف مفتی عاشق بشم...اکرم خانم!
عصبانیت صدای ناهید در بیان کلمات آخرش ان جنان بلند و رسا بود که همه را برای لحظه ای بی اختیار میخکوب کرد .تنها دمپایی های سیاه سگگ دار اکرم خانم بود که شِرق شِرق می دوید و نزدیک می شد:
-چی شده خانم حون ؟
-زودتر یک جارو و خاک انداز بیار و این خرده کاغذها رو جمع کن...
بعد هم بریزشون توی سطل اشغال ! دِزود باش دیگه...خانم شما هم بهتره این مورد را فراموش کنید،حالا هر کار ارایش هم داشته باشید در خدمتیم...
زن پشت چشمی نازک کرد و با اخم گفت:
-بند و ابرو داشتم.
-پس بفرمایید ،بفرمایید روی یکی از صندلی های جلوی آیینه ...امروز که من بی خودی ساعت هفت صبح اینجا نبودم ...رودتر آمدم که کارها عقب نمانند....
دختری که بینی گوشتالودش تا توی دهانش کشیده بود پیش بند
54-73
سفیدی را باز کرد . بندهای پارچه ای که دور گردن زن ، گره میخوردند ، نجوای آرام هنرجو را میشنیدند :
« تا حالا ، خانم راهی را اینطور عصبی ندیده بودم ! »
با آنکه در اطراف ناهید همه چیز روال عادی و ظاهری خود را داشت ، او در میانه ردیف موزائیک ها ایستاده بود و بلاتکلیفی از حرکات سر و دست هایش میبارید . کاغذهای ریز و درشت همراه با غبار کف سالن در خاک انداز چرک مرده اکرم خانم ، تلنبار شدند . هنوز همه پلشتی ها جای نگرفته ، صدای زنگ در بلند شد . اکرم خانم به سختی کمر را راست کرد .
« صبر کن خانم جون ، خودم در را باز میکنم ... جمیله خانم به من سپرده که نگذارم شما تنها دم در برید ! »
جارو و خاک انداز ، کنار پایه چوبی میز ، رها شدند . چشمان قهوه ای زن خدمتکار ، در امتداد مانتویی هم رنگ اما رنگ برگشته ، به جلو زل زده بودند . گویی او سراپا چشم شده بود و از منفذ در به بیرون مینگریست :
« یک خانم است ... یک خانم چادری . »
قفل در باز شد و تازه وارد ، به آرامی پا به درون گذاشت :
« سلام خانم ... ببخشید مزاحم شدم ... ممکنه مسئول این آموزشگاه را ببینم ؟ »
در با صدای بلندی بسته شد ، اما چشمان اکرم خانم هنوز سر تا پای سیاه زن را میکاوید :
« باهاشون چکار دارید خانم ؟ ... اگر میخواهید مدل هنرجوها شوید ، بفرمایید داخل ... ولی اگر میخواهید خود خانم راهی کارتون را انجام بده باید برای بعد از ظهر ، وقت بگیرید که البته فکر نکنم امروز وقت داشته باشند ... »
وقتی زن ، کمی جلوتر آمد ، باله های سیاه چادرش رها شدند . خط فرو رفته زیر چشمانش همراه با هاله اطراف بینی ، چنان به تیرگی میزد که گویی ، از سیاهی چادر رنگ گرفته باشد :
« نه ! اشتباه نکنید ، من ... برای کار دیگری آمدم ، یعنی حقیقتش ... دنبال کار اومدم . :
« کار ؟! چه کاری ؟ »
« هر کاری باشه ... نظافت ، کار آشپزخانه ، بند انداختن هم بلدم . »
چشمان فرو رفته اکرم خانم گرد شدند . چشمانش حالت تدافعی سربازی را داشته که ناگهان با جبهه دشمن روبرو شوند :
« چی ؟! من خودم اینجا همه کاره ام ! دیگه نیازی به کارگر جدید نداریم ... تازه خانم راهی به هر کسی که از بیاد تو کار نمیده ! »
برق نگین الماسی که در امتداد گل بهی کشیده ناخن ها میدرخشید ، کنار ضخیم پرده چنگ زد . حجاب صورتی رنگ کنار رفت و جلوه ناهید ، در مقابل سیاهی شبگون روبرو درخشیدن گرفت :
« چی شده اکرم خانم ؟ این خانم چکار دارند ؟ »
« هیچی ... مشتری که نیست ... اومده دنبال کار ، من بهش گفتم که ... »
« اجازه بده خانم ، من گدا نیستم ، صدقه هم نمیخوام ... دنبال کار اومدم ... حتما شما مسئول این آرایشگاه هستید ، خواهش میکنم ... میدونید ، این چندمین جائیه که سر زدم ؟ »
آسمان چشمان کبود زن ، به باران نشست . لبه چادرش را سخت به دهان فشرد ، شاید غم نهانش را فرو خورد .
ناهید دست برد و به نرمی ، صورت مچاله شده زن را بالا کشید . قطرات اشک ، لک های قهوه ای کویر چهره اش را سیراب میکرد .
« وای عزیزم ! چرا اینطور گریه میکنی ؟! دنیا که به آخر نرسیده ! »
زن با دستک چادر صورتش را پاک کرد . بینی سرخ شده اش را بالا کشید . اما پلک چشمانش هنوز اشاره به زیر داشت :
« معذرت میخوام ، نمیخواستم شما را ناراحت کنم ... میدونید ، گاهی فشار زندگی به قدری زیاد میشه که ترمز آدم میبره ! باز هم ببخشید که مزاحم شدم ... با اینکه این چندمین آرایشگاهی بود که سر زدم ، ولی باز هم میرم جای دیگه ... توکل بر خدا ... »
پنجه ناهید چنان بازوی نحیف زن را چنگ زد که ناخن هایش در سیاهی چادر رنگ و رو رفته او جا انداخت .
« آخ ... چی شد خانم ؟ »
چشمان فرو خورده زن بالا کشیدند و در خیرگی نگاه ناهید گم شدند . مژگان خیز برداشته و بالا جسته او چنان به ردیف پایین نزدیک میشدند که گویی کمان زه کشیده آماده رها شدنند .
« شما ! ... شما ! ... »
« من ؟ من چی ؟ »
« من شما را میشناسم ... اسمتون ، مریم عزیزیه ، مگه نه ؟ »
زن بازویش را از پنجه عقاب گون ناهید بیرون کشید . بره معصومی مینمود که خستگی وجودش ، قدرت تفکر را از او سلب میکرد .
« بله ، ولی شما ، شما از کجا میدونید ؟ ... »
ناهید این بار طوری شانه های لاغر روبرو را تکان داد که چادر زرورقی زن ، از روی روسری سیاه به خاکستری زده او تا شانه هایش سرید .
« آخ ... ! نمیدونم چرا این روزها ، همه چیز و همه کس منو تا گذشته خیال میبره ... اسم علیرضا توکلی راد ، خاطره ای را در ذهنت زنده نمیکنه ؟ »
مریم ، به چهره ناهید خیره ماند . نگاه محو و صورت رنگ پریده اش ، تصویری از قدیسه مسیحیان را تداعی میکرد :
« علیرضا ؟! ... اون را از کجا ؟ ... وای یادم اومد شما باید ! باید ... »
« باید ناهید باشم درسته ؟ »
« آه بله ، ناهید خانم ! وای اصلا نشناختمتون ، چقدر عوض شدی ! »
ناهید بی آنکه پاسخی بدهد ، حجم سبک روبرو را به خود کشید و آن را فشرد . چادر ، این بار از شانه های مریم تا وسط مانتوی سیاهش افتاد .
« آخ ... اگر بدونی مریم ! انگار پس از سالها ، دست در آغوش یک آشنا کردم . »
« من اون یار پنهان نیستم ... از همین دورو برها آمدم . »
لبه چادر ، در دست ورم کرده صاحبش چنگ خورد ، بالا کشید و هاله سیاه رنگش ، خود را در آغوش معطر ناهید رهانید :
« از همین دور و برها که شهر گمشده هاست ... شهر فراموش شده ها . »
« من خودم را با نبودن علیرضا تطبیق دادم ... فقط همین . »
نگاه بی فروغ مریم ، همراه با لبخندی کم رنگ و غمگین ، سراپای ناهید را نوازش داد :
« اگر ناراحت نمیشی باید بگم که تو خودت را تطبیق ندادی ، تغییر دادی !! »
لحظه ای سکوت کافی بود تا صدای لهجه دار اکرم خانم ، میان کلامشان افتد :
« واه ... ! این حرفها چیه ، آدم سر در نمیاره که چی چی میگن ؟! یک چیزی بگین تا منم بفهمم ! »
ناهید ، چشم از تازه وارد بر نمیداشت . پیچه موهای بافته اش را به پشت انداخت و محکم دست مریم را چسبید :
« بیا ، غریبی نکن ... با هم بریم اتاق من ، کلی حرف داریم که باید به هم بزنیم ... اکرم خانم شما هم به سهیلا خانم بگو که با حدیث تا جایی که میتونند روی کار هنرجوها نظارت داشته باشند ... بهشون بگو برای ناهید یک مهمون خیلی عزیز اومده ، ... »
ناهید میرفت و میهمان را به دنبال خودش میکشید . بر میانه دیواری که از یک سو به هلالی رنگین و از سویی دیگر به سماور جوش افتاده آشپزخانه ختم میشد ، در صورتی رنگ بسته ای بود که با یک اشاره دست ناهید گشوده شد :
« بیا تو مریم ، بیا بنشین ، با اینکه اینجا اتاق منه ولی هیچ وقت اینجا نیستم ، مگه وقتی که طراحی صورت را با کامپیوتر داشته باشم یا بخوام مدل های گریم عروس را به مشتریها نشون بدم و از این جور کارها ... »
وقتی مریم روی نزدیک ترین مبل چرمی نشست ، چشمانش به صفحه کامپیوتر خیره ماند . عکس نیم تنه ناهید در حالیکه کلاه کج سفیدی بر کناره موهای افشانش جا خوش کرده بود و آستینهای پرچین پفی ، دستهای رها شده اش را می پوشاند ، روی آن ثابت شده بود :
« وای ... چقدر توی این عکس خوشکل شدی ! مال روز عروسیته ؟! »
صدای بسته شدن در با خنده ناهید یکی شد :
« نه بابا ... ! عروسی چی ؟ کشک چی ؟ این عکس ، مال روز عروسی برادرمه ... تنها برادرم نیما ... دوره تخصص را میگذراند که با یک دختر خانم داروساز آشنا شد ، بعد از یک سال هم عروسی کردند ، حالا هم یک دوقلو دختر دارند که بیشترین زحمت نگهداریشون روی دوش مامانمه ... نمیدونم یادته یا نه ، یک خواهر هم دارم ، نیلوفر ... هم خودش و هم شوهرش توی بانک کار میکنند ، اونها یک پسر دارند ، این قدر سر این بچه ، عذاب و دربه دری کشیدند که دیگه خودشون بچه نخواستند ، خونه شون هم از اول به ما دور بود ، طفلک مجبور شد پسرش رو از چهار ماهگی بذاره مهد کودک ... حالا هم که بزرگ شده ، بیشتر وقتش رو یا توی خونه تنهاست یا با دوست هایش میگذرونه ... بگذریم ، حالا تو بگو ... حال آقای تخت شماره سیزده چطوره ؟! »
نگاه متعجب مریم بر روی صورت خندان ناهید ، ثابت ماند . چند لحظه ای گذشت تا لبان چین خورده اش به کلام باز شد :
« وای ... تو چه خوب یادته ! ... سیزده ... شماره تخت صادق ، وقتی توی بیمارستان بستری بود ، بعد هم آقا علیرضا را آوردن توی همون اتاق ... بعد از آن هم دیگه صادق نتونست ازش دل بکنه ... »
« نگفتی ، حال آقا صادق چه طوره ؟ ... بچه دارید یا نه ؟ »
« آره داریم ، یک دختر ، اسمش زهراست ، ده سالشه . »
ناگهان دستگیره در پایین آمد و کله اکرم خانم با آن موهای پر و در هم و برهم که روسری سیاهی ، قصد مهارشان را داشت ، داخل کشید :
« خانم راهی ! سهیلا خانم میگه که یک خانمی با موهای سفید اومده و اصرار داره که موهاشو بلوند کنه ... میشه یا نه ؟ »
ناهید بی آنکه شانه هایش را بچرخاند ، سرش را به سمت در برگرداند و گوشواره سمت راستی او با تکانی دلپذیر در کناره چین خورده گردنش نشست :
« میشه ، باید دکلره بشه ، یعنی نه ... اصلا به این خانم بگید بره جای دیگه ، من امروز هیچ کار آرایشی قبول نمیکنم ... اکرم خانم شما هم دو تا چای تازه دم برامون بیار ... البته این دفعه یادت باشه که در بزنی ! »
کله اکرم خانم ، همانطور که با شتاب آمده بود ، با تعجب ، تکانی خورد و برگشت . در که بسته شد ، نگاه مهربان ناهید بود که ارزانی صورت چروک برداشته مریم شد :
« خب داشتی میگفتی ... آقا صادق چطوره ؟ »
مریم ، سرش را پایین انداخت . انتهای پهن بینیش ، کم کم به سرخی میزد . دستانش لرزان و مضطرب با کناره های جمع شده چادرش بازی میکردند .
« هیچی ... چه حال و روزی ؟ یک شیمیایی که در گوشه خونه افتاده ... اوایل دکترا حدس میزدن که مسمومیتش از گاز خردله ... اما بعد دیدیم که عوارض عجیب غریبی گرفتارش شد ... سرتو درد نمیارم ، یکی دو سالی ، این دکتر و اون دکتر کردیم تا فهمیدیم که با گاز اعصاب ، شیمیایی شده ! »
« گاز اعصاب ؟! اون دیگه چیه ؟ »
« بنده خدا ، خودش هم خبر نداشت ... میگفت ، توی منطقه عمومی حلبچه بود که عراقیها توپخانه زدن ... وقتی از چادر اومد بیرون ، همه جا رو مه گرفته بود ! »
« عجب ! »
« در همون روزای اول ، به شدت روی ذهنش اثر گذاشته بود اصلا نمیتونست تمرکز کنه ... دیدش مختل شده بود ، حتی یک شئی را نمیتونست در فاصله یک و نیم متری ببینه ... نمیتونست تصمیم بگیره ، عوارض بعدش هم در هر کسی یه جور بروز کرده ... »
« مثلا چی ؟ ... حالا حالش چطوره ؟ »
« خراب ... همه دکترها و بیمارستانها جوابش کردند ... عین یک پاره استخوون افتاده گوشه خونه ... نه کسی رو میشناسه ، نه اختیار دفعش رو داره ... شب تا صبح هم باید به پهلو بخوابه ، اگه طاق باز بشه ، زبونش می افته روی حلقش و ممکنه خفه بشه ... با اینکه چند تا متکا هم میذارم به پهلوش ، ولی خودمم تا صبح بالای سرش ، نیمه خواب نیمه بیدارم تا اگه یکدفعه طاقباز شد ، من اونو یکطرفی کنم ... »
ناهید بی اختیار چهره در هم کشید . نیم خیز شد و چند دستمال کاغذی را از جعبه روی میز بیرون کشید و در دستان مچاله مریم چپاند :
« وای ! خدا چه صبری بهت داده ! »
مریم سر دماغ بلندش را به انبوه دستمالها سپرد . بعد بی توجه به آب بینی ، پلک های سرخ و سیاهش را در زیر سپیدی آنها چلاند .
« از همه بیشتر ، دلم برای زهرا میسوزه ... طفلک بچه اگه ببینیش ! طوری زرد و زاره که نگو ... کلاس چهارم دبستانه ولی به اندازه یه بچه کلاس اولی ، رشد نکرده ... »
« چرا ؟! مگه اونم مریضی داره ؟ »
« نه بابا ، مریضی کدومه ... مال سوء تغذیه ست ... اگه بهت بگم ، ما بیشتر از شش ماهه که لب به گوشت نزدیم ، باورت میشه ؟ »
اشک در چشمان ناهید ، مهمان شده بود . دق البابی سریع ، انگشتان کشیده اش را به سمت گوشه داخلی چشمانش برد و به آرامی اشکش را سترد :
« بفرمایید ! »
اکرم خانم این بار با دو فنجان چای خوش رنگ و بشقاب کوچکی شیرینی وارد شد . سینی را که روی میز گذاشت ، دستهایش را به هم قلاب کرد و برگشت . لبخند مصنوعی لبانش ، در واشدگی چشمان ریزش ، محو شد :
« ای وای ... ! خدا مرگم بده ، چی شده ؟! چرا دوتایی دارید آبغوره میگیرید ؟ »
« چیزی نیست اکرم خانم ... اگه تنهامون بذاری ، لطف کردی . »
اکرم خانم کمی این پا و اون پا کرد . هنوز در ماندن یا رفتن مردد بود .
« اِ ... آخه ما نباید بدونیم این خانم کیه ؟ راستی چند تا از دخترا ... »
« ببین اکرم خانم ، بهشون بگو من امروز حوصله ندارم ... اصلا بگو فکر کنن که من نیستم ، هر کاری میتونند انجام بدند وگرنه بفرستند آرایشگاه دیگر ... حالا هم مرخصی ، دِ مرخصی دیگه اکرم خانم ! ... »
با نهیب ناهید ، زن خدمتکار ورجست . به تندی بر لبه نیمه باز در ، چرخید و آن را پشت سرش بست . مریم همانطور که دستمال های خیس شده میان انگشتانش را تکه تکه میکرد ، گفت :
« منو ببخش ، حسابی مزاحمت شدم . »
« مزاحم ؟! اگه منم دل تنگم را بنالم ، میفهمی که هم نفسیم ... ببین مریم ، من میتونم کمکت کنم ، البته اگه قابل بدونی . »
مژگان کم پشت مریم ، بالا رفت . چشمان سرخش ، رگه هایی از خشم داشتند :
« من نیومدم صدقه بگیرم ، میدونی چند وقته که با کسی درد دل نکردم ؟ آدم های دور و بر ... اون هایی که خودشون مجبورند صورتشون رو با سیلی ، سرخ نگه دارن و یا اونقدر گرفتار بازی های شب و روز هستند که فرصت زندگی کردن را از دست دادند ... حالا دیگه منم افتادم دنبال کار ... حقیقت اینکه با آن مستمری ناچیزی که بنیاد بهمون میده ، اصلا چرخ زندگیمون نمیچرخه ... »
« وای عزیزم ... منو ببخش ، میدونم که دلت مثل یه شیشه ظریفه ... باشه ، هر کاری که بخوای بهت میدم ، فقط به یک شرط ... تعیین حقوق با خودم باشه ، حتی اگه به نظرت زیادتر از اندازه معمول باشه ... »
« من ، بیشتر از حقم قبول نمیکنم ... نمیخوام لقمه صدقه دهن دخترم بذارم . »
انگشتان ناهید ، درهم فرو رفتند و حالا دیگر برق صلایی انگشتر ، واضح تر به نظر میرسیدند :
« ووی ... از دست تو ! خیلی خب ، هر چی شما بفرمایید ... خوبه ، توی این دوره زمونه که بعضی ها میلیون میلیون بالا میکشند ، آدمهایی مثل تو هم پیدا میشند ... البته بمونه که شما هم ته مانده ای از گذشته هایید ! »
رگه های سرخ فام چشمان مریم ، رو به التیام گذاشته بودند . قهوه ای مات عنبیه اش ، گرداگرد مردمک سیاه رنگ محاطش به باریکی میزد :
« اون ها هم از معصومین و انبیا نبودن . همین آدمای معمولی دور و بر بودن که درست تربیت شدن ، چون مرادشون یکی بود ... »
« یعنی اگه باز جنگی بشه ... »
« نفوس بد نزن ناهید ! ما برای صلح میمیریم ... »
دو زن ، یکدیگر را در آغوش کشیدند و خوش تراشی چانه ناهید ، بر استقامت شانه مریم آرام گرفت ، باری ظریف افزون بر تلنبارهای سنگین زندگی .
« یادته مریم ؟ سالها پیش ، بالای سر علیرضا ، توی بیمارستان بهم گفتی که منو خواهرت بدون ؟ ... حالا من اجازه دارم این خواهشو از تو داشته باشم ؟ »
مریم عقب رفت و دستش را که تا صورت ناهید بالا برد ، ناهید زبری پوست قاچ قاچ شده اش را بیشتر احساس کرد .
« وای دختر ! چه بلایی سر دستهات آوردی ؟ نگاه کن ، نگاه کن ، تیکه تیکه شون کردی ! »
دستان کویر مانند زن ، سریع عقب رفتند ، اما گویی دیگر جایی برای پنهان شدن نمانده بود ، این عریانی حقیقت !
« نه چیزی نیست ... مال کار خونه ست . »
« امکان نداره ... هر چقدر هم کار خونه ت زیاد باشه ... مگه اینکه ... »
« آره ، مال کار خونه مردم هم هست ، سبزی پاک کردن ، در و دیوار ساییدن ، ببین ناهید ، نمیخوام ناراحتت کنم ، ولی حالا دیگه من و تو خیلی با هم فرق داریم ... »
ناخن هایی کشیده و بلند ، برازنده رنگ بسیار ملایمشان ، نشسته بر لطافت انگشتان انگشتر نشان ، بیماری دستان مریم را در خود گرفتند . گویی برای اختفای ژنده پوشی ، دیبایی رنگین را به روی فقر بیندازند .
« بگو مریم ، بگو ... باید وضع مالیتون خیلی بد باشه ... حتما اجاره خونه هم میدی نه ؟ »
« آره برای دو تا اتاق یک وجبی که جاش زیر پونز پایین نقشه ست . »
« آخ ... یاد گذشته ها بخیر ! ... اون خونه قدیمی ، با خاطرات ریز و درشتی که هر از گاهی توی ذهنم می آن و زود پر میکشن و میرن ... »
« ناهید ! تو از خودت زیاد نگفتی ... شوهر کرده بودی ، درسته ؟ »
سر ناهید ، بر روی گردن بلورینش سنگینی میکرد . چشمان درشت و شفافش به پایه میز خیره مانده بودند . مریم اینبار محتاطانه تر پرسید :
« آخرین باری که دیدمت اصلا حال خوشی نداشتی ... خواهرت میگفت ... »
« یه فکر خوب ! یه فکر عالی ! »
ناهید ، چون عروسکی فنردار از جا پرید . ذوق کودکی را میمانست که جواب چیستانی را یافته باشد :
اون خونه قدیمی ما همونطور دست نخورده مونده ... وقتی نیما و خانواده اش خواستن از ما جدا بشن ، اول رفتیم دنبال انحصار ورثه و تقسیم ارثی که از پدر خدا بیامرزم مونده بود که البته به جز همون خونه قدیمی مون چیز دیگری نداشت ، بعد هم من کلی به نیما کمک مالی کردم تا بتونه یک خونه ویلایی با یک نیم طبقه در بالاش رو در همین دور و بر ها بخره ، فقط به شرطی که از سهم خونه پدری بگذره ... در واقع اینجوری سهمش را خریدم ، سهم خواهرم را هم قسطی پرداخت کردم ، خدا رو شکر ، ما برادر خواهرها ، خوب با هم کنار می آییم ... این طور شد که حالا سند اون خونه قدیمی به اسم منه و همه چیزش رو هم همون طور دست نخورده باقی گذاشتم ... باور کن اگه الان بری اونجا ، فکر میکنی برگشتی به چهارده پانزده سال پیش ... »
مریم پشتش را به سیاهی مبل سپرد و نفس عمیقی کشید :
« خب ناهید جون ، ولی همه اینا چه ربطی به من داره ؟»
« اگه اجازه بدی ، همین امروز ترتیب اومدن دختر و شوهرت رو به اونجا میدم ، زنگ میزنم به نیما ، از بیمارستان آمبولانس بفرسته که بردن آقا صادق راحت تر باشه ... خونه خوبیه ، درسته که اثاثیه اش کهنه و مستعمله ولی با یه جارو و گردگیری درست و حسابی میتونی دوباره سرپاش کنی ... نه ! حق اعتراض نداری ! حرف اجاره رو هم نزن ... یعنی حرفش رو بزن ! یعنی هر وقت خواستی بده ! وای ! با شما جماعت چطوری باید حرف زد که به قبای ایمانتون بر نخوره ؟! »
لحن مستاصل کلام ناهید ، مریم را به خنده واداشت . حالا دیگر ، انقباض عضلات صورتش به انبساطی خوشایند باز میشدند .
« به حرف دل ، به زبان محبت ، مگر دین چیزی غیر از محبت است ؟ »
« ببین مریم ، فکر نکنی منتی سرت میذارم ، در واقع این توئی که اگه قبول کنی ، به من لطف بزرگی کردی ... آخ اصلا خوش بحالت خوش به حالت که صادق رو داری ، حتی مریض ... حتی نحیف ... حتی روبه مرگ ... »
دستهای ناهید ، حائل صورت درهم فرو رفته اش شدند و بی آنکه اراده کند ، اشک ها ، رنگ های عاریه ای صورتش را می شستند . مریم دست برد و مچ ناهید را از روی دستبند زیر خاکیش گرفت . حالا دیگر گویی درویشی به التیام شاه آمده است .
« حق با توست ف تو خیلی تنها موندی ... شاید مقصر اصلی این همه تنهایی ، من و امثال من باشیم که در مارپیچ بچه گانه بدست آوردن یک لقمه نون رها شدیم ... اما بهت قول میدم که دیگه تنهات نمیذارم ... با هم به اون خونه میریم . »
موهای ناهید از خلال تک بافته قطورش بیرون زده بودند . آشفتگی گیسوان بر پریشانی چهره رنگ پس خورده اش ، تصویری معصومانه را خلق میکرد . گویی دیگر خونابه ای زلال ، سالار رنگ هاست .
« آره ، من بر میگردم ، بر میگردم به همه خاطراتم ... »
***
نیمه تیر ماه است . گرمای هوا ، گلوی عطش زده تهران را می فشارد . وقتی دست های عرق کرده ناهید با کلید بازی میکند ، در با صدای خشکی بر روی پاشنه میچرخد :
« بفرمایید عمو احسان ، اول شما تشریف ببرید . »
مرد میان سال پا به درون حیاط گذاشت . با دستان چاق و تیره اش عرق پیشانیش را گرفت و گفت :
« به به ، زن داداش فخری چه صفایی به حیاط داده ! باغچه رو آب داده ، فواره رو باز کرده ... ماشالله ده جفت کفش هم که جلوی در اتاق ردیفه ! »
ناهید یک مشت آب حوض را به صورتش پاشید . جنب و جوش ماهی های قرمز کوچک ، به مژگان سیاه و بلندش رسیدند ، پلک هایش را به هم زد و گفت :
« یعنی همه آمدند ؟ »
در بلند و شیشه ای اتاق با سر و صدا باز شد . زنی با موهای خرمایی بلندش را به پشت گوش ریخت و دمپایی های پلاستیکی اش را به سمت آنها دواند :
« سلام عمو جان ! به ... سلام خانم دانشجو ! راستشو بگو ناهید ، کنکور چطور بود ؟ »
دستان دو خواهر در هم حلقه زد . عمو احسان به آرامی از کنارشان گذشت .
« سلام نیلوفر ... مهمون دارید ؟ »
« غریبه نیستند ، زن عمو سعیده و شیما جون . تو خونه تنها بودن ، آمدن اینجا ... البته هادی هم هست . »
اضطراب چشمان سیاه ناهید ، در آرامش نگاه روشن نیلوفر گم شد :
« کنکور رو ول کن ، نیلوفر ، از علیرضا بگو ... نیومده ؟ »
« نه عزیزم ، ولی تلفن کرد ... اصلا لازم نیست نگران باشی ، فقط یه کمی سرفه میکرد ، بعد ... »
« بعد چی ؟ نتونست حرف بزنه ؟ »
« نه اونقدر هم سرفه هاش شدید نبود ، ولی گوشی رو داد به مادرش . »
« بهجت خانم چی گفت ؟ »
« هیچی ... فقط گفت که علیرضا ، امروز کمی تنگی نفس داشته که اونم با دارو بر طرف شده ، فردا حتما میاد اینجا تا تو رو ببینه . »
صدایی از پشت سر ، اختلاط دو خواهر را به هم ریخت .
« حرفهای شما دو تا ، هیچ وقت تموم نمیشه ! »
کله پسری کوتاه قد ، از لای در شیشه ای اتاق پیدا شد که بیشتر از همه ، قاب عینک بزرگش به چشم میخورد .
« دِ بیایید تو ... دیگه ! بده ... بیرون در ایستادید . »
لبخندی گذرا از لبان خوش رنگ ناهید گذشت .
« درست مثل مامان حرف میزنه ، بالاخره پسر همون مادره ! این بده ، اون بده ، جلوی مردم زشته ! »
نیلوفر دستش را حائل خواهر کرد و به راه افتادند .
« بس کن ناهید ، این طوری فقط خودت رو اذیت میکنی . »
« آخه من به کی بگم ، نمیخوام برم دانشگاه ! »
« باز شروع کردی ؟ تو رو خدا یه امروز رو ول کن ... نذار دعوا درست بشه ! »
در اتاق که باز شد ، همه مبل های مخملی پایه چوبی ، پر بودند . ناهید جلو رفت و سلام بلند بالایی کرد .
« سلام عزیزم ، سلام به روی ماهت ، مادر جون ! کنکور چطور بود ؟ »
« سلام ، خانم دکتر آینده ! »
« زن عمو ، شما هم دلت خوشه ها ! فوق دیپلم هم به زور قبوله ! »
دندانهای ناهید به هم فشرده شد ولی کلامی بر نیامد . در عوض ، عمو احسان همانطور که استکان چای را به دهانش میبرد ، گفت :
« البته ، نظر آقای دکتر چیز دیگریه ، ولی نیما جان ، تو هم نباید این طوری توی ذوق خواهرت بزنی . »
سعیده از جا بلند شد . لبهای روژزده اش را جمع کرد و لبخند فرو خورده ای را قورت داد . جلوتر آمد و دست ناهید را گرفت :
« ناراحت نشو ناهید جون ! نیما با تو شوخی داره ... حالا بیا اینجا بنشین و تعریف کن ببینم کنکور را چه طور دادی ؟ »
فخری خانم سینی چای را جلوی ناهید گرفت و گفت :
« بردار مامان جون ... تازه دمه . »
« نه مامان ، ممنون ... میل ندارم . »
« وا ! ناهید جون ! چای که میل نمیخواد ! من و عموت پاش که بیفته ، روزی پنج شیش تا لیوان چای میخوریم . »
ناهید به آرامی دستانش را از دستان سرد سعیده بیرون کشید ، نگاهش بر لبه تیره رنگ آستینش ثابت مانده بود :
« چون شما سیگاری هستید . »
« این که اشکالی نداره عزیزم ... من به داشتن شوهری مثل احسان افتخار میکنم ... مردی که تا این حد روشنفکره که هیچ محدودیتی برای من قائل نمیشه ! »
« حتما به خاطر احترام به این آزادی بی اندازه تون بود که وقتی علیرضا آمد خواستگاری من ، جلوش سیگار کشیدید ! »
« وا ! این چه حرفیه ناهید جون ، من فقط به خاطر تو این کار رو کردم ... میدونی ، فکر کردم آقا علیرضا یه مرد مذهبیه و ممکنه بعدا برات محدودیت بوجود بیاره ، این بود که سیگار روشن کردم تا بفهمه در خانواده ما ... »
« که در خانواده ما زنها برای سیگار کشیدن آزادند ... درسته زن عمو ؟ »
سعیده پاهایش را روی هم عوض کرد . دستی در موهای صافش کشید و لب های رنگ گرفته اش را برای گفتن باز کرد ، اما صدای جیغ مانند فخری خانم ، صدا را در گلوی غبغب زده اش کشت :
« وای ، خاک بر سرم مادر ! باز که تو شروع کردی ... شما به دل نگیر سعیده جون ، اخلاق ناهید که دستت هست ، یک کمی تند مزاجه ! »
« البته ، دفعه اولش نیست فخری جون ! اما خوبه آدم به دخترش تربیت یاد بده ، طوری که دیگه جای ایراد گرفتنی برای دیگران باقی نگذاره ، درست مثل شیمای من ! »
سرها بطرف شیما برگشتند . دخترک دبستانی ، طوری دست به سینه و مودب نشسته بود که انگار آماده درس جواب دادن است . نیلوفر لبخندی زد . موهای نرمش را دسته کرد و به پشت ریخت . طنین صدایش موسیقی ملایمی را می ماند .
« البته شیما جون دختر بسیار خوب و آرومیه ولی نسبت به سنش زیادی آرومه ، خواهر شوهر منم در همین سن و ساله ، ولی شاداب تر به نظر میرسه ، مگه نه هادی ؟! »
هادیداشت یک قاچ بزرگ سیب را در دهانش میچپاند که همسرش از او سوال کرد . هادی ، محتویات دهانش را نصفه نیمه قورت داد و گفت :
« آهان ، آره ... هما خیلی شیطونه ! ماشاله یک سر و زبونی داره ! »
سعیده ، چشمان ریز آبیش را تنگتر کرد . دستان سفید و کشیده اش به وضوح میلرزیدند :
« البته ، هر کسی یک طور بچه اش را تربیت میکنه ولی ... »
عمو احسان با سر و صدا ، خودش را روی مبل جا به جا کرد و وسط حرف همسرش پرید :
« دیگه بس کن سعیده ، بعد از فوت خدابیامرز برادرم ، همیشه توی این خانواده جر و بحثه ! »
وقتی سعیده ، به زور لبهایش را کش داد ، روژ بنفش رنگش بیشتر توی چشم خورد :
« من تابع نظر شوهرم هستم و همین جا سکوت میکنم ! »
فخری خانم مثل فنر از جا پرید . بشقاب شیرینی را از روی میز برداشت و شروع کرد به تعارف کردن :
« بفرمایید ، بفرمایید ، دهانتون رو شیرین کنید ! »
عمو احسان به سمت نیما برگشت . تنه اش را به آرنج تکیه داد و با لحنی تحسین آمیز گفت :
« خب ... آقای دکتر ! به سلامتی ، امسال فارغ التحصیل می شی ؟ »
نیما پسرکی را میماند که شاگرد اول شدنش را به همه اعلام میکند :
« نه عمو جان ! سال شصت و نه فارغ التحصیل میشم ، یعنی سال آینده ، هنوز مشغول بیمارستان و کشیک دادنم . »
« به به ! آفرین ! دیدی زن داداش ! بالاخره اون پسر ریزه میزه و یک کیلو و نیمی که دنیا آوردی ، شد یه دکتر درست و حسابی ! »
سعیده پشت چشم نازک کرد و گفت :
« احسان خیلی نگران سه تا برادرزاده هاشه ! شکر خدا نیلوفر جون که حسابداری خونده و سر خونه و زندگیشه ... آقا نیما هم که پزشکی میخونه ، فقط میمونه ناهید جون که انشاالله اونم دانشگاه قبول میشه و خیال ما راحت میشه ! »
نیما عینک ذره بینی اش را بالاتر کشید و دهان گشادش با پوزخندی بازتر شد :
« آره ، حتما قبول میشه ، اونم رشته آرایش شناسی ! »
لبخندی گذرا از لب های حاضرین عبور کرد و نگاه ها ، صورت ناهید را نشانه رفتند . اما چشمان ناهید ، به دستان در هم گره کرده اش دوخته شده بودند .
نیلوفر خطوط پیشانیش را چین داد . ملایمت کلامش ملتمسانه مینمود :
« بس کن داداش ! چه قدر سر به سر ناهید میذاری ... خودت خوب میدونی ناهید توی آرایشگری استعداد زیادی داره ، هنوز کلاس نرفته بعضی کارهای آرایشی ما دورو بریها رو خیلی خوب انجام میده چه برسه به الان که ... »
نیما روی مبل نیم خیز شد و با صدای بلند گفت :
« چه برسه به الان که با اجازه نامزدشون به جای کلاس کنکور ، یک دوره کامل کلاس آرایشگری را گذرونده ، البته تعجبی نداره ، چون علیرضا خان دیپلمه هستند و خوب نیست که خانمشون دانشگاه بره ... »
قامت بلند ناهید از هم باز شد . سروی را میمانست که شاخه هایش را پیراسته باشند . سرخی خوش رنگی گونه های بر جسته اش را پوشانده بود ، صدایش از فرط خشم میلرزید :
« بگو آقا داداش ، بگو ! رودروایستی نکن ! حتما الان دوباره میخوای فوت بابا را بندازی تقصیر ما ، ولی خودت بهتر میدونی که اون اواخر بابا چقدر از علیرضا خوشش آمده بود ... البته منظورم تا قبل از فهمیدن موضوع کلاس منه ... حتی ، حتی یک بار به من گفت : بابا جون خوب انتخاب کردی ، علیرضا با اینکه جسما جانبازه ولی روح بزرگی داره ،
74-75
نمی دونم چی ازش دیده بود که اون حرف رو به من زد......))
- ای بابا ! همچین می گی جانباز ، انگار یه دست و یه پا نداره ! همه اش چند تا ترکش ، نزدیک کلیه راستش خورده.....خودِ بنیادِ جانبازان همه اش بیست درصد حسابش کرده.))
سعیده زیر لب نجوا کرد:
- ((حالا جانبازی همچین افتخاری نیست که دارید سر درصدش چوونه می زنید!))
ناهید ، مستقیم به صاحب صدا زل زد ، سعیده سرش را پایین انداخته بود و با لبه ی بلوزش بازی می کرد:
- ((شاید زن عمو جان ، ولی من یک موی گندیده علیرضا را.......))
ناهید دیگر نتوانست ادامه دهد.پره های بینی اش ، هوا کم می آورد.نگاهی تند به اطراف انداخت.از کنار میز پایه کوتاه رد شد وبه سرعت از پله های انتهای اتاق بالا دوید.هادی ضربه ای آرام به پشت نیلوفر زد و گفت:
-((بلند شو خانم!باز هم شما باید بروی خواهرت را جفت و جور کنی!))
نیلوفر که از پله ها بالا می رفت ، صدای فخری خانم در اتاق پیچید:
- ((بفرمایید میوه!ناقابله ، بفرمایید !))
دو اتاق کوچک و بزرگ طبقه ی دوم درهای چوبی سرتاسری ، از هم جدا می کردند.نیلوفر از پشت شیشه های مشبک درها ، سایه ی سیاه رنگ در خود فرو رفته ای را تشخیص داد.لنگه ی در چوبی را جلو کشید و پا به درون اتاق کوچک گذاشت:
-(( ای وای ناهید ! باز که زانوی غم بغل کردی !))
وقتی سر ناهید از زانو بلند شد ، قطره اشکی جاری ، از کناره ی بینی اش رد شد.صدایش امواج باران زده را می مانست.
- ((چه کار کنم نیلوفر،چه قدر گوشه و کنایه بشنوم......دیگه علیرضا هم کمتر اینجا می آد،اونم غرور داره،می گه فامیلت از من خوششون نمی آد،منم دلم نمی خواد کسی با دیدن من زجر بکشه..........منم بهش میگم آخه علیرضا،من اگر تو رو نبینم،زجر می کشم!ولی به خرجش نمی ره که نمی ره......دیدی نیلوفر؟دیدی امروز هم نیومد؟!))
نیلوفر لبخندی زد.سرانگشتان ظریفش،صورت ناهید را مستقیم جلوی خودش گرفت:
-((پس بگو دردت چیه! اینکه چرا علیرضا امروز نیومده اینجا!....آخه دختر خوب،وقتی تلفن می کنه می گه مریض هستم،چه طوری بیاد اینجا؟))
ناهید دست خواهرش را پس زد و با بغضی کودکانه گفت:
-((از کجا معلوم که به خاطر رو برو نشدن با عمو و زن عمو نیامده باشه؟))
-((علیرضا آدمی نیست که بی جهت دروغ بگه.....ته صداش گرفته بود،سرفه هم می کرد،معلوم بود مریض شده.......حتما یک سرما خوردگی ساده است،خودتو ناراحت نکن.))
-((اما من اینطور فکر نمی کنم،چند وقتیه سرفه هاش بیشتر شده،گاهی هم وسط حرف زدن،نفسش می گیره،ولی با شوخی و خنده یک جوری،رفع و رجوع می کنه که من نفهمم،یک صدای خس خسی هم از سینه اش می آد......یک بار به شوخی بهش گفتم نکنه سیگاری شدی و از من قایم میکنی؟!))
ـ((علیرضا و سیگار؟خیلی بعیده!خب اون چی بهت گفت؟))
ـ((توی چشمام زل زد و گفت:بدتر از اون،معتاد هم شدم!))
-((معتاد شده؟!این دیگه از اون حرفاست!))
-((آره، یکی دیگه از اون حرف های قلمبه و سلمبه شه!گفت معتاد دود شدم،معتاد درد!))
-((ازش نپرسیدی منظورش چیه؟))
-((جوابم رو نداد.......اصلا همیشه همینطوریه......یک چیزی در وجود علیرضا هست که حس کردنش برای من سخته و شاید باور کردنش!))
-شاید منظورش همون عمل جراحی بود که روی ترکش های پشتش انجام دادند... خودش می گفت که فقط یه تکه بزرگش را درآوردند ولی ریزه ترکش ها هنوز باقی مونده، خب حتما درد داره دیگه!صدای زنگ در اهل خانه را به تکاپو انداخت. ناهید دستک های چادر گلدارش را بالای سر گرفت و دور حوض را دوان دوان پیمود.
-یه بار دیگه هم در بیمارستان بستری بوده...
-دیگه برای چی؟
-یه ماه بعد از اعلام آتش بس، یعنی تو شهریور ماه، سرما خوردگی پیدا می کنه، اولش جدی نمی گیره اما یه شب تا صبح از سرفه نمی خوابه اونم سرفه های شدید خلط دار، با اصرار بهجت خانم می ره بیمارستان، دوشب هم در اونجا بستریش می کنند... می گفت کلی چرک خشک کن تو رگش زده اند.
صدای قدم هایی سنگین ناهید را به سکوت وا داشت. نیلوفر از میانه در خیز برداشت:
-ناهید پاشو! مامان اومد بالا... دوباره احضار شدی!
فخری خانم سنگین و نفس زنان دو لنگه چوب در را از هم گشود. اخمی به ابروانش انداخت و گفت:
-چشمم روشن نیلوفر!مگه تو نیومدی ناهید را بیاری؟ پس چرا نشستید گپ می زنید؟!
-می بخشید مامان! داریم می آییم پایین.
-د ِ نه دیگه نشد! همین الان بلند شید... عمو اینا توی حیاط منتظرند، دارن می رند خونشون، زشته بی خداحافظی برند!
نیلوفر دستش را روی انگشتان در هم فرورفته خواهرش گذاشت و آنها را فشرد. پس از لحظه ای سکوت، لبان نیلوفر به ترنمی باز شدند:
-که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها.
-ای وای از دست شما دوتا! می گم زود باشید اون وقت شعر بلغور می کنید؟ مگه نمی گم بده؟! همه سرپا توی حیاط منتظر شما وایستادند!
غرغرهای فخری خانم تا پاگرد پله ها همراهی شان کرد. دم در اتاق سعیده روی پاشنه های نوک تیز کفشش خم شده بود و بند کفش عمو احسان را می بست. فخری خانم از پشت سر دخترهایش نجوایی کرد که بیشتر به دندان قروچه می مانست:
-نگاه کنید یه کمی سیاست یاد بگیرید! جلوی همه بند کفش شوهره رو می بنده! همینه که آقا احسان مثل موم تو دستشه!
هنوز لبان ناهید باز نشده، فشار دستان نیلوفر خشمش را به خاموشی گرایید. سعیده از جا بلند شد. لبخندی تصنعی صورت رنگ کرده اش را عروسکی تر کرد:
-زحمت کشیدید آمدید پایین! به هر حال خداحافظ!
شیما برگشت. چون طوطی مقلدی با صدای زیر گفت:
-خداحافظ
این بار دیگر فشار دستان نیلوفر هم حرف را در دهان نیلوفر بند نکرد:
-خوبه، بالاخره صدای این بچه رو هم شنیدیم!
وقتی عمو احسان هیکل درشتش را در پشت فرمان پیکان سفیدش جای کرد، نیما و فخری خانم هنوز تعارف می کردند:
-امروز هم زحمت ناهید پای شما بود... دستتون درد نکنه خیلی لطف کردید.
-ببخشید که بد گذشت عمو جان! باز هم این طرفا بیایید...
هادی انگشت درازش را در گوش کرد و چندبار چرخاند:
-نیلوفر بیا، ماهم بریم خونه... خیلی خسته ام، می خوام زودتر بخوابم.
-باشه هادی.... الان حاضر می شم فقط چند لحظه...
نیلوفر صورت به صورت خواهر ایستاد. کلامش چون پنبه ای نرم روح زخم خورده ناهید را نوازش می داد:
-نگران نباش... بالاخره یه روز همه چیز درست می شه... مگه نمی دونی: عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.
اضطراب قلب یکی با آرامش روح دیگری عجین شد. دو خواهر یک دیگر را در آغوش کشیده بودند.-اومدم، اومدم...علیرضا قامت بلندش را از پهنای در کند. دستی به ریش قهوه ایش....
دستش را به گیره در قفل کرد. لختی درنگ، طپش قلبش را به لرزانی ِ دست ها پیودن داد. صدای در با ناله ناهید یکی شد:
-علیرضا تویی؟
صدایی نرم گره چشمان ناهید را از رشته نگاه علیرضا باز کرد:
-سلام مادرجون! ببخش که دیر اومدیم!
-وای بهجت خانم سلام! قربونتون برم... متوجه نشدم شما جلوتر ایستادید!
وقتی بهجت خانم وارد حیاط شد، با دو دست شانه های ناهید را گرفت و چشم در چشمش دوخت:
-فدات بشم عروس خوشگلم! معلومه که دیگه من به چشم نمی آم! این علیرضاس که دشمن ها چشمش کردن!
اشک های جاری بهجت خانم، لحن بغض آلودش را به روی صورت ریخت. ابروان به هم پیوسته ناهید که مانند رشته سیاهرنگ و مواجی از این سو به آن سوی صورتش کشیده شده باشند، درهم گره خوردند.
-چی شده مادر؟ تو رو به خدا به من بگین... این طور مخفی کاری خیلی بیشتر من را عذاب میده.
بهجت خانم در آغوش ناهید فرو رفت و های های گریست. ناهید چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید. احساس کرد بوی گرم مادر به جای هوا در ریه هایش انباشته می شود. طنین خشن سرفه هایی کش دار آن دو را از هم جدا کرد.
-وای چی شد علیرضا؟ این چه صداهاییه که از خودت در می آری؟
بهجت خانم چادرش را از روی شانه ها گرفت و بر روی سرش انداخت. دستانش به پیراهن علیرضا قلاب شدند و او را به داخل حیاط کشیدند.
-د ِ بگو! اگر به من نمی گی به ناهید بگو که چه بلایی داره سرت می آد حداقل بگو که دوشب تو بیمارستان خوابیده بودی!
علیرضا دست مادرش را گرفت و به آرامی از روی پیراهنش باز کرد. در را به سمت لنگه دیگرش چرخاند و به آن تکیه داد.
-این حرکات از شما بعیده مادر! دیدی که عکس ریه گرفتند و گفتند چیزی نیست... لازم نیست ناهید را نگران کنی.
ناهید به آرامی جلو آمد. چشم از صورت علیرضا برنمی داشت. دستانش به نرمی، هوا را شکافتند و به سوی بالا رفتند.
-تو لاغر شدی علیرضا... زیر چشمات گود افتاده، رنگت پریده مادر می گه دو شب بستری بودی، حالا باید من را خبر کنی؟!
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)