فصل 3...
اه خدایا،حالا وقتی به آن روزها فکر میکنم،بیشتر عذاب میکشم،میدانید چرا؟خوب اینکه واضح و روشن است چون من نه از گذشته م لذت بردم و نه از آینده م.گاهی وقتها از خودم میپرسم آیا دلم کوچکم برای ذرهای عشق و محبت نمیتپد؟
البته شاید همانطوری که برایتان شرح دادم خیلی چیزها به شانس و اقبال ما آدمها بر میگردد.گاهی اوقات یک زن همچون انوشه انصاری سر از فضا در بیاورد و نامش را در تاریخ دنیا دنیا ثبت کند،و گاهی هم یک زن در حدی نزول میکند و در زندگی تحقیر و کوچک شمرده میشود که هنوز اندر خام یک کوچه مانده.و واقعاً این کجا و آن کجا؟
بله میگفتم،روزها از پی هم میگذشت و سایه ی شوم عمو خسرو هر روز بیشتر از روز قبل آزارم میداد.البته نه تنها من،بلکه بقیه هم در عذاب بودند.چون به نحوی در زندگی هر کسی دخالت داشت.البتگ به قول خودش جنبه ی خیر خواهی و کمک به دیگران بود نه فضولی و دخالت.اما همانطور که قبلان برایتان شرح دادم،آن قدر با زبان شیرین و گرمش آسمان ریسمان میبافت که واقعاً اگر شناختی نسبت به او نداشتی،فکر میکردی با آدم بسیار منطقی و عادل و دانایی طرف هستی که به جز خیر و صلاحت خواهان هیچ چیز نیست.
این وسط پدر که سیاست و درایت عمو خسرو را نداشت.همیشه جلوی او کم میآورد و رو دست میخورد.و از آنجایی که مادر بزرگ و پدر بزرگ و همینطور عمههایم همیشه پشتیبان عمو خسرو بودند.مجبور بود بی چون و چرا در مقابل حرفهای او سر تعظیم فرود آورد.از همه مهم تر مادرم بود که به شدت از عمو خسرو حساب میبرد و به هیچ عنوان دوست داشت روابط گرم و صمیمانهای را که با خانواده ی پدرم بر قرار کرده بود،از دست بدهد.قاعدتاً این وسط ما هم روز به روز از اینکه پدر و مادر دانا و مقتدر و توانایی نداشتیم تا به راحتی برای زندگی خود تصمیم بگیریم،زجر میکشیدیم.
یعنی در واقع پدر هیچ وقت در مقابل خستههای خانواده ش از زن و فرزندانش دفاع نمیکرد و این درست نقطه مقابل عمو خسرو بود که همیشه مانند سد محکمی در کنار خانواده ش قد بر افراشته بود.
با همه ی این اوضاع و احوال،بیشترین کسی که از عمو خسرو ضربه دید من بودم،آن هم به چند دلیل.اول اینکه من نوه ی اول خانواده ی علوی بودم و در واقع از همه ی نوهها بزرگ تر و قدتد هر بلایی نازل میشد برقش به سپر من اصابت میکرد.عمو خسرو که خیلی دیر ازدواج کرده بود زنش به فاصله ی دو سال پشت سر هم دو تا پسر تیتیش مامانی و لوس و از خود راضی تو دامنش گذشته بود که کسی جرات نداشت بگوید بلای چشمتان ابروست.
عمه سوسن و عمه سودابه هم که هنوز بچههایشان کوچک بودند و به سنّ و سال عرض و اندام کردن نرسیده بودن.نوشین و بابک هم که هنوز سر از تخم در نیارده بودند.با این حساب میتوانید حدس بزنیند که من برای فضولیهای عمو خسرو لقمه ی چرب و نرمی به شمار میرفتم.
بله میگفتم.سال دوم دبیرستان بودم.در اوج بلوغ جوانی احساس خاصی تمام وجودم را در برگرفته بود.یک حس غرور و خود بینی کاذب.
دوست داشتم خودی نشان دهم و خودم را در میان جمع مطرح کنم.دلم میخواست همچون دوستانم مورد توجه جنس مخالف قرار گیرم و از زندگی لذت ببرم.حالا دیگر نسبت به قبل بدم نمیآمد دوست پسر داشته باشم.بلکه از این طریق بتوانم کمبودهایی که از طرف خانواده م داشتم،به طریقی جبران کنم.مرسده دستم که خیلی با یکدیگر صمیمی بودیم همیشه مرا به این کار ترغیب میکرد.اتفاقا این بار برخلاف همیشه که پسرها را سر کار میگذشت و اذیت و آزارشان میداد خودش به دام پسری افتاده بود و به شدت دلش را باخته بود.
تا آنجایی که هر دو تصمیم به ازدواج گرفته بودند.اواخر سال تحصیلی بود و حال و هوای تعطیلات تابستان به دلم چنگ میزد.
چند باری با وسواسههای شیطانی مرسده هر دو از مدرسه جیم شدیم و زادیم بیرون.البته این وسط پدر و مادرم اصلا متوجه غیبتهای من نمیشدند،چرا که آنها به هیچ عنوان سری به مدرسه نمیزدند.آن وقتها مدارس مثل حالا سختگیر نبود و به همین خاطر همیشه از درس و اخلاق من بی خبر بودند.
به هر حال به یاد دارم با اصرارهای مرسده بالاخره وسوسه تمام وجودم را در برگرفت و با هم زادیم بیرون.رضا توی کوچه با ماشین منتظر ایستاده بود و به چپ و راست نگاه میکرد تا من و مرسد را از دور دید.
در حالی که برایمان دست تکان میداد،بلافاصل سوار ماشین شد و چند لحظه بعد جلوی پایمان ترمز کرد.
مرسد با ناز و عشوه ی خاصی انگار که نامزدش را دیده باشد لبخند جذاب و گیرایی تحویلش داد و جلو سوار شد.و من هم مثل آدمهای عقب افتاده مات و مبهوت عقب سوار شدم و راه افتادیم.هنوز مقدار زیادی راه نرفته بود که مجددا سر خیابان ترمز کرد و یک پسر زشت و بد ترکیب را سوار کرد.من که بسیار معذب شده بودم خودم را جمع و جور کردم،و گوشه ی ماشین کز کردم.
ولی مرسده و رضا ولن کن نبودند و مدام میگفتند،:
-ای بابا شما دو تا چرا اینقدر غریبی میکنین،بابا یه حرفی یه چیزی به هم بگین.
رضا در حالی که لبخند میزد،رو به من کرد و گفت:
-غزاله خانم،من بخاطر شما جلال رو سوار کردم که تنها نباشین.بهتره با هم دوست بشین.
بیچاره جلال بدتر از من هم خیلی مظلوم و مومن بود و هم خیلی خجالتی.و از همه مهم تر خیلی زشت و بد قیافه بود درست مثل انگلیسیها.
سفید با صورتی پر از کاک و مک و لاغر و دراز.بالاخره پس از مدتی که دور خیابانها چرخ زدیم،موقع خداحافظی جلال شماره تلفنش را به من داد و با شرم خاصی گفت:-اگه دوست داشتین،باهم تماس بگیرین.
با وجودی که هیچ تمایلی به دوستی با او نداشتم،ولی برای اینکه دلش را نشکنم،شماره را گرفتم و با مرسده به خانه رفتیم.چند روزی از این جریان گذشت.آن زمان ما هنوز تلفن نداشتیم.
یعنی از وقتی که به خانه ی اصفهان اسباب کشی کرده بودیم و ت بر و بیابان و کوچههای خاکی آنجا ساکن شده بودیم،از این نعمت بزرگ بهرهای نداشتیم.ولی با همه ی این تفاصیل،من هیچ اشتیاقی برای برقراری ارتباط تلفنی با جلال ندشتم.
اما این وسط مرسده ولن کن نبود و هر روز که در مدرسه یکدیگر را میدیدیم از من سوال میکرد،:
- بالاخره چی کار کردی؟با جلال تماس گرفتی؟اه چقدر خنگی تو دختر،آخه دختر هم انقدر هالو و پپه میشه.خوب،اون که بهت شماره تلفن داده،دیگه چرا باهاش تماس نمیگیری؟
رو به او کردم و گفتم:-اوه،تو هم حالت خوشه ها.همه رو برق میگیره ما رو چراغ زنبوری.
قهقهه ی بلندی سر داد و گفت:-اوه اوه چه مودبانه،بهتره بگی همه رو فیوز میگیره ما رو پفیوز.
خندهای کردم و گفتم:
-مرسده تو واقعاً پررویی،من که اصلا نمیتونم مثل تو باشم.چطور دلت میاد هر روز با یه نفر دوست باشی و همه رو بذاری سر کار؟هیچ فکر کردی ممکنه با احساسشون بازی کنی؟
قیافه ی شیش در چهاری گرفت و گفت:
-ا نه بابا،کشمش هم دم داشت و ما نمیدونستیم.جناب عالی لازم نکرده سنگ این پسرهای آسمون جول رو به سینه بزنی.یه عمری اونها ما رو گذاشتن سر کار،حالا یه دفعه هم ما این کار رو کنیم،مگه چی میشه؟آسمون به زمین میاد،یا اینکه از روی عرصه میفتی توی طشت؟
پزخندی تحویلش دادم و با غیظ جواب دادم:
-همون بهتر که تو بری توی عرصه و من برم توی طشت.
بعد در حالی که اخمهایم در هم رفته بود،با ناراحتی گفتم:
-من دارم میرم خونه،با من میای یا میخوای منتظر آقا رضا جونت باشی؟
با تغیر پشتش را به من کرد و گفت:
-لازم نکرده اینجا وایستی و منو مسخره کنی،بهتره خودت تنها برگردی.
پوزخندی تحویلش دادم و بی هیچ پاسخی راهم را کج کردم و به راه افتادم.تقریبا نزدیکهای خانمان رسیده بودم که ماشینی با شتاب و سرعت بالا در حالی که چند تا بوق کشیدهای ممتد میزد،در چند قدمی م ترمز کرد.
من که به شدت ترسیده بودم سر جایم میخکوب ماندم و به سرنشین اتومبیل خیره ماندم.یه دفعه چشمم به مرسده و رضا و جلال افتاد که هر سه با هم دست تکان میدادند.بعد بلافاصله مرسده در جلوی ماشین را گشود و در حالی که پیاده میشد،به سرعت دستم را کشید و گفت:
-تو چته،دختر جون؟مگه خوابی؟زود باش سوار شو یه دوری با هم بزنیم.
آنقدر از این عمل غافلگیر شده بودم و از طرفی هم به شدت ترس برم داشته بود که ناخوداگه پریدم توی ماشین و گفتم:
-زودتر حرکت کن.
قلبم داشت به شدت میتپید.من در چند قدمی خانه بودم.اگه یه وقت کسی مرا در این حال و روز میدید،تا یک عمر نمیتوانستم سرم رو بلند کنم.
اعصابم به شدت در هم ریخته بود،در حالی که سر مرسده داد و فریاد میکردم،گفتم:
-تو دیوانه شودی دختر این چه کاری بود که کردی؟هیچ فکر آبروی مرا کردی؟اگه یه وقت پدر و مادرم منو میدیدن،چه جوابی داشتم بهشون بدم؟
-اوه،چقدر تو ترسویی دختر،حالا که اتفاقی نیفتاده و خدا رو شکر کسی ما رو با هم ندیده.تازه چرا سر من داد و فریاد راه انداختی؟من فقط به اصرار رضا و جلال دنبالت آمدم،والا هیچ وقت این کار رو نمیکردم.
در همین وقت رضا که تقریبا به انتهای خیابان رسیده بود رو به من کرد و گفت:
-راست میگه غزاله خانم،من بهش اصرار کردم.آخه دیدم جلال تنهاس،گفتم چه بهتر که شما دو تا با هم یه گپی بزنید.
در حالی که به شدت از این حرف رنجیده بودم تقریبا با فریاد جواب دادم:
-شما خیلی بیجا کردین.حالا لطفا نگاه دارین میخوام پیاده شم مادرم نگران میشه.
نمیدانم،فکر کنم رضا از فریدم ترسید که یک دفعه پایم را روی پدال ترمز فشار داد و ایستاد.در حالی که بغضم گرفته بود،به سرعت از ماشین پیاده شدم و در را به شدت به هم کوبیدم.
و درست عین آدمی که از سگی هار فرار میکند،به سرعت راه منزل را در پیش گرفتم.همانطور که تند تند قدم بر میداشتم،مدام بر میگشتم و به پشت سرم نگاه میکردم.
انگاری میترسیدام کسی از پشت سر غافلگیرم کند.تقریبا نزیکهای خانه ایستاده بودم که چشمم به اتومبیل بی ام و نارنجی رنگ عمو خسرو افتاد.
البته عمو خسرو هم دست به سینه همانطور که از پشت به ماشین تکیه زده بود،نظاره گره امدنم بود.
یه لحظه ناخوداگاه قلبم ریخت.این دیگه از کجا پیداش شده؟نکنه چیزی دیده باشه؟وای خدای من.اگه دیده باشه،دیگه ابرو برام نمیذاره.با ترس و لرز از دور سری تکان دادم و در حالی که سعی میکردم سنگین و مرتب جلوه کنم،با قدمهای محکم به طرفش رفتم و تقریبا با لکنت سلام کردم.
نگاه عمیق و گیرایی و با پوزخند تمسخر آمیزی گفت:
-جدیدا راه مدرسه عوض شده عمو جون؟ای بینم از این طرف داری بر میگردی؟
با تته پته جواب دادم:
-نه عمو جون رفته بودم خونه ی دستم مرسده کتابامو ازش بگیرم.آخه فردا امتحان داریم،امشب حتما باید حاضر کنم.
این بار لبخند ملیح و مهربانی تحویلم داد و گفت:
-خیلی خوبه عمو جون،همینطور ادامه بده بلکه در آینده برای خودت کسی بشی.فقط عمو جون سعی کن تو خونه و اتاق خودت مطالعه کنی و درس بخونی،نه تو ماشین مردم.
بعد نگاه عمیق و نافذش را به صورتم دوخت و خیره و براق منتظر عکس العمل م شد.یک لحظه انگار دیگ آب جوش روی سرم خالی کنند،دانههای درشت عراق تمام پیشانی م را خیس کرد.و این عرق درست مثل کالبد تهی کردن بود.
عمو خسرو که تمام حرکتم را زیر نظر داشت،خیلی عادی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مجددا رو به من کرد و گفت:
-داشتم از این طرفها رد میشودم،گفتم یه سری هم به شما بزنم.
حالا چرا وایسادی و بره و بره منو نگاه میکنی؟
مگه نمیخوای بری خونه؟از شدت تعجب به عمو هاج و واج خسرو خیره شدم.قدرت تکلم ازم سلب شده بود.باورم نمیشد تا این حد در مورد مساله به این مهمی خونسرد و ساده برخورد کند.البته هنوز نمیدانستم تا کجای قضیه را دیده و فهمیده،ولی خوب با مطرح کردن کلمه ی ماشین لابد همه چیز را تمام و کمال فهمیده بود و من حسابی بد آوردم.
برای اولین بار در دلم آرزو کردم کهای کاش عمو خسرو مردانگی به خرج دهد و این حرف جایی درز پیدا نکند.عمو خسرو که دید مثل برق گرفتهها خشکم زده و از جایم تکان نمیخورم.دستم را کشید و گفت:
-کجایی دختر؟با تو هستم.
و بلافاصله به سمت زنگ در رفت و آن را فشرد.بعد از چند لحظه مادرم در را باز کرد و هر دو آرام و بی صدا از پلههای حیات بالا رفتیم.مادرم با دیدن عمو خسرو با خشرویی و احترام استقبال ما آمد و بعد از سلام و احوال پرسی سراغ زن عمو و بچهها رو گرفت.بعد رو به من کرد و گفت:
-چه عجب غزاله،بالاخره امدی خونه.تا حالا کجا بودی؟
با شنیدن این حرف ناخودآگاه نگاه من و عمو خسرو با هم تلاقی کرد. که دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و من میرفتم درونش.
بی هیچ پاسخی در حالی که سرم را به زیر انداخته بودم،به اتاقم رفتم و در را از پشت قفل کردم.
بعد نفس عمیقی کشیدم و روی تخت خوابم ولو شدم.آن روز تا عصر مادر اصلا سراغم را نگرفت.حتی برای خوردن ناهار هم صدایم نزد.هر لحظه منتظر رفتن عمو خسرو بودم،اما انگار اصلا خیال رفتن نداشت.
و اتفاقا بر خلاف هر روز که پدرم دیر به منزل میآمد،آن روز خیلی زود آمد و حتی عمو خسرو را هم برای ناهار نگه داشتند.از شدت عصبانیت و گرسنگی داشتم بالا میآوردم.دلشوره بدجوری به دلم چنگ میزد.نمیدانم چه حرفهایی میان عمو خسرو و پدر و مادرم رد و بدل شد که وقتی از خانمان رفت،پدر و مادر حسابی از خجالتم در آمدند.
انگار تازه یادشان افتاده بود که دختری هم به نام غزاله دارند.و تازه از آن روز به بعد سخت گیریهای بی جا و بی مورد شروع شد.
****
در حالی که خمیازه میکشیدم و از شدت خستگی پلکهایم را به سختی باز نگه داشته بودم،نگاهی به ساعت بالای تخت خوابم انداختم.اوه خدای من ساعت حدود سه و نیم نصف شب بود و من بدون اینکه بفهمم از گذر زمان غافل مانده بودم.دست نوشتههای غزاله را روی میز کنار تخت گذشتم و خمیازه ی دیگری کشیدم و آباژور کنار تخت رو خاموش کردم و اصلا نفهمیدم چطور به خواب رفتم.
اشیعه ی آفتاب از درز پنجره ی زیبای اتاق که به صورت هشتی شکل و بپردههای مخمل زرشکی تزئین شده بود عبور کرد و روی صورتم افتاد،گرمی و حرارت مطلوبی تمام وجودم را در برگرفت.
با وجود خستگی زیاد کش و قوسی به عضلات کوفته م دادم و زیر چشمی نگاهی به ساعت انداختم.اوه خدای من ساعت درست ده صبح بود و من حسابی خوابیده بودم.سراسیمه از جا بلند شدم،فرصت زیادی نداشتم دوست داشتم تا قبل از حرکت به تهران همه ی داستان را بخوانم تا اگر به مشکلی برخوردم،حضوراً با غزاله صحبت کنم.
این طوری خیلی بهتر بود،لااقل چیزی از قلم نمیافتاد.همانطور که ملافه ی تخت خواب را مرتب میکردم،با رستوران هتل تماس گرفتم و سفارش چای و کیک دادم.اصلا حوصله ی آماده شدن و بیرون رفتن را نداشتم.
کنجکاوی بدجور کلافه م کرده بود.دلم میخواست هر چه زود تر بقیه داستان را بخوانم.دست نوشتههای غزاله را که حسابی درهم برهم شده بود،مرتب کردم.پیشخدمت هتل سویس چای و کیک را آورد و با تعظیم و احترام خاصی رو به من کرد و گفت:
-فرمایشی ندارین؟
لبخندی تحویلش دادم و دو هزار تومانی نو و تا نشدهای را طرفش گرفتم.پیشخدمت با اکراه انعام را گرفت و مجددا تعظیم خشک و سردی کرد و به سرعت دور شد.بیچاره لابد از من توقع دلار داشت.
آن هم یک ده دلاری نو و تا نشده.و البته من هم به خیال اینکه با دادن دو هزار تومانی نو و تا نشده ولخرجی حسابی به خرج داده بودم،با غیظ در را پشت سرم به هم کوبیدم و مجددا به اتاقم بازگشتم.
دلم حسابی ضعف میرفت.از دیروز قاضی درست و حسابی نخورده بودم،یک برش کیک برداشتم و در حالی که داشتم گاز میزدم،فنجانی چای برای خودم ریختم و به قول معروف حسابی از خجالت شکم گرسنه م در آمدم.واقعاً که چای چه نوشیدنی مفرح و گوارایی است.راستی راستی معجزه میکند.
به یکباره همه ی خستگی و بی حالی از تنم بیرون رفت و بعد از اینکه حسابی سر کیف آمدم،مجددا شروع به خواندن کردم.
با آبروریزی که عمو خسرو به پا کرد،خیلی زود طبل این رسوایی به گوش همه نواخته شد.از فردای آن روز همه از موضوع خبر دار شدند.
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)