صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 36

موضوع: خرچنگ | زهره درانی (تایپ)

  1. #1
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    خرچنگ | زهره درانی (تایپ)

    خرچنگ
    نویسنده...زهره دُرّانی
    نشر .....آسیم
    چاپ اول......1387
    307 صفحه و16 فصل
    126055 280x382

    (وقایع این داستان تمامآبراساس واقعیت است)

    اتقدیم احترام بر تمامی زنان ومادران دردمند وستمدیده ی دنیا که با گذشت وفداکاری از حق وحقوق خود به نفع جنس مخالف گذشتند.این نوشته همچون پَر کاهی است در مقابل کوهی از یخ که سنگینی آن بر قلبهای مهربانتان مستولی گردیده،شاید که ما بتوانیم تسکین آلام دردهایتان باشیم.

    زهره دُرّانی
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  2. کاربر مقابل از shirin71 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  3. #2
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت 1

    خدایا عاشقان را با غم عشق آشناکن

    ‏ز غصهای دگر غیر از غم عشقت رهاکن
    تو خودگفتی که در دل شکسته خانه داری
    ‏شکسته قلب من جانا به عهد خود وفاکن
    ‏خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم
    ‏اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم
    دو دست دعا فراورده ام به سوی آسمانها
    ‏که تا پر کشم به بال غمت رها درکهکشانها
    چو نیلوفر عاشقانه چونان می پیچم به پای تو
    ‏که سر تا پا بشکفدگل ز هر بندم در هوای تو
    ز دست یاری اگرکه نگیری تو دست دلم را أگرکه نگیرد
    ‏به آه و زاری اگرکه نپذیری شکست دلم را أگرکه پذیرد


    ‏خدایا، چه شب غریب و حزن انگیزی است امشب! اینجا، کنار سی و سه پل و رودخانه زاینده رود، نوای دل انگیز و مسحور کننده نیلوفرا نه. آه، خدای من! احساس می کنم تمامی بند بند وجودم در خلسه ای روحانی فرو رفته و چقدر این حال برایم شیرین و روح افزاست، به طوری که هیچ دوست ندارم از این خلسه روحانی خارج شوم. صدای روح بخشی رودخانه زاینده رود که به صورت ریتم منظم و یکنواختی به شدت به پایه های سی و سه پل برخورد می کرد وکف غلیظ و سفید رنگی به جای می گذاشت. عطر توتونهای میوه ای و تنباکو های معطرکه از قهوه خانه های سنتی زیر پل به مشام می رسید. همهمه و غوغای مساقرینی که به تماشایستاده بودند و بازی بچه ها، گاریهایی که با چر اغهای فانوسی شکل خود مشغول فروختن چغاله بادام و باقلا وگوجه سبز نوبرانه بودند، و از همه اینها مهم تر نوای دل آنگیز نیلوفرا نه با صدای رها و زیبای افتخاری که از بلندگوی سی و سه پل پخشی می شد هوش از سرم پرانده بود.

    ‏غم عجیبی به دلم چنگ می زد. با وجود آن همه شادی و سروری که در اطرافم موج می زد، بغض فرو خورده ای در گلویم گره خورده بود و هر لحظه منتظر ترکیدن بود و بالاخره اشکی داغ آرام و بی صدا، درحالی که مسیر خودش را به خوبی پیدا کرده بود، از روی گونه هایم لغزان و مرتعش فرو ریخت و آن وقت بودکه توانستم نفس عمیق و بلندی بکشم و این بار با آرامش بیشتری به اطرافم زل زدم.
    ‏زیبا یی محیط اطراف ناخودآگاه آدم را به چهار صد سال پیشی می کشاند. بله،عهد شاه عباسی! چند لحظه ای چشمانم را فرو بستم، شاه عباس با همان شکوه و عظمت پادشاهان سوار بر اسب سپید و درحالی که ملتزمان رکابش او را مشایعت می کردند ‏، با جلال و جبر وت خاصی از هشتیهای سی و سه پل عبور کرد. آه، شاید آن قدرکه دیدن همچون منظره ای به نظرم ‏عادی جلوه کرده بود، به همان اندازه عبور از سال 84 ‏به 85 ‏برایم عجیب و بااور نکردنی بود. چه زود سالها یکی پس از دیگری از پی هم می گذرند بدون اینکه حتی بتوانی لحظه ای در این باره غأفل کنی.
    ‏نگاهی به ساعتم اند اختم. بک ربع به ششبعدازظهر بود، اما هنوز هبچ خبری از آمدنش نبود. درست سه ربع تأخبر داشت. دلشوره عجببی به دلم چنگ می زد. هنوز هم باورم نمی شد به قولی که داده عمل کند. حدودأ یکی دو ماه پیش در جشنی که یکی از اقوام به افتخار بازگشت پسرش از اروپا ترتیب داده بود توی تهران دیده بودمش. اتفاقأ أن شب پی از سلام و احوا لپرسی با میزبان و مهمانها و مدعوین ناخودآگاه یک راست به سوی غزاله رفتم و با اشتیاق خاصی درحالی که با هم روبوسی می کر دیم، گفتم: به به! چه عجب بالاخره تونستی از اصنهان دل بکنی ویادی از فامیل بکنی
    ‏برق شادی از چشمان درشت و زیبای غزالش جهید و با خوشرویی و متانت خاصی که از او سراغ داشتم، لبخند جذاب و زببایی تحویلم داد و گف: باورکن زهره چون خیلی گرفتار بودم. توکه بهتر می دونی بچه ها، فربد، پدر و مادرش و دخالتهاشون، و از همه مهم تر بدخلقبها و بد قلقیهای فربد حسابی اعصابمو به هم ریخته. ببچاره پدر و مادرم دیگه حتی جرئت نمی کنن بهم سری بزنن. دلم براشون خیلی تنگ شده!
    ‏من که تازه یاد آقا و خانم علوی افتاده بودم،گفتم: اوه، راستی حالئون چطوره؟ شنیده بودم پدرت یه کم کسآلت داشت. حالا چطورن؟ بهتر شدن؟
    - ای بابا، زهره چون! چی رو بهتر شده! همه مریضیها در اثر اعصاب خراب و داغونه. وقتی یاد پدر و مادرم می افتم، جیگرم آتیش می گیره. اون بنده خداها چه گناهی کردن که تا عمر دارن باید تاوان زندگی منو پس بدن! ‏البته یه وقتهایی فکر می کنم هر چی که زجر بکشن، باز هم کمه. اونها خودشون دستی دستی منو تو هچل انداختن حالا هم باید تاوان پس بدن. اما چه کنم که باز هم طاقت دیدن درد و عذابشون رو ندارم. الان درست یه سالی می شه که خواهرم نوشین به اتفاق شوهرش و دخترش کاملیا رفتن آلمان و تو شهر کلن زندگی می کنن. بابک هم که هنوز درسش تموم نشده بود به هوای سربازی پاش رو تو یه کفش کرد که می خواد برای ادامه تحصیل بره پیش اونها. همیشه می گفت: من اینجا آ ینده ندارم. چند سال باید پشت کنکور بمونم تازه آخرش چی، با یه مدرک قاب شده مهندسی بیام بیرون و آس و پاس بگردم!بالاخره انقدر گفت که اونم شش ماه پیش رفت پیش نوشین. حالام پدر و مادرم تک و تنها زانوی غم بغل گرفتن و گنج خونه قنبرک زدن که کی بر می گرده. به من هم که هیچ امیدی ندارن!
    ‏درحالی که به او لبخند می زدم،گفتم: مثل اینکه خیلی دلت پره، ولی عزیزم تو حالا خودت دارای خونواده هستی و سرت به اونها گرمه. راستی ببینم، بچه هارو آوردی؟
    ‏-پاشا و پدرامو گذاشتم تو اصفهان. دیدم نزدیک امتحاناتشونه ترسیدم بهشون لطمه بخوره. درست از اواسط بهمن ماه امتحانها شروع می شه و تا اواخر اسفند ادامه داره. ولی پرستو رو با خودم آوردم. الان پیش پدرش تو اون یکی سالن داره ورجه ورجه می کنه.
    -اوه، چه جالب! باید خیلی شیرین زبون شده باشه. درست از وقتی که به دنیا اومده، ندیدمش!
    ‏درحالی که طره موهای مشکی و زیبایش راکه رگه های هایلات در آن به چشم می خورد و تقریبأ تمامی شانه اش را در برگرفته بوذ کنار می زد، گفت: آره، همین طوره! دیگه رفته تو سه سال. نمی دونی چه زبونی می ریزه!‏در همین وقت خانم چاوشی، میزبان (که البته به خاطر بعضی ملاحظات به ناچار از نسبت خانوادگی ایشان با خودم و همین طور با غزاله معذور هستم) از خیل بسیار مهمانها با صورتی گل انداخته و خوشرو درحالی که به طرف میز ما می آمد، با لبخند خاصی گفت: خیلی خیلی خوش اومدین! خواهش می کنم از خود تون پذیرا یی کنین!
    ‏-متشکرم! حابی به زحمت افتا دین!
    -ا ی بابا، زهره جون! چه زحمتی شما رحمتین! فقط دعا کن باز دوباره این پسره فیلش یاد هندوستان نکنه و برگرده تو کشور غریب.
    ‏غزاله خنده ای کرد وگفت: خانم چاوشی، باید زود تر براش دست بالا کنین تا حسابی سرش گرم بشه!
    ‏خانم چاوشی خنده بلندی کرد وگفت: ‏خدا از دهنت بشنوه مادر! من که از همین الان حاضرم! خب، می بینم که شما حسابی سرتون به صحبت گرمه. من برم به بقیا مهمونها برسم
    -خواهش می کنم شما بفرمابین! من و غزاله چون از خود مون پذیرا یی می کنیم!
    ‏و درحالی که با بقیه مهمانها احوا لپرسی می کرد، از ما دور شد. با رفتن خانم چاوشی، غزاله آه سردی کشید وگفت: نمی دونم من هم می تونم یه روزی عروس بچه هامو ببینم یا نه!
    ‏با تعجب نگاهش کردم و گفتم: ای بابا، غزاله جون! این چه حرفی یه! چرا نمی تونی عروسی شون رو ببینی! همون طوری که تا حالا به این سن رسیدن ، بقیه شو هم خدا بزرگه!
    همچنان که به صورتم زل زده بود، مجددأ گفت: ولی من منظورم بزرگ شدنشون نیست. اینو خوب می دونم که بالاخره هر بچه ای یه روزی بزرگ می شه و ازدواج می کنه. من منظورم اینه که از آینده زندگی خودم ‏مطمئن نیستم. نمی دونم تا چه حد از حال و روز من با خبری، ولی به جرئت می تونم بگم با وجود سه تا بچه هنوز یه روز خوش تو زندگی م ندیدم!
    ‏من که حسابی شوکه شده بودم، با شک و تردید نگاهش کردم وگفتم: مگه هنوز هم تو زندگی ت مشکلی داری؟ فکر می کردم حالا دیگه با وجود سه تا بچه خونواده شرهرت دست از اذیت و آزارشون برداشتن! پوزخند تلخی زد. پس از مکثی کوتاه مجددأ گفت: همه مشکل من اونها نیستن، لااقل نصف بیشترشو خود فربد مقصره!
    ‏به علامت تایید سری تکان دادم وگفتم: درسته، ولی خب چاره ای نیست! آدم وقتی بچه دار می شه دیگه زندگی ش به خودش تعلق نداره. تا وقتی بچه نداشتی یه نفر بودی، ولی حالا با وجود سه تا بچه چهار نفری دیگه نمی تونی به تنهایی تصمیم بگیری!
    ‏یک دفعه بی مقدمه رو به من کرد وگفت: راستی کتاب جدید ننوشتی؟
    ‏بعد بدون اینکه منتظر پاسخ من باشد، مجددأ گفت: اتفاقأ چند وقت پیش تبلیغ کتاب دیبا رو تو مجله خانواده... دیدم. نمی دونی چقدر خوشحال شدم! همون روز رفتم ازکتابفروشی خریدم و خوندم. واقعأ جالب بود! بهت تبریک می گم!
    ‏قهقهه بلندی سر دادم وکفتم: اوه، جدی! چه جالب!
    ‏بعد درحالی که ابرو هایم را بالا می بردم، مجددأ گفتم:با این حساب باید خیلی خودمو بگیرم !من اگه یکی مثل تورو داشت باشد که این طوری ازم تعریف کنه، دیگه هیچ غمی ندارم!
    ‏غزاله که غرق در تفکرات دور و درازش بود، یک دفعه با شتاب درحالی که حسابی غافلگیرم کرده بود، سرش را بلند کرد وگفت: می خوام ‏زندگی منو بنویسی! قبول می کنی؟»
    - چی داری می گی، غزاله؟ یعنی تو... نه، باورم نمی شه!
    - درست شنیدی! من کاملأ تصمیم خودموگرفتم. البته نه اینکه فکرکنی الان با دیدن تو به صرافت این کار افتا دم. نه، ابدأ این طور نیست. من سالهاس که دلم می خواد ظلمهایی که در حقم شده رو یه جوری رو کاغذ بیارم و به گوش خونواده های چشم وگوش بسته برسونم. اما راستش هیچ وقت شهامت این کار رو تو خودم ندیدم و نمی بینم. ولی احساس می کنم تو خوب می تونی درد منو به جامعه ای که دارم توش نفس می کشم، برسونی. شاید تنونه درد منو دوا کنه، ولی لااقل بقیه چشم وگوش خودشون رو باز می کنن !
    ‏من که هنوز باورم نمی شد، این بار به حالت جدی تری رو به او کردم و گفتم: ببین، غزاله جون! من فکر می کنم تو الان از چیزی ناراحتی، بعدکه اعصابت بیاد سر جاش مطمئنأ خودت از تصمیمی که گرفتی پثیمون می شی. اینو بهت قول می دم! یعنی در واقع تمام خانومهای ایرونی این طوری هستن. یه لحظه تصمیم می گیرن، بعد هم طبق معمول عقب نشینی می کنن!
    ‏درحالی که از این حرفم رنجیده خاطر شده بود، با ناراحتی سری تکان داد وگفت: ولی در مورد زندگی من این طور نیست! هجده سال عذاب کم چیزی نیست که بشه فرامو شش کرد! مگه اینکه تو دوست نداشته باشی این کارو بکنی.
    - این چه حرفی یه، غزاله! کی بهتر از تو، ولی می دونی تو الان داری با فربد زندگی می کنی. هیچ دلم نمی خواد خدایی نکرده با اینکار به زندگی ت لطمه ای وارد بشه. حساب همه چی رو کردی؟ بدرام، پاشا، پرستو؟اگه یه زمانی فربد متوجه بشه شاید زندگی ت به هم بریزه؟
    - نه، اصلأ لزومی نداره کی متوجه بشه! تازه اسمها و لقبها رو هم می تونی مستعار با سلیقه خودت انتخاب کنی!
    ‏خنده ای تحویلش دادم وگفتم: با این حساب مثل اینکه فکر همه چی رو هم کردی!. دیگه جایی برای حرف زدن من باقی نمی مونه! ولی می دونی غزاله چون، هرکاری برای خودش اصولی داره. نویسندگی هم از این قاعده مستثنی نیست. من تا وقتی طرف مقابلم مَرد عمل نباشه به هیچ وجهه روی صحبتهای سطحی و زودگذر حساب نمی کنم. وقتی برگشتی اصفهان، خوب فکرهات رو بکن بعد بهم اطلاع بده. من منتظر تماست ‏هستم.
    ‏خیلی جدی و مصمم سرش را تکان داد وگفت: حتمأ! ولی من شماره
    ‏تماس ندارم !
    ‏بلافاصله شماره تلفنم را دادم و مجددأ گفتم: باز هم خوب فکرهات رو بکن!
    ****
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  4. #3
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت 2

    ‏با ناامیدی نگاهی به دور و اطرافم اند اختم. درکمال ناباوری چشمم به غزاله که داشت از پله های زیر پل پایین می آمد، افتاد. یک لحظه آن قدر خوشحال شدم که ناخودآگاه از روی صندلی قهوه خانه زیر پل بلند شدم و درحالی که با دست به او اشاره می کردم، صدایش زدم.

    ‏با لبخند زیبا و ملیحی همان طوری که برایم دست تکان می داد، طرفم آمد و درحالی که با اشتیاق با هم روبوسی می کردیم،گفت: واقعأ متاسفم، زهره جون! مثل اینکه خیلی معطل شدی، ولی باورکن چاره ای نداشتم. بایدیه دروغی سر هم می کردم. آخه این روزها فربد خیلی به دست و پام ‏می پیچه.
    ‏همان طوری کهنگاهش می کردم، لبخندی تحویلش دادم و گفتم: ایرادی فداره! خوشحالم که سر حال می بینمت! راستش خیلی نگرانت بودم!
    ‏پوزخندی زد و با تاسف سری تکان داد وگفت:‏می دونی، من واقعأ شرمنده م! بعد از چند سال که اومدی اصفهان اون هم تازه با دعوت رسمی من، باید اینجا تو سی وسه پل ازت استقبال کنم. تازه باکلی تاخیر! ولی چه کنم که چاره دیگه ای نداشتم. راستش تو خونه باهات راحت نبودم. توکه خبر نداری تو خونأ ما چند تا چشم وگوش مدام کارهای منو ثبت می کنن، به خصوص از وقتی که آپارتمان خود مون رو فر وختیم و مجبور سدیم با پدر و مادرس همه به جا زندگی کنیم، اخلاق فربد خراب تر سد. انقدر موی دماغم شده که اصلأ نمی تونم دست از یا خطا کنم. شاید باور نکنی وقتی که با تلفن دارم صحبت می کنم تمام حواسش به منه. به خاطر همین باید خیلی مواظب حرف زدنم باشم.
    - اوه، غزاله جون! من که مهمونی نیومدم! چرا خودت رو عذاب می دی. من شرایط تو رو کاملأ درک می کنم. اصلأ نیازی به این صحبتها نیست. در ضمن، اتفاقأ این مسافرت هم برام لازم بود. می دونی، گاهی اوقات تنها سفر کردن هم برای خو دش لطفی داره! خب، بگذریم! حالا از خودت بگو. اصل حالت چطوره؟»
    - ‏ای، بد نیستم ! با وجودی که روزگار با من سر ناسازگاری داره، ولی من سعی می کنم باهآش سازگاری داشته باشم. یعنی چاره ای جز این ندارم. من برای بچه هام حاضرم از همه حق و حقوق طبیعی زندگی م بگذرم
    همانطور که صحبت میکرد به صورتش دقیق شدم.چهره ای جذاب و گندمگون با چشمهای درشت و مشکی که کشیدگی و گیرایی ‏خاصی به اجزای صورتش بخیده بود و ابروان هشتی شکل و مرتب که با ترکیب بینی قلمی اش صلابت و زیبا یی اش را دو چندان کرده بود. چقدر تغییرکرده بود! با زمان قبل از ازدواجش اصلأ قابل قیاس نبود، هر چند از آن زمان سالها می گذشت.
    ‏همان طور که به صورتش براق شده بودم، گفتم: راسش رو بخوای، خودم هم باورم نمی همه این طور یه دفعه با عجله تصمیم بگیرم و سر از اصفهان در بیارم! یعنی در واقع دیروز صبح وقتی با اون حال خرا بت باهام تماس گرفتی، حسابی به هم ریختم! هب، حالا بگو موضوع از چه قراره؟
    ‏آهی کشید وگفت: والله چی برات بگم! اصلأ نمی دونم از کجا باید شروع کنم! از وقتی که خودمو شناختم، زندگی م همه ش دردسر بوده و بدبختی. نمی دونم، شاید هم مهم من از روزگار همین بوده و بس. تو این چند سال چندین و چند بار خاطراتمو نوشتم حتی دلم می خواست از زندگی م یه کتاب بنویسم ، اما راستش شهامتش رو نداشتم. ولی حالا دیگه تصمیم خودموگرفتم. دلم می خواد به تمام خونواده هایی که چشم وگوش بسته دختر شوهر می دن بدون اینکه حتی به عواقب کارشون فکرکنن، و یا خونواده هایی مثل پدر و مادر خودم که فقط به صرف آبروداری جلوی فامیل حاضر به فداکردن دختر خودشون شدن با صدای بلند فریاد بزنم و بگم چرا؟ چرا؟ چرا؟ آخه مگه من اون موقع چند سال داشتم؟ چه توقعی از یه دختر شانزده ساله داشتن؟ لابد به خیال خودشون همه راه و رسم زندگی رو به من آموخته بودن؟!
    ‏با تاثر نگاهش کردم درحالی که سعی در آرام کردنش داشتم،گفتم:ولی غزاله جون، من فکر می کنم این قضاوت در مورد خونواده ت یه کم بی رحمانه باشه. من روی پدر و مادرت شناخت کاملی دارم. اصلأ فکر نمی کنم اونها سهی در فداکردن دخترشون داشته باشن. می دونی ما ایرانیها ‏از بدو تولد مون چی یاد می گیریم؟ بله، آبر وداری رو! این کلمه با خون ما عجین شده. تو هم زیاد نمی تونی به خونواده ت خرده بگیری. اونها هم با همین کلمه بزرگ شرن و زندگی کردن.
    ‏درحالی که به صورتم زل زده بود، پوزخند تاسف باری زد و گفت: آبروداری درسته؟ عجب کلمه مسخره ای! این چه آبر وداری یه که منجربه آبرو ریزی من شده! اونها با آبر وداری شون باعث شدن تا آبروم جلوی خونواده شوهرم بره، طوری که اصلأ روم حساب باز نکردن. هر بلایی که دلشون خواست سرم آوردن و لابد تو دلشون می خندیدن که فلانی آبرو داره و صداش در نمی آد. شما به این می گین آبرو، اما نه، من اسمش رو می زارم فدا شدن!
    - اگه همون هجده سال پیش که من یه دختربچه شانزده ساله بودم همون طوری که برام تصمیم گرفتن و شوهرم دادن طلاقمو می گرفتن، شاید به طور کلی مسیر زندگی م تغییر می کرد. اما اونها این کار رو نکردن. منو با دنیایی از زجر و بدبختی تنهاگذاشتن وگفتن زندگی همه ش مبارزه س! باید بشینی و بسوزی و بسازی!. اونها حتی نخواستن قبول کنن که این انتخاب من نبوده، انتخاب خودشون بوده. پس چطور ازم توقع سازش داشتن و آیا حالا که من نزدیک به هجده سال از بهترین سالهای عمرمو هدر دادم،از زندگی م، همسرم وگذشته و آینده م راضی هستم یا خیر؟ آیا شرایط و بهبودی خاصی در وضعم ایجاد شده؟»
    خنده عصبی و دردناکی تحویلم داد و ادامه داد: البته چرا! الان با شهامت می تونم بگم شرایط و بهبودی خاصی توزندگی م پدید اومده. مثلأ همین پریروز طبق معمول وقتی ازش درخواست پول کردم، با شجاعت تمام رو بهم کرد وگفت: ن، د، ا، ر، م! حالا هر غلطی دلت می خواد برو بکن. ببین غزاله، من و تو اصلأ به درد هم نمی خو ریم. آخرش هم طلاقت ...
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  5. #4
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت 3

    می دم. تو اگه جلوی این دو تا چشمهام بری سوار ماشین مردم و لات و اوباش هم بشی، من هیچی بهت نمی گم. راه باز، جاده دراز. اصلأ برو... شو! برو از این طریق پول در بیار!نامَردم اگه بهت حرف بزنم!
    ‏با تعجب و چشمانی از حدقه بیرون زده،گفتم: چی داری می گی، غزاله؟ یعنی تا این حد؟ ولی من تا اون جایی که می دونم وضع مالی شوهرت و خونواده ش خیلی خوبه. یعنی به جرئت می تونم بگم حتی در شرایط عالی یه. همین طور خونواده خودت، و از همه مهم تر پدربزرگت حاج آقای علوی از بزرگان فامیل و سرمایه دارها بوده. چطور فربد راضی شده به خاطر یه درخواست جزئی همسرش تورو به باد بدترین و رکیک ترین فحشها بگیره
    ‏مجددأ لبخند تلخی زد وگفت:خب، درد من هم تو زندگی م همینه! ‏می دونی زنها، به خصوص زنهای ایرونی، حاضرن با بی پولی و داشتن و نداشتن همسرشون بسازن و حتی باعث رشد و ترقی اون بشن، اما تکلیف من که شوهرم و خونواده ش ثروت و پول دارن و خرج نمی کنن چیه؟ روزی صد بار از خدای خودم می خوام که ای کاش پول نداشت، ولی یه جو غیرت و مردونگی تو ذاتش بود! پول نداشت، ولی با مهر و محبت در کنار هم بوذیم و زندگی می کر دیم!. پول نداشت، ولی با هم تصمیم می گرفتیم نه اینکه من مثل مترسک سر جالیز باشم و فربد هم مثل یه خدمتکار دست به سینه پدر و مادرش کمر به خدمت ببنده!
    - آ یا باز هم به نظرت بی رحمانه قضاوت می کنم؟ آیا من حق ندارم شوهرمو برای خودم بخوام؟ آیا حق ندارم برای آینده م تصمیم بگیرم؟ چه کسی حق نظرخواهی رو ازم سلب کرده؟ می دونی انقدر تو زندگی م دیگرون برام تصمیم گرفتن و نظر دادن که حتی یه ذره اعتماد به نفس ندارم. دیگه حتی خودم هم خودمو قبول ندارم. مثل یه دختر بچه شدم.
    ‏بشین، پاشو، برو،بیا، بکن ،نکن! من با این کلمات خو گرفتم!
    ‏به چهره معصوما نه و غمناکش نگاه کردم. چشمان درشت و سیاهش خیس از نم اشک شده بود. هنوز خیلی جوان بود یعنی در واقع جوان تر از سنش نشان می داد. باید حدودأ سی و سه یا چهار ساله باشد. تا آن جایی که به یاد دارم، من و او سه چهار سال با هم تفاوت سنی داشتیم و من از او بزرگ تر بودم. اما حالا که خوب نگاهش می کردم، صورت جذابش بیش از بیست و هفت هشت سال نشمان نمی داد. درست به یاد دارم چند سال پیش ،آن زمانی که تازه ازدواج کرده بود،کم و بیش از فامیل و اقوام شنیده بودم که با فربد و خانواده اش مشکل دارد. اما این موضوع مال خیلی سال پیش بود که احتمالأ دیگر به باد فراموشی گرفته شده بود و از آنجا یی که او حالا دارای سه فرزند شده بود، فکر می کردم زندگی خوب و سالمی دارد. ولی حیف! انگار اشتبا کرده بودم!
    ‏همان طور که غرق در تفکرا تم بودم، رو به من کرد وگفت: به نظر تو یه آدم چند سال می تونه بدون عشق زندگی کنه؟ فقط به صرف اینکه ما با هم زن و شوهر هستیم من باید به وظایفم عمل کنم و اون هم اگه دوست داشت یه رحم و لطفی در حق ما بکنه؟
    ‏آهی کشیدم، پس از مکثی کوتاه در جوابش گفتم: نمی دونم، ولی اینو خوب می فهمم که بدون عشق زندگی جهنمه!. و باز هم اینو خوب می دونم که تو به خاطر عشق به بچه هات تا حالا تونستی تحمل کنی و شاید اگه اونها نبودن، تا به حال از هم جدا شده بودین. ولی غزاله جون، قبل از هر قضاوت ناعادلانه ای باید اینو بهت بگم تا اون جایی که کم و بیش از ذندگی ت خبر دارم، فربد آدم زیاد بدی هم نیست. فقط یه مشکل بزرک و عمده داره و اون هم اینه که هنوز بعد از هجده سال زندکی متکی به خونوادشه. یعنی پدر و مادرش این طور اونو بار آوردن و در واقع ‏گناهکار اصلی اونهاهستن، نه فربد. شاید اگه پدرومادر منطقی ای داشت، با این وضعیت مالی خوبی که داشتن آدم موفقی شده بود!
    سری به علامت تایید تکان داد وگفت: کاملأ درسته! اتفاقأ من هم بر همین باورم! اما چیزی که مهمه اینه که فربد اصلأ این موضوع رو قبول نداره و نمی خواد بپذیره. ای کاشی لااقل کوچک ترین قدم مثبتی برای خودش و من و بچه ها بر می داشت! درست شده مثل یه عروسک کوکی که هر وقت صاحبش یعنی همون پدر و مادرش دوست داشته باشن اونو به کار می اندا زن و هر وقت هم که خسته بشن مثل بچه ای که از اسباب بازی ش خسته شده اونو به گوشه ای پرتاب می کنن و به حال خودش رها می کنن. حالا تو می کی من با همچون عروسک کوکی ای که هیچ اختیاری از خودش نداره چطور باید رفتارکنم، درحالی که کوک اون تو دست من نیست؟
    ‏شاید باور نکنی، ولی من هر راهی رو که بگی رفتم و امتحان کردم. با خوبی، محبت، عشق، دعوا، جنجال و حتی کتک کاری و بحث، ولی هیچ نتیجه مثبتی عایدم نشده و حالا کاملأ مستاصل شدم! نه راه پس دارم، و نه راه پیش!گاهی وقتها به خودم می کم آ یا من حق نداشتم تو انتخاب آینده م هم نقشی داشته باشم؟ آ یا من حق نداشتم به عنوان یه زن تکیه بر بازوان تو انمند و پر قدرت یه مرد بزنم؟ آه، نمی دونم! شاید سهم من از روزگار همین بوده و بس!
    ‏درحالی که به شدت متاثر شده بودم، بدون هیچ پاسخی سر به زیر اندا ختم و فقط سکوت کردم. بغض فرو خورده ای گلویش را فشرد. درحالی که صدایش می لرز ید، به زحمت لبخند کمرنگی زد و گفت: مثل اینکه زیاد ناراحتت کردم! من هم دیگه داره دیرم می شه!
    ‏بعد به سرعت یه بسته بزرک از داخل کیفش درآورد و روی میز گذاشت وگفت: تا اون جایی که تونستم و به فکرم می رسید همه چیز رو تو اینها یادداشت کردم. اما اگه احیانا به مشکلی برخورد کردی، حتمأ باهام تماس بگیر. راستی ببینم، تاکی اینجا می مونی؟
    - والله چه عرض کنم، حقیقتأ می خواستم خیلی سریع برگردم، به خصوص الان که چند روزی از تعطیلات نوروزی می گذره وبچه ها درس و مدرسه دارن. البته ازبابت اونها مشکلی ندارم، مادربزرگشون مواظبشون هست. ولی از بابت همسرم چه عرض کنم، از اولش هم موافق اومدن من به اصفهان نبود. اما وقتی جریان تورو بهش گفتم، خودش رفت و برام بلیت گرفت. از طرفی هم می بینم حالا که این همه راه رو اومدم، بهتره یکی دو روزی بمونم. این طوری لااقل یه سیر و سیاحتی هم کردم!
    ‏غزاله متفکرانه سری تکان داد وگفت: پس حالا که تصمیم گرفتی بمونی، پاشو با هم بریم خونه. این طوری خیال من هم راحت تره. تازه توی این شهر غریب می خوای چی کارکنی ؟
    ‏میان حرفش پریدم و گفتم:ا‏صلأ حرفش رو نزن! از بابت من هم خیالت راحت باشه. سر راه قبل از اینکه بیام اینجا رفتم هتل شاه عباس یه اتاق گرفتم. به یاد چند سال پیش که برای اولین بار اومدم اصنهان! آه، چقدر زمان زود می گذره! اون موقع تازه ازدواج کرده بودم. خاطره جالبی از این هتل دارم. هر چند الان سرسام آور پول می گیره، ولی خب ارزش تکرار خاطرات گذشته رو داره. تو هم بهتره دیگه بری. ممکنه دیرت بشه!
    ‏غزاله با ناراحتی گفت: ولی، أخه!
    -اوه دیگه ولی و اما توکارنیار! راستی شماره تلفن همراهت رو هم بهم بده ‏شاید باهات کاری داشتم و تماس گرفتم.
    ‏درحالی که شماره اش را در تلفن همراهم وارد می کردم، او را در آغوش گرفتم وگفتم: مواظب خودت باش ، غزاله جون! به خاطر ‏بچه هات هم که شده سعی کن آرامش رو تو زندگی ت برقر ارکنی!
    ‏با بغضی فرو خورده و چشمان اشکبار بی هیچ پاسخی فقط سرش را تکان داد و به سرعت از من دور شد. و من مات و متحیر به رفتنش خیره شدم.
    ‏پس از رفتن غزاله، مثل آدمی که مسخ شده باشد گیج و مبهوت و وامانده چند لحظه ای سر جایم میخکوب شدم. احساس کردم قدرت حرکت از زانوانم سلب شده. وضعیت روحی غزاله بدجوری رو اعصابم تأثیرگذاشته بود. درحالی که سعی می کردم تمرکز از دست رفته ام را به دست آورم، نگاهی به دور و اطرافم انداختم.کم کم محوطه پل و زیر پل از جمعیت خالی می شد. البته نسبتأ تعداد توریستهای خارجی بیشتر شده بود و این قاعدتأ به خاطر باز شدن مدارس بود. ولی با این حال اصفهان هنوز هم حال و هوای عید و نوروزی خودش را حفظ کرده بود و لابد کسانی که ترجیح داده بودند چند روزی بیشتر از این حال و هوای بهاری لذت ببرند خیالشان از داشتن بچه مدرسه ای راحت بود.
    اشاره ای به پسرک قهوه چی کردم. درحالی که صورتحساب را روی میز قرار می دادم، با عجله به سمت هتل شاه عباس راه افتا دم.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  6. #5
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    2

    در شیشه ای و اتو ماتیک هتل از هم باز شد. درحالی که به طرف سالن قدم برمی داشتم، مستخدم قد بلند و درشت هیکلی با لباس مخصوصی تعظیم غرا و بلندی کرد و ورودم را خوشامد گفت. به علامت تشکر سری تکان دادم و وارد شدم.
    هوای گرم و مطبوعی که از دریچه های دستگاه فن کوئل بیرون می زد، به صورتم برخورد کرد و احساس آرامش خاصی تمام وجودم را در بر گرفت. کم کم عضلات کرخت و منقبض شده ام که در اثر پیاده روی گرفتهبود از هم باز شد. احسای کردم خون تازه ای در شریانهایم جریان پبداکرده است. نگاهی به دور و اطرافم اند اختم. به غیر از تغییرات جزئی و دکوراسیون داخلی هیچ تغییر خاصی در ساخت و معماری هتل به وجود نیامده بود. مثل سابق زیبا و پر صلابت بود.
    ‏در قسمت چپ ورودی هتل چند دست مبل و میز و صندلی مرتب چیده شده ‏بود که روی بعضی از آنها را مهمانها و توریستهای خارجی
    ‏اشغال کرده بودند. أهسته به سمت یکی از مبلهای چرمی رفتم و درحالی که کیفم را روی میز قرار می دادم، روی مبل لم دادم و به اطرافم نگاه کردم. پنجره های قدی و بلند هتل با پرده های دکوری و دالبر دار شیک تزئین شده بود. لوستر کریستال بزرگی با درخشش و زیبا یی خاصی در وسط سالن خودنما یی می کرد. تابلوهای قلمکاری شده از مس و طرح زیبای سیمرغ، رومیزیهای قلمکاری، سطلهای زباله مسی، تا بلوهای نفیس مینیاتور، همه و همه به خوبی نمایانکر نگرش زیبای اصفهان و یا بهتر است بگویم نصف جهان بود.
    ‏انگار همین دیروز بود که برای اولین بار به همراه همسر و دخترم پا به اصفهان گذاشتم. چقدر همه چیز برایم جالب و جذاب و دیدنی بود. به خصوص اقامت در این هتل زیبا و دیدنی جزء خاطرات زیبا و شیرینی است که فکر نکنم هیچ گاه از خاطرم محو شود. آن قدر در افکار دور و درازم غرق شده بودم که اصلأ متوجه پیشخدمت جوانی که در برابرم تعظیم کرده بود، نشدم. یک لحظه به خودم آمدم و نگاهش کردم. با احترام سر بلند کرد وگفت:عرض کردم چیزی میل دارین بیارم دستتون.
    سرم به شدت درد گرفته بود. احساس کردم طبق معمول فشارم أفت کرده! با خوشحالی جواب دادم: اوه، ممنون می شم! لطفأ یه قهوه غلیظ و قرص مسکن!
    ‏مجددأ تعظیمی کرد و به سرعت دور شد.
    ‏چند لحظه بعد با یک سپنی که محتویاتش از یک فنجان قهوه غلیظ و یک برش کیک و همین طور یک لیوان آب و یک بسته قرص مسکن تشکیل شده بود آمد و آن را روی میز قرار داد و درحالی که تعظیم می کرد، گفت: فرمایشی ندارین؟
    ‏درحالی که تشکر می کردم ، با تعجب به ظرف کیک که سفارشی نداده ‏بودم نگاه کردم. ناخودآگاه لبخند محوی پهنای صورتم را در برگرفت، به خودم گفتم: لابد بنده خدا رنگ روی پریده و بی حال منودیده ،خواسته با این کارش لطفی کرده باشه!
    با خوردن قهوه وکیک تازه متوجه شدم چقدر گرسنه بودم و لابد سر دردم هم ناشی از گرسنگی بود. از صبح که حرکت کرده بودم به خاطر افکار ناراحت و پریشان چیز خاصی نخورده بودم و حالا هم که ساعت نزدیک به ده شب بود این برش کیک به دادم رسیده بود. البته اصلأ هیچ میلی به خوردن شام نداشتم. همه افکارم دور و بر زندگی غزاله چرخ می خورد. دوست داشتم هرچه زود تر به اتاقم می رفتم و دست نویسهای او را می خواندم.
    ‏درحالی که فنجان خالی قهوه را روی میز قرار می دادم، به سمت لابی هتل رفتم و کلید اتاق راگرفتم و از قست در شمالی هتل که به حیاط دایره ای گرد و بزرگی باز می شد و تمامی اتاقها و سوئیتهای هتل به صورت هشتی شکل و قدیمی دایره وار دور تا دور حیاط را احاطه کرده بود، وارد شدم. درست چند سال پیش هم از همین حیاط بزرگ و مصفاکه غرق در گم ی زیبا و یاسهای زرد و درختان سرسبز بود، عبور کرده بودم. یک لحظه احساس کردم چقدر جای همسرم خالی است. از همان راهرویی که ظهر پیشخدمت هتل راهنمایی کرده بود و در قسمت راست حیاط قرار داشت، وارد شدم و به طبقه بالاکه راهروی طویل و مفروش شده با موکت آبی رنگی بود، رفتم. انتهای سالن دست چپ شماره اتاق را پیدا کردم و در حالی که کلید می اندا ختم، به سرعت وارد اتاق شدم و در را از پشت قفل کردم
    چراغ ‏را روشن کردم. تو پاگرد ورودی گنجه لباس چوبی که به دیوار پرچ شده بود به همراه جالبا سی قرار داشت. همچنین سرویس ‏بهداشتی و دستشویی رو به رویش قرار گرفته بود. از توی همان پاگرد وارد اتاق تمیز و زیبا یی که دورنمای حیاط بزرگ و مصفایی را دربرداشت، شدم. همه چیز روی هم رفته خوشایند و دلپذیر بود. سرویس خواب چرمی و چوبی به همراه میز و صندلی آرایش گوشه ای از اتاق را اشغال کرده بود. به سرعت لباسهایم را عوض کردم و دوش آب گرمی کرفتم که حسابی خستگی وکوفتگی راه را از تنم بیرون کرد.
    ‏همان طور که با حوله خودم را خشک می کردم، دست نویسها و سر رسیدی که غزاله بهم داده بود را از داخل کیفم بیرون کشیدم و نگاهی سطحی به آنها اند اختم. با خواندن چند سطری از نوشته ها احساس کردم قلبم به شدت به تلاطم افتاد. اشتیاق شدیدی سراسر وجودم را در برگرفت. دلم می خواست تا خود صبح بیدار بمانم و همه آنها را مطالعه کنم، البته اگر خستگی مجالی می داد.
    ***
    ‏نمی دانم تا به حال به شانس معتقد بودید یا نه، ولی باید با صراحت بگویم که من کاملأ به شانس و اقبال و همین طور پیشانی بلند معتقدم. البته نه، اشتباه نکنید! من اصلأ آدم خرافاتی ای نیستم. نمی دانم شاید هم به خاطر مشکلات و مسائلی که در زندگی با آنها مواجه شدم به صرافت شانس و اقبال و پیشانی بلند افتا دم.
    سالها پیش از این، درست زمانی که هنوز سنم کم بود و به مدرسه می رفتم، به یاد دارم یک بار از دوستم کتاب داستانی گرفتم و خواندم که البته داستانش بیشتر به افسانه شباهت داشت تا به واقعیت. ولی به حدی گیرا و جذاب و خواندنی بودکه هنوز هم پس از سالها از خاطرم محو نشده است. موضوع داستان یا بهتر است بگویم افسانه از این قرار بود: دو برادر که هر دو از یک پدر و مادر بودند، یکی بسیار ثروتمند و غنی و دیگری برعکس بسیار فقیر و ضعیف درگردش ایام، روزگار را سپری می کردند.
    ‏یک روز برادری که بسیار ضعیف و فقیر بود ازاین بازی نابرابر روزگار به ستوه آمد و به خودش گفت: این چه بی عدالتی است؟ ‏چرا ‏باید زندگی من این طور باشد، درحالی که برادر غر ق در ناز و نعمت آست؟ من باید صدای شکوه و اعتراضم را به ‏گوشی سرنوشت برسانم و از او سؤال کنم این چه سرنوشت شوم و نإبرإبری است که ‏در مقإملم قرار داده!
    ‏به همین منظور عزم سفر کرد، به امید دیدار سرنوشت. رفت و رفت. روزها سرگردان از پی سرنوشت می گذشت. از جنگلها و اقیانوسها و کوهها گذرکرد تا بالاخره سرنوشت را بالای کوهی عظیم پیدا کرد. با دیدن او درحالی که بغض گلویش را می فثرد، با حالتی گلایه آمیز رو به اوگفت: این چه سرنوشت شومی است که برایم رقم زدی؟ این چه قضاوت ناعادلانه ای است که میان من و برادرم قرار دادی؟ مگر هر دوی ما از یک پدرو مادر نیتیم؟
    سرنوشت با همان صبوری و متانتی که همیشه از آن برخورد ار بود بی هیچ پاسخی به درون کلبه اش که بالای کوه قرار داشت، رفت و پس از چند لحظه با دوگوی نورانی و درخشان بیرون آمد و درحالی که آن را برابر صورت مرد فقیر می گرفت، پاسخ داد: به اینها نگاه کن!
    مرد فقیر متعجب به درون گوی ها نگریست.گوی اول بسیار نورانی و درخشان بود. خوب که در آن دقت کرد، برق خوشه های طلایی گندم وباغهای میوه و نهرهایی که از وسط آن عبور می کرد را به وضوح مشاهده کرد و تولد فرزندی که همه را غرق در خوشحالی و سرورکرده بود و هکیم طور صندوقچه ها طلا و سکه.و هدایایی که به سویش رهسپار میگردید. بعد به گوی دوم که نور بسیار ضعیفی از ان بیرون میزد، نگریست، همه جا را قحطی گرفته بود . مزرعه های گندم غرق در ....
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  7. #6
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت 2

    خشکسالی، چشمه ها خشک و باغهای مرکبات خالی از میوه و تولد نوزادی که همه را غرق در اندوه و غصه فروکرده بود و تکه ای نان خشک و جرعه ای آب داغ.
    ‏با تعجب رو به سرنوشت کرد وگفت: اینها چیست؟
    ‏سرنوشت درحالی که آه می کشید، با ناراحتی و اندوه جواب داد: تقصیر از من نیست! شبی که برادرت پا به دنیا گذاشت همه جا وفور نعمت بود. خوشه زارها غرق گندم، باغها سرشار از میوه! ولی شبی که تو پا به دنیا گذاشتی قحطی همه جا را فرا گرفته بود! به همین دلیل سرنوشت برادرت این شد و سرنوشت تو آن!
    ‏حالا که خوب فکر می کنم، واقعأ نمی دانم که من در چه شبی متولد شدم. شبی که سرنوشت این شد؟ و یا شبی که سرنوشت آن شد؟ به راستی کدام یک؟
    ‏تا به حال در زندگی کتابهای عشقی و رمانتیک بیاری خواندم که اغلب آنها سرشار از داستانهای خیالی و تکراری بودکه مثلأ پسری از خانواده ای ثروتمند عاشق دختری از طبقه ضعیف و فقیر جامعه شده. و یا برعکس،دختری از خانواده ای پولدار عاشق و شیفته پسری از خانواده ای فقیر وندار و یک دفعه دستی از غیب رسیده و معجزه ای به وقوع پیوست و آنها را به هم وسانده و با خوبی و خوشی سالهای سال درکنار هم زندگی را سپری کردند. ای کاش واقعیت این طور بود! ای کاش همه آنچه که درکتابها می نوشتند روزی به واقعیت تبدیل می شد! ولی نه، زندگی من فرسنگها از واقعیت دور بود. چرا که شاید باور آن کتابها آسان تر و راحت تر از داستان زندگی من، آن هم در قرن بیست و یک، باشد!
    ‏تا آنجا یی که می دانم و از فامیل دور و نزدیک وهمین طور اززبان پدر و مادرم شنیدم، با به دنیا آمدن من تا هفت شبانه روز در خانه پدربزرگم،که در واقه خانه ما هم محسوب می شد، جشن و سرور و شادی برگزار بود. خببالا خره هر چی بود من نوه اول حاج آقای علوی، معتمد مردم و کسبه و بازار، بودم. آن وقتها پدر و مادرم در منزل پدربزرگم در طبقه بالا زندگی می کردند. خانه ای قدیمی با طرح و نقشی از معماری هنر مندان اصفهانی واقع در خیابان خلج اکه از منطقه های خوب و قدیمی اصفهان به شمار می رفت.
    سالها ییش از این پدربزرگم به خاطر رونق بازار کاری که در اصنهان بود تصمیم گرفت از تهران به اصفهان بیاید. و پس از مدتی رفت و آمد خانواده اش را برای همیشه به اصفهان برد و آنجا ساکن شدند. پدرم، سروش، فرزند اول خانواده محسوب می شد. البته به غیر از خو دش یک برادر و دو خواهر هم داشت که همه از خودش کوچک تر بودند و به همین خاطر بیشترین بار مسئولیت کاری بعد از پدر بزرگم روی دوش پدرم بود و آن قدرکه همه از او توقع داشتند، از بقیه افراد خانواده نداشتند. پدربزرگم درکار خرید و فروش عتیقه جات و گپه وکلیم و خلاصه سماورهای نقره و سینی و اِنگاره بود.کم کم با فعا لیتهای پدرم کارش رونق بیشتری گرفت و روز به روز به ثروتش افزوده شد. اوایل فقط یکی دو تا مغازه دو دهنه بزرگ در میدان هالی قاپو داشت، اماکم کم پس از چند سال به راحتی توانست بهترین پاساژها را قرق کند وکمترکسبه ای بودکه حاج آقا علوی را نشناسد.
    همانطورکه قبلأگفتم، پدر و مادرم در طبقه بالای منزل پدربزرگم زندگی میکردند. مادرم که اهل تهران بود، زنی بسیار خونگرم، خوش برخورد و قد بلند و زیبا بود و به خاطر دوری از خانواده اش که در تهران ساکت بودند روابط بسیار گرمی با خانواده پدرم داشت، که البته بعدها این روابطنزدیک نقش به سزایی در زندگی و آینده ما، به خصوص زندگی من پبدا کرد. پدرم مرد‏ی بی سیاست، ساده و فوق العاده خوشی مشرب بوه و با وجودی که فوق العاده در سرمایه گذار یهای پدر بزرگم نقش مؤثری داشت، ولی به خاطر حسادتهای بیجای عمو خسرو همیشه اسمش بد در رفته بوه.
    ‏عمو خسرو برخلاف پدرم که خیلی ساده و بذله گو بود، مردی با سیاست وکیاستء خوش مشرب و خوش زبان بود و به نحو قابل توجهی رگ خواب افراد تو مشتش ود. با وجودی که چند سال از پدرم کوچک تر بود، ولی همیشه با زیرکی خاصی او را مطبع اوامر خودش می کرد. به شکلی که حتی پدرم فوق العاده از او حساب می برد و برایش احترام خاصی قائل بوه. و بدین شکل عمو خسروکه همیشه عادت داشت با پنبه سر می برید، آرام آرام اقتدار خانواده را به دست گرفت و د‏ست راست پدر بزرگ و مادر بزرگم شد. تا آنجایی که حتی مادرم نسرین و همین طور عمه سوسن و عمه سودابه و شوهرانشان احترام فوق العاده زیادی برایش قائل بود‏ند.
    ‏ولی من هبچ وقت از او خوشم نمی آمد. با وجود‏ی که بچه کوچک و ناتوان و رنجوری بودم، اما همیشه متوجه تضادها و فرقهایی که بین من و بچه های عمو خسرو بود ‏، می شدم. دو تا پسر لوس و تیتیش مامانی و از خو د‏راضی اش که همیشه به نحوی آزارم می دادند و عمو خسرو با زیرکی و تبحر خاصی همه چیز را به نفع آنها تمام می کرد. به شکلی که من هم مثل پدرم همیشه اسمم بد در رفته بود. برخلاف اوکه همیشه پشتیبان خانواده اش بود، پدرم همیشه به نحوی پشت ما را خالی می کرد و حق را به او میداد.
    ‏چند سال بعد وقنی که خواهرم نوشین به دنیا آمد، ما به خانه ای که پدرم در خبابان نظر،که یکی از بهترین مناطق اصفهان به شمار می رفت، خریداری کرده بود نقل مکان کر دیم. با وجودی که چیز زیادی از دوران کودکی به یادم نمانده، ولی با این حال به جرئت می توانم قسم بخورم که آن روزها بهترین دوران زندگی من بود. به خصوص دلبستگی شدیدی نسبت به خانه جدید پیدا کرده بودم. خانه ای بزرگ و ویلایی در یکی ازکوچه باغهای خیابان نظر.
    ‏آن زمان دور و بر ما پر از باغهایی بودکه زمانی شاید خارج از اصفهان بود. تا آنجا یی که به یاد دارم، همیشه عصرها با بچه های کوچه بازی می کر دیم و به باغهای اطراف می زفتیم. همیشه از بازی باگربه ها لذت می بردم و آنها را بغل می کردم و به خانه می بردم.گاهی اوقات هم از دیوار آجری شکسته باغ و یا جویبار هایی که از زیر دیوار باغ گذر می کرد عبور می کر دیم و به داخل باغها می رفتیم و دلی از عزا درمی آور دیم. ولی چه فایده! این خوشیها آن قدر زود گزر بودکه فقط سایه ای محو از آن باقی مانده!
    ‏آن زمان پدرم و همین طور پدربزرگم وضع مالی بسیار خوبی داشتند. تقریبأ درکل فامیل و دوست و اشناکسی به اندازه آنها ثروت و باغ و زمین نداشت. ولی چه فایده! پدر بزرگ و پدرم،که البته زیاد هم کاره ای نبود و و تمامی دستورات پدربزرگم را بی چون و چرا اجرا می کرد، نفهمیدند چطور از ثروتشان استفاده کنند. به تدریج باغها و زمینها را فروختند و برعکس در جاها ومکانهایی سرمایه گذاری کردندکه نه تنها سود و منفعتی نداشت، بلکه بیشتر موجب ضرر و زیان هم شد. ناگفته نماند که این وسط پدرم هم زیاد بی تقصیر نبوذ. همیشه به دنبال موقعیت شغی بهتر از این شاخه به آن شاخه می پرید. مثلأ به بهانه اینکه اینجا از محل کارم دور و رفت و آمد برایم مشکل و سنگین است، خیلی زوذ خانه وؤیایی ام را فروخت و با نصف کمتر پولی که از فروشی خانه به دست آورده بود ‏خانه ای در یکی از بدترین خیابانهای اصفهان که مشهور به خانه اصفهان و یا به عبارتی خان اصفهان بود خریداری نمود.
    ‏البته از این جهت می گویم بدترین خیابان چون اصلأ این منطقه قابل قیاس با خیابان نظرکه جزء خوش آب و هوا ترین مناطق اصفهان بود، نبود. با وجود این، پدرکه اصلأ دلش نمی خواست خودش را از تک و تا بیندارد مدام به مادرم و ما که آن زمان بچه ای بیش نبودیم، دلگرمی می داد و می گفت: این محل روبه پیشرفت و ترقی یه. من باید سرمایه خودمو اینجا به جریان بندازم. مطمئنأ تا دو سه سال دیگه بازدهی خیلی خوبی داره!
    ‏ولی غافل از این بودکه باید چندین و چند سال صبر می کرد تا خیابانهای خاکی و بدون آسفالت و حتی بدون امکانات تلفن رو به پیشرفت و ترقی برود. البته گاز را نام نبردم چون آن زمان هنوز مسئله گاز در میان نبود و اغلب خانه ها یا با شوفاژگرم می شد و یا بخاری،که خوشبختانه منزل جدید ما دارای امکانات شوفاژ بود.
    ‏با ورود به خانه جدیدکه لابد از نظر پدر و مادرم بسیار خوش یمن بود، برادرم بابک به دنیا آمد. به مرور زمان هر قدرکه من و نوشین بزرگ و بزرگ تر می شدیم، بیشتر متوجه تفاوت فاحشی که میان خودم و او بود، می شدم. نوشین دختری زیبا، جذاب، بلند قد و دوست داشتنی بود، درست مثل مادرم. و برعکس او، من دختری لاغر و ضعیف و سبزه رو با صورتی پر از کرک و مو با بینی ای که شکستکی و برآمدگی استخوانی کوچک و زائد، قوس بد شکل و بد ترکیب به آن بخشیده بود. البته به غیر از برآمدگی که بالای بینی ام قرار داشت، هیچ عیب خاصی در چهره ام نبود و تنها مسئله عمده ای که کاملأ به چشم می آمد لاغری بیشی از حدم بود. چشم و ابرویم کاملأ شباهت به مادرم داشت، ولی با همه این تفاصیل چهره من قابل قیاسی با نوشین نبود و این مسئله را به خوبی می شد از ....
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  8. #7
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت 3

    برخورد اطرا فیان و فامیل و حتی گفت و شنودهایی که گهگاه به گوشم می رسید، فهمید.

    ‏نوشین با وجودی که سه سال کوچک تر از من بود، قد بلند تر بود، با اندامی بسیار موزون و هماهنگ. و قاعدتأ این موضوع تأتیر به سزایی در روحیه من به جای گذاشته بود. پدر و مادرم انسانهایی ساده، خوش برخورد و اجتماعی و بسیار دست و دلباز و مهمان دوست بودند.`تا آنجایی که به یاد دارم، ما همیشه یا مهمانی دعوت داشتیم و یا خود میزبان همان بودیم. ولی با همه این اوصاف، معایب چشمگیر و عمده ای هم داشتندکه بی تأتیر در آینده و سرنوشت ما نبود. پدر همیشه به فکرکار و درآمد بیشتر بود. هیچ گاه به طور جدی به فکر تربیت و مراقبت از ما نبود. همیشه فکر می کرد همین که شکم بچه هایش سیر باشد و خانه پر از میوه و سبزیجات تازه و غذای فراوان باشد کافی است. این وسط نقش مادرم هم کمتر از پدر نبود. همیشه مشغول خانه داری و اشپزی و مهماندا ری بود، و از همه مهم تر توجه بیش از حدی که هر دوی آنها نسبت به بابک داشتند و در واقع پسر دوست بودند. آنها و اینکه تمامی خواستد بابک را بدون چون و چرا اجرا می کردند تاثیر بسیار منفی در روحیه من و نوشین پدید آورده بود. البته باز به نسبت نوشین از موقعیت بهتری برخورد بود تا من.. از همه مهم تر اینکه پدر هیچ گاه کنترل زبانش را نداشت. در اغلب مهمانیها برای اینکه چهار نفر به حرفهایس بخندند وبگویند عجب آدم خوش مشرب و بذله گویی است، ازگفتن هر چرت و پرتی ابایی نداشت و لابد با این کارش می خواست از عمو خسرو که بسیار خوش سر و زبان و خوش برخورد بود کم نیاورد. اما غافل از این بودکه تمامی حرفهایش در مغز و فکر ما ثبت و ضبط میشود و هر چند معنی واقعی آن کلمات را نمی دانستیم، ولی ‏بالاخره در جایی آن را به کار می بردیم که بعدها باعث سرکوفت زدنمان می شد.
    ‏مثلأ تا آنجا یی که به یاد دارم، پدر همیشه به شوخی به دوست و آشنا و فامیل می گفت: فلانی سرش با... بازی می کنه! منظور حواس پرتی و گیجی طرف بود. من هم که این کلمه یا جمله را یاد گرفته بودم،بدون اینکه معنی آن را بدانم یک بار به یکی از دوستان پدرم که بسیار هم با او رودربایستی داشتیم،گفتم: مگه سرت با... بازی می کنه!
    ‏وای، خدای من! الان که یادم می آید از خجالت آب می شوم. بعضی از این،حرفها و شوخیهای زشت هم بعدها باعث دعوا و سر کوفتهای زیادی برایم شد.
    ‏به هر حال دوران دبستان و راهنمایی من سپری شد، در صورتی که هیچ گاه یاد ندارم برای یک بار هم که شده پدر و مادرم برای وضعیت درسی ام سری به مدرسه ام زده باشند، حتی اگر هم دعوتنا مه ای از طرف انجمن مدرسه به دستشان می رسید، به هر دلیل خاصی از حضور سرباز می زدند. مثلأ پدر همیشه می گفت: مدرسه با من چی کار داره! لابد پول می خوان!
    ‏مادر هم به تقلید از پدر بهانه می آورد و می گفت: ‏بهشون بگو مادرم بچه کوچیک داره، نمی تونه بیاد مدرسه!
    ‏در طی این سالها با وجود وضعیت مالی خوبی که داشتند، هیچ گاه ‏به فکر اینکه هدیه و جایزه ای به عنوان تشویق و پاداشی برایم بگیرند، نبودند. با وجودی که شاگرد بسیار زرنگی بودم، ولی تنها جایزه ای که در کل دوران تحصیل گرفتم یک مداد تراش رومیزی قرمز بودکه پدر مادرم به من هدیه داد و یک تخته سیاه که مادر پدرم برایم جایزه گرفته بود. همین و بس! البته پدر مادرم که الان سه چهار سالی است به رحمت خدا رفته، اون وقتها هر موقع که برای دیدنی ما به اصنهان می آمد، به من پول تو جیبی میداد تا برا خودم چیزی بخرم. یا مثلأ شبهایی که پیش ما می ماند صبح زود خودش مرا تا مدرسه همراهی می کرد و سر راه به سوپر مار کت بزرگی که همان حوا لی مدرسه بود می برد و هر چه که دلم می خواست برایم می خرید.
    ‏در با وجودی که قلبأ آدم مهربانی بود، ولی هیچ گاه محبنش را نسبت بو ما ابراز نمی کرد. درست مثل پدرش که هیچ وقت به بچه هایش اظهار محبت نکرده بود. به یاد دارم سالها پیش یک بارکه درس بلد نبودم از طرف معلمم که زن تندخو و بد اخلاقی بود به شدت مؤاخذه و تنبیه شدم. معلمم، خانم معدنی، روش خاص برای این کار داشت، آن هم این بودکه هرکی درسی بلد نبود، باید روی زمین سرد وکثپف کلاس می نشست و کلی جریمه می نوشت.که البته چند باری هم شامل حال من شد وبه خاطر همین موضوع پا درد شدیدی کرفتم. وقتی این مسئله را به پدر و مادرم گوشزد کردم، حتی حاضر نشدند برای اعتراض به مدرسه بیایند. گاهی اوقات به زندگی دوستان و همکلا سیهایم که روابط گرم و صمیمانه ای با پدر و مادر شان داشتند، غبطه می خوردم.
    با همه این تفاصیل، سال سوم راهنمایی تا کرد اول شدم و جایزه و لوح تقدیر گرفتم. اما باز هم فقط یک آفرین خشک و خالی از طرف پدر و مادرم !همان سال با یکی از دوستان همکلاسی ام که درضمن همسایه ما هم بود و با هم به مدرسه می رفتیم، رقابت درسی داشتیم. مینا دختر خوب و درسخوانی بود و همین رقابت سالم باعث شدکه هر دوی ما سال سوم راهنمایی شاگرد اول شدیم. خانواده من اصلأ خانواده مینا را قبول نداشتند، ولی در عوض پدر و مادر مینا وقتی شنیدند که مینا شاگرد اول مدرسه شده به عنوان جایزه و پاداش بر ایش یک دست لباس اسکی گرفتند ‏و در باشگاه اسکی ثبت نامش کردند. ولی من هیچ! این هم عاقبت رقابت درسی و شاگرد اول شدنم بود!
    ‏لابد تا به حال پیش خودتان فکرکرد یدکه این گونه رفتار فقط می تواند از خانواده ای بی فرهنگ و بی سراد سر بزند. ولی نه، اشتباه می کنید. اتفاقأ درست عکس قضیه بود. آنها فکر می کردندزندگی همه اشی گشت وگذارو تفریح و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و تجملات، و از همه مهم تر فراهم آوردن جهیزیه ای عالی و درخور شأن خانوادگی شان است. بسیار خونسرد انه عمل می کردند، اصلأ انگار ما برایشان وجود خارجی نداشتیم. البته شایدکلمه ما بی معنی باشد چون اشکارا و به وضوح می دیدم که تا چه حد به زندگی و آینده برادرم علاقه مند هستنئ و بعد از آن تمامی توجه شان معطوف به خواهرم نوشین بود. انگار این وسط من زیادی بودم و همان طور به امان خدا رها شدم. با ورکنید اینها همه حقایقی است که برایم مثل روز روشن و اشکار است.
    ‏به خاطر همین بی توجهیها سال اول دبیرستان چهار تا تجدید آوردم و مجبور شدم تمام تا بستان کلاس جبرانی بروم و درس بخوانم. و بالاخره هم قبول شئم. اما با همه این احوال، همیشه سعی می کردم دختری خونگرم و شاد و سرزنده و خوشحال و فارغ از هر درد و غمی باشم.
    ‏الان که خوب به آن دوران فکر می کنم، واقعأ برایم جای بی مباهات و شگفتی است. یراکه با آن همه بی توجهیها یی که از اطرافیانم می دیدم، همیشه سعی در دوستی و محبت وگذشت داشتم. دلم دریا یی از محبت بی کران بودکه بی رحمیهای روزگار نمی تو انست کوچک ترین خدشه ای به آن واردکند. چرا که من نسل سوخته ای بیش نبودم، نسلی که بی چون و چرا باید از خانواده اطاعت می کرد. درست مثل مهره شطرنجی که مات شده بود و از بازی بیرون رفته و یا به قول یکی از دوستانم که می گفت: چرا نسل سرخته؟ بگو نسل پویت هندوانه خور!
    با تعجب نگاهش کردم وگفتم:چرا نسل پوست هندوانه خور؟
    - خب، اینکه دیگه معلومه! ما تا وقتی که بچه بودیم، انقدر پدرسالاری ر ومادرلاری بودکه بچه های بدبخت رو مجبور می کردن به جای هندوانه پوستش رو بترا شن و بخورن وگل هندوانه مال پدر بزرگ و مادر بزرگ و و پدر و مادر و چه می دونم بزرگان بود. و حالا هم که خود مون دارای بچه و اولاد شدیم، گل مندوانه رو تقدیم به اونها می کنیم. پس این وسط ما سرتاسر عمر مون پوست هندوانه خور بودیم و بس! و جای بس تاسفه که نسل جدید با این همه حمایتی که از طرف خونواده شون می شن باز هم دچار افسردگی روحی و روانی می شن، از زندگی بیزار و تحمل دوکلام حرف حساب رو ندارن. اصلأ به پوچی محض رسیدن. نه از عشق چیزی می فهمن. نه از محبت سررشته ای دارن. و فقط و فقط توقعات دور و درازی که همه اونها بی چون و چرا باید به مرحله عمل دربیاد. واقعأ این کجا و اون کجا!
    ‏نمی دانم! ولی اگر ازمن بپرسید، می گویم نه به این شوری شور، نه به آن بی نمکی!
    بله، می گفتم، سال اول دبیرستان را حسابی در جا زدم و چهار تا تجدید آوردم و بالاخره به هر بدبختی ای که بود قبول شدم. با ورود به دبیرستان، زور به روز متوجه تغییر و تحولات خاصی که در سیستم داخلی و بیرونی بدنم پدیدار میگردید، شدم. ولی نه تنها از چهره و سر و وضعم راضی نبودم، بلکه احاس می کردم قیافه ام از قبل هم بدتر شده. پوست سبزه و پر از کرک صورتم عذابم می داد و حتی تصور این موضوع که روزی پسری به من توجه کند و یا اینکه مثل دیگر دوستانم که هرکدام برای خود دوست پسری داشتند واغلب مواقع در مدرسه راجع به آنها حرف
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  9. #8
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت 4

    می زدند، برایم غیر ممکن بود. چون من حتی جرئت و جسا رد فکر کردن به این موضوع را هم نداشت، چه رسد به عمل کردن به آن

    ‏مرسده، یکی از بهترین دوستان همکلاس ام بودکه در در ضمن بسیار ‏هم صمیمی بودیم. بر خلاف من، او دختری بسیار جذاب و زیبا و مورد توجه پسرهای محل. به خاطر همین موضوع جسا رد و شهامت مرسده بیش از من بود. وجودش سرشار از شیطنت و بازیگوشی بود.. همیشه دوست داشت به قول خودش پسرها را سرکار بگذارد و اذیتشان کند. حتی با دو سه نفرشان هم قرار ملاقات گذاشته بود و هر بار ماجرا های خنده دار و شنیدنی برای تعریف داشت که حسابی سرگرمم می کرد. ولی درعوض من حتی فکر این موضوع را هم ازسرم بیرون کرده بودم که از جنس مخالف کسی خواهان دوستی با من باشد، و لابد بی تردید پدر و مادرم هم این طور فکر می کردندکه حتمأ روی دستشان باد خواهم کردکه خیلی زود در خواستگار را باز کردند و شوهرم دادند. نمی دانم شاید هم اگرکمی شانس و اقبال داشتم و قبل از اینکه نامزدکنم بینی ام را عمل می کردم، لااقل معلوم می شدکه ایراد خاصی جز شکستگی بینی ام نداثتم، و شاید هم به طور کل مسیر زندگی ام تغییر می کرد. اما همه اینها شایدها واگرهایی بودکه کاشتند،اما چیزی سبز نشد و فکرکردن به آن هم ‏کاری است بیهوده و عبث!
    ‏با همه این اوصاف، نمی دانم شاید هم من خیلی خودم دست کم گرفته بودم. واقعیت امر این بود اتفاقا تی که روز به روز برایم رخ میداد حدودی تو انست شهامت از دست رفته ام را باز گرداند. ازجمله این اتفاقات این بود: یک روزکه همه فامیل در منزل پدربزرکم جمع بودیم بعد از صرف ناهار همه دخترها جمع شدیم و به حیاط رفتیم تا فارغ از درد و غمی ساعتی را به شوخی و لودگی بگذرانیم. به غیر من، شش هفت نری میشدیم که همگی در یک سن سال بودیم. دوسه نفرشان که حسابی شر و شور بودند. بلافاصله در حیاط را بازکردند و با پوزخند شیطانت آمیزی نگاهی به حیابان انداختند و گفتند: حالا ببینیم کدوم پسری جرئت میکنه از جلوی در این خونه رد بشه!
    سایه، یکی از دخترها که جثه ای ریز و اندامی کوچک داشت، لبخند موذیانه ای زد و گفت: یا یه دوست پسر تاپ تور میکنیم، یا حسابی دستشون میندازیم!
    با این حرف، همه دخترها به سمت در هجوم بردند، آن موقع من سال دوم دبیرستان بودم. قوتی همه رفتند، من با بی تفاوتی شانه ای بالا اندا ختم و همان جا روی قالیچه ای که توی حیاط پهن کرده بودیم و مزدبک به در حیاط بود، نشستم و به دخترهاکه مثل ماهیگیرها قلاب پر ازکرم خودشان را یرای گرفتن صیدی چاق و چله أمده کردن بودند، خیره و براق شدم. تا اینکه بی از چند دقیقه یک موتور که دو پس ترک آن سوار بودند نا خودآگاه ‏به خاطر خنده های جلف و سبکسرا نخ أخترها توجه شان جلب شد و آنها هم از خدا خواسته با موتور مدام جولان می دادند و در رفت و آمد بودند وبچه ها هم از این کار غش و ریسه رفته بودند.
    تا اینکه دفعه آخری که برگشتند در یک برگه شماره تلفن نوشتند و آنکهترک موتور نشسته بود پیاده شد و جلوآمد. حالا همه دخترها مات و متحیر منتظر بودند که به چه کسی میخواهد شماره تلفن بدهد. یک راست آمد جلوی در و گفت: لطفا اون دختر خانومی که اونجا روی فرش نشسته صدا کنین.
    و بجه ها مات و مبهوت مرا صدا کردند.با تعجب از جا بلند شدم و جلو رفتم با عجله شماره تلفن را به دستم داد و گفت: به من زنگ بزن! منتظر تماست هستم!و بلافاصله ترک موتور نشست و با شتاب هر چه تمام تر ‏دور شدند.
    ‏با این کار حسابی لب و لوچه همه آویزان شد و با حالتی دمق و گرفته برگشتند و روی فرش ولو شلدند. و من هنوز متعجب وگیج از اینکه کسی به من پیشنهاد دوستی داده بود، ناخولاآگاه شماره تلفن را در دستم فشردم. حس عجیب و غریبی به من دست داده بود. حال خوشی پیدا کرده بودم. احساسی پیروزی می کردم. باخودم فکر کردم چطور از میان شش هفت تا دختر من انتخاب شدم. من که گوشه ای نشسته بودم وبا کسی کاری نداشتم. تازه من که قیافه ای ندارم، حتمأ می خواستند مرا مسخره کنند اما هر چی که بود، اصلأ برایم مهم نبود. فقط این مرضوع که کسی مرا هم به حساب آورده بود برایم ارزشی و اهمیت داشت. و با اینکه شماره را گرفته ‏بودم،هیچ وقت جرئت نکردم تماس بگیرم.

    پایان فصل دوم
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  10. #9
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    فصل 3...
    اه خدایا،حالا وقتی به آن روزها فکر میکنم،بیشتر عذاب میکشم،میدانید چرا؟خوب اینکه واضح و روشن است چون من نه از گذشته م لذت بردم و نه از آینده م.گاهی وقتها از خودم میپرسم آیا دلم کوچکم برای ذرهای عشق و محبت نمیتپد؟
    البته شاید همانطوری که برایتان شرح دادم خیلی چیزها به شانس و اقبال ما آدمها بر میگردد.گاهی اوقات یک زن همچون انوشه انصاری سر از فضا در بیاورد و نامش را در تاریخ دنیا دنیا ثبت کند،و گاهی هم یک زن در حدی نزول میکند و در زندگی تحقیر و کوچک شمرده میشود که هنوز اندر خام یک کوچه مانده.و واقعاً این کجا و آن کجا؟
    بله میگفتم،روزها از پی هم میگذشت و سایه ی شوم عمو خسرو هر روز بیشتر از روز قبل آزارم میداد.البته نه تنها من،بلکه بقیه هم در عذاب بودند.چون به نحوی در زندگی هر کسی دخالت داشت.البتگ به قول خودش جنبه ی خیر خواهی و کمک به دیگران بود نه فضولی و دخالت.اما همانطور که قبلان برایتان شرح دادم،آن قدر با زبان شیرین و گرمش آسمان ریسمان میبافت که واقعاً اگر شناختی نسبت به او نداشتی،فکر میکردی با آدم بسیار منطقی و عادل و دانایی طرف هستی که به جز خیر و صلاحت خواهان هیچ چیز نیست.
    این وسط پدر که سیاست و درایت عمو خسرو را نداشت.همیشه جلوی او کم میآورد و رو دست میخورد.و از آنجایی که مادر بزرگ و پدر بزرگ و همینطور عمههایم همیشه پشتیبان عمو خسرو بودند.مجبور بود بی چون و چرا در مقابل حرفهای او سر تعظیم فرود آورد.از همه مهم تر مادرم بود که به شدت از عمو خسرو حساب میبرد و به هیچ عنوان دوست داشت روابط گرم و صمیمانهای را که با خانواده ی پدرم بر قرار کرده بود،از دست بدهد.قاعدتاً این وسط ما هم روز به روز از اینکه پدر و مادر دانا و مقتدر و توانایی نداشتیم تا به راحتی برای زندگی خود تصمیم بگیریم،زجر میکشیدیم.
    یعنی در واقع پدر هیچ وقت در مقابل خستههای خانواده ش از زن و فرزندانش دفاع نمیکرد و این درست نقطه مقابل عمو خسرو بود که همیشه مانند سد محکمی در کنار خانواده ش قد بر افراشته بود.
    با همه ی این اوضاع و احوال،بیشترین کسی که از عمو خسرو ضربه دید من بودم،آن هم به چند دلیل.اول اینکه من نوه ی اول خانواده ی علوی بودم و در واقع از همه ی نوهها بزرگ تر و قدتد هر بلایی نازل میشد برقش به سپر من اصابت میکرد.عمو خسرو که خیلی دیر ازدواج کرده بود زنش به فاصله ی دو سال پشت سر هم دو تا پسر تیتیش مامانی و لوس و از خود راضی تو دامنش گذشته بود که کسی جرات نداشت بگوید بلای چشمتان ابروست.
    عمه سوسن و عمه سودابه هم که هنوز بچههایشان کوچک بودند و به سنّ و سال عرض و اندام کردن نرسیده بودن.نوشین و بابک هم که هنوز سر از تخم در نیارده بودند.با این حساب میتوانید حدس بزنیند که من برای فضولیهای عمو خسرو لقمه ی چرب و نرمی به شمار میرفتم.
    بله میگفتم.سال دوم دبیرستان بودم.در اوج بلوغ جوانی احساس خاصی تمام وجودم را در برگرفته بود.یک حس غرور و خود بینی کاذب.
    دوست داشتم خودی نشان دهم و خودم را در میان جمع مطرح کنم.دلم میخواست همچون دوستانم مورد توجه جنس مخالف قرار گیرم و از زندگی لذت ببرم.حالا دیگر نسبت به قبل بدم نمیآمد دوست پسر داشته باشم.بلکه از این طریق بتوانم کمبودهایی که از طرف خانواده م داشتم،به طریقی جبران کنم.مرسده دستم که خیلی با یکدیگر صمیمی بودیم همیشه مرا به این کار ترغیب میکرد.اتفاقا این بار برخلاف همیشه که پسرها را سر کار میگذشت و اذیت و آزارشان میداد خودش به دام پسری افتاده بود و به شدت دلش را باخته بود.
    تا آنجایی که هر دو تصمیم به ازدواج گرفته بودند.اواخر سال تحصیلی بود و حال و هوای تعطیلات تابستان به دلم چنگ میزد.
    چند باری با وسواسههای شیطانی مرسده هر دو از مدرسه جیم شدیم و زادیم بیرون.البته این وسط پدر و مادرم اصلا متوجه غیبتهای من نمیشدند،چرا که آنها به هیچ عنوان سری به مدرسه نمیزدند.آن وقتها مدارس مثل حالا سختگیر نبود و به همین خاطر همیشه از درس و اخلاق من بی خبر بودند.
    به هر حال به یاد دارم با اصرارهای مرسده بالاخره وسوسه تمام وجودم را در برگرفت و با هم زادیم بیرون.رضا توی کوچه با ماشین منتظر ایستاده بود و به چپ و راست نگاه میکرد تا من و مرسد را از دور دید.
    در حالی که برایمان دست تکان میداد،بلافاصل سوار ماشین شد و چند لحظه بعد جلوی پایمان ترمز کرد.
    مرسد با ناز و عشوه ی خاصی انگار که نامزدش را دیده باشد لبخند جذاب و گیرایی تحویلش داد و جلو سوار شد.و من هم مثل آدمهای عقب افتاده مات و مبهوت عقب سوار شدم و راه افتادیم.هنوز مقدار زیادی راه نرفته بود که مجددا سر خیابان ترمز کرد و یک پسر زشت و بد ترکیب را سوار کرد.من که بسیار معذب شده بودم خودم را جمع و جور کردم،و گوشه ی ماشین کز کردم.
    ولی مرسده و رضا ولن کن نبودند و مدام میگفتند،:
    -ای بابا شما دو تا چرا اینقدر غریبی میکنین،بابا یه حرفی یه چیزی به هم بگین.
    رضا در حالی که لبخند میزد،رو به من کرد و گفت:
    -غزاله خانم،من بخاطر شما جلال رو سوار کردم که تنها نباشین.بهتره با هم دوست بشین.
    بیچاره جلال بدتر از من هم خیلی مظلوم و مومن بود و هم خیلی خجالتی.و از همه مهم تر خیلی زشت و بد قیافه بود درست مثل انگلیسیها.
    سفید با صورتی پر از کاک و مک و لاغر و دراز.بالاخره پس از مدتی که دور خیابانها چرخ زدیم،موقع خداحافظی جلال شماره تلفنش را به من داد و با شرم خاصی گفت:-اگه دوست داشتین،باهم تماس بگیرین.
    با وجودی که هیچ تمایلی به دوستی با او نداشتم،ولی برای اینکه دلش را نشکنم،شماره را گرفتم و با مرسده به خانه رفتیم.چند روزی از این جریان گذشت.آن زمان ما هنوز تلفن نداشتیم.
    یعنی از وقتی که به خانه ی اصفهان اسباب کشی کرده بودیم و ت بر و بیابان و کوچههای خاکی آنجا ساکن شده بودیم،از این نعمت بزرگ بهرهای نداشتیم.ولی با همه ی این تفاصیل،من هیچ اشتیاقی برای برقراری ارتباط تلفنی با جلال ندشتم.
    اما این وسط مرسده ولن کن نبود و هر روز که در مدرسه یکدیگر را میدیدیم از من سوال میکرد،:
    - بالاخره چی کار کردی؟با جلال تماس گرفتی؟اه چقدر خنگی تو دختر،آخه دختر هم انقدر هالو و پپه میشه.خوب،اون که بهت شماره تلفن داده،دیگه چرا باهاش تماس نمیگیری؟
    رو به او کردم و گفتم:-اوه،تو هم حالت خوشه ها.همه رو برق میگیره ما رو چراغ زنبوری.
    قهقهه ی بلندی سر داد و گفت:-اوه اوه چه مودبانه،بهتره بگی همه رو فیوز میگیره ما رو پفیوز.
    خندهای کردم و گفتم:
    -مرسده تو واقعاً پررویی،من که اصلا نمیتونم مثل تو باشم.چطور دلت میاد هر روز با یه نفر دوست باشی و همه رو بذاری سر کار؟هیچ فکر کردی ممکنه با احساسشون بازی کنی؟
    قیافه ی شیش در چهاری گرفت و گفت:
    -ا نه بابا،کشمش هم دم داشت و ما نمیدونستیم.جناب عالی لازم نکرده سنگ این پسرهای آسمون جول رو به سینه بزنی.یه عمری اونها ما رو گذاشتن سر کار،حالا یه دفعه هم ما این کار رو کنیم،مگه چی میشه؟آسمون به زمین میاد،یا اینکه از روی عرصه میفتی توی طشت؟
    پزخندی تحویلش دادم و با غیظ جواب دادم:
    -همون بهتر که تو بری توی عرصه و من برم توی طشت.
    بعد در حالی که اخمهایم در هم رفته بود،با ناراحتی گفتم:
    -من دارم میرم خونه،با من میای یا میخوای منتظر آقا رضا جونت باشی؟
    با تغیر پشتش را به من کرد و گفت:
    -لازم نکرده اینجا وایستی و منو مسخره کنی،بهتره خودت تنها برگردی.
    پوزخندی تحویلش دادم و بی هیچ پاسخی راهم را کج کردم و به راه افتادم.تقریبا نزدیکهای خانمان رسیده بودم که ماشینی با شتاب و سرعت بالا در حالی که چند تا بوق کشیدهای ممتد میزد،در چند قدمی م ترمز کرد.
    من که به شدت ترسیده بودم سر جایم میخکوب ماندم و به سرنشین اتومبیل خیره ماندم.یه دفعه چشمم به مرسده و رضا و جلال افتاد که هر سه با هم دست تکان میدادند.بعد بلافاصله مرسده در جلوی ماشین را گشود و در حالی که پیاده میشد،به سرعت دستم را کشید و گفت:
    -تو چته،دختر جون؟مگه خوابی؟زود باش سوار شو یه دوری با هم بزنیم.
    آنقدر از این عمل غافلگیر شده بودم و از طرفی هم به شدت ترس برم داشته بود که ناخوداگه پریدم توی ماشین و گفتم:

    -زودتر حرکت کن.
    قلبم داشت به شدت میتپید.من در چند قدمی خانه بودم.اگه یه وقت کسی مرا در این حال و روز میدید،تا یک عمر نمیتوانستم سرم رو بلند کنم.
    اعصابم به شدت در هم ریخته بود،در حالی که سر مرسده داد و فریاد میکردم،گفتم:
    -تو دیوانه شودی دختر این چه کاری بود که کردی؟هیچ فکر آبروی مرا کردی؟اگه یه وقت پدر و مادرم منو میدیدن،چه جوابی داشتم بهشون بدم؟
    -اوه،چقدر تو ترسویی دختر،حالا که اتفاقی نیفتاده و خدا رو شکر کسی ما رو با هم ندیده.تازه چرا سر من داد و فریاد راه انداختی؟من فقط به اصرار رضا و جلال دنبالت آمدم،والا هیچ وقت این کار رو نمیکردم.
    در همین وقت رضا که تقریبا به انتهای خیابان رسیده بود رو به من کرد و گفت:
    -راست میگه غزاله خانم،من بهش اصرار کردم.آخه دیدم جلال تنهاس،گفتم چه بهتر که شما دو تا با هم یه گپی بزنید.
    در حالی که به شدت از این حرف رنجیده بودم تقریبا با فریاد جواب دادم:
    -شما خیلی بیجا کردین.حالا لطفا نگاه دارین میخوام پیاده شم مادرم نگران میشه.
    نمیدانم،فکر کنم رضا از فریدم ترسید که یک دفعه پایم را روی پدال ترمز فشار داد و ایستاد.در حالی که بغضم گرفته بود،به سرعت از ماشین پیاده شدم و در را به شدت به هم کوبیدم.
    و درست عین آدمی که از سگی هار فرار میکند،به سرعت راه منزل را در پیش گرفتم.همانطور که تند تند قدم بر میداشتم،مدام بر میگشتم و به پشت سرم نگاه میکردم.
    انگاری میترسیدام کسی از پشت سر غافلگیرم کند.تقریبا نزیکهای خانه ایستاده بودم که چشمم به اتومبیل بی ام و نارنجی رنگ عمو خسرو افتاد.
    البته عمو خسرو هم دست به سینه همانطور که از پشت به ماشین تکیه زده بود،نظاره گره امدنم بود.
    یه لحظه ناخوداگاه قلبم ریخت.این دیگه از کجا پیداش شده؟نکنه چیزی دیده باشه؟وای خدای من.اگه دیده باشه،دیگه ابرو برام نمیذاره.با ترس و لرز از دور سری تکان دادم و در حالی که سعی میکردم سنگین و مرتب جلوه کنم،با قدمهای محکم به طرفش رفتم و تقریبا با لکنت سلام کردم.
    نگاه عمیق و گیرایی و با پوزخند تمسخر آمیزی گفت:
    -جدیدا راه مدرسه عوض شده عمو جون؟ای بینم از این طرف داری بر میگردی؟
    با تته پته جواب دادم:
    -نه عمو جون رفته بودم خونه ی دستم مرسده کتابامو ازش بگیرم.آخه فردا امتحان داریم،امشب حتما باید حاضر کنم.
    این بار لبخند ملیح و مهربانی تحویلم داد و گفت:
    -خیلی خوبه عمو جون،همینطور ادامه بده بلکه در آینده برای خودت کسی بشی.فقط عمو جون سعی کن تو خونه و اتاق خودت مطالعه کنی و درس بخونی،نه تو ماشین مردم.
    بعد نگاه عمیق و نافذش را به صورتم دوخت و خیره و براق منتظر عکس العمل م شد.یک لحظه انگار دیگ آب جوش روی سرم خالی کنند،دانههای درشت عراق تمام پیشانی م را خیس کرد.و این عرق درست مثل کالبد تهی کردن بود.
    عمو خسرو که تمام حرکتم را زیر نظر داشت،خیلی عادی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مجددا رو به من کرد و گفت:
    -داشتم از این طرفها رد میشودم،گفتم یه سری هم به شما بزنم.
    حالا چرا وایسادی و بره و بره منو نگاه میکنی؟
    مگه نمیخوای بری خونه؟از شدت تعجب به عمو هاج و واج خسرو خیره شدم.قدرت تکلم ازم سلب شده بود.باورم نمیشد تا این حد در مورد مساله به این مهمی خونسرد و ساده برخورد کند.البته هنوز نمیدانستم تا کجای قضیه را دیده و فهمیده،ولی خوب با مطرح کردن کلمه ی ماشین لابد همه چیز را تمام و کمال فهمیده بود و من حسابی بد آوردم.
    برای اولین بار در دلم آرزو کردم کهای کاش عمو خسرو مردانگی به خرج دهد و این حرف جایی درز پیدا نکند.عمو خسرو که دید مثل برق گرفتهها خشکم زده و از جایم تکان نمیخورم.دستم را کشید و گفت:
    -کجایی دختر؟با تو هستم.
    و بلافاصله به سمت زنگ در رفت و آن را فشرد.بعد از چند لحظه مادرم در را باز کرد و هر دو آرام و بی صدا از پلههای حیات بالا رفتیم.مادرم با دیدن عمو خسرو با خشرویی و احترام استقبال ما آمد و بعد از سلام و احوال پرسی سراغ زن عمو و بچهها رو گرفت.بعد رو به من کرد و گفت:
    -چه عجب غزاله،بالاخره امدی خونه.تا حالا کجا بودی؟
    با شنیدن این حرف ناخودآگاه نگاه من و عمو خسرو با هم تلاقی کرد. که دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و من میرفتم درونش.
    بی هیچ پاسخی در حالی که سرم را به زیر انداخته بودم،به اتاقم رفتم و در را از پشت قفل کردم.
    بعد نفس عمیقی کشیدم و روی تخت خوابم ولو شدم.آن روز تا عصر مادر اصلا سراغم را نگرفت.حتی برای خوردن ناهار هم صدایم نزد.هر لحظه منتظر رفتن عمو خسرو بودم،اما انگار اصلا خیال رفتن نداشت.
    و اتفاقا بر خلاف هر روز که پدرم دیر به منزل میآمد،آن روز خیلی زود آمد و حتی عمو خسرو را هم برای ناهار نگه داشتند.از شدت عصبانیت و گرسنگی داشتم بالا میآوردم.دلشوره بدجوری به دلم چنگ میزد.نمیدانم چه حرفهایی میان عمو خسرو و پدر و مادرم رد و بدل شد که وقتی از خانمان رفت،پدر و مادر حسابی از خجالتم در آمدند.
    انگار تازه یادشان افتاده بود که دختری هم به نام غزاله دارند.و تازه از آن روز به بعد سخت گیریهای بی جا و بی مورد شروع شد.
    ****

    در حالی که خمیازه میکشیدم و از شدت خستگی پلکهایم را به سختی باز نگه داشته بودم،نگاهی به ساعت بالای تخت خوابم انداختم.اوه خدای من ساعت حدود سه و نیم نصف شب بود و من بدون اینکه بفهمم از گذر زمان غافل مانده بودم.دست نوشتههای غزاله را روی میز کنار تخت گذشتم و خمیازه ی دیگری کشیدم و آباژور کنار تخت رو خاموش کردم و اصلا نفهمیدم چطور به خواب رفتم.
    اشیعه ی آفتاب از درز پنجره ی زیبای اتاق که به صورت هشتی شکل و بپردههای مخمل زرشکی تزئین شده بود عبور کرد و روی صورتم افتاد،گرمی و حرارت مطلوبی تمام وجودم را در برگرفت.
    با وجود خستگی زیاد کش و قوسی به عضلات کوفته م دادم و زیر چشمی نگاهی به ساعت انداختم.اوه خدای من ساعت درست ده صبح بود و من حسابی خوابیده بودم.سراسیمه از جا بلند شدم،فرصت زیادی نداشتم دوست داشتم تا قبل از حرکت به تهران همه ی داستان را بخوانم تا اگر به مشکلی برخوردم،حضوراً با غزاله صحبت کنم.
    این طوری خیلی بهتر بود،لااقل چیزی از قلم نمیافتاد.همانطور که ملافه ی تخت خواب را مرتب میکردم،با رستوران هتل تماس گرفتم و سفارش چای و کیک دادم.اصلا حوصله ی آماده شدن و بیرون رفتن را نداشتم.
    کنجکاوی بدجور کلافه م کرده بود.دلم میخواست هر چه زود تر بقیه داستان را بخوانم.دست نوشتههای غزاله را که حسابی درهم برهم شده بود،مرتب کردم.پیشخدمت هتل سویس چای و کیک را آورد و با تعظیم و احترام خاصی رو به من کرد و گفت:
    -فرمایشی ندارین؟
    لبخندی تحویلش دادم و دو هزار تومانی نو و تا نشدهای را طرفش گرفتم.پیشخدمت با اکراه انعام را گرفت و مجددا تعظیم خشک و سردی کرد و به سرعت دور شد.بیچاره لابد از من توقع دلار داشت.
    آن هم یک ده دلاری نو و تا نشده.و البته من هم به خیال اینکه با دادن دو هزار تومانی نو و تا نشده ولخرجی حسابی به خرج داده بودم،با غیظ در را پشت سرم به هم کوبیدم و مجددا به اتاقم بازگشتم.
    دلم حسابی ضعف میرفت.از دیروز قاضی درست و حسابی نخورده بودم،یک برش کیک برداشتم و در حالی که داشتم گاز میزدم،فنجانی چای برای خودم ریختم و به قول معروف حسابی از خجالت شکم گرسنه م در آمدم.واقعاً که چای چه نوشیدنی مفرح و گوارایی است.راستی راستی معجزه میکند.
    به یکباره همه ی خستگی و بی حالی از تنم بیرون رفت و بعد از اینکه حسابی سر کیف آمدم،مجددا شروع به خواندن کردم.
    با آبروریزی که عمو خسرو به پا کرد،خیلی زود طبل این رسوایی به گوش همه نواخته شد.از فردای آن روز همه از موضوع خبر دار شدند.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  11. #10
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    دانه های درشت عرق تمام پیشانی ام را خیس کرد. و این عرق سرد درست مثل کالبد تهی کردن بود.
    عمو خسرو که تمام حرکاتم را زیر نظر داشت، خیلی عادی انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده مجدداً رو به من کرد و گفت: داشتم ازاین طرفها رد می شدم، گفتم یه سری هم به شما بزنم. حالا چرا وایستادی و بروبر منو نگاه می کنی؟ مگه نمی خوای بری خونه؟
    از شدت تعجب هاج و واج به عمو خسرو خیره شدم. قدرت تکلم ازم سلب شده بود. باورم نمی شد تا این حد در مورد مسئله به این مهمی خونسرد و ساده برخورد کند. البته هنوز هم نمی دانستم تا کجای قضیه را دیده و فهمیده، ولی خوب با مطرح کردن کلمه ماشین لابد همه چیز را تمام و کمال فهمیده بود و من حسابی بد آورده بودم. برای اولین بار در دلم آرزو کردم که ای کاش عمو خسرو مردانگی به خرج دهد و این حرف جایی درز پیدا نکند.
    عمو خسرو که دید مثل برق گرفته ها خشکم زده و از جایم تکان نمی خورم، دستم را کشید و گفت: کجایی، دختر؟ با تو هستم! و بلافاصله به سمت زنگ در رفت و آن را فشار داد.
    بعد از چند لحظه مادرم در را باز کرد و هر دو آرام و بی صدا از پله های حیاط بالا رفتیم. مادر با دیدن عمو خسرو با خوشرویی و احترام به استقبال ما آمد و بعد از سلام و احوالپرسی سراغ زن عمو و بچه ها را گرفت. بعد رو به من کرد و گفت: چه عجب، غزاله! بالاخره اومدی خونه! تا حالا کجا بودی؟
    با شنیدن این حرف ناخودآگاه نگاه من و عمو خسرو با هم تلاقی پیدا کرد که دلم می خواست زمین دهن باز می کرد و می رفتم درونش. بی هیچ پاسخی در حالی که سرم را به زیر انداخته بودم، به اتاقم رفتم و در را از پشت قفل کردم. بعد نفس عمیقی کشیدم و روی تختخوابم ولو شدم.
    آن روز تا عصر مادر اصلاً سراغم را نگرفت. حتی برای خوردن ناهار هم صدایم نزد. هر لحظه منتظر رفتن عمو خسرو بودم، اما انگار اصلاً خیال رفتن نداشت. و اتفاقاً بر خلاف هر روز که پدرم دیر به منزل می آمد، آن روز خیلی زود آمد و حتی عمو خسرو را هم برای ناهار نگه داشتند. از شدت عصبانیت و گرسنگی داشتم بالا می آوردم. دلشوره بدجوری به دلم چنگ می زد.
    نمی دانم چه حرفهایی میان عمو خسرو و پدر و مادرم رد و بدل شد که وقتی از خانه مان رفت، پدر و مادرم حسابی از خجالتم درآمدند. انگار تازه یادشان افتاده بود که دختری هم به نام غزاله دارند. و تازه از آن روز به بعد بود که سختگیریهای بی مورد و بیجا شروع شد.
    در حالی که خمیازه می کشیدم و از شدت خستگی پلکهایم را به سختی باز نگه داشته بودم، نگاهی به ساعت بالای تختخواب انداختم، اوه، خدای من! ساعت حدود سه نیمه شب بود و من بدون اینکه بفهمم از گذر زمان غافل مانده بودم. دست نوشته های غزاله را روی میز کنار تخت گذاشتم و خمیازه دیگری کشیدم و آباژور کنار تخت را خاموش کردم و اصلاً نفهمیدم چطور به خواب رفتم.
    اشعه آفتاب از لای درز پنجره زیبای اتاق که به صورت هشتی شکل و با پرده های مخمل زرشکی تزئین شده بود عبور کرد و روی صورتم افتاد، گرمی و حرارت مطبوعی تمام وجودم را در برگرفت. با وجود خستگی زیادکش و قوسی به عضلات کوفته ام دادم و زیر چشمی نگاهی به ساعت انداختم. اوه، خدای من! ساعت درست ده صبح بود و من حسابی خوابیده بودم. سراسیمه از جا بلند شدم. فرصت زیادی نداشتم. دوست داشتم تا قبل از حرکت به تهران همه داستان را بخوانم. تا اگر به مشکلی برخوردم، حضوراً با غزاله صحبت کنم. این طوری خیلی بهتر بود، لااقل چیزی از قلم نمی افتاد.
    همان طور که ملافه تختخواب را مرتب می کردم، با رستوران هتل تماس گرفتم و سفارش چای و کیک دادم. اصلاً حوصله آماده شدن و بیرون رفتن را نداشتم. کنجکاوی بدجور کلافه ام کرده بود. دلم می خواست هرچه زودتر بقیه داستان را بخوانم. دست نویسهای غزاله را که حسابی درهم و برهم شده بود، مرتب کردم. پیشخدمت هتل سرویس چای و کیک را آورد و با تعظیم و احترام خاصی رو به من کرد و گفت: فرمایشی ندارین؟
    لبخندی تحویلش دادم و دوهزار تومانی نو و تا نشده ای را طرفش گرفتم. پیشخدمت با اکراه انعام را گرفت و مجدداً تعظیم خشک و سردی کرد و به سرعت دور شد. بیچاره لابد از من توقع دلار داشت! آن هم یک ده دلاری نو و تا نشده! و البته من هم به خیال اینکه با دادن دو هزار تومانی نو و تا نشده ولخرجی حسابی به خرج داده بودم، با غیظ در را پشت سرم به هم کوبیدم و مجدداً به اتاقم بازگشتم.
    دلم حسابی ضعف می رفت. از دیروز غذای درست و حسابی نخورده بودم. یک برش کیک برداشتم و در حالی که کار می زدم، فنجانی چای برای خودم ریختم و به قول معروف حسابی از خجالت شکم گرسنه ام درآمدم. واقعاً که چای چه نوشیدنی مفرح و گوارایی است! راستی راستی که معجزه می کند! به یک باره همه خستگی و بی حالی از تنم بیرون رفت و بعد از اینکه حسابی سر کیف آمدم، مجدداً شروع به خواندن کردم.
    با آبروریزی ای که عمو خسرو به پا کرد، خیلی زود طبل این رسوایی به گوش همه نواخته شد. از فردای آن روز همه از موضوع خبردار شدند.
    عمه ها و شوهرانشان و همین طور بچه ها، و از همه مهم تر زن عمو خسرو که مدام نیش و کنایه بارم می کرد. حسابی اعصابم را در هم ریخته بود. دیگر جرئت نفس کشیدن نداشتم. پدر و مادرم هم طبق معمول همیشه درست مثل آدمهای بدهکار و مظلوم موش شده بودند و جرئت حرف زدن و عرض اندام در مقابل عمو خسرو را نداشتند. اما در عوض همه عصبانیت خودشان را سر من خراب کردند. انگار که من تازه به دنیا آمده بودم و آنها هم تازه پدر و مادر شده بودند. و این شروع سختگیریهای بی مورد و بیجا بود. در حالی که من واقعاً بی گناه بودم و هیچ عملی خلافی ازم سر نزده بود و شاید هم بزرگ ترین خلاف من دوستی با کسی همچون مرسده بود که آن هم این طور ناکام مانده بود.
    البته این اولین باری نبودی که عمو خسرو در زندگی خصوصی ما دخالت می کرد. تا آنجایی که به یاد دارم در بچگی همیشه عمو خسرو ما را دعوا می کرد و در این مورد هم اختیار تام داشت. و ما هم حسابی از او حساب می بردیم و تمام اینها فقط از بی عرضگی پدرم سرچشمه می گرفت. زیرا او بود که این حق را به برادر کوچک تر از خودش داده بود. و با این حساب عمو خسرو هم روز به روز پایش را از گلیمش درازتر می کرد.
    بدین ترتیب بود که آن سال هم گذشت و من با نمرات بسیار معمولی سال دوم دبیرستان را پشت سر نهادم. با ورود به سال سوم دبیرستان حسابی تصمیم گرفته بودم درس بخوانم و مثل سابق با نمرات عالی قبول شوم. با این کار دلم می خواست یک دهن کجی درست و حسابی به عمو خسرو و زنش کرده باشم، و از همه مهم تر اینکه این طوری سر خودم هم گرم می شد و تا حدود زیادی از جو خانوادگی و فامیلی و حرفها دور می شدم. ولی غافل از آن بودم که چه خوابی برایم دیده بودند. پدرم که طبق معمول آدم خونسرد و بی مسئولیتی بود برای اینکه هرچه زودتر شر مرا از سر واکند تا مبادا خدایی نکرده خراب شوم، به صرافت این افتاده بود تا هرچه زودتر مرا شوهر دهد بلکه این طوری دختری مثل من که بر ورویی هم نداشت روی دستش باد نمی کرد.
    بله، می گفتم. شروع سال تحصیلی جدید بود. حال و هوای خاصی پیدا کرده بودم. شور و شعفی نگفتنی تمامی وجودم را در بر گرفته بود.
    احساس بزرگی می کردم. حس می کردم مرحله کودکی و نوجوانی به پایان رسیده و حال به مرحله جوانی قدم گذاشتم. سال بعد دیپلم می گرفتم و می توانستم در دانشگاه شرکت کنم. وضعیت مالی پدرم هم که در حد خوب یا بهتر است بگویم عالی بود و لزومی نداشت فکر مادیات و خرج و مخارج تحصیلی باشم. خلاصه اینکه حسابی تصمیم گرفتم درس بخوانم تا برای امتحان ورودی کنکور آماده باشم.
    به یاد دارم آن روز وقتی از مدرسه برگشتم، حسابی خوشحال و سرخوش بودم. و اتفاقاً برخلاف همیشه مادر بسیار خوشحال و خندان در حالی که لبخند زیبا و جذابی تحویلم می داد رو به من کرد و گفت: سلام، دختر گلم! خسته نباشی مادر! زودتر لباسهات رو عوض کن، یه آبی به سر و صورتت بزن و زود بیا که ناهار از دهن افتاد.
    با تعجب نگاهش کردم. انگار خیلی خوشحال بود. چشمانش از شادی برق می زد. ناخودآگاه نگاهم به چشمان تیزبین و هشیار نوشین افتاد. با مهربانی خاصی لبخند ملیحی گوشه لبانش ماسیده بود و همان طوری که نگاه خریدارانه ای به سرتا پایم می کرد، فوراً به اتاقش رفت و در را از پشت بست. شستم خبردار شد که موضوع مهمی اتفاق افتاده که همه را این طور از خود بیخود کرده بود.
    طاقت نیاوردم به سرعت رفتم دنبالش و وارد اتاق شدم. آهسته در را پشت سرم بستم و خودم را به کوچه علی چپ زدم و با حالت بی تفاوتی رو به نوشین کردم و گفتم: چی شده، نوشین؟ مثل اینکه خیلی سرحالی!
    ببینم ناقلا نکنه بیست گرفتی؟
    نوشین لبخند مرموزانه ای زد و با شیطنت خاصی در حالی که روی تخت غلت می زد، گفت: خودت بعداً می فهمی!
    با این حرف حس کنجکاوی ام دو برابر شد و ناخودآگاه بی مقدمه گفتم: یعنی چه؟ چرا خودت رو لوس می کنی! زود بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟ دارم نصف جون می شم!
    نوشین که دختر مهربان و دوست داشتنی ای بود، با زیرکی جواب داد: یعنی تو خبر نداری؟!
    اوه، نوشین! باور کن من از هیچی خبر ندارم. حالا می گی چه اتفاقی افتاده؟
    باشه، می گم. ولی باید قول بدی به مامان حرفی نزنی که من بهت چیزی گفتم تا خودش جریان رو مفصلاً برات تعریف کنه. می ترسم اگه بفهمه که من در این مورد باهات حرف زدم، دعوام کنه!
    به او قول دادم و گفتم: مطمئن باش تا خود مامان حرفی نزنه، من چیزی بروز نمی دم. خیالت راحت باشه!
    نزدیکم آمد و دستی به صورتم کشید و گفت: چطوری عروس خانوم؟ فردا شب می خواد برات خواستگار بیاد! وای، خدای من! اون هم نمی دونی چه خواستگاری. از دوستهای بابابزرگه. فکر کنم خیلی مایه دار باشن. انگار چند باری برای خرید عتیقه جات رفته پیش بابا بزرگ و خلاصه خیلی با هم دوست و رفیق شدن. این طور که بابا داشت به مامان می گفت، بابابزرگ خیلی ازشون تعریف کرده. می گه آدمهای سرشناس و پولداری هستن. از اونهایی که سرشون به تنشون می ارزه. مثل اینکه از قرار معلوم به بابابزرگ گفته: من از خونواده شما و آقازاده هات خیلی خوشم می آد و می خوام برای یه دونه پسرم زن بگیرم. هرطور شده باید یه نفر از خونواده خودت رو بهم معرفی کنی.
    بابابزرگ هم تورو بهشون معرفی کرده و گفته نوه پسری م داره درسش تموم می شه و خلاصه از طرف خودش همه قول و قرارهارو گذاشته. حالا پسره فردا شب با پدر و مادرش می آن اینجا. وای، باورم نمی شه غزاله جون تو داری عروس می شی!
    هاج و واج و متحیر نگاهش کردم. زبانم بند آمده بود. حس کردم تمام عضلات بدنم شل شده. نفسم به شمارش افتاده بود. قدرت حرف زدن نداشتم. یعنی در واقع قدرت فکر کردن ازم سلب شده بود. به همه چیز فکر کرده بودم، الا این موضوع. اصلاً باورم نمی شد به این سرعت بخواهم ازدواج کنم. آن هم من که هیچ وقت در زندگی حسابی روی خودم باز نکرده بودم و همیشه خودم را دست کم گرفته بودم.
    بی آنکه جواب نوشین را بدهم، آرام و آهسته به اتاقم رفتم و روی تختخوابم ولو شدم. هزار جور فکر به مغزم هجوم آورده بود. از یک طرف حسابی از دست پدر بزرگم عصبانی بودم. چطوربه خودش اجازه داده بود بی هیچ مشورتی با من و یا خانواده ام برای خودش قول و قرار بگذارد؟ یعنی من اینجا اصلاً آدم نبودم.
    آه. خدای من! یعنی چقدر پدرم به خونواده ش رو داده که بدون هیچ مشورتی برام شوهر پیدا می کنن و قرار و مدار هم می ذارن! این طور که نوشین می گفت بابابزرگ با تنها کسی که مشورت کرده مادربزرگم بوده که اون هم به مادرم خبر داده. یعنی این وسط من و پدرم هیچ کاره بودیم. همه تصمیمها گرفته شده، بدون اینکه کوچک ترین سوالی از من بشه! یک لحظه احساس کردم قلبم از جا کنده شد. حال غریبی پیدا کرده بودم. احساس می کردم در دریایی بزرگ و عظیم در حال غرق شدن هستم. هرچه به اطرافم نگاه می کردم، فقط آب می دیدم. عرق سردی روی پیشانی ام نشست و یک دفعه هراسان از روی تختخواب بلند شدم و به اطرافم زل زدم. نمی دانم یک لحظه انگار توی خواب و بیداری بودم. چیزی که برایم مهم بود این بود که تا آن ساعت هیچ وقت پدرم اجازه نداده بود کسی به عنوان خواستگار به خانه ما بیاید، ولی حالا چطور بدون هیچ اعتراضی راضی به این کار شده بود خود جای بسی فکر داشت؟!
    صدای مادر که تقریباً فریادگونه بود، بلند شد و با اعتراضی گفت: غزاله! نوشین! کجا رفتین بابا؟ این غذا از دهن افتاد.
    یک لحظه به خودم آمدم و از جا بلند شدم به سرعت لباسهایم را عوض کردم و بیرون رفتم. دلم می خواست هرطور شده خبر را از دهن مادرم بشنوم. این مسئله موضوع کوچکی نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت. التهاب شدیدی تمام وجودم را در برگرفته بود. با وجود عصبانیت، احساس هیجان خاصی پیدا کرده بودم که خیلی هم حس بدی نبود. کنجکاوی داشت از پا درم می آورد.
    موقع صرف ناهار، مادر که متوجه سکوتم شده بود و حتماً پیش خودش حدسهایی هم زده بود که نوشین خیلی تند و سریع خبرها را به من رسانده. بدون هیچ مقدمه ای با خوشرویی گفت: راستی، غزاله جون! مادر، فردا شب قراره برات خواستگار بیاد. بهتره خودت رو آماده کنی. اگه چیزی لازم داری، همین امروز تهیه کن. دیگه وقت نداری.
    در حالی که از خجالت سرخ شده بودم، بدون هیچ اعتراضی سکوت کردم. مادر که سکوتم را علامت رضایت می دانست، مجدداً با خوشحالی ادامه داد و گفت: حاج آقا خیلی از این خونواده تعریف می کنه. می گه آدمهای محترمی هستن، در ضمن دستشون هم به دهنشون می رسه و برای خودثون کیا و بیایی دارن. در واقع بهشأن خونوادگی ما می خورن این طور که حاج آقا تعریف می کنه پسره هم باید تیپ و قیافه خوبی داشت باشه."
    ‏مادر به پدربزرگم خیلی احترام می گذاشت و هیچ وقت اسم حاج آقا از دهنش نمی افتاد. درحالی که به حرفهای مادر فکر می کردم، خیلی آرام و أهسته با حجب و حیایی خاص درست مثل آدمها یی که از قبل سرنوشتثان تعیین شده و جای هیچ گونه بحث و شکایتی فدارند، انگار که فقط در دنیا فمین یک نفر خواستگار برایم وجود داشت که به هر ترتیب ممکن باید می پذیرفتم، گفتم: "پس درسم چی می شه؟ من الان سال سومم ...»
    ‏مادر فورأ وسط حرفم پرید وگفت: "اوه! آدم بخت و اقبال خوب روکه به خاطر درس پس نمی زنه! تازه اگه هم خبری بشه که تورو به این زودیها نمی برن. تا ما جهیزیه تورو درست کنیم و اونها هم سورسات عروسی رو راه بندازن، یه سال گذشته و سال سوم هم تموم شده. به امید خدا دیپلمت رو تو خونه شوهرت بگیر. دیگه یه سال تحصیلی که چیز مهمی نیست!"
    ‏زبانم بند آمده بود. برو بر نگاهش کردم. یعنی در واقع حرفی برای گفتن نداشتم، و یا بهتر است بگویم شهامت عرض اندام کردن را مداشتم. اصلأ مگر یک دختر شانزده ساله، آن هم در شرایط منی من که هنوز سال سوم را تمام نکرده بودم و در واقع به جای یک سال تحصیلی دو سال پیش رو داشتم، چه حرفی برای گفتن می تو انست داشته باشد. حتی می ترسیدم بگویم نه. حس می کردم با کوچک ترین مخالفتی همین به قول مادر بخت و اقبال بلند را هم از دست می دهم وکو تا برایم همچون بخت و اقبال بلندی پیدا شود. آن زمان مثل حالا نبود که بچه ها بتوانند این طوری که الان دارند برای پدر و مادرشان جولان می دهند، حرف بزنندو نظر بدهند. هجده نوزده سال پیش حتی پدرم از پدر و خانواده اش حساب می برد و حرف شنوی داشت چه برسد به من که فقط یک دختر شانزده ساله ای بیش نبودم. ولی از حق نگذریم،حرفهای مادر ولوله عجیبی در دلم به پاکرده بود. انگار خودم هم بدم نمی آمد که هرچه زود تر سر وسامان بگیرم و مستقل شوم. اینکه بتوانم به مردی که دوستم دارد تکیه کنم و زندگی با عشق و محبت را تجربه کنم، برایم خالی از لطف نبود.
    ‏تا فردا شب که آنها می خواستند بیایند دل تو دلم نبود. اینکه با چه کسی ذوبورومی شوم، چه قیافه ای دارد، آ یا مورد پسندم واقع می شود، و یا اینکه اصلأ آنها مرا می پسندند، یا اینکه از همان راهی که آمده اند برمی گردنئ و می روند، ترس عجیب و مبهمی در دلم به پا کرده بود. لابد اگر مورد پسندشان واقع نمی شئم، باز هم همه جا چو می انداختند که برای غزاله خواستگار رفته و نپسندیدند. چرا که بالاخره این خواستگار به اصطلاح خیلی مهم و محترم از طرف پدربزرگم بود و این وسط عمو خسرو کم نقش نداشت. او هم با این خانواده دوست و صمیمی شده بود و طبق معمول همه کاره بود.
    تمامی این افکار در یک لحظه به مغزم هجوم آورده بود. سؤالها و چراهایی که برایش به نسبت سن کمی که داشت هیچ پاسخی وجود نداشت. در حالی که هیچ اشتهایی به خوردن ناهار نداشتم و تا آن لحظه با ظرف غذا بازی کرده بودم، بدون هیچ پاسخی از جایم بلند شدم تا به اتاقم بروم بلکه در خلوت خودم وقت بیشتری برای فکر کردن داشته باشم. ‏
    در همین لحظه، مادرکه متوجه حال و روزم شده بود دلسوزانه رو به من کرد و گفت:"حالا چته؟ اینکه دیگه این همه ناراحتی نداره. خب،
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/