صفحه 9 از 29 نخستنخست ... 567891011121319 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 81 تا 90 , از مجموع 288

موضوع: اشعار و زندگینامه ی سهراب سپهری

  1. #81
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    هر جا که دل خوش باشه
    نوشته ها
    9,369
    تشکر تشکر کرده 
    12,680
    تشکر تشکر شده 
    7,551
    تشکر شده در
    3,656 پست
    قدرت امتیاز دهی
    3150
    Array

    پیش فرض

    به زمین

    افتاد و چه پژواکی که شنید اهریمن و چه لرزی که دوید ازبن غم تا بهشت
    من درخویش و کلاغی لب حوض
    خاموشی و یکی زمزمه ساز
    تنه تاریکی تبر نقره نور
    و گوارایی بی گاه خطا بوی تباهی ها گردش زیست
    شب دانایی و جدا ماندم : کو سختی پیکرها کو بوی زمین چینه بی بعد پری ها؟
    اینک باد پنجره ام رفته به بی پایان خونی ریخت بر سینه من ریگ بیابان باد
    چیزی گفت و زمان ها بر کاج حیاط همواره وزید و وزید این هم گل اندیشه آن هم بت دوست
    نی که اگر بوی لجن می اید آنهم غوک که دهانش ابدیت خورده است
    دیدار دگر آری روزن زیبای زمان
    ترسید دستم به زمین آمیخت هستی لب ایینه نشست خیره به من : غم نامیرا
    وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای

    چون خدا همیشه دو دستش پره


    [SIGPIC][/SIGPIC]

  2. #82
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض اشعار سهراب سپهری

    مي خواهم همه اشعار هشت كتاب سهراب رو براي شما عزيزان تو اين بخش بزارم
    ولي يكم بايد صبر داشته باشين چون اشعار زيادي هست و وقت زيادي رو مي طلبه
    به ترتيب از اولين كتابش شروع مي كنيم و رو به آخر
    اولين كتاب مرگ رنگ

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  4. #83
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    نام شعر : با مرغ پنهان
    حرف ها دارم
    با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
    و زمان را با صدايت مي گشايي !
    چه ترا دردي است
    كز نهان خلوت خود مي زني آوا
    و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
    در كجا هستي نهان اي مرغ !
    زير تور سبزه هاي تر
    يا درون شاخه هاي شوق ؟
    مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
    يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
    هر كجا هستي ، بگو با من .
    روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
    آفتابي شو!
    رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
    مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
    و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
    روز خاموش است، آرام است.
    از چه ديگر مي كني پروا؟

    در قير شب


    ديرگاهي است در اين تنهايي




    رنگ خاموشي در طرح لب است.



    بانگي از دور مرا مي خواند،



    ليك پاهايم در قير شب است.



    رخنه اي نيست در اين تاريكي:


    در و ديوار بهم پيوسته.


    سايه اي لغزد اگر روي زمين



    نقش وهمي است ز بندي رسته.


    نفس آدم ها



    سر بسر افسرده است.


    روزگاري است در اين گوشة پژمرده هوا



    هر نشاطي مرده است.


    دست جادويي شب


    در به روي من و غم مي بندد.



    مي كنم هر چه تلاش،



    او به من مي خندد.


    نقش هايي كه كشيدم در روز،



    شب ز راه آمد و با دود اندود.



    طرح هايي كه فكندم در شب،



    روز پيدا شد و با پنبه زدود.


    ديرگاهي است كه چون من همه را



    رنگ خاموشي در طرح لب است.



    جنبشي نيست در اين خاموشي:


    دست ها، پاها در قير شب است.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  6. #84
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    نام شعر : دلسرد
    قصه ام ديگر زنگار گرفت:
    با نفس هاي شبم پيوندي است.
    پرتويي لغزد اگر بر لب او،
    گويدم دل : هوس لبخندي است.
    خيره چشمانش با من گويد:
    كو چراغي كه فروزد دل ما؟
    هر كه افسرد به جان ، با من گفت:
    آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
    خشت مي افتد از اين ديوار.
    رنج بيهوده نگهبانش برد.
    دست بايد نرود سوي كلنگ،
    سيل اگر آمد آسانش برد.
    باد نمناك زمان مي گذرد،
    رنگ مي ريزد از پيكر ما.
    خانه را نقش فساد است به سقف،
    سرنگون خواهد شد بر سر ما.

    گاه مي لرزد باروي سكوت:
    غول ها سر به زمين مي سايند.
    پاي در پيش مبادا بنهيد،
    چشم ها در ره شب مي پايند!

    تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
    بايدم دست به ديوار گرفت.
    با نفس هاي شبم پيوندي است:
    قصه ام ديگر زنگار گرفت.

    نام شعر : ديوار

    زخم شب مي شد كبود
    .
    در بياباني كه من بودم
    نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
    نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
    ضربه اي بر ضربه مي افزود.
    تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا برجاي،
    با خود آوردم ز راهي دور
    سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه اي.
    ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
    از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
    و ببندد راه را بر حمله غولان
    كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.

    روز و شب ها رفت.
    من بجا ماندم در اين سو ، شسته ديگر دست از كارم.
    نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
    نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
    ليك پندارم، پس ديوار
    نقش هاي تيره مي انگيخت
    و به رنگ دود
    طرح ها از اهرمن مي ريخت.
    تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
    بي صدا از پا در آمد پيكر ديوار:
    حسرتي با حيرتي آميخت.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  8. #85
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    نام شعر : سراب

    آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
    نيست در آن نه گياه و نه درخت.
    غير آواي غرابان، ديگر
    بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

    در پس پرده*يي از گرد و غبار
    نقطه*يي لرزد از دور سياه:
    چشم اگر پيش رود، مي*بيند
    آدمي هست كه مي*پويد راه.

    تنش از خستگي افتاده ز كار.
    بر سر و رويش بنشسته غبار.
    شده از تشنگي*اش خشك گلو.
    پاي عريانش مجروح ز خار.

    هر قدم پيش رود، پاي افق
    چشم او بيند دريايي آب.
    اندكي راه چو مي*پيمايد
    مي*كند فكر كه مي*بيند خواب.

    نام شعر : سپيده

    در دور دست
    قويی پريده بی گاه از خواب
    شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
    لب های جويبار
    لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
    در هم دويده سايه و روشن.
    لغزان ميان خرمن دوده
    شبتاب می فروزد در آذر سپيد
    همپای رقص نازك نيزار
    مرداب می گشايد چشم تر سپيد.
    خطی ز نور روی سياهی است:
    گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
    ديوار سايه ها شده ويران
    دست نگاه در افق دور
    كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.

    نام شعر : مرگ رنگ

    رنگي كنار شب
    بي حرف مرده است.
    مرغي سياه آمده از راههاي دور
    مي خواند از بلندي بام شب شكست.
    سرمست فتح آمده از راه
    اين مرغ غم پرست.

    در اين شكست رنگ
    از هم گسسته رشته هر آهنگ.
    تنها صداي مرغك بي باك
    گوش سكوت ساده مي آرايد
    با گوشوار پژواك.

    مرغ سياه آمده از راههاي دور
    بنشسته روي بام بلند شب شكست
    چون سنگ ، بي تكان.
    لغزانده چشم را
    بر شكل هاي درهم پندارش.
    خوابي شگفت مي دهد آزارش:
    گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
    در جاده هاي عطر
    پاي نسيم مانده ز رفتار.
    هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
    نقشي كشد به ياري منقار.

    بندي گسسته است.
    خوابي شكسته است.
    روياي سرزمين
    افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
    از ياد برده است.
    بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
    رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  10. #86
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    نام شعر : وهم

    جهان ، آلوده خواب است.
    فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش ، هر بانگ
    چنان كه من به روي خويش
    در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست
    و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:
    ميان اين همه انگار
    چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

    شب از وحشت گرانبار است.
    جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار:
    چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست
    در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟

    نام شعر : جان گرفته

    از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب:
    مرده اي را جان به رگ ها ريخت،
    پا شد از جا در ميان سايه و روشن،
    بانگ زد بر من :مرا پنداشتي مرده
    و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟
    ليك پندار تو بيهوده است:
    پيكر من مرگ را از خويش مي راند.
    سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.
    من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.
    شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.
    با خيالت مي دهم پيوند تصويري
    كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.
    درد را با لذت آميزد،
    در تپش هايت فرو ريزد.
    نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

    مرده لب بربسته بود.
    چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.
    مي تراويد از تن من درد.
    نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  11. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  12. #87
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    نام شعر : دره خاموش

    سكوت ، بند گسسته است.
    كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
    در آسمان شفق رنگ
    عبور ابر سپيدي.

    نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
    نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
    كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
    ز خوف دره خاموش
    نهفته جنبش پيكر.
    به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

    چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
    به راه، رهگذري.
    خيال دره و تنهايي
    دوانده در رگ او ترس.
    كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
    ز هر شكاف تن كوه
    خزيده بيرون ماري.
    به خشم از پس هر سنگ
    كشيده خنجر خاري.

    غروب پر زده از كوه.
    به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
    غمي بزرگ ، پر از وهم
    به صخره سار نشسته است.
    درون دره تاريك
    سكوت بند گسسته است

    نام شعر : دنگ...

    دنگ...، دنگ ....
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ.
    زهر اين فكر كه اين دم گذر است
    مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
    لحظه ام پر شده از لذت
    يا به زنگار غمي آلوده است.
    ليك چون بايد اين دم گذرد،
    پس اگر مي گريم
    گريه ام بي ثمر است.
    و اگر مي خندم
    خنده ام بيهوده است.

    دنگ...، دنگ ....
    لحظه ها مي گذرد.
    آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
    قصه اي هست كه هرگز ديگر
    نتواند شد آغاز.
    مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
    بر لب سر زمان ماسيده است.
    تند برمي خيزم
    تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
    رنگ لذت دارد ، آويزم،
    آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
    خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
    و آنچه بر پيكر او مي ماند:
    نقش انگشتانم.

    دنگ...
    فرصتي از كف رفت.
    قصه اي گشت تمام.
    لحظه بايد پي لحظه گذرد
    تا كه جان گيرد در فكر دوام،
    اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
    وا رهاينده از انديشه من رشته حال
    وز رهي دور و دراز
    داده پيوندم با فكر زوال.

    پرده اي مي گذرد،
    پرده اي مي آيد:
    مي رود نقش پي نقش دگر،
    رنگ مي لغزد بر رنگ.
    ساعت گيج زمان در شب عمر
    مي زند پي در پي زنگ :
    دنگ...، دنگ ....
    دنگ...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  13. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  14. #88
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    لولوي شيشه ها

    (از مجموعه زندگي خوابها)


    در اين اتاق تهي پيكر

    انسان مه آلود!

    نگاهت به حلقه كدام در آويخته ؟



    درها بسته

    و كليدشان در تاريكي دور شد .

    نسيم از ديوارها مي تراود:

    گل هاي قالي مي لرزد .

    ابرها در افق رنگارنگ پرده پر مي زنند .

    باران ستاره اتاقت را پر كرد

    و تو در تاريكي گم شده اي

    انسان مه آلود !



    پاها صندلي كهنه ات در پاشويه فرو رفته .

    درخت بيد از خاك بسترت روييده

    و خود را در حوض كاشي مي جويد .

    تصويري به شاخه بيد آويخته:

    كودكي كه چشمانش خاموشي ترا دارد،

    گوي ترا مي نگرد

    و تو از ميان هزاران نقش تهي

    گويي مرا مي نگري

    انسان مه آلود !



    ترا در همه شبهاي تنهايي

    توي همه شيشه ها ديده ام

    مادر مرا مي ترساند

    لولو پشت شيشه هاست

    و من توي شيشه ها ترا مي ديدم

    لولوي سرگردان !

    پيش آ

    بيا در سايه هامان بخزيم

    درها بسته

    و كليدشان در تاريكي دور شد

    بگذار پنجره را به رويت بگشايم



    انسان مه آلود از روي حوض كاشي گذشت و گريان سويم پريد

    شب پنجره شكست و فرو ريخت:

    لولوي شيشه ها

    شيشه عمرش شكسته بود .

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  15. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  16. #89
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    پيغام ماهي ها

    (از مجموعه حجم سبز)

    رفته بودم سر حوض

    تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب

    آب در حوض نبود.

    ماهيان مي گفتند:

    (هيچ تقصير درختان نيست.

    ظهر دم كرده تابستان بود،

    پسر روشن آب، لب پاشويه نشست

    و عقاب خورشيد، آمد او را به هوام برد كه برد.



    به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.

    برق از پولك ما رفت كه رفت.

    ولي آن نور درشت،

    عكس آن ميخك قرمز در آب

    كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد،

    چشم ما بود.

    روزني بود به اقرار بهشت.



    تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن

    و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.)


    باد مي رفت به سر وقت چنار.

    من به سر وقت خدا مي رفتم.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  17. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  18. #90
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    تکه یی از شعر در قیر شب

    از کتاب مرگ رنگ

    نفس آدمها

    سر به سر افسرده است

    روزگاری است در این گوشه ی پژمرده هوا

    هر نشاطی مرده است


    دست جادویی شب

    در به روی منو غم می بندد

    میکنم هرچه تلاش،

    او به من میخندد.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  19. 2 کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


صفحه 9 از 29 نخستنخست ... 567891011121319 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/