صفحه 16 از 29 نخستنخست ... 612131415161718192026 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 151 تا 160 , از مجموع 288

موضوع: اشعار و زندگینامه ی سهراب سپهری

  1. #151
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    كنار مشتي خاك
    در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
    نوسان ها خاك شد
    و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت .
    شبيه هيچ شده اي !
    چهره ات را به سردي خاك بسپار.
    اوج خودم را گم كرده ام .
    مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم
    گشوده شد .
    برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا !
    بوي ترانه اي گمشده مي دهد،
    بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند.
    از پنجره
    غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم .
    بيهوده بود، بيهوده بود .
    اين ديوار، روي درهاي باغ سبز فرو ريخت .
    زنجير طلايي بازي ها، و دريچه قصه ها، زير اين آوار رفت .
    آن طرف، سياهي من پيداست:
    روي بام گنبدي كاهگلي ايستاده ام، شبيه غمي .
    و نگاهم را در بخار غروب ريخته ام .
    روي اين پله ها غمي، تنها نشست .
    در اين دهليز ها، انتظاري سرگراداني بود
    « من » ديرين روي اين شبكه هاي سبز سفالي خاموش شد
    در سايه آفتاب اين درخت اقاقيا، گرفتن خورشيد را در ترسي
    شيرين تماشا مي كرد .
    خورشيد، در پنجره مي سوزد .
    پنجره لبريز برگي شد
    با برگي لغزيدم
    پيوند رشته ها با من نيست .
    من هواي خودم را مي نوشم
    و در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
    انگشتم خاك ها را زير و رو مي كند
    و تصويرها را بهم مي پاشد، مي لغزد، خوابش مي برد.
    تصويري مي كشد، تصّوير سبز: شاخه ها، برگها.
    روي باغ هاي روشن پرواز مي كنم .
    چشمانم لبريز علف ها مي شوند
    و تپش هايم با شاخ و برگها مي آميزد .
    مي پرم، مي پرم
    روي دشت دور افتاده
    آفتاب، بالهام را مي سوزاند، و من در نفرت بيداري به خاك مي افتم
    كسي روي خاكستر بال هايم راه مي رود .
    دستي روي پيشاني ام كشيده شد، من سايه شدم:
    « شاسوسا »، تو هستي ؟
    دير كردي:
    از لالايي كودكي،تا خيرگي اين آفتاب، انتظار ترا داشتم .
    در شب سبز شبكه ها صدايت زدم، در سحر رودخانه،
    در آفتاب مرمرها .
    و در اين عطش تاريكي صدايت مي زنم: « شاسوسا » !
    اين دشت آفتابي را شب كن
    تامن،گمشده را پيدا كنم، و در جا پاي خودم خاموش شوم .
    « شاسوسا»، وزش سياه و برهنه !
    خاك زدگي ام را فرا گير.
    لب هايش از سكوت بود.
    انگشتش به هيچ سو لغزيد .
    ناگهان، طرح چهره اش از هم پاشيد، و غبارش را باد برد.
    روي علف هاي اشك آلود براه افتادم .
    خوابي را ميان اين علف ها گم كرده ام .
    دست هايم پر از بيهودگي جست و جوهاست .
    « من » ديرين، تنها، در اين دشت ها پرسه مي زد
    هنگامي كه مرد
    رؤياي شبكه ها و بوي اقاقيا ميان انگشتانش بود
    روي غمي راه افتادم .
    بر شبي نزديكم، سياهي من پيداست:
    در شب « آن روزها » فانوس گرفته ام .
    درخت اقاقيا در روشني فانوس ايستاده .
    برگهايش خوابيده اند، شبيه لالايي شده اند .
    مادرم را مي شنوم .
    خورشيد، با پنجره آميخته .
    زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگهاست .
    گهواره اي نوسان مي كند .
    پشت اين ديوار، كتيبه اي مي تراشند .
    مي شنوي ؟
    ميان دو لحظه پوچ، درآمد و رفتم .
    انگار دري به سردي خاك باز كردم:
    گورستان به زندگي ام تابيد .
    بازي هاي كودكي ام،روي اين سنگهاي سياه پلاسيدند .
    سنگها را مي شنوم؛ ابديت غم
    كنار قبر، انتظار چه بيهوده است .
    « شاسوسا »، شبيه تاريك من !
    به آفتاب آلوده ام .
    تاريكم گم، تاريك تاريك،
    شب اندامت را در من ريز .
    دستم را ببين: راه زندگيم در تو خاموش مي شود .
    راهي در تهي، سفري به تاريكي:
    صداي زنگ قافله را مي شنوي ؟
    با مشتي كابوس هم سفري شده ام .
    راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسيد، و اكنون از
    مرز تاريكي مي گذرد
    قافله از رودي كم ژرفا گذشت .
    سپيده دم روي موها ريخت .
    چهره اي در آب نقره گون به مرگ مي خندد:
    « شاسوسا »! « شاسوسا »!
    در مه تصويرها، قبر ها نفس مي كشند .
    لبخند « شاسوسا »! « شاسوسا »!
    و انگشتش جاي گمشده اي را نشان مي دهد: كتيبه اي!
    سنگ نوسان مي كند .
    گل هاي اقاقيا در لالايي مادرم مي شكفد: ابديت در
    شاخه هاست .
    كنار مشتي خاك
    در دور دست خودم، تنها، نشسته ام .
    برگها روي احساسم مي لغزند...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #152
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
    اما، از جنبش رسته است.
    وسوسه چمن ها بيهوده است.
    ميان پرنده و پرواز، فراموشي بال و پر است.
    در چشم پرنده قطره بينايي است:
    ساقه به بالا مي رود. ميوه فرو مي افتد. دگرگوني غمناك است.
    نور، آلودگي است. نوسان، آلودگي است. رفتن، آلودگي.
    پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
    چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند.
    سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است.
    سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
    نسيم، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #153
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    آبي بلند را مي انديشم، و هياهوي سبز پائين را
    ترسان از سايه خويش، به ني زار آمده ام
    تهي بالا مي ترساند، و خنجر برگ ها به روان فرو مي رود.
    دشمني كو، تا مرا از من بركند؟
    نفرين به زيست: تپش كور!
    دچار بودن گشتم، و شبيخوني بود . نفرين !
    هستي مرا بر چين، اي ندانم چه خدايي موهوم !
    نيزه من، مرمر بس تن را شكافت
    و چه سود، كه اين غم را نتوان سينه دريد .
    نفرين به زيست: دلهره شيرين !
    نيزه ام - يار بيراهه هاي خطر- را تن مي شكنم .
    صداي شكست، در تهي حادثه مي پيچد . ني ها بهم مي سايد .
    ترنم سبز مي شكافد:
    نگاه زني، چون خوابي گوارا، به چشمانم مي نشيند.
    ترس بي سلاح مرا از پاي مي فكند.
    من - نيزه دار كهن - آتش مي شوم.
    او - دشمن زيبا - شبنم نوازش مي افشاند.
    دستم را مي گيرد
    و ما - دو مردم روزگاران كهن - مي گذريم.
    به ني ها تن مي ساييم، و به لالايي سبزشان، گهواره روان
    را نوسان مي دهيم.
    آبي بلند، خلوت ما را مي آرايد...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #154
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
    كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟
    با درون سوخته دارم سخن.
    كي به پايان مي رسد افسانه ام؟
    ***
    دست از دامان شب برداشتم
    تا بياويزم به گيسوي سحر.
    خويش را از ساحل افكندم در آب،
    ليك از ژرفاي دريا بي خبر.
    ***
    بر تن ديوارها طرح شكست.
    كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
    چشم مي دوزد خيال روز و شب
    از درون دل به تصوير اميد.
    ***
    تا بدين منزل نهادم پاي را
    از دراي كاروان بگسسته ام.
    گرچه مي سوزم از اين آتش به جان،
    ليك بر اين سوختن دل بسته ام.
    ***
    تيرگي پا مي كشد از بام ها:
    صبح مي خندد به راه شهر من.
    دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
    با درون سوخته دارم سخن...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #155
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    قصه ام ديگر زنگار گرفت:
    با نفس هاي شبم پيوندي است.
    پرتويي لغزد اگر بر لب او،
    گويدم دل: هوس لبخندي است.
    ***
    خيره چشمانش با من گويد:
    كو چراغي كه فروزد دل ما؟
    هر كه افسرد به جان، با من گفت:
    آتشي كو كه بسوزد دل ما؟
    ***
    خشت مي افتد از اين ديوار.
    رنج بيهوده نگهبانش برد.
    دست بايد نرود سوي كلنگ،
    سيل اگر آمد آسانش برد.
    ***
    باد نمناك زمان مي گذرد،
    رنگ مي ريزد از پيكر ما.
    خانه را نقش فساد است به سقف،
    سرنگون خواهد شد بر سرما.
    ***
    گاه مي لرزد باروي سكوت:
    غول ها سر به زمين مي سايند.
    پاي در پيش مبادا بنهيد،
    چشم ها در ره شب مي پايند!
    ***
    تكيه گاهم اگر امشب لرزيد،
    بايدم دست به ديوارگرفت.
    با نفس هاي شبم پيوندي است:
    قصه ام ديگر زنگار گرفت!!!

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. #156
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    روشني است آتش درون شب
    و ز پس دودش
    طرحي از ويرانه هاي دور.
    گر به گوش آيد صدايي خشك:
    استخوان مرده مي لغزد درون گور.
    ***
    دير گاهي ماند اجاقم سرد
    و چراغم بي نصيب از نور.
    ***
    خواب دربان را به راهي برد.
    بي صدا آمد كسي از در،
    در سياهي آتشي افروخت.
    بي خبر اما
    كه نگاهي در تماشا سوخت.
    ***
    گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب،
    ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
    آتشي روشن درون شب...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. #157
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    مي خروشد دريا
    هيچكس نيست به ساحل پيدا
    لكه اي نيست به دريا تاريك
    كه شود قايق
    اگر آيد نزديك .
    ***
    مانده بر ساحل
    قايقي، ريخته بر سر او،
    پيكرش را ز رهي نا روشن
    برده در تلخي ادراك فرو .
    هيچكس نيست كه آيد از راه
    و به آب افكندش .
    و در اين وقت كه هر كوهه آب
    حرف با گوش نهان مي زندش،
    موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما
    قصه يك شب طوفاني را .
    ***
    رفته بود آن شب ماهي گير
    تا بگيرد از آب
    آنچه پيوند داشت
    با خيالي در خواب
    ***
    صبح آن شب، كه به دريا موجي
    تن نمي كوفت به موجي ديگر
    چشم ماهي گيران ديد
    قايقي را به ره آب كه داشت
    بر لب از حادثه تلخ شب پيش خبر
    پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش
    به همان جاي كه هست
    در همين لحظه غمناك بجا
    و به نزديكي او
    مي خروشد دريا
    وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز
    از شبي طوفاني
    داستاني نه دراز...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. #158
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    ديوار
    زخم شب مي شد كبود.
    در بياباني كه من بودم
    نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
    نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
    ضربه اي به ضربه مي افزود.
    ***
    تا بسازم گرد خود ديواره اي سر سخت و پا بر جاي،
    با خود آوردم ز راهي دور
    سنگ هاي سخت و سنگين را برهنه پاي.
    ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
    از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
    و ببندد راه را بر حمله غولان
    كه خيال رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست.
    ***
    روز و شب ها رفت.
    من بجا ماندم در اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
    نه مرا حسرت به رگ ها مي دوانيد آرزويي خوش
    نه خيال رفته ها مي داد آزارم.
    ليك پندارم، پس ديوار
    نقش هاي تيره مي انگيخت
    و به رنگ دود
    طرح ها از اهرمن مي ريخت.
    ***
    تا شبي مانند شب هاي دگر خاموش
    بي صدا از پا درآمد پيكرديوار:
    حسرتي با حيرتي آميخت...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. #159
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    در قير شب
    دير گاهي است در اين تنهايي
    رنگ خاموشي در طرح لب است.
    بانگي از دور مرا مي خواند،
    ليك پاهايم در قير شب است.
    ***
    رخنه اي نيست در اين تاريكي:
    در و ديوار بهم پيوسته.
    سايه اي لغزد اگر روي زمين
    نقش وهمي است ز بندي رسته.
    ***
    نفس آدم ها
    سر بسر افسرده است.
    روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
    هر نشاطي مرده است.
    ***
    دست جادويي شب
    در به روي من و غم مي بندد.
    مي كنم هر چه تلاش،
    او به من مي خندد.
    ***
    نقش هايي كه كشيدم در روز،
    شب ز راه آمد و با دود اندود.
    طرح هايي كه فكندم در شب،
    روز پيدا شد و با پنبه زدود.
    ***
    دير گاهي است كه چون من همه را
    رنگ خاموشي در طرح لب است.
    جنبشي نيست در اين خاموشي:
    دست ها، پاها در قير شب است..

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. #160
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    دره خاموش
    سكوت، بند گسسته است.
    كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
    در آسمان شفق رنگ
    عبور ابر سپيدي.
    ***
    نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
    نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
    كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
    ز خوف جنبش پيكر.
    به راه مي نگرد سرد، خشك، غمين.
    ***
    چو مار روي تن كوه مي خزد راهي،
    به راه، رهگذري.
    خيال دره و تنهايي
    دوانده در رگ او ترس.
    كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
    ز هر شكاف تن كوه
    خزيده بيرون ماري.
    به خشم از پس هر سنگ
    كشيده خنجر خاري.
    ***
    غروب پر زده از كوه.
    به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
    غمي بزرگ، پر از وهم
    به صخره سار نشسته است.
    درون دره تاريك
    سكوت بند گسسته است___!!

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 16 از 29 نخستنخست ... 612131415161718192026 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/