صفحه 14 از 29 نخستنخست ... 410111213141516171824 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 140 , از مجموع 288

موضوع: اشعار و زندگینامه ی سهراب سپهری

  1. #131
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    خانه دوست كجاست؟
    در فلق بود كه پرسيد سوار

    آسمان مكثي كرد
    رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها
    بخشيد
    و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
    ***
    نرسيده به درخت،
    كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است
    و درآن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است.
    مي روي تا نه آن كوچه كه او پشت بلوغ، سر بدر مي آورد،
    پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
    دو قدم مانده به گل،
    پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
    و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد.
    در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي:
    كودكي مي بيني
    رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
    و از او مي پرسي
    خانه دوست كجاست...??!

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #132
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    قايقي خواهم ساخت،
    خواهم انداخت به آب.

    دور خواهم شد از اين خاك غريب
    كه درآن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
    قهرمانان را بيدار كند.
    ***
    قايق از تور تهي
    و دل از آرزوي مرواريد،
    همچنان خواهم راند.
    نه به آبي ها دل خواهم بست
    نه به دريا - پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
    و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
    مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان.
    ***
    همچنان خواهم راند.
    همچنان خواهم خواند:
    (( دور بايد شد، دور.
    مرد آن شهر اساطير نداشت.
    زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
    هيچ آيينه تالاري، سرخوشي ها را تكرار نكرد.
    چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
    دور بايد شد، دور.
    شب سرودش را خواند،
    نوبت پنجره هاست.
    ***
    همچنان خواهم خواند.
    همچنان خواهم راند.
    پشت درياها شهري است
    كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.
    بام ها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري
    مي نگرد.
    دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
    مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
    كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
    خاك، موسيقي احساس ترا مي شنود
    و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد.
    ***
    پشت درياها شهري است
    كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان
    سحر خيزان است.
    شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.
    ***
    پشت درياها شهري است!
    قايقي بايد ساخت...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #133
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    پشت كاجستان، برف.
    برف، يك دسته كلاغ.
    جاده يعني غربت.
    باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
    شاخ پيچك، و رسيدن، و حياط.
    ***
    من، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
    مي نويسم، و فضا.
    مي نويسم، و دو ديوار، و چندين گنجشك.
    ***
    يك نفر دلتنگ است.
    يك نفر مي بافد.
    يك نفر مي شمرد.
    يك نفر مي خوابد.
    ***
    زندگي يعني: يك سار پريد.
    از چه دلتنگ شدي؟
    دلخوشي ها كم نيست: مثلا اين خورشيد،
    كودك پس فردا،
    كفتر آن هفته.
    ***
    يك نفر ديشب مرد
    و هنوز، نان گندم خوب است.
    و هنوز، آب مي ريزد پايين، اسب ها مي نوشند.
    ***
    قطره ها در جريان،
    برف بر دوش سكوت
    و زمان روي ستون فقرات گل ياس__!!

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #134
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    صداي كن مرا
    صداي تو خوب است
    صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
    كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.
    ***
    در ابعاد اين عصر خاموش
    من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنها ترم.
    بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است
    و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.
    و خاصيت عشق اين است.
    كسي نيست،
    بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
    ميان دو ديدار قسمت كنيم
    بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم
    بيا زودتر چيزها را ببينيم
    ببين، عقربكهاي فواره در صفحه ساعت حوض
    زمان را به گردي بدل مي كنند
    بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام
    بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.
    ***
    مرا گرم كن
    ( و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
    و باران تندي گرفت
    و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
    اجاق شقايق مرا گرم كرد. )
    ***
    در اين كوچه هايي كه تاريك هستند
    من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي ترسم.
    من از سطح سيماني قرن مي ترسم.
    بيا تا نترسيم از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه
    جرثقيل است.
    مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي دراين عصر
    معراج پولاد.
    مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطحكاك
    فلزات.
    اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
    و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت هاي تو، بيدار
    خواهم شد.
    و آن وقت
    حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
    حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
    بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
    در آن گير و داري كه چرخ زره پوش از روي رؤياي
    كودك گذر داشت
    قناري نخ آواز خود را به پاي چه احساس
    آسايشي بست.
    بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
    چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
    چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.
    و آن وقت من، مثل ايماني از تابش « استوا » گرم،
    ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #135
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    كفشهايم كو ؟
    چه كسي بود صدا زد : سهراب ؟
    آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .
    مادرم در خواب است .
    و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر .
    شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه ها مي گذرد
    و نسيمي خنك از حاشيه سبز خواب مرا مي روبد .
    بوي هجرت مي آيد :
    بالش من پر آواز پر چلچله هاست .
    صبح خواهد شد
    و به اين كاسه آب
    آسمان هجرت خواهد كرد .
    بايد امشب بروم .
    ***
    من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
    حرفي از جنس زمان نشنيدم .
    هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود .
    كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد .
    هيچكس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدي نگرفت .
    من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
    وقتي از پنجره مي بينم حوري
    - دختر بالغ همسايه
    پاي كمياب ترين نارون روي زمين
    فقه ميخواند
    ***
    چيزهايي هم هست، لحظه هايي پر اوج
    ( مثلاً شاعره اي را ديدم
    آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت .
    و شبي از شبها
    مردي از من پرسيد
    تا طلوع انگور، چند ساعت در راه است ؟
    بايد امشب بروم
    ***
    بايد امشب چمداني را
    كه اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
    و به سمتي بروم
    كه درختان حماسي پيداست،
    روبه آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .
    يك نفر باز صدا زد : سهراب !
    كفش هايم كو...!؟

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. #136
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بري نيست
    بادي نيست

    مي نشينم لب حوض:
    گردش ماهي ها، روشني، من، گل، آب .
    پاكي خوشه زيست .
    ***
    مادرم ريحان مي چيند .
    نان و ريحان و پنير، آسماني بي ابر، اطلسي هايي تر.
    رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط .
    نور در كاسه مس، چه نوازش ها مي ريزد !
    نردبان از سر ديوار بلند، صبح را روي زمين مي آرد .
    پشت لبخندي پنهان هر چيز.
    روزني دارد ديوار زمان، كه از آن، چهره من پيداست .
    چيزهايي هست، كه نمي دانم .
    مي دانم، سبزه اي را بكنم خواهم مرد .
    مي روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم .
    راه مي بينم در ظلمت، من پر از فانوسم .
    من پر از نورم و شن
    و پر از دارو درخت .
    ***
    پرم از راه، ازپل، از رود، از موج
    پرم از سايه برگي در آب :
    چه درونم تنهاست!!!

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. #137
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    با سبد رفتم به ميدان، صبحگاهي بود.
    ميوه ها آواز مي خواندند.
    ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند.
    در طبق ها، زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد.
    اضطراب باغ ها در سايه هر ميوه روشن بود.
    گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد.
    هر اناي رنگ خود را تا زمين پارسايان گسترش مي داد.
    بينش هم شهريان، افسوس،
    بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود.
    ***
    من به خانه بازگشتم، مادرم پرسيد:
    ميوه از ميدان خريدي هيچ؟
    - ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شد ميان اين سبد جا داد؟
    - گفتم از ميدان بخر يك من انار خوب.
    - امتحان كردم اناري را
    انبساطش از كنار اين سبد سر رفت.
    - به چه شد، آخر خوراك ظهر...
    - ...
    ***
    ظهر از آيينه ها تصوير به تا دور دست زندگي مي رفت...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. #138
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    تا سود قريه راهي بود.
    چشم هاي ما پر از تفسير ماه زنده بومي،
    شب درون آستين هامان.
    ***
    مي گذشتيم از ميان آبكندي خشك.
    از كلام سبزه زاران گوش ها سر شار،
    كوله بار از انعكاس شهر هاي دور.
    منطق زبر زمين در زير پا جاري.
    ***
    زير دندان هاي ما طعم فراغت جابجا مي شد.
    پاي پوش ما كه از جنس نبوت بود ما را با نسيمي از زمين مي كند.
    چوبدست ما به دوش خود بهار جاودان مي برد.
    هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر.
    هر تكان دست ما با جنبش يك بال مجذوب سحر مي خواند.
    جيب هاي ما صداي جيك جيك صبح هاي كودكي مي داد.
    ما گروه عاشقان بوديم و راه ما
    از كنار قريه هاي آشنا با فقر
    تا صفاي بيكران مي رفت.
    ***
    بر فراز آبگيري خود بخود سرها همه خم شد:
    روي صورت هاي ما تبخير مي شد شب
    و صداي دوست مي آمد به گوش دوست..

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. #139
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    ه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است!
    اي سرطان شريف عزلت!

    سطح من ارزاني تو باد!
    ***
    يك نفر آمد
    تا عضلات بهشت
    دست مرا امتداد داد.
    يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
    در وسط دگمه هاي پيراهنش بود.
    از علف خشك آيه هاي قديمي
    پنجره مي بافت.
    مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
    حنجره اش از صفات آبي سط ها
    پر شده بود.
    يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
    روي سرم سقفي از تناسب گل ها كشيد.
    عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
    ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
    بعد، نشستيم.
    حرف زديم از دقيقه هاي مشجر،
    از كلماتي كه زندگاني شان، در وسط آب مي گذشت.
    فرصت ما زير ابرهاي مناسب
    مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
    حجم خوشي داشت.
    ***
    نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
    طرح درختان عجيب شد.
    رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
    بعد
    دست در آغاز جسم آب تني كرد.
    بعد، در احشاي خيس نارون باغ
    صبح شد__!!!

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. #140
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    رفته بودم سر حوض
    تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب
    آب در حوض نبود.
    ماهيان مي گفتند:
    هيچ تقصير درختان نيست.
    ظهر دم كرده تابستان بود،
    پسر روشن آب، لب پاشويه نشست
    و عقاب خورشيد، آمد او را به هوام برد كه برد.
    ***
    به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
    برق از پولك ما رفت كه رفت.
    ولي آن نور درشت،
    عكس آن ميخك قرمز در آب
    كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چين هاي تغافل مي زد،
    چشم ما بود.
    روزني بود به اقرار بهشت.
    ***
    تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن
    و بگو ماهي ها، حوضشان بي آب است.
    ***
    باد مي رفت به سر وقت چنار.
    من به سر وقت خدا مي رفتم...

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 14 از 29 نخستنخست ... 410111213141516171824 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/