صفحه 10 از 35 نخستنخست ... 6789101112131420 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 341

موضوع: دیوان اشعار پروین اعتصامی

  1. #91
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بارید ابر بر گل پژمرده‌ای و گفت

    کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم


    از بهر شستن رخ پاکیزه‌ات ز گرد

    بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم


    خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا

    رخساره‌ای نماند، ز گرما گداختم


    ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من

    با خاک خوی کردم و با خار ساختم


    ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ

    هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم


    تا خیمهٔ وجود من افراشت بخت گفت

    کاز بهر واژگون شدنش برفراختم


    دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست

    کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم


    منظور و مقصدی نشناسد بجز جفا

    من با یکی نظاره، جهان را شناختم

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #92
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی

    ناگاه دید دانهٔ لعلی به روزنی


    پنداشت چینه‌ایست، بچالاکیش ربود

    آری، نداشت جز هوس چینه چیدنی


    چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت

    زینسانش آزمود! چه نیک آزمودنی


    خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم

    روزی باین شکاف فتادم ز گردنی


    چون من نکرده جلوه‌گری هیچ شاهدی

    چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی


    ما را فکند حادثه‌ای، ورنه هیچگاه

    گوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی


    با چشم عقل گر نگهی سوی من کنی

    بینی هزار جلوه بنظاره کردنی


    در چهره‌ام ببین چه خوشیهاست و تابهاست

    افتاده و زبون شدم از اوفتادنی


    خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ

    بفروشمت اگر بخرد کس، به ارزنی


    چون فرق در و دانه تواند شناختن

    آن کو نداشت وقت نگه، چشم روشنی


    در دهر بس کتاب و دبستان بود، ولیک

    درس ادیب را چکند طفل کودنی


    اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیست

    دیو آدمی نگشت به اندرز گفتنی


    آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمن

    خفاش را بدیده چه دشتی، چه گلشنی


    دانا نجست پرتو گوهر ز مهره‌ای

    عاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی


    پروین، چگونه جامه تواند برید و دوخت

    آنکس که نخ نکرده بیک عمر سوزنی

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #93
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت

    سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت


    مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود

    ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت


    آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک

    فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت


    دانی که نوشداروی سهراب کی رسید

    آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت


    دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند

    بار دگر امید رهائی مگر نداشت


    بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد

    این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت


    پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت

    میدید شعله در سر و پروای سر نداشت


    بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر

    کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت


    خرمن نکرده توده کسی موسم درو

    در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت


    من اشک خویش را چو گهر پرورانده‌ام

    دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #94
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

    فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست


    پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

    کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست


    آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

    پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست


    نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

    این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست


    ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

    این گرگ سالهاست که با گله آشناست


    آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

    آن پادشا که مال رعیت خورد گداست


    بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

    تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست


    پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

    کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #95
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بلبل آهسته به گل گفت شبی

    که مرا از تو تمنائی هست


    من به پیوند تو یک رای شدم

    گر ترا نیز چنین رائی هست


    گفت فردا به گلستان باز آی

    تا ببینی چه تماشائی هست


    گر که منظور تو زیبائی ماست

    هر طرف چهرهٔ زیبائی هست


    پا بهرجا که نهی برگ گلی است

    همه جا شاهد رعنائی هست


    باغبانان همگی بیدارند

    چمن و جوی مصفائی هست


    قدح از لاله بگیرد نرگس

    همه جا ساغر و صهبائی هست


    نه ز مرغان چمن گمشده‌ایست

    نه ز زاغ و زغن آوائی هست


    نه ز گلچین حوادث خبری است

    نه به گلشن اثر پائی هست


    هیچکس را سر بدخوئی نیست

    همه را میل مدارائی هست


    گفت رازی که نهان است ببین

    اگرت دیدهٔ بینائی هست


    هم از امروز سخن باید گفت

    که خبر داشت که فردائی هست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. #96
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    به نومیدی، سحرگه گفت امید

    که کس ناسازگاری چون تو نشنید


    بهر سو دست شوقی بود بستی

    بهر جا خاطری دیدی شکستی


    کشیدی بر در هر دل سپاهی

    ز سوزی، ناله‌ای، اشکی و آهی


    زبونی هر چه هست و بود از تست

    بساط دیده اشک آلود از تست


    بس است این کار بی تدبیر کردن

    جوانان را بحسرت پیر کردن


    بدین تلخی ندیدم زندگانی

    بدین بی مایگی بازارگانی


    نهی بر پای هر آزاده بندی

    رسانی هر وجودی را گزندی


    باندوهی بسوزی خرمنی را

    کشی از دست مهری دامنی را


    غبارت چشم را تاریکی آموخت

    شرارت ریشهٔ اندیشه را سوخت


    دو صد راه هوس را چاه کردی

    هزاران آرزو را آه کردی


    ز امواج تو ایمن، ساحلی نیست

    ز تاراج تو فارغ، حاصلی نیست


    مرا در هر دلی، خوش جایگاهیست

    بسوی هر ره تاریک راهیست


    دهم آزردگانرا مومیائی

    شوم در تیرگیها روشنائی


    دلی را شاد دارم با پیامی

    نشانم پرتوی را با ظلامی


    عروس وقت را آرایش از ماست

    بنای عشق را پیدایش از ماست


    غمی را ره ببندم با سروری

    سلیمانی پدید آرم ز موری


    بهر آتش، گلستانی فرستم

    بهر سر گشته، سامانی فرستم


    خوش آن رمزی که عشقی را نوید است

    خوش آن دل کاندران نور امید است


    بگفت ایدوست، گردشهای دوران

    شما را هم کند چون ما پریشان


    مرا با روشنائی نیست کاری

    که ماندم در سیاهی روزگاری


    نه یکسانند نومیدی و امید

    جهان بگریست بر من، بر تو خندید


    در آن مدت که من امید بودم

    بکردار تو خود را می‌ستودم


    مرا هم بود شادیها، هوسها

    چمنها، مرغها، گلها، قفسها


    مرا دلسردی ایام بگداخت

    همان ناسازگاری، کار من ساخت


    چراغ شب ز باد صبحگه مرد

    گل دوشینه یکشب ماند و پژمرد


    سیاهیهای محنت جلوه‌ام برد

    درشتی دیدم و گشتم چنین خرد


    شبانگه در دلی تنگ آرمیدم

    شدم اشکی و از چشمی چکیدم


    ندیدم ناله‌ای بودم سحرگاه

    شکنجی دیدم و گشتم یکی آه


    تو بنشین در دلی کاز غم بود پاک

    خوشند آری مرا دلهای غمناک


    چو گوی از دست ما بردند فرجام

    چه فرق ار اسب توسن بود یا رام


    گذشت امید و چون برقی درخشید

    هماره کی درخشید برق امید

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. #97
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    با دوک خویش، پیرزنی گفت وقت کار

    کاوخ! ز پنبه ریشتنم موی شد سفید


    از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم

    کم نور گشت دیده‌ام و قامتم خمید


    ابر آمد و گرفت سر کلبهٔ مرا

    بر من گریست زار که فصل شتا رسید


    جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست

    هر کس که بود، برگ زمستان خود خرید


    بی زر، کسی بکس ندهد هیزم و زغال

    این آرزوست گر نگری، آن یکی امید


    بر بست هر پرنده در آشیان خویش

    بگریخت هر خزنده و در گوشه‌ای خزید


    نور از کجا به روزن بیچارگان فتد

    چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید


    از رنج پاره دوختن و زحمت رفو

    خونابهٔ دلم ز سر انگشتها چکید


    یک جای وصله در همهٔ جامه‌ام نماند

    زین روی وصله کردم، از آن رو ز هم درید


    دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی

    لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید


    من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من

    بوی طعام خانهٔ همسایگان شنید


    ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش

    هر گه که ابر دیدم و باران، دلم طپید


    پرویزنست سقف من، از بس شکستگی

    در برف و گل چگونه تواند کس آرمید


    هنگام صبح در عوض پرده، عنکبوت

    بر بام و سقف ریخته‌ام تارها تنید


    در باغ دهر بهر تماشای غنچه‌ای

    بر پای من بهر قدمی خارها خلید


    سیلابهای حادثه بسیار دیده‌ام

    سیل سرشک زان سبب از دیده‌ام دوید


    دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت

    اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید


    پروین، توانگران غم مسکین نمیخورند

    بیهوده‌اش مکوب که سرد است این حدید

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. #98
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر

    ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر


    زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد

    چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر


    از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی

    چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر


    جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز

    وندران خون دست و پائی کن خضاب ای رنجبر


    دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن

    تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر


    حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد

    کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر


    آنکه خود را پاک میداند ز هر آلودگی

    میکند مردار خواری چون غراب ای رنجبر


    گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست

    خواجه تیهو می‌کند هر شب کباب ای رنجبر


    گر چراغت را نبخشیده‌است گردون روشنی

    غم مخور، میتابد امشب ماهتاب ای رنجبر


    در خور دانش امیرانند و فرزندانشان

    تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر


    مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند

    کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر


    هر که پوشد جامهٔ نیکو بزرگ و لایق اوست

    رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر


    جامه‌ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک

    از تو میبایست کردن اجتناب ای رنجبر


    هر چه بنویسند حکام اندرین محضر رواست

    کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. #99
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    ای گربه، ترا چه شد که ناگاه

    رفتی و نیامدی دگر بار


    بس روز گذشت و هفته و ماه

    معلوم نشد که چون شد این کار


    جای تو شبانگه و سحرگاه

    در دامن من تهیست بسیار


    در راه تو کند آسمان چاه

    کار تو زمانه کرد دشوار


    پیدا نه بخانه‌ای نه بر بام

    ای گمشدهٔ عزیز، دانی

    کز یاد نمیشوی فراموش


    برد آنکه ترا بمیهمانی

    دستیت کشید بر سر و گوش


    بنواخت تو را بمهربانی

    بنشاند تو را دمی در آغوش


    میگویمت این سخن نهانی

    در خانهٔ ما ز آفت موش


    نه پخته بجای ماند و نه خام

    آن پنجهٔ تیز در شب تار

    کردست گهی شکار ماهی


    گشته است بحیله‌ای گرفتار

    در چنگ تو مرغ صبحگاهی


    افتد گذرت بسوی انبار

    بانو دهدت هر آنچه خواهی


    در دیگ طمع، سرت دگر بار

    آلود بروغن و سیاهی


    چونی به زمان خواب و آرام

    آنروز تو داشتی سه فرزند

    از خندهٔ صبحگاه خوشتر


    خفتند نژند روزکی چند

    در دامن گربه‌های دیگر


    فرزند ز مادرست خرسند

    بیگانه کجا و مهر مادر


    چون عهد شد و شکست پیوند

    گشتند بسان دوک لاغر


    مردند و برون شدند زین دام

    از بازی خویش یاد داری

    بر بام، شبی که بود مهتاب


    گشتی چو ز دست من فراری

    افتاد و شکست کوزهٔ آب


    ژولید، چو آب گشت جاری

    آن موی به از سمور و سنجاب


    زان آشتی و ستیزه کاری

    ماندی تو ز شبروی، من از خواب


    با آن همه توسنی شدی رام

    آنجا که طبیب شد بداندیش

    افزوده شود به دردمندی


    این مار همیشه میزند نیش

    زنهار به زخم کس نخندی


    هشدار، بسیست در پس و پیش

    بیغوله و پستی و بلندی


    با حمله قضا نرانی از خویش

    با حیله ره فلک نبندی


    یغما گر زندگی است ایام

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. #100
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    ای مرغک خرد، ز اشیانه

    پرواز کن و پریدن آموز


    تا کی حرکات کودکانه

    در باغ و چمن چمیدن آموز


    رام تو نمی‌شود زمانه

    رام از چه شدی، رمیدن آموز


    مندیش که دام هست یا نه

    بر مردم چشم، دیدن آموز


    شو روز بفکر آب و دانه

    هنگام شب، آرمیدن آموز


    از لانه برون مخسب زنهار

    این لانهٔ ایمنی که داری

    دانی که چسان شدست آباد


    کردند هزار استواری

    تا گشت چنین بلند بنیاد


    دادند باوستادکاری

    دوریش ز دستبرد صیاد


    تا عمر تو با خوشی گذاری

    وز عهد گذشتگان کنی یاد


    یک روز، تو هم پدید آری

    آسایش کودکان نوزاد


    گه دایه شوی، گهی پرستار

    این خانهٔ پاک، پیش از این بود

    آرامگه دو مرغ خرسند


    کرده به گل آشیانه اندود

    یکدل شده از دو عهد و پیوند


    یکرنگ چه در زیان چه در سود

    هم رنجبر و هم آرزومند


    از گردش روزگار خشنود

    آورده پدید بیضه‌ای چند


    آن یک، پدر هزار مقصود

    وین مادر بس نهفته فرزند


    بس رنج کشید و خورد تیمار

    گاهی نگران ببام و روزن

    بنشست برای پاسبانی


    روزی بپرید سوی گلشن

    در فکرت قوت زندگانی


    خاشاک بسی ز کوی و برزن

    آورد برای سایبانی


    یک چند به لانه کرد مسکن

    آموخت حدیث مهربانی


    آنقدر پرش بریخت از تن

    آنقدر نمود جانفشانی


    تا راز نهفته شد پدیدار

    آن بیضه بهم شکست و مادر

    در دامن مهر پروراندت


    چون دید ترا ضعیف و بی پر

    زیر پر خویشتن نشاندت


    بس رفت کوه و دشت و کهسر

    تا دانه و میوه‌ای رساندت


    چون گشت هوای دهر خوشتر

    بر بامک آشیانه خواندت


    بسیار پرید تا که آخر

    از شاخته بشاخه‌ای پراندت


    آموخت بسیت رسم و رفتار

    داد آگهیست چنانکه دانی

    از زحمت حبس و فتنهٔ دام


    آموخت همی که تا توانی

    بیگاه مپر ببرزن و بام


    هنگام بهار زندگانی

    سرمست براغ و باغ مخرام


    کوشید بسی که در نمانی

    روز عمل و زمان آرام


    برد اینهمه رنج رایگانی

    چون تجربه یافتی سرانجام


    رفت و بتو واگذاشت این کار

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 10 از 35 نخستنخست ... 6789101112131420 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/