نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 17

موضوع: سالومه | زهره درانی | تایپ

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    فصل نوزدهم

    سالومه در حالی که کتابش را در بغلش می فشرد، آهسته و زیر لب سلام کرد.
    پوریا نگاه عمیق و گیرایی به او انداخت و پس از مکثی کوتاه، پاسخ داد: «اوه، بالاخره اومدین!» بعد در حالی که به ساعتش نگاه می کرد، مجدداً گفت: «البته با یه ساعت تأخیر! دیگه داشتم ناامید می شدم!»
    سالومه با چهره ای شرمگین، در حالی که طره موهای زیبایش را کنار می زد، چشمان درشت و جذابش را به نقطه ای دوردست دوخت و سپس بسیار آرام و متین، در حالی که به سختی سعی می کرد در صدایش لرزشی وجود نداشته باشد، پاسخ داد: «متأسفم که دیر شد! حقیقتاً منتظر این دعوت نبودم و تا آماده شدم، یه کمی طول کشید. بفرمایین، این هم کتاب سالومه که می خواستین ببینین. البته هنوز دست نویسه، اما امیدوارم به زودی تبدیل به یه کتاب واقعی بشه!»
    پوریا در حالی که کتاب را از دست سالومه می گرفت، با خوشحالی و مسرت خاصی لبخندی زد و گفت: «اوه، واقعاً عالی یه! نمی دونین آدم وقتی سرگذشت زندگی خودش رو می خونه، چه حالی پیدا می کنه! من یه تشکر به شما بدهکارم. این شما بودین که من رو به این کار سوق دادین. در واقع، این شما بودین که من رو با زندگی و آینده جدید آشتی دادین. و من واقعاً مدیون شما هستم.
    «اعتراف می کنم، از وقتی که داستان زندگی مو شرح دادم، تمامی اون افکار زشت و تلخ گذشته به کل از مغزم پاک شد. و حالا احساس سبکی خاصی می کنم. و اینو مدیون شما هستم!»
    «متشکرم، آقای شکوهی! ولی این طورها هم که می گین، نیست. من کاری نکردم که ارزش این همه تشکر رو داشته باشه. شما یه بحران روحی و روانی رو با موفقیت گذروندین و این خیلی ارزشمنده!»
    پوریا لبخندی زد و گفت: «شما طبق معمول با حرفهاتون به آدم انرژی می دین. اوه، راستی، می دونین چرا ازتون دعوت کردم که بیاین اینجا؟»
    «بله، فکر کنم تا حدود زیادی بدونم!»
    پوریا به حالت تعجب سری تکان داد گفت: «خب، برای چی؟»
    «به نظرم، خیلی روشن و واضحه! شما می خواین پایان داستانتون رو شرح بدین.»
    «اوه، براوو! براوو، و لابد پایان داستان ازدواج منه، درسته؟» و به صورت سالومه بُراق شد.
    ناخودآگاه رنگ پریده سالومه نظرش را جلب کرد و بی توجه به سؤالی که پرسیده بود، مسیر صحبت را تغییر داد و گفت: «راستی، فراموش کردم بپرسم کسالت دیشبتون برطرف شده یا نه؟ احساس می کنم هنوز هم حالتون جا نیومده. رنگتون خیلی پریده. چیزی میل دارین براتون بیارم؟»
    «اوه، نه نه! متشکرم، آقای شکوهی! من حالم خوبه. در ضمن، من کاملاً آماده ام که حرفهاتون رو بشنوم.»
    این بار پوریا لبخند موذیانه ای زد و با حالت شیطنت جواب داد: «بسیار خوب، شروع می کنیم. ولی قبل از هر حرفی، می تونم یه سؤالی ازتون بپرسم؟»
    «بله! خواهش می کنم!»
    «به نظر شما، کار من درسته که می خوام ازدواج کنم و تشکیل خونواده بدم؟»
    «اوه، بله، قطعاً! چرا همچون سؤالی کردین؟ به نظر من، این حقّ مسلم شماست که برای آینده تون تصمیم بگیرین. و این خیلی خوبه!»
    پوریا در حالی که لبش را می گزید، متفکرانه پاسخ داد: «ولی من هنوز هم به عملکرد خودم شک دارم. البته نه در مورد ازدواجم، بلکه در مورد انتخابم!»
    سالومه با تعجب در حالی که حدقه چشمانش را گرد می کرد، نگاهش کرد و گفت: «شما که دیشب خیلی با اطمینان در این مورد حرف زدین، چی شد که یه دفعه دچارشک و تردید شدین؟»
    «اوه، مثل اینکه منظورمو درست بیان نکردم. من به هیچ وجه دچار شک و تردید نشدم و کاملاً هم به انتخاب خودم مطمئنم، اما چیزی که عذابم می ده اینه که نمی دونم تا چه حد حق این انتخاب رو دارم. می دونین، من یه جورهایی خودمو لایق این انتخاب نمی دونم. دختری رو که انتخاب کردم، خیلی از من بهتره. یه دختر پاک و نجیب و عاری از هر گونه گناه. درست نقطه مقابل رویا. حالا به نظر شما، من می تونم خودمو لایق همچون دختری بدونم؟»
    «اوه، آقای شکوهی! شما چقدر خودتون رو دست کم می گیرین. اگه یادتون باشه، قبلاً هم دچار همچون اشتباهی در مورد رویا و خونواده ش شده بودین. آقای شکوهی، شما نکات مثبت بسیاری تو وجودتون هست که هر دختری آرزوشو داره ـــ»
    پوریا میان حرفش پرید و گفت: «به نظر شما، اون به درخواست من نظر مثبت می ده یا نه ؟ آخه من، همون طوری که می دونین، یه بار ازدواج کردم. و از همه بدتر، یه ازدواج ناموفق. چطور می تونم از دختری که تا به حال ازدواج نکرده، توقع داشته باشم که بهم جواب مثبت بده و گذشته من رو ندید بگیره؟»
    «اوه، بله، آقای شکوهی! چرا که نه! اگه همون طوری که دیشب عنوان کردین، شناخت کاملی روی شما و خونواده تون داشته باشن، هیچ کدوم از این مسائل نمی تونه مهم و تأثیرگذار باشه. اینو بهتون قول می دم!»
    پوریا نگاه عمیق و گیرایی به سراپای سالومه انداخت و پس از مکثی کوتاه، گفت: «اینو قول می دین؟»
    «بله، البته!»
    لبخند جذاب و گیرایی چهره مصمم پوریا را از هم گشود و با حالتی بسیار جدی، در حالی که حلقه انگشتری برلیان بسیار زیبایی را از روی پیشخوان شومینه بر می داشت، رو به سالومه کرد و گفت: «فراموش نکنین که قول دادین! با تقدیم احترام، با من ازدواج می کنین؟»
    سالومه هاج و واج، در حالی که دهانش از شدت تعجب باز مانده بود، زیر لب با کلماتی بریده گفت: «شـ شـ مـ مـ ا، شما اینو جدی نگفتین؟»
    «چرا اتفاقاً کاملاً هم جدی گفتم. فراموش نکنین که بهم قول دادین، ولی هنوز حلقه تو دستان منه!»
    «ولی، ولی من، نه! این امکان نداره، آقای شکوهی! من واقعاً شوکه شدم!»
    «اوه، می شه انقدر منو آقای شکوهی خطاب نکنین! باور کنین، هر بار که این نامو خطاب می کنین، احساس می کنم با پدرم صحبت می کنین.»
    بعد مجدداً در حالی که آه تأسف باری می کشید، ادامه داد و گفت: «زمانی با خودم عهد کرده بودم که دیگه تا پایان عمر نام هیچ زنی رو تو شناسنامه م ثبت نکنم. اما روزگار برام طور دیگه ای رقم زد. درست با دیدن تو، ورق برگشت. شاید حرفمو باور نکنی، اما از همون روز اولی که دیدمت، دوباره به زندگی و آینده امیدوار شدم، ولی نتونستم علاقه خودمو ابراز کنم. در واقع، می ترسیدم که قبول نکنی. اما این دو ماه فرصت خوبی بود که دوباره شهامت از دست رفته مو بازیابم و مجدداً بخت خودمو امتحان کنم.»
    بعد در حالی که به چشمان زیبای سالومه خیره شده بود، حلقه جواهر نشان برلیان را جلوی دیدگانش گرفت و گفت: «اما هنوز این انگشتری در دستان منه!»
    «ولی، می دونین، آقای شـ ـــ» با نگاه عتاب آلود پوریا، حرفش را خورد و زیر لب گفت: «پـ پـ پوریا! من، من الان هیچ جوابی نمی تونم بدم. باید در این مورد با پدرم صحبت کنم.»
    پوریا لبخند زیرکانه ای گوشه لبانش ماسید و با حالتی خاص پاسخ داد: «نیازی به انجام این کار نیست. چون من دیشب در این مورد با پدر و مادرت صحبت کردم و تو رو ازشون خواستگاری کردم. در حال حاضر، فقط نظر توست که مهمّه. پدر و مادرت تصمیمو به خود تو واگذار کردن.
    «حالا می شه لطفاً بیش از این منو در انتظار نذاری و بهم پاسخ بدی. با من ازدواج می کنی؟»
    سالومه با خوشحالی، در حالی که ضربان قلبش به تلاطم افتاده بود، حلقه زیبای جواهر نشان برلیان را از دست پوریا گرفت و در حالی که آن را دستش می کرد، با افتخار رو به پوریا کرد و با صدای بلند گفت: «بَعله!»


    پــایــان


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  2. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/