صفحه 22 از 35 نخستنخست ... 1218192021222324252632 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 211 تا 220 , از مجموع 341

موضوع: دیوان اشعار پروین اعتصامی

  1. #211
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    ای عجب! این راه نه راه خداست زانکه در آن اهرمنی رهنماست
    قافله بس رفت از این راه، لیک کس نشد آگاه که مقصد کجاست
    راهروانی که درین معبرند فکرتشان یکسره آز و هواست
    ای رمه، این دره چراگاه نیست ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
    تا تو ز بیغوله گذر میکنی رهزن طرار تو را در قفاست
    دیده ببندی و درافتی بچاه این گنه تست، نه حکم قضاست
    لقمه‌ی سالوس کرا سیر کرد چند بر این لقمه تو را اشتهاست
    نفس، بسی وام گرفت و نداد وام تو چون باز دهد؟ بینواست
    خانه‌ی جان هرچه توانی بساز هرچه توان ساخت درین یک بناست
    کعبه‌ی دل مسکن شیطان مکن پاک کن این خانه که جای خداست
    پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است موعظت دیو شنیدن خطاست
    تا بودت شمع حقیقت بدست راه تو هرجا که روی روشناست
    تا تو قفس سازی و شکر خری طوطیک وقت ز دامت رهاست
    حمله نیارد بتو ثعبان دهر تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
    ای گل نوزاد فسرده مباش زانکه تو را اول نشو و نماست
    طائر جانرا چه کنی لاشخوار نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
    کاهلیت خسته و رنجور کرد درد تو دردیست که کارش دواست
    چاره کن آزردگی آز را تا که بدکان عمل مومیاست
    روی و ریا را مکن آئین خویش هرچه فساد است ز روی و ریاست
    شوخ‌تن و جامه چه شوئی همی این دل آلوده به کارت گواست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #212
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    مادر! مرا ببخش .
    فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
    مادر! حلال كن كه سرا پا نامت است
    با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي
    سر تا بپاي من
    غرق ملامت است.
    ***
    هر لحظه در برابر من اشك ريختي
    از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي
    بيچاره من، كه به همه ي اشكهاي تو
    هرگز نداشت راه گناهم نهايتي
    ***
    تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي
    من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام
    گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام
    گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام
    ***
    مادر! مرا ببخش.
    صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
    اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
    بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ
    كار تو از براي پسر جز دعا نبود.
    ***
    بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي
    من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش
    تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند
    چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.
    ***
    اي بس شبان تيره كه در انتظار من ـــ
    فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي
    بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب ـــ
    تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ
    بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
    تا كاروان رنج مرا همرهي كني ـــ
    با چشم خواب سوز ـــ
    چون شمع دير پاي ـــ
    هر شب، گريستيئ ـــ
    تا صبح ، سو ختي.
    ***
    شبهاي بس دراز نخفتي كه با پسر ـــ
    خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.
    رفتي به آستانه مرگ از براي من
    اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.
    ***
    اين قامت خميده ي در هم شكسته ات ـــ
    گوياي داستان ملال گذشته هاست
    رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ
    ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.
    ***
    در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
    اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
    در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
    اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.
    ***
    مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي ـــ
    بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام
    دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست
    من در پناه روي چو ماه تو آمده ام
    مادر ! مرا ببخش
    فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
    مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است
    با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي ـــ
    سر تا به پاي من ـــ
    غرق ملامت است.


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #213
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    صبحدم، صاحبدلی در گلشنی

    شد روان بهر نظاره کردنی


    دید گلهای سپید و سرخ و زرد

    یاسمین و خیری و ریحان و ورد


    بر لب جوها، دمیده لاله‌ها

    بر گل و سوسن، چکیده ژاله‌ها


    هر تنی، روشنتر از جانی شده

    هر گل سرخی، گلستانی شده


    برگ گل، شاداب و شبنم تابناک

    هر دو از آلایش پندار، پاک


    گوئی آن صاحبنظر، رائی نداشت

    فکرت و شوق تماشائی نداشت


    نه سوی زیبا رخی میکرد روی

    نه گلی، نه غنچه‌ای میکرد بوی


    هر طرف گل بود، آنجا وقت گشت

    جمله را میدید، اما میگذشت


    در صف گلها، بدید او ناگهان

    که گل پژمرده‌ای گشته نهان


    دور افتاده ز بزم یارها

    خوی کرده با جفای خارها


    یکنفس بشکفته، یک دم زیسته

    صبحدم، شبنم بر او بگریسته


    رونقش بشکسته چرخ کوژ پشت

    زشت گشته، بر نکویان کرده پشت


    الغرض، صاحبدل روشن روان

    آن گل پژمرده چید و شد روان


    جمله خندیدند گلهای دگر

    که نبودی عارف و صاحب‌نظر


    زین همه زیبائی و جلوه‌گری

    یک گل پژمرده با خود میبری


    این معما را ندانستیم چیست

    وینکه بر ما برتری دادیش کیست


    گفت، گل در بوستان بسیار بود

    لیک، ما را نکته‌ای در کار بود


    ما از آن معنیش چیدیم، ای فتی

    که نچیند کس، گل پژمرده را


    کردم این افتاده زان ره جستجوی

    که بگردانند از افتاده، روی


    زان ببردیم این گل بی آب و رنگ

    که زمانه عرصه بر وی تنگ


    وقت این گل میرود حالی ز دست

    دیگران را تا شبانگه وقت هست


    من ببوئیدنش، زان کردم هوس

    کاین چنین گل را نبوید هیچ کس


    دی شکفت از گلبن و امروز شد

    ای عجب، امروزها دیروز شد


    عمر، چون اوراق بی شیرازه بود

    این گل پژمرده، دیشب تازه بود


    چون خریداران، گرفتیمش بدست

    زانکه چرخ پیر، بازارش شکست


    چونکه گلهای دگر زیباترند

    هم نظربازان بر آن بگذرند


    خلق را باشد هوای رنگ و بو

    کس نپرسد، کان گل پژمرده کو

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #214
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت

    مپوش روی، بروی تو شادمان شده‌ایم


    مسوز زاتش هجران، هزار دستان را

    بکوی عشق تو عمری است داستان شده‌ایم


    جواب داد، کازین گوشه‌گیری و پرهیز

    عجب مدار، که از چشم تو بد نهان شده‌ایم


    ز دستبرد حوادث، وجود ایمن نیست

    نشسته‌ایم و بر این گنج، پاسبان شده‌ایم


    تو گریه می‌کنی و خنده میکند گلزار

    ازین گریستن و خنده، بد گمان شده‌ایم


    مجال بستن عهدی بما نداد سپهر

    سحر، شکفته و هنگام شب خزان شده‌ایم


    مباش فتنهٔ زیبائی و لطافت ما

    چرا که نامزد باد مهرگان شده‌ایم


    نسیم صبحگهی، تا نقاب ما بدرید

    برای شکوه ز گیتی، همه دهان شده‌ایم


    بکاست آنکه سبکسار شد، ز قیمت خویش

    ازین معامله ترسیده و گران شده‌ایم


    دو روزه بود، هوسرانی نظربازان

    همین بس است، که منظور باغبان شده‌ایم

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #215
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بطرف گلشنی، در نوبهاری

    گلی خودرو، دمید از جو کناری


    درخشنده، چو اندر درج گوهر

    فروزنده، چو بر افلاک اختر


    بدو گل گفت، کای شوخ سبکسار

    بجوی و جر، گل خودروست بسیار


    تو در هر جا که بنشینی، گیاهی

    بهر راهی که روئی، خار راهی


    در اینجا، نکته‌دانان بی شمارند

    شما را در شمار ما نیارند


    بسوی چون توئی، خوبان نبینند

    وگر روزی ببینندت، نچینند


    شود گر باغبان، آگاه ازین کار

    کند کار ترا ایام، دشوار


    شرار کیفرت، دامن بگیرد

    وبال هستیت، گردن بگیرد


    ز گلشن بر کنندت، خواه ناخواه

    کنندت پایمال، اندر گذرگاه


    بدین بی رنگی و پستی و زشتی

    چرا اندر ردیف ما نشستی


    بگفتا نام هر کس در شماری است

    مرا نیز اندرین ملک، اعتباری است


    کس کاین نقش بر گل مینگارد

    حساب خار و خس را نیز دارد


    ترا گر باغبانی بود چالاک

    مرا هم باغبانی کرد افلاک


    ترا گر کرد استاد آبیاری

    مرا هم آب داد ابر بهاری


    شما را گر چه رونق بیشتر بود

    سوی ما نیز، گردون را نظر بود


    چه ترسانی ز آسیب شرارم

    چه کردم تا بسوزد روزگارم


    چه بودستیم جز خواب و خیالی

    که گیرد گردن ما را وبالی


    مرا در باغ، محکم ریشه‌ای نیست

    ز داس و تیشه‌ام، اندیشه‌ای نیست


    بگامی میتوان بنیاد ما کند

    بهی میتوان از هم پراکند


    جمال هر گلی، در جلوه و پوست

    چه فرق، ار نو گلی پاکیزه، خودروست


    چه دانستی که ما را رنگ و بو نیست

    که میگوید گل خودرو، نکونیست


    دمیدم تا بدانیدم که هستم

    فتادم تا نگوئی خودپرستم


    مپنداری که کار دهر، بازیست

    مرا این اوفتادن، سرفرازیست


    بهر مهدم که خواباندند خفتم

    ز هر مرزی که گفتندم، شکفتم


    نشستم، تا رخم شبنم بشوید

    نسیم صبحگاهانم ببوید


    درین بی رنگ و بوئی، رنگ و بوهاست

    درین دفتر، ز خلقت گفتگوهاست


    سزد گر سرو و گل، بر ما بخندند

    که ما افتاده‌ایم، ایشان بلندند


    بیاد من، کسی تخمی نیفشاند

    کشاورز سپهرم با تو بنشاند


    مرا با گل، خیال همسری نیست

    هوای نخوت و نام‌آوری نیست


    اگر چه گلشن ما، دشت و صحراست

    ز هر جا رسته‌ایم، آنجا مصفاست


    ز من، زین بیش کس خوبی نخواهد

    گل خودرو، ز قدر گل نکاهد


    گرفتم جلوه و رنگی و تابی

    ز بارانی و باد و آفتابی


    گلی زیبا شدم در باغ ایام

    چه میدانم، چه خواهم شد سرانجام

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. #216
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    گل سرخ، روزی ز گرما فسرد

    فروزنده خورشید، رنگش ببرد


    در آن دم که پژمرد و بیمار گشت

    یکی ابر خرد، از سرش میگذشت


    چو گل دید آن ابر را رهسپار

    برآورد فریاد و شد بی‌قرار


    که، ای روح بخشنده، لختی درنگ

    مرا برد بی آبی از چهر، رنگ


    مرا بود دشمن، فروزنده مهر

    وگر نه چرا کاست رنگم ز چهر


    همه زیورم را بیکبار برد

    بجورم ز دامان گلزار برد


    همان جامه‌ای را که دیروز دوخت

    در آتش درافکند امروز و سوخت


    چرا رشتهٔ هستیم را گسست

    چرا ساقه‌ام را ز گلبن شکست


    گسست و ندانست این رشته چیست

    بکشت و نپرسید این کشته کیست


    جهان بود خوشبوی از بوی من

    گلستان، همه روشن از روی من


    مرا دوش، مهتاب بوئید و رفت

    فرشته، سحرگاه بوسید و رفت


    صبا همچو طفلم در آغوش کرد

    ز ژاله، مرا گوهر گوش کرد


    همان بلبل، آن دوستدار عزیز

    که بودش بدامان من، خفت و خیز


    چو محبوب خود را سیه روز دید

    ز گلشن، بیکبارگی پا کشید


    مرا بود دیهیم سرخی بسر

    ز پیرایهٔ صبح، پاکیزه‌تر


    بدینگونه چون تیره شد بخت من

    ربودند آرایش تخت من


    نمیسوختم گر، ز گرما و رنج

    نمیدادم، ای دوست، از دست گنج


    مرا روح بخش چمن بود نام

    ندیده خوشی، فرصتم شد تمام


    گرم پرتو و رنگ، بر جای بود

    مرا چهره‌ای بس دلارای بود


    چو تاجم عروسان بسر میزدند

    چو پیرایه‌ام، بر کمر میزدند


    بیکباره از دوستداران من

    زمانه تهی کرد این انجمن


    ازان راهم، امروز کس دوست نیست

    که کاهیده شد مغز و جز پوست نیست


    چو برتافت روی از تو، چرخ دنی

    همه دوستیها شود دشمنی


    توانا توئی، قطره‌ای جود کن

    مرا نیز شاداب و خشنود کن


    که تا بار دیگر، جوانی کنم

    ز غم وارهم، شادمانی کنم


    بدو گفت ابر، ای خداوند ناز

    بکن کوته، این داستان دراز


    همین لحظه باز آیم از مرغزار

    نثارت کنم لؤلؤ شاهوار


    گر این یک نفس را شکیبا شوی

    دگر باره شاداب و زیبا شوی


    دهم گوشوارت ز در خوشاب

    روان سازم از هر طرف، جوی آب

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. #217
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بگیرد خوشی، جای پژمردگی

    نه اندیشه ماند، نه افسردگی


    کنم خاطرت را ز تشویش، پاک

    فرو شویم از چهر زیبات خاک


    ز من هر نمی، چشمهٔ زندگی است

    سیاهیم بهر فروزندگی است


    نشاط جوانی ز سر بخشمت

    صفا و فروغ دگر بخشمت


    شود بلبل آگاه زین داستان

    دگر ره، نهد سر بر این آستان


    در اقلیم خود، باز شاهی کنی

    بجلوه‌گری، هر چه خواهی کنی


    بدین گونه چون داد پند و نوید

    شد از صفحهٔ بوستان ناپدید


    همی تافت بر گل خور تابناک

    نشانیدش آخر بدامان خاک


    سیه گشت آن چهره از آفتاب

    نه شبنم رسید و نه یک قطره آب


    چنانش سر و ساق، در هم فشرد

    که یکباره بشکست و افتاد و مرد


    ز رخساره‌اش رونق و رنگ رفت

    بگیتی بخندید و دلتنگ رفت


    ره و رسم گردون، دل آزردنست

    شکفته شدن، بهر پژمردنست


    چو باز آمد آن ابر گوهرفشان

    ازان گمشده، جست نام و نشان


    شکسته گلی دید بی رنگ و بوی

    همه انتظار و همه آرزوی


    همی شست رویش، بروشن سرشک

    چه دارو دهد مردگان را پزشک


    بسی ریخت در کام آن تشنه آب

    بسی قصه گفت و نیامد جواب


    نخندید زان گریهٔ زار زار

    نیاویخت از گوش، آن گوشوار


    ننوشید یک قطره زان آب پاک

    نگشت آن تن سوخته، تابناک


    ز امیدها، جز خیالی نماند

    ز اندیشه‌ها جز ملالی نماند


    چو اندر سبوی تو، باقی است آب

    بشکرانه، از تشنگان رخ متاب


    بزردگان، مومیائی فرست

    گه تیرگی، روشنائی فرست


    چو رنجور بینی، دوائیش ده

    چو بی توشه یابی، نوائیش ده


    همیشه تو را توش این راه نیست

    برو، تا که تاریک و بیگاه نیست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. #218
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    در باغ، وقت صبح چنین گفت گل به خار

    کز خویش، هیچ نایدت ای زشت روی عار


    گلزار، خانهٔ گل و ریحان و سوسن است

    آن به که خار، جای گزیند به شوره‌زار


    پژمرده خاطر است و سرافکنده و نژند

    در باغ، هر که را نبود رنگ و بو و بار


    با من ترا چه دعوی مهر است و همسری

    ناچیزی توام، همه جا کرد شرمسار


    در صحبت تو، پاک مرا تار و پود سوخت

    شاد آن گلی، که خار و خسش نیست در جوار


    گه دست میخراشی و گه جامه میدری

    با چون توئی، چگونه توان بود سازگار


    پاکی و تاب چهرهٔ من، در تو نیست هیچ

    با آنکه باغبان منت بوده آبیار


    شبنم، هماره بر ورقم بوسه می‌زند

    ابرم بسر، همیشه گهر میکند نثار


    در زیر پا نهند ترا رهروان ولیک

    ما را بسر زنند، عروسان گلعذار


    دل گر نمیگدازی و نیش ار نمیزنی

    بی‌موجبی، چرا ز تو هر کس کند فرار


    خندید خار و گفت، تو سختی ندیده‌ای

    آری، هر آنکه روز سیه دید، شد نزار


    ما را فکنده‌اند، نه خویش اوفتاده‌ایم

    گر عاقلی، مخند بافتاده، زینهار


    گردون، بسوی گوشه‌نشینان نظر نکرد

    بیهوده بود زحمت امید و انتظار


    یکروز آرزو و هوس بیشمار بود

    دردا، مرا زمانه نیاورد در شمار


    با آنکه هیچ کار نمی‌آیدم ز دست

    بس روزها، که با منت افتاده است کار


    از خود نبودت آگهی، از ضعف کودکی

    آنساعتی که چهره گشودی، عروس وار


    تا درزی بهار، باری تو جامه دوخت

    بس جامه را گسیختم، ای دوست، پود و تار


    هنگام خفتن تو، نخفتم برای آنک

    گلچین بسی نهفته درین سبزه مرغزار


    از پاسبان خویشتنت، عار بهر چیست

    نشنیده‌ای حکایت گنج و حدیث مار


    آنکو ترا فروغ و صاف و جمال داد

    در حیرتم که از چه مرا کرد خاکسار


    بی رونقیم و بیخود و ناچیز، زان سبب

    از ما دریغ داشت خوشی، دور روزگار


    ما را غمی ز فتنهٔ باد سموم نیست

    در پیش خار و خس چه زمستان، چه نوبهار


    با جور و طعن خارکن و تیشه ساختن

    بهتر ز رنج طعنه شنیدن، هزار بار


    این سست مهر دایه، درین گاهوار تنگ

    از بهر راحت تو، مرا داده بس فشار


    آئین کینه‌توزی گیتی، کهن نشد

    پرورد گر یکی، دگری را بکشت‌زار


    ما را بسر فکند و ترا برفراشت سر

    ما را فشرد گوش و ترا داد گوشوار

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. #219
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    آن پرتوی که چهره تو را جلوه‌گر نمود

    تا نزد ما رسید، بناگاه شد شرار


    مشاطهٔ سپهر نیاراست روی من

    با من مگوی، کازچه مرا نیست خواستار


    خواری سزای خار و خوشی در خور گل است

    از تاب خویش و خیرگی من، عجب مدار


    شادابی تو، دولت یک هفته بیش نیست

    بر عهد چرخ و وعدهٔ گیتی، چه اعتبار


    آنان کازین کبود قدح، باده میدهند

    خودخواه را بسی نگذارند هوشیار


    گر خار یا گلیم، سرانجام نیستی است

    در باغ دهر، هیچ گلی نیست پایدار


    گلبن، بسی فتاده ز سیل قضا بخاک

    گلبرگ، بس شدست ز باد خزان غبار


    بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد

    ترسم، تو نیز دیر نمانی بشاخسار


    خلق زمانه، با تو بروز خوشی خوشند

    تا رنگ باختی، فکنندت برهگذار


    روزی که هیچ نام و نشانی نداشتی

    جز من، ترا که بود هواخواه و دوستدار


    پروین، ستم نمیکند ار باغبان دهر

    گل را چراست عزت و خار از چه روست خوار

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. #220
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    صبحدم، تازه گلی خودبین گفت

    کاز چه خاک سیهم در پهلوست


    خاک خندید که منظوری هست

    خیره با هم ننشستیم، ای دوست


    مقصد این ره ناپیدا را

    ز کسی پرس که پیدایش ازوست


    همه از دولت خاک سیه است

    که چمن خرم و گلشن خوشبوست


    همه طفلان دبستان منند

    هر گل و سبزه که اندر لب جوست


    پوستین بودمت ایام شتا

    چو شدی مغز، رها کردی پوست


    جز تواضع نبود رسم و رهم

    گر چه گلزار ز من چون مینوست


    نکنم پیروی عجب و هوی

    زانکه افتادگیم خصلت و خوست


    تو، بدلجوئی خود مغروری

    نشنیدی که فلک، عربده‌جوست


    من اگر تیره و گر ناچیزم

    هر چه را خواجه پسندد، نیکوست


    گل بی خاک نخواهد روئید

    خاک، هر سوی بود، گل زانسوست


    خلقت از بهر تنی تنها نیست

    چشم گر چشم شد، ابرو ابروست


    همگی خاک شویم آخر کار

    همچو آن خاک که در برزن و کوست


    برگ گل یا بر گلرخساری است

    خاک و خشتی که ببرج و باروست


    تکیه بر دوستی دهر، مکن

    که گهی دوست، دگر گاه عدوست


    مشو ایمن که گل صد برگم

    که تو صد برگی و گیتی صد روست


    گرچه گرد است بدیدن گردو

    نه هر آن گرد که دیدی، گردوست


    گوی چوگان فلک شد سرما

    زانکه چوگان فلک، اینش گوست


    همه، ناگاه گلوگیر شوند

    همه را، لقمهٔ گیتی به گلوست


    کشتی بحر قضا، تسلیم است

    اندرین بحر، نه کشتی، نه کروست


    کوش تا جامهٔ فرصت ندری

    درزی دهر، نه آگه ز رفوست


    تا تو آبی به تکلف بخوری

    نه سبوئی و نه آبی به سبوست


    غافل از خویش مشو، یک سر موی

    عمر، آویخته از یک سر موست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 22 از 35 نخستنخست ... 1218192021222324252632 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/