صفحه 21 از 35 نخستنخست ... 1117181920212223242531 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 201 تا 210 , از مجموع 341

موضوع: دیوان اشعار پروین اعتصامی

  1. #201
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    پیرمردی، مفلس و برگشته بخت

    روزگاری داشت ناهموار و سخت


    هم پسر، هم دخترش بیمار بود

    هم بلای فقر و هم تیمار بود


    این، دوا میخواستی، آن یک پزشک

    این، غذایش آه بودی، آن سرشک


    این، عسل میخواست، آن یک شوربا

    این، لحافش پاره بود، آن یک قبا


    روزها میرفت بر بازار و کوی

    نان طلب میکرد و میبرد آبروی


    دست بر هر خودپرستی میگشود

    تا پشیزی بر پشیزی میفزود


    هر امیری را، روان میشد ز پی

    تا مگر پیراهنی، بخشد به وی


    شب، بسوی خانه میمد زبون

    قالب از نیرو تهی، دل پر ز خون


    روز، سائل بود و شب بیمار دار

    روز از مردم، شب از خود شرمسار


    صبحگاهی رفت و از اهل کرم

    کس ندادش نه پشیز و نه درم


    از دری میرفت حیران بر دری

    رهنورد، اما نه پائی، نه سری


    ناشمرده، برزن و کوئی نماند

    دیگرش پای تکاپوئی نماند


    درهمی در دست و در دامن نداشت

    ساز و برگ خانه برگشتن نداشت


    رفت سوی آسیا هنگام شام

    گندمش بخشید دهقان یک دو جام


    زد گره در دامن آن گندم، فقیر

    شد روان و گفت کای حی قدیر


    گر تو پیش آری بفضل خویش دست

    برگشائی هر گره کایام بست


    چون کنم، یارب، در این فصل شتا

    من علیل و کودکانم ناشتا


    میخرید این گندم ار یک جای کس

    هم عسل زان میخریدم، هم عدس


    آن عدس، در شوربا میریختم

    وان عسل، با آب می‌آمیختم


    درد اگر باشد یکی، دارو یکی است

    جان فدای آنکه درد او یکی است


    بس گره بگشوده‌ای، از هر قبیل

    این گره را نیز بگشا، ای جلیل


    این دعا میکرد و می‌پیمود راه

    ناگه افتادش به پیش پا، نگاه


    دید گفتارش فساد انگیخته

    وان گره بگشوده، گندم ریخته


    بانگ بر زد، کای خدای دادگر

    چون تو دانائی، نمیداند مگر


    سالها نرد خدائی باختی

    این گره را زان گره نشناختی


    این چه کار است، ای خدای شهر و ده

    فرقها بود این گره را زان گره


    چون نمی‌بیند، چو تو بیننده‌ای

    کاین گره را برگشاید، بنده‌ای


    تا که بر دست تو دادم کار را

    ناشتا بگذاشتی بیمار را


    هر چه در غربال دیدی، بیختی

    هم عسل، هم شوربا را ریختی


    من ترا کی گفتم، ای یار عزیز

    کاین گره بگشای و گندم را بریز


    ابلهی کردم که گفتم، ای خدای

    گر توانی این گره را برگشای


    آن گره را چون نیارستی گشود

    این گره بگشودنت، دیگر چه بود


    من خداوندی ندیدم زین نمط

    یک گره بگشودی و آنهم غلط


    الغرض، برگشت مسکین دردناک

    تا مگر برچیند آن گندم ز خاک


    چون برای جستجو خم کرد سر

    دید افتاده یکی همیان زر


    سجده کرد و گفت کای رب ودود

    من چه دانستم ترا حکمت چه بود


    هر بلائی کز تو آید، رحمتی است

    هر که را فقری دهی، آن دولتی است


    تو بسی زاندیشه برتر بوده‌ای

    هر چه فرمان است، خود فرموده‌ای


    زان بتاریکی گذاری بنده را

    تا ببیند آن رخ تابنده را


    تیشه، زان بر هر رگ و بندم زنند

    تا که با لطف تو، پیوندم زنند


    گر کسی را از تو دردی شد نصیب

    هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب


    هر که مسکین و پریشان تو بود

    خود نمیدانست و مهمان تو بود


    رزق زان معنی ندادندم خسان

    تا ترا دانم پناه بیکسان


    ناتوانی زان دهی بر تندرست

    تا بداند کآنچه دارد زان تست


    زان به درها بردی این درویش را

    تا که بشناسد خدای خویش را


    اندرین پستی، قضایم زان فکند

    تا تو را جویم، تو را خوانم بلند


    من به مردم داشتم روی نیاز

    گرچه روز و شب در حق بود باز


    من بسی دیدم خداوندان مال

    تو کریمی، ای خدای ذوالجلال


    بر در دونان، چو افتادم ز پای

    هم تو دستم را گرفتی، ای خدای


    گندمم را ریختی، تا زر دهی

    رشته‌ام بردی، تا که گوهر دهی


    در تو، پروین، نیست فکر و عقل و هوش

    ورنه دیگ حق نمی‌افتد ز جوش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #202
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    باغبانی، قطره‌ای بر برگ گل

    دید و گفت این چهره جای اشک نیست


    گفت، من خندیده‌ام تا زاده‌ام

    دوش، بر خندیدنم بلبل گریست


    من، همی خندم برسم روزگار

    کاین چه ناهمواری و ناراستیست


    خندهٔ ما را، حکایت روشن است

    گریهٔ بلبل، ندانستم ز چیست


    لحظه‌ای خوش بوده‌ایم و رفته‌ایم

    آنکه عمر جاودانی داشت، کیست


    من اگر یک روزه، تو صد ساله‌ای

    رفتنی هستیم، گر یک یا دویست


    درس عبرت خواند از اوراق من

    هر که سوی من، بفکرت بنگریست


    خرمم، با آنکه خارم همسر است

    آشنا شد با حوادث، هر که زیست


    نیست گل را، فرصت بیم و امید

    زانکه هست امروز و دیگر روز نیست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #203
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    به گربه گفت ز راه عتاب، شیر ژیان

    ندیده‌ام چو تو هیچ آفریده، سرگردان


    خیال پستی و دزدی، تو را برد همه روز

    بسوی مطبخ شه، یا به کلبهٔ دهقان


    گهی ز کاسهٔ بیچارگان، بری گیپا

    گهی ز سفرهٔ درماندگان، ربائی نان


    ز ترکتازی تو، مانده بیوه‌زن ناهار

    ز حیله‌سازی تو، گشته مطبخی نالان


    چرا زنی ره خلق، ای سیه دل، از پی هیچ

    چه پر کنی شکم، ای خودپرست، چون انبان


    برای خوردن کشک، از چه کوزه میشکنی

    قضا به پیرزن آنرا فروختست گران


    بزخم قلب فقیران، چه کس نهد مرهم

    وگر برند خسارت، چه کس دهد تاوان


    مکن سیاه، سر و گوش و دم ز تابه و دیگ

    سیاهی سر و گوش، از سیهدلیست نشان


    نه ماست مانده ز آزت بخانهٔ زارع

    نه شیر مانده ز جورت، بکاسهٔ چوپان


    گهت ز گوش چکانند خون و گاه از دم

    شبی ز سگ رسدت فتنه، روزی از دربان


    تو از چه، ملعبهٔ دست کودکان شده‌ای

    بچشم من نشود هیچکس ز بیم، عنان


    بیا به بیشه و آزاد زندگانی کن

    برای خوردن و خوش زیستن، مکش وجدان


    شکارگاه، بسی هست و صید خفته بسی

    بشرط آنکه کنی تیز، پنجه و دندان


    مرا فریب ندادست، هیچ شب گردون

    مرا زبون ننمودست، هیچ روز انسان


    مرا دلیری و کارآگهی، بزرگی داد

    به رای پیر، توانیم داشت بخت جوان


    زمانه‌ای نفکندست هیچگاه بدام

    نشانه‌ام ننمودست هیچ تیر و کمان


    چو راه بینی و رهرو، تو نیز پیشتر آی

    چو هست گوی سعادت، تو هم بزن چوگان


    شنید گربه نصیحت ز شیر و کرد سفر

    نمود در دل غاری تهی و تیره، مکان


    گهی چو شیر بغرید و بر زمین زد دم

    برای تجربه، گاهی بگوش داد تکان


    بخویش گفت، کنون کز نژاد شیرانم

    نه شهر، وادی و صحرا بود مرا شایان


    برون جهم ز کمینگاه وقت حمله، چنین

    فرو برم بتن خصم، چنگ تیز چنان


    نبود آگهیم پیش از این، که من چه کسم

    بوقت کار، توان کرد این خطا جبران


    چو شد ز رنگ شب، آن دشت هولناک سیاه

    نمود وحشت و اندیشه، گربه را ترسان


    تنش بلرزه فتاد از صدای گرگ و شغال

    دلش چو مرغ تپید، از خزیدن ثعبان


    گهی درخت در افتاد و گاه سنگ شکست

    ز تند باد حوادث، ز فتنهٔ طوفان


    ز بیم، چشم زحل خون ناب ریخت بخاک

    چو شاخ بلرزید زهرهٔ رخشان


    در تنور نهادند و شمع مطبخ مرد

    طلوع کرد مه و ماند در فلک حیران


    شبان چو خفت، برآمد ببام آغل گرگ

    چنین زنند ره خفتگان شب، دزدان


    گذشت قافله‌ای، کرد ناله‌ای جرسی

    بدست راهزنی، گشت رهروی عریان


    شغال پیر، بامید خوردن انگور

    بجست بر سر دیوار کوته بستان


    خزید گربهٔ دهقان به پشت خیک پنیر

    زدند تا که در انبار، موشکان جولان


    ز کنج مطبخ تاریک، خاست غوغائی

    مگر که روبهکی برد، مرغکی بریان


    پلنگ گرسنه آمد ز کوهسار بزیر

    بسوی غار شد اندر هوای طعمه، روان


    شنید گربهٔ مسکین صدای پا و ز بیم

    ز جای جست که بگریزد و شود پنهان


    ز فرط خوف، فراموش کرد گفتهٔ خویش

    که کار باید و نیرو، نه دعوی و عنوان


    نه ره شناخت، نه‌اش پای رفتن ماند

    نه چشم داشت فروغ و نه پنجه داشت توان


    نمود آرزوی شهر و در امید فرار

    دمی بروزنهٔ سقف غار شد نگران


    گذشت گربگی و روزگار شیری شد

    ولیک شیر شدن، گربه را نبود آسان


    بناگهان ز کمینگاه خویش، جست پلنگ

    به ران گربه فرو برد چنگ خون افشان


    بزیر پنجهٔ صیاد، صید نالان گفت

    بدین طریق بمیرند مردم نادان


    بشهر، گربه و در کوهسار شیر شدم

    خیال بیهده بین، باختم درین ره جان


    ز خودپرستی و آزم چنین شد آخر، کار

    بنای سست بریزد، چو سخت شد باران


    گرفتم آنکه بصورت بشیر میمانم

    ندارم آن دل و نیرو، همین بسم نقصان


    بلند شاخه، بدست بلند میوه دهد

    چرا که با نظر پست، برتری نتوان


    حدیث نور تجلی، بنزد شمع مگوی

    نه هر که داشت عصا، بود موسی عمران


    بدان خیال که قصری بنا کنی روزی

    به تیشه، کلبهٔ آباد خود مکن ویران


    چراغ فکر، دهد چشم عقل را پرتو

    طبیب عقل ، کند درد آز را درمان


    ببین ز دست چکار آیدت، همان میکن

    مباش همچو دهل، خودنما و هیچ میان


    بهل که کان هوی را نیافت کس گوهر

    مرو، که راه هوس را نیافت کس پایان


    چگونه رام کنی توسن حوادث را

    تو، خویش را نتوانی نگاهداشت عنان


    منه، گرت بصری هست، پای در آتش

    مزن، گرت خردی هست، مشت بر سندان

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #204
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بلبلی گفت سحر با گل سرخ

    کاینهمه خار بگرد تو چراست


    گل خشبوی و نکوئی چو ترا

    همنشین بودن با خار خطاست


    هر که پیوند تو جوید، خوار است

    هر که نزدیک تو آید، رسواست


    حاجب قصر تو، هر روز خسی است

    بسر کوی تو، هر شب غوغاست


    ما تو را سیر ندیدیم دمی

    خار دیدیم همی از چپ و راست


    عاشقان، در همه جا ننشینند

    خلوت انس و وثاق تو کجاست


    خار، گاهم سر و گه پای بخسب

    همنشین تو، عجب بی سر و پاست


    گل سرخی و نپرسی که چرا

    خار در مهد تو، در نشو و نماست


    گفت، زیبائی گل را مستای

    زانکه یکره خوش و یکدم زیباست


    آن خوشی کز تو گریزد، چه خوشی است

    آن صفائی که نماند، چه صفا است


    ناگریز است گل از صحبت خار

    چمن و باغ، بفرمان قضا است


    ما شکفتیم که پژمرده شویم

    گل سرخی که دو شب ماند، گیاست


    عاقبت، خوارتر از خار شود

    این گل تازه که محبوب شماست


    رو، گلی جوی که همواره خوش است

    باغ تحقیق ازین باغ، جداست


    این چنین خواستهٔ بیغش را

    ز دکان دگری باید خواست


    ما چو رفتیم، گل دیگر هست

    ذات حق، بی خلل و بی همتاست


    همه را کشتی نسیان، کشتی است

    همه را، راه بدریای فناست


    چه توان داشت جز این، چشم ز دهر

    چه توان کرد، فلک بی‌پرواست


    ز ترازوی قضا، شکوه مکن

    که ز وزن همه کس، خواهد کاست


    ره آن پوی که پیدایش ازوست

    لیک با اینهمه، خود ناپیداست


    نتوان گفت که خار از چه دمید

    خار را نیز درین باغ، بهاست


    چرخ، با هر که نشاندت بنشین

    هر چه را خواجه روا دید، رواست


    بنده، شایستهٔ تنهائی نیست

    حق تعالی و تقدس، تنهاست


    گهر معدن مقصود، یکی است

    وانچه برجاست، شبه یا میناست


    خلوتی خواه، کاز اغیار تهی است

    دولتی جوی، که بیچون و چراست


    هر گلی، علت و عیبی دارد

    گل بی علت و بی عیب، خداست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #205
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    دانی که را سزد صفت پاکی:
    دانی که را سزد صفت پاکی: .. آنکو وجود پاک نیالاید
    در تنگنای پست تن مسکین .. جان بلند خویش نفرساید
    دزدند خود پرستی و خودکامی .. با این دو فرقه راه نپیماید
    تا خلق ازو رسند بسایش .. هرگز بعمر خویش نیاساید
    آنروز کسمانش برافرازد .. از توسن غرور بزیر آید
    تا دیگران گرسنه و مسکینند .. بر مال و جاه خویش نیفزاید
    در محضری که مفتی و حاکم شد .. زر بیند و خلاف نفرماید
    تا بر برهنه جامه نپوشاند .. از بهر خویش بام نیفراید
    تا کودکی یتیم همی بیند .. اندام طفل خویش نیاراید
    مردم بدین صفات اگر یابی .. گر نام او فرشته نهی، شاید

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  7. #206
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار
    نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
    یافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف
    داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار
    گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب
    کاش میکردیم عمر رفته را روزی شمار
    شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم
    خانه روشن گشت، اما خانه‌ی دل ماند تار
    صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس
    از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار
    دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق
    کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار
    تا بپرد، سوزدش ایام و خاکستر کند
    هر که را پروانه آسانیست پروای شرار
    دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام
    سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگسار
    نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت
    خوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار
    کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن
    گه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار
    تا کنی محکم حصار جسم، فرسود است جان
    تا بتابی نخ برای پود، پوسیداست تار
    سالها شاگردی عجب و هوی کردی بشوق
    هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار
    ره نمودند و نرفتی هیچگه جز راه کج
    پند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزار
    جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند
    زینهار از دشمنان دوست صورت، زینهار
    از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا
    زندگانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار
    باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود
    میوه‌ها بردند دزدان زین درخت میوه‌دار
    ما درین گلزار کشتیم این مبارک سرو را
    تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار
    رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست
    کوش، پروین، تا به تاریکی نباشی رهسپار

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  9. #207
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    مادر موسی، چو موسی را به نیل در فکند، از گفته‌ی رب جلیل
    خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه گفت کای فرزند خرد بی‌گناه
    گر فراموشت کند لطف خدای چون رهی زین کشتی بی ناخدای
    گر نیارد ایزد پاکت بیاد آب خاکت را دهد ناگه بباد
    وحی آمد کاین چه فکر باطل است رهرو ما اینک اندر منزل است
    پرده‌ی شک را برانداز از میان تا ببینی سود کردی یا زیان
    ما گرفتیم آنچه را انداختی دست حق را دیدی و نشناختی
    در تو، تنها عشق و مهر مادری است شیوه‌ی ما، عدل و بنده پروری است
    نیست بازی کار حق، خود را مباز آنچه بردیم از تو، باز آریم باز
    سطح آب از گاهوارش خوشتر است دایه‌اش سیلاب و موجش مادر است
    رودها از خود نه طغیان میکنند آنچه میگوئیم ما، آن میکنند
    ما، بدریا حکم طوفان میدهیم ما، بسیل و موج فرمان می‌دهیم
    نسبت نسیان بذات حق مده بار کفر است این، بدوش خود منه
    به که برگردی، بما بسپاریش کی تو از ما دوست‌تر میداریش
    نقش هستی، نقشی از ایوان ماست خاک و باد و آب، سرگردان ماست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  11. #208
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    قطره‌ای کز جویباری میرود از پی انجام کاری میرود
    ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم
    میهمان ماست، هر کس بینواست آشنا با ماست، چون بی آشناست
    ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند
    سوزن ما دوخت، هر جا هر چه دوخت زاتش ما سوخت، هر شمعی که سوخت
    کشتی زاسیب موجی هولناک رفت وقتی سوی غرقاب هلاک
    تند بادی، کرد سیرش را تباه روزگار اهل کشتی شد سیاه
    طاقتی در لنگر و سکان نماند قوتی در دست کشتیبان نماند
    ناخدایان را کیاست اندکی است ناخدای کشتی امکان یکی است
    بندها را تار و پود، از هم گسیخت موج، از هر جا که راهی یافت ریخت
    هر چه بود از مال و مردم، آب برد زان گروه رفته، طفلی ماند خرد
    طفل مسکین، چون کبوتر پر گرفت بحر را چون دامن مادر گرفت
    موجش اول، وهله، چون طومار کرد تند باد اندیشه‌ی پیکار کرد
    بحر را گفتم دگر طوفان مکن این بنای شوق را، ویران مکن
    در میان مستمندان، فرق نیست این غریق خرد، بهر غرق نیست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  12. کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  13. #209
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    صخره را گفتم، مکن با او ستیز قطره را گفتم، بدان جانب مریز
    امر دادم باد را، کان شیرخوار گیرد از دریا، گذارد در کنار
    سنگ را گفتم بزیرش نرم شو برف را گفتم، که آب گرم شو
    صبح را گفتم، برویش خنده کن نور را گفتم، دلش را زنده کن
    لاله را گفتم، که نزدیکش بروی ژاله را گفتم، که رخسارش بشوی
    خار را گفتم، که خلخالش مکن مار را گفتم، که طفلک را مزن
    رنج را گفتم، که صبرش اندک است اشک را گفتم، مکاهش کودک است
    گرگ را گفتم، تن خردش مدر دزد را گفتم، گلوبندش مبر
    بخت را گفتم، جهانداریش ده هوش را گفتم، که هشیاریش ده
    تیرگیها را نمودم روشنی ترسها را جمله کردم ایمنی
    ایمنی دیدند و ناایمن شدند دوستی کردم، مرا دشمن شدند
    کارها کردند، اما پست و زشت ساختند آئینه‌ها، اما ز خشت
    تا که خود بشناختند از راه، چاه چاهها کندند مردم را براه
    روشنیها خواستند، اما ز دود قصرها افراشتند، اما به رود
    قصه‌ها گفتند بی‌اصل و اساس دزدها بگماشتند از بهر پاس

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  14. کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  15. #210
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    جامها لبریز کردند از فساد رشته‌ها رشتند در دوک عناد
    درسها خواندند، اما درس عار اسبها راندند، اما بی‌فسار
    دیوها کردند دربان و وکیل در چه محضر، محضر حی جلیل
    سجده‌ها کردند بر هر سنگ و خاک در چه معبد، معبد یزدان پاک
    رهنمون گشتند در تیه ضلال توشه‌ها بردند از وزر و وبال
    از تنور خودپسندی، شد بلند شعله‌ی کردارهای ناپسند
    وارهاندیم آن غریق بی‌نوا تا رهید از مرگ، شد صید هوی
    آخر، آن نور تجلی دود شد آن یتیم بی‌گنه، نمرود شد
    رزمجوئی کرد با چون من کسی خواست یاری، از عقاب و کرکسی
    کردمش با مهربانیها بزرگ شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ
    برق عجب، آتش بسی افروخته وز شراری، خانمان‌ها سوخته
    خواست تا لاف خداوندی زند برج و باروی خدا را بشکند
    رای بد زد، گشت پست و تیره رای سرکشی کرد و فکندیمش ز پای
    پشه‌ای را حکم فرمود، که خیز خاکش اندر دیده‌ی خودبین بریز
    تا نماند باد عجبش در دماغ تیرگی را نام نگذارد چراغ
    ما که دشمن را چنین میپروریم دوستان را از نظر، چون میبریم
    آنکه با نمرود، این احسان کند ظلم، کی با موسی عمران کند
    این سخن، پروین، نه از روی هوی ست هر کجا نوری است، ز انوار خداست

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  16. کاربر مقابل از sorna عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


صفحه 21 از 35 نخستنخست ... 1117181920212223242531 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/