صفحه 23 از 27 نخستنخست ... 13192021222324252627 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 221 تا 230 , از مجموع 267

موضوع: کتاب سوم گرگ ومیش : کسوف

  1. #221
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « تو به هیچی مجبور نیستی »
    همینکه دهانم را به ارائه دلایل گشودم می توانستم میزان وحشت در « ! ... ویکتوریا ، جین ، هرکی که تو اتاقم بوده »
    نگاهم را حس کنم .
    « دلایل بیشتري براي صبر کردن وجود داره »
    « ! اونا هیچ مفهومی ندارن، ادوارد »
    دستانش را محکمتر روي صورتم فشار داد و با کمی تامل صحبت کرد .
    بلا ، هیچ کدام از ما یه انتخاب نداشتیم . تو دیدي که این مساله چکار کرده ، مخصوصاً با رزالی . ما هممون تقلا »
    می کنیم با خودمون در چیزي که هیچ کنترلی روش نداشتیم کنار بیایم. من نمیذارم واسه تو هم اونجوري باشه . تو
    « حق انتخاب داري
    « من قبلا انتخابمو کردم »
    هی ، هی ، چون خطر داره دور سرت می چرخه تو داري اینکارو می کنی. ما مواظب همه چیز هستیم ، و من از تو »
    « مراقبت می کنم
    وقتی اینو پشت سر بذاریم ، و هیچ اجباري روي سرت نباشه ، بعد تو می تونی اگه هنوز بخواي ، تصمیم » ادامه داد
    « بگیري که به من ملحق شی . اما نه بخاطر اینکه می ترسی. تو مجبور نیستی اینکارو بکنی
    « کارلایل قول داد ، بعد از فارغ التحصیلی » : بر خلاف عادت همیشگی زیر لب من من کنان گفتم
    « و مطلقاً ، نه تا وقتی می ترسی » : او با لحن مطمئنی گفت « . نه تا وقتی آماده نیستی »
    پاسخ ندادم.در خود توان مباحثه نمی دیدم .
    « چیزي براي نگرانی وجود نداره » پیشانی ام را بوسید
    « هیچی بجز یک سرنوشت بد قریب الوقوع » خنده ي ضعیفی کردم

  2. #222
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « به من اعتماد کن »
    « اعتماد دارم »
    هنوز داشت صورتم را نگاه می کرد منتظر بود تا آرامش پیدا کنم.
    « ؟ میتونم یه چیزي ازت بپرسم » : گفتم
    « هرچی دلت می خواد بپرس »
    تامل کردم ، لبم را گزیدم و سوال کاملاً متفاوت با چیزي که نگرانش بودم پرسیدم.
    « ؟ چی قراره واسه فارغ التحصیلی آلیس بگیرم »
    « ... به نظر می رسید انگار تو داشتی واسه هردومون بلیط کنسرت می گرفتی » پوزخندي زد
    کنسرت در تاکوما. هفته ي پیش تو روزنامه یه آگهی دیدم ، و » . آنقدر خیالم راحت شد ، تقریباً لبخند زدم « ! درسته »
    « فکر کردم این چیزیه که تو دوست داشتی چون گفتی سی دي خوبی بود
    « ایده ي خوبیه . ممنون »
    « امیدوارم فروشش هنوز تموم نشده باشه »
    « این فکریه که باید روش حساب کرد ، باید بفهمم »
    آه کشیدم .
    « یه چیز دیگه می خواستی بپرسی » : گفت
    « ! خوب می فهمی » : اخم کردم
    « خیلی واسه خوندن صورتت تمرین کردم . بپرس »
    چشمانم را بستم و به سمتش خم شدم در حالیکه صورتم را در سینه اش پنهان می کردم پرسیدم :

  3. #223
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « تو نمی خواهی من یه خون آشام بشم »
    « این یه سوال نیست » به نرمی گفت و کمی طولانی تر مکث کرد و بعد از دقیقه اي اشاره کرد « نه نمی خوام »
    « ؟ خوب ... من نگران بودم ... چرا این طوریه احساست »
    « ؟ نگران » غافلگیر شد
    « ؟ میشه بهم بگی چرا؟ ، همه ي حقیقت رو بگو ، بدون اینکه ملاحظه ي احساسات منو بکنی »
    « ؟ اگه جواب سوالت رو بدم ، میشه بعدا علت سوالت رو توضیح بدي » براي یک دقیقه تامل کرد
    سرم را به نشانه موافقت تکان دادم ، صورتم هنوز پنهان بود.
    تو می تونی خیلی بهتر اینکارو بکنی ، بلا . می دونم که تو باور داري من روح » او قبل از پاسخ نفس عمیقی کشید
    براي من » سرش را به آرامی تکان داد « ... دارم ، اما من کاملاً اونطوري متقاعد نیستم ، و براي به خطر انداختن تو
    اجازه دادن ، به این اجازه ي اینکه تو اونچه که من هستم بشی فقط واسه اینکه می خوام از دستت ندم .
    خودخواهانه ترین اقدامیه که می تونم تصور کنم. براي خودم این چیزیه که بیشتر از هرچیز می خوام . اما براي تو
    خیلی خیلی بیشتر می خوام. دادن این اجازه جنایته . این خودخواهانه ترین چیزیه که من انجام می دم ، حتی اگه تا ابد
    زندگی کنم. اگه هر راهی براي من وجود داشته باشه که براي تو انسان بشم ، مهم نیست که قیمتش چی باشه ، من
    « . بهاشو پرداخت می کنم
    هنوز خیلی آرام نشسته بودم ، سعی می کردم این را هضم کنم.
    ادوارد فکر می کرد که داشت خودخواهی می کرد.
    احساس کردم لبخندي روي چهره ام نشست.
    بنابراین ، موضوع این نیست که می ترسی از من دیگه خوشت نیاد ، وقتیکه متفاوت بشم ، وقتیکه دیگه نرم و گرم »
    « ؟ نیستم و همین بو رو ندم ؟ تو واقعا می خواي منو حفظ کنی ، مهم نیست که من چطوري بشم

  4. #224
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    سپس قبل از اینکه بتوانم جواب دهم داشت « ؟ تو نگران بودي دوستت نداشته باشم » او نفس تندي کشید
    « ! بلا ، براي یک انسان عاقل بی طرف ، تو خیلی خیلی می تونی کند ذهن باشی » می خندید و
    می دانستم که فکر می کرد این احمقانه است ، اما خیالم راحت شد.
    اگر او واقعاً مرا می خواست من می توانستم بقیه اش را پشت سر بگذرم ... به نحوي. خودخواه ، ناگهان به نظر
    می رسید کلمه ي قشنگی است .
    انعکاس خوش خلقی اش هنوز در « . بلا ، فکر کنم تو تشخیص نمی دي اونطوري چقدر براي من راحت تره » : گفت
    وقتی که من مجبور نباشم همش تمرکز کنم روي اینکه تو رو نکشم. یقیناً دلم واسه یه چیزایی تنگ » صدایش بود
    « ... میشه. اول واسه این
    او همینطور که گونه ام را نوازش می کرد در چشمان من خیره شد و من احساس کردم که خون به رنگ پوستم هجوم
    آورد . او با ملایمت خندید.
    این پرمعناترین صدا توي دنیاي » او خیلی جدي اما هنوز با لبخندي کوچک ادامه داد « . و دوم واسه صداي قلبت »
    منه. الان خیلی باهاش کوك و هماهنگم ، قسم می خورم می تونم از مایلها دورتر از اینجا ردشو بگیرم. اما همه ي این
    تو! ، این چیزیه که دارم حفظش می کنم. » . دست مرا در دستانش گرفت « ، ! چیزا به اندازه ي این اهمیت نداره . این
    « تو همیشه بلاي من می مونی. فقط یه ذره بادوام تر
    آه کشیدم و با خرسندي اجازه دادم چشمانم بسته شوند ، در حالیکه به دستانش تکیه داده بودم .
    « ؟ حالا میشه بخاطر من به یه سوال جواب بدي؟ همه ي حقیقت رو ، بدون ملاحظه ي احاسات من » : پرسید
    « البته » در حالیکه چشمانم از این سورپریز گشاد شده بود ، فورا جوب دادم
    او چه می خواست بداند ؟
    « تو نمی خواي زن من بشی » او کلمات را به آهستگی بیان کرد
    قلبم ایستاد ، بعد با آخرین سرعت شروع به تپیدن کرد. عرق سرد شیرینی پشت گردنم نشست و دستانم یخ کرد .

  5. #225
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    او منتظر شد ، نگاه می کرد و به واکنشم گوش می کرد .
    « این یه سوال نیست » : عاقبت پچ پچ کنان گفتم
    نگاهش را به پایین دوخت ، مژگانش روي گونه هایش سایه هاي بلندي انداخت و دستانش را از صورتم انداخت تا
    دست چپ منجمد شده ي مرا بگیرد. وقتی که صحبت کرد با انگشتانم بازي می کرد .
    « . نگران بودم که چرا اینطوریه احساست »
    « اینم یه سوال نبود » سعی کردم آب دهانم را قورت بدهم ، پچ پچ کنان گفتم
    « ؟ بلا ، لطفا »
    « ؟ حقیقت » در حالیکه فقط کلمات را بزبان می آوردم
    « البته ، می پذیرم ، هرچی که هست »
    « می خواي بهم بخندي » نفس عمیقی کشیدم
    « بخندم ؟ نمی تونم حتی تصورشو بکنم » چشمانش بالا آمد برقی در چشمانم فوران کرد ، شوکه بود
    باشه ، » . و آهی کشیدم. صورتم از سفیدي با شعله اي از اندوه رو به سرخی رفت « . حالا می بینی » زمزمه کردم
    فقط خیلی ... خیلی ... خیلی خجالت » اعتراف کردم « ! خُب! مطمئنم مثل اینه که جوك بشنوي ، اما یه جوك واقعی
    و صورتم را دوباره در سینه اش پنهان کردم . « . می کشم
    مکث مختصري ایجاد شد.
    « درکت نمی کنم »
    سرم را یکطرفی به عقب خم کردم و به او زل زدم ، خجالت مجبورم کرد مژگانم را ببندم در حالیکه در درون درگیر
    بودم.
    ادوارد ! من از اون دخترا نیستم. از اونایی که تا از دبیرستان میان بیرون یه راست میرن شوهر می کنن مثل »

  6. #226
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    بعضی از دهاتهاي شهراي کوچیک و اونایی که توسط دوست پسرشون آبستن شدن! می دونی مردم چه فکري
    می کنن؟ . متوجهی الان قرن چندمه ؟ مردم در هجده سالگی ازدواج نمی کنن ! نه مردم با هوش ، نه مردم آبرومند و
    کم آوردم ، چنته ام خالی شد . « ... رشد کرده! من نمی خواستم چنین دختري باشم! این نیست که من کی ام
    همینطور که ادوارد در حین جواب من فکر می کرد چهره اش غیر قابل خواندن بود.
    « ؟ همش همینه » : عاقبت پرسید
    « ؟ این کافی نیست » ذهنم خالی شد
    « ؟ یعنی این نیست که ... تو بیشتر به خود جاودانه بودن مشتاقتري، تا اینکه فقط به من مشتاق باشی »
    و بعد آنطور که من پیش بینی کرده بودم که او بخندد ، من آن کسی بودم که ناگهان دچار حمله ي خنده ي عصبی
    شده بودم.
    اینجا رو باش ... من همیشه ... فکر می کردم که ... » : بین دو خنده ي بریده بریده ي عصبی نفس نفس زنان گفتم
    « ! تو خیلی خیلی ... از من باهوشتري
    مرا بغل کرد و می توانستم احساس کنم که داشت با من می خندید .
    بدون تو جاودانگی هیچ امتیازي نداره. » : درحالیکه برنامه داشتم با وضوح بیشتر و کمترین تلاش صحبت کنم گفتم
    « . بدون تو یه روز هم نمی خوام
    « خب ، این مایه ي تسکینه » : گفت
    « هنوز ... این هیچی رو تغییر نمیده »
    گرچه فهمیدنش خوب بود. و من دیدگاهت رو فهمیدم، بلا ، راستی راستی می فهمم . اما اگه سعی کنی منو هم در »
    « نظر بگیري خیلی بیشتر از اون خوشم می آد
    تا بعدش آرام گرفته بودم و بلاخره به نشانه موافقت سر تکان دادم و تلاش کردم اخم را از صورتم دور کنم.
    چشمان طلایی مایعش همانطور که مرا گرفته بودند به نحو هیپنوتیزم کننده اي به گردش در آمد.

  7. #227
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    ببین بلا ، من همیشه از اون پسرا بودم . تو دنیاي من ، من قبلا مرد بودم . دنبال معشوقه نبودم. نه ، از هوس ، »
    دورتر از اون بودم که جویاي این چیزا باشم؛ من به هیچی فکر نمی کردم جز اینکه ایده آلم افتخار به جنگی بود که
    مکث کرد ، سرش را یکوري گرفت : « ... اونا طرح کلی شو می ریختن. بعدشم ، اگر معشوقه اي پیدا کرده بودم
    می خواستم بگم اگه یکی رو پیدا کرده بودم ، اما نمی گم. اگه تو رو پیدا کرده بودم ، شک ندارم که چطور به اینکار »
    اقدام می کردم . من از اون پسرام که به محض اینکه کشف می کردم تو اونی بودي که دنبالش می گشتم ، در مقابلت
    یک زانو روي زمین می نشستم و تمام تلاشمو براي درخواست ازدواج از تو می کردم. من تو رو با تمام معناي کلمه تا
    « ابد می خواستم ، حتی اگه تمام معناي کلمه کامل نبود
    با لبخند یکوري اش به من لبخند می زد.
    با چشمان گشاد منجمد به او خیره شدم.
    « بلا ، نفس بکش » لبخند زنان بیادم آورد
    نفس کشیدم.
    « ؟ می تونی به من حق بدي؟ ، بلا ، حتی یه ذره کوچولو »
    بعد از یک ثانیه ، توانستم.
    خود را در یک دامن بلند و پیراهن توري یقه بلند با موهایم که بالاي سرم جمع شده بود دیدم . ادوارد را دیدم که در
    کت و شلوار روشنی بسیار جذاب بود و با دسته گلی از گلهاي وحشی کنارم روي ایوان رقص نشسته بود.
    سرم را تکان دادم و آب دهانم را قورت دادم.من فقط نمایی از "آن شرلی گرین گیبل" را دیده بودم.
    ادوارد ، چیزه ، ... به عقیده ي من ، ازدواج وتا ابد » در حالیکه از جواب به سوالش طفره می رفتم با صداي لرزانی گفتم
    با هم بودن مفهوم انحصاراً به یکدیگر تعلق داشتن یا اسماً و رسماً شامل یکدیگر بودن نیست. و از آنجاییکه در این
    « ؟ لحظه داریم در دنیاي من زندگی می کنیم ، شاید باید با زمانه جلو بریم ، آیا می فهمی منظورم چیه
    اما از طرف دیگه ، تو بزودي تمام زمان رو پشت سر میذاري. پس چرا باید رسوم زودگذر » : او شمرده شمرده گفت
    « ؟ یک فرهنگ محلی اینقدر زیاد روي تصمیمت اثر بذاره

  8. #228
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « ؟ کی ؟ توي رم » لبم را گزیدم
    بلا ، مجبور نیستی امروز بله ، یا نه ، بگی. هرچند ، خوبه هر دو طرف قضیه رو بفهمیم. اینطور فکر » به من خندید
    « ؟ نمی کنی
    « ؟ ... پس شرط تو »
    « ... هنوز مفهومی داره ؟ بلا هدفت رو می فهمم ، اما اگه بخواي خودم تو رو تغییر میدم »
    من داشتم میرفتم که براي رژه ي عروسی آماده بشم، اما با آهنگی که « دووم دووم دا - دووم » زیر لب وزوز کردم
    نواي نوحه می داد .
    زمان به سرعت گذشتن را ادامه داد.
    آن شب بدون رویا گذشت ، و بعد صبح بود و مراسم فارغ التحصیلی نه رو در رویم خیره شده بود. یک کوه کتاب و
    جزوه براي مطالعه براي امتحان نهائی مانده بود و می دانستم که نصف آنها را هم در چند روز باقی مانده نمی توانستم
    بخوانم.
    وقتی براي صبحانه پایین آمدم ، چارلی قبلاً رفته بود. یادداشتی برایم گذاشته بود که یادآوري می کرد چیزهایی را باید
    بخرم. امیدوار بودم آگهی کنسرت هنوز در جریان باشد ، شماره تلفنش را براي خریدن بلیطهاي لعنتی احتیاج داشتم.
    این دیگر خیلی هدیه به حساب نمی آمد ، همه ي سورپرایزش از بین رفته بود.البته ، کلاً تلاش براي سورپرایز کردن
    آلیس نقشه ي درخشانی نبود.
    می خواستم از قسمت سرگرمی ها بگذرم که تیتر سیاه توجهم را جلب کرد. لرزه اي از ترس بجانم افتاد ، نزدیکتر خم
    شدم تا داستان صفحه اول را بخوانم.
    سیاتل توسط کشتارها غرق در ترس و وحشت شد
    از زمانیکه سیاتل شکارگاه بیشتر قاتلان سریالی پرکار تاریخ ایالات متحده بود ، کمتر از یک دهه گذشته بود. گري
    ریجوِي ، قاتل منطقه ي گرین ریور ، محکوم به قتل 48 زن شد.

  9. #229
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    و اکنون یک سیاتل محاصره شده باید احتمالا با این حقیقت مواجه شود که می تواند در این لحظه پناهگاه بیشترازحتی
    یک هیولاي بسیار ترسناکتر شده باشد.
    پلیس ، قتلها و ناپدیدشدنهاي اخیر را کار یک قاتل سریالی نمی داند. حداقل ، هنوزنه. آنها خیلی تمایل ندارند باور کنند
    که این همه کشتار و قصابی جنازه ها می تواند کار یک شخص باشد.این قاتل ، در حقیقت اگر یک نفر باشد ، پس
    مسؤل مستقیم 39 قتل و ناپدید شدن ، خلال فقط سه ماه گذشته است. در مقایسه ، در یک پریود 21 ساله در
    منطقه ي ریجوي تعداد 48 قاتل قانون شکن بطور پراکنده وجود داشته اند. اگر این مرگها بتواند به یک مرد مرتبط
    شود ، پس این بدترین و وحشی ترین قاتل سریالی در تاریخ آمریکاست .
    پلیس به جاي رفتن دنبال این فرضیه که گروههاي تبهکاري وارد عمل شده اند، داشت کوتاه می آمد. تعداد کلی
    قربانیها و این حقیقت که انگار هیچ الگویی در انتخاب قربانیها نقش نداشته ، فرضیه مذکور را تقویت می کرد.
    از جک متجاوز تا تد بانتی گرفته ، هدف قتلهاي سریالی با تشابهاتی مثل سن ، جنسیت ، نژاد یا مخلوطی از هرسه ،
    به هم مرتبط بوده اند. قربانیان این جنایات در محدوده سنی آماندا رید دانش آموز ممتاز 15 ساله گرفته تا عمر جنکس
    پستچی بازنشسته ي 67 ساله قرار داشتند. قتلهاي زنجیره اي شامل 18 زن و 21 مرد بود. قربانی ها به لحاظ نژادي
    هم گوناگون بودند : هند و اروپایی ، آفریقایی ، امریکایی ، اسپانیولی و آسیایی.
    آشکار بود انتخاب ها تصادفی بوده .
    بنابراین اصلاً چرا به ایده ي قاتل سریالی توجه می شود ؟
    براي بررسی نکردن احتمال جرائم غیر مرتبط ، به اندازه ي کافی در نحوه ي وقوع جنایات مزبور تشابهات وجود داشت.
    هر مقتولی که کشف شده بود به اندازه اي سوزانده شده بود که براي تعیین هویت به پرونده هاي دندانپزشکی نیاز بود.
    به نظر می رسید بکار بردن نوعی ماده ي احتراقی مانند گازوئیل , بنزین , یا الکل براي تداعی یک آتش سوزي بزرگ
    بوده باشد. هرچند که هیچ اثري از ماده ي اشتعال زا هنوز یافت نشده بود. تمام جنازه ها با بی دقتی بدون هیچ
    کوششی براي مخفی کردنشان رها شده بودند.
    .

  10. #230
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    وحشتناك تر از همه هنوز این بود که بیشتر باقیمانده ي اجساد شواهدي دال بر نهایت وحشیگري داشت ، استخوانهاي
    داغان شده و کنده شده توسط نوعی فشارعظیم که پزشکان قانونی معتقد بودند قبل از مرگ رخ داده ، گرچه که به
    رغم در نظر گرفتن یک کشور مدرك ، مشکل می شد از این نتیجه گیري مطمئن بود.
    تشابه دیگر که زنجیره اي بودن را می رساند : گذشته از باقیمانده ي اجساد ، کلیه مدارك پاك شده بود. نه اثر انگشتی
    ، نه رد پایی و نه یک موي غریبه باقی نمانده بود. در این ناپدیدشدنها هیچ دلیلی براي شک وجود نداشت.
    خود ناپدید شدنها هم بود .
    هیچ کدام از قربانیها آنچه که بتوان بعنوان هدف آسان در نظر گرفت نبودند. هیچ کدام فراري یا بی خانمان نبودند که
    آسان ناپدید می شوند و ندرتاً گم شدنشان گزارش می شود. قربانیها از خانه هایشان ، از طبقه اي چهارم آپارتمان ، از
    کلوپ سلامتی ، از مهمانی عروسی غیب شده بودند. شاید متحیر کننده ترین این باشد : رابرت والش بوکسور حرفه اي
    30 ساله براي قرار ملاقاتی وارد سالن یک تئاتر شد ؛ چند دقیقه بعد از شروع برنامه زنِ طرف قرار وي متوجه شد او در
    صندلی اش نیست.جسدش فقط سه ساعت بعد بیست مایل دور تر زمانی پیدا شد که آتش نشانان براي اطفاي حریق
    یک انبار زباله خبر شده بودند.
    در این قتلهاي خشونت بار الگوي دیگري وجود داشت : تمامی قربانیها در شب ناپدید شده بودند .
    و هشداردهنده ترین الگو؟ سرعت . 6 قتل در ماه اول و 11 تا در ماه دوم ارتکاب یافته بود. 22 تا فقط طی ده روز اخیر
    اتفاق افتاده بود. و پلیس از زمانیکه اولین جسد نیم سوخته کشف شده بود به یافتن گروه مسؤل جنایات نزدیکتر نشده
    بود.
    شواهد با هم تناقض داشتند ، آن قطعات وحشتناك. یک گروه تبهکاران خبیث یا یک قاتل سریالی فعال وحشی؟ یا
    چیز دیگري که پلیس هنوز تصورش را نکرده است؟
    فقط یک نتیجه مسلم بود : چیز مخوفی در کمین سیاتل بود.
    سه دفعه مجبور شدم جمله ي آخر را بخوانم و مشکل لرزش دستانم را تشخیص دادم.
    « ؟ بلا »

صفحه 23 از 27 نخستنخست ... 13192021222324252627 آخرینآخرین

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/