« تو به هیچی مجبور نیستی »
همینکه دهانم را به ارائه دلایل گشودم می توانستم میزان وحشت در « ! ... ویکتوریا ، جین ، هرکی که تو اتاقم بوده »
نگاهم را حس کنم .
« دلایل بیشتري براي صبر کردن وجود داره »
« ! اونا هیچ مفهومی ندارن، ادوارد »
دستانش را محکمتر روي صورتم فشار داد و با کمی تامل صحبت کرد .
بلا ، هیچ کدام از ما یه انتخاب نداشتیم . تو دیدي که این مساله چکار کرده ، مخصوصاً با رزالی . ما هممون تقلا »
می کنیم با خودمون در چیزي که هیچ کنترلی روش نداشتیم کنار بیایم. من نمیذارم واسه تو هم اونجوري باشه . تو
« حق انتخاب داري
« من قبلا انتخابمو کردم »
هی ، هی ، چون خطر داره دور سرت می چرخه تو داري اینکارو می کنی. ما مواظب همه چیز هستیم ، و من از تو »
« مراقبت می کنم
وقتی اینو پشت سر بذاریم ، و هیچ اجباري روي سرت نباشه ، بعد تو می تونی اگه هنوز بخواي ، تصمیم » ادامه داد
« بگیري که به من ملحق شی . اما نه بخاطر اینکه می ترسی. تو مجبور نیستی اینکارو بکنی
« کارلایل قول داد ، بعد از فارغ التحصیلی » : بر خلاف عادت همیشگی زیر لب من من کنان گفتم
« و مطلقاً ، نه تا وقتی می ترسی » : او با لحن مطمئنی گفت « . نه تا وقتی آماده نیستی »
پاسخ ندادم.در خود توان مباحثه نمی دیدم .
« چیزي براي نگرانی وجود نداره » پیشانی ام را بوسید
« هیچی بجز یک سرنوشت بد قریب الوقوع » خنده ي ضعیفی کردم
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)