صفحه 22 از 27 نخستنخست ... 12181920212223242526 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 211 تا 220 , از مجموع 267

موضوع: کتاب سوم گرگ ومیش : کسوف

  1. #211
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    افسانھ ھا
    www.Twilight . ir
    « ؟ تو براي من به ادوارد زنگ زدي »
    حساب کردم اگه درست رفتار » . به حد کافی چشمهایم به نور عادت کرده بود تا برق لبخند ضعیف جیکوب را ببینم
    « کنم ، وقت بیشتري می تونم با توبگذرونم
    « ... ممنونم جیک ، واقعا ازت متشکرم. و تشکر بخاطر اینکه امشب دعوتم کردي. اون » متاثر شدم
    « وااااي . اون یه چیز دیگه بود » کلمه کم آوردم
    و تو حتی بیدار نموندي گاو قورت دادن منو ببینی. نه ، واقعاً خوشحالم که خوشت اومد. این واسه من ... » او خندید
    « خوب بود. داشتن تو ، اونم اینجا
    در فاصله اي تاریک حرکتی وجود داشت ، چیز رنگ پریده روح مانند در مقابل درختان سیاه بود. قدم میزد؟
    برو ، اما زود برگرد ، » : جیکوب در حالیکه متوجه گیجی من شده بود گفت « ؟ آها ، خیلی صبور نیست ، درسته »
    « ؟ باشه
    هواي سرد دور پاهایم را گرفت و « حتماً جیک » در حالیکه در ماشین را با صداي ترق تروقش باز می کردم قول دادم
    مرا لرزاند.
    « تخت بخواب ، بلز . نگران هیچی نباش. من امشب مواظبتم »
    « نه ، جیک ، یه کم استراحت کن. من خوبم » یک پایم را بیرون روي زمین گذاشتم مکث کردم
    اما صدایش بیشتر رئیس مآبانه بود تا موافقت آمیز. « باشه ، باشه » : گفت
    « شب بخیر جیک ، ممنون »
    و من به عجله بدرون تاریکی رفتم. « شب بخیر ، بلا » او زمزمه کرد
    ادوارد پشت خط مرزي به من رسید
    در صدایش آسایش خیال موج میزد ؛ دستانش را محکم بدورم پیچید. « بلا » : گفت

  2. #212
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « .... سلام ، ببخشید اینقدر دیر کردم. خوابم برد و »
    خسته » . او به سمت ماشین خیره شد و من مثل چوب کنارش تلو تلو می خوردم « . می دونم . جیکوب توضیح داد »
    « اي ؟ میتونم بغلت کنم
    « من خوبم »
    « ؟ بذار تو رو ببریم خونه تو رختخواب. خوش گذشت »
    آره . حیرت انگیز بود ، ادوارد . کاش تو هم می تونستی بیاي. حتی نمی تونم توصیفش کنم. باباي جیک افسانه هاي »
    « . قدیمی رو برامون تعریف کرد که مثل ... مثل جادو بود
    « بعدا باید همه رو برام تعریف کنی. بعد از اینکه خوب خوابیدي »
    سپس خمیازه ي بزرگی کشیدم. « من درست تعریفش نمی کنم »
    شانه هاي ادوارد از خنده می لرزید. او در را برایم باز کرد ، مرا داخل ماشین گذاشت و کمر بند ایمنی را به دورم بست.
    چراغهاي روشن می درخشیدند و اطراف ما نور پخش می کردند. به سمت چراغهاي جلوي ماشین جیکوب دست تکان
    دادم اما نمی دانستم آیا اشاره ام را دید یا نه.
    آن شب بعد از اینکه به چارلی پس داده شدم ، آنطور که انتظارش را داشتم به هیچ دردسري نیفتادم چون جیکوب به
    او هم زنگ زده بود ، بجاي مستقیم چپیدن در رختخواب ، به بیرون پنجره ي باز خم شدم و منتظر بازگشت ادوارد
    شدم. شب به نحو غافلگیرکننده اي سرد بود ، تقریباً زمستانی بود. اصلاً روي صخره هاي بادخیز متوجه هوا نشده بودم
    ، احتمالاً علتش بیشتر از اینکه نشستن در کنار آتش باشد ، نشستن پهلوي جیکوب بوده.
    همینکه باران شروع شد قطرات کوچک یخزده بصورتم خورد .
    براي دیدن اطراف صنوبرهاي سه گوش که در باد خم شده و تکان می خوردند ، هوا زیادي تاریک بود. اما من به هر
    حال در جستجوي اشکال دیگر در طوفان ، به چشمانم فشار آوردم .

  3. #213
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    شبح کم رنگی مثل یک روح در تاریکی حرکت کرد... یا شاید هم هیکل سایه وار یک گرگ بسیار بزرگ... چشمان
    من بسیار ضعیف بودند.
    بعد حرکتی در تاریکی درست کنار من وجود داشت. ادوارد از پنجره ي باز به داخل لغزید ، دستانش سرد تر از باران بود.
    همینکه ادوارد مرا به حلقه ي بازوانش کشید لرزیدم ،
    « ؟ جیکوب اون بیرونه » : پرسیدم
    « آره ... یه جاهایی. و ازمه هم داره میره خونه »
    دوباره لرزیدم. « هوا سرد و بارونیه . این کار خیلی احمقانه اس » : آهی کشیدم
    « . بلا ، هوا فقط واسه تو سرده » شانه هایش از خنده لرزید
    در رویاهایم نیز هوا سرد بود ، شاید بخاطر اینکه در آغوش ادوارد خوابیده بودم. اما خواب دیدم بیرون در طوفان بودم ،
    باد موهایم را به صورتم می کوبید و چشانم را بسته بود. من روي هلال صخره اي فرست بیچا یستادم ، سعی می کردم
    هیکل هایی که بسرعت حرکت می کردند و من فقط بطور تیره و تار در تاریکی از کرانه ساحل می دیدمشان را
    بشناسم. اول چیزي نبود جز برق سفید و سیاهی که به سمت هم یورش می بردند . بعد به محض اینکه ماه از پشت
    ابرها درآمد ، همه چیز را توانستم ببینم.
    رزالی که موهاي مرطوب و موزون و طلایی اش تا پشت زانوهایش در نوسان بود، داشت به روي گرگ بزرگی که
    درون پوزه اش گلوله اي نقره اي می درخشید ، می پرید که من خود به خود تشخیص دادم بیلی بلک بود.
    اقدام به دویدن کردم اما خود را در حرکت آهسته ي بیهوده ي خیالبافانه اي یافتم. سعی کردم بر سرشان فریاد بکشم
    و بگویم که بس کنند ، اما صدایم توسط باد دزدیده شده بود و نمی توانستم صدایی ایجاد کنم. دستهایم را تکان دادم
    به امید اینکه توجهشان جلب شود. چیزي در دستم درخشید و متوجه شدم دست راستم خالی نبود.
    شمشیر بلند و تیز و باستانی نقره اي که خون سیاه و خشک شده روي آن کبره بسته بود، در دست داشتم .

  4. #214
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    شمشیر را از دستم پرتاب کردم و عقب پریدم ، چشمانم ناگاه باز شد و روي تاریکی مطلق اتاق خوابم قفل شد. اولین
    چیزي که تشخیص دادم این بود که تنها نبودم ، و چرخیدم تا صورتم را در سینه ي ادوارد دفن کنم. با علم به اینکه
    بوي شیرین پوستش موثر تر از هرچیز دیگر کابوس را فراري می دهد.
    « ؟ بیدارت کردم » پچ پچ کرد
    صداي کاغذ می اومد ، ورق زدن کاغذ ؛ و صداي تلپ ضعیفی آمد ، انگار که چیزسبکی روي کف چوبی اتاق بیفتد.
    « خواب بدي دیدم » همین که بازویش محکمتر شد به دورم آهی از روي رضایت کشیدم « نه » نجوا کردم
    « ؟ دلت می خواد درباره اش بهم بگی »
    « خیلی خسته ام . شاید صبح . اگه یادم بیاد » سرم را به چپ و راست تکان دادم
    احساس کردم خنده ي خاموشی او را تکان داد .
    « صبح » موافق بود
    « ؟ چی داشتی می خوندي » هنوز واقعاً بیدار نبودم زمزمه کردم
    « بلندي هاي بادگیر » : گفت
    « . فکر می کردم از اون کتاب خوشت نمی آد » خواب آلوده اخمی کردم
    علاوه بر این هرچه بیشتر با » . طنین آهنگین صداي نرمش مرا به بیهوشی افکند « تو اونو جا گذاشتی » زمزمه کرد
    تو وقت می گذرانم بیشتر رفتارهاي انسانی برایم قابل درك می شود. دارم کشف می کنم که می تونم به روشهایی که
    « قبلاً برایم غیرممکن بود با هیث کلیف همدردي کنم
    « هوم م م م » : آ ه کشیدم
    او چیز دیگري گفت ،چیزي آهسته , اما من قبلا به خواب رفته بود .

  5. #215
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    صبح بعد مروارید خاکستري و آرام طلوع کرد. ادوارد در مورد رویا ي من سوال کرد ، اما من نتوانستم آنرا بخاطر بیاورم.
    فقط بیاد آوردم که سردم بود و وقتی که بیدار شدم خوشحال بودم که ادوارد آنجا بود. او مرا بوسید ، آنقدر طولانی که
    ضربان قلبم بالا رفت ، سپس به خانه رفت تا لباسش را عوضکند و ماشینش را بیاورد.
    من سریعاً لباس را پوشیدم ، حق انتخابم کمتر شده بود. هرکس که جالباسی مرا غارت کرده بود به نحو قابل سرزنشی
    کمد مرا داغان کرده بود. این موضوع اگر اینقدر ترسناك نبود ، جدا آزاردهنده میشد.
    تقریباً داشتم براي صبحانه پایین می رفتم ، متوجه شدم که کتاب بلندیهاي بادگیر با صفحه باز کف اتاق افتاده جایی
    که ادوارد دیشب انداخته بود و نشانگر صفحه آن جایی بود که همیشه من می خواندم.
    کنجکاوانه آنرا برداشتم و سعی کردم بخاطر بیاورم چه گفته بود. چیزي درباره ي احساس همدردي براي هیث کلیف ،
    از میان این همه آدم. این نمی توانست درست باشد ، باید آن قسمت را در خواب دیده باشم.
    سه کلمه در صفحه ي باز چششمم را گرفت ، و باعث شد کل پاراگراف مربوطه را بخوانم. سخنان هیث کلیف بود و
    من آن قطعه را از حفظ بودم.
    و اینجاست که شما تفاوت بین احساسات ما را می بینید :
    اگر او جاي من بود و من جاي او ، گرچه از او متنفرم به حدي که زندگی ام جهنم شده ، هرگز به روي او دست بلند »
    نمی کردم. اگر دوست دارید می توانید دیر باور به نظر آیید.من هرگز او را از کتی دور نمی کنم ، آن هم به مدتی که
    کتی آرزومند او شود. لحظه اي که علاقه ي کتی پایان یابد ، من قلب آن مرد را بیرون می کشم و خونش را
    می نوشم. اما تا آن وقت ، اگر مرا باور نمی کنید پس مرا نشناخته اید ، تا آن وقت ، من قبل از اینکه یک تار مویش را
    « لمس کنم ، ذره ذره می میرم
    « خونش را می نوشم » سه کلمه اي که به چشمم آمده بود این بود
    به خود لرزیدم.
    بله ، مطمئنا باید خواب دیده باشم که ادوارد چیز مثبتی در مورد هیث کلیف گفت. و احتمالا این صفحه همانی نبود که
    او داشت می خواند. کتاب وقتی افتاده بود می توانست روي هر صفحه اي باز شده باشد.

  6. #216
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    فصل دوازده
    زمان

  7. #217
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    آلیس با لحنی که حاکی از بدشگونی بود گفت
    ادوارد آرنجش را به طرف پهلوي او پرت کرد که آلیس به راحتی جاخالی داد .
    باشه ، ادوارد داره مجبورم می کنه اینکارو بکنم. من پیش بینی کردم که اگه غافلگیرت کنم » : آلیس غرولندي کرد
    « بدجوري دچار مشکل میشی
    ما بعد از مدرسه داشتیم قدم زنان به طرف ماشین می رفتیم ، و من کاملاً از اینکه از چه چیزي صحبت می کرد
    بی اطلاع بودم.
    « ؟ میشه ، انگلیسی » : تقاضا کردم
    « بچه بازي در نیاري . بداخلاقی هم نداریم ها »
    « حالا دیگه ترسیدم »
    بنابراین تو ، یعنی ما ، یه پارتی فارغ التحصیلی داریم . چیزه بزرگی نیست . هیچی واسه قاطی کردن نیست. اما دیدم »
    « اگه بخوام با اون غافلگیرت کنم جوش می آري و قاطی می کنی
    و ادوارد گفت باید بهت » : آلیس رقصان از سر راه ادوارد که می خواست موهایش به هم بریزد فرار کرد و ادامه داد
    « بگیم . اما هیچی نیست ها . من بهت قول می دم
    « ؟ آیا جا داره بحث کنیم » : به سختی نفسی کشیدم

  8. #218
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « نه اصلاً »
    « باشه ، آلیس من می آم . اما از هر دقیقه اش متنفرم. قول می دم »
    « این محبتت رو می رسونه ! به هر جهت ، من عاشق هدیه هستم. تو نباید خودتو به زحمت می انداختی »
    « ! آلیس من هدیه نگرفتم واست »
    « اوه ، اینو می دونم. اما اینکارو می کنی »
    با وحشت مغزم را تحت شکنجه قرار دادم تا بتوانم بیاد بیاورم. اصلاً چه چیزي تصمیم گرفته بودم ، براي فارغ
    التحصیلی به او هدیه بدهم که اواحتمالا دیده بود .
    « ؟ حیرت آوره ، یه نفر چقدر می تونه بچه باشه که اینقدر مردم آزار باشه » : ادوارد زمزمه کرد
    « این یه استعداد خدا دادیه » : آلیس خندید
    نمی تونستی واسه گفتنش به من چند هفته صبر کنی؟ حالا من باید مدت طولانی تري دچار » : با کج خلقی گفتم
    « استرس باشم
    آلیس به من اخم کرد.
    « ؟ بلا ، می دونی اون روز چه روزیه » : او به آرامی گفت
    « ؟ دوشنبه »
    او آرنج مرا چنگ زد و مرا نیم دور چرخاند رو به پوستر زرد « بله . دوشنبه است ... چهارم » او چشمانش را تابی داد
    بزرگی که بر در سالن ورزش چسبانده شده بود. آنجا با حروف بزرگ سیاه تاریخ فارغ التحصیلی بود.
    دقیقا یک هفته از امروز.
    « ؟ چهارمه ؟ ژوئن ؟ مطمئنی »
    یک جواب هم نیامد. آلیس فقط سرش را غمگینانه تکان داد ، وانمود کرد نا امید شده . و ادوارد یک ابرو بالا انداخت .

  9. #219
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    تلاش کردم در مغزم به عقب بشمرم ، اما نمی تونستم بخودم بقبولانم « ؟ نمی تونه باشه ! چطوري این اتفاق افتاد »
    روزها چطور گذشته بودند.
    احساس کردم کسی لگدي به پشتم زده. روزهاي استرس ، نگرانی ... به نحوي در میان تمام نگرانی ها و عقده هایی
    که وقتم را گرفته بودند ، زمانم ناپدید شده بود. فضایم براي مرتب کردن همه امور ، برنامه ریزي ، غیب شده بود. من
    خارج از زمان بودم.
    و آماده نبودم.
    نمی دانستم چگونه این کار را انجام دهم. چگونه به چارلی و رنه ... به جیکوب ... به انسان بودن ، خداحافظ بگویم ... .
    دقیقاً می دانستم چه می خواهم ، اما ناگهان از رسیدن با آن وحشتزده بودم.
    در فرضیه ، مشتاق بودم ، حتی بیشتر ، تا براي ابدیت وارد معامله ي مرگ شوم. غیر از همه این ها ، این کلیدي بود
    براي تا ابد کنار ادوارد ماندن. و بعد حقیقت این بود که من داشتم توسط افراد شناخته و ناشناخته شکار می شدم. ترجیح
    می دادم همینطور بی خاصیت و خوشمزه ، دست روي دست نگذارم تا دست یکی از آنها به من برسد .
    درفرضیه ، همه ي اینها مفهوم داشت .
    در عمل ، انسان بودن همه چیزي بود که من بلد بودم. آینده ي ماوراي آن بزرگ و سیاه بود که نمی توانستم بشناسم
    مگر اینکه در آن می جهیدم.
    این اطلاعات ساده ، تاریخ امروز ، که کاملا آشکار بود که من باید ناخودآگاه آنرا سرکوب کرده باشم ، برایم
    ضرب العجلی بود که من بی صبرانه روزها را براي رسیدنش تا احساس قرار گرفتن در مقابل جوخه ي آتش شمرده
    بودم.
    به طور مبهم ، ملتفت بودم که ادوارد در ماشین را برایم نگه داشت ، که آلیس از صندلی عقب تند تند پچ پچ می کرد ،
    که باران چکش وار به شیشه ي جلو می کوبید. به نظرم ادوارد متوجه شد که من فقط بدنم آنجا بود ؛ او براي بیرون
    کشیدن من از پریشان حواسی ام تلاشی نکرد. یا شاید کرد و من از ماورا توجه می کردم.

  10. #220
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    جلوي خانه ما ایستادیم ، ادوارد مرا تا کاناپه همراهی کرد و مرا کنار خودش روي مبل کشید. از پنجره به بیرون ، به
    درون مه مایع خاکستري خیره شدم ، و سعی کردم جاییکه راه رفته بود را پیدا کنم. چرا داشتم مضطرب می شدم؟ دیده
    بودم که ضرب العجل داشت تمام می شد. چرا حالا که آخر ضرب العجل بود باید می ترسیدم؟
    نمی دانم ادوارد چه مدت گذاشت من در سکوت به بیرون از پنجره خیره بمانم. اما باران در تاریکی شب داشت ناپدید
    می شد و سرانجام ادوارد خیلی دیرش شده بود .
    او دست سردش را طرف دیگر صورتم گذاشت و چشمان طلایی اش را روي من ثابت نگه داشت.
    « ؟ میشه لطف کنی و به من بگی داري به چی فکر می کنی؟ قبل از اینکه دیوونه بشم »
    چه می توانستم به او بگویم؟ که من یک آدم بزدل ترسو بودم؟ بدنبال کلمات می گشتم .
    « لبهات سفید شده . حرف بزن ، بلا »
    فوت بزرگی بیرون دادم . چه مدت بود که نفسم را نگه داشته بودم؟
    « تاریخش منو بیچاره می کنه . همش همین » : پچ پچ کنان گفتم
    او صبر کرد ، چهره اش مملو از نگرانی و شک بود .
    صدایم بند آمد. « ... نمی دونم چکار کنم... به چارلی چی بگم ... چی بگم ... چطور » : سعی کردم توضیح دهم
    « ؟ درباره ي مهمونی »
    « نه ، اما از یادآوریت ممنون » اخم کردم
    همینطور که چهره ام را می خواند باران شدیدتر شد .
    « پچ پچ کنان گفت : تو آماده نیستی »
    یک واکنش غیر ارادي بود. می توانستم بگویم دروغم را فهمید ، بنابراین نفس « هستم » : فوراً به دروغ گفتم
    « . مجبورم باشم » : عمیقی کشیدم و حقیقت را گفتم

صفحه 22 از 27 نخستنخست ... 12181920212223242526 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/