افسانھ ھا
www.Twilight . ir
« ؟ تو براي من به ادوارد زنگ زدي »
حساب کردم اگه درست رفتار » . به حد کافی چشمهایم به نور عادت کرده بود تا برق لبخند ضعیف جیکوب را ببینم
« کنم ، وقت بیشتري می تونم با توبگذرونم
« ... ممنونم جیک ، واقعا ازت متشکرم. و تشکر بخاطر اینکه امشب دعوتم کردي. اون » متاثر شدم
« وااااي . اون یه چیز دیگه بود » کلمه کم آوردم
و تو حتی بیدار نموندي گاو قورت دادن منو ببینی. نه ، واقعاً خوشحالم که خوشت اومد. این واسه من ... » او خندید
« خوب بود. داشتن تو ، اونم اینجا
در فاصله اي تاریک حرکتی وجود داشت ، چیز رنگ پریده روح مانند در مقابل درختان سیاه بود. قدم میزد؟
برو ، اما زود برگرد ، » : جیکوب در حالیکه متوجه گیجی من شده بود گفت « ؟ آها ، خیلی صبور نیست ، درسته »
« ؟ باشه
هواي سرد دور پاهایم را گرفت و « حتماً جیک » در حالیکه در ماشین را با صداي ترق تروقش باز می کردم قول دادم
مرا لرزاند.
« تخت بخواب ، بلز . نگران هیچی نباش. من امشب مواظبتم »
« نه ، جیک ، یه کم استراحت کن. من خوبم » یک پایم را بیرون روي زمین گذاشتم مکث کردم
اما صدایش بیشتر رئیس مآبانه بود تا موافقت آمیز. « باشه ، باشه » : گفت
« شب بخیر جیک ، ممنون »
و من به عجله بدرون تاریکی رفتم. « شب بخیر ، بلا » او زمزمه کرد
ادوارد پشت خط مرزي به من رسید
در صدایش آسایش خیال موج میزد ؛ دستانش را محکم بدورم پیچید. « بلا » : گفت
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)