صفحه 19 از 27 نخستنخست ... 9151617181920212223 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 181 تا 190 , از مجموع 267

موضوع: کتاب سوم گرگ ومیش : کسوف

  1. #181
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    یادم می آد که ، گفتم میشه از آلیس بپرسی وقتی اتاقموتمیز می کرد لباسمو چکار کرد؟ نمی تونم هیچ جا پیداش »
    « کنم
    « ؟ آلیس اتاقت رو تمیز کرد » او با نگاه گیج به من نگاه کرد
    آره ، حدس می زنم وقتی اومد زیرشلواري ،رو بالشی و پیرهنم رو واسه اسیر کردنم برداره » شجاعانه به او خیره شدم
    « , اینکارو کرده . اون هر چی که دور و بر ریخته بود رو جمع کرده و نمی دونم اونا رو کجا گذاشته
    ادوارد نگاه گیجش را براي لحظه اي ادامه داد و سپس ناگهان چهره اش سفت و جامد شد .
    « ؟ کی متوجه شدي وسایلت گم شده ان »
    « ؟ وقتی از او مهمونی مجردي قلابی برگشتم ، چرا »
    فکر نمی کنم آلیس چیزي برداشته باشه. نه لباسهات و نه بالشت. آیا چیزایی که برده شدن اشیایی بوده اند که تو »
    « ؟ پوشیدي یا لمس کردي یا روش خوابیدي
    « ؟ بله . یعنی چی ادوارد »
    « اشیایی آغشته به بوي تو » . چهره اش تقلاي درونی زیادي را نشان می داد
    « ! اوه »
    براي مدتی طولانی به چشمهاي هم خیره شدیم.
    « مهمان ناخوانده ي من » : زمزمه کنان گفتم
    « ؟! او آثار رد تو رو جمع کرده ... مدرك . براي اثبات اینکه تو رو پیدا کرده بوده »
    « ؟ چرا » : پچ پچ کنان گفتم
    « نمی دونم ، اما بلا ، قسم می خورم کشفش کنم ، من کشفش می کنم »

  2. #182
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    با تکیه دادن به اونجا متوجه « می دونم اینکارو می کنی » : درحالیکه سرم را روي سینه اش می گذاشتم گفتم
    درست کسی که می خواستم » ویبره ي تلفنش در جیبش شدم. تلفنش رو در آورد و اجمالاً نگاهی به شماره انداخت
    او ساکت شد و گوش کرد، براي چند دقیقه اي در اثر « .... کارلایل ، من » سپس بازش کرد « ، باهاش صحبت کنم
    « ... بررسی می کنم. گوش کن » . تمرکز صورتش ثابت ماند
    او در باره ي اشیاي گمشده ي من توضیح داد اما از این طرف که من گوش می کردم بنظر می آمد کارلایل هیچ
    نظري دراین مورد ندارد.
    شاید هم نه . نذار امت تنها بره ، » . دنباله ي نگاهش به سمت من کشیده شد « ... شاید . من میرم تا » : ادوارد گفت
    « میدونی که اون چطوریه . حداقل از آلیس بخواه یه چشمش رو روي مساله باز بذاره. بعداً ترتیبشو میدیم
    « ؟ روزنامه کجاست » . او تلفن را قطع کرد و پرسید
    « ؟ مطمئن نیستم ، می خواي چیکار »
    « ؟ باید یه چیزي رو ببینم. احتمال داره چارلی دورش انداخته باشه »
    « ... شاید »
    ادوارد ناپدید شد .
    ظرف نیم ثانیه با دانه هاي جدید الماس روي موهایش و روزنامه خیس در دستانش برگشت .
    روزنامه را روي میز پهن کرد و چشمانش به سرعت تیترهاي خبري را مرور کرد. روي مطلبی که می خواند خم شد و با
    انگشت سطري را که نظرش را جلب کرده بود دنبال می کرد .
    از بالاي شانه اش نگاه کردم. تیتر خبر روزنامه ي سیاتل تایمز این بود :
    قتلهاي فراگیر ادامه دارد ، و پلیس مدرك جدیدي ندارد
    این تقریباً همان ماجرایی بود که چارلی چند هفته راجع به آن حرف زده بود: خشونت خاص شهر هاي بزرگ که

  3. #183
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    سیاتل را در لیست داغ جنایات ملی قرار داده بود. گرچه چیزي که ادوارد می خواند دقیقا همان خبر نبود .رقم جنایات
    خیلی بیشتر بود!
    « داره بدتر میشه » زمزمه کردم
    همه چیز خارج از کنترله. این نمی تونه کار فقط یک خون آشام تازه متولد شده باشه. اصلاً چه خبره؟ » : اخمی کرد
    انگار اینها هرگز چیزي راجع به ولتوري نشنیده ان. من که اینطور حدس می زنم ، هیچ کس قوانین ما رو براشون
    « ؟ توضیح نداده ... بدین ترتیب پس چه کسی اونا رو بوجود آورده
    « ؟ ولتوري » : در حالیکه به خود می لرزیدم , تکرار کردم
    این دقیقاً از اون نوع کارایی هست که باعث میشه ولتوري به روال معمول نابودشون کنه. فناناپزیرانی که وجودشون »
    باعث لو رفتن ما پیش ولتوري میشه. ولتوري آشفته بازاري مثل اینو چند سال پیش توي آتلانتا پاکسازي کرد و تازه
    اون ماجرا به بدي این یکی نبود. اونا به زودي سر و کله شون پیدا میشه ، خیلی زود ، مگر اینکه ما خودمون یه
    جوري وضعیت رو آرومش کنیم. من جدا ترجیح میدم در حال حاضر ولتوري به سیاتل نیان.ا گه اینقدرا نزدیک بشن ...
    « ممکنه تصمیم بگیرن بیان تو رو چک کنن
    « ؟ ما چکار می تونیم بکنیم » من دوباره لرزیدم
    باید قبل از اینکه تصمیم بگیریم اطلاعات بیشتري کسب کنیم. شاید اگه بتونیم با این خون آشامهاي جوان صحبت »
    او اخم کرد مثل اینکه امید نداشت « . کنیم و قوانین ولتوري رو براشون توضیح بدیم , مشکل با صلح و صفا حل بشه
    ما صبر می کنیم تا آلیس ببینه چی داره پیش میاد... نمی خواهیم تا زمانیکه واقعاً لازم باشه » . فکر خیلی خوبی باشد
    او تقریباً خطاب به « مداخله کنیم. با همه این حرفا ، ما مسؤلیتی در این مورد نداریم.اما خوبه که جاسپر رو داریم
    « اگه ما با این تازه متولد شده ها درگیر بشیم ، وجود اون خیلی مفیده » خودش ادامه داد
    « ؟ جاسپر ؟ چرا »
    « جاسپر یه جورایی متخصص خون آشامهاي جوونه » ادوارد لبخند تلخی زد

  4. #184
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « !؟ منظورت چیه؟ ، متخصص »
    « باید از خودش بپرسی ، ماجراش پیچیده اس »
    « چه بدبختی اي » : زمزمه کردم
    هیچ وقت به فکرت رسیده اگه عاشق من نبودي » آهی کشید « واقعاً که . این روزا ، انگار از همه طرف سرمون میاد »
    « ؟ شاید زندگیت آسونتر بود
    « ممکنه . گرچه ، دیگه اسمش زندگی نبود »
    و حالا فکر می کنم که » با یک لبخند کنایه آمیز ادامه داد « براي من هم » به آرامی حرفش را اصلاح کرد
    « می خواي یه چیزي ازم بپرسی
    « ؟ باید بپرسم » با چهره اي خالی از هر فکري به او خیره شدم
    یا شاید هم نه . من تقریباً تحت تاثیر این بودم که تو قول داده بودي که از من اجازه بگیري امشب به یه » لبخند زد
    « جور شب نشینی گرگینه اي بري
    « ؟ بازم گوش وایساده بودي »
    « فقط یه کمی , اون آخراش » تبسمی کرد
    خوب راستش ، نمی خواستم به هیچ وجه ازت اجازه بگیرم. فکر می کنم تو به اندازه ي کافی نگرانی و استرس »
    « داري
    «؟ دلت می خواد بري » . او دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را آنقدر بالا آورد که بتواند نگاهم را بخواند
    « چیزي خیلی مهمی هم نیست . بی خیال »
    بلا ! لازم نیست از من اجازه ي چیزي بگیري . شکر خدا من پدرت نیستم. هرچند شاید لازم باشه از چارلی اجازه »
    « بگیري

  5. #185
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « اما خودت می دونی که چارلی میگه باشه »
    « از اونجایی که من یه ذره بیشتر از بیشتر مردم نسبت به جواب احتمالی چارلی بصیرت دارم ، تو درست میگی »
    من فقط به او خیره شدم درحالیکه سعی می کردم بفهمم او چه می خواهد و سعی می کردم فریاد شوقی را که بخاطر
    رفتن به لاپوش و اینکه آرزو به دل نمی ماندم را در گلو داشتم از فکرم بیرون کنم.
    احمقانه بود که می خواستم خودم را با یه گروه بچه گرگ خل خفه کنم آن هم درست حالا که این همه چیزهاي
    ترسناك و غیر قابل توضیح وجود داشت.البته دقیقا به همین خاطر بود که می خواستم بروم. می خواستم فقط براي چند
    ساعت از تهدیدهاي مرگبار فرار کنم ... تا بلاي کمتر بالغ و جسورتري باشم که خلاصه می توانست به همراه جیکوب
    به سیم آخر بزند.
    اما با این همه ، آن هم مهم نبود.
    بلا ، بهت گفتم که می خوام معقول باشم و به قضاوتت اعتماد کنم. منظورم همین بود. اگه تو به » : ادوارد گفت
    « گرگینه ها اعتماد داري پس منم دیگه نگران نیستم
    « وااااااااااااي » : مثل دیشب گفتم
    جیکوب حق داره ، درباره ي یک چیز ، از هر جهت ، که یه گله گرگینه باید براي مراقبت کردن از حتی تو! واسه »
    « یک شب کافی باشه
    « ؟ مطمئنی »
    « ... البته. فقط »
    خود را آماده کردم.
    امیدوارم از چند تا اقدام احتیاطی ناراحت نشی؟ اول اینکه اجازه بدي من تو رو تا خط مرزي لاپوش برسونم ، دوم یه »
    « موبایل با خودت ببري تا بدونم کی برمی گردي بیام دنبالت
    « به نظر ... خیلی عاقلانه است »

  6. #186
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « عالی شد »
    به من لبخند زد و می توانستم ببینم که هیچ ردي از نگرانی در چهره ي بیمانندش وجود نداشت
    تعجب نداشت که چارلی با رفتن من به لاپوش براي آتش بازي هیچ مشکلی نداشت باشد . وقتی به جیکوب زنگ زدم
    تا خبرها را بدهم بدون هیچ پنهانکاري از خوشحالی فریاد کشید و مشتاقانه از برنامه هاي ایمنی ادوارد استقبال کرد. او
    قول داد که راس ساعت شش ما را در منطقه ي بین دو قلمرو ببیند.
    بعد از مقداري درگیري درونی تصمیم گرفته بودم که موتور سیکلتم را نفروشم. از آنجاییکه دیگر به آن احتیاجی نداشتم
    , می خواستم آنرا به لاپوش برگردانم جاییکه بدان تعلق داشت ... خوب ... پس به جیکوب اصرار می کنم که به هر
    طریق که ممکنه در کارش از آن استفاده کند. او می توانست آنرا بفروشد یا به دوستی بدهد. برایم مهم نبود.
    امشب فرصت خوبی بود که موتور را به گاراژ جیکوب برگردانم. اینطور که من این اواخر راجه به همه چیز افسرده بودم
    ، هر روز به نظر می رسید که آخرین فرصت من باشد. آنقدر زمان پیش رو نداشتم تا اموراتم را به تعویق بیندازم ، مهم
    نبود که چقدر جزئی باشند.
    وقتیکه خواسته ام را براي ادوارد توضیح دادم فقط سر تکان داد ، اما فکر کردم سوسویی ازآشفتگی در چشمانش دیدم ،
    و می دانستم راجع به برنامه ي موتورسواري من کمتر از چارلی ناراحت نبود .با کامیونتم به دنبالش تا گاراژ آنها جاییکه
    موتورم را جا گذاشته بودم رفتم.زمانیکه کامیونت را داخل گاراژ گذاشته و بیرون آمدم دیدم که این دفعه ممکن است
    آشفتگی کاملاً بخاطر ایمنی من نباشد.
    کنار موتور عتیقه ي من وسیله ي نقلیه دیگري بود که روي موتورم سایه انداخته بود.این وسیله ي نقلیه دیگر را موتور
    نامیدن جداً منصفانه بنظر نمی رسید، چون به نظر نمی رسید به خانواده اي که موتور پوسیده ي من در آن قرار دارد
    تعلق داشته باشد .
    آن بزرگ و براق ونقره اي و حتی در حالت سکون ، کاملاً پر سرعت به نظر می رسید .
    « ؟ اون چیه »
    « هیچی » ادوارد زمزمه کرد

  7. #187
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « این شکل هیچی نیست »
    چهره ادوارد جدي نبود ، به نظر می رسید مصمم بود سنگ تمام بگذارد. او شانه هایش را بالا انداخت :
    خوب ، نمی دونستم تو دوستت رو می بخشی یا اون تو رو , و فکر کردم به هر حال شاید تو هنوزم بخواي موتورت »
    « . رو برونی. به نظر این چیزیه که تو ازش خوشت میاد. فکر کردم اگه دلت بخواد منم می تونم باهات همراهی کنم
    من به آن وسیله ي زیبا خیره شدم . در کنار آن (موتور) ؛ موتور من مثل یک سه چرخه ي شکسته بود . وقتیکه دیدم
    این مقایسه ي درستی بود مخصوصاً اگر من کنار موتور ادوارد می راندم ، موجی از غم به من روي آورد .
    « اینطوري من قادر نیستم پا به پاي تو بیام » : پچ پچ کنان گفتم
    ادوارد دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را به حدي برگرداند که بتواند مستقیم به آن نگاه کند . با یک انگشت
    سعی کرد گوشه دهانم را به بالا بکشد .
    « بلا ، من پا به پاي تو میام »
    « این که برات سرگرم کننده نیست »
    « البته که هست ، اگه با هم باشیم »
    ادوارد ، اگه تومی دیدي که من داشتم خیلی تند می روندم و » . لبم را گاز گرفتم و براي لحظه اي به آن فکر کردم
    « ؟ کنترل موتور رو از دست می دادم یا هر چیز دیگه ، چکار می کردي
    تامل کرد، آشکارا سعی می کرد جواب صحیح را پیدا کند. من حقیقت را می دانستم : قبل از اینکه من دچار سانحه
    شوم او راهی پیدا می کرد و مرا نجات میداد .
    سپس لبخند زد.جواب سوالم به نظر راحت بود ، بدون در نظر گرفتن حالت تدافعی و تنگ شدگی مختصر چشمانش.
    « می خواي فقط با جیکوب موتور سواري کنی . می فهمم »

  8. #188
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    همش همین ، خوب راستش ، می دونی، من خیلی سرعت جیکوب رو پایین نمیآرم. فکر کنم ، با تو می تونم سعی »
    « ... کنم
    با شک فراوان به موتور نقره اي رنگ نظر دوختم.
    دیدم جاسپر اینو پسندیده. شاید وقتشه که راه تازه اي » سپس به ملایمت خندید « بیخیال ولش کن » : ادوارد گفت
    « براي سفر کردن کشف کنه. تازه ، آلیس هم که الان پورشه خودشو داره
    « ... ادوارد ، من »
    « ؟ گفتم که ولش کن. اما یه کاري واسم می کنی » با بوسه اي سریعی حرفم را قطع کرد
    « هرچی تو بخواي » سریعاً قول دادم
    صورتم را رها کرد و براي در آوردن چیزي که در طرف مخالف موتور بزرگ پنهان کرده بود ،خم شد .
    با یک شی ء سیاه رنگ و بی شکلی و شی ء دیگر قرمز و قابل تشخیصی برگشت .
    « ؟ لطفاً » درحالیکه لبخند کج درخشانی را که همیشه مقاومت مرا در هم می شکست بر لب داشت
    « مثل احمقا میشم » . کلاه ایمنی قرمز رنگ را گرفتم ، در دستانم سنگینی می کرد
    « نخیر ، شبیه باهوشا میشی . اونقدر باهوش که خودتو به خطر نندازي
    شی ء سیاه رنگ را هرچه که بود روي دستش انداخت و صورتم را در دستانش گرفت .
    چیزي الان بین دستامه که بدون اون نمی تونم زندگی کنم باید از اون مراقبت کنی .
    « ؟ باشه ، خوب ، اون چیز دیگه چیه » : با بدگمانی گفتم
    این یک کت موتور سواریه . نمی دونم ولی شنیدم اثرات » . او خندید و چیزي شبیه یک کاپشن لایی دار را تکان داد
    « تصادف رانندگی رو کم می کنه

  9. #189
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    آنرا برایم بالا گرفت . با یک آه عمیق موهایم را پشت شانه هایم ریختم و کلاه ایمنی را روي سرم فیکس کردم. سپس
    بازوهایم را وارد آستینهاي کت کردم . او زیپ لباس را بالا کشید ، در حالیکه لبخندي بر گوشه هاي لبش بازي
    می کرد ، یک قدم به عقب رفت.
    احساس کردم درشت شده ام.
    « راستشو بگو ، چقدر وحشتناك شده ام »
    قدم دیگري به عقب رفت و لبانش را به هم فشار داد.
    « ؟ اینقدر بد » زمزمه کردم
    « خوردنی شدي » . به نظر می رسید براي یافتن واژه ي مناسب تقلا می کند « ... نه ، نه ، بلا . واقعا »
    « درسته » قهقهه زدم
    « خیلی خوردنی ، واقعا میگم »
    « فقط اینو می گی که من بپوشمش ؛ اما باشه . تو حق داري . این هوشمندانه تره » : گفتم
    تو احمقی. من فکر می کنم این تیپ و قیافه جزیی از فریبندگی » بازوانش را بدورم حلقه کرد و مرا به آغوشش کشید
    « ! توئه. گرچه ، می پذیرم که این کلاه ایمنی اشکالات خودشو داره
    و سپس کلاه ایمنی را از سرم بیرون کشید بنابراین توانست مرا ببوسد.
    کمی بعد همینطور که ادوارد مرا به لاپوش می رساند حس کردم این موقعیت بی سابقه خیلی آشنا است. مرا به این
    فکر برد که قبلاً این اتفاق را تجربه کرده ام.
    می دونی این منو به یاد چی میندازه؟ ... این درست مثل وقتی می مونه که من بچه بودم و رِنه براي » پرسیدم
    « تعطیلات تابستون منو به چارلی پس می داد. احساس می کنم هفت ساله ام
    ادوارد خندید.

  10. #190
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    من به یک موضوع اشاره نکردم که بزرگترین فرقی که این دو رویداد با هم دارند این بود که رِنه و چارلی پایان بهتري
    داشتند.
    نیمه ي راه لاپوش چهار راه را دور زدیم و جیکوب را دیدیم که به فولکس واگن قرمزي که از قراضه ها براي خودش
    ساخته بود تکیه داده . قیافه ي بی طرف جیکوب وقتی که از صندلی جلو برایش دست تکان دادم به لبخندي آمیخته
    شد.
    ادوارد ولوو را سی یارد دورتر پارك کرد.
    « هروقت آماده بودي بهم زنگ بزن. من اینجا خواهم بود » : گفت
    « تا دیروقت بیرون نمی مونم » قول دادم
    ادوارد موتور و تجهیزات جدید مرا از صندوق عقب بیرون کشید . من کاملاً تحت تاثیر قرار گرفته بودم که چگونه
    همه ي آنها را در صندوق عقب جا داده بود. اما ترتیب دادن اینکار آنقدر سخت نیست وقتی آنقدر قوي باشی که با یک
    کامیونت چنان تردستی کنی ، یک موتورسیکلت کوچک که چیزي نیست .
    جیکوب بدون هیچ اقدامی براي نزدیک شدن ، تماشا کرد ؛ لبخندش محو شد و چشمان تیره اش غیر قابل درك بود.
    من کلاه ایمنی را زیر بغلم زدم و کت را روي صندلی موتور انداختم.
    « ؟ همه را برداشتی » ادوارد پرسید
    « مشکلی نیست » به او اطمینان دادم
    آهی کشید و به طرفم خم شد. صورتم را بالا گرفتم ، براي روبوسی خداحافظی ؛ اما در نهایت تعجب ، ادوارد مرا
    گرفت و بازوانش را محکم به دورم پیچید و با چنان حرارت و شوقی مرا بوسید ، همانطور که قبلش در گاراژ بوسیده
    بود ، که براي هوا دست و پا می زدم .
    ادوارد به آرامی به یک چیزي خندید و بعد از آن گذاشت بروم.
    « خداحافظ . واقعاً اون کت رو دوستدارم » : گفت

صفحه 19 از 27 نخستنخست ... 9151617181920212223 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/