قبل از اینکه چند ضربه به در بزنم، بِن در را برایم باز کرد. انگار پشت در ایستاده بود.
« ! هی بلاّ » : با تعجب گفت
شاید آنجلا قرارمان را فراموش کرده بود. و بعد در وحشت بازگشت به « ؟ سلام بِن، آم م م… آنجلا خونه است »
خانه غرق شدم.
و بعد او بالاي پله ها ظاهر شد. « بلاّ » . صداي آنجلا حرف بِن را قطع کرد « . آره. البته »
بِن و من هر دو با شنیدن صداي ترمز شدید ماشینی از جا پریدیم، گرچه من به هیچ وجه نترسیدم ، موتورماشین با
صداي مهیبی خاموش شد. صدایش اصلاً شبیه ماشین ولوو نبود. این احتمالًا صداي مهمانانی بود که بِن انتظارشان را
می کشید .
« آستین اومد » : آنجلا به کنار بِن رسیده بود که او گفت
صداي بوقی از سمت خیابان شنیده شد .
« بعداً می بینمت، دلم واست تنگ میشه » : بِن گفت
او دستش را دور گردن آنجلا انداخت و صورتش را به سمت خودش کشید تا هم قد هم شوند و بتواند او را با شوق و
ذوق ببوسد. بعد از یک ثانیه، آستین دوباره بوق زد.
« . خداحافظ آنجی، دوست دارم » بِن وقتی از کنارم به سرعت می گذشت فریاد زد
آنجلا تاب تاب میخورد. صورتش از فرط خجالت صورتی شده بود. اما بعد به خودش آمد و تا زمانی که بِن و آستین از
دید ناپدید شدند برایشان دست تکان داد. و در پایان لبخند تلخی زد .
ممنونم که کمکم میکنی، بلاّ. از ته قلبم میگم. نه فقط اینکه از چاق شدن خلاصم » نفسی از سر راحتی کشید
« . می کنی، دو ساعت منو از دست تماشاي فیلم هاي ضعیف هنري نجات دادي
من هم احساس شرم می کردم و صورتم قرمز شد. حتی نفس کشیدن برایم « . از خدمتگذاري شما مشعوف هستم »
سخت شده بود. احساس انسانیت آنجلا برایم بی نهایت خوشایند بود. تجربه ي طبیعی در دنیاي عادي خوشایند تر بود.
به دنبال آنجلا به بالاي پله ها رفتم و وارد اتاقش شدم. او سر راهش به اسباب بازي هایی که روي زمین ولو شده بود
لگد زد. خانه به طرز غیر معمولی ساکت بود.
« ؟ خانواده ات کجان »
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)