صفحه 11 از 27 نخستنخست ... 78910111213141521 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 101 تا 110 , از مجموع 267

موضوع: کتاب سوم گرگ ومیش : کسوف

  1. #101
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    قبل از اینکه چند ضربه به در بزنم، بِن در را برایم باز کرد. انگار پشت در ایستاده بود.
    « ! هی بلاّ » : با تعجب گفت
    شاید آنجلا قرارمان را فراموش کرده بود. و بعد در وحشت بازگشت به « ؟ سلام بِن، آم م م… آنجلا خونه است »
    خانه غرق شدم.
    و بعد او بالاي پله ها ظاهر شد. « بلاّ » . صداي آنجلا حرف بِن را قطع کرد « . آره. البته »
    بِن و من هر دو با شنیدن صداي ترمز شدید ماشینی از جا پریدیم، گرچه من به هیچ وجه نترسیدم ، موتورماشین با
    صداي مهیبی خاموش شد. صدایش اصلاً شبیه ماشین ولوو نبود. این احتمالًا صداي مهمانانی بود که بِن انتظارشان را
    می کشید .
    « آستین اومد » : آنجلا به کنار بِن رسیده بود که او گفت
    صداي بوقی از سمت خیابان شنیده شد .
    « بعداً می بینمت، دلم واست تنگ میشه » : بِن گفت
    او دستش را دور گردن آنجلا انداخت و صورتش را به سمت خودش کشید تا هم قد هم شوند و بتواند او را با شوق و
    ذوق ببوسد. بعد از یک ثانیه، آستین دوباره بوق زد.
    « . خداحافظ آنجی، دوست دارم » بِن وقتی از کنارم به سرعت می گذشت فریاد زد
    آنجلا تاب تاب میخورد. صورتش از فرط خجالت صورتی شده بود. اما بعد به خودش آمد و تا زمانی که بِن و آستین از
    دید ناپدید شدند برایشان دست تکان داد. و در پایان لبخند تلخی زد .
    ممنونم که کمکم میکنی، بلاّ. از ته قلبم میگم. نه فقط اینکه از چاق شدن خلاصم » نفسی از سر راحتی کشید
    « . می کنی، دو ساعت منو از دست تماشاي فیلم هاي ضعیف هنري نجات دادي
    من هم احساس شرم می کردم و صورتم قرمز شد. حتی نفس کشیدن برایم « . از خدمتگذاري شما مشعوف هستم »
    سخت شده بود. احساس انسانیت آنجلا برایم بی نهایت خوشایند بود. تجربه ي طبیعی در دنیاي عادي خوشایند تر بود.
    به دنبال آنجلا به بالاي پله ها رفتم و وارد اتاقش شدم. او سر راهش به اسباب بازي هایی که روي زمین ولو شده بود
    لگد زد. خانه به طرز غیر معمولی ساکت بود.
    « ؟ خانواده ات کجان »

  2. #102
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    پدر و مادرم دوقلو ها رو به یه مهمانی در پورت آنجلس بردن. باورم نمیشه اومدي کمکم کنی. بِن واسه اینکه از زیر »
    شکلکی در آورد. « . کار در بره خودش رو به مریضی زد
    وارد اتاق آنجلا شدم و در آنجا، دسته اي از پاکت هاي نامه انتظارمان را می کشیدند . « . اصلا مهم نیست »
    نفسم در سینه حبس شد. آنجلا با نگاهی عذر خواهانه به من نگاه کرد. حالا می فهمیدم چرا این همه « . اوه »
    عذرخواهی می کرد. و چرا بِن فرار کرده بود .
    « . فکر می کردم داري اغراق میکنی »
    « ؟ کاش اینجوري بود. مطمئنی می خواي اینکارو بکنی »
    « . بریم سر کار. من همه روز رو وقت دارم »
    آنجلا پاکت هاي نامه را از وسط نصف کرد و تقسیم کرد، سپس دفترچه آدرس هاي مادراش را برداشت و بین مان
    روي میز تحریر گذاشت. براي مدتی سخت مشغول شدیم، و تنها صداي قلم هایمان که بر سطح کاغذ می لغزید به
    گوش می رسید.
    « ؟ ادوارد امشب چیکار میکنه » : بعد از یک دقیقه پرسید
    « . امت آخر هفته رو اومده خونه. الانم رفتن کوهنوردي کنن » . قلمم به داخل پاکتی که در دستم بود افتاد
    « . یه جوري میگی انگار خودتم مطمئن نیستی »
    شانه اي بالا انداختم .
    شانس آوردي ادوارد یه برادر داره که میتونه باهاش بره کوهنوردي یا کمپ بزنه. نمی دونم اگر آستین نبود تا بِن رو »
    « . ببره تا کاراي پسرونه بکنن، باید چیکار می کردم
    « . آره، من زیاد اهل گردش نیستم. همیشه از بقیه تو کوهنوردي جا می مونم »
    « . من گردش رو ترجیح میدم » آنجلا خندید
    او یک دقیقه روي نوشتن متمرکز شد. من چهار آدرس دیگر را هم نوشتم. نیازي نبود کنار آنجلا وارد بحث هاي
    بیهوده شوم. مثل چارلی، او هم با سکوت میانه ي خوبی داشت. اما مثل چارلی او هم گاهی اوقات بیش از حد مراقب
    میشد.
    « به نظر یکم… نگران میرسی » : با صدایی آهسته پرسید « ؟ چیزي شده »
    « ؟ یعنی اینقدر معلومه » . ساده دلانه خندیدم

  3. #103
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « نه اونقدرام »
    احتمالا دروغ می گفت، تا حال من بهتر شود.
    « . اگر نمی خواي راجع بهش حرف نمی زنیم. اما اگر کمک میکنه من گوش میدم » به من اطمینان داد
    نزدیک بود بگویم ممنون، ولی نمی خوام ، هر چی باشه من کلی راز داشتم تا در دلم نگه دارم. دلم می خواست کمی
    درد دل کنم، مثل هر دختر نوجوانی. کاش مشکلاتم ساده بودند اما بد نبود فردي خارج از دنیاي خون آشام ها و
    گرگینه ها به حرف هایم گوش میداد ، فردي بیغرض.
    لبخندي زد و دوباره روي دفترچه آدرس هایش خم شد . « . من سرم به کاره خودمه » قول داد
    « نه. حق با توست. من یکم ناراحتم… راستش… به خاطر ادوارده »
    « ؟ مگه چی شده »
    صحبت کردن با آنجلا بسیار آسان بود. وقتی او سؤالی این چنینی می پرسید، بر خلاف جسیکا، مطمئن بودم دنبال
    جریانات خاله بازي و غیبت کردن نیست. او به ناراحتی من اهمیت میداد .
    « . اوه، اون از دستم عصبانیه »
    « ؟ تصورش سخته. حالا دلیل عصبانیت اش چی هست »
    « ؟ تو جیکوب بلک رو یادت میاد » آهی کشیدم
    « آه ه ه »
    « آره »
    « ؟ چیه؟ حسودیش میشه »
    باید دهانم را بسته نگاه می داشتم. به هیچ وجه ي نمیشد توضیح واضحی براي این اتفاقات داد. « . نه، حسودي نه »
    ادوارد فکر میکنه جیکوب… یه جورایی » . متوجه شدم شدیدا براي درگیر شدن در صحبت هاي انسانی عطش دارم
    رو من تاثیر منفی داره. فکر کنم، میگه دوست نابابه… و خطرناکه. خودت می دونی من چند ماه گذشته چقدر بلا سرم
    « . اومد… گرچه به نظرم احمقانه اس
    با تعجب دیدم که آنجلا به نشانه مخالفت سري تکان داد .
    « ؟ چیه » : پرسیدم

  4. #104
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « بلاّ، من دیدم که جیکوب بلک چطوري نگاهت می کرد. شرط می بندم مشکل اساسی حسودیه »
    « جیکوب اینجوري ام نیست »
    « … براي تو، شاید، اما براي جیکوب »
    « . جیکوب می دونه من چه احساسی دارم. من همه چیز رو بهش گفتم »
    «. ادوارد هم یه انسانه ، بلاّ. اونم مثل بقیه پسر ها برخورد میکنه »
    شکلکی درآوردم. جوابی برایش نداشتم.
    « باهاش کنار میاد » دستم را نوازش کرد
    « امیدوارم ، جیک داره دوران سختی رو می گذرونه، اون به من احتیاج داره »
    « ؟ تو و جیک خیلی به هم نزدیک هستین، اینطور نیست »
    « مثل یه خانواده »
    « ؟ و ادوارد هم خوشش نمیاد… حتماً براش خیلی سخته. خیلی دلم می خواست بدونم اگر بِن بود چی کار میکرد »
    « . مطمئناً مثل بقیه پسرها » لبخند نصفه نیمه اي زدم
    « احتمالاً » : غرغر کنان گفت
    و بعد موضوع را عوض کرد. نباید در کار آنجلا فضولی می کردم. او هم به خوبی می دانست که من اینکار را نخواهم
    کرد… هرگز .
    « من خوابگاهم رو دیروز تحویل گرفتم. یه جایی تو ساختمان هاي انتهایی دانشگاهمون »
    « ؟ بِن میدونه قراره کجا بره »
    « ؟ یه خوابگاه نزدیک من، احتمالاً خیلی خوش شانسِ. خودت چی؟ تصمیم گرفتی کجا بري »
    به پایین خیره شدم، دسخت خرچنگ قورباغه ام در زیر دستم خودنمایی میکرد. براي چند دقیقه غرق در تصور آنجلا و
    بِن در دانشگاه واشینگتون شدم. احتمالاً تا چند ماه آینده هم به سیاتل نقل مکان می کردند. آیا تا آن زمان سیاتل امَن
    شده بود؟ آیا تا آن زمان خون آشام تازه متولد شده و جوان به شکارگاهی جدید رفته بود؟ یعنی جایی جدید را پیدا کرده
    بود؟ شاید حالا نام شهر جدیدي به سر تیتر ترسناك روزنامه ها راه پیدا کرده بود.
    آیا مقصر وجود آن سر تیتر ها من بودم؟

  5. #105
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    سرم را تکانی دادم تا افکارم را از آن برانم، و به سؤالی که حالا براي جواب دادنش خیلی دیر شده بود، جواب بدهم
    « فکر میکنم، آلاسکا. یه دانشگاه تو جِنیو »
    آلاسکا؟ واقعا؟ منظورم اینه که... این عالیه. فقط فکر می کردم تو بري یه » می توانستم تعجب را در صدایش بشنوم
    « جاي ... گرمتر
    « آره، فورکس روش زندگی ام رو خیلی تغییر داده » . همانطور که به پاکت نامه نگاه می کردم، خندیدم
    « ؟ و ادوارد »
    « آلاسکا واسه ادوارد هم اونقدرا سرد نیست » شنیدن اسمش دلم را به پیچ و تاب انداخت. به بالا نگاه کردم
    اونجا خیلی دوره. اینجوري نمی تونی زیاد به خونه سر بزنی. میشه به » و بعد آهی کشید « . البته که نه » . او هم خندید
    « ؟ من اي - میل بزنی
    تمام وجودم لبریز از غم شدم ، شاید نزدیک شدن به آنجلا کار غلطی بود. اما نمی خواستم آخرین شانسم را از دست
    بدهم. افکار ناخوشایند را از سرم بیرون کردم، تا بتوانم جواب سؤالات سخت آنجلا را بدهم .
    و به انبوهی از پاکت هاي نامه اشاره کردم. « . اگر بتونم بازم با این انگشت ها تایپ کنم »
    و بعد خندیدیم، و بحث مان به سمت درس ها و کلاس ها و جواب امتحانات رفت ، فکرم منحرف شد. و از این گذشته
    موضوعاتی مهم تر وجود داشت تا نگران آنها باشم .
    از ترس رفتن به خانه، در زدن تمبر ها هم کمک کردم.
    « ؟ انگشت ات چطوره » : آنجلا پرسید
    « فکر کنم یه روزي دوباره بتونم ازشون استفاده کنم » انگشتانم را مالیدم
    در ورودي خانه محکم باز شد و ما هر دو از جا پریدیم.
    « ؟ آنجی » صداي بِن از پایین پله ها به گوش رسید
    « . فکر کنم حالا وقتش رسیده که من برم » . سعی کردم لبخند بزنم، اما لب هایم یاري نمیک ردند
    «. مجبور نیستی بري. گرچه فکر کنم اون هر چی بشه فیلمی که دیده رو تا آخرش برام تعریف میکنه... جزء به جزء »
    « چارلی نگران من میشه »
    « ممنون که کمکم کردي »

  6. #106
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « خواهش میکنم »
    ضربه اي آرام به در اتاق خواب خورد.
    « بیا تو بِن » : آنجلا گفت
    از جا بلند شدم و استخوان هایم را کشیدم.
    کارتون خوبه. فکر » بِن با من احوالپرسی کرد و بعد به نتیجه زحماتمان نگاهی انداخت « ؟ هی بلاّ. هنوز زنده اي »
    آنجی! باورم » او حرفش را قطع کرد و با شوق و ذوق به آنجلا گفت « ! نمی کردم از پس اش بربیاین. خیلی خوبه
    نمیشه که این فیلم رو از دست دادي. شاهکار بود! آخرش یه بزن بزن داشت که نگو و نپرس. خیلی باحال بود. یه یارو
    « بود... خوب، بایدخودت ببینی تا باور کنی
    آنجلا نیم نگاهی به من انداخت.
    « تو مدرسه می بینمت » با خنده اي تصنعی گفتم
    « تا بعد » آهی کشید
    با سرعت به سمت تراکم رفتم، و مرتب به خیابان خالی نگاه می کردم. در تمام مدت رانندگی به آینه جلو خیره بودم.
    اما نشانی از ماشین نقره اي رنگ وجود نداشت .
    ماشین اش جلوي خانه هم پارك نشده بود، و این نشان خوبی نبود.
    « ؟ بلاّ » وقتی در را باز کردم صداي چارلی به گوشم رسید
    « سلام بابا »
    او را در اتاق نشیمن و جلوي تلویزیون یافتم.
    « ؟ روز خوبی رو گذروندي »
    باید همه چیز را تعریف می کردم ، او دیر یا زود از بیل همه چیز را می شنید. تازه او از شنیدن این اتفاقات « . خوب »
    « امروز سر کار لازمم نداشتن. واسه همینم رفتم به لاپوش » . خوشحال میشد
    زیاد متعجب نشد. بیل قبلاّ تماس گرفته بود.
    « ؟ حال جیک چطور بود » چارلی که سعی میکرد صدایش را هیجان زده نشان دهد گفت
    « خوب بود »

  7. #107
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « ؟ پیش وِبِرها ام رفتی »
    « آره، تمام آدرس ها رو نوشتیم »
    حس می کردم یک بازي در میان است چرا که بی نهایت متمرکز بود. « . خیلی خوبه » چارلی لبخند گَل و گشادي زد
    « خوشحالم که امروز وقتتو با دوستانت گذروندي »
    « منم همینطور »
    به سمت آشپزخانه چرخیدم، به امید پیدا کردن یک کار سخت. متاسفانه چارلی همه ي کارهایش را انجام داده بود.
    براي چند دقیقه همانجا ایستادم، و به کف تمیز و براق زمین که آفتاب بر سطح آن می تابید خیره شدم. اما
    نمی توانستم تا ابد آنجا بایستم .
    « من میرم درس بخونم » به سمت راه پله رفتم
    « بعداً می بینمت » چارلی پشت سرم گفت
    به خودم گوشزد کردم، اگر زنده بمونم.
    در اتاقم را آرام بستم و بعد رویم را به سمت اتاق برگرداندم.
    البته ، او آنجا بود. به دیوار روبرویی من تکیه داده بود، و خودش را در سایه کنار پنجره پنهان کرده بود. بدنش سفت
    مثل مجسمه شده بود و چهره اش بی روح بود. با اندوه به من نگاه کرد.
    نفسم را در سینه حبس کردم، و منتظر سیل شدم. اما او به نگاه کردن به من ادامه داد، احتمالاً عصبانی تر از آن بود که
    جوابم را بدهد.
    « سلام » : بالاخره گفتم
    انگار چهره اش را از سنگ تراشیده بودند. در ذهنم تا صد شمردم، اما باز هم اتفاقی نیفتاد.
    « ام م م... خوب من هنوزام زنده ام » : من شروع کردم
    صداي غرشی از سینه اش شنیده شد، اما چهره اش تغییر نکرد.
    « هیچ صدمه اي ندیدم » : با اصرار گفتم
    تکانی خورد. چشمانش بسته شد، و با انگشتان دست راستش پایین بینی اش را گرفت.

  8. #108
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    سوئیس

    بلاّ. هیچ می دونی امروز من تا شکستن مرز تعهدمون چقدر کم فاصله داشتم؟ تا بیام دنبالت؟ میدونی » : زمزمه کرد
    « ؟ این یعنی چی
    نفسم در سینه حبس شد. چشمانش را گشود. مثل شب سرد و سخت بود .
    سعی کردم صدایم را در حدي نگه دارم تا چارلی چیزي نفهمد . اما دلم « . تو حق نداري » با صداي بلندي گفتم
    ادوارد، اونا دنبال یه بهانه ان تا بجنگن، عاشق جنگیدن هستن. تو نمی تونی قوانین رو » . می خواست فریاد بزنم
    « بشکنی
    شاید اونها تنها کسانی نباشند که از جنگیدن لذت می برن." »
    « شروع نکن... خودت این مرزو گذاشتی... خودتم بهش پایبند می مونی »
    « ... اگر بهت صدمه اي میزدن »
    « . جیکوب به هیچ وجه خطرناك نیست » . حرفش را قطع کردم « . کافیه »
    « . بلاّ. تو نمی دونی دقیقا چی خطرناکه و چی نیست »
    « . من جلوي جیکوب احساس خطر نمی کنم. همونجوري که جلوي تو نمی کنم »
    دندانهایش را به هم سایید. دستان اش را محکم مشت کرد. هنوز هم به دیوار تکیه داده بود و من متوجه فاصله بینمان
    شدم.
    نفس عمیقی کشیدم و به سمت دیگر اتاق حرکت کردم. وقتی دستانم را دورش حلقه کردم تکان نخورد. در مقایسه با
    گرماي آفتاب امروز بعد از ظهر که از پنجره به داخل می تابید، بدن او بی نهایت سرد بود. او هم مثل سرماي بدنش،
    سر جایش یخ زده بود.
    « منو ببخش. خیلی ناراحتت کردم » زمزمه کردم
    آهی کشید، و بعد آرامتر شد. دستانش در دور کمرم حلقه شدند.
    « امروز خیلی طولانی بود » زمزمه کرد « . ناراحتی ماله یه لحظه اش بود »
    « قرار نبود تو خبر دار شی. فکر می کردم شکارت بیشتر طول میکشه »
    به صورتش نگاهی کردم، چشمانی که به خود حالت تدافعی گرفته بود. با وحشت متوجه شدم که چشمانش مثل زغال
    سیاه بود. حلقه اي بنفش رنگ در زیر چشمانش پدیدار شده بود. با حیرت اخمی کردم.
    « وقتی آلیس دید تو ناپدید شدي، منم دوباره برگشتم »

  9. #109
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « نباید اینکارو می کردي. الان هم باید برگردي بري شکار کنی »
    « میتونم صبر کنم »
    « ... خیلی مسخره اس. منظورم اینه که، درسته که اون نمی تونه منو با جیکوب ببینه. اما لازم نبود تو بدونی »
    « ... اما من باید می اومدم. و توقع نداشته باش که بازم بهت اجازه بدم »
    « ... من کار خودمو میکنم. و من دقیقا همین توقع رو دارم » حرفش را قطع کردم
    « . این اتفاق دیگه هرگز پیش نمیاد »
    « . درسته! چون دفعه دیگه تو این همه از خود بی خود نمیشی »
    « . چون دفعه ي دیگه اي وجود نداره »
    « ... وقتی تو بري، من درکت می کنم. حتی اگر خوشم نیاد »
    « اینجوري نیست. من زندگیمو تو خطر نمیندازم »
    « منم همینطور »
    « . گرگینه ها منشاء خطرن »
    « قبول ندارم »
    « . ما راجع به این بحث نمی کنیم، بلاّ »
    « منم نمی کنم »
    دستانش دوباره مشت شده بود. آنها را روي کمرم حس می کردم.
    « ؟ یعنی اینا همش به خاطر امنیت منه » : از سر بی حرفی گفتم
    « ؟ منظورت چیه »
    منظورم اینه که... تو که » نظریه آنجلا حتی از قبل هم احمقانه تر بود. فکرش را نیمه کاره گذاشتم « ... تو که »
    « ؟ حسودیت نمیشه؟ درسته
    « ؟ من » یکی از ابرو هایش را بالا برد
    « . جدي باش »

  10. #110
    عضو سایت
    تاریخ عضویت
    May 2011
    محل سکونت
    ساحل دریا
    نوشته ها
    3,292
    تشکر تشکر کرده 
    854
    تشکر تشکر شده 
    1,726
    تشکر شده در
    930 پست
    حالت من : Bitafavot
    قدرت امتیاز دهی
    3433
    Array

    پیش فرض

    « آسونه... هیچ نکته ي خنده داري تو این جریان وجود نداره »
    یا... روي هم رفته چیز دیگه اي در میونه؟ یه جریان خون آشام - گرگینه - همیشه - » با سوءظن اخمی کردم
    « ؟ دشمن؟ یه هورمون خاص
    « . این فقط به خاطر خودته. من فقط به امنیت تو اهمیت میدم » چشمانش درخشید
    آتش سیاه چشمانش در آن لحظه غیر قابل تصور بود.
    باشه . باور کردم. ولی میخوام یه چیزي رو بدونی... وقتی شما وارد این مزخرفات دشمن بازي بشید، » آهی کشیدم
    من دیگه نیستم. میرم یه کشور دیگه. میرم به سوئیس. اصلا حال جنگ بین جانوران افسانه اي رو ندارم. جاکوب
    خانواده ي منه. تو... خوب، دقیقا نمی تونم بگی عشق زندگی منی. چون قراره بیشتر از این حرف ها دوست داشته
    باشم. تو عشق هستی من به حساب میاي. برام مهم نیست کی خون آشامه و کی گرگینه. اگر آنجلا هم جادوگر باشه،
    « میتونه بیاد قاطی ما
    با چشمانی خیره و در سکوت به من نگاه کرد.
    « ؟ سوئیس » با تاکید تکرار کرد
    حرفش را قطع کرد و بینی اش را با انزجار بالا کشید. « ... بلاّ » خنده اي کرد وبعد آهی کشید
    « ؟ دیگه چیه »
    « خوب... یه وقت بهت بر نخوره... ولی بوي سگ میدي » : به من گفت
    و بعد با شادمانی خندید، و من فهمیدم جنگ تمام شده. نفس راحتی کشیدم.
    ادوارد باید به زودي به شکار نیمه کاره اش می رسید و روز جمعه با جاسپر، امت و کارلایل به شمال کالیفرنیا سفر
    می کردند.
    ما در رابطه با مشکل گرگینه ها به توافق رسیدیم؛ . اما من براي دیدار با جیک احساس ناراحتی نمی کردم. براي اینکه
    دوباره به نزد گرگ ها روانه نشوم، حضور ادوارد و اتومبیل ولوواش در زیر پنجره من مانع از فرصت فرار میشد. من هم
    زیاد ول گردي نمی کردم، اما ادوارد از احساسات من خبر داشت. و اگر دوباره ماشینم را خراب میکرد، به جیکوب
    می گفتم تا دنبال من بیاید. فورکس خیلی طبیعی بود، مثل سوئیس... درست مثل من.
    پس وقتی از کار به خانه برگشتم، آلیس به جاي ادوارد درون ولوو منتظرم بود. در ابتدا مشکوك نشدم. در کنار راننده باز
    بود و صداي موسیقی ناآشنایی که ماشین را به لرزه انداخته بود، به گوش می رسید.
    « ؟ پس برادرت کجاست » سوار شدم « . هی آلیس »

صفحه 11 از 27 نخستنخست ... 78910111213141521 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/