صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567
نمایش نتایج: از شماره 61 تا 65 , از مجموع 65

موضوع: رقص ققنوس | ماندانا مطیع

  1. #61
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    چهره اش مي آويزند.اينجا فقط چشمها نمي گريند.
    گام هايش را بالا كشيد . پله ها لرزش قدمهايش را مي گرفتند و به ديگري پس مي دادند . در انتهاي راه، انگشتان لرزانش را به دستگيره شيشه اي دراز كرد :
    -((جانم را ببين، برگي است بر شاخه دستانم ، پاييزان...))
    فضاي گرم بيمارستان ، او و اضطرابي را در خود گرفت. در شيشه اي پشت سرش با رفت و آمد ايستاد...مرد نگهبان آبي پوش نگاهي به ناهيد انداخت و پرسيد:
    -((با كي كار دارين خانم؟تازه ساعت ملاقات تموم شده.))
    دهان خشك ناهيد به زحمت باز شد . چشم هايش اما لرزان و نا مطمئن اطرافش را مي كاويد:
    -((يه مريض دارم، چند وقتيه بستريه ، بايد ببينمش.))
    -((گفتم كه الان موقعش نيست ، اگه فردا يه ساعت زودتر بياي ، مي توني بري بالا.))
    -((خواهش مي كنم آقا!اصلا نمي خوام ببينمش ، فقط مي خوام حالش رو بپرسم، خواهش مي كنم...))
    نگهبان نگاهي به سر تا پاي ناهيد انداخت . روپوش و روسري سرمه اي رنگش كه يك دست خيس و باران زده مي نمود. چهره ي سفيدش چنان ملتمسانه به نگهبان مي نگريست كه گويا به انتظار سخت ترين سوال زندگيش نشسته است.
    -((خيلي خوب ، ببينم مي تونم كاري برات بكنم ، اسم مريضت چيه؟))
    -((عليرضا ، عليرضا توكلي راد.))
    -((چه اسم آشنايي! بيماري اون چي هست؟))
    -((جانباز شيميايي، سرطان ريه، اونهم از نوع پيشرفته اش.))
    كلمات تلخ با تحكمي غم باران از لبان ناهيد بيرون مي ريختند. اما انتظار هنوز به پايان نرسيده بود:
    -((آها! گفتم چرا اسمش آشنا...))
    دهان نگهبان باز ماند و بقيه حرفش را خورد. چشمان ريزش بر روي صورت ناهيد ثابت ماند ، اين بار نوبت مرد بود كه سوالي بپرسد:
    -((فاميليش چيه؟))
    -((نه! يعني بله...چي شده؟))
    -(( چه جور فاميلي هستي كه ازش خبر نداري؟ ديروز عصر تموم كرد ، امروز صبح از طرف بنياد آمدن و بردنش بهشت زهرا، بيچاره مادرش چه حالي بود ، سكته نكنه خوبه...))
    از همان جمله ي آغازين، ناهيد خشكش زد. آن چنان مات به نگهبان مي نگريست كه پلك زدن را فراموش كرده بود و شايد نفس كشيدن را تيك عصبي تازه واردي، ميهمان ناخوانده اي شد كه پلك چشم چپش را به سمت بالا مي پراند :
    -((دروغه نه! نه امكان نداره من بايد...من بايد))
    چون سوزن گرامافوني كه گير كرده باشد، ناهيد كلمات آخر را تكرار مي كرد . سر و دست هايش بي جهت مي چرخيدند و به دنبال گم شده اي مي گشتند. نگهبان دستي به ريش جوگندمي اش كشيد و گفت:
    -((ناراحت نباش دختر جون! اون راحت شد، حداقل اينكه ديگه درد نمي كشه. حالا براي اينكه مطمئن بشي دنبال من بيا اطلاعات، اونجا زنگ مي زنن بخش داخلي، از پرستاري همه چيز رو بپرس.))
    نيرويي نامرئي ناهيد را به دنبال نگهبان مي كشيد و شايد به دنبال سرنوشت .
    پشت پنجره ي اطلاعات، صورت پر رنگ و روغن زده اي پيدا بود . با نگهبان چيزهايي گفتند . ناهيد آن چنان در خودش گم بود كه حتي متوجه نمي شد، چشمان زن از ميان خطوط عاريه اي ريمل چه ترحم آميز او را مي نگرد:
    -((بيا خانم، بيا جلوتر، الان زنگ مي زنم بخش پرستاري، خودت باهاشون صحبت كن.))
    گوشي سرخ تلفن از ميانه ي باز شيشه بيرون كشيده و در انگشتان ناهيد قفل شد. صدايي نرم از آن سوي خط گفت:
    -((بخش داخلي بفرمايين.))
    ناهيد گوشي را به كناره ي روسري اش فشرد. لب هاي خشكش با كمي كشش از هم جدا شدند تا چيزي بگويد، اما ذهنش جز نام او بر زبان نمي آورد:
    -((چي، چي گفتيد؟))
    -((توكلي راد، شيميايي، سرطان ريه، الان كجاست؟))
    -((ببخشيد من تازه شيفت رو تحويل گرفتم، گوشي حضورتون تا سوال كنم.))
    لحظاتي، صداي همهمه ي ايستگاه پرستاري در ذهن مغشوش ناهيد پيچيد:
    -((خانم هاشمي، توكلي راد مرخص شده يا نه؟يكي پشت خط سراغش رو مي گيره...چي گفتي؟ديروز فوت شد؟واي!....خانم، خانم هنوز پشت خط هستي؟))
    -((هستم.))
    واژه ي هستم در برخورد با صخره هاي منجمد شده ي احساسش پژواك ديگري داشت:
    -((تو هستي....مثل هستي يك گلدان شكسته، مثل هستي يك ليوان تكه شده، تنها افسوسي كه پس از شكستن توست ، يك واي ساده است.....))
    صداي پرستاري گفت و گوشي تلفن آرام پايين مي كشيد:
    -((متاسفانه ديروز فوت شده، تسليت ميگم ولي شما هم زياد ناراحت نباشين چون بنده ي خدا راحت شد، اين آخر سري خيلي درد مي كشيد، هر هشت ساعت....الو! الو! كسي اون پشت هست؟))
    گوشي سرخ از ميان پنجه ي لرزان ناهيد رها شده بود و بر لبه ي كاشي هاي سياه اطلاعات تاب تاب مي خورد.ناهيد مي رفت بي آنكه صدايي بشنود و يا اجسام رنگارنگ اطراف را ببيند . گوش هايش را به نوايي ديگر و چشمانش را به خزاني ديگر سپرده بود .
    ((چرا مرا نپذيرفتي؟مي خواستم سايه ات باشم اما انگار ، نپسنديدي چنين سايه ي سياه گناه آلود را كه حتي اگر آويخته ي پرتويي از جمالت مي شدم، وراي اين بادها و باران ها به گستره ي سوزش خورشيد رسيده بودم و محوي مي شدم در شعله هاي سركش عشق...خورشيدي مي شدم.))
    ناهيد با صورت به شيشه ي در ورودي خورد ، كمي به خود آمد و دستانش را بي اختيار جلو كشيد ، در كه باز شد، سرماي پاييز چون لفافه اي تن نيمه جانش را پوشاند و پله هاي خيس اين بار ، برگردان گام هايي شدند كه به نيابت مرگ مي رفتند.
    ((اي تيرهاي بلا! اي روزگار تلخ، كجاست شرابي كه اين جنون مرا به آرامش قدسيان پيوند دهد و تا شام رستاخيز مستم كند كه غرقاب قيامت هم بي خبري مرا به هوشياري نرساند.))
    باران لباسهاي نيمه خشك شده ي ناهيد را دوباره خيس مي كرد. او مي رفت و صداي بوق هاي ممتد و فرياد راننده ها را انگار از پشت شيشه اي آب زده مي شنيد.
    -((مگه كوري خانم؟جلوي پاتو ببين .))
    -((آهاي دختر ديوونه! اگه ترمز نمي گرفتم كه الان...))
    -((مگه كري، بوق به اين بلندي رو نمي شنوي؟))
    ناهيد را راهي در برگرفته بود كه تنها سويش مستقيم بود و بس . گام ها نه بر زمين خيس و لجن آلود كه بر قطره هاي هنوز معلق باران راه مي پيمودند.
    جايي بالاتر از زمين و زماني وراتر از خيال به ميانه ي خيابان رسي، جايي كه برگ ها وچمن ها تن دود گرفته ي خود را با تكان باد و ريزش باران مي شستند .
    دست هاي شاخه ها گاهي كناره ي مانتويش را مي گرفت و زماني سادگي كفشش در خاك به گل نشسته فرو مي رفت. لختي كناره ي جدول ايستاد . ترافيك روان يكايك ماشين ها را پشت در پشت يكديگر حركت مي داد. ناهيد دوباره در خويشتن تنهايي پيش رفت. اولين گام و دومين، صداي بوق ممتدي به همراه نوري زرد به جان خواب زده اش ريخت ، چون موجي ناگهاني و سركش كه بر قايقي طوفان زده و سرگردان فرو مي ريزد .
    سفير درد مهمان تازه جانش شد ، آه نهادش با صداي كشيده شدن لاستيكهاي ماشين بر زمين ليز، يكي شد و درهم شكست . ميانه ي قامتش را سپر نقره اي ماشين در خود گرفت و تا كرد . وقتي پيكرش بر زمين نشست درختي بلند را مي مانست كه بر حوض پر آب خيابان ،اوج خويش را به پايين بكشد . سرش بر سفتي قير گون آسفالت آرام گرفت.
    چشمانش هنوز نيمه باز و نامطمئن به دنبال راه اوهام مي گشت . در گير و دار همهمه ها، بادكنكهايي رنگين كه با صورتك هاي اخم و خنده جلو و عقب مي كشيدند ، قطره اشكي جوشيده از چشمه ي دل را بر گوشه ي چشمان باران زده اش نشاند . پلكهايش كه روي هم آمدند، تصويري از آن دلنواز ديرينه در قاب تيره ي خيالش جاي گرفت. لبخندي غريب بر گوشه ي لبانش بشكفت:
    ((باور سرگشتي است اين گريه ي خنديده...))


    بر سايه هاي سپيدار اطراف ، مژگانش چون حصير بلندي مي نمود كه راه آفتاب را مي گرفت. دوباره پلكهايش روي هم رفت و باز شد. اين بار نور آزادانه تر از پنجره ي چشمانش عبور كرد:
    -((واي خدايا شكر!داره به هوش مياد !))
    -((ناهيد!ناهيد جون مادر! هيچ وقت انقدر دلواپست نشده بودم .))
    -((بفرما!ديدين گفتم چيزيش نيست. الكي شلوغش مي كنين.))
    پرده ي حرير خواب كه از جلوي چشمان ناهيد كنار رفت، رنگ ها و اجسام نقش آشنا تري به خود گرفتند، صورت ظريف نيلوفر بود كه بر روي تخت خم مي شد:
    -((ناهيد جون سلام!حالت خوبه عزيزم؟))
    سرسري نگاه ناهيد، چهره ي خواهر را كاويد و رد كرد . كنار او مادرش، چادر سياهش را در دست مچاله كرده بود و اشك مي ريخت:
    -((اين چه بلايي بود كه به سر خودت آوردي؟چقدر گفتم تنها نرو دختر!))
    از آن سوي تخت، نيما دستش را از دو پايه ي سرم باز كرد و گفت:
    -((نگران نباش مادر!حالش خوب ميشه مگه نه ناهيد؟))
    چشمان ناهيد گردشي را به اين سو و آن سو آغاز كرده بودند. تنها سوالي كه از آن همه غربت اطراف از لبانش گذشت ، اين بود:
    -((من كجام؟))
    صدايي بلند از رو به رو، نقاب آرامش را از درد نهايي پر هياهو برداشت :
    -((در بيمارستان ، اما بهتر بود كه مي رفتي تيمارستان!))
    -((آرام تر حجت! مگه نميبيني خواهرم تازه به هوش اومده؟))
    حجت پايين تخت را رد كرد و در كنار نيما ايستاد . كلمات مسخره وار از دهانش بيرون مي ريخت :
    -((خواهرم! خواهرم! اون موقعي كه داشتي خواهرت رو قالب من مي كردي، چرا سنگش رو به سينه نمي زدي؟))
    نيما قدمي به جلوتر گذاشت و عينكش را بر روي بيني صاف كرد ، حالا ديگه به جاي تن، رنگ سپيد روپوش به صورتم نشسته بود :
    -((عجب رويي داري والله! خودت بودي كه يه بند در گوشم مي خوندي ناهيد! در ثاني اگه هم من كاري كردم ، خريت كردم آقا، خريت!راضي شدي؟! ولي بدون كه از اين به بعد ، پشت دستم رو داغ مي كنم اگه توي زندگي حتي نزديكترين كسم دخالت كنم .))
    -((هه هه، حالا ديگه؟ نه بابا خيلي زرنگي! آخه مرد حسابي، تو كه مي دونستي خواهرت هنوز عاشق يه سرطاني مردنيه...))
    -((سرطاني؟....مردني؟.....واي عليرضا!))
    سر ناهيد يكباره از تخت كنده شد اما پلك هايش چنان به هم فشردند كه چهره ي نورسته اش را دوباره بر روي تخت خواباند:
    -((واي چقدر سرم گيج مي ره.))
    نيلوفر جلو كشيد و دستش را بر روي شانه ي خواهر فشرد:
    -((تو نبايد يك دفعه از جات بلند شي، به سرت ضربه خورده.))
    حجت با انگشت جلو، سوراخ بيني اش را پاك كرد و دستش را به سمت رو به رو كشيد . در هنگام اداي پر شتاب بعضي كلمات ، كفي سفيد رنگ كناره ي دهانش جمع مي شد:
    -((چه ضربه اي، چه كشكي؟ اينها همه ادا و اصولشه، شانس آورده راننده زودتر ترمز گرفته، خانم هم شوكه شده و غش كرده سرش خورده زمين ، حالا شايد دستش ضرب ديده باشه يا پاش...))
    -((بس كن ديگه حجت!))
    نيما شانه ي حجت را گرفت و او را به سمت عقب هل داد. از ريز نقشي نيما اين حركت بعيد مي نمود :
    -((آخه ناسلامتي خودت دكتري! بايد بدوني كه تغيير فشار خون وضعيتيه ، بعد از اين كه دو سه ساعت سرم رفت ، حالش جا مياد، تازه هنوز سيتي اشكن هم نداده.)))
    چشمان حجت كاملا به سمت بيرون وق زده بودند . ابروهاي گرد و پيوسته اش چنان درهم گره خورده مي نمود كه هر لحظه آماده چله كشيدن بود:
    -((هي مرد ناحسابي چرا هول ميدي؟منو تنها گير آوردي؟ بگذار داداش هامو خبر كنم، اون وقت حسابي حالت رو جا مي آرم!))
    ريشخندي تلخ بر لبان بي رنگ ناهيد جان گرفت:
    -((آخ طفلك، اين بچه غريب افتاده! حتما بايد بزرگ ترش بياد مدرسه!))
    لب هاي قيطوني حجت زير سيبيل هاي سياهش به وضوح لرزيدند ، همراه با آنها ، لپ هاي ته ريش گذاشته اش ، تكان مختصري داشت :

    -((مسخره! برو خودت رو مسخره كن و جد و آبادت رو ! حيف كه خوشگلي تو كورم كرد وگرنه از همون اول هم بايد مي فهميدم كه به درد من نمي خوري.))


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. #62
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    370 -373

    فخری خانم بسکه روی گونه راستش زده بود و روی دستش را گزیده بود، نیمی از همان وجه صورت بیرون مانده از سیاهی چادرش را با پارچه ای سرخ رنگ پوشانده بود:
    -«ای وای آقا حجت اینقد فریاد نزن،شما که خودت بهتر از ما می دونی محیط بیمارستان باید ساکت باشه»
    ناهید همانطور که خود را آرام آرام بالا می کشید، دستهایش را به کناره های تخت گیراند و فشرد. سوزن سرم در ورید دست چپ کمی جابجا شد و با خود سوزشی تازه را به میهمانی آورد:
    -«نه مامان، ولش کن، بگذار خودشو نشون بده. اصلا می دونی چقدر از آدم هایی که توقع دارن همه چیز دنیا باید به درد خودشون بخوره، متنفرم!شاید تا حالا فکر کنی تو چه چیزی به من و خانواده ام رسوندی؟»
    حجت شانه هایش را بالا انداخت و ریشخند زد:
    -«په! همین که اومدم یک بیوه پدر مرده رو گرفتم، کلی بهت لطف کردم.»
    دستان نیلوفر تکیه گاهی ظریف برای پشت تازه رسته ناهید شدند.
    نگاه های دو خواهر میان خشم و تعجب تقسیم شدند:
    -«این حرف ها چیه که میزنین آقا حجت؟ بیوه کدومه؟ اونها فقط نامزد بودن در ثانی ...»
    -«اَ اَه ... بس کن نیلوفر! حرف فایده نداره، این آقا جز حرف زور هیچی نمیفهمه.»
    و بعد دستان نرم و سفید نیما بود که مشت شد و به زیر چانه حجت کوبید. حجت با ناباوری صورتش را چسبید و قدمی به عقب رفت طوری که ناخواسته به پایه سرم برخورد و تکان محکمی به آن داد. باریکه شلنگ در امتداد قوطی به رقص آمده، خود را چنان کشید که این بار سوزن، کوچه منحنی رگ را تاب نیاورد و خود را به بیراهه زد. همهمه ها با خون رها شده از تنگنای عروق در هم آمیخت:
    -«آی دستم! بدجوری میسوزه، نیما یه کاری کن.»
    -«الان سرم رو می بندم،دِ... برو اون طرف حجت! شاید باز دلت کتک میخواد!»
    -«خب رفتم دیگه! بچه غریب گیر آوردین؟»
    -«چی شد آقا حجت؟ با همون یه دونه مشت که نوش جان کردین قلدریتون فروکش کرد؟ برو خدارو شکر کن که هادی اینجا نیست وگرنه...»
    -«بس کن مادر جون، بیمارستان که جای...»
    لنگه باز در اتاق را زنی سرمه ای پوش به شدت از هم باز کرد، خشم از ابروان نازک و چشمان مداد کشیده اش می بارید. سرها همه به سمت در چرخیدند و کلام در دهان فخری ماسید. پرستار نگاهی به اوضاع آشفته رو به رو کرد و خود را پیش کشید:
    -«چه خبره؟ ناسلامتی خودتون دکتر هستین ولی بخش رو گذاشتین رو سرتون! کارت انترنی رو نشون دادین، ما هم روی حس همکاری اجازه دادیم این وقت عصر، همراهان بیمار دورش جمع بشن ولی دلیل نمی شه که... ای وای نگاه کن با سرم این دختر چکار کردن! اینکه سوزنش آویزان شده!»
    نیما خود را در کنار کشید و پرستار روی پاشنه های بی صدای کفشش، نرم جلو آمد، نگاهی به سرم انداخت، نیما از پشت سر گفت:
    -«سرم را بستم.»
    زمزمه ای شبیه دندان قروچه از میان لب های قلوه ای زن گذشت:
    -«هنر کردین!»
    پنبه الکلی از کاسه روی میز برداشته شد و بر روی رگ نشست پرستار انتهای شیلنگ را به بالای پایه سرم آویخت. نوک سوزن اینبار به قلب ناهید اشاره میکرد:
    -«با دست دیگه روی پنبه رو فشار بده تا من برم آنژیوکت بیام این رگ دستت که خراب شد، باید از دست دیگرت رگ بگیرم.»
    و بعد اخمی تحویل سایرین داد و از اتاق بیرون رفت. حالا دیگر ناهید میتوانست لختی از نگرانی اش را بر روی پنبه خون گرفته فشار دهد:
    -«او چی گفت نیما؟چی می خواد به من بزنه؟»
    -«چیزی نیست، میخواد به دست دیگرت سرم بزنه. آنژیوکت سوزن کوچکی داره که توی رگ فیلکس میشه، انتهاش هم مثل بالِ پروانه است، بر روی پوست چسب میزنن تا با هر تکانی باز نشه.»
    لبخندی تمسخر آمیز گوشه لب نیلوفر را بالا کشید:
    -«پس مناسب دعوا های خانوادگیه!»
    -«اما من نمیخوام یرم بزنم، میبینید که... راحت نشستم، حالم هم خوبه!»
    لحظه ای، صدای زیر نیما سکوت را شکست:
    -«یعنی چی؟ به سرت ضربه خورده، بیشتر از یه ساعت توی خواب و بیداری بودی. وقتی یه لیتر سرمت رفت، باید بریم زیرزمین همین بیمارستان ساسان، سیتی اسکن انجام بدی،شاید که...»
    -«نه نیما خواهش میکنم از این برنامه ها برای من نچین! ببین خون دستم بند اومد، حالت سرگیجه و تهوع هم... یعنی زیاد ندارم! اصلا همین الان از تخت می آم پایین.»
    ملحفه سفید از روی مانتو و شلوار تیره رنگ ناهید جدا شد.پاهایش به آرامی کناره تخت را پیمودند و رها شدند:
    -«نه ناهید این کار رو نکن! اینجا دیگه لجبازی نکن، تو باید حتما از سرت عکس بندازی.»
    -«خوب شد آقا نیما! خودت هم اعتراف کردی که خواهرت خیلی لجبازه!»
    -«ای بابا آقا حجت، شما هم وقت گیر آوردی ها! نیما! ناهید رو کمک کن، شاید سرش گیج بره و بیفته.»
    نیلوفر تخت را دور زد و در کنار خواهر ایستاد. دستان ناهید چنان سرد بودند که آه از نهاد نیلوفر بلند شد:
    -«وای دست هات مثل یه تیکه یخ می مونه دختر! آخه برای چی از جا بلند شدی؟»
    -«من خوبم، ببینید خیلی راحت دارم راه می رم.»
    با اولین گام، سرمای کاشی های کف اتاق لرزشی مختصر را از کف پاها به تمام تنش رساند. وقتی دستش را از دست مهربان خواهر جدا کرد مانند جوجه اردکی تازه بیرون رسته، تلو تلو خوران به پیش میرفت.
    فخری خانم این بار محکم توی سرش کوبید:
    -«ای وای خاک بر سرم شد! این دختره پابرهنه کجا داره میره؟ نیما جلوش رو بگیر!»
    نیما چنان چرخید که نزدیک بود با یک سکندری، نقشی حجیم بر کاشی های منظم کف ایجاد کند، اما دست چپش مایه نقره فام انتهای تخت را گرفت... دست دیگرش ناخودآگاه میانه عینکش را چسبید. دیگر دستی برای نگه داشتن ناهید نمانده بود:
    -«صبر کن ناهید! همین طوری که نمیتونی از بیمارستان بیرون بری.»
    نیلوفر شتابان خم شد. کفش های سیاه و گلی ناهید به روشنی رنگ چشمانش دهن کج می کردند. دستانش را به میانه لنگه کفش ها گرفت و آن دو همسفر به خاک افتاده را تا حدودی به میانه مانتویش بالا کشید.
    -«ناهید، ناهید کفش هاتو بپوش! کفش هات!»
    با لحظه ای درنگ، ناهید آن دو سیاههمراه را جلوی پایش گذاشت.
    نیلوفر انگشتان دست چپش را طوری دور بازوی خواهر فشرد که حلقه باریک ازدواجش تکان خورد. وقتی ناهید سرش را آرام به سمت راست چرخاند اخمی کم رنگ از درد تیر کشنده پیشانی، بر کمان ابروانش نشست. این سر نحیف شده، طاقت درد را نداشت، خم شد و نگاهی به خاکیان سپرد. دست نیلوفر از پیچش سمشاد رو به رو رها شد و به پایین خزید. این بار نیلوفر مچ پای ناهید را چسبیده و با تحکم گفت:
    -«پاتو بلند کن! کفشت رو بپوش... بپوش دیگه!»
    دست ناهید روی سر خم شده خواهر،محکم شد.نرمی روسری


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  3. #63
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    374 و 375
    نیلوفر، دستِ زمستان زده اش را نوازش می داد. پاهایش بی اختیار کمی بالا کشیدند و سیاهی جوراب ها در خانه های کوچک هم رنگشان آرام گرفت. اما تلاطمی دیگر، این نشستِ آرام را بر هم ریخت:
    _ « داری چکار می کنی نیلوفر؟ به جای اینکه جلوشو بگیری کمکش می کنی که کفش بپوشه؟»
    _ « بس کن مادر! تو هم همین طور نیما! او باید بره، باز هم می خواین سدّ جلوی راهش بشید؟ شما برهنه اش کردین، دیگه در سینه اون دلی نیست، صد پاره آتیشه که مثل گُلِ توی پارچه، درون پیراهن خواسته هاش پیچیدید و دور انداختید، حالا از این یه کفش کهنه هم دریغ می کنین؟»
    بازی واژه، که بر صدای نیلوفر جاری می شدند، لحظه ای از دهان مغشوشِ اطراف را به خود سرگرم کرد، اما تعرضی ناخوشایند بر لطافت واژگان زد:
    _ «برو بابا مسخره! این پرت و پلاها چیه می گی؟ اصلاٌ انگار همه تون فامیلی یه تخته کم دارین!»
    _ « درست صحبت کنین آقا حجت! تاحالا هم محترمانه با شما برخورد...»
    ناهید که دو لنگۀ لرزان در را از هم گشود، لرزش کلام خواهر را به همهمۀ آن سوی دیوار سپرد.
    _ « یه سرم آماده کنین، مصدوم آوردن.»
    _ « ببریدش پشت پرده، الان می آم رگ می گیرم.»
    _ « وای خانم دکتر! دستم به دامنت! بچه ام از سر صبح داره بالا می آره یک کاری بکن.»
    _ « از سر صبح، حالش خرابه، اون وقت الان آوردینش اورژانس؟!»
    _ « خانم! خانم کجا می ری؟ برو بخواب رو تختت برات آنژیوکت آوردم.»
    هیاهوی آدم ها در رنگ های ثابت اطراف گم می شدند. جلو و اطراف تخت ها پرده های قهوه ای آویخته با رنگ های سفید و سرمه ای لباسها، دیوارهای رقصانی می شدند که دائم به جلو و عقب می رفتند.
    _ « این اجسام رنگ به رنگ بی خبرند و آن افتادگان، مست درد... پس میان این مستان و بی خبران، راه خانه را از که باید پرسید؟»
    تمنای نگاه ناهید را هیچ کس جز گام های خسته اش نمی فهمید. جلو می کشید و به دنبال معبری می گشت.
    _ « همراهان این خانم! آقایان انترن ها! مریض رو ول کردین به امون خدا، خودتون دوباره دعوا راه انداختین؟»
    با نهیب پرستار، فخری خانم چادرش را جلوتر کشید و توی صورتش مشت کرد:
    _ « وای نیما! نیلوفر! ول کنین این آقا حجت رو! ببین خانم چی میگه برین دنبال ناهید!»
    لحظه ای حیرت و سرگردانی آنها را به غیبت خواهر رساند. نیلوفر با چشمانی سرخ و لب های به هم فشرده، آخرین تیر نگاه خشمگینش را به صورت دایره ای حجت نشانه رفت. حرکات تند قفسۀ سینه اش، مانتوی بلند وگشادش را به وضوح بالا و پایین می کشید. چرخی زد و از کنار پرستار به سرعت گذشت. وقتی آخرین نفر هم پایش را بیرون گذاشت، حجت از کنارۀ تخت فریاد کشید:
    _ « پدرتون رو در می آرم! طلاقش می دم، فهمیدین؟»
    بلافاصله کلّه نیما از لای دو لنگه در سفید نمایان شد:
    _ « چیزی گفتی؟»
    چشمان قلمبیدۀ حجت همراه با هیکل چاقش عقب کشید. این بار کلامی بریده بریده از لرزش لب هایش بیرون می ریخت:
    _ « نه! نه! من به تو چه کار دارم؟»
    ناهید آرام می گذشت. آن چنان نرم، گویی روحی بر لفافه ای از ابر می رود. چشمانش هجوم تصاویر را بر پرده نمی گرفت و گوشهایش انبوه


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. #64
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    376-379

    اصوات را درک نمی کرد:
    -"ناهید!ناهید بایست،کجا می ری؟"
    -"آهای اقای دکتر!با مسئولیت چه کسی مریضتون رو از اورژانس مرخص می کنین؟"
    -"با مسئولیت خودم خانم!با مسئولیت خودم!"
    -"صبر کنید،اینجا کتبی بنویسین،امضا با مهر انترنی لطفا،در ضمن از لحاظ هزینه..."
    -"هزینه تزریق پرداخت شده...اصلا این کارت انترنی من خدمت شما امانت.فعلا اجازه بدین..."
    نیما که همچون باد گذشت،فخری خانم هنوز نفس نفس زنان خودش را جلو می کشید.
    پرستار همان طور که کارت را وارسی می کرد با لبخند گفت:
    -"پسرتونه خانم؟خدا حفظش کنه!چقدر نسبت به خانوادش احساس مسئولیت می کنه."
    وقتی سر فخری خانم تکانی خورد،غبغب زیر چانه اش چون پاندول ساعت این سمت و ان سمت کشید.گوشه چادرش را به دندان گرفت و بازدمی همچون اه گذشت.دستانی حامی و جستجو گر ناهید را در کوچه کناری بیمارستان به دام انداختند:
    -"ناهید بایست!دِ بایست می گم!"
    تحکم نیلوفر،حزن صورت ناهید را به تعجب وا داشت.ایستاد و صورت به صورت خواهر شد.نیلوفر به چشمان درشتش تابی داد و ارام تر گفت:
    -"تو نباید اینقدر سرخود باشی ناهید!خیلی خوب قبول دارم...به ان ضربه روحی شدیدی که بهت خورده،یه ضربه دیگه هم اضافه شده!ولی اینها دلیل نمی شه که ملاحضه اطرافیانت رو نکنی!ببین نیما چقدر نگران توست؟اصلا انگار از این رو به اون رو شده،نمی دونم شاید هم می خواد با خدمت هاش اشتباهاتی رو که تا حالا در مورد تو کرده،جبران کنه...اِوا!چه حلال زاده بود خودش هم رسید."
    پشت سر نیما فخری خانم که از پا افتاده می نمود،خود را به زور جلو کشید.عاقبت دستش را به لبه ماشینی پارک شده،گیراند و نفسی تازه کرد:
    -"نیما جان مادر!برو یه تاکسی دربست بگیر،این دختره رو ببریم خونه،من که والله از نفس افتادم."
    نیما سری تکان داد و سینه هوای سرد را شکافت و تا سر کوچه پیش رفت.سیاهی چشمان ناهید قدری بالا کشید.انگار در اسمان تیره و درهم،دنبال اشک می گشت:
    -"خونه؟کدوم خونه؟"
    -"خونه خودمون دیگه مادر جون!با این حال و روز کجا می خوای بری؟"
    ناهید دو ردیف مژگانش را به هم دوخت.وقتی خطوط سیاه،میانشان را شکافت،بی قراری در نگاه نگرانش موج می زد:
    -"نه خونه خودمون نه!باید بریم خونه علیرضا!اون منتظرمه...چیه؟چرا صورتت را برمی گردونی نیلوفر؟چرا اشک توی چشات جمع شد مادر؟می خواید بگید علیرضا مرده؟همش دروغه،مزخرفه،این طوری می گن که خامم کنن،نمی دونید که من پخته شدم،سوختم!"
    نیلوفر همان طور که صورتش را برگردانده بود،با انگشتان استخوانی اش قطره اشکی فراری را از گوشه چشمانش سترد.دماغش را بالا کشید و رو به صورت رو به رو کرد:
    -"باشه اول می ریم دم خونه بهجت خانم،نه مادر خواهش می کنم بازم"نه"نگو،ناهید باید واقعیت رو قبول کنه،هرچه زودتر بهتر!"
    نیما همان طور که دو سوی کاپشن سبز رنگش را به هم می کشید،دوان دوان تا نیمه کوچه پس کشید:
    -"زود باشید بیاید سر کوچه،تاکسی منتظره."
    ناهید سراسیمه پا پیش گذاشت،سرش را قدری کج کرد و همان طور که می گذشت گفت:
    -"منتظره،نباید توی انتظار بمونه،بریم،زودتر بریم."
    نیما لختی خیره به خطّ گذز خواهرش نگاه کرد.چشمان گشادش را از پشت شیشه های ذره بینی ریز کرد و پرسید:
    -"چی شده؟چرا انقدر تند رفت؟"
    -"قراره اول بریم خونه بهجت خانم،باید مطمئن بشه که علیرضا مرده."
    این بار نیما ابروانش را از لبه قاب تیره رنگ رهانید و بالا انداخت.لحظه ای به عبور فخری خانم و نیلوفر خیره ماند و سپس پشت سرشان دوید:
    -"ولی نیلوفر!..."
    -"ولی نداره،نمی بینی دختره بس که توی فکر و خیال دست و پا زده،داره دیوونه می شه؟فقط قربونت داداش،یه قرص آرام بخشی چیزی بهش بده که یه دفعه با دیدن بهجت خانم سیاه پوش غش نکنه!"
    -"باشه قبل از رسیدن به اونجا جلوی دارو خانه پیاده می شم،براش اگزازپام می گیرم،هم ارام بخشه هم خواب اور،فعلا برو که ناهید زودتر از همه سوار تاکسی شد،زودتر از همه..."




    عاشورایی دیگر؟بی هیچ علم و دسته ای؟یعنی غریب تر از عاشورا!
    در نیمه باز مسجد،نوایی حزین را به گوش عابران پیاده می رساند.نوحه ای نه رها از حنجره ای زنده که نواری در ضبط می خواند.میانه سیاه پارچه ای مزین به نام حسین با وزش دمادم باد،جلو و عقب می کشید.سردر کوتاه خانه بهجت خانم هم،سیاه کوب می نمود:
    -"ای وای اینجا چرا این طوریه؟مگه دوباره محرم شده؟"
    اهنگ صدای ناهید از هیجانی بلند به زمزمه ای حیران رسید.مروارید سیاه چشمانش چنان از صدف پلک ها جهیدن گرفته بود که گویی در انتظار صید شدن است.
    -"پس کجاست صیاد؟"
    پایش را از کناره جوی اب کنار برد،و در پیاده رو لختی درنگ کرد.اضطرابی ناگهانی قلبش را تا حلقوم بالا می اورد.نگاهش سریع تر از پاها


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  5. #65
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحات 380 تا 396 ...

    به اطراف می دوید.
    مشبک های آهنین در، گویی با آوازی حزین دستانش را به رقص رنج بالا برده بودند. سماعِ افروختن:
    «باز این چه شوری است که در خلق عالم است»
    نبض ناهید چون پروانه ای پیچیده در پیله برای رها شدن می زد. حس کشیدگی در تیرۀ پشت، انگار بال های نداشته را به پرواز می خواند. سرش را به پشت کشید تا حس پر کشیدن روح برانگیخته اش را با چشم جان ببیند.
    گنبد فیروزه ای مسجد در هیاهوی ابر و باد غریبانه بر پایۀ آهنی نشسته بود.
    - «چی شده ناهید؟ سر درد اذیتت می کنه؟»
    دستان مهربان نیلوفر، دور بازوان خواهر پیچید و او را به جلو کشید. نگاه منتظرش، آمادۀ شنیدن جواب بود:
    - «سردرد، کمردرد، پادرد، آه! ول کن این تن لعنتی رو!»
    حسی پیچیده در لفافۀ کلامش بود یا لجاجتی ناخودآگاه با خویش. ناهید با یک حرکت خود را از آغوش گرم خواهر کند و خود را به آهن سرد در خانۀ بهجت خانم چسباند:
    - «بهجت خانم! علیرضا!»
    انگشتی سپید و نازک از کنارۀ سر ناهید رد شد و روی برجستگی زنگ را فشار ممتد داد:
    - «این خونه زنگ داره، لازم نیست این طور به در بکوبی.»
    ناهید ناباورانه سمت راستش را نگریست. حالا دیگر کنار نیلوفر، نیما و فخری خانم هم ایستاده بودند... مشت ها اما انگار خارج از ارادۀ بازوها همچنان در تلاطم بودند.
    - «در را باز کنید، در را باز کنید.»
    - «اون در دیگه باز نمی شه.»
    سرها با تعجبی آمیخته به ترس به سمت صاحب صدا چرخید، آقا ذبیح با آرامشی غم بار، میانۀ در مسجد ایستاده بود. چرخش سرها، چشمان خاکستری و نمناکش را به پایین کشید، گویی از سنگینی نگاه ها شرم دارد. کلامی که از میان ریش و سبیل های سفیدش بیرون می آمد، ناهید را از جلوی در کند:
    - «اون ها دیگه اینجا نیستن.»
    - «پس کجا هستن آقا ذبیح؟ خونه شون رو عوض کردن؟»
    اشک چشمان پیرمرد کم کم از برجشتگی گوشۀ چشم بیرون می زد:
    - «نه باباجون، کدوم خونه؟ دیگه حتی سندش رو هم به نام حاجی کمالی زدن. باز خدا خیر بده حاجی رو که می خواد وقف مسجدش کنه.»
    نیما جلوتر کشید و پرسید:
    - «سردرنمی آرم برای چی؟»
    - اما من فکر کنم یه چیزهایی سر در بیارم، قبلاً زن حاجی برام گفته بود که... پس خودشون کجا هستن؟»
    ناهید چنان به آقا ذبیح زل زده بود که گویی اگر لحظه ای چشمانش را ببندد تصویر پیرمرد را گم می کند.
    - «منظورت از خودشون چیه دختر جون؟ حیف از اون سروی که این طور غریب به خاک نشست. به خدا مثل پسر خودم دوستش داشتم.»
    نقش گل هایی مچاله و چروک خورده از جیب شلوار آقا ذبیح، کشان کشان بیرون آمد تا همدم اشک هایی شود که هق هق وار از دیدگان بی فروغش بیرون می ریخت. ناهید تمام قوایش را جمع کرد تا قدمی به جلو بگذارد. لبخندی تلخ، حیرانی نگاهش را همراهی می کرد:
    - «یعنی علیرضا.. علیرضا مُرده؟»
    سکوت حزن آلود جمع را تک صدای ماشین های عبوری در آن عصر سرد می شکست و با تعجب به چهره های مات رو به رو نگاه کرد:
    - «یعنی شما نمی دانستین؟! اهل محل رو خودم خبر کردم، خیلی ها آمدن بیمارستان، تشییع جنازه، من فکر کردم که شما شاید به خاطر کدورتی که پیش اومده بود، نیامدین...»
    فخری خانم کلام لرزان آقا ذبیح را شکست:
    - «هم این بود آقا ذبیح و هم خیلی چیزهای دیگه... نمی خواستیم ناهید بفهمه که البته جور دیگری فهمید. حالا اومدیم دست بوسی بهجت خانم، حلالیت بطلبیم.»
    - «دیگه کدوم دل مونده خواهر من... بیچاره بهجت خانم خودش شده بود یک پاره استخون. از بنیاد شهید هم آمدن، جنازه رو از سردخونۀ بیمارستان یه راست بردن بهشت زهرا، مادر داغ دیده انگار هنوز باور نداشت. فقط وقتی اون جسد نحیف رو گذاشتن توی قبر...»
    دوباره گریه امان آقا ذبیح را برید این بار شانه هایش هم صدا با ناله ها تکان می خوردند. ناهید چشمانش را به هم فشرد و باز کرد. در نگاهش هنوز موجی از ناباوری به ساحل سنگی حقیقت می خورد:
    - «کی رو؟ علیرضا رو؟»
    سرش را به سمت تک تک افراد چرخاند. ستاره ای که خسته از ایستادگی خویش به دَوَران افتاده باشد:
    - «او مرده، خاکش کردن، علیرضا مرده... می فهمین؟»
    تنشی عصبی قرار را از سراپای ناهید گرفته بود. گویی به دنبال آن تصویر دلخواه کتاب، صورت های غرق اشک اطراف را ورق می زد و نمی یافت.
    - «کجاست آن نقش برجستۀ قالی دلم که زیر لگدهای وحشیِ بی عدالتی ها، تار و پود گسسته پایمال شد؟ کاش تو را از آغاز بر دیوار دلم، قاب کرده، نگه می داشتم...»
    فخری خانم گریه کنان جلوتر کشید. دستش را از زیر چادر، روی سرش نگه داشته بود. گویی از آمد و رفت تکراری توی سر زدن ها خسته می نمود:
    - «الهی بمیرم برای این بخت و بالینت مادر... وای به دل اون بهجت خانم وای!»
    - «بهجت خانم! پس اون کجاست؟ پس چرا هر چی در می زنیم باز نمی کنه؟»
    اضطرابی که در صدای نیلوفر موج می زد، برای لحظه ای حتی دریای بی قراری ناهید را به سکون نشاند. همه چشم به لب های آقا ذبیح دوخته بودند.
    - «دیگه اینجا نیست.»
    - «یعنی چی دیگه اینجا نیست؟»
    - «خب یعنی اینکه... حاجی کمالی خونه رو خیلی بیشتر از قیمت واقعی اش از بهجت خانم خرید، بدهی های پیرزن رو هم صاف کرد، توی سند زده خونه وقفیه، ولی تا بهجت خانم زنده ست می تونه زیر این سقف زندگی کنه.»
    سر ناهید کج شده، بر روی گردنش افتاده بود. شاید سنگینی حقیقت توانِ راست نگه داشتن را به او نمی داد:
    - «من می دونستم... می دونستم.»
    نیلوفر صورتش را به سمت صاحب آن صدای لرزان چرخاند:
    - «می دونستی؟ از کجا؟»
    ناهید بی توجه به پرسش خواهر، صورتش را رو به روی چهرۀ محزون آقا ذبیح کشید. گویی تمام نیرویش را جمع می کرد تا از درون طوفان زده اش، کلمات را چون نسیمی ملایم بیرون بریزد.
    - «پس... پس اگه بهجت خانم می تونه اینجا بمونه، پس چرا نیست؟»
    ابروان پیرمرد بالا رفت و چین های ریز و درشت روی پیشانی اش را پر رنگ کرد. اطراف دایرۀ خاکستری چشمانش را سرخی مویرگ ها گرفته بود.
    - «نموند، طاقتش رو هم نداشت... یعنی پولش رو هم نداشت که یه مراسم سوم و هفتم آبرومند برای پسرش بگیره، تا ريال آخری که داشت خرج دوا و درمون اون خدا بیامرز کرد، تازه بعد از این همه، شنیدم که این آخر سری، یک مقّرری... اِی! اِی! خدا! آخه چه قدر مظلوم! چه قدر غریب؟ چی بگم؟ شاید گفتنش درست نباشه اما آخه نور به قبرت بباره پسر، همون اوایل که فهمیدن سرطانی شده، می خواستن بفرستنش بلژیک یا آلمان، ولی قبول نکرد و می گفت شرکت های شیمیایی همین کشورها بودن که مواد لازم برای درست کردن بمب های شیمیایی رو به عراقی ها دادن، حالا این جانباز شیمیایی رو برگردونن به بیمارستان های خودشون تا دوا و درمون ها رو روی این نمونه های آدمیزادی امتحان کنن، بعد هم هری مملکت خودتون!... شاید هم حق داشت با اون جور سرطانی که علیرضا داشت، هیچ جا نمی شد براش کاری کرد و... لاکردارها! مواد شیمیایی درست کردن و فروختن و بمب ساختن و پدر جوون ها رو درآوردن، حالا که گندش دراومده، یه معذرت خواهیِ خشک و خالی هم از مردم ما نمی کنن!»
    - «آقا ذبیح! بحث سیاسی نکن!... بگو بهجت خانم کجاست؟»
    - «ها راست گفتی دختر جان! به خدا از بسکه دلم خونه... باز خدا خیر بده حاجی کمالی رو که قراره امشب یه حجله بیاره و بگذاره دم مسجد... اطلاعیه هم چاپ می کنه که فردا عصری به بهونۀ سوم اون مرحوم، مجلس روضه خونی توی مسجد داشته باشیم.»
    این بار نیما پرید وسط حرف آقا ذبیح. کلمات این بار ملتمسانه تر می نمود:
    - «آقا ذبیح! بهجت خانم!»
    - «ها بهجت خانم! با یک ساک کوچیک اومد خداحافظی... کلید در خونه اش رو هم امانتی سپرد به من که بدم به حاجی کمالی، هر چی بهش گفتم بمون زن... کجای این شهر بی مروّت می خوای آواره بشی؟ گفت دیگه از این غریبی دل کنده شدم، می خوام برم پیش غریب الغربا... توی بارگاه عظیمش یه گوشه ای برایِ من حقیر هست که شب رو به صبح برسونم. بعد هم حلالیت خواست و با چشم گریون راهش رو کشید و رفت. پشت سرش داد کشیدم: دیگه برنمی گردی؟ اول پشت به من ایستاد، بعد که صورتش رو چرخوند، خیس اشک بود. سرش رو بالا آورد و با اشاره، یک جواب «نه» داد. این قدر شکسته و تکیده بود، انگاری یک اسکلت زیر چادره، بعد هم جَلدی رفت، تا اومدم بجنبم، دیدم نیست.»
    - «بریم باید بریم... من باید برم، خب منهم باید برم!»
    حرکات ناهید به جنون دیوانگان می مانست. لختی دو دستش را بالا می آورد و بعد بی هیچ انگیزه ای به پاهایش می کوفت. قدمی جلو می گذاشت و باز، پا پس می کشید. چهره های اطراف در گردش ناخودآگاه سرش به حرکتی دایره ای افتاده بودند.
    - «گناهه! چرا رقصیدن؟!... رقصیدن جلوی مسجد؟ گناهه... شاید به جایی دیگه...»
    باز دستی نیلوفرانه سرو روان قامتش را پیچیدن گرفت.
    - «چی می گی؟ رقصیدن چیه؟ تو فقط سرگیجه داری، باید بری خونه استراحت کنی.»
    غم نگاه ناهید، گویی در سردی فزون یافتۀ اطراف، موج می زد.
    - «خونه... خونه... هر جا می رم غم سرزده به سراغم می آد... شاید خونۀ دلِ من خراباتی، سر راهیه.»
    - «حالا که خونه خراب شدی، شایستۀ آفتاب شدی، در خونه هایی محکمِ بی احساس، سقف، تموم نور رو می دزده.»
    پنجرۀ چشمان ناهید، قاب چروک خوردۀ پلک ها را به گنگی پریشان نگاه باز کرد:
    - «حالا که شمع وجودش خاموش شده، کجاست آفتاب؟»
    نیما کنارۀ دستش را چندین بار به دماغ سرخ شده اش کشید و ابروانش را بالا انداخت. لحن کلامش در برودت اطراف می لرزید:
    - «بس کنید این حرف ها رو... با اون قرص خواب آوری که ناهید خورده باید بره خونه بخوابه.»
    رخسار ناهید چون ابری آبستن باران به هم پیچید. گویی همانند توده های درهمِ آسمانِ بالا، به دنبال کوبش ابری برای رعد شدن، می گردد:
    - «خواب؟ میون این بادهای آشفته، چه طور بخوابم وقتی قبل از سوختنِ پروانه شمع را خاموش می کنن؟... شما بگید آقا ذبیح، نشونی تربتش رو بده شاید این دل پر بارون بر سر اون مزار بی نیاز، خالی بشه... که هنوز این منم که محتاج ترینم.»
    آهی سرد از سینۀ سیاهپوش پیرمرد در آمد. دستان درشت و چروکیده اش را بر سپیدی موها کشید و رها کرد:
    - «حال غریبیه دختر جون... فقط بدون که اون حالا بسیار راحت تر از من و توست... این مائیم که غائبیم... این مائیم که مردیم.»
    - «بگو آقا ذبیح، نشونیِ... خاکش رو بده.»
    در ادای آخرین کلمات، ناهید به وضوح بغض گره خورده ای را فرو می خورد:
    - «ها! بهشت زهرا... قطعۀ بیست و نه، شماره ده.»
    باز گام های ققنوس، رقص عشق بازی گرفتند. چرخی به این سو، گامی به آن سو.
    حیرانی خوشایندی است با موسیقی عشق بر خاکسترِ خویش...
    - «باید برم، اون منو به نام می خونه... شیدا! شیدا! نمی شنوین؟»
    فخری خانم با دستک چادر، چشم هایش را چلاند. این بار دست پنهان شده، رویِ گونه اش فرود آمد:
    - «وای دختره پاک دیوونه شده!... توی این هوای خراب کجا می خوای بری مادر؟ تا برسیم بهشت زهرا دیگه از غروب هم گذشته...»
    آقا ذبیح آمرانه دست راستش را بالا برد. چشم هایش هنوز محو حرکات ناهید بود:
    - «نه حاج خانم ببریدش، بگذار بره سبک بشه، با این حال و روزی که داره بعید می دونم تا صبح طاقت بیاره.»
    - «حق با آقا ذبیحه، من همراهش می رم.»
    نیلوفر هنوز شانه به شانۀ خواهرش ایستاده بود. نیما نگاهی به دو چهرۀ جوان رو به رو انداخت. پس از دمی عمیق، بازدمی طولانی را پس داد و آرام گفت:
    - «مامان شما برید خونه، خیلی خسته شدین، من همراهشون می رم، نه! نه نیارید، باید ناهید رو ببرم پیشش، نمی خوام دِینی از اون خدا بیامرز برگردنم باشه.»
    نیلوفر جلوتر کشید. لب های خشکش را به صورت خیس مادر چسباند و زمزمه کرد:
    - «به هادی تلفن کنین که نگران نشه... بهش بگید لازم نیست بیاد بهشت زهرا، نیما همراهمونه...»
    وقتی ناهید در صندلی عقب ماشین نشست، سرش بی اختیار بر کنارۀ ابر کوبیدۀ شیشه جا گیر شد. صدای دلپذیر نیلوفر در گوش رویاییش زمزمه کرد:
    - «کمی بخواب، تا اونجا راه زیادیه، رسیدیم بیدارت می کنم.»
    پلک های سنگین شدۀ ناهید، لباسی بر عریانی اشک ها شد.
    * * *
    نامت به خاک نشست و مقدس شد این زمین
    ای وای من، که از لیاقت یک سنگ کمترم

    پراید سفید رنگ، سینۀ بزرگراه را می شکافت و پیش می رفت. ناهید در آیینۀ بالایی نگاهی انداخت و دندان هایش را به هم سایید:
    - «احمق بی شعور! فکر کرده بود تا ابد می تونه منو تعقیب کنه... یک پویایی نشونش بدم! با اون پژوی نُقرآبیِ مسخرش!»
    دیدگانش را فقط برای لحظه ای به هم آغوشی پلک ها سپرد. گویی کسی از درونش با او هم کلام می شد:
    - «چند وقته نرفتی سر خاک علیرضا؟»
    - «چند وقته؟ بگو چند ساله!... دیگه حسابش از دستم در رفته... وای از اون بار اول، من رو به زور فریاد از سنگ قبرش کندن، تا یه هفته حالم از هر چی غذا بود به هم می خورد، دائم کرم ها و مورچه های زیر خاک بودند که جلوی نظرم راه می رفتن. فقط با سرم هایی که نیما برام وصل می کرد، زنده موندم و البته حرف های نیلوفر، زمزمه هایی که من رو به زندگی برگرداند:
    «زین پس من شعر نخواهم گفت
    شاید، قصه ای باشند زیر این گنبد تنهایی بی رنگ
    با دو دستی چون شاخه های خشک و آویزان
    و نگاهی خسته بر دیوار
    که می بیند دو چشمان بلورینت، اسیر شیشۀ صد چاک رویاها
    و می خواند به نامت
    ای تو!
    نامت چیست
    کارت چیست
    که می خوانی مرا این گونه شیدایی
    به تو حافظ ترین آیات دیوان غم حافظ
    به تو اسرار بغض آلود ادبیات دل مولا
    به تو چشمان من چندی است بیدار است
    جوابم گو
    تا بخوانم با تو از معراج پروازی که تا آن سوی فرداها گذر کرده است
    ببین این واژه ها همواره تکراری
    و تو همواره نوتر از بهارانی
    ببین در باد می رقصم
    ببین در برف می رویم
    بخوان والاترین اشعار در سینه
    لب لعلت که حافظ را خدایی کرد بگشایش
    بخوان تازه ترین شعری که رستاخیرترین باشد
    بسوزاند
    بمیراند
    شرابی، جرعه ای باشد
    بر این جام شکسته، قلب های ما
    خدایا! این «تو» آخر کیست؟
    شاید تو
    شاید من
    و حتی کرم شب تابی که از تاریکی شبهای یلدایی برون آید
    و یا آدمی برفی که با خورشید می میرد
    و شاید هم پرستویی که جانش بسته بر گیسوی مواج بهاران است
    می دانم
    گم شده ای دارم
    که می آید
    و دستانش
    که بیش از دست هایم آشنا هستند
    تنهایی غمگین من را پاک خواهد کرد
    و من شاید بتوانم
    فقط دستان او را گرم بفشارم
    و می دانم که نامش را تمام هستی ام فریاد خواهد کرد.»
    - «سلام ای دوست!»
    - «می دونی ناهید، زندگی همیشه جاریه... یکی می ره، یکی می آد، شاید خوشحالت کنم، اگه بهت بگم که... تا چند ماه دیگه خاله می شی!»
    در حالی نبودم که حرف هایش را درست بفهمم. فقط لب هایم را تکان دادم و تکرار کردم: «خاله... خاله می شم.»
    «آره عزیزم، یک انسان کوچولو، شاید یک علیرضایی دیگه که با اومدنش می خواد به تو یادآوری کنه، زندگی هیچ وقت نمی میره.»
    و بعد از آن زندگی به مرور آن چنان مرا در خودش گرفت که بی آنکه بفهمم رفته رفته به مرگ نزدیک شدم.»
    لاستیک های ماشین با صدای اصطکاکی در کنارۀ اتوبان متوقف شد. تابلویی سبز رنگ به جلو اشاره داشت: «بلوار شهدا»
    میانۀ سه گوش فرمان، سر ناهید را در خود گرفت. دست هایش به دایرۀ طوسی رنگ آویزان می نمود:
    - «وای! این صورتک ها؟ یا انسان؟ صادق... مثل اسکلت فیلم های وحشتناک شده، چشم هایش را زیر پلک بالایش گم می کند و زبانش را بیرون می دهد درست مثل... دیگر کنترلی روی دهانش ندارد، همین طور روی حرف هایش فقط خرخر می کند، خرخر... مثل یک مرده، یک طرفی گوشۀ اتاق افتاده، پشتش هم تکه تکه زخمه، زخم...»
    انگار آخرین رمق بود که تکانی به سر سیاهپوش ناهید داد و به صندلی فشرد:
    -«پویا رو ادب می کنم... امروز تا نزدیکی های میدون توپخونه دنبالم کرد. آخرش هم نتونست بهم برسه و گمم کرد... این تازه یک چشمه از دست فرمونم بود که بهش نشون دادم، دفعۀ دیگه اگه از این غلط ها کرد، شمارۀ اون پژوی خوشگلش رو می دم پلیس... اون وقت ببینم جربزه اش رو داره که دو دقیقه دوام بیاره یا نه... با اون متلک های آب دوغ خیاریش!»
    - «های کانتینر معرفت! ناسلامتی ما با هم نون و نمک خوردیم... دِ والله دیگه!»
    پشت چراغ قرمز میدان ولی عصر ماشینهای سفید و نقرآبی بغل به بغل هم ایستاده بودند:
    - «هی خانمی! ببین شیشه های این عروسک کولردار رو فقط به خاطر تو! توی این گرمای جوش درجه تا ته پایین کشیدم... نخود مغزی درنیار و بکش کنار، اِ... اِ! بر پدر سبز لعنت، باز داری کجا می ری؟ تا روی تپّه هم بری گیرت می آرم!»
    دست لرزان ناهید همۀ حرصش را روی برجستگی دنده خالی کرد. با چرخش فرمان دوباره ماشین در امتداد جاده قرار گرفت:
    - «بعد از این بلوار حضرت زهراست... دیگه چیزی نمونده... دارم می آم علیرضا، دارم می آم... آیا این بار منو به آرامش با شکوهت راه می دی؟»
    خانه های کیپ و چسبیده به هم از کنارۀ خاک آلود جاده، پراکنده و بی نظم سر برآورده بودند:
    - «من تنها رهگذری بر این اتاقک های دور هستم... ای وای! چرا جلوی در هر خانه ای صورت تکیدۀ مریم رو می بینم؟»
    - «برو ناهید برو! این پنج شنبه عصر برو دیدنش... مطمئن باش که منتظرته.»
    - «ولی من خجالت می کشم.»
    - «خجالت؟! اون هم از علیرضا؟ اون که روح بزرگش همیشه آمادۀ بخششه؟»
    - «نه اشتباه نکن، من از خود باختگی تدریجی، از اینکه چرا اون روح سرکش آمادۀ نبرد، خودش رو باخت و تسلیم یه عقدِ مسخره شد... از اینکه چرا روی قلبم حجاب انداختم... وگرنه علیرضا همیشه از من به خودم نزدیک تر بود.»
    - «نمی خوام ناراحتت کنم، ولی تو به حساب کنجکاویی های زنونه بگذار، اگه از تو بپرسم سرنوشت اون نامزد دکترت چی شد، جوابم رو می دی؟»
    - «البته که می گم. مریم جون... ما بی اونکه زیر یک سقف با هم زندگی کنیم، طلاق گرفتیم... اون هم با طلاق مشکلی نداشت، تنها اشکال به نظر او پرداخت مهریه بود که وقتی جلوی قاضی دادگاه، تموم و کمال بهش بخشیدم تموم مشکلاتش حل شدند و رضایت به طلاق تواقفی داد، اون هم به این نتیجه رسیده بود که ما نمی تونیم شریک زندگی هم باشیم.»
    - «واقعاً متأسفم، روزهای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتی... ناراحتی های خودت یک طرف، وراجی های دیگرون از طرف دیگه...»
    - «بمونه که عمه ام چه اراجیفی پشت سر ما گفت، بگذریم... پنج شش سال پیش شوهرش خدابیامرز، سکتۀ مغزی کرد و مرد، عمه هم انگار از خدا خواسته، همۀ خونه و زندگی رو فروخت و رفت خارج پیش پسرش... این طوری حداقل ما هم از گوشه کنایه های همیشگی اون راحت شدیم.»
    - «دیگه اون آقای دکتر رو ندیدی؟»
    - «چرا، حدوداً دو سال بعد در یک وضعیت خیلی جالب دیدمش... در وضعیت دامادی!»
    - «راست می گی؟»
    - «آره... عروسش رو برای آرایش آورده بود پیش من، یکی از دختر عموهاش رو گرفته بود، یک دختر دیپلم ردی که به قول خودش با هم بزرگ شده بودن.»
    - «عجب مرد پررویی! فکر نکرد ممکنه ناراحت بشی؟»
    - «نه بابا! اون هیچ وقت خودش رو برای دیگران درگیر احساسات نمی کرد... اون موقع، تازه مجوز کار گرفته بودم و سر در خونه تابلوی آرایشگاه نصب کرده بودم... آقای داماد هم فقط به همین دلیل عروس رو آورده بود پیش من که براش رایگان تموم بشه! البته خواهر خودش و مادر و خواهر عروس هم جزو لیستِ ایشون بودن که من قبول نکردم... فقط دختره رو تحویل گرفتم. یه عروس خانم خوشگل برگردوندم.»
    - «وای چه چیزهای عجیبی آدم می شنوه! چه مردمان غریبی پیدا می شن! آدم تا با چشم خودش نبینه باورش نمی شه.»
    - «آره، چند روزی کلی ماجرا داشتیم... من خیلی سماجت کردم که دوباره با مادر و خواهرش رو به رو نشم... چون واقعاً دیگه تحمل جنگ و دعوای دوباره رو نداشتم، بعد از اون هم دیگه هرگز ندیدمش و مسلماً آرزوی دیدنش رو ندارم!»
    - «البته هر کسی به دنبال سرنوشت خودش می ره.»
    - «و منهم به دنبال سرنوشت خودم...»
    دیگر به انتهای اتوبان بهشت زهرا رسیده بود. اینجا دیگر ترافیک روانی، خودنمایی می کرد.
    و صدای یکنواخت بوق ها و چرخ ها به دلنوازی سکوت شهر رو به رو میهمان می شد:
    - «عجب بزرگ شده این بهشت زهرا... برای خودش یک شهری شده، همه جور آدمی هم توش خوابیدن. از اون بالا بالایی ها بگیر تا جوون های معصوم.»
    - «وای نگو! این همه جوون، سینه کش قبرستون... آدم جگرش آتیش می گیره.»
    - «باز هم شب جمعه و اشک مادرهای شهدا...»
    ناهید ماشین را در کنار سیمانی جدول ایستاند. آن سوی باریکۀ خاکستری رنگ، چمنی سبز فام تشنۀ آب می نمود.
    - «اینجا جای خوبی برای پارک کردنه... وای ساعت نزدیک هفت شد، همیشه این موقع توی آرایشگاه سرم کلی شلوغ بود.
    - «سلام خانم راهی، آمدم برام یک آرایش فضایی تمیز بکنی... براق براق! آخه می دونی امشب قراره برام خواستگار بیاد!»
    - «وا دختر جون! تو که برای یه خواستگاری ساده این همه می خوای بمالی برای عقد و عروسی چه کار می کنی؟»
    - «آخه یه خواستگاری ساده که نیست، چند ماهیه که با هم دوستیم ولی پدر و مادرهامون مخالف ازدواج ما بودن، ولی وقتی تهدیدشون کردیم که اگه اجازه ندن خودکشی می کنیم، راضی شدن! حالا امروز با مادرش می خواد بیاد خونه ما تا حرف های آخر رو بزنیم.»
    وقتی سبکی دختر با یک حرکت، روی صندلی آرایش پرید، شلوار برموداییش که تنها دو وجبی از زیر مانتوی تنگ بیرون آمده بود، بالاتر کشید. حالا دیگر برجستگی تمیز پشت پایش کاملاً پیدا بود:
    - «وا زود باش دیگه خانم راهی! نمی بینی عجله دارم!»
    ناهید تکانی خورد. در برزخ پریشانی افکارش، دوگانگی هوشیاری و مستی نمایان بود:
    - «بیایید ای دیوانگان... مرا با خود به عالم رهایی ببرید.»
    به نرمی از ماشین خاموش پیاده شد. هجوم هوایی سنگین، گرمای پیرامون را گوش زد می کرد. صدای دزدگیر ماشین، انگار آخرین کلامی بود که برای خداحافظی ادا شد:
    - «دوباره بیا... دوباره بیا...»
    و ناهید گذشت. از رنجیر نیم دایره ای کلفت، از سرباز کلاه به سر ایستاده، از زنان اشک ریز سیاهپوش، از مردان فانوس به دست گرفته، از عطرناکیِ جا مانده در فضای ملائک و از ولادت قطعه ها:
    - «قطعه بیست و پنج، مزار شهدای حلبچه
    قطعۀ بیست و هفت شهیدان شیمیایی
    قطعۀ بیست و نه تربت جانبازان شهید.»
    با لحظه ای درنگ قلب تا حلقوم به طپش افتاده را چنگ زد. ساقه های تر و تازه روییده بر حصار آهنین قبرها، انتهای ردیف شمارۀ ده را نامعلوم می کرد. ناهید قدم به کنارۀ مزارها گذاشت. مزارهایی که بر تربتشان قداست فرشتگان زیر سؤال می رود.
    آرام آرام هالۀ چراغ ها و برگ ها کنار می رود. اینجا آخرین بستر است. انتهای جهان.
    - «چرا سیاه؟ این پوشش سیاه چیه که قبر رو در آغوش گرفته؟... چادر! این یه زنه!»
    کفش های نرمش بی صدا جلو کشید و زانوانش را بر سنگ فرو نشاند. چادری بی تکان و هیاهو بر بلندی عشق مچاله بود. گویی زنی به سجدۀ ابدی این خاک آمده است.
    - «خانم!... خانم!»
    دستان سپید ناهید با تردید کهنگی چادر را گرفت. اضطراب کم کم جای خود را به ترسی تازه وارد می داد:
    - «خانم! بلند شید!... حالتون خوب نیست؟»
    این بار دستانش چادر رنگ برگشته را چنگ زد و به رو کشید. کلام در دهان نیمه بازش ماسید:
    - «خانم... وای خانم!»
    چشمانش جرأت پلک زدن را از دست داده بودند و بازوانش ناخواسته پذیرای کالبد نحیفی شد که دیگر فرصتی برای نفس کشیدن نداشت:
    - «وای! این پیرزن مرده... این کیه سر خاکِ علی... وای خدایا! این چشم های چروک خوردۀ به هم آمده، این ابروهای سفید شدۀ نازک و این لبخند آرام بر روی لب های بی رنگ... این بهجت خانمه! بهجت خانم!»
    ناهید ضجه ای کشید و جسد را به خود فشرد. گویی قرار است جسم نحیفِ پیرزن در آغوش جوان او دفن شود:
    - «همه بیایید همه... اینجا قبله گاه آخرین نماز مادری است... بگریید ای آیینه های شهید، برای ما که تصاویر اشک آلود قلبتان شدیم... برای ما که مرده ایم.»
    آسمان غروب، نگاه سرخش را از آدم هایی که به سمت ضجه ها می دویدند، گرفت. جوشش ذرات شب، در بطن سپید روز، افقی دیگر را به تصویر می کشید:
    «آیا امشب، ستاره ها تندیسِ ماه را به زمین هدیه می کنند؟...»
    به امید خداوند

    پــایــان


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 7 از 7 نخستنخست ... 34567

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/