چهره اش مي آويزند.اينجا فقط چشمها نمي گريند.
گام هايش را بالا كشيد . پله ها لرزش قدمهايش را مي گرفتند و به ديگري پس مي دادند . در انتهاي راه، انگشتان لرزانش را به دستگيره شيشه اي دراز كرد :
-((جانم را ببين، برگي است بر شاخه دستانم ، پاييزان...))
فضاي گرم بيمارستان ، او و اضطرابي را در خود گرفت. در شيشه اي پشت سرش با رفت و آمد ايستاد...مرد نگهبان آبي پوش نگاهي به ناهيد انداخت و پرسيد:
-((با كي كار دارين خانم؟تازه ساعت ملاقات تموم شده.))
دهان خشك ناهيد به زحمت باز شد . چشم هايش اما لرزان و نا مطمئن اطرافش را مي كاويد:
-((يه مريض دارم، چند وقتيه بستريه ، بايد ببينمش.))
-((گفتم كه الان موقعش نيست ، اگه فردا يه ساعت زودتر بياي ، مي توني بري بالا.))
-((خواهش مي كنم آقا!اصلا نمي خوام ببينمش ، فقط مي خوام حالش رو بپرسم، خواهش مي كنم...))
نگهبان نگاهي به سر تا پاي ناهيد انداخت . روپوش و روسري سرمه اي رنگش كه يك دست خيس و باران زده مي نمود. چهره ي سفيدش چنان ملتمسانه به نگهبان مي نگريست كه گويا به انتظار سخت ترين سوال زندگيش نشسته است.
-((خيلي خوب ، ببينم مي تونم كاري برات بكنم ، اسم مريضت چيه؟))
-((عليرضا ، عليرضا توكلي راد.))
-((چه اسم آشنايي! بيماري اون چي هست؟))
-((جانباز شيميايي، سرطان ريه، اونهم از نوع پيشرفته اش.))
كلمات تلخ با تحكمي غم باران از لبان ناهيد بيرون مي ريختند. اما انتظار هنوز به پايان نرسيده بود:
-((آها! گفتم چرا اسمش آشنا...))
دهان نگهبان باز ماند و بقيه حرفش را خورد. چشمان ريزش بر روي صورت ناهيد ثابت ماند ، اين بار نوبت مرد بود كه سوالي بپرسد:
-((فاميليش چيه؟))
-((نه! يعني بله...چي شده؟))
-(( چه جور فاميلي هستي كه ازش خبر نداري؟ ديروز عصر تموم كرد ، امروز صبح از طرف بنياد آمدن و بردنش بهشت زهرا، بيچاره مادرش چه حالي بود ، سكته نكنه خوبه...))
از همان جمله ي آغازين، ناهيد خشكش زد. آن چنان مات به نگهبان مي نگريست كه پلك زدن را فراموش كرده بود و شايد نفس كشيدن را تيك عصبي تازه واردي، ميهمان ناخوانده اي شد كه پلك چشم چپش را به سمت بالا مي پراند :
-((دروغه نه! نه امكان نداره من بايد...من بايد))
چون سوزن گرامافوني كه گير كرده باشد، ناهيد كلمات آخر را تكرار مي كرد . سر و دست هايش بي جهت مي چرخيدند و به دنبال گم شده اي مي گشتند. نگهبان دستي به ريش جوگندمي اش كشيد و گفت:
-((ناراحت نباش دختر جون! اون راحت شد، حداقل اينكه ديگه درد نمي كشه. حالا براي اينكه مطمئن بشي دنبال من بيا اطلاعات، اونجا زنگ مي زنن بخش داخلي، از پرستاري همه چيز رو بپرس.))
نيرويي نامرئي ناهيد را به دنبال نگهبان مي كشيد و شايد به دنبال سرنوشت .
پشت پنجره ي اطلاعات، صورت پر رنگ و روغن زده اي پيدا بود . با نگهبان چيزهايي گفتند . ناهيد آن چنان در خودش گم بود كه حتي متوجه نمي شد، چشمان زن از ميان خطوط عاريه اي ريمل چه ترحم آميز او را مي نگرد:
-((بيا خانم، بيا جلوتر، الان زنگ مي زنم بخش پرستاري، خودت باهاشون صحبت كن.))
گوشي سرخ تلفن از ميانه ي باز شيشه بيرون كشيده و در انگشتان ناهيد قفل شد. صدايي نرم از آن سوي خط گفت:
-((بخش داخلي بفرمايين.))
ناهيد گوشي را به كناره ي روسري اش فشرد. لب هاي خشكش با كمي كشش از هم جدا شدند تا چيزي بگويد، اما ذهنش جز نام او بر زبان نمي آورد:
-((چي، چي گفتيد؟))
-((توكلي راد، شيميايي، سرطان ريه، الان كجاست؟))
-((ببخشيد من تازه شيفت رو تحويل گرفتم، گوشي حضورتون تا سوال كنم.))
لحظاتي، صداي همهمه ي ايستگاه پرستاري در ذهن مغشوش ناهيد پيچيد:
-((خانم هاشمي، توكلي راد مرخص شده يا نه؟يكي پشت خط سراغش رو مي گيره...چي گفتي؟ديروز فوت شد؟واي!....خانم، خانم هنوز پشت خط هستي؟))
-((هستم.))
واژه ي هستم در برخورد با صخره هاي منجمد شده ي احساسش پژواك ديگري داشت:
-((تو هستي....مثل هستي يك گلدان شكسته، مثل هستي يك ليوان تكه شده، تنها افسوسي كه پس از شكستن توست ، يك واي ساده است.....))
صداي پرستاري گفت و گوشي تلفن آرام پايين مي كشيد:
-((متاسفانه ديروز فوت شده، تسليت ميگم ولي شما هم زياد ناراحت نباشين چون بنده ي خدا راحت شد، اين آخر سري خيلي درد مي كشيد، هر هشت ساعت....الو! الو! كسي اون پشت هست؟))
گوشي سرخ از ميان پنجه ي لرزان ناهيد رها شده بود و بر لبه ي كاشي هاي سياه اطلاعات تاب تاب مي خورد.ناهيد مي رفت بي آنكه صدايي بشنود و يا اجسام رنگارنگ اطراف را ببيند . گوش هايش را به نوايي ديگر و چشمانش را به خزاني ديگر سپرده بود .
((چرا مرا نپذيرفتي؟مي خواستم سايه ات باشم اما انگار ، نپسنديدي چنين سايه ي سياه گناه آلود را كه حتي اگر آويخته ي پرتويي از جمالت مي شدم، وراي اين بادها و باران ها به گستره ي سوزش خورشيد رسيده بودم و محوي مي شدم در شعله هاي سركش عشق...خورشيدي مي شدم.))
ناهيد با صورت به شيشه ي در ورودي خورد ، كمي به خود آمد و دستانش را بي اختيار جلو كشيد ، در كه باز شد، سرماي پاييز چون لفافه اي تن نيمه جانش را پوشاند و پله هاي خيس اين بار ، برگردان گام هايي شدند كه به نيابت مرگ مي رفتند.
((اي تيرهاي بلا! اي روزگار تلخ، كجاست شرابي كه اين جنون مرا به آرامش قدسيان پيوند دهد و تا شام رستاخيز مستم كند كه غرقاب قيامت هم بي خبري مرا به هوشياري نرساند.))
باران لباسهاي نيمه خشك شده ي ناهيد را دوباره خيس مي كرد. او مي رفت و صداي بوق هاي ممتد و فرياد راننده ها را انگار از پشت شيشه اي آب زده مي شنيد.
-((مگه كوري خانم؟جلوي پاتو ببين .))
-((آهاي دختر ديوونه! اگه ترمز نمي گرفتم كه الان...))
-((مگه كري، بوق به اين بلندي رو نمي شنوي؟))
ناهيد را راهي در برگرفته بود كه تنها سويش مستقيم بود و بس . گام ها نه بر زمين خيس و لجن آلود كه بر قطره هاي هنوز معلق باران راه مي پيمودند.
جايي بالاتر از زمين و زماني وراتر از خيال به ميانه ي خيابان رسي، جايي كه برگ ها وچمن ها تن دود گرفته ي خود را با تكان باد و ريزش باران مي شستند .
دست هاي شاخه ها گاهي كناره ي مانتويش را مي گرفت و زماني سادگي كفشش در خاك به گل نشسته فرو مي رفت. لختي كناره ي جدول ايستاد . ترافيك روان يكايك ماشين ها را پشت در پشت يكديگر حركت مي داد. ناهيد دوباره در خويشتن تنهايي پيش رفت. اولين گام و دومين، صداي بوق ممتدي به همراه نوري زرد به جان خواب زده اش ريخت ، چون موجي ناگهاني و سركش كه بر قايقي طوفان زده و سرگردان فرو مي ريزد .
سفير درد مهمان تازه جانش شد ، آه نهادش با صداي كشيده شدن لاستيكهاي ماشين بر زمين ليز، يكي شد و درهم شكست . ميانه ي قامتش را سپر نقره اي ماشين در خود گرفت و تا كرد . وقتي پيكرش بر زمين نشست درختي بلند را مي مانست كه بر حوض پر آب خيابان ،اوج خويش را به پايين بكشد . سرش بر سفتي قير گون آسفالت آرام گرفت.
چشمانش هنوز نيمه باز و نامطمئن به دنبال راه اوهام مي گشت . در گير و دار همهمه ها، بادكنكهايي رنگين كه با صورتك هاي اخم و خنده جلو و عقب مي كشيدند ، قطره اشكي جوشيده از چشمه ي دل را بر گوشه ي چشمان باران زده اش نشاند . پلكهايش كه روي هم آمدند، تصويري از آن دلنواز ديرينه در قاب تيره ي خيالش جاي گرفت. لبخندي غريب بر گوشه ي لبانش بشكفت:
((باور سرگشتي است اين گريه ي خنديده...))
بر سايه هاي سپيدار اطراف ، مژگانش چون حصير بلندي مي نمود كه راه آفتاب را مي گرفت. دوباره پلكهايش روي هم رفت و باز شد. اين بار نور آزادانه تر از پنجره ي چشمانش عبور كرد:
-((واي خدايا شكر!داره به هوش مياد !))
-((ناهيد!ناهيد جون مادر! هيچ وقت انقدر دلواپست نشده بودم .))
-((بفرما!ديدين گفتم چيزيش نيست. الكي شلوغش مي كنين.))
پرده ي حرير خواب كه از جلوي چشمان ناهيد كنار رفت، رنگ ها و اجسام نقش آشنا تري به خود گرفتند، صورت ظريف نيلوفر بود كه بر روي تخت خم مي شد:
-((ناهيد جون سلام!حالت خوبه عزيزم؟))
سرسري نگاه ناهيد، چهره ي خواهر را كاويد و رد كرد . كنار او مادرش، چادر سياهش را در دست مچاله كرده بود و اشك مي ريخت:
-((اين چه بلايي بود كه به سر خودت آوردي؟چقدر گفتم تنها نرو دختر!))
از آن سوي تخت، نيما دستش را از دو پايه ي سرم باز كرد و گفت:
-((نگران نباش مادر!حالش خوب ميشه مگه نه ناهيد؟))
چشمان ناهيد گردشي را به اين سو و آن سو آغاز كرده بودند. تنها سوالي كه از آن همه غربت اطراف از لبانش گذشت ، اين بود:
-((من كجام؟))
صدايي بلند از رو به رو، نقاب آرامش را از درد نهايي پر هياهو برداشت :
-((در بيمارستان ، اما بهتر بود كه مي رفتي تيمارستان!))
-((آرام تر حجت! مگه نميبيني خواهرم تازه به هوش اومده؟))
حجت پايين تخت را رد كرد و در كنار نيما ايستاد . كلمات مسخره وار از دهانش بيرون مي ريخت :
-((خواهرم! خواهرم! اون موقعي كه داشتي خواهرت رو قالب من مي كردي، چرا سنگش رو به سينه نمي زدي؟))
نيما قدمي به جلوتر گذاشت و عينكش را بر روي بيني صاف كرد ، حالا ديگه به جاي تن، رنگ سپيد روپوش به صورتم نشسته بود :
-((عجب رويي داري والله! خودت بودي كه يه بند در گوشم مي خوندي ناهيد! در ثاني اگه هم من كاري كردم ، خريت كردم آقا، خريت!راضي شدي؟! ولي بدون كه از اين به بعد ، پشت دستم رو داغ مي كنم اگه توي زندگي حتي نزديكترين كسم دخالت كنم .))
-((هه هه، حالا ديگه؟ نه بابا خيلي زرنگي! آخه مرد حسابي، تو كه مي دونستي خواهرت هنوز عاشق يه سرطاني مردنيه...))
-((سرطاني؟....مردني؟.....واي عليرضا!))
سر ناهيد يكباره از تخت كنده شد اما پلك هايش چنان به هم فشردند كه چهره ي نورسته اش را دوباره بر روي تخت خواباند:
-((واي چقدر سرم گيج مي ره.))
نيلوفر جلو كشيد و دستش را بر روي شانه ي خواهر فشرد:
-((تو نبايد يك دفعه از جات بلند شي، به سرت ضربه خورده.))
حجت با انگشت جلو، سوراخ بيني اش را پاك كرد و دستش را به سمت رو به رو كشيد . در هنگام اداي پر شتاب بعضي كلمات ، كفي سفيد رنگ كناره ي دهانش جمع مي شد:
-((چه ضربه اي، چه كشكي؟ اينها همه ادا و اصولشه، شانس آورده راننده زودتر ترمز گرفته، خانم هم شوكه شده و غش كرده سرش خورده زمين ، حالا شايد دستش ضرب ديده باشه يا پاش...))
-((بس كن ديگه حجت!))
نيما شانه ي حجت را گرفت و او را به سمت عقب هل داد. از ريز نقشي نيما اين حركت بعيد مي نمود :
-((آخه ناسلامتي خودت دكتري! بايد بدوني كه تغيير فشار خون وضعيتيه ، بعد از اين كه دو سه ساعت سرم رفت ، حالش جا مياد، تازه هنوز سيتي اشكن هم نداده.)))
چشمان حجت كاملا به سمت بيرون وق زده بودند . ابروهاي گرد و پيوسته اش چنان درهم گره خورده مي نمود كه هر لحظه آماده چله كشيدن بود:
-((هي مرد ناحسابي چرا هول ميدي؟منو تنها گير آوردي؟ بگذار داداش هامو خبر كنم، اون وقت حسابي حالت رو جا مي آرم!))
ريشخندي تلخ بر لبان بي رنگ ناهيد جان گرفت:
-((آخ طفلك، اين بچه غريب افتاده! حتما بايد بزرگ ترش بياد مدرسه!))
لب هاي قيطوني حجت زير سيبيل هاي سياهش به وضوح لرزيدند ، همراه با آنها ، لپ هاي ته ريش گذاشته اش ، تكان مختصري داشت :
-((مسخره! برو خودت رو مسخره كن و جد و آبادت رو ! حيف كه خوشگلي تو كورم كرد وگرنه از همون اول هم بايد مي فهميدم كه به درد من نمي خوري.))
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)