بامداد بی زخم
دستی به آغوش غروب دنیا می اندازی
شکوفه ای
گلی می شود و
شب
از بام ها و خیابان های شهر می گذرد
جهان
سودای حیات است و
عشق
که در بوسه ی زمین و دریا
متولد می شود
دالانی که لبخند می زند
در ضربه های جنگلی که درمنقار پرنده ای پرواز می کند
با درختان نیایش گر بی تفنگش
و صلحی که اندیشه نمی خواهد
هستی چه آرام است
بی فشار پنجه ای بر گلو
با بوسه ای بر لبان عشق
که آغوش دنیا
- در گرمای پوست و خون -
زمزمه ای
به ناتمامی ِ خود دارد
زندگی را می نوازی
- فاستو !
با بال های گشوده ای که خود شاخه ی سبزی است
در بامدادی بی زخم