ظلمت سوخته

جهان
به هیأت ظلمت بود
و آفتابی که دشت ها و خیابان ها را
بی قواره می پیمود
فصل ها و ستاره ها
کشت زارها و کارخانه ها
و ادارات و جنگل ها و مردمی که شکل همیشه ی دنیا بودند
گفتم :
- آه
و شعله ای جهان را به آتش کشید
و جهان
هنوز
به هیأت ظلمت بود
اما
سوخته
آنگاه
زیستن را
دیگرگونه
بر خاک ایستادم
در انبوهی ِ ظلمتی سوخته
که جنونم را
خیره
به تماشا ایستاده بود