وقتى انسان بين خود و ديگران چنين نسبتى احساس كند، يقينا از خطاهاى آنها چشم پوشى مى كند و گناهانشان را ناديده مى گيرد، بنابراين به حاكم و به صاحب قدرت توصيه شده است :
واعفُ عَن مِن ظَلَمَكَ.
((از آن كسى كه بر تو ظلمى روا داشته درگذر)).
در دوران حكومت حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام هم نسبت به شخص آن حضرت و هم نسبت به اصحاب خاص و ارجمند آن حضرت چنين شيوه و روشى را عملا مى بينيم . درباره مالك اشتر كه نامه ارزشمند مولا اميرالمؤ منين عليه السلام خطاب به او سرشار از نگاه عميق آن حضرت درباره حكومت دارى است گفته اند كه روزى از بازار كوفه عبور مى كرد، شخص جاهلى به تمخسر، پوست ميوه اى را كه خورده بود به سمت مالك پرتاب كرد. مالك بدون اين كه به روى خود بياورد به راه خود ادامه داد. شخص هتاك بعد از اين كه متوجه شد او مالك ، فرمانده لشكر اميرالمؤ منين عليه السلام است ترسيد و تصور كرد كه مالك او را احضار و تنبيه خواهد كرد.
به همين دليل دنبال مالك حركت كرد تا اين كه مالك را در مسجد، مشغول نماز ديد. صبر كرد تا نماز مالك تمام شد. به دست و پاى او افتاد و از او طلب عفو و بخشش كرد. مالك گفت : من به مسجد نيامدم جز اين كه براى تو از پيشگاه الهى طلب مغفرت كنم كه خدا تو را ببخشايد و به تو نيروى عقل و تدبير عنايت كند(184).
در روايتى آمده است كه در بازگشت از نماز صبح ، كسى به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام جسارتى كرد. حضرت به مسجد برگشتند و فرمان دادند كه همه مردم جمع شوند. پس از آن مقدارى درباره بردبارى ، صبر و حوصله حاكم صحبت كردند، در آخر فرمودند:
اءَينَ المُتَكلّمُ آنفا. فلم يَستَطِع الانكَارَ فقال : هااءَنَا ذا يَا اميرالمؤ منين . فقال : اءَمَّا اءنِّى لو اءَشَاءَ لقُلتُ. فقال : اءَو تَعفُو و تَصفَحُ فاءَنتَ اءَهل لذلك . فقال : عَفَوتُ و صَفَحتُ(185).
((آن كه الان سخن مى گفت ، كجا نشسته است ؟ - شايد شرايط طورى بوده كه ديگران متوجه آن جسارت شده بودند - آن شخص نتوانست انكار كند يا خودش را پنهان كند. گفت : آقا من اين جا هستم . فرمودند: آيا مى دانى كه اگر بخواهم درباره تو هر چه مى دانم بگويم ؟ او بلافاصله گفت : آقا شما مى توانيد بگذريد و عفو بفرماييد؛ شما اهل عفو و كرامت هستيد. حضرت فرمودند: از تو گذشت كردم )).
معمولا اين كه به حاكم و فرمانروا توصيه مى شود كه ظلم و تعدى و خطاهاى آحاد امت را ببخشد، وقتى است كه اين موارد نسبت به شخص او باشد؛ اما گاه جرايم عمومى است ؛ يعنى شخص ، حقوق مردم را مورد تجاوز قرار داده است ؛ ديگر جاى اغماض نيست گاهى نيز از افراد، خطاها و اشتباهاتى نسبت به حقوق الهى سرمى زند؛ در اين موارد نيز حاكم توصيه به عفو و گذشت شده است و اصولا حاكم مختار است ، اگر كسى نسبت به حقوق الهى تعرض كرد؛ مثلا دچار روزه خوارى شد يا گناه ديگرى را كه مربوط به حقوق پروردگار است مرتكب شد، ببخشايد، يا حدود الهى را جارى كند؛ كه بحث مفصل آن در كتب فقهى مطرح است .
در پايان سخن امام سجاد عليه السلام آمده است :
و تشكُرِ اللَّه عزَّ و جَلَّ عِلِى ما آتِاكِ مِنَ القُوَّةِ عليهم .
((به خاطر قدرتى كه خداوند به تو عطا كرده است ، شكرگزارى كنى و سپاس گويى )).
در روايت تحف العقول علاوه بر اين به نكته ديگرى اشاره شده است مى فرمايند:
اذا عَرفتَ ما اءَعطَاكَ اللَّه من فَضلِ هذه العزَّةِ و القُوَّةِ الَّتى قهَرتَ بها اءَن تكون للّه شاكرا و مَن شَكَر اللَّه اءَعطاهُ فيمَا اءنعَم عليه (186).
((آن گاه كه فضل و احسان خداوند را در اين عزت و قدرتى كه به تو داده شناختى ؛ سزاوار است كه شكرش به جاى آورى كه افزونى نعمت براى سپاس گزار است )).
نكته ديگر اين است كه سپاس گفتن و شكرگزارى ، موجب افزون شدن نعمتى است كه خداوند به تو عطا كرده است .
از اين دو بيان استفاده مى شود كه از منظر امام سجاد عليه السلام داشتن قدرت ، نعمت است و از قدرت به نعمت تعبير شده است . نعمت را اين گونه معنى كرده اند:
الحالةُ التى يستَلِذُّها الانسانُ(187).
((نعمت ، حالتى است براى انسان كه از آن لذت مى برد)).
يا به تعبير ديگر؛ به آنچه كه موجب رضاى خاطر و لذت انسان است نعمت گويند. حال از حاكميت و فرمانروايى بر مردم نيز تعبير به نعمت شده است . به اين نعمت از دو منظر مى توان نگاه كرد كه در هر دو نگاه ، وسيله لذت و كامجويى است : يك نگاه ، نگاه مولا اميرالمؤ منين عليه السلام به قدرت است ؛ و يك نگاه ، نگاه معاويه و امثال او.
حكومت از ديدگاه هاى مختلف
در تاريخ نوشته اند: وقتى كه عثمان بن عفان بعد از واقعه شورا به خلافت رسيد، در يك مجلس خصوصى كه در فاميل و طايفه بنى اميه منعقد شده بود، ابوسفيان پدر معاويه كه اواخر عمرش را مى گذارند و از بينايى چشم نيز محروم شده بود، سوال كرد: آيا غريبه اى در مجلس هست يا خير؟ وقتى مطمئن شد كه غريبه اى در مجلس نيست ، گفت :
يا بَنِى اميَّةَ! تَلَقَّفُوها تَلَقُّفَ الكُرَةَ فَوَالَّذى يَحلِفُ به ابوسفيان ما من عذاب و حساب ، و لا جَنَّة و لا نار، و لا بَعث و لا قيامة (188).
((اى بنى اميه ! گوى خلافت به دست شما افتاده است ؛ مبادا آن را از دست بدهيد! به خوبى به دست يكديگر بسپاريد. قسم به آن چيزى كه شايسته است ابوسفيان به آن قسم ياد كند، عذاب و حساب ، بهشت و جهنم و برانگيخته شدن و قيامت همه دروغ است )).
يك وقت اين گونه به حكومت نگاه مى شود و يك نگاه هم ، نگاه مولا اميرالمؤ منين عليه السلام است . ابن عباس مى گويد: در واقعه جمل ، وقتى به سمت بصره مى رفتيم ، در منزلى به نام ((وقار)) وارد سراپرده اميرالمؤ منين عليه السلام شدم . حضرت نشسته بود و كفش خود را وصله مى زد، قبل از آن كه ظاهرا ابن عباس چيزى بگويد شايد حضرت از وجنات و نگاه ابن عباس فهميدند كه او به اين وضع معترض است ؛ يا سوال شده كه در اين شرايط، چه وقت آن است كه فرمانده سپاه بنشيند و كفشش را وصله بزند؟! در اين حال حضرت فرمودند: ابن عباس ! قيمت اين كفش چقدر است ؟ عرض كرد: اين كه قيمت و ارزشى ندارد، حضرت فرمودند:
واللَّه لَهِىَ اءَحبُّ اَلَىَّ مِن اءِمرَتِكُم الا اءَن اءُقيم حقّا اءَو اءَدفَعَ بَاطِلا(189).
((به خدا قسم ، اين كفش نزد من محبوب تر از حكومت و قدرت بر شما است ؛ مگر اين كه در سايه اين حكومت ، اقامه حقى كنم يا باطلى را از بين ببرم )).
اين نگاه نيز نوعى تلقى از حكومت است و شكر اين نعمت ، عبارت است از نهايت بهره گيرى و تلذذ از آن و كيفيت شكر، بستگى به چگونگى دريافت و تلقى اين نعمت دارد و اگر هدف انسان دنيا و نعمت هاى آن بود و لذت دنيوى و موضوعيت يافت ، انسان به يك صورت شكر آن را به جاى مى آورد؛ و اگر دنيا و نعمت هاى آن ، وسيله رشد، كمال و رسيدن به قرب الهى شد، به صورتى ديگر، شكرگزارى مى كند.
در تاريخ نقل شده است : در زمان هارون ، شخصى بود به نام فضيل عياض كه از زهاد زمان خود بود. هارون در نامه يا گفتگويى از او پرسيد: تو چقدر زاهدى و از تنعمات دنيا دورى مى كنى ؟ جواب فضيل قابل توجه است او به هارون كه از همه نعمت ها و لذت هاى دنيا بهره مند است مى گويد: تو از من زاهدترى ! هارون سوال مى كند: چگونه من از تو زاهدترم ؟ فضيل مى گويد: من به دنيايى كه فانى و زائل شدنى است زهد مى ورزم و از لذت هايى كه پايان پذير است ، چشم فرو بسته ام ، اما زاهد حقيقى تويى كه از منزلگه سرشار از نعمت و بهشت جاودانه الهى چشم پوشيده اى (190).
گاهى انسان دنيا را از چشم فضيل مى بيند؛ و گاه از منظر هارون مى نگرد. در تاريخ نوشته اند: بعد از قصه خانه نشينى مولا امام مجتبى عليه السلام ، وقتى معاويه به كوفه آمد، گفت : اى اهل كوفه ! من با شما براى نماز، روزه ، حج و واجبات نجنگيدم لكنَّنى قاتلتُكم لاتاءَمَّرَ عليكم بلكه جنگ من براى حكومت بر شما بود.(191).
گاهى نقش حكومت ، براى عدالت ، موضوعيت پيدا مى كند؛ يعنى مى خواهد اقتدار خود را به هر قيمت شده حفظ تا عدالت را به پاى دارد. اين هم گونه اى ديگر از شكر را مى طلبد. اميرالمؤ منين عليه السلام يك دستورالعمل براى مالك اشتر نوشت و يك نامه هم خطاب به مردم مصر. حضرت خود به مردم مصر مى فرمايند:
و لكنَّنى آسَى اءَن يَلِىَ اءَمرَ هذهِ الامَّةِ سُفَهَاؤُها و فُجَّارُها فيتَّخِذوا مالَ اللَّه دُوَلا و عبَادَهُ خَوَلا والصَّالحين حَربا و الفاسِقِينَ حِزبا(192).
((درد من اين است كه گروهى در كمين اند تا حكومت را در دست بگيرند كه آنها سفيه ، فاجر و فاسقند. مال خدا و بيت المال را مال خود مى دانند و حاضر نيستند اين سرمايه ملى ، به دست مردم برسد؛ و مى خواهند، فقط در بين گروه خاصى بچرخد. مردم و بندگان خدا را بردگان خود مى بينند.
شايستگان را دشمن و ناپاكان را هم فكر خود مى شمارند.
با اين دو منظر چگونه مى شود شكر اين نعمت را به جاى مى آورد؟ طبق فرمايش حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام شكر نعمت حكومت و اقتدار، اين است كه حاكم وظايف مقرر در شرع مقدس و وظايف وجدانى و انسانى خود را انجام دهد، كه شكر اين نعمت ، رفتار مطابق عدل و عدالت است .
19 - حقّ دانش آموز
وَ اَمَّا حقّ رَعِيَّتِك بالعِلمِ فاءَن تَعلَمَ اءَنَّ اللَّه قد جَعَلَكَ لَهم فيما آتَاكَ من العِلمِ و وَلّاكَ مِن خَزانَةِ الحكمَةِ فاءِن اءَحسَنتَ فيمَا ولّاكَ اللَّه من ذلك و قُمتَ به لهم مَقامَ الخَازِنِ الشَّفيقِ النَّاصِح لمَولاهُ فى عَبِيدِهِ الصَّابر المُحتَسِبِ الَّذى اذا راءَى ذاحاجَة اءَخرَجَ لَه مِن الاَموَال الَّتى فى يَدَيهِ كُنتُ راشِدا و كُنتُ لذلك آمِلا مُعتَقِدا و اءِلا كُنتُ لَه خائِنا و لِخَلقِهِ ظَالِما و لِسَلبِهِ و عزِّهِ مُتَعَرِّضا.
((وَ اَمَّا حقّ آنان كه در علم ، رعاياى تو هستند، اين است كه بدانى خداوند بزرگ ، به سبب علمى كه به تو داده و گنجينه اى كه بر تو گشوده است ، تو را قيم و سرپرست ايشان قرار داده است . پس اگر آنان را به خوبى تعليم دهى و آن گونه كه امين و كليددار خزانه ، با صبر و متانت و از سر دوستى و صدق ، اموال مولايش را ميان بندگان محبوب او صرف مى كند، بر ايشان تندى نكردى و خشم نگرفتى ، خداوند از فضل خود، علم تو را بيفزايد؛ زيرا كه با اعتقاد و اميدوارى ، به هدايت آنان اهتمام كرده اى . اگر دانش و علم خود را از مردم دريغ يا به هنگام آموختن به ايشان درشتى كردى ، در امانت الهى خيانت ورزيده اى و به بندگان او ستم روا داشته اى و حقّ خدا است كه آن دانش و جمالش را از تو بازگيرد و رتبه و جايگاه تو را از دل ها ساقط كند)).
در بحث حقوق استاد و معلم ، به تفصيل از ارزش علم و دانش و جايگاه و مرتبه آن ، همچنين از منزلت و اعتبار معلم سخن گفتيم ، ولى در اين جا، امام سجاد عليه السلام با زبان جديدى از معلم ياد مى كنند و خطاب به معلم مى فرمايند:
كسانى كه نزد تو به تحصيل علم مشغولند بر تو حقوقى دارند: اول اين كه فاءَن تَعلَم اءَنَّ اللَّه قد جعلك لهم فيمَا آتاكَ مِن العِلم يعنى خدا، تو را قيم آنها قرار داده است . قيم در لغت به چيزى گفته مى شود كه خودش از ثبات و استوارى برخوردار است و مى تواند موجب ثبات و استوارى چيز ديگرى نيز باشد.
استوارى و ثبات معلم به معلومات و دانش او است ؛ يعنى دانش و علم موجب قوت و استحكام انسان مى شود؛ چرا كه دانش به انسان بينش و ديد مى دهد، تا با هر تندباد و حادثه اى ، ثبات فكرى و اعتقادى او به هم نريزد. انسان عالم با هر اشكال و يا حتى اشكالات عديده و تهاجمات فكرى به سرعت تسليم نميشود و نه تنها ثبات فكرى و اعتقادى او در هم نمى شكند، بلكه استعداد و توان اين را دارد كه تكيه گاه علمى ديگران هم قرار بگيرد؛ به عبارت ديگر، عالم زمانى مى تواند تكيه گاه ديگران قرار بگيرد كه خود را در معرض و دسترس آنها قرار دهد و بالاتر از همه اينها سخن حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام است كه مى فرمايند:
قوامُ الدِّين والدُّنيا باءَربَعَة عالِم مُستَعمِل علمَهُ،...(193).
نه تنها قوام محصل به استاد است ، بلكه قوام دنيا با عالم و استاد است . يكى از آن چهار گروه ، عالمى است كه علمش را عرضه مى كند و سرمايه و اندوخته هاى علمى اش را در معرض استفاده ديگران قرار مى دهد.
امام سجاد عليه السلام در ادامه مطلب علوم و دانش بشرى را خزائن و گنجينه اى خداوند تلقى مى كنند كه اين برداشتى است از قرآن كريم ؛ زيرا هرجا سخن از علم و دانش است ، از آن به خزائن الهى تعبير كرده است ، در سوره مباركه انعام رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم ماءمور مى شود كه به مردم و مشركان بگويد:
قل لا اءَقولُ لكُم عندى خَزائِن اللَّه و لا اءَعلَمُ الغَيبَ و لا اءَقول لكم اءنِّى مَلَك اءِن اءَتَّبِعُ الا مَا يُوحى الىَّ قُل هَل يَستَوِى الاعمى والبصير اءَفَلا تَتَفَكَّرون (194).
((بگو من نمى گويم خزائن خدا نزد من است و من جز آنچه خدا به من بياموزد از غيب آگاه نيستم ، و به شما نمى گويم من فرشته ام تنها از آنچه به من وحى مى شود، پيروى مى كنم . بگو آيا نابينا و بينا مساويند؛ پس چرا نمى انديشيد؟)).
در اين جا عمده تكيه ما روى اين است كه در آيه شريفه ، علوم را به خزائن اللَّه تعبير كرده است . مشابه اين آيه شريفه ، در سوره مباركه هود تكرار شده است :
و لا اءَقول لكم عندى خزائن اللَّه و لا اءَعلم الغيب (195).
((من هرگز به شما نمى گويم خزائن الهى نزد من است ؛ و غيب هم نمى دانم )).
در سوره طور، خداوند در مقام احتجاج با منكران خالق هستى مى فرمايد:
اءَم خَلَقوا من غيرِ شى ء اءَم هُم خالقون # اءَم خَلَقوا السَّماوات والارض بَل لا يوقِنون # اءَم عندَهم خزائِنَ ربِّكَ اءَم هُمُ المُصَيطِرُون (196).
((آيا آنها بى هيچ آفريده شده اند، يا خود خالق خويشند؟ آيا آنها آسمان ها و زمين را آفريده اند؟! بلكه آنها جوياى يقين نيستند. آيا خزائن پروردگارت نزد آنها است يا بر همه چيز عالم سيطره دارند؟!)).
در سوره مباركه حجر بعد از اين كه نعمت هاى مادى و دنيوى را بر مى شمارد، مى فرمايد:
و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزِّلُهُ الا بِقَدَر معلوم (197).
((و خزائن همه چيز، تنها نزد ما است ؛ ولى ما جز به اندازه معين آن را نازل نمى كنيم )).
اين آيه ، در حقيقت بعد از ذكر مصاديق مادى آمده و با تعبير آيات كريمه دنيا متفاوت است . در آن جا خداوند آن نعمت ها را به خود اختصاص نمى دهد، بلكه مستقيم و بدون واسطه به شاءنى از شؤ ون ربوبى اش اختصاص مى دهد. قرآن از زبان يوسف عليه السلام نقل مى كند كه گفت :
قال اجعلنى على خزائن الارض انِّى حفيظ عليم (198).
((مرا سرپرست خزائن سرزمين (مصر) قرار داده ، كه نگهدارنده و آگاهم )).
نكته قابل توجه اين است كه هر جا در آيات قرآن كريم ، خداوند علم را به عنوان گنجينه مطرح مى كند، به خاطر حرمت و تشريف آن به ذات اقدس ربوبى خود و ساير نعمت ها را كه مخلوق الهى اند به يكى از شوون و اوصاف الهى خود نسبت مى دهد؛ يعنى آنها را بدون واسطه به ذات ربوبى خود نسبت نداده است .
در داستان گفتگوى موسى بن عمران عليه السلام وقتى كه فرمان وجوب زكات بر بنى اسرائيل آمد تا از اموال خود زكات پرداخت كنند، عده اى استنكاف كردند و نپذيرفتند. اين تعبير را قرآن از زبان موسى عليه السلام نقل مى كند، كه خدا به موسى عليه السلام فرمان داد، به بنى اسرائيل بگو:
قل لو اءَنتم تملِكونَ خزائِنَ رَحمَةَ ربِّى اذا لاَمسَكتُم خَشيَةَ الاِنفَاق و كان الاِنسانُ قَتُورا(199).
((اگر شما همه خزائن رحمت پروردگار را هم مالك شويد، باز هم به خاطر تنگ نظرى و خستى كه داريد، انفاق نمى كنيد و انسان تنگ نظر است )).
در اين آيه ، نعمت هاى مادى ، ثروت ، سرمايه ، پول ، طلا و نقره به خزائن رحمة ربّى تعبير شده است . در مكه وقتى كه مؤ منان در فشار مشركان بودند و شايد درباره بعضى از افرادى كه هنوز ايمانشان كامل نشده بود، احتمال تذبذب و لغزش وجود داشت ، به خصوص با آن مشكلات فراوانى كه مسلمان ها در صدر اسلام داشتند، براى تقويت آنها اين آيه نازل شد و رسول اكرم صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم ماءمور شدند كه به مؤ منان بگويند:
اءَم عندهم خزائن رحمةِ ربِّك العزيز الرحيم # اءَم لهم مَلَك السموات والارض و ما بينهما(200).
((شما خيال مى كنيد كه همه خزائن و گنجينه هاى رحمت پروردگار توانا و بخشنده ، نزد مشركان است يا آنها مالك آسمان و زمين و مابين اين دو هستند)).
غير از اين دو آيه ، موارد ديگرى نز در آيات قرآن داريم كه نعمت هاى الهى و تنعمات دنيوى مستقيما به ذات اقدس ربوبى نسبت داده نشده است ؛ در حالى كه علم ، بدون واسطه ، تشريفا به ذات ذوالجلال پروردگار منسوب است .
ابن محبوب از جابر نقل مى كند كه گفت : امام باقر عليه السلام به من فرمودند:
واللَّه لو كنَّا نُحدِّثُ النَّاس اءَو حدَّثنَاهم براءيِنَا لكُنَّا من الهالِكين و لكنَّا نُحَدِّثُهم بآثار عندنا مِن رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم يَتَوارَثُها كابر عن كابر نكنِزُها كما يكنِزُ هولاء ذَهَبَهم و فِضَّتهم (201).
((ما هرگز براى مردم بر اساس هواى نفس ، حديث نمى گوييم ؛ آنچه ما مى گوييم آثارى است كه از رسول اللَّه صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم به دست ما رسيده است و اين يك گنجينه اى است كه پيامبر در اختيار ما گذاشته و ما برايش حرمت قائليم و همان طور كه اهل دنيا ظاهرا منظور حضرت ، صاحبان قدرت بوده است طلا و نقره خود را گنجينه مى دانند، اين علوم هم نزد ما گنجينه اى الهى است )).
صريح تر از اين روايت ، روايتى است كه ابى بصير از امام صادق عليه السلام نقل مى كند كه امام فرمودند:
ولايةُ اللَّه اءَسرَّها الى جبرئيل عليه السلام و اءَسرَّها جبرئيل الى محمَّد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم و اءَسرَّها محمَّد صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم الى عَلِىّ عليه السلام الى مَن شاءَ اللَّه (202).
((علوم ، اسرارى است كه خدا به جبرئيل آموخت و جبرئيل اين اسرار را در اختيار رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله و سلم قرار داد و ايشان ، اين اسرار را در اختيار على بن ابى طالب عليه السلام ، و آن حضرت هم به ائمه عليهم السلام ، آموخت )).
وقتى كه از علم به خزانه و گنجينه الهى تعبير شده است ، علام نيز كليددار اين گنج بزرگ است ، البته اين موهبت ، با اراده الهى و لياقتى كه خدا در او ديده ، در اختيار او قرار داده شده است . راه نگهدارى اين لياقت و شايستگى ، امانتدارى صحيح از اين گنجينه است . امام عليه السلام در اين باره مى فرمايند:
و قُمتُ بِهِ لهم مقامَ الخازن الشَّفيق .
تو در حقيقت نگهبان و كليددار اين گنجينه الهى ، امانت ، امانت الهى است و تو كه عالم شده اى ، كليد اين گنج به عنوان امانت در اختيار تو است ، امين بيت المال يا امين شخص نسبت به صاحب مال چه مى كند؟ بايد آن گونه كه مورد رضاى صاحب مال است ، آن را مصرف كند و اگر برخلاف آن عمل كند يا به كسى كه او توصيه كرده ، ندهد، بخل ورزيده و در حقّ او ستم كرده است . اين جا هم تو كه عالمى ، امينى و شايستگى اين را داشته اى كه خداوند متعال ، كليد گنجينه خود را در اختيار تو قرار دهد، رعايت امانت كن و به فرموده امام سجاد عليه السلام :
النَّاصِحِ لمَولاهُ فى عَبيدِهِ الصَّابر المُحتَسَبِ الَّذى اذَا راءَى ذَا حاجَة اءَخرَجَ لَه من الاموال الَّتى فى يَدَيهِ.
گنجينه هايى را كه خدا در اختيار او گذاشته است ، وقتى حاجتمندى را مى بيند كه به اين گنجينه ها نيازمند است ، در اختيار او بگذارد. اگر چنين كرد، امين خوبى است و درست امانتدارى كرده است . تعبير امام عليه السلام خيلى جالب توجه است كه مى فرمايند: بايد از اين علم بذل كنى و ببخشايى ، بايد آن را در اختيار ديگران قرار بدهى .
و اءن اءَنت مَنَعتَ النَّاس عِلمَك كُنتَ له خائنا و لخَلقِهِ ظالما.
((اگر گنجينه الهى را، در انحصار گرفتى و فقط براى خود نگه داشتى ، تو در حقيقت به امانت الهى و صاحب آن خيانت كرده اى و نسبت به بندگان خدا ظلم رواداشته اى )).
وظايف استاد در برابر دانش آموز
حضرت در فرمايش خود، نكاتى را مورد تاءكيد قرار داده اند:
اولين نكته اين است كه معلم براى اداى حقّ متعلم و دانش آموز، موظف است كه او را تدريجا به آداب صحيح و خلق و خوى پسنديده ، انس دهد و تربيت كند؛ و اولين چيزى كه در اين مسير، بايد مورد نظر معلم قرار بگيرد، اين است كه محصل را به اخلاص در يادگيرى و علم آموزى تشويق و ترغيب كند به او بياموزد كه اگر كار براى غير خدا باشد، قيمت و دوامى نخواهد داشت . زمانى ، كار و تحصيل او ارزش پيدا مى كند كه قصدش را براى خداوند متعال خالص كند و اگر چنين كرد مصداق اين روايت است كه مى فرمايد:
مَن اءَخلَصَ لِلَّه اءَربعين صَبَاحا ظَهَرَت يَنابيع الحكمةِ مِن قلبه على لِسانه (203).
((هر كه چهل روز براى خدا در اعمالش خلوص داشته باشد، سرچشمه هاى حكمت از دل بر زبانش جارى مى گردد)).
در حقيقت ، امام عليه السلام با اين بيان مى فرمايند كه تا چهل روز آثار اين خلوص را در زبان خود خواهد ديد؛ يعنى سرچشمه هاى حكمت از دل و قلب او بر زبانش جارى مى شود. پس يكى از شرايط موفقيت در تحصيل اخلاص است . در اين باره روايات زيادى وارد شده كه به چند روايت اشاره مى كنيم :
مَن طلب العلم لِيُبَاهى بهِ العُلَمَاءَ اءَو يُمَارِىَ بِهِ السُّفَهَاءَ اءَو يَصرف به وجوهَ النَّاس اليه فليتبوَّاءُ مِقعَدَهُ مِن النَّار(204).
((اگر غرض كسى در فراگيرى علوم ، مراء و جدال با جاهلان و مباهات بر عالمان و يا جلب توجه مردم براى اعمال قدرت باشد، - خداوند ارزشى براى اين فراگيرى قرار نداده و - جايگاه او در قيامت ، عذاب و آتش الهى است )).
در سخن ديگرى ، امام صادق عليه السلام مى فرمايند:
مَن اءَرادَ الحديث لِمَنفَعَةِ الدُّنيا لم يكُن لَه فى الاخرة نصيب (205).
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)