ناکرده کار، می‌نتوان زیست کامکار


غافل توئی، که بد کنی و بی‌خبر روی

در رهگذر من نبود دام و گیر و دار


من، تن بخاک میکشم و بار میبرم

از مور، بیش ازین چه توان داشت انتظار


کوشم بزندگی و ننالم بگاه مرگ

زین زندگی و مرگ که بودست شرمسار


جز سعی، نیست مورچگان را وظیفه‌ای

با فکر سیر و خفتن خوش، مور را چه کار


شادم که نیست نیروی آزار کردنم

در زحمت است، آنکه تو هستیش در جوار


جز بددلی و فکرت پستت، چه خصلتی است

از مردم زمانه، ترا کیست دوستدار


ایمن مشو ز فتنه، چو خود فتنه میکنی

گر چیره‌ای تو، چیره‌تر است از تو روزگار


افسونگر زمانه، ترا هم کندن فسون

صیاد چرخ پیر، ترا هم کند شکار


ای بی‌خبر، قبیلهٔ ما بس هنرورند

هرگز نبوده‌است هنرمند، خاکسار


مورم، کسی مرا نکشد هیچگه بعمد

ماری تو، هر کجاست بکوبند مغز مار


با بد، بجز بدی نکند چرخ نیلگون

از خار، هیچ میوه نچیدند غیر خار


جز نام نیک و زشت، نماند ز کارها

جز نیکوئی مکن، که جهان نیست پایدار