صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 114

موضوع: ریشه در عشق | لیلا رضایی

  1. #1
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    ریشه در عشق | لیلا رضایی

    نام کتاب:ریشه در عشق

    نام نویسنده: لیلا رضایی

    17 فصل 600 صفحه

    منبع:98دیا

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #2
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض

    در حالی که چشمهایش روی برگه ی سیاه شده از اعداد و اشکال هندسی خیره مانده بود، افکارش پا فراتر از حقایق می نهاد و در سرزمین رویاها سیر می نمود. نمی دانست با آن احساسی که احمقانه می پنداشت چه بکند و چطور مهارش کند. عقل به او حکم می کرد از او کناره بگیرد اما دل سرکشی می کرد و گستاخانه به سوی او کشیده می شد. این کشش بیشتر از روز قبل خود را نشان می داد و او هیچ راه فراری نداشت. می ترسید این کشش که او عشق می نامدش باعث رسوایی خودش و بدنامی او شود.
    صدای باز شدن در او را از رویای شیرینش بیرون راند.با حرکتی سریع به سمت در چرخید. چهره ی مهربان پدرش امیر در میانه ی در ظاهر شد. لبخندی زد و گفت:
    _شیوا جان...
    نگاه شیوا باعث شد مکث کوتاهی بکند و با شرمندگی ادامه دهد:
    _معذرت می خوام، همیشه فراموش می کنم که قبل از ورود در بزنم.
    شیوا تبسمی کرد و گفت:
    _من هم همیشه به شما گفته ام مهم نیست، کاری داشتید؟
    _بله...فکر کردم متوجه شده ای که عمو فرهاد آمده. خواستم بیای پایین.
    شیوا نگاهش را از او دزدید و گفت:
    _خیلی درس دارم.
    پدرش با دلخوری گفت:
    _فکر نمی کنم یک احوالپرسی چند دقیقه ای زیاد وقتت را بگیرد.
    شیوا گفت:
    _باشه...باشه شما بروید من هم می آیم
    پدرش با تردید گفت:
    _مطمئنباشم که...
    شیوا ناراحت پاسخ داد:
    _گفتم که...می آیم

    پدرش نگاهی کوتاه و گذرا به او نهاد و از اتاق خارج شد. شیوا به چک نویس ها نگاه کرد. از اینکه به پدرش دروغ گفته بود شرمنده بود. در آن چند ساعتی که داخل اتاقش نشسته بود به همه چیز فکر کرده بود جز امتحان فردا.
    از جا برخواست، قبل از خارج شدن از اتاق، مقابل آیینه ایستاد و به خودش نگاه کرد و بعد با شتاب از اتاق خارج شد. وسط پله ها رسیده بود که پدرش با دیدن او گفت:
    _یک خبر خوش!
    شیوا تا پیین پله ها رفت و گفت:
    _سلام
    فرهاد همراه با جواب سلام، طنز آلود گفت:
    _تو این همه درس خوندی دانشمند نشدی؟
    شیوا نگاهی به جعبه شیرینی انداخت و گفت:
    شما هم اینقدر زحمت می کشید فکر شرمندگی ما را نمی کنید؟
    بی بی با سینی چای وارد شد و گفت :
    _دوباره شروع نکنید. امروز باید گفت و خندید.
    شیوا روی مبلی مقابل فرهاد نشست و گفت:
    _خب این خبر خوب که باعث دست و دلبازی شده چی هست؟
    بی بی زودتر از بقیه بدون مقدمه گفت:
    بالاخره عمو فرهادت تن به ازدواج داد!
    شیوا ایستاد و مبهوت به بی بی نگاه کرد.پدرش خندید و گفت:
    _چیه ؟تو هم که شوکه شدی.
    شیوا با دستپاچگی گفت:
    _خب، خب آره...حالا این خانم چه کسی هست؟
    پدر گفت:
    _سارا...دختر مهندس بهرام پور
    شیوا ناباورانه گفت:
    _سارا...منظورتان همان دختر لوس و ترشیده ی ...
    پدرش حرفش را قطع کرد و با ناراحتی گفت:
    شیوا!مواظب حرف زدنت باش. حق نداری در مورد کسی که به خوبی نمی شناسی این طور بی ادبانه اظهارنظر کنی.
    شیوا با عصبانیت گفت:
    _بعد از این همه مدت یک دختر خودخواه را برایش انتخاب کردید؟این دختر خوب و با اخلاق .چرا او ... اصلا خودتان می دانید چهطور دختر است یا چند سال دارد و ...
    این بار پدرش با عصبانیت بیشتری حرف های طوطی وار او را قطع نمود و گفت:
    _بس کن شیوا ... فهمیدی؟ عمو فرهاد برای انتخابش احتیاجی به نظرات جنابعالی نداره.
    شیوا با خشم گفت:
    انتخابش یا انتخاب شما ؟
    پدر پاسخ داد :
    پیشنهاد من و انتخاب خودش.


    گذرایش، بیشتر عصبی اش کرد. انتظار داشت از او جانبداری کند، اما مثلمجسمه نشسته بود و او را می نگریست. با دلخوری از جا برخاست و سالن را ترککرد.
    بعد از رفتن شیوا، فرهاد با اندوه گفت:
    _معذرت می خواهم امیر انگار روز جمعه ی شما را خراب کردم.
    امیر با شرمندگی پاسخ داد:
    _نه... نه... من باید معذرت بخواهم. اصلا نیفهمم این دختر چرا اینقدر عوض شده.
    بی بی گفت:
    _تازگی ها حساس شده.
    فرهاد فنجان چایی اش را برداشت و گفت:
    _مطمئنا مرگ افسانه باعث زودرنجی و تغییر رفتارش است.
    امیر لبخند تلخی زد و گفت:
    _بعد از سه سال...
    بی بی با صدای گرفته گفت:
    دختر ها در این سن و سال نیاز به مونس و همدم دارند. یک همراه مثل مادر... من که نتونستم جای خالی مادر ش را پر کنم، فقط مزاحمشما بودم.
    امیر لبخندی زد و گفت:
    _این حرفها چیه بی بی؟شما روی سر ما جا دارید و من مثل مادر خودم دوستان دارم. شما مرا به یاد افسانه می اندازید.
    مکث کوتاهی کرد و بعد ادامه داد :
    بهتره که این حرف ها را کنار بگذاریم.
    و رو فرهاد نمود و گفت:
    _چرا خان جان را با خودت نیاوردی؟
    فرها کمی از چایش را نوشید و گفت:
    _امروز رفته منزل فرامرز. بالاخره باید یکی خبر ازدواج مرا به او بدهد.
    امیر با خنده گفت:
    _واقعا كه خبرداغی است مردی که در سی و یک سالگی تن به ازدواج داد!

    در همین حال شیوا به اتاقش پناه برده بود و با دلی دردمند به شدت می گریست. دلش می خواست مهربان رویاهایش را آنجا بیابد. با کلمات مهرآمیزش تسلایی دل زخم خورده اش باشد و به او اطمینان دهد که تا آخر عمر در کنارش خواهد ماند، اما...
    او شکست خورده تر از همیشه کنج اتاقش نشسته بود و به عکس های محبوبش نگاه می کرد. دلش می خواست با کسی درد و دل کند که همرازش باشد و از او دلجویی کند . پروانه دوست و همکلاسی اش تنها کسی بود که از عشق جانسوز او با خبر بود. درست زمانی که پروانه نظر او را در مورد برادرش پیام پرسیده بود، پرده از راز سر به مهرش برداشته بود. اما چه سود؟ چون هیچگاه نتوانسته بود آن مرد رویایی و دوست داشتنی را به پروانه معرفی کند. علی رغم اصرارهای پروانه، هیچگاه جرات معرفی او را پیدا نکرده بود.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #3
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض

    در همین هنگام چند ضربه به در اتاقش نواخته شد. با دستپاچگی عکسها را جمع نمود و لای دفترش گذاشت و پشت به در روی صندلی نشست. در حالی که اشک هایش را پاک میکرد گفت:
    _بفرمایید...
    در به آرامی باز شد و صدای فرهاد در اتاق طنین انداخت:
    _درس می خوانی؟
    شیوا بغضش را فرو داد و پاسخ داد:
    _آره... فردا امتحان ریاضی دارم.
    فرهاد چند قدم به سوی او برداشت و در حالی که نگاهش روی میز و برگه های سیاه شده می چرخید گفت:
    _معذرت می خواهم، باید زودتر از اینه باخبر می شدی. اما پدرت و خان جان می خواستند مقدمات اولیه را انجام دهند و بعد دیگران را از این موضوع باخبر کنند.
    شیوا با دلخوری گفت:
    _دیگران؟
    فرهاد کمی مکث نمود و گفت:
    _خب... بله... حق داری، چون به هر حال همسر آینده من، زن عموی تو خواهد شد.
    شیوا گوشه ی لبش را گزید تا فریاد خفته اش بیدار نشود. نگاه فرهاد به عکسی افتاد که از لای دفتر ریاضی شیوا سرک کشیده بود و سعی کرد که خود را نبازد. آهسته گفت:
    _شیوا... تو نمی خواهی درد دلت را بگویی؟
    اشک دوباره بر پهنای صورت زیبای شیوا چکید. فرهاد چند قدم دیگر برداشت، مقابل او ایستاد و با دیدن چشمان اشک آلودش با تشویش گفت:
    _شیوا... تو... تو داری گریه میکنی؟! برای چی؟
    شیوا بغض آلود گفت:
    _نمی توانم... نمی توانم بگویم.
    فرهاد گفت:
    _حتی به عمو فرهاد؟!
    شیوا نگاه آتش گرفته اش را به او دوخت و فریاد زد:
    _برو بیرون... برو بیرون تنهام بگذار.

    فرهاد نگاه گذرایی به عکس انداخت و از اتاق خارج شد.
    شیوا هق هق کنان، تحت تاثیر دو حس عشق و نفرت، دفترش را برداشت و عکس ها را یکی پس از دیگری در اوج خشم و ناامیدی پره کرد و کف اتاق پاشید. سرش را روی میز قرار داد در حالیکه سعی میکرد صدایش را در گلو خفه کند، به سختی گریست.
    بعد از اینکه آرام گرفت به نتیجه خشم و غضبش نگاه کرد. عکس های پاره شده که همه جای اتاق پخش شده بود، نمکی بود که بر روی زخمها و جراحاتش پاشیده می شد. احساس پشیمانی کرد. چرا که کم کم تنها می شد و حتی اجازه نداشت در خیالاتش هم او را داشته باشد و خود را متعلق به بداند و در میان تنها چیزی که برایش باقی می ماند همان عکس های پاره شده و مشتی خاطرات کم رنگ بود.
    از جا برخاست و با حالتی عصبی داخل کمدش به دنبال نگاتیوها گشت و زیر لب زمزمه کرد:"فردا... فردا باید چاپشان کنم، همین فردا!!.
    پروانه برگه ی امتحانش را روی میز قرار داد و خارج شد. قبل از اینکه از پله ها پایین برود از پشت پنجره نگاهی به خیابان انداخت و دوباره به راه افتاد. با دیدن شیوا که پایین پله ها نشسته بود گفت:
    _بالاخره تمام شد، راحت شدم. راستی امتحان امروز چطور بود؟
    شیوا با اندوه گفت:
    _خراب کردم.
    پروانه کنار او نشست و گفت:
    _معلوم هست چت شده؟ کم حرف شدی، گوشه گیر شدی، خیلی غمگینی، حالا همه ی اینها به کنار، همه امتحانات را هم خراب کردی.
    شیوا گفت:
    _فقط مانده دیوانه شوم، که اونم اتفاق میافته.
    پروانه پرسید:
    آخه چرا؟ نمی خواهی به من چیزی بگویی؟
    شیوا گفت:
    _چرا... می گم، اما حالا نه...
    پروانه گفت:
    _پس کی؟ وقتی دیوانه شدی؟
    شیوا با اندوه گفت:
    _وقتی خودم هم باور کردم.
    پروانه نفس عمیقی کشید و گفت:
    _خیلی خوب. میدانم تا وقتش نرسد حرفی می زنی، اما حالا بلند شو برویم بابا و عمو فرهاد جنابعالی داخل ماشین انتظارت را می کشند.
    شیوا گفت:
    _لطفاً برو به پدرم بگو برود. می خواهم کمی قدم بزنم.
    پروانه گفت:
    _چی، قدم بزنی؟ همین امروز که من عجله دارم؟ وای خواهش می کنم شیوا... به خاطر من از قدم زدن صرف نظر کن تا من هم بتوانم به موقع به منزل برسم.
    شیوا لبخند تلخی زد و گفت:
    _خیلی پر رویی، خودت را دعوت می کنی؟
    پروانه خندید و گفت:
    چه عجب ما تبسم زیبا و بی حال شما را بعد از یک ماه دیدیم. آخه دختر جون تو که الان باید روی ابرها سیر کنی، ناسلامتی چند وقته دیگه عروسی عموته. لابد اون بنده خدا هم دعوت داره. دوست عمویت را میگم. همون دل از تو برده. ای کاش مرا هم دعوت می کردی تا این شاهزاده بی نظیر را ببینم.
    شیوا گفت:
    _دست از لودگی بردار، من که برایت گفتم چه مشکلی داره.
    پروانه گفت:
    _بله، اما تصورش کمی مشکله.
    بعد حالتی رویایی به خودش گرفت و با طعنه گفت:
    _این مرد بی نظیر و فوق العاده زیبا، با آن قامت کشیده و موهای خوش حالتش که به چند تار سفید مزین شده و دل از این بیچاره دزدیده و به یغما برده، چه وقت از پشت ابرهای حجب و حیا بیرون خواهد آمد که چشم ما به جمالش منور شود؟
    شیوا خنده کوتاهی کرد و گفت:
    _من اگه تو را نداشتم باید چیکار می کردم؟
    پروانه لبخندی زد و گفت:
    حالا که داری، پس لطف کن و مرا تا جلوی منزلمان برسان.
    شیوا لبخندی زد و گفت :
    _خیلی خب، بلند شو تا برویم.
    و هر دو از مدرسه خارج شدند و به سمت ماشین رفتند. شیوا در را برای پروانه باز نمود و هر دو سوار شدند. پروانه با خشرویی و شیوا با چهره ی گرفته به امیر و فرهاد سلام کردند. تا رسیدن پروانه به منزلشان، همه ساکت بودند. بعد از اینکه پروانه با تشکر از آن ها خداحافظی نمود، امیر سکوت را شکست و پرسید:
    _امتحانت چطور بود؟
    شیوا که به خیابان ها نگاه می کرد گفت:
    _بد... مگر میروم منزل؟
    امیر گفت:
    _نه... خان جان، خانواده مهندس بهرام پور را برای تعیین روز عقد و عروسی دعوت کرده. ما هم...
    شیوا چشم از خیابان گرفت، حرف پدرش را قطع نمود و با ناراحتی گفت:
    _من نباید قبلا می دانستم:
    امیر پاسخ داد:
    باید میدانستی، اما در این مدت تو انقدر اخمو و عنق بودی که کسی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت. حالا هم مشکلی پیش نیامده.
    شیوا با بهانه جویی گفت:
    من خسته ام، تازه سرم را از روی برگه ی امتحانی بلند کردم و گیج و بی حوصله ام، من میروم منزل.
    امیر سعی کرد عصبانیتش را پنهان کند و با جدیت گفت:
    _بی بی هم آنجاست. من هم نی خواهم شب تنها باشی. یعنی هیچ بهانه ای را نمی پذیرم.
    شیوا گفت:
    _ام من حوصله ی شلوغی ندارم.
    فرهاد این بار لب به سخن گشود و گفت:
    _زیاد شلوغ نیست. شما، خودمان، فرامرز و خانواده اش و بهرام پور... همین.
    شیوا مکثی کرد و گفت:
    بسیار خوب.. پس اول برویم منزل، تا کمی به وضع آشفته ام سر و سامان بدهم.
    امیر لبخند رضایت آمیزی زد و گفت:
    _اطاعن می شه خانم.
    فرها گفت:
    _چس لطفا من را همین جا پیاده کن. درست نیست که دیر به آنجا حاضر شوم.
    امیر گفت:
    اختیار دارید، می گذارم آقا داماد با تاکسی در منزل شام دعوت، حاضر شوند. خودم تا آنجا می رسانمت، بعد بر میگردم منزل.
    ساعتی بعد شیوا مقابل مملو از لبس هایش ایستاده بود. بیشتر آنها سلیقه خرید محبوبش بودند و به خوبی می دانست آن پیراهن آبی آسمانی که خرید ره آورد سفرش هم بود، را بیشتر می پسندد. تصمیم گرفت همان لباس را بپوشد. اما با یاد آوری روز های آینده و آنچه پیش رو داشت از تصمیمش منصرف شد. یکی از لباس هایی که سلیقه و خرید خودش بود، از چوب لباسی جدا نمود و به تن کرد و بعد از پوشیدن پالتو، از اتاق خارج شد.

    عطر گل یاس و مریم، سراسر فضای مجلل و با شکوه ویلا را پر کرده بود. صدای خنده و گفت و گو از هر سو به گوش می رسید.چلچراغ ها و لوستر فضا هم چون روز روشن کرده بودند و شومینه های شیک و زیبا، گرما را به آخرین ماه فصل زمستان هدیه داده بودند. در آن میان،سارا با آن آرایش غلیظ و لبس سفید ابریشمش، تنها کسی بود که باعث سرگیجه و تهوع شیوا می شد و تنها کسی که شیوا فکر می کرد می تواند او را از این غم درونی نجات دهد، خان جان بود.
    خان جان با آن صلابت همیشگی و لبخند با شکوهش، پوشیده در لباس های گران قیمت و زیبا، خود را به شیوا رساند و با مهربانی گفت:
    _سلام دختر گلم، چرا هنوز ایستادی؟
    شیوا لبخندی تحویل خان جان داد و هر دو یکدیگر را به گرمی بوسیدند.
    خان جان دوباره گفت:
    _نمی خواهی پالتویت را درآوری؟
    شیوا با تبسم نگاهش را از خان جان به نگاه او دوخت. احساس تمام نگاهش مشتاق دیدن لباس اوست و تمام ذهنش درگیر این معماست که این بار چه لباسی پوشیده. دلش می خواست با درنیاوردن پالتویش او را عذاب دهد.
    صدای خنده ی ناگهانی سارا که در فضا پیچید او را از خیالاتش بیرون راند. خان جان به جمع خانم ها پیوسته بود و او هنوز همان جا ایستاده بود. به آرامی پالتویش را درآورد و بدون این که بخواهد احساس او را از نگاهش دریابد به سمت خانم ها رفت. بعد از احوالپرسی با یکایک آنها، پشت به او روی مبل نشست. هنوز کاملا ننشسته بود که سارا گفت:
    _من تعریف شما را خیلی شنیده ام، مخصوصا از خان جان. واقعاً دختر زیبا و منحصر به فردی هستید.
    شیوا با تمسخر گفت:
    _چطور با یک نگاه به فضایل درونی من پی بردید.
    سارا که از شیوا غافلگیر شده بود با دستپاچگی گفت:
    _خب... خب از حرکاتتان بوضوح معلومه که چطور شخصیتی دارید.
    شیوا که دنبال بهانه ای می گشت تا او را بکوبد، با عصبانیت گفت:
    _شما هم آدم چاپلوس و متملقی هستید!
    همه با چشمانی گرد شده و متعجب به شیوا نگاه کردند. سارا از خجالت قرمز شد و با بغض گفت:
    _شما... شما فوق العاده بی ادب هستید!
    شیوا پوزخندی زد و با تمسخر گفت:
    _چه زود تغییر عقیده می دهید. همیشه همینطور هستید؟
    سارا دیگر طاقت نیاورد و صدای گریه اش تمام فضا را پر کرد. نگاه آقایان به سمت آن ها کشیده شد. خانم بهرام پور در حالی که بر می خاست نگاه غضبناکی به شیوا کرد و سپس سارا را از سالن بیرون برد. همهمه ای به پا شده بود. همه می خواستند علت گریه ی ناگهانی سارا را بدانند. شیوا به خان جان نگاه کرد. انتظار داشت او را ملامت کند، اما خان جان از خیلی وقت پیش پی به اسرار درونی شیوا پی برده بود و می دانست که او چه رنجی را تحمل می کند. با یک حرکت از جا برخاست و برای تسلای عروس آینده اش از سالن خارج شد. شیوا هم برای فرار از نگاه سرزنش بار دیگران به کتابخانه پناه برد. بعد از آرام شدن اوضاع، تاریخ عقد و عروسی معین و قرار شد هفتهی آینده مراسم عقد و عروسی بعد از حنابندان در همان ویلا برگزار شود. بعد از به پایان رسیدن مهمانی، امیر فرصت یافت تا شیوا را به خاطر رفتار نامناسبش به شدت مؤاخذه کند
    امیر با نگرانی دستش را روی پیشانی شیوا قرار داد و گفت:
    _ای کاش حداقل بی بی اینجا بود.
    شیوا به سختی چشم هایش را که در آتش تب می سوخت از هم گشود و گفت:
    _شما چرا اینجا نشستید ، مگر قرار نیست بروید حنابندان؟
    امیر گفت:
    _تو برایم از همه کس مهمتری.
    شیوا گفت:
    _نگران من نباشید، یک تب ساده است. یک سرماخوردگی. حالا خواهش می کنم هر چه زودتر خودتان را به مراسم برسانید. نمی خواهم باعث نگرانی خان جان و بقیه شوم.
    امیر لبخندزنان دستش را روی موهای خرمایی رنگ و زیبای شیوا کشید و گفت:
    _من کنارت می مانم. زنگ می زنم، هم از فرهاد می خواهم برای معاینه -ات سری به اینجا بزند و هم از خان جان معذرت می خواهم.
    شیوا گفت:
    _نه بابا... دکتر لازم ندارم، فقط لطف بکنید و به پروانه تماس بگیرید ببینید می تواند امشب کنارم باشد؟
    امیر از برخواست گفت:
    _بسیار خب. از پایین با او تماس می گیرم.
    و از اتاق خارج شد. بلافاصله به پروانه تماس گرفت و وضع شیوا را برای او توضیح داد و خواست که به منزل آنها بیاید. پروانه قول داد که سریعا خود را به آنجا برساند.. بعد از قطع تماس، امیر همان جا به انتظار آمدن پروانه نشست. نیم ساعت بعد صدای زنگ، سک.ت خانه را شکست. امیر در را با آیفون برای پروانه باز نمود و برای استقبال از او به حیاط رفت. پروانه با دیدن او گفت:
    _سلام آقای شریف، چه اتفاقی افتاده؟
    امیر گفت:
    _سلام دخترم. اتفاق که خیلی وقت از افتاده. حالا اثراتش را نشان می دهد. اصلا حالش خوب نیست. خودش سرماخوردگی را بهانه می کند، اما من می دانم غم است که قصد از پا درآوردن او را دارد.
    پروانه همراه امیر وارد سالن شد و گفت:
    _من با شیوا صحبت می کنم. راستی امشب باید حنابندان برادرتان باشد.
    امیر لبخندی زد و گفت:
    _درسته. اما حال شیوا اصلا مناسب در این طور مجالس نیست.
    پروانه جلوی پله ها ایستاد و گفت:
    _اما شما که باید بروید. نگران حال شیوا نباشید، من کنارش می مانم.
    امیر گفت:
    _اما...
    پروانه حرف او را قطع نمود و گفت:
    _مطمئن باشید آقای شریف. اگر خدای نکرده اتفاقی افتاد با شما تماس می گیرم. فقط لطف کنید تلفن تماستان را به بدهید.
    امیر گفت:
    _خیلی متشکرم دخترم. حالا که اصرار داری می روم. شماره هم داخل دفترچه تلفت است. هم منزل بهرام پور هم ویلای فرهاد.
    پروانه لبخندی زد و به طبقه ی بالا رفت و برای اینکه شیوا را کمی سرحال بیاورد، ناگهانی وارد اتاق شد و با شور و هیجان گفت:
    _هی سلام خانم عاشق! معلوم هست چت شده؟ نکنه با عشاق سینه چاکت قهر کردی و خودت را زدی به مریضی؟
    شیوا به سختی لبخند زد و گفت:
    _انقدر سر و صدا نکن، ممکنه بابام صدایت را بشنود.
    پروانه لبه تخت شیوا نشست و گفت:
    _فرستادمش رفت. البته و قتی فهمید من پرستار خوبی برای عزیزدردانه –اش هستم.
    شیوا با اندوه گفت:
    _چس رفت؟
    پروانه گفت:
    _نباید میرفت؟ خدایی نکرده مراسم حنابندان داداش و رن داداشش است. این وسط سر تو بی کاله می ماند.
    با این حرف پروانه، بغض شیوا ترکید. پروانه با دستپاچه گی گفت:
    _شیوا... شیوا چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ آخه... آخه چرا گریه
    می کنی؟ من حرف بدی زدم؟
    شیوا با صدای لرزان گفت:
    _پروانه... دیگه همه چیز تمام، همه چیز.
    پروانه دست شیوا را گرفت و با سردرگمی گفت:
    _منظورت چیه؟
    شیوا هق هق کنان گفت:
    _اون داره ازدواج می کنه.
    پروانه ناباورانه نگاهش را به شیوا دوخت و بعد با عصبانیت گفت:
    _اون آدم بی معرفت و شارلاتان لایق این همه اشک نیست، پس به خاطرش اشک نریز و اینقدر خودت رو نرنجان. حیف از آن تعریفی که تو میکردی، آن هم از یک زباله که فقط به درد افتادن توی سطل آشغال...
    شیوا حرف پروانه را قطع کرد و گفت:
    _بس کن پروانه. خواهش می کنم بس کن. مقصر من هستم. این من بودم که نگه های ساده و خالی از احساسش را عاشقانه تصور می کردم، این من بودم که از جسم و وجود بی محبتش، الهه ی عشق و محبت ساختم، من بودم که کلمات و جملات ساده اش را پر از ایما و اشاره فرض می کردم و سوغاتی هایش را ره آوردهای عاشقانه برای خود می دانستم و حالا دارم مجازات می شوم.
    پروانه با بهت و حیرت گفت:
    _پس اون حرف ها چی بود؟
    "شیوا با تمام وجود دوستت دارم، بگو که علی رغم تفوت سنی بینمان مرا دوست داری" و آن نیم تاج پاریسی، همان که برایت آورده بود تا شب عروسی روی موهایت بنشانی...
    شیوا با حالی زار گفت:
    _او حتی یک بار هم به من اظهار علاقه نکرد. این ها همه تصورات من بود، همه دروغ بود، ساخته و پرداخته ی ذهن و خیالاتم. احساس به من دروغ می گفت. این من بودم که نگاه ها و حرکات او را برای خودم این گونه تفسیر می کردم و بعد برای تو بازگویشان می کردم. در تمام این مدت خودم را گول می زدم و حالا ... حالا متعلق به دیگریست. نه... نه نمی توانم تحمل کنم. حتی فکر کردن به این موضوع به سختی آزارم می دهد.
    پروانه با دلسوزی گفت:
    _با خودت چه کردی؟ چطور خودت را تا این حد وابسته ی یک عشق خیالی کردی؟ اینقدر وابسته که تو بیمار کند؟ نه شیوا... نه، نباید خودت را گول می زد، حداقل حالا که فهمیدی همه اش فکر و خیال بوده واقعیت را بپذیر و زندگیت را بکن. این طوری اگر ادامه دهی از بین می روی.
    شیوا اشک هایش را پاک کرد و گفت :
    _تو نم دانی پروانه، نمی دانی چه قدر دوستش دارم. مجبو بودم به خاطر دلخوشی خودم، بخاطر اینکه غم عشق مرا از پا در نیاورد، خودم را گول بزنم.
    پروانه معترضانه گفت:
    _و حالا... حالا که ازدواج کرده؟ تو باید واقعیت را قبول کنی، همان طور که هست، تا فکرت آزاد شود.
    شیوا لبخند تلخی زد و گفت:
    _نه حالا... حالا با خاطراتش، با عکس هایش زندگی می کنم.
    پروانه با تعجب گفت:
    _صبر کن ببینم. تو که به من گفته بودی عکسی از او نداری. باز هم دروغ؟ اون هم به من؟ خیلی ممنون از اعتمادتون!
    پیوا گفت:
    _معذرت می خواهم، اما باور کن نشان دادن عکس های او به تو به منزله ی بی اعتمادی من نسبت به تو نبوده، فقط می ترسیدم با دیدنش مرا سرزنش کنی.
    پروانه گفت:
    سرزنش؟!
    و با ناباوری ادامه داد:
    _یعنی اینقدر پیر و شل و کج و کوله است که...
    شیوا حرف او را قطع کرد و گفت:
    _پروانه... حالا وقت این شوخی ها نیست.
    پروانه گفت:
    _شوخی! نخیر خانم دارم جدی صحبت می کنم.
    شیوا کمی مکث کرد و گفت:
    _می خواهی عکسش را ببینی؟
    پروانه گفت:
    _آره... اما قول نمی دهم با دیدن قیافه اش نخندم و سرزنشت نکنم. اون هاه تعریف... خب حق داری لابد عتیقه است!
    شیوا از جا برخاست و روی تخت نشست. از زیر متکایش عکسی بیرون آورد. اول خودش به او نگاه کرد و گفت:
    _هیچ وقت نفهمیدم که چطور عاشقش شدم، نفمیدم از کجا پیدا شد، اینقدر و یرانگر و طوفانی!
    آه حسرت باری کشید و ادامه داد:
    _هیچ وقت هم نی فهمد چه بلایی سرم آورده، هیچ وقت!
    پروانه با هیجان، عکس را از دست شیوا گرفت و گفت:
    _اه... بده ببینم دیگه تو هم ما را...
    و با دیدن عکس، از بهت و حیرت، سکوت نمود. آن صورت مهربان و دوست داشتنی را بار ها دیده بود و آن وجود پر از وقار و آن شخصیت را تحسین نموده بود. زیر لب زمزمه کرد:
    _چطور ممکنه... چطور؟



    و بعد با سردرگمی گفت:
    _شیوا... تو دیوانه ای! می دانی دچار چه خبطی شدی؟ باور نمی کنم اینقدر احمق باشی که ندانی اگر با دیگری هم ازدواج نمی کرد، نمی توانست با تو ازدواج کند.
    شیوا با عصبانیت گفت:
    _برای چی؟
    پروانه عکس را روی عسلی کنار تخت نهاد و با جدیت گفت:
    _بعد از این همه سال هنوز نفهمیدی فرهاد عموی توست و شما به هم محرم هستید؟
    این بار شیوا پرخاشجویانه گفت:
    _بارها دلم می خواست بر سر تمام کسانی که خواسته اند به نوعی به من یادآوری کنند که فرهاد عموی من است، فریاد بکشم. پدرم، بی بی، خان جان و حتی خودش، اما فریادم را خفه کردم و حالا می توانم سر تو یکی عقده هایم را خالی کنم. فریاد بزنم فرهاد عموی من نیست.
    پروانه مات و مبهوت به شیوا نگاه کرد و گفت:
    _شیوا تو چی داری می گی؟
    شیوا سرش را پایین انداخت و گفت:
    _فرهاد فقط یک رفیق چند ساله است. تمام سرمایه گذاری های پروژه های پدرم توسط او انجام می گیرد، حتی شرکت هم مال اوست. خب آشناییشان مربوط به سالها قبل است. پدرم یک مهندس بی سرمایه و فرهاد یک دانشجو پزشکی با کلی ثروت و ارثیه بود که نمی دانست با پول هایش چه بکند. خیلی ساده با هم آشنا شدند. دوست شدند و به هم اعتماد کردند. سرمایه گذاری های فرهاد، پدرم را به اوج رساند.
    پروانه که هنوز متعجب بود عکس فرهاد را از روی عسلی برداشت. این بار با نگاهی دیگر به او چشم دوخت و بعد گفت:
    _تو در این سال ها او را عموی خود معرفی می کردی.
    شیوا آهسته گفت:
    _باید چه کار می کردم. فرهاد دائم به منزل ما رفت و آمد داشت. دلم نمی خواست نوع خطاب کردنش از جانب من باعث معذب بودنش شود. در ضمن از کودکی او را عمو صدا می زدم.
    پروانه به شیوا نگاه کرد و گفت:
    _از کی فهمیدی که...
    و حرفش را نیمه تمام گذاشت. شیوا لبخند تلخی زد و گفت:
    _که دوستش دارم...؟ سه سال قبل، درست بعد از مرگ مادرم. می دانی وقتی کوچکتر بودم از آمدنش ذوق زده می شدم. وابستگی عجیبی به او داشتم. هدایای رنگارنگش مرا غافلگیر می کرد. گاهی اوقات فکر می کردم دست و دلبازیهاش باعث این همه علاقه در وجودم شده، اما وقتی مامان فوت کرد و تنها شدم دلم می خواست کسی وجودش را پر کند، یکی مثل فرهاد. یکی که درکم کند و بهد فهمیدم عاشقش شدم. از خودم بدم اومد، سعی کردم فراموشش کنم، اما این حس لعنتی با بزرگ شدم من، وسعت پیدا کرد، اونقدر که مرا دچار جنون می کرد. گاهی اوقات دلم می خواست عشقم را فریاد بزنم و خیلی وقت ها دلم می خواست که به خودش بگویم که دوستش دارم اما می ترسیدم، می ترسیدم به من بخندد یا بر من خشم بگیرد. می ترسیدم عشقم را مورد تمسخر قرار دهد. تا می خواستم فراموشش کنم، نگاهش را دنبال خود می دیدم، پر از حرارت عشق بود. به هر حال من این طور تصور می کردم.
    شب نشینی های طولانی و مدامش در شبهای زمستان و جوکهایی که برایم تعریف می کرد همه برایم خاطره می شد. بعضی مواقع مرا دست می انداخت، بعضی مواقع برایم فال حافظ می گرفت. یک روز شاد بود و یک روز غمگین و من فکر می کردم که هم عاشق است، اما حالا... همه چیز مثل یک گوی بلورین زیبا بر زمین خورد و شکست. من ماندم و این حس که هنوز باقی است.
    پروانه از جا برخواست و گفت:
    _تو گفتی نمی توانی فراموشش کنی. خیلی خب پس همین حالا تا دیر نشده با او تماس بگیر و همه چیز را برایش بگو.
    شیوا لبخند تلخی زد و گفت:
    _از دیر هم دیرتر شده! در ضمن من نمی توانم این کار را بکنم.
    پروانه تلفن را از روی عسلی کنار تخت برداشت، مقابل شیوا گرفت و با جدیت گفت:
    _با او تماس بگیر، اگر او واقعاً عاشق تو باشد همین امشب همه چیز را به هم میزند و اگر هم نباشد سرزنشت می کند. لااقل این طوری مطمئن
    که هیچ علاقه ای به تو نداشته و ندارد و فراموشش می کنی. تو الان هم در شک و تردید هستی که آیا احساست واقعی بوده یا نه؟
    شیوا با تردید تلفن را گرفت و با انگشتانی لرزان شماره ی منزل بهرام پور را گرفت.
    فرهاد روی صندلی کنار سارا نشسته بود و به رفص و پایکوبی نگاه می کرد. یکی از خدمتکار ها به او نزدیک و آهسته در گوشش گفت:
    _آقای دکتر، تلفن دارید.
    فرهاد نگاه کوتاهی به سارا نمود و ار سالن خارج شد. گوشی را از روی دسگاه برداشت و گفت:
    _بله بفرمایید.
    اما هیچ پاسخی نشنید.
    فرهاد گوشی را به گوشش چسباند و تنها صدای نفس هایی را شنید که برایش آشنا بود. با اندوه به دیار تکیه داد، تمام نیرویش را در صدایش جمع کرد و گفت:
    _لطفا مزاحم نشوید.
    و بعد گوشی را به آرامی روی دستگاه قرار داد و با کلافگی روی مبل نشست. سرش را در میان دستها گرفت و سعی کرد منطقی فکر کند و عاقلانه تصمیم بگیرد. بار دیگر گوشی را برداشت و با شنیدن صدای بوق آزاد لبخند تلخی زد و به سالن برگشت.
    پروانه با ناراحتی گفت:
    _پس چرا حرف نزدی؟
    شیوا با اندوه گفت:
    _نه پروانه... فرهاد مرد معقول و منطقی است. اگر هم دیوانه و مجنون من باشد، همچ وقت مراسم را به هم نمی زند و مثل همیشه کناره می گیرد و سرزنشم می کند. هیچی عایدم نمی شود جز شرمندگی. بگذار باز هم تصور کنم برای آمدن به سوی من و اعتراف به علایق درونی اش همیشه محتاج یک اشاره ی من بوده و من هیچ وقت این فرصت را به او ندادم.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #4
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض


    پروانه نگاه کوتاهی به شیوا کرد و گفت:
    _شیوا غذات سرد شد، تا کی می خواهی زانوی غم بغل بگیری؟
    شیوا با اندوه گفت:
    _فکر می کنی چیزی را که سال ها باورش داشتم را می توانم به سادگی فراموش کنم؟ آن هم یک شبه!
    پروانه گفت:
    _نه، نمی شود اما باید سعی کنی فراموشش کنی.
    شیوا خواست چیزی بگوید که صدای باز شدن در کوچه او را به سکوت وادار نمود. پروانه از جا بر خواست، پشت پنجره ایستاد، پرده را کنار زد و به حیاط نگاه کرد و با هیجان گفت:
    _شیوا عمویت...
    هر دو به هم نگاه کردند. پروانه جمله اش را تصحیح نمود و گفت:
    _فرهاد همراه پدرت است.
    شیوا با دستپاچه گی گفت:
    _اون... اینجا چیکار داره؟
    پروانه به سمت در رفت و گفت:
    _نمی دانم.
    صدای زمزمه فرهاد و امیر از داخل راهرو به گوششان رسید و بعد صدای حرکت و چرخش دستگیره ی در، سکوت اتاق را شکست. قبل از اینکه در کاملا باز شود، امیر با صدای رسا گفت:
    _شیوا جان، پروانه... اجازه است؟
    پروانه پاسخ داد:
    _بفرمایید آقای شریف.
    امیر در را تا آخر باز کرد، اول به پروانه و بعد به شیوا سلام نمود و گفت:
    _عمو فرهاد اینجاست! وقتی شنید حالت خوب نیست نگران شد. خواستم بیاید معاینه ات کند.
    شیوا احساس کرد صدایش را از دست داده. حتی جواب سلام پدرش را هم نتوانسته بود بدهد. امیر از جلوی در کنار رفت و فرهاد به آرامی پوشیده در لباس های شیک و سفارشی اش، زیر نگاه های سنگین پروانه وارد شد. پروانه طوری به او نگاه می کرد که انگار اولین بار است که او را می بیند. وقتی فرهاد به او سلام نمود، شرمنده از نگاه خیره اش سرش را پایین انداخت و پاسخ او را داد. فرهاد به شیوا نگاه کرد و در حالی که به سمت او می رفت گفت:
    _شنیدم حالت خوب نیست، چی شده؟
    شیوا به متکا تکیه داد و با صدای لرزان گفت:
    چیز مهمی نیست.
    فرهاد لبه ی تخت نشست و گفت:
    _اما امیر می گفت خیلی تب داری.
    و بعد بی تشویش دستش را روی پیشانی شیوا قرار داد. بوی تند ادکلن مورد علاقه ی فرهاد و گرمای دستش، شیوا را دچار سرگیجه نمود. فرهاد دستش را برداشت و رو به امیر نمود و گفت:
    _لطفاً به خان جان بگویید که چیز مهمی نیست. او داخل ماشین نشسته. نمی خواست مزاحم خواب شیوا باشد.
    با رفتن امیر، شیوا به کیف پزشکی فرهاد اشاره کرد و گفت:
    _تو چنین شبی هم همراهت است؟
    فرهاد در کیفش را باز نمود و گفت و گفت:
    _داخل ماشین بود. می بینی که لازم شد.
    گوشی اش را از آن خارج نمود و داخل گوشهایش قرار داد و قسمت دیگر آن را با احتیاط از لای دکمه پیراهن شیوا روی قلبش گذاشت و به شیوا چشم دوخت.
    _نمی خواهی بگویی چه اتفاقی برایت افتاده؟ سرما که نخوردی.
    شیوا نگاهش را از او دزدید و با صدای لرزانی گفت:
    _شاید...
    فرهاد گوشی اش را از روی گوشش برداشت و گفت:
    _این تپش شدید قلب نشانه ی استرس تو است و نه سرماخوردگی.
    در همین هنگام امیر به اتاق برگشت و گفت:
    _خواست بیاید به شیوا سر بزند،نگذاشتم.
    فرهاد درجه را زیر زبان شیوا قرار داد، کیفش را بست و از جا برخواست و گفت:
    _خب تا شیوا نمی تواند دهان باز کند و جواب مرا بدهد، بگویم اصلا سرما نخورده. تب هم نداره. مشکل بیشتر آدمای کله شق و یک دنده، تبهای ناگهانی و افتادن تو بستر است!
    شیوا درجه را برداشت و با عصبانیت گفت:
    _کله شق و یک دنده...! منظورت چیه؟
    فرهاد با حالتی ساختگی و دلخوری گفت:
    _هیچی تو فقط تب کردی تا بهانه ی خوبی برای شرکت نکردن در مراسم حنابندان من و سارا را داشته باشی.
    امیر با تعجب گفت:
    _اما تب داشت، داغ بود.
    فرهاد در حالی که از اتاق خارج می شد، گفت:
    _خب توی تختش را بگرد، شاید کیسه ی آب جوش سر جایش باشد.
    شیوا با خشم فریاد زد:
    _تو اصلا هیچی نمی فهمی... فقط اسم دکتر را یدک می زنی.
    امیر دستش را روی پیشانی شیوا قرار داد. حرارت بدنش طبیعی بود. با تردید گفت:
    _شیوا انگار تبت قطع شده.
    شیوا با دلخوری گفت:
    _شنیدید که آقای دکتر چی گفت، بروید به آن آدم خودخواه مغرور بگویید که خیلی احمقه!
    امیر ناباورانه گفت:
    _شیوا... می فهمی چه حرفی زدی؟
    و سپس اتاق را ترک کرد و به دنبال فرهاد رفت. او وسط سالن ایستاده بود و مانع خان جان برای دیدن شیوا شده بود. خان جان با حالتی عصبی او را کنار زد و معترضانه گفت:
    _شیوا دختری نیست که به کسی کلک بزنه.
    و از پله ها بالا رفت.
    امیر با شرمندگی گفت:
    _معذرت می خواهم. انگار بیخود شما را نگران کردم.
    فرهاد لبخند کمرنگی زد و گفت:
    _نه... من داخل ماشین منتظر مادر هستم. بگو زودتر بیاید دیر وقت است.
    هنوز لحظه ای از رفتن خان جان نگذشته بود که خان جان هم با چهره ای گرفته از پله پایین آمد و پرسید:
    _فرهاد کجاست؟
    امیر که متوجه ناراحتی او شده بود گفت:
    _داخل ماشین... اتفاقی افتاده؟
    _نه پسرم، تا فردا خداحافظ.
    امیر او را تا جلوی در همراهی کرد. خان جان با حالتی عصبی وارد ماشین شد و در را بست. فرهاد نیم نگاهی به او کرد و بدون هیچ پرسشی ماشین را روشن نمود و در مسیر ویلایش حرکت کرد.
    خان جان طاقت نیاورد و گفت:
    _نمی دانم... نمی دانم واقعاً نمی فهمی یا خودت را به نفهمی زدی؟
    فرهاد معترضانه گفت:
    _منظورتان از این توهین ها چیست:
    خان جان گفت:
    می فهمی شیوا چرا این قدر به هم ریخته؟
    فرهاد مکثی کرد و پاسخ داد:
    _نمی دانم... و نمی خواهم بدانم.
    خان جان با عصبانیت گفت:
    _می دانی، خوب هم می دانی، فقط داری از اشتباهت فرار می کنی.
    فرهاد گفت:
    _من اشتباهی مرتکب نشدم که بخواهم از آن فرار کنم.
    خان جان گفت:
    _تو در مورد تصمیمت اشتباه کردی. یک دفعه تصمیم به ازدواج گرفتی، آن هم با کی، سارا! این همه انتظار و تعلل در امر ازدواج، من همه را می فهمیدم. علت امروز و فردا کردنت را هم می دانستم، اما نمی فهمم، علت انتخاب تو را نمی فهمم فرهاد.
    فرهاد گفت:
    _چه چیزی را نمی فهمید مادر؟ بالاخره من باید ازدواج می کردم. این که مسئله پیچیده ای نیست.
    خان جان پوزخندی زد و گفت:
    _به من نگو در مورد علت تعللت در امر ازدواج اشتباه کردم.
    فرهاد ناخودآگاه گفت:
    _چه علتی؟
    خان جان با ناراحتی گفت:
    _همان علتی که هم اکنون در بستر بیماری و ناکامی افتاده و داره داغون میشه. آن وقت تو انقدر راحت...
    فرهاد با آشفتگی گفت:
    _خان جان، سعی نکنید ناگفته ها زمانی گفته شود که هیچ فایده ای ندارد.
    هر دو ساکت شدند و فرهاد با خودش گفت:بگذار ظاهر آرامم مثل همیشه حجابی برای دل طوفان زده ام باشد."


    آن روز تاریکترین و غم انگیزترین روز زندگی شیوا بود. دلش نمی خواست از تخت خواب جدا شود. آرزو می کرد همان لحظه زندگی اش به پایان برسد. بی تحرک روی تختش دراز کشیده و به سقف چشم دوخته بود. ثانیه ها به دقایق و دقایق به ساعت ها مبدل گشت و صبر شیوا را لبریز نمود. سرش را به سمت ساعت چرخاند و با دیدن عقربه های ساعت دریافت زمان هیچگاه متوقف نمی شود و او همگام با زمان به سوی روز های سرد و غم انگیز زندگی اش پیش خواهد رفت.
    صدای پدر از همکف به گوشش خورد که با صدای بلند گفت:
    _شیوا جان، آماده شدی ؟ ساعت دوازده است، به مراسم عقد نمی رسیم. عجله کن.
    شیوا از جا برخواست. می دانست اگر به مراسم هم نرود، خودش لحظه به لحظه آن جشن را در ذهن خود مجسم خواهد نمود. با قلبی مالامال از اندوه از جا برخواست و با اعصابی به هم ریخته مشغول پوشیدن لباس هایش شد.
    پروانه تا وقت رفتن به او سفارش کرده بود حتما به جشن آن شب برود، چون با شرکت در آن به آسانی باور خواهد کرد که فرهاد با دختر دیگری ازدواج کرده و او می بایست فکرش را از سرش بیرون کند. اما خودش مطمئن بود که هرگز فرهاد را فراموش نمی کند.
    نیم ساعت بعد از اتاقش خارج شد و رو به پدرش کرد و گفت:
    _من حاضر هستم.
    امیر سرحال تر از همیشه گفت:
    _سال نو مبارک!
    شیوا اخم نازی کرد و گفت:
    _سال تحویل شده؟
    امیر به ساعتش نگاه کرد و با تبسم گفت:
    _دقیقا پنج دقیقه قبل...
    و در حال پوشیدن کتش ادامه داد:
    _فرهاد در برنامه ریزی ضعیف است. به نظر من بهتر بود مراسم را می گذاشت برای چهارم یا پنجم، این طوری شاید هوا گرمتر می شد. اگر تا شب همینطور باران ببارد...
    شیوا حرف او را قطع کرد و با تعجب گفت:
    _باران می بارد؟
    امیر خنده کوتاهی نمود و گفت:
    _بله... دختر جوان من انقدر سرگرم رسیدگی به خودت بودی که حتی صدای ریزش باران هم نشنیدی. حالا عجله کن، قطعا سر سفره ناهار خواهیم رسید و خان جان و بی بی به جانمان غر خواهند زد.
    شیوا به آرامی وارد اتاق عقد شد. همه چیز زیبا تزئین و در نوع خود بی نظیر بود. برای لحظه ای خودش را در لباس سفید عروسی روی مبل کنار فرهاد و مقابل سفره تصور کرد. آنقدر غرق در رویاهایش بود که نیم تاج پاریسی را روی موهایش دید. صدای خانم بهرام پور او را از تصوراتش بیرون کشید. مدام به چپ و راست می رفت و دستور می داد. آنقدر هیجان زده بود که گه گاه به حاضرین تنه می زد. شیوا از اتاق خارج شد. سالن نسبتا کوچک بهرام پور، ظرفیت آن شلوغی را نداشت. شیوا در آن شلوغی احساس خفگی و تهوع می نمود. خود را به پنجره رساند و با باز کردن آن سعی کرد نفسی تازه کند. با خودش گفت: "این همه مهمان برای مراسم عقد لازم نبود. بهتر بود مراسم عقد در محیطی آرام تر صورت می گرفت و باقی مهمانان برای مراسم بعد از عقد و صرف شام به ویلای فرهاد دعوت می شدند."
    این بار صدای کل کشیدن و سوت و جرینگ جرینگ پول ها که بر زمین ریخته می شد، شیوا را از افکارش بیرون راند. با یک حرکت به سمت در ورودی چرخید. با دیدن فرهاد و سارا که دوشادوش هم گام بر میداشتند،
    نزدیک بود به زمین بیفتد. دستش را به دیوار گرفت تا مانع افتادنش باشد و سپس با گام های سست و لرزان به سمت اتاق عقد رفت. عده ای از مهمان ها وارد اتاق عقد شده و عده ای دیگر جلوی در ایستاده بودند. شیوا به سختی از میان جمعیت عبور کرد، حتی متوجه نشد که بعضی از افراد به خاطر هول دادنش او را سرزنش کردند. قبل از اینکه نگاهش به فرهاد بیافتد، به تاج سارا نگاه کرد و با تعجب تاج دیگری را دید. زیر لب زمزمه کرد: "پس اون نیم تاج پاریسی با نگین های زیبا و الماس تراش دارش کجاست؟"
    با ورود عاقد، جمعیت پراکنده شدند. همه داخل سالن نشستند و عده معدودی وارد اتاق ماندن. شیوا همان جا به چارچوب در تکیه داد و به فرهاد چشم دوخت. نمی توانست حتی در آن لحظه نگاه ها و کلمات پر از اشاره او را دروغ و خیال بپندارد. دلش می خواست یک بار دیگر نگاه گرمش را به او بدوزد اما انگار تنها کسی که در نقطه دید فرهاد قرار نمی گرفت او بود. شیوا روی صندلی نشست. عاقد همه را به سکوت دعوت کرد و سپس خطبه عقد را جاری نمود. لحظه ای که سارا کلمه ی "بله" را بر لب جاری ساخت، شیوا چشمانش را بست تا اشکهایش جاری نشود. . هیچ کس نمی توانست عمق عشق او را درک کند. در میان رقص و شادی، با دلی پر از غم از جا برخواست. پالتویش را به تن نمود و از سالن خارج شد. باران هنوز می بارید و فضای حزن انگیزی را به وجود آورده بود. با حالتی آشفته از پله ها پایین رفت. آنقدر گیج و منگ بود که هیچ کس و هیچ چیز را نمی دید. چند بار اسم خودش را شنید اما قدرت پاسخ دادن و ایستادن نداشت. شخصی بازویش را گرفت و او را متوقف نمود و خطاب به او گفت:
    _ اواه... شیوا جون حواست کجاست؟
    شیوا نگاهش را به شکوه دوخت. او همسر مهرداد یکی دیگر از مهندسین شرکت ساختمانی فرهاد بود. بعد از پدرش، مهرداد بهترین دوست فرهاد بود. شکوه دوباره پرسید:
    _مراسم عقد تمام شد؟
    شیوا آهسته پاسخ داد:
    _آره.
    شکوه رو به همسرش نمود و شکایت آمیز گفت:
    _دیدی چقدر گفتم عجله کن، آخرش دیر رسیدیم.
    مهرداد از شیوا پرسید:
    _جایی می رفتین؟
    شیوا پاسخ داد:
    _می روم سر خاک مادرم!
    شکوه با تعجب گفت:
    _واه... زیر این باران؟ بیا برویم داخل.
    و منتظر شیوا و همسرش نماند و رفت. مهرداد وارد سالن شد و یک راست به سمت فرهاد و سارا رفت و به آن ها تبریک گفت. فرهاد آهسته از او پرسید:
    _شیوا را دیدی؟
    مهرداد به سارا نگاه کرد که در حال تشکر از دوستانش بود و بعد گفت:
    _بله... داشت می رفت سر خاک مادرش...
    فرهاد با نگرانی گفت:
    _زیر این باران... با آن حال و روزش!
    مهرداد پرسید:
    _مگر با امیر نمی رود؟
    فرهاد گفت:
    _امیر... زودتر رفت ویلا.
    مهرداد گفت:
    _بسیار خب من می برمش. نگران نباش.
    و آنجا را ترک کرد.
    شیوا با گام های آهسته زیر باران قدم می زدو اشک می ریخت. اشک های گرم حسرت با قطرات سرد باران همراه گشته و صورتش را خیس کرده بود. با صدای پی در پی بوق ماشین مهرداد ایستاد. اشکهایش را پاک کرد و به سمت او رفت. مهرداد در جلو را برای او باز کرد و با سوار شدن شیوا، گفت:
    _خب خانوم جوان، انقدر دلتنگی که قصد داشتی تنها، پیاده، زیر بارون تا سر خاک مادرت بروی؟
    شیوا گفت:
    _دل تنگ نیستم. هر سال، وقت سال تحویل با پدرم می روم آنجا.
    مهرداد زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
    _اما این اشک ها حکایت از دل تنگ دارد!
    شیوا پرسید:
    _کدام اشک ها؟ قطرات باران را می گویید؟
    مهرداد لبخندی زد و گفت:
    _قطرات بارانی که از چشم های تو می بارد.
    شیوا از شیشه به بیرون نگاه کرد و گفت:
    _خیلی رمانتیک بود! حالا لطفاً جلوی یک گل فروشی نگه دارید.
    مهرداد جلوی یک گل فروشی ترمز کرد و شیوا از ماشین خارج شد. بعد از دقایقی با یک دسته گل رز و مریم بازگشت.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #5
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض

    شیوا جلوی قبر مادرش سر پا نشست، گل ها را روی سنگ قبرش پراکنده کرد و بالاخره بغضش ترکید. صدای هق هق گریه اش فضا را شکافت. به شدت گریست و با مادرش درد دل می کرد:"مامان، خیلی تنهام، خیلی... تو همه چیز را می دانی، می دانی چقدر دخترت رنج می کشد و از قلب مجروحم با خبری. سرزنشم نکن مامان، بارها آمدم اینجا و به تو گفتم که چقدر دوستش دارم. ای کاش به خوابم می آمدی و مر از این عشق جانسوز بر حذر می کردی تا امروز اینقدر شکست خورده و داغون نمی شدم. حالا کمکم کن، کمکم کن تا این غم را تحمل کنم. تو بگو چطور فراموشش کنم، مگر می شود؟ غم به این سنگینی برای آدمی به ناتوانی من خیلی ظلمه. ای کاش اینجا بودی. ای کاش بودی و دلداری ام می دادی."
    و بار دیگر گریست. مهرداد که تاخیر شیوا را دید، از ماشین پیاده شد و وارد قبرستان شد. با دیدین شیوا که از ته دل می گریست، غم بر دلش چنگ انداخت. آنقدر سوزناک می گریست که اشک های او را هم سرازیر کرد. جلو رفت و بدون این که حرفی بزند زیر بازوی شیوا را گرفت و به زور او را بلند کرد و از آنجا برد و به منزل رساند تا لباس هایش را که خیس شده بود، تعویض کند. بعد از ساعتی به ویلا رفتند. بعد از مراسم عقد همه در ویلای فرهاد جمع شده بودند. صدای ساز و نوا تمام باغ را پر کرده بود.
    با ورود مهرداد و شیوا، نگاه فرهاد به سوی آن ها کشیده شد. رنج و اندوه را به وضوح در چهره ی شیوا دید. مهرداد به شیوا کمک نمود تا پاتویش را درآورد. شیوا احساس ضعف می کرد. صدای موسیقی چون پتکی بر سرش فرود می آمد. آن قدر پریده رنگ بود که خان جان و بی بی با دیدن او متوجه ناخوشی اش شدند. هر دو به سمت او رفتند و خان جان با نگرانی گفت:
    _شیوا جان، انگار حالت خوب نیست. چرا رنگت پریده؟
    مهرداد گفت:
    _تقصیر خودش است. نباید در این هوای سرد، یک ساعت سر خاک مادرش می نشست.
    شیوا به زور لبخندی زد و گفت:
    _خوبم خان جان... از همیشه بهترم!
    بی بی دست شیوا را گرفت و گفت:
    _صدایت ضعف داره مادر جان. بیا برویم کنار شومینه بشین.
    امیر هم که متوجه دگرگونی حال شیوا شده بود به سمت آنها رفت و پرسید:
    _دخترم حالت خوب نیست؟
    شیوا روی مبل نشست و گفت:
    _خوبم پدر، چرا همه ی شما نگران حال من هستید؟
    خان جان با جدیت گفت:
    _رنگت پریده، آن وقت می گویی خوبم؟
    امیر گفت:
    _می خواهی به فرهاد بگویم معاینه ات کند؟
    شیوا با پرخاشگری گفت:
    _می خواهید این بار متلکی دیگر بارم کند؟ اجازه نمی دهم معاینه ام کند. من خوبم، لطفا این طوری دور و بر من جمع نشوید.
    امیر مکثی نمود و سپس به جایش برگشت. بی بی به خان جان اشاره کرد که او هم برود. بعد از رفتن او، شیوا به فرهاد چشم دوخت. خشم سر تا پایش را فراگرفت. تازه داشت می فهمید بی اهمیت ترین آدم روی زمین برای فرهاد می باشد. بی خیال از حال و روز او، کیک عروسی اش را می خورد، با دوستانش صحبت می کرد و می خندید، به سارا نگاه می کرد. احساس کرد هر با دیدن او دچار سرگیجه و تهوع می شود. از یادآوری این موضوع که او همسر فرهاد شده و سالها در کنارش زندگی خواهد کرد احساس خفگی نمود. با عجله برخاست.
    بی بی با تشوش گفت:
    _شیوا جان کجا می روی؟
    شیوا احساس کرد باید برود. فقط باید از آنجا فرار کند. عمیقتا دوستش داشت و هرگز نمی خواست باور کند در این مدت خودش را راجع به رفتار عاشقانه فرهاد گول زده. زیر لب زمزمه کرد: "نمی توانم تحمل کنم، من اینقدر در این عشق فرو رفتم ام که یا رسیدن به او و یا مرگ می تواند مرا از این غم نجات بدهد."
    احساس کرد سالن دور سرش می چرخد. پاهایش سست شد و دستش را به دیوار گرفت تا به زمین نخورد. احساس کرد کوه سنگینی از غم بر شانه هایش فشار می رود و قصد از پا درآوردن او را دارد. بالاخره توانش را از دست داد و پاهایش سست شد و بر زمین افتاد و از حال رفت.
    صدای جیغ چند زن جوان در سالن همه را متوجه شیوا نمود. او صدای پدرش، خان جان و بی بی را می شنید که با دلهره صدایش می زنند. بعد گرمای بازوان پدرش را حس کرد که او را از روی زمین بلند نمود. صدای تک تک افراد را به خوبی تشخیص می داد. فرهاد با صدای بم و مردانه اش که تشویش در آن موج می زد گفت:
    _یک لیوان آب قند برایش بیاورید. امیر روی کاناپه درازش کن، لطفا دور و برش را خلوت کنید. خان جان به یکی از خدمتکار ها بگویید کیف پزشکی ام را بیاورد.
    شیوا تمام صدا ها را می شنید، اما انقدر ضعف داشت که که نمی توانست چشمهایش را باز کند و بگوید من به هوش هستم..
    صدای چرخیدن قاشق در لیوان را در آن هیاهو تشخیص داد و بعد احساس کرد فرهاد روی زمین کنار کاناپه نشسته. بوی ادکلن مخصوصش که با بوی وجود خودش مخلوط شده بود را عمیقا استشمام کرد و زمزمه وار گفت:
    _فرهاد...!
    جز فرهاد هیچ کس زمزمه او را نشنید. فرهاد آهسته گفت:
    _آروم باش.
    و بعد فشار او را گرفت و گفت:
    _شیوا سعی کن بلند شوی. فشارت افتاده. باید کمی از این آب قند را بخوری.
    شیوا به سختی چشمایش را از هم گشود و به چهره ی نگران فرهاد چشم دوخت. خان جان، بی بی و امیر در فاصله ی دورتر از آنها ایستاده بودند. فرهاد به شیوا نگاه کرد، کمی مکث نمود و گفت:
    _می توانی بنشینی؟
    شیوا چشمهایش را دوباره بست و گفت:
    _می خواهم بمیرم.
    فرهاد نفس عمیقی کشید و از جا برخواست و گفت:
    _امیر بهتره از شلوغی دورش کنی. ببرش داخل یکی از اتاق ها، چند لیوان آب قند بهش بده.
    شیوا کمی چشمهایش را باز کرد و از لا به لای مژه های انبوهش او را دید که به سمت جایگاهش می رفت. دلش می خواست از ته دل صدایش کند. امیر بار دیگر او را بغل کرد و از سالن بیرون برد.
    مهرداد بازوی فرهاد را گرفت و گفت:
    _آخرش دیوانه می شود!
    فرهاد معترضانه گفت:
    _چیکار کنم؟ اصلا تقصیر من چیه؟ تو که همه چیز را می دانی.
    مهرداد گفت:
    _چرا سعی نکردی با خودش صحبت کنی؟
    فرهاد لبخند تلخی زد و گفت:
    _حال و روز من هم بهتر از او نیست. به سختی خودم را سر پا نگاه داشتم. در ثانی من نمی توانستم به خودم چنین اجازه ای بدهم که خصوصی با او صحبت کنم. با اون شایعات... خودت بهتر می دانی. از طرفی انقدر تودار و خوددار بود که از نگاهش... حالا دیگر همه چیز تمام شده.
    مهرداد گفت:
    _تمام شده؟! ممکنه که برای تو تمام شده باشه اما برای شیوا چی؟ او هم مثل تو فکر می کرد؛ از نگاه تو برای خودش یک عشق ساخت. حالا با ازدواجت از بین می رود.
    فرهاد پاسخ داد:
    _من ازدواج کردم تا بتوانم به زندگی ادامه دهم. نمی توانستم زیر بار آن شایعات، تحت فشار این عشق سر به فلک کشیده نفس بکشم.دیدی که امی دی مقابل آن شایعات چه عکس العملی نشان داد. خب اگر من اقدام می کردم فکر می کردی چه می شد؟ تو را به خدا بس کن مهرداد،
    من به اندازه کافی کلافه هستم.
    و بعد به سمت جایگاهش رفت. هنوز روی مبل ننشسته بود که خان جان از راه رسید و آهسته گفت:
    _فرهاد حال شیوا اصلا خوب نیست.
    سارا معترضانه گفت:
    _بهتر نیست ببرینش بیمارستان؟ مثلا امشب شب عروسی ماست!
    خان جان با دلخوری گفت:
    _نترس عروس خانم، زیاد وقت آقا داماد را نمی گیریم!
    فرهاد به دنبال خان جان رفت و گفت:
    _من باید چیکار کنیم؟
    خان جان در اتاق را باز کرد و گفت:
    _خودت بهتر می دانی.
    فرهاد وارد اتاق شد. شیوا روی کاناپه نشسته بود و سرش را به آن تکیه داده بود. با ورود او، امیر از جا برخاست و گفت:
    _معلوم نیست چه اتفاقی برایش افتاده. تو یک چیزی به او بگو.
    فرهاد گفت:
    شما بروید من خودم مشکل را حل می کنم.
    بی بی لیوان را روی میز گذاشت و همراه امیر از اتاق خارج شد. فرهاد مقابل شیوا ایستاد و با جدیت گفت:
    _این مسخره بازیها چیه شیوا؟ آن هم درست شب عروسی من! نفرت تو از سارا ربطی به مجلس من ندارد.
    شیوا به او نگاه کرد و با خشم گفت:
    _فکر کردی دارم فیلم بازی می کنم؟
    فرهاد گفت:
    _نه... واقعا فشارت افتاده، پس یا آب قند را بخور یا برو بیمارستان تا با تزریق یک سرم حالت بهتر شود.
    شیوا گفت:
    _اگر دیگر نخواهم زنده بمونم چی؟
    فرهاد گفت:
    _سعی کن امشب از فکرش بیرون بیایی، فردا صبح اگر خواستی می توانی خودت را از تراس اتاقت بندازی پایین!
    شیوا با خشم و تغیر گفت:
    _تو... تو... فقط به فکر این هستی که مراسم شب عروسیت به هم نخوره. کی اسم تو را گذاشته دکتر؟
    فرهاد لبخندی زد و گفت:
    _تو حق نداری حیثیت پزشکی من را زیر سوال ببری. اگر گفتم فردا خودت را خلاص کن بخاطر این بود که نا فردا فرصت فکر کردن داشته باشی. فکر کنی و بفهمی زندگی با ارزش تر از آن است که بخواهی فدای چیز هایی بکنی که از دستشان دادی یا به دست نیاوردی. سپس لیوان را به سمت او گرفت. شیوا با اندوه و تردید گفت:
    _حتی اگر اون چیز، عشق باشه؟
    فرهاد مقابل او نشست. اولین بار بود که می خواست از عشق برایش صحبت کند، با این که سالها گرفتارش کرده بود. حتی برای خودش هم باور کردنی نبود مردی به سن و سال او چنین عاشق و شیدا شود. ليوان را به دست او سپرد و گفت:
    _عشق و زندگی در یک سطح هستند. هر دو پرارزش، همان طور که نباید زندگیمان را به خاطر سرنوشت و تقدیر فنا کنیم، نباید فکر کنیم عشق از دست دادنی است، عشق واقعی هیچ وقت از دست نمی رود، حتی اگر بیان نشود. می تواند سالها بکر و دست نخورده، پاک و بی آلایش کنج قلب ها بماند. عشق واقعی آن است که به آدم زندگی بدهد نه اینکه زندگی بگیرد.
    مکثی کرد و ادامه داد:
    _شیوا، نمی خواهم حالا که ازدواج کردم بخاطر وجود سارا، رفت و آمدنت را قطع کنی. نفرت تو از سارا دلیل نمی شود که خان جان را از دیدنت محروم کنی. او تو را مثل دخترش دوست دارد.
    شیوا با بغض گفت:
    _به او علاقه داری؟
    فرهاد به چشمان اشک آلود او نگاه کرد. آن چشمان و نگاه زیبا را سالها تحسین کرده و پرستیده بود و با تمام وجود خواهان داشتنش بود. گذاشته بود شیوای کوچک، بزرگ شود، به سنی برسد که یک اشاره ی او باعث شکستن ظرافتش نشود. آن قدر بزرگ که جرات لمس کردنش را پیدا کند، جرات کند که او را به عنوان همسر آینده از امیر خواستگاری نماید اما هر چه زمان پیش می رفت شیوا زیبا تر و جوان تر و او پر سن و سال تر می شد. هیچ وقت توازن برقرار نشده بود و او از نگاه سرزنش بار امیر در برابر خواسته اش می ترسید و آن شایعات همه چیز را به هم ریخت و خواهش امیر "فرهاد خواهش می کنم هر چه زود تر ازدواج کن و در غیر این صورت..." دیگر مجبور بود ازدواج کند با وجود آن شایعات و آخرین صحبت های امیر، می بایست با هر کسی غیر از او ازدواج می کرد و گرنه هم او و هم پدرش را برای همیشه از دست میداد و حالا شیوا سخت ترین سوال زندگی اش را از او پرسیده بود. دلش می خواست فریاد بزند: "تمام علاقه را تقدیم نگاه تو کرده ام." دلش می خواست زمان به عقب بر می گشت، به سالها قبل، آن وقت از امیر می گریخت تا در دام عشق دخترش نیفتد. شیوا گفت:
    _چرا ساکتی؟ پرسیدم به سارا علاقه داری؟
    فرهاد لبخند کم رنگی زد. گفتن حقیقت دیگر فایده ای نداشت. از طرفی او به سارا متعهد بود آهسته گفت:
    _بله... خیلی.
    نگاهش را از او گرفت. از جا برخواست و اتاق را ترک کرد. شیوا بغضش را با نوشیدن آب قند فرو داد. باید واقعیت را می پذیرفت.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. #6
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض

    تعطیلات نوروز آن سال برای شیوا خالی از هر لطف و صفایی بود. هر سال با شروع تعطیلات نوروز و بعد از دید و بازدید همره با پدرش، خان جان و فرهاد چند روزی به مسافرت می رفتند اما آن امسال فرهاد و همسرش سارا اولین سفرشان را به عنوان ماه عسل به اروپا رفته بودند. خان جان که تنها مانده بود همراه فرزند دیگرش فرامرز چند روزی را برای زیارت در مشهد سپری نمود و بی بی تمام تعطیلات را در اصفهان نزد دو دختر دیگرش ماند. علی رغم اصرار های فراوان خان جان و بی بی برای همراهی شیوا در یکی از آن ها، او با بی میلی تمام دعوت آن ها را رد کرد چرا که می دانست همسر فرامرز به نوعی از او خوشش نمی آید و از طرفی دو خاله دیگرش که در اصفهان زندگی می کردند آنقدر جوان نبودند که مصاحبت های خوبی برای او باشند. تمام خاله زاده هایش هم متاهل بودند و هر کدام سرگرم زندگی های پر مشغله ی خود بودند، به همین دلیل ترجیح داد در تهران بماند. روز قبل در حالی که فکر می کرد آخرین روز از تعطیلات را هم باید در منزل سپری کند، خان جان با تلفن به آنها تماس گرفت و آمدنش را خبر داد و از آنها برای فردا دعوت کرد.
    شیوا داخل اتاقش مشغول تعویض لباس بود. با عجله خود را آماده نمود، موهای خرمایی رنگ و خوش حالتش را پشت سر جمع کرد. شیشه عطرش را برداشت و چون خالی بود، دوباره سر جایش برگردان. برای رفتن بی تاب بود. با آنکه می دانست فرهاد در اروپا به سر می برد، برای رفتن اشتیاق داشت. حتی به خودش قول داده بود تا در حد امکان از او دوری کند، اما حالا حتی برای دیدن جای خالیش هم بی تاب بود. بالاخره همه آماده شدند و به را افتادند. نیم ساعت بعد همه داخل باغ زیبای ویلا بودند. خان جان طبق معمول تمام فامیل را به باغ زیبا و با شکوه فرهاد دعوت کرده بود. ساختمان بزرگ و مرمرین بصورت ویلایی در وسط باغ قرار گرفته بود. از در ورودی تا جلوی ساختمان را درختان و درخچه های تزئینی
    ، حوضچه های زیبا و آلاچیق های پر از گل دل انگیز نموده بود و فضای پشت باغ را درختان به شکوفه نشسته ی سیب و گیلاس معطر ساخته بود. عده ای ابتدای باغ و تعدادی دیگر پشت ساختمان در انتهای باغ زیر آلاچیق ها، روی چمن ها و یا میز و صندلی ها نشسته بودند و به خوش و بش مشغول بودند. خان جان به خدمتکار ها دستور داده بود تا یک میز عریض و طویل را بین درختان سیب و گیلاس برای صرف ناهار قرار دهند. با ورود شیوا و امیر ، خان جان که به انتظار ورودشان نشسته بود، از جا بر خاست و با روی گشاده به استقبال آنها رفت. شیوا را به گرمی تنگ در آغوش کشید و از او دعوت کرد تا سر میز آن ها بیاید. غریو شادی و هیاهوی بچه ها، خنده خانم ها و آقایان از هر طرف به گوش می رسد اما جای خالی فرهاد، غمی سنگین بر دل شیوا به جا گذاشت. سر میز علاوه بر خانواده فرامرز، مهرداد و شکوه هم حاضر بودند. علی رغم هشت سال زندگی مشترکشان هنوز بچه دار نشده بودند، اما این مسئله خللی در روابط عاطفی بینشان بوجود نیاورده بود. شیوا با همه احوال پرسی کرد و کنار شکوه نشست. خان جان او را با تنقلات روی میز پذیرایی کرد و خودش برای سرکشی به دیگر مهمانان او را تنها گذاشت. هر کس مشغول بحث در مورد مسئله به خصوصی شد. امیر و مهرداد حول و حوش شرکت و کار های ساختمانی جدیدشان صحبت می کردند. شکوه و مرجان -همسر فرامرز- در مورد آخرین مدل های روز ژورنال هایی که قرار بود سارا از اروپا برایشان بیاورد حرف می زدند.
    شیوا بدون اینکه بحث داغ آن ها را بر هم بزند، به آرامی از جا برخاست و در باغ قدم زد. قدم زنان به سمت تاب سه نفره رفت و روی آن نشست. با اولین حرکت شیوا، صدای قیژ قیژ خشک آن به هوا برخاست. شیوا تاب را نگاه داشت و لبخند تلخی زد و گفت:
    _همیشه روغن کاریش می کرد تا وقتی روی آن می نشینم، صدای قیژ قیژش آزارم ندهد.


    و به یاد یکی از آن روزها افتاد. او به همراه فرهاد وخان جان روی تاب نشسته بود و تاب با حرکت پای فرهاد به آرامی تکان می خورد و فرهاد برای خان جان از داخل کتابی لطیفه میگفت .آن روز فرهاد او و مادرش را به شدت خندانده بود از یادآوری آن روز لبخند تلخی زد و ناگهان یاد برکه پشت باغ افتاد برکه ای زیبا با عمقی زیاد که همیشه چند مرغابی در آن شناور بودند.یک روز گرم تابستان قبل از مرگ مادرش افسانه زمانی که چهارده سال بیشتر نداشت بر حسب عادت کنار برکه ایستاده بود و برای مرغابیها غذا میریخت فرهاد آرام و بیصدا به او نزدیک شده بود و ناگهان او را به داخل برکه هل داد صدای خنده فرهاد و پدرش و فریادهای اعتراض آمیز او خان جان و افسانه را به آنجا کشانده بود فرهاد برای کمک دستش را به طرف او گرفته بود و او با دلخوری دست کمکش را رد نمود آن زمان هنوز علاقه اش به عشق مبدل نشده بود احساس کرد با یادآوری هر یک از آن خاطرات خنجری در قلبش فرو میرود. از روی تاب برخاست و داخل ساختمان شد
    نیرویی قوی او را به سمت پله ها که به طبقه بالا منتهی میشد کشانید.میدانست حالا طبقه بالای ساختمان متعلق به فرهاد وساراست و علیرغم اتقهای زیادی که دارد خان جان از یکی دو اتاق طبقه همکف استفاده میکند.
    مانند آدمهای خطاکار با احتیاط از پله ها بالا رفت احساس کرد مرتکب گناهی نابخشودنی شده اما حس کنجکاویش قویتر از آن بود که بخواهد معذورات اخلاقی را رعایت کند. از قبل میدانست که سارا کدامیک از اتاقها را برای خودشان انتخاب کرده. به آهستگی به آن نزدیک شد دستگیره در را فشرد بر خلاف تصورش در باز بود.آهسته قدم به داخل اتاق گذاشت و در را بست با دیدن فضای
    اتاق خواب و سرویس بدرنگش عرق سردی بر وجودش نشست فکر کرد واردیک منطقه ممنوعه نظامی شده با خودش گفت: من حق ندارم ،این اتاق حریم شخصی.....و نگاهش به تخت خواب افتاد با تصور فرهاد در لباس راحتی روی آن شرمزده از اتاق خارج شد ودر را به شدت بست. قلبش به تندی بر سینه اش می کوفت.نفس عمیقی کشید و به سرعت از پله ها پایین رفت و خودش را به پشت باغ رساند. گمان میکرد،آنجا گوشه ای خلوت و دنج پیدا خواهد کرد اما دختران جوان با شور و شوق و خنده کنان مشغول گره زدن سبزه ها بودند و هر یک با گفتن آرزوهایش ،دیگری را میخنداند.
    شیوا آنها را میشناخت اما همیشه خلوت شاعرانه بین خودش،خان جان و فرهاد را به روابط دوستانه با آنها ترجیح میداد
    قدم زنان به سمت ویلا رفت خدمتکارها مشغول چیدن میز ناهار بودند.به قسمت جلوی ساختمان که رسید خان جان را دید که با حالتی عصبی وارد ساختمان میشد. او را صدا زد و پرسید:خان جان ...اتفاقی افتاده؟خان جان گفت:نمیدانم
    شیوا با سردرگمی گفت:نمیدانید یعنی چی؟
    خان جان گفت:نیم ساعتی قبل فرهاد و سارا آمدند.
    شیوا با تعجب گفت:خب!این که خیلی خوبه.
    خان جان گفت:فکر میکتم با هم دعوا کرده اند از ظاهر سارا که نمیشود فهمید. زیر آلاچیق نشسته و داره به بقیه با سفر اروپایش پز میدهد اما فرهاد از همان اول که وارد شد عصبی بود.حالا هم رفته داخل اتاقش و بیرون نمی آید.میخواهم برای ناهار صدایش کنم هر چند میدانم به حرفم اعتنا نمیکند.

    سپس به سمت پله ها رفت دوباره ایستادو به سمت شیوا چرخید و گفت:
    شیوا جان تو بیا ،شاید راضی اش کردی برای ناهار بیاید داخل باغ. اصلا"نمیخواهم کسی بفهمد که هنوز یک ماه از ازدواجشان نگذشته با هم اختلاف دارند.
    شیوا لبخندی زد .خودش برای دیدن فرهاد بی تاب بود.بدون اینکه چیزی بگوید همراه او رفت.



    با صداي ضرباتي که به در نواخته شد، چشمانش را باز کرد و گفت:
    بله
    خان جان گفت: فرهاد جان!
    فرهاد از جا برخاست و روي تخت نشست و گفت: بيا داخل مادر
    خان جان گفت:شيوا هم اينجاست.
    فرهاد نگاهش را به در دوخت و گفت: اشکال نداره بياييد داخل
    خان جان در را که باز کرد ضربان قلب شيوا دوچندان شد.اول خودش و بعد شيوا وارد شدند.فرهاد و شيوا نگاهي کوتاه بهم کردندشيوا سعي کرد به خودش مسلط شود و بعد گفت:سلام رسيدن بخير
    فرهاد در پاسخ گفت: سلام شيوا ... حالت چطوره؟
    شيوا گفت: خوبم شما چطوريد؟
    خان جان به جاي فرهاد گفت: ميبيني که بهم ريخته.
    فرهاد سرش را پايين انداخت و گفت:
    از خستگي است. فقط خواهش ميکنم اصرار نکنيد براي صرف ناهار بيايم پايين.
    شيوا گفت: خستگي را بگذار براي بعد. حالا که سارا انقد پر انرژي و پر حرارت داره از سفرش براي ديگران تعريف ميکنه تو نميتواني خستگي را بهانه کني. در ضمن خان جان دوست ندارند که ميهمانان خستگي تو را به پاي اختلاف تو با سارا بگذارند.
    فرهاد سرش را بلند نمود و به شيوا نگاه کرد و با لبخندي گفت:
    ديگه چي؟
    شيوا لبخندي زد و گفت؟ ديگه اينکه ، اي يک دستور از طرف خان جان است.
    فرهاد گفت: مادرم خوب ميداند در چه موقعيتهايي از تو استفاده کند باشه شما برويد ، من هم مي آيم.
    هر دو لحظاتي به هم نگاه کردند سپس شيوا همراه خان جان از اتاق خارج شد.
    فرهاد آه حسرت باري سر داد و گفت: ميترسم آخرش اين دل سرکش همه چيز را خراب کند!
    ناهار در فضاي آرام و سرسبز صرف شد . بعد از ناهار خدمتکارها با ژله و ميوه از ميهمانان پذيرايي کردند . بعد از آن ميهمانان کم کم عزم رفتن نمودند. تا غروب باغ خالي از هياهو و همهمه ميهمانان شد فقط خدمتکارها با کمي سروصدا مشغول جمع کردن وسايل از داخل باغ بودند . فرهاد روي تاب نشسته بود و با حرکتهايي که به آن ميداد صداي قيژ قيژ خشک و دلخراشش را در فضاي باغ پراکنده مينمد. خان جان از روي سرسرا فرهاد را صدا کرد و گفت:
    فرهاد هوا هنوز آنقدر گرم نشده. ممکنه سرما بخوري بهتره بياي داخل
    فرهاد با صدایی گرفته گفت : باشه مادر اما فعلا" دوست دارم تنها باشم.
    خان جان با تاءسف سرش را تکان داد و به ساختمان برگشت تا وقت شام سارا در اتاق خواب استراحت میکرد و فرهاد داخل باغ قدم میزد

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. #7
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض

    خان جان هر دو را برای صرف شام صدا زد هر دو بدون صحبت به حالت قهر سر میز شام نشستند. خان جان که از آن همه سکوت کلافه شده بود گفت:
    خب نمی خواهید از سفرتان برایم صحبت کنید؟
    سارا که منتظر همین فرصت بود لب به اعتراض گشود و گفت؟
    اسمش فقط ماه عسل بود وگرنه از زهر مار هم تلخ تر بود.
    فرهاد در پاسخ سارا فقط سکوت کرد و سارا ادامه داد:
    نمی دانم به شما رفته یا پدر خدابیامرزش،دائم در حال غرغر کردن و عیب جویی بود و مدام با من درگیر میشد.
    فرهاد با عصبانیت گفت:
    باز قصد تحریک مرا داری؟رفتار من با تو عکس العملی در برابر اعمال نامعقول خودت بود.
    خان جان گفت:
    خیلی خب... من گفتم از تفریحگاههایی که رفته اید برایم تعریف کنید نه از جر و بحث هایی که بین هر زن و شوهری اتفاق می افتد.
    سارا با تمسخر گفت:
    جر و بحث!نزدیک بود مرا کتک بزند،آن وقت شما می گویید جر و بحث؟
    خان جان با تعجب به فرهاد نگاه کرد و ناباورانه گفت:
    فرهاد...تو که نمی خواستی همسرت را کتک بزنی...
    فرهاد با عصبانیت گفت:
    این خانوم جنبه آزادی را ندارد و با حرف هم سر به راه نمی شود. شما که آنجا نبودید ببینید این خانوم چه مفتضح لباس می پوشید و چه حرکات جلف و زننده ای داشت.
    بعد رو به سارا کرد و ادامه داد:
    چرا به مادرم نمی گویی که جلوی چشم هزاران مرد نامحرم و بی ناموس با لباس شنا رفتی توی آب؟ بگو...خجالت نکش.
    سارا کمی سرخ شد اما فورا" با قیافه ای حق به جانب گفت:
    من که تنها نبودم . در ثانی جنابعالی هم یک مرد نامحرم هستی، لابد با تماشای زنهای بی ناموس شدی.
    با این حرف ، فرهاد با خشم مشت محکمی روی میز زد و با فریاد گفت:
    خفه شو! این تو بودی که اصرار کردی برای دیدن چشمه های آب گرم برویم، من تو را منع کردم اما تو مثل یک بچه بی عقل به پروپایم پیچیدی و ......
    خان جان وسط حرف فرهاد پرید و گفت:
    بس کنید ، خواهش می کنم ، اصلا" من اشتباه کردم که خواستم شما را آشتی دهم.
    سارا با صدای بلند گفت:
    من باید به این آقا بفهمانم که برده دست او نیستم.
    فرهاد گفت:
    اما همسر من هستی و وظیفه داری آنطور که من دوست دارم رفتار کنی.
    خان جان با ناراحتی سالن را ترک کرد.
    سارا گفت:
    من در خانواده ای بزرگ شده ام که از مرد سالاری خبری نبوده.
    فرهاد گفت :
    صدایت را بیاور پایین . اجرای وظایف در قبال من ، نشانه مرد سالار بودن من نیست . اینکه میخواهم معقول رفتار کنی نشانه علاقه ام به تو و زندگیمان است.
    سارا با تمسخر گفت:
    وظیفه ... هه هه... نه آقا، من هر کاری برای تو انجام دهم از سر محبت است، من هیچ مسئولیتی در قبال تو ندارم.
    فرهاد گفت:
    محبت! این محبتی که تو از آن حرف می زنی کجاست و در این مدت چرا نشان ندادی؟
    سارا گفت:
    برای اینکه زمینه اش را بوجود نیاوردی.
    فرهاد گفت:
    طی تمام این سالها خان جان به من بیش از اندازه محبت کرده و هیچ وقت در پی ایجاد زمینه در من نبوده.
    سارا پوزخندی زد و گفت:
    او یک مادر است و به وظیفه اش عمل کرده.
    فرهاد گفت:
    تو فقط دنبال بهانه هستی در ضمن دوست ندارم با مادرم بی ادبانه رفتار کنی.
    سارا در حالیکه از سر میز بر می خاست گفت:
    انقدر به مادرت نناز! دیدی چطور آتش دعوا را روشن کرد و رفت؟
    فرهاد خواست چیزی بگوید اما سارا سریعا" آنجا را ترک کرد.
    خان جان که از داخل اتاقش بوضوح حرفهایشان را می شنید ، دلش به شدت شکست و اشکهایش جاری شد.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. #8
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض

    پروانه مصرانه گفت:
    آخه چرا نه؟
    شیوا گفت؟
    پروانه جان من تصمیم دارم ادامه تحصیل بدم.
    پروانه گفت :
    بعدش چی؟
    شیوا گفت:
    نه...نه...نه. بعد هم ازدواج نمی کنم.
    پروانه گفت:
    نکنه میخواهی مسیحا بشوی مادر مقدس!
    شیوا خندید و گفت:
    انقدر چرند نگو.
    پروانه گفت:
    آخه پیام چه عیبی داره؟ آقای دکتر نیست که هست،قشنگ نیست که هست،خب اگر جنابعالی آقایان سن و سال دار را می پسندی که باید بگویم داداش بنده هم ده سالی از شما بزرگتره.یک دل نه صد دل عاشق شماست.
    شیوا گفت:
    گفتم که...
    پروانه حرف او را قطع کرد و ادامه داد:
    تازه یه خواهر شوهر خوب و استاندارد هم نصیبت میشه.
    شیوا گفت:
    اصلا" بگو ببینم این داداش جنابعالی خبر داره که من قبلا" فرهاد...
    پروانه حرف او را قطع کرد و گفت:
    بله خبر دارد. تا ته قضیه را می داند . ولی باز هم شما را پسندیده، تحفه!
    شیوا کمی سکوت کرد و بعد گفت:
    گوش کن پروانه من تا فرهاد را فراموش نکنم تصمیم به ازدواج نمی گیرم. نمی خواهم در حالیکه هنوز او را دوست دارم با مرد دیگری ازدواج کنم. این طوری هم خودم را گول می زنم و هم طرف مقابلم را.
    پروانه گفت:
    این طور که از ظاهر قضایا معلوم است حالا حالاها عشق فرهاد فراموش شدنی نیست. جنازه جنابعالی هم به درد برادر من نمی خوره.
    شیوا گفت:
    می خواهم تا نفس می کشم فراموشش کنم نه وقتی مردم.
    پروانه تسلیم وار گفت:
    خیلی خب...ولی نمی خواهی یکبار دیگر عکس برادرم را ببینی؟ شاید معجزه شد.
    شیوا برای اینکه دل او را نشکند عکس پیام را گرفت،نگاهی به آن نمود و گفت:
    برادر قشنگی داری، امیدوارم همسر مناسبییدا کند.
    پروانه عکس را گرفت و گفت:
    بیچاره برادرم.
    شیوا گفت:
    برای برادرت دختر خوب کم نیست. چرا فکر می کنی من یکی از آن ایده آل ها هستم؟پروانه من حتی اختیار دل خودم را هم ندارم. آنقدر بر احساساتم تسلط ندارم تا آن را مهار کنم. ای کاش بفهمی من یک آدم گناهکار هستم. من مردی را دوست دارم که متاءهل است و متعهد به زن دیگریست.
    پروانه گفت:
    اما تو قبل از اینکه او ازدواج کند به او علاقه مند شدی.
    شیوا گفت:
    اما حالا که ازدواج کرده باید سعی کنم یعنی مجبورم که فراموشش کنم اما دلم می گوید دوستش داشته باش و به خاطر عشق او حاضرم هر تاوانی را بدهم و در مقابل عقل حکم دیگری می کند. اینکه من حق ندارم زندگی زن جوانی را از هم بپاشم.
    پروانه گفت:
    تو دیوانه ای، یعنی دیوانه شده ای . از خدا بخواه تو را سر عقل بیاورد. این همه جوان خوب و معقول، آن وقت تو عاشق چه آدمی شدی. نمی گویم خوب نیست. فرهاد واقعا" مرد معقول و نجیبی است، اما پانزده سال اختلاف سنی و حالا هم موضوع تاءهلش. خودت همه را می دانی فقط نمی دانم چرا نمی خواهی باور کنی.
    شیوا گفت:
    مشکل من هم همین جاست. نمی توانم باور کنم. پروانه، می خواهم اعتراف کنم هنوز ذره ای از عشقم نسبت به او کم نشده. می دانی امشب منزل برادرش دعوت داریم و من...حالا دیگر احساس می کنم بار سنگین گناه هم به درد عشقم اضافه شده. از خودم بدم می آید پروانه و هیچ راهی هم ندارم.
    *************************************************



    سارا با افتخار تمام هدایایی را که برای فرامرز و خانواده اش تهیهکرده بود به آنها داد. مرجان با دیدن پارچه زیبا و گرانقیمتی که به عنوانسوغات دریافت کرده بود ذوق زده گفت:
    وای سارا جون ، مرا شرمنده کردی . متشکرم فرهاد.
    سارا لبخندی زد و گفت:
    قابل شما را ندارد
    مرجان پارچه را کنار گذاشت و آهسته پرسید:
    برای خان جان چی گرفتی:
    سارا آهسته پاسخ داد:
    شیوا و خان جان اولین کسانی بودند که فرهاد برایشان هدیه گرفت،برای خان جان هم پارچه گرفتم.
    مرجان گفت:
    فرهاد دیگه داره خیلی تند میره، انقد که به امیر و اون دختره متکبر توجهدارد به برادرش اهمیت نمی دهد، از همان اول همینطور بود، بجای اینکه برادرخودش را مدیر شرکت کند، امیر را به عنوان مدیر و مهندس طراح شرکت استخدامکرد. تازه این به کنار، بچه های من برادرزاده هایش بودند، آنوقت برای شیواکلی بریز و بپاش می کرد.
    سارا در کمال تعجب گفت:
    منظورت چیه مرجان جون... مگه... مگه امیر برادر او نیست؟
    مرجان لبخند موذیانه ای زد و گفت:
    اوا.... عزیزم انگار تو از همه جا بیخبری.کسی این موضوع را به تو نگفته تو هم متوجه نشدی؟
    سارا که گیج شده بود گفت:
    خب آره کسی در این باره چیزی به من نگفته بود، رفتارشان با هم انقدر گرم وصمیمی بود که من نفهمیدم . تازه پدرم هم در این باره حرفی نزد.
    مرجان گفت:
    لابد سوال نکردی . تازه هزینه تمام پروژه ها و خرج و مخارج شرکت را تماما"فرهاد تقبل کرده. امیر چیزی از خودش ندارد فقط یک دوست صمیمی برای فرهاداست.اونقدر به او اعتماد دارد که تمام ثروتش را در اختیار پیشرفت و ساختطرحهای او قرار داده. راستی نگفتی واسه شیوا چی هدیه گرفتی؟
    سارا که هنوز از فهمیدن حقیقت گیج بود، زیر لب زمزمه کرد:
    پس شیوا دختر برادرش نیست!
    مرجان گفت:
    سارا جون حواست کجاست؟
    سارا با دستپاچگی گفت؟
    چیزی گفتی؟
    مرجان گفت:
    پرسیدم واسه بقیه چی گرفتید، البته اگر فضولی حساب نمی کنی.
    سارا گفت:
    هدیه امیر هم مثل فرامرز است اما برای شیوا یک ادکلن هدیه گرفته. فکر نمی کنم انقدرها قیمت داشته باشه.
    مرجان با زیرکی گفت:
    اگر مارکش را می دیدم قیمتش را حدس میزدم.
    سارا گفت:
    من موقع خرید ادکلن نبودم، اما هدایای آنها را هم آوردم اینجا.
    مرجان گفت:
    میشه مارک ادکلنش را ببینم؟می خواهم اگر عطر خوبی داشت یکی بگیرم.
    سارا گفت:
    البته.
    مرجان به دنبال سارا به اتاق دیگری رفت. سارا از داخل نایلونی که باقیهدایا در آن قرار داشت، بسته کادو شده ای را بیرون آورد و به دست مرجانداد. مرجان با احتیاط بوسیله ناخنش قسمتی از چسبهای کادو را جدا نمود.جعبهزیبای ادکلن را کمی بیرون کشید و با دیدن مارگش، جعبه را سر جایش قرار داد، کادو را به دست سارا داد و گفت:
    بگیر عزیزم، من از این پولها ندارم.
    سارا بسته را گرفت و پرسید:
    گرونه؟
    مرجان خندید و گفت:
    نه....فقط این مارک تو دنیا تکه و آخرین قیمت را دارد . چقدر دست و دلباز و ولخرج، البته تازگی ندارد. ولی دیگه باید جلویش را بگیری. این همه ولخرجی و پول هدر دادن برای شیوا چه معنایی دارد؟
    سارا با ناراحتی ادکلن را داخل نایلون قرار داد و گفت:
    می دانم چه بلایی سرش بیاورم.
    مرجان دست سارا را گرفت و گفت:
    صبر کن ، حالا نه. باشد برای بعد وقتی که تنها شدید.
    در همین هنگام صدای زنگ منزل بلند شد. مرجان با تمسخر گفت:
    لابد برادر عزیزش آمده خودت را شاد و سر حال نشان بده. بیا یرویم.
    خشم تمام وجود سارا را فرا گرفته بود. با دانستن حقایقی که فرهاد از او پنهان کرده بود هزاران سوال برایش بوجود آمده بود اما ترجیح داد همانطور که مرجان گفته بود دعوا را بگذارد برای منزل.
    وقتی وارد سالن شدند امیر و شیوا به همراه بی بی مشغول احوالپرسی با دیگران بودند. سپس همه روی مبلها نشستند. شیوا درست مقابل فرهاد قرار گرفت و سارا عمدا" جایی نشست که بتواند هر دو را زیر نظر داشته باشد.
    بعد از پذیرایی مرجان از میهمانان ، فرهاد رو به سارا کرد و گفت:
    سارا نمی خواهی هدایایشان را بیاوری؟
    سارا با بیمیلی از جا برخاست و رفت. لحظاتی بعد با نایلون برگشت و آن را مقابل فرهاد قرار داد وگفت:
    خودت زحمتش را بکش.
    فرهاد اول کادوی امیر و بی بی را داد . هر دو تشکر کردندو باز نمودن آن را به بعد موکول کردند . فرهاد کادوی شیوا را به دستش داد و گفت:
    امیدوارم خوشت بیاید.
    شیوا هیجانزده گفت :
    متشکرم اما من نمی توانم صبر کنم همین جا بازش می کنم.
    فرهاد با تبسمی سر جایش نشست و به شیوا و تلاشش برای باز کردن کادو چشم دوخت. دلش می خواست هیجان را در تک تک خطوط چهر ه اش ببیند. شیوا با دیدن ادکلن ، ناباورانه در نهایت شادمانی گفت:
    وای خدای من .... این خیلی باور نکردنی است.آخه ادکلنم تمام شده بود قرار بود یکی دیگه بخرم . متشکرم فرهاد.
    فرهاد گفت:
    امیدوارم از عطرش خوشت بیاید.
    شیوا ادکلن را از جعبه بیرون آورد ، سر شیشه را باز کرد و آن را بویید و گفت:
    فوق العاده است!
    فرامرز با کنجکاوی گفت:
    میشه من هم ببینم؟
    شیوا ادکلن را به دست فرامرز سپرد . او با دیدن مارکش سوتی زد و گفت:
    باید هم فوق العاده باشد. با اجازه شیوا.......
    و کمی از آن را به لباسش زد و گفت:
    البته درسته این ادکلن مخصوص خانومهاست، اما از چنین چیزی نمی توان گذشت.
    امیر که متوجه مارک و قیمت گزاف ادکلن شده بود معترضانه به فرهاد گفت:

    فرهاد زیاده روی کردی .لازم نبود این همه پول خرج هدیه شیوا کنی. یک هدیه ساده هم شیوا را خوشحال میکرد.
    فرهاد نگاه کوتاهی به شیوا کرد و گفت:
    درسته اما عطرهای دیگه را خودم نپسندیدم.
    شیوا نگاه پر از عشق و محبتش را به او دوخت و گفت:
    واقعا" متشکرم.
    فرهاد در جواب او به لبخندی بسنده کرد .
    در این میان سارا تمام تلاشش را می نمود که خشم و حسادت باعث انفجارش نشود و فریاد نکشد.
    شام در محیطی دوستانه صرف شد . آخر شب وقت رفتن امیر از فرهاد و فرامرز دعوت نمود تا دو شب بعد به منزل آنها بروند. فرامرز با تشکر دعوت او را به خاطر شرکت در مجلس دیگری رد کرد اما فرهاد پذیرفت.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. #9
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض

    فرهاد کتش را بيرون آورد و گفت:
    شب خوبي بود اين طور نيست؟
    سارا با عصبانيت روي مبل نشست. فرهاد در حال باز نمودن دکمه هاي پيراهنش از پشت به او نزديک شد، کمي به سمت او خم شدو گفت:
    اتفاقي افتاده عزيزم؟
    سارا با عصبانيت گفت:
    چرا براي قبول دعوت امير صبر نکردي تا نظر مرا بداني؟
    فرهاد راست ايستاد،پيراهنش را روي مبل ديگري انداخت و گفت:
    چون اشکالي در قبول آن نديدم، در ثاني من بدون چون و چرا دعوت تمام فاميل تو را پذيرفتم.
    سارا با همان لحن عصبي گفت:
    بله دعوت فاميلم را ، نه دوستانم. امير فاميلت است؟
    فرهاد گفت:
    نه...اما از برادر...
    سارا با عصبانيت بيشتري گفت:
    نه.... چرا به من نگفته بودي که امير برادر تو نيست؟
    فرهاد پاسخ داد:
    خب تو که خودت اين موضوع را مي دانستي.
    سارا اين بار فرياد زد:
    نمي دانستم امشب فهميدم.
    فرهاد گفت:
    عزيزم آرامتر، خان جان خوابيده. حالا مگر اتفاقي افتاده؟
    سارا پرخاشگرانه گفت:
    هيچي نشده. فقط من بايد اين موضوع را از زبان ديگران بشنوم.
    فرهاد گفت:
    خيلي خب من معذرت مي خوام اما باور کن من خبر نداشتم که تو از اين موضوع بي اطلاعي. فکر مي کردم پدرت به تو گفته. به هر حال او هم در شرکت من کار مي کند و ...
    سارا حرف او را قطع کرد و گفت:
    خیلی خب ، حالا بگو بدانم چرا برای شیوا چنان هدیه سنگینی گرفتی، آن هم دور از چشم من؟
    فرهاد گفت:
    من پنهان از تو کاری نکردم . یادت رفته از تو خواستم مرا در خرید هدیه همراهی کنی اما وقتی فهمیدی می خواهم برای شیوا و خان جان خرید کنم گفتی ترجیح می دهی وقتت را توی سونا بگذرانی.
    سارا گفت:
    به هر حال پولی که بابت خرید ادکلن شیوا صرف کردی به اندازه تمام پولی است که من بابت هدایای خانواده ام خرج کردم.
    فرهاد با بی حوصلگی گفت:
    درسته، اما من در خرید تو را آزاد گذاشتم . پولهایم را که از تو دریغ نکردم.
    سارا گفت:
    من فکر تو را کردم ، نخواستم توی خرج بیافتی وگرنه ...
    فرهاد گفت:
    بسیار خب ، اگر از هدایایی که برای خانواده ات گرفتی ناراضی هستی می توانی هر وقت دلت خواست به هر مناسبتی هدایای گرانقیمت تری برایشان بگیری.
    سارا صدایش را بلند کرد و گفت:
    انقدر پولت را به رخ من نکش . من می خواهم بدانم چرا برای اون دختره متکبر چنین هدیه سنگینی گرفتی ، اصلا" تو از کجا می دانستی او به ادکلن احتیاج داره؟
    فرهاد که صبرش تمام شده بود گفت:
    سارا... سارا.... بس کن . من نمی دانستم که ادکلن شیوا تمام شده یک بار گفتم من به سلیقه خودم هدایا را تهیه کردم و تنها از بوی این ادکلن خوشم آمد، بدون اینکه قیمتش را بدانم . من که مستقیما" به فروشنده نگفتم گرانترین ادکلن را می خواهم.
    سارا با تمسخر گفت:
    از کجا معلوم؟! شاید گفته ای بهترین مارک را می خواهم.
    فرهاد روی تخت دراز کشید و گفت:
    متاءسفانه شاهدی ندارم تا گفته هایم را برای تو تصدیق کند . حالا بلند شو لباسهایت را عوض کن و خواب را بر چشمانمان حرام نکن.
    سارا از جا برخاست و در حالیکه عصبانیتش به اوج خود رسیده بود گفت:
    فکر کردی من جزء آن دسته از زنهایی هستم که گول نوازش های شوهرانشان را می خورند؟
    نخیر آقا ، اگر اصرارهای پدرم و تعریفهایش از تو نبود هرگز حاضر به ازدواج با مردی چون تو نمی شدم . آدم پول داری که فکر می کند به خاطر ثروتش هر کاری می تواند بکند.
    فرهاد چشمانش را بست و گفت:
    سارا تو الآن عصبی هستی ، خواهش می کنم بیا بخواب ، فردا در موردش صحبت می کنیم .
    سارا با تمسخر گفت:
    فکر کردی اجازه می دهم به من دست بزنی دروغگوی حقه باز !
    فرهاد از جا برخاست و گفت:
    ببین سارا از روزی که با هم ازدواج کردیم من همه سعی و تلاشم این بوده که تو را به خود علاقه مند کنم چون از همان اول فهمیدم به من علاقه نداری و بر خلاف گفته هایت به خاطر پول با من ازدواج کردی ، در ثانی من اصلا" دلم نمی خواهد زندگیمان از هم بپاشد .
    سارا گفت:
    پولت بخورد توی سرت . با حرفهای قشنگ مرا گول نزن . همه شما مردها دروغگو و فریبکار هستید . از همان اول از جنس شما بدم می آمده . تو هم مثل نامزد اولم ، دروغگو و نامرد هستی .
    فرهاد گفت:
    تو در مورد او هم اشتباه کردی.
    سارا دوباره روی مبل نشست و این بار گریه را سر داد.
    فرهاد از تخت پایین رفت و به او نزدیک شد. خواست او را آرام کند اما سارا فریاد زد:
    به من دست نزن.
    فرهاد خودش را عقب کشید و گفت:
    خیلی خی... می روم پایین کمی برایت آب بیاورم.
    و از اتاق خارج شد. هنگامی که برگشت سارا در را از داخل قفل کرده بود . جند ضربه به در نواخت و گفت:
    سارا... در را باز کن برایت آب آورده ام .
    سارا که آرام گرفته بود گفت:
    احتیاجی به آب ندارم . حالا برو می خواهم بخوابم.
    فرهاد که کفری شده بود زیر لب گفت:
    برو به درک!
    به اتاق دوران تجردش رفت و در حالیکه لیوان آب را روی میز قرار می داد زمزمه کرد:
    خدا لعنتت کند امیر ، تو می دانستی این دختر از لحاظ روحی مشکل داره آن وقت به من پیشنهادش کردی . فقط به کمی زمان احتیاج داشتم اگر
    می گذاشتی شایعات فروکش کند حالا نه من در بند این زن اسیر بودم ، نه دخترت مثل شمع آب می شد.
    فرهاد آلبومی را از داخل کمد بیرون آورد و روی تخت دراز کشید و عکسهای آن را تماشا کرد. زیر لب زمزمه کرد:
    خدایا مرا ببخش ، خودت می دانی دارم تمام سعی ام را می کنم تا کمی به من محبت کند ، تا شاید همان محبت کم باعث فروکش شدن این عشق شود اما او دائم از من رو بر می گرداند و مرا از خود می راند.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. #10
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4891
    Array

    پیش فرض

    سارا با فرهاد قهر کرده بود و به هيچ نحوي حاضر نبود با او صحبت کند. حتي با خان جان که در اين ميان دخالتي نداشت سرسنگين شده بود . آن روز تصميم
    داشت به مرجان سري بزند و در مورد شيوا و فرهاد سوالاتي از او بپرسد. بعد از پوشيدن لباس به طبقه پايين رفت. خان جان مشغول تماشاي تلويزيون بود .
    با ديدن سارا گفت:
    داري ميري بيرون دخترم؟
    سارا گفت:
    مي بينيد که ... شايد تا ظهر برنگشتم.
    خان جان پرسيد :
    فرهاد خبر داره که ....
    سارا با عصبانيت گفت:
    مگر من از فرهاد مي پرسم کجا مي روي و يا کي بر ميگردي؟
    و بدون اينکه منتظر پاسخ او بماند ، از سالن خارج شد . با ماشيني که فرهاد برايش خريده بود از ويلا خارج شد . نيم ساعت بعد مقابل منزل فرامرز رسيده بود.
    بعد از فشردن زنگ و باز شدن در وارد شد . مرجان با رويي گشاده از او استقبال کرد و او را به پذيرايي برد و خودش براي درست کردن شربت به آشپزخانه رفت.
    براي سارا کمي تعجب آور بود که علي رغم ثروت بيکران فرهاد ، فرامرز در سطح متوسطي زندگي ميکرد
    مرجان با سيني حاوي ليوانهاي شربت وارد شد و در حين نشستن گفت:
    خدمتکارم رفته مرخصي. اين اين چند روز مجبورم خودم کارها را انجام بدهم.
    سارا شربت را داخل سيني برداشت و گفت:
    چرا دو يا سه خدمتکار نمي گيري که وقت مرخصي گرفتنشان با مشکل مواجه نشوي؟
    مرجان پوزخندي زد و گفت:
    اگر بخواهم دو يا سه خدمتکار بگيرم بايد گوشه حياط برايشان چادر بزنم. اينجا انقدر بزرگ نيست که به دو سه تا خدمتکار احتياج داشته باشد و به هر کدام يک اتاق بدهم . تازه دوتا پسرام از يک اتاق مشترک استفاده مي کنند ، در ضمن اگر اين کار را بکنم بايد همه حقوق فرامرز را بدهم پول کلفت و نوکر!
    سارا با ترديد گفت:
    مي توانم سوالي بپرسم؟
    مرجان گفت:
    بپرس.
    سارا گفت:
    مگر خان جان ارثيه پدرشان را منصفانه بين فرهاد و فرامرز تقسيم نکرد؟
    مرجان گفت:
    منصفانه که تقسيم کرد . وقتي پدرشان فوت کرد فرهاد تازه به سن قانوني رسيده بود و قصد تحصيل توي دانشگاه آمريکا را داشت فرامرز تصمیم گرفت با سهم الارث خودش کار تجارت را شروع بکند . به فرهاد هم پیشنهاد داد برای اینکه سرمایه اش راکد نماند با او شریک شود اما فرهاد قبول نکرد تا اینکه با امیر آشنا شد از طرحها و ایده های او خوشش آمد و روی طرح های امیر سرمایه گذاری کرد فرامرز هم تصمیم گرفت با آنها شریک شود اما این بار فرهاد قبول نکرد انگار میدانست چقدر سود توی طرح های امیر خوابیده برای همین نخواست منفعتی به فرامرز برسد البته بهانه آورد شراکت ممکنه باعث بهم خوردن رابطه برادریشان شود فرامرز هم از پولش توی تجارت استفاده کرد اما بدشانسی آورد چند تا از کشتی های حامل بار ، دزد از کار در آمدند و همه چیز را بالا کشیدند .
    فرامرز بیچاره هم ورشکست شد و این هم حال و روز ما
    سپس ته دل به دروغهای خودش خندید و گفت:
    ول کن این حرفها را ، بگو ببینم راه گم کرده ای؟
    سارا لبخندی زد و گفت:
    من که دو شب پیش اینجا بودم.
    مرجان گفت:
    اوا .... راست می گی راستی قضیه ادکلن چی شد؟
    سارا گفت:
    به خاطرش کلی با هم جر و بحث کردیم حالا هم با هم قهریم.
    مرجان گفت:
    چرا قهر؟
    سارا گفت:
    برای اینکه هیچ دلیل و منطقی برای خرید اون ادکلن گرانقیمت نیاورد.
    مرجان خندید و گفت:
    دنبال دلیل و منطق نگرد ، چون این قصه سر دراز دارد و سری است.
    سارا کنجکاوانه پرسید ؟
    چرا؟
    مرجان گفت:
    ولش کن نمی خواهم اعصابت را داغون کنم.
    سارا پرسید:
    مربوط به شیواست؟
    مرجان لبخندی زد و سکوت کرد.
    سارا ملتمسانه گفت:
    خواهش میکنم هر چه می دانی بگو اصلا" من برای همین اینجا هستم می خواستم در مورد شیوا از تو سوالاتی بپرسم.
    مرجان گفت:
    من دنبال دردسر نیستم اگر فرامرز بفهمد که به تو حرفی زده ام مرا سه طلاقه می کند تازه اگر خان جان یا فرهاد بفهمه که روزگارم سیاهه.
    سارا که صبرش لبریز شده بود گفت:
    خواهش میکنم بگو، قسم می خورم به کسی حرفی نزنم.
    مرجان مکثی نمود و گفت:
    راستش فرهاد بیش از حد با امیر رفت و آمد می کرد توی همین رفت و آمدها با خانواده اش صمیمی شد شیوا هم که عمویی نداشت او را عمو خطاب میکرد فرهاد رفتار صمیمانه ای با شیوا داشت خیلی وقتها هم شیوا و مادرش می رفتند منزل خان جان ، با هم مسافرت می رفتند. بعد از مرگ افسانه ، مادر شیوا، روابطشان نه تنها قطع نشد ، گرمتر هم شد، فرهاد با هر سفرش به اروپا آمریکا و کشورهای خارجی دیگر کلی هدیه به عنوان سوغات برای شیوا می آورد وقتی بچه بود عروسک و اسباب بازی ، وقتی بزرگ شد لباس ، چه لباسهایی ،هر یکی از یکی قشنگتر و گران تر ، انگار سایز شیوا را از بهر بود همه اندازه و قالب بدنش. وقتی هم که رفت دبیرستان ، انگار فرهاد مسئول برگرداندنش به خانه بود. روابطشان خیلی صمیمی بود شوخی و خنده و جوک و فال و از همین کارها تا بالاخره گند قضیه در آمد.
    سارا هراسان پرسید:
    گند قضیه؟ یعنی چی؟
    مرجان گفت:
    راستش فرهاد همه را گذاشت به حساب شایعه از اون طرف هم امیر چنان داد و هواری توی شرکت راه انداخت و قیافه مظلومانه ای به خودش گرفت که همه باور کردند آن حرفها شایعه بوده که توسط دشمنان امیر و فرهاد توی شرکت پخش شده البته شیوا هم نفهمید که توی شرکت حرف او و فرهاد سر زبانها افتاده ، یعنی نگذاشتند که بفهمد.
    سارا با تردید پرسید:
    چه حرفهایی؟
    مرجان گفت:
    می گفتند امیر ناموسش را در مقابل پول به رییسش که فرهاد باشه فروخته.می فهمی که... یعنی روابط نا مشروع شیوا و فرهاد به هر حال این شایعات باعث نشد که فرهاد رفت و آمدش را کم کند.
    سارا ناباورانه گفت:
    خب ... خب اگر دروغ بود امیر باید یک عکس العملی نشان می داد و پای فرهاد را از خانه اش می برید.
    مرجان گفت:
    گفتم که داد و هوار راه انداخت آن هم وسط شرکت فریاد زده اگر عامل شایعات را پیدا کند با دستان خودش او را خفه خواهد کرد بعد هم فرهاد تهدید کرده اگر شایعات باز هم ادامه پیدا کند همه را از شرکت اخراج خواهد کرد البته فرامرز می گفت امیر ، فرهاد را تهدید کرده که اگر هر چه زودتر با ازدواجش قائله را ختم به خیر نکند نه تنها از شرکت بلکه از شهر هم می رود شایعات بعد از مدت کوتاهی فروکش کرد .
    سارا گفت:
    با ازدواجش، پس فرهاد با من ازدواج کرد که شایعات تمام شود .
    مرجان لبخند موذیانه ای زد گفت:
    نه عزیزم شایعات که با تهدیدات امیر و فرهاد تمام شد.
    سارا با عصبانیت گفت:
    پس با من ازدواج کرد که امیر تهدیدش را عملی نکند از رفتن امیر می ترسید؟ به خاطر چی؟ می ترسید با رفتن او طرح های فوق العاده اش را از دست بدهد یا معشوقه زیبایش را؟
    مرجان گفت:
    گفتم که اینها یک مشت شایعات بود تو نباید خودت را ناراحت کنی
    سارا با حالت عصبی از جا بر خاست
    مرجان گفت:
    اوا ... سارا جون چرا بلند شدی؟
    سارا غرق در افکارش گفت:
    می خواهم سری هم به مادرم بزنم.
    مرجان هم از جا بر خاست و گفت:
    ناهار را پیش ما بمان
    سارا لبخندی زد و گفت:
    نه ... به خاطر همه چیز ممنون
    مرجان در حالیکه خودش را نگران نشان می داد گفت:
    سارا جان یک وقت پیش شیوا حرفی نزنی آخه او از همه جا بیخبره امشب هم که آنجا دعوت هستید ، درسته؟
    سارا گفت :
    آره
    مرجان دوباره گفت:
    یادت که نمی ره؟
    سارا که حسابی تحقیر شده بود گفت:
    نه ... فراموش نمی کنم که از زبان تو حرفی نشنیدم.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 1 از 12 1234511 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/