صفحه 45 از 90 نخستنخست ... 3541424344454647484955 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 441 تا 450 , از مجموع 900

موضوع: دیوان اشعار سعدی

  1. #441
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    دست به جان نمی‌رسد تا به تو برفشانمش

    بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش


    قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را

    گرد در امید تو چند به سر دوانمش


    ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد

    فارغی از فغان من گر به فلک رسانمش


    آه دریغ و آب چشم ار چه موافق منند

    آتش عشق آن چنان نیست که وانشانمش


    هر که بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد

    خون شد و دم به دم همی از مژه می‌چکانمش


    عمر منست زلف تو بو که دراز بینمش

    جان منست لعل تو بو که به لب رسانمش


    لذت وقت‌های خوش قدر نداشت پیش من

    گر پس از این دمی چنان یابم قدر دانمش


    نیست زمام کام دل در کف اختیار من

    گر نه اجل فرارسد زین همه وارهانمش


    عشق تو گفته بود هان سعدی و آرزوی من

    بس نکند ز عاشقی تا ز جهان جهانمش


    پنجه قصد دشمنان می‌نرسد به خون من

    وین که به لطف می‌کشد منع نمی‌توانمش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #442
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش

    چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش


    تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار

    دست او در گردنم یا خون من در گردنش


    هر که معلومش نمی‌گردد که زاهد را که کشت

    گو سرانگشتان شاهد بین و رنگ ناخنش


    گر چمن گوید مرا همرنگ رویش لاله‌ایست

    از قفا باید برون کردن زبان سوسنش


    ماه و پروینش نیارم گفت و سرو و آفتاب

    لطف جان در جسم دارد جسم در پیراهنش


    آستین از چنگ مسکینان گرفتم درکشد

    چون تواند رفت و چندین دست دل در دامنش


    من سبیل دشمنان کردم نصیب عرض خویش

    دشمن آن کس در جهان دارم که دارد دشمنش


    گر تنم مویی شود از دست جور روزگار

    بر من آسانتر بود کسیب مویی بر تنش


    تا چه رویست آن که حیران مانده‌ام در وصف او

    صبحی از مشرق همی‌تابد یکی از روزنش


    بعد از این ای یار اگر تفصیل هشیاران کنند

    گر در آن جا نام من بینی قلم بر سر زنش


    لایق سعدی نبود این خرقه تقوا و زهد

    ساقیا جامی بده وین جامه از سر برکنش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #443
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    رها نمی‌کند ایام در کنار منش

    که داد خود بستانم به بوسه از دهنش


    همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق

    بدان همی‌کند و درکشم به خویشتنش


    ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف

    که مبلغی دل خلقست زیر هر شکنش


    غلام قامت آن لعبتم که بر قد او

    بریده‌اند لطافت چو جامه بر بدنش


    ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام

    برفت رونق نسرین باغ و نسترنش


    یکی به حکم نظر پای در گلستان نه

    که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش


    خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز

    که برکند دل مرد مسافر از وطنش


    عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل

    صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش


    شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار

    بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش


    در این روش که تویی گر به مرده برگذری

    عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش


    نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی

    که بر جمال تو فتنه‌ست و خلق بر سخنش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #444
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    خوشست درد که باشد امید درمانش

    دراز نیست بیابان که هست پایانش


    نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست

    که جان سپر نکنی پیش تیربارانش


    عدیم را که تمنای بوستان باشد

    ضرورتست تحمل ز بوستانبانش


    وصال جان جهان یافتن حرامش باد

    که التفات بود بر جهان و بر جانش


    ز کعبه روی نشاید به ناامیدی تافت

    کمینه آن که بمیریم در بیابانش


    اگر چه ناقص و نادانم این قدر دانم

    که آبگینه من نیست مرد سندانش


    ولیک با همه عیب احتمال یار عزیز

    کنند چون نکنند احتمال هجرانش


    گر آید از تو به رویم هزار تیر جفا

    جفاست گر مژه بر هم زنم ز پیکانش


    حریف را که غم جان خویشتن باشد

    هنوز لاف دروغست عشق جانانش


    حکیم را که دل از دست رفت و پای از جای

    سر صلاح توقع مدار و سامانش


    گلی چو روی تو گر ممکنست در آفاق

    نه ممکنست چو سعدی هزاردستانش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #445
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    زینهار از دهان خندانش

    و آتش لعل و آب دندانش


    مگر آن دایه کاین صنم پرورد

    شهد بودست شیر پستانش


    باغبان گر ببیند این رفتار

    سرو بیرون کند ز بستانش


    ور چنین حور در بهشت آید

    همه خادم شوند غلمانش


    چاهی اندر ره مسلمانان

    نیست الا چه زنخدانش


    چند خواهی چو من بر این لب چاه

    متعطش بر آب حیوانش


    شاید این روی اگر سبیل کند

    بر تماشاکنان حیرانش


    ساربانا جمال کعبه کجاست

    که بمردیم در بیابانش


    بس که در خاک می‌طپند چو گوی

    از خم زلف همچو چوگانش


    لاجرم عقل منهزم شد و صبر

    که نبودند مرد میدانش


    ما دگر بی تو صبر نتوانیم

    که همین بود حد امکانش


    از ملامت چه غم خورد سعدی

    مرده از نیشتر مترسانش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. #446
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    هر که هست التفات بر جانش

    گو مزن لاف مهر جانانش


    درد من بر من از طبیب منست

    از که جویم دوا و درمانش


    آن که سر در کمند وی دارد

    نتوان رفت جز به فرمانش


    چه کند بنده حقیر فقیر

    که نباشد به امر سلطانش


    ناگزیرست یار عاشق را

    که ملامت کنند یارانش


    وان که در بحر قلزمست غریق

    چه تفاوت کند ز بارانش


    گل به غایت رسید بگذارید

    تا بنالد هزاردستانش


    عقل را گر هزار حجت هست

    عشق دعوی کند به بطلانش


    هر که را نوبتی زدند این تیر

    در جراحت بماند پیکانش


    ناله‌ای می‌کند چو گریه طفل

    که ندانند درد پنهانش


    سخن عشق زینهار مگوی

    یا چو گفتی بیار برهانش


    نرود هوشمند در آبی

    تا نبیند نخست پایانش


    سعدیا گر به یک دمت بی دوست

    هر دو عالم دهند مستانش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. #447
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش

    نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش


    آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش

    وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش


    هر که از یار تحمل نکند یار مگویش

    وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش


    چون دل از دست به درشد مثل کره توسن

    نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش


    به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق

    مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش


    خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی

    عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش


    شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت

    که همه عمر نبودست چنین سرو روانش


    گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم

    باز می‌بینم و دریا نه پدیدست کرانش


    عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

    بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش


    چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی

    بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش


    نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم

    که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش


    گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد

    عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. #448
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    خطا کردی به قول دشمنان گوش

    که عهد دوستان کردی فراموش


    که گفت آن روی شهرآرای بنمای

    دگربارش که بنمودی فراپوش


    دل سنگینت آگاهی ندارد

    که من چون دیگ رویین می‌زنم جوش


    نمی‌بینم خلاص از دست فکرت

    مگر کافتاده باشم مست و مدهوش


    به ظاهر پند مردم می‌نیوشم

    نهانم عشق می‌گوید که منیوش


    مگر ساقی که بستانم ز دستش

    مگر مطرب که بر قولش کنم گوش


    مرا جامی بده وین جامه بستان

    مرا نقلی بنه وین خرقه بفروش


    نشستم تا برون آیی خرامان

    تو بیرون آمدی من رفتم از هوش


    تو در عالم نمی‌گنجی ز خوبی

    مرا هرگز کجا گنجی در آغوش


    خردمندان نصیحت می‌کنندم

    که سعدی چون دهل بیهوده مخروش


    ولیکن تا به چوگان می‌زنندش

    دهل هرگز نخواهد بود خاموش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. #449
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    قیامت باشد آن قامت در آغوش

    شراب سلسبیل از چشمه نوش


    غلام کیست آن لعبت که ما را

    غلام خویش کرد و حلقه در گوش


    پری پیکر بتی کز سحر چشمش

    نیامد خواب در چشمان من دوش


    نه هر وقتم به یاد خاطر آید

    که خود هرگز نمی‌گردد فراموش


    حلالش باد اگر خونم بریزد

    که سر در پای او خوشتر که بر دوش


    نصیحتگوی ما عقلی ندارد

    بر او گو در صلاح خویشتن کوش


    دهل زیر گلیم از خلق پنهان

    نشاید کرد و آتش زیر سرپوش


    بیا ای دوست ور دشمن ببیند

    چه خواهد کرد گو می‌بین و می‌جوش


    تو از ما فارغ و ما با تو همراه

    ز ما فریاد می‌آید تو خاموش


    حدیث حسن خویش از دیگری پرس

    که سعدی در تو حیرانست و مدهوش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. #450
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    یکی را دست حسرت بر بناگوش

    یکی با آن که می‌خواهد در آغوش


    نداند دوش بر دوش حریفان

    که تنها مانده چون خفت از غمش دوش


    نکوگویان نصیحت می‌کنندم

    ز من فریاد می‌آید که خاموش


    ز بانگ رود و آوای سرودم

    دگر جای نصیحت نیست در گوش


    مرا گویند چشم از وی بپوشان

    ورا گو برقعی بر خویشتن پوش


    نشانی زان پری تا در خیالست

    نیاید هرگز این دیوانه با هوش


    نمی‌شاید گرفتن چشمه چشم

    که دریای درون می‌آورد جوش


    بیا تا هر چه هست از دست محبوب

    بیاشامیم اگر زهرست اگر نوش


    مرا در خاک راه دوست بگذار

    بر او گو دشمن اندر خون من کوش


    نه یاری سست پیمانست سعدی

    که در سختی کند یاری فراموش

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 45 از 90 نخستنخست ... 3541424344454647484955 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/