سه شنبه.....لازم به ذکره که دکتر در همین روز دار فانی را وداع گفتند
سه شنبه ،
چرا تلخ و بی حوصله
سه شنبه ،
چرا این همه فاصله
سه شنبه ،
چه سنگین چه سرسخت فرسخ به فرسخ
سه شنبه ،
خدا کوه را آفرید
سه شنبه.....لازم به ذکره که دکتر در همین روز دار فانی را وداع گفتند
سه شنبه ،
چرا تلخ و بی حوصله
سه شنبه ،
چرا این همه فاصله
سه شنبه ،
چه سنگین چه سرسخت فرسخ به فرسخ
سه شنبه ،
خدا کوه را آفرید
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
کدام پل
دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی
آرامش مردان کوچک می میرند
کدام پل
درکجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد؟
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
فرصتی نمانده است
فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا
یا من تو را می کشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر...
دنیا به همین چند سطر رسیده است
به این که انسان
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلاً این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود
که می دود در دشت های دور
آنقدر که عصا ها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان دوباره بر زمین...
زمین...
نه !
به عقب تر برگرد
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید
در آینه بنگرد
شاید...
تصمیم دیگری گرفت
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
عصر جدید
ما در عصـر احتمال به سر می بریم
در عصـر شک و شاید
در عصـر پیش بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصـر قاطعیت تردید
عصـر جدید
عصـری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال ، یقینی نیست
اما من بی نـــــــــــام تـو حـتـی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمـان تو عین اـلیـقیـن مـن
قطعیت نگاه تو دین من است
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می میرم
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
پازل
بازگشته اند
دردهای قدیمی
تصویرهای تاریک
از من در آینه
از من
در خوابها
این بار می خواهم
تکه
تکه
تکه کنم خود را
تا دوباره دست کسی
شاید . . .
نه !
این پازل را هزار بار هم که بچینی
همان می شود
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
کویر
خسته ام از این کویر،این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف ، با دهای بی طرف
ابرهای سر به راه ، بید های سر به زیر
ای نظاره ی شگفت ! ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ! ای هنوز بی نظیر !
آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر ! خسته ام از این کویر
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
با این همه
اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه . . .
با این همه امید قبولی
در امتحان ساده ی تو رد شدم
اصلاً نه تو نه من !
تقصیر هیچکس نیست
از خوبی تو بود
که من
بد شدم
جمعه
چرا باز هم غم؟
چرا باز دلشوره های دمادم ؟
پسینگاه جمعه
همان لحظه های هبوط
همان وقت میلاد آدم
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
کشف قفس
چرا مردم قفس را آفریدند؟
چرا پروانه را از شاخه چیدند؟
چرا پرواز ها را پر شکستند؟
چرا آواز ها را سر بریدند؟
پس از کشف قفس، پرواز پژمرد
سرودن بر لب بلبل گره خورد
کلاف لاله سر در گم فرو ماند
شکفتن در گلوی گل گره خورد
چرا نیلوفر آواز بلبل
به پای میله های سر پیچید
چرا آواز غمگین قناری
درون سینه اش از درد پیچید؟
چرا لبخند گل پر پر شد و ریخت
چه شد آن آرزوهای بهاری؟
چرا در پشت میله خط خطی شد
صدای صاف آواز قناری؟
چرا لای کتابی خشک کردند
برای یادگاری، پیچکی را؟
به دفتر های خود سنجاق کردند
پر پروانه و سنجاقکی را؟
خدا پر داد تا پرواز باشد
گلویی داد تا آواز باشد
خدا می خواست باغ آسمان ها
به روی ما همیشه باز باشد
خدا بال و پر و پروازشان داد
ولی مردم درون خود خزیدند
خدا هفت آسمان باز را ساخت
ولی مردم قفس را آفریدند
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
شعر ناگفته
نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست بداری
حتا اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند....
پس
من با همه ی وجودم
خودم را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نبرد....
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم!
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
تو می توانی؟
من
سالهای سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟
وقتی با خدا گل یا پوچ بازی می کنی ، نترس ، تو برنده ای
چون خدا همیشه دو دستش پره
[SIGPIC][/SIGPIC]
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)