صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 23 , از مجموع 23

موضوع: قلب های بی اراده | سیمین شیردل

  1. #21
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    نازنین گفت:
    ـ چه بخواهی چه نخواهی من طلاق می گیرم. نمی ذارم آبروم رو بیشتر از این ببری.
    ـ تو داری اشتباه می کنی. بهت ثابت می کنم، فقط بهم فرصت بده.
    نازنین در چمدانش را بست و گفت:
    ـ تو زندگی هیچ چیز از تو نمی خواستم جز صداقت. تو زندگی خودت و اون زن و من را به بدبختی کشاندی. اگه من جای تو بودم دیگه حرف نمیی زدم. از سر راهم برو کنار.
    نازنین به سرعت از اتاق خارج شد. مادر سهراب در اتاق نشیمن نشسته بود و با چهره ی درهم به فکر فرو رفته بود.
    نازنین: خانم جون من می روم اما تو رو خدا حلالم کنید. نمی تونم تو صورت شما و حاج آقا نگاه کنم.
    مادر سهراب برخاست و به طرف نازنین رفت و گفت:
    ـ نمی دونم چی شده اما می تونم بفهمم که تو گناهکار نیستی. من پسر خودمو خوب می شناسم اما اگه می دونی راهی برای برگشتن است برگرد.
    اشکهای نازنین بی اختیار سرازیر شد. او از این همه گذشت و عاطفه و صبر این زن متحیر بود.
    اتوبوس به راه افتاد. نازنین بار دیگر تنها بود. شاید تنهاتر از همیشه. از اینکه دل مادر سهراب را به درد آورده بود، خجالت زده بود. شاید باید می ماند و مبارزه می کرد. مثلمادر خودش و یا مادر سهراب. مثل مادربزرگها. مثل قدیما که می سوختند و می ساختند. ولی سهراب چنان از پشت به او خنجر زده بود که نمی توانست درد آن را تحمل کند. اما سهراب برای به دست آوردن من دروغ گفته بود. نمی دونم اگه منم جای سهراب بودم چنین دروغی می گفتم. نه این کار غیر از انسانیت است. چهره ی آن زن را به یاد آورد. موهای قهوه ای رنگ کرده با پوستی روشن و چشمان میشی. قد بلند و خوش اندام بود اما چیز نامطلوبی در قیافه اش بود و یا به قول قدیمی ها نچسب بود. آرایش غلیظی داشت. حالا می فهمید چرا سهراب از آرایش زیاد خوشش نمی آمد. او همیشه به نازنین می گفت که حالت دخترانه و شرقی گونه تو را دوست دارم. آخ، چرا سهراب اینقدر حماقت کرده بود؟ از کجا باور کند که سهراب راست می گوید و از آن زن متنفر است؟ شاید می خواهد هر دوی آنها را داشته باشد. زمانی می اندیشید که سهراب با او صادق است اما حالا هیچ حرف او را قبول نداشت. هفته ی پیش او در تکاپو و هیجان سفر بود و خود را کامیاب و راضی از زندگی می دید و اینکه آواره و بخت برگشته، نمی دانست جواب پدر و مادرش را چگونه بدهد. خاله اصرار داشت با او بیاید اما نازنین نمی خواست بیشتر از این مزاحم زندگی او شود. آنها صبح با یکدیگر وداع کرده بودند. خاله طبق معمول از نازنین سوالی نکرد فقط گفت:
    ـ دخترم عجله نکن. عجله کار شیطونه. صبر کن ببین قسمت چی می شه.
    اتوبوس در طول جاده می رفت. او برای چندمین باز از اوج به زیر آمده بود. این شکستها کم کم داشت او را از پا در می آورد و از زندگی ناامید می کرد.
    نمی دانست می تواند آغازی دوباره داشته باشد. او به رغم خیانت سهراب او را دوست می داشت و اگر پای احساس و غرورش در میان نبود، نمی توانست از سهراب جدا شود. اما حالا نوبت سهراب بود که تکلیف خود را روشن کند و ثابت کند که زندگی با او را می خواهد یا برایش تفاوتی نمی کند. خاله راست گفت، باید عجله نمی کرد. سهراب شوهرش بود و نازنین خود را اسیر محبتهای سهراب می دید و نمی توانست به این راحتی که می اندیشد از گذشته های شیرین که بهترین دوران زندگیش محسوب می شد دل بکند. باید در خانه خوب می اندیشید و سهراب را آزاد می گذاشت تا او نیز راه درست را انتخاب کند.
    ـ این تمام قضایا بود. نمی دونم چی بشه اما ازتون خواهش می کنم این حرف بین خودمون بمونه.
    پدر در فکر فرو رفته بود. مادر نگران گفت:
    ـ همه چیز تو زندگیم دیده بودم جز این یکی رو.
    پدر: سهراب نباید پنهان می کرد. باید اول تکلیفشو با اون زن روشن می کرد بعد ازدواج می کرد.
    نازنین: مدام می گه رفاقت، لوطی گری، مردونگی. شعار می ده می خواد پایبند به قولش باشه اما آبروی من می ره. اگه اون زن دست برنداره من باید دست بکشم. چاره ای ندارم. اصلا از کجا بدونم سهراب راست می گه؟ اعتمادمو از دست دادم. نمی تونم تشخیص خود و بد را بدهم. اعصابم به هم ریخته است.
    مادر: اون که تا حالا ایستاده. معلومه به این راحتی دست نمی کشه. خدایا این چه قسمتی بود؟ خدا رو شکر که بچه نداری.
    نازنین برخاست و به اتاق نسترن رفت و پدر و مادر را با افکار مغشوش تنها گذاشت.
    ـ دخترم حالت خوب نیست؟
    نازنین صورتش را شست.
    ـ نمی دونم از اون روز که مریض شدم سرگیجه و حالت تهوع دارم.
    مادر گفت:
    ـ امروز می برمت دکتر، ضعیف شدی. پاشو برات نبات داغ درست می کنم، شاید سردیت کرده.
    نازنین حرفهای دکتر را نمی شنید. فقط این صدا در گوشش انعکاس می یافت. دخترم شما باردار هستید چطور متوجه نشدید؟ این خبر شاید ماه پیش برای نازنین کمال آرزویش بود اما حالا در بدترین شرایط که تنها و بلاتکلیف بود، این کلمات مانند کابوس در گوشش می پیچید.
    وقتی به خانه رسید گریستن آغاز کرد. مادر مدام او را دلداری می داد و می گفت:
    ـ اینقدر ناشکر نباش. خواست خدا بود. اینقدر گریه نکن برات خوب نیست.
    وقتی شب سر بر بالش نهاد از فکر اینکه دیگه تنها نیست و باید مسئولیت موجود دیگری را بر دوش بکشد احساس خوشایندی داشت. شوک اولیه از بین رفته بود. دست بر شکمش نهاد و آن را نوازش کرد. اگر او سهراب را نداشت حداقل این کودک مال او بود و هیچ کس نمی توانست از او جدا کند. نازنین احساس زنده بودن کرد و با خود عهد بست به خاطر کودکی که در راه دارد هیچ گاه ناامید نباشد و همچنان مبارزه کند. حالا او همدست کوچکی داشت و آرامش در زوایای چهره اش موج می زد. سپس با لبخندی زیبا به خواب رفت.
    ـ نازنین خانمی اومده دم در کارت داره.
    اسن صدای نسترن بود. نازنین گفت:
    ـ تعارف می کردی می آمد تو.
    نسترن گفت:
    ـ تعارف کردم اما گفت همین جا راحتم.
    نازنین: نفهمیدی کی بود؟
    نسترن: نه نشناختم.
    نازنین به طرف در کوچه به راه افتاد. دلش شور می زد. وقتی در را گشود با کمال تعجب مرجان را دید.
    نازنین: سلام.
    مرجان: سلام.
    نازنین گفت:
    ـ بفرمایید منزل.
    مرجان به درون حیاط پا گذاشت و گفت:
    ـ همینجا خوبه.
    نازنین: آدرس منو از کجا پیدا کردی؟
    مرجان گفت:
    ـ برات مهمه؟
    نازنین: نه. حالا چه کار داری؟
    مرجان که از خونسردی نازنین متعجب بود گفت:
    ـ فکر نمی کردم اینقدر از دیدن من بی تفاوت باشی.
    نازنین: شما می خواستید زندگی من به هم بخوره که خورد. منم قبول کردم که از زندگی شما دو تا کنار بکشم. کار دیگه ای از دستم بر می آد؟
    مرجان: تو دختر خوبی هستی ولی می دونی که سهراب عاشق توست. چیزی که من هرگز نتونستم به دست بیارم اما منم عاشق سهرابم. دو روز پیش اومد و هرچی از دهنش در اومد به من گفت اما نمی تونم ازش دست بکشم. وقتی یک سال از ازدواجتون گذشت امیدوار بودم که از تو خسته بشه و به طرف من بیاد اما وقتی اون روز دیدمت فهمیدم که اشتباه می کنم. تو هم جوونی هم زیبا و مهمتر از همه مردی که دوستت داره و پایبند اخلاقیاته. من بهت حسودیم می شه.
    نازنین خجالت می کشید در صورت آن زن که داشت همه چیز را اقرار می کرد نگاه کند. نازنین احساس آن زن را می فهمید. او عاشق بود همانگونه که خودش بود. نازنین با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
    ـ متاسفم. خبر از هیچی نداشتم. حالا هم حاضرم به خاطر شما هر کاری بکنم اگه بدونم موفق می شوید.
    مرجان شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
    ـ بی فایده است. باید زودتر از این ها دست می کشیدم و بیخود امیدوار نمی شدم. سهراب راست می گفت. من از نجابت و آبروی اون سواستفاده کردم. فکر می کردم رام می شه. هرچیز که پایه و اساسش دروغ باشه سرانجامی نداره. امشب قراره بیاد و تو رو برگردونه.
    اومدم بهت بگم که من اضافه بودم و می خواستم خودم رو تحمیل سهراب کنم. سهراب از من متنفره و تا حالا هرچه کرد برای شوهر خدابیامرزم بود. امیدوارم خوشبخت بشی.
    و آهسته به طرف در حیاط رفت. آن را گشود و خارج شد. نازنین به طرف او رفت و گفت:
    ـ مرجان.
    مرجان ایستاد و به طرف نازنین نگریست. نازنین گفت:
    ـ مرجان تو هم زیبا و خوب هستی. کاش سهراب می فهمید که اشتباه می کنه.
    مزجان لبخند تلخی زد و گفت:
    ـ فقط اومدم بگم که حتما با شوهرت برگرد خونه. اون به تو احتیاج داره.
    نازنین گفت:
    ـ من هیچ وقت فراموشت نمی کنم.
    مرجان به راه افتاد و نازنین اینقدر ایستاد تا در خم کوچه گم می شد. نازنین باور نمی کرد که مشکلی که اینقدر پیچیده بود به همین راحتی حل شد و سهراب با ثابت کردن بی گناهیش به طرف او بیاید. مرجان زن عاشقی بود که به خاطر عشقش گذشت می کرد. آن شب مادر غذای لذیذی تدارک دید و نازنین با شور و شعف در انتظار سهراب به سر می برد. با هر صدایی از جایش می پرید و گمان می کرد سهراب رسیده است. ساعت 10 شد اما خبری از سهراب نبود. شام مادر یخ کرد، نسترن و نسرین چرت می زدند. نازنین کلافه شد. مدام در حیاط راه می رفت، در کوچه را باز و بسته می کرد. عاقبت پدر او را فراخواند و گفت:
    ـ شاید ماشین خراب شده یا صاح راه می افته. نباید دلشوره داشته باشی.
    اما نازنین چنان تشویشی داشت که حالش را به هم می زد. مادر ساعت 12 به زور او را به رختخواب برد و آنقدر بالای سرش نشست تا نازنین به خواب رفت. صبح زود نارنین از خواب پرید. پدر وضو می گرفت که نازنین پرسید:
    ـ خبری نشد؟
    پدر سرش را تکان داد و گفت:
    ـ نه دخترم. می رم از سر کار تلفن می زنم و می پرسم. نگران نباش.
    نازنین نمی دانست دلیل این همه اضطراب چیست. ساعت 9 زنگ در پی در پی نواخته شد. نازنین از پنجره به حیاط نگریست. مادر در را گشود و نازنین از حالت حرف زدن مادر متوجه شد که باید غریبه باشد. از پنجره دور شد و به طرف آینه رفت. ناگهان صدای مادر به گوشش رسید که او را می خواند. سراسیمه به حیاط دوید و مادر را رنگ پریده و مشوش دید. نازنین گفت:
    ـ چه اتفاقی افتاده؟
    وقتی به در کوچه نگریست مامور پلیس را مشاهده کرد. به مادر نگاه کرد شاید جواب سوالش را بیاید. مادر گفت:
    ـ نازنین، دخترم نگران نباش. این آقایون... چطور بگم... ببین تو وضعیتت مساعد نیست.
    نازنین میان صحبت مادر پرید و گفت:
    ـ مادر خواهش می کنم بگید چی شده.
    مادر: این آقایون میگن که سهراب خان رو دستگیر کردن.
    نازنین به طرف دو مامور رفت و گفت:
    ـ به چه جرمی؟
    یکی از آنها پاسخ داد:
    ـ شوهر شما به اتهام قتل دستگیر شده.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. #22
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    نازنین گفت:
    ـ قتل؟ قتل چه کسی؟
    آن مرد که درجه ی سروانی داشت گفت:
    ـ اگه اجازه بدهید داخل شویم و چند سوال از شما بکنیم.
    نازنین: بفرمایید ولی تو رو خدا بگید چی شده؟
    سروان گفت:
    ـ من سروان مرادی مامور پرونده ای هستم که شوهرتون به جرم قتل زنی به نام مرجان فنایی دستگیر شده.
    نازنین سرش گیج رفت و مادر به طرف او دوید و او را در آغوش گرفت و نسترن سراسیمه شربت قندی مهیا کرد و در حلق نازنین ریخت. سروان مرادی گفت:
    ـ معذرت می خوام اما کار ما اینطور ایجاب می کنه که رک و راست بگیم.
    مادر گفت:
    ـ بخت دختر من سیاهه شما چکار کنید.
    نازنین را به اتاق بردند. در گوشه ای تکیه داد و نشست. چهره ی مرجان آن زن ناامید و جوان در نظرش آمد. چرا سهراب این کار را کرده بود؟ نمی توانست جواب سوالش را بیاید. رو به سروان کرد و گفت:
    ـ لطفا هرچه می خواهید بپرسید، من حاضرم.
    سروان گفت:
    ـ شما با مقتول آشنایی داشتید؟
    نازنین: بله دوبار ایشون رو دیده بودم.
    سروان: برای آخرین بار کی بود؟
    نازنین گریه سر داد و گفت:
    ـ دیروز صبح.
    سروان: برای چه کاری آمده بود؟
    نازنین: اومده بود منو با شوهرم آشتی بده.
    سروان: شما با شوهرتان اختلاف داشتید؟
    نازنین: بله. اختلاف ما سر این خانم بود اما دیروز حل شد و قرار بود شوهرم بیاد و مرا با خود ببرد.
    سروان: بله دقیقا ولی به جای اون رفتن سراغ همسر دیگه شون و اونو به قتل رسوندن.
    نازنین: من باورم نمی شه که سهراب قاتله. نه حقیقت نداره.
    سروان: البته تا اینجای کار اینطور به نظر میاد تا تحقیقات ما تموم بشه. شما دیشب کجا بودید؟
    نازنین: خونه و منتظر سهراب بودم.
    سروان: به نظر شما انگیزه ی شوهرتان برای قتل چی بوده؟
    نازنین: انگیزه؟! نه، هیچ انگیزه ای وجود نداشت. سهراب 5 سال بود که این خانم را می شناخت. مرجان قرار بود از زندگی سهراب بیرون بره.
    و دوباره شروع به گریه کرد. مادر گفت:
    ـ جناب سروان حال دخترم خوب نیست و لطفا تمومش کنید.
    ـ بله متوجه هستم. ما دوباره مزاحم خواهیم شد.
    پدر سراسیمه به خانه آمد و خبر آورد که حاج مشیر سکته کرده و حالش خوب نیست و مرجان دارد به تهران می آید. پدر در کنار نازنین نشست و گفت:
    ـ دخترم نمی دونم چرا زمونه با تو نمی سازه اما مطمئنم که سهراب قاتل نیست. ما باید کمکش کنیم.
    نازنین سر بر شانه ی پدر گذاشت و برای مرگ مرجان گریست. هنوز باور نمی کرد زنی را که دیروز ملاقات کرده اکنون جسدی بیش نیست.
    مرجان به همراه همسرش به خانه ی آنها آمد و در آغوش نازنین دقایقی گریست. شوهرش محمد با پدر آهسته صحبت می کرد. مرجان وقتی آرام گرفت، گفت:
    ـ دوست محمد وکیل است. قرار است ساعتی بعد برویم و با او صحبت کنیم تو هم بهتره با ما بیایی و قضایا رو تعریف کنی. می دونم حوصله نداری ام من در جریان نیستم. باید زود دست به کار شویم.
    آنها سه نفری به سمت دفتر وکالت راه افتادند. سر راه مرجان به خانه تلفن کرد و حال حاج مشیر را پرسید. مهسا گفته بود همانطور است و فرقی نکرده است. آقای دادفر یکی از دوستان صمیمی محمد بود که زیاد به اصفهان سفر می کرد و طبق گفته هایش سهراب را نیز دیده بود. آقای دادفر تمام قضایا را از زبان نازنین شنید اما دو چیز نامعلوم بود. اول اینکه چه کسی به پلیس خبر داده بود و در ثانی چرا سهراب قرار نکرده بود؟ آقای دادفر عقیده داشت:
    ـ معمولا کسانی که انگیزه ی قتل دارند به سرعت فرار می کنند.
    باید فردا بروم و با سهراب ملاقات کنم تا جواب سوالهایم را پیدا کنم...
    از آنها خداحافظی کرده و برای بعدازظهر روز بعد قرار ملاقات گذاشتند. نازنین در دو حالت دوگانگی دست و پا می زد از آن طرف عشق و محبتی که به سهراب داشت و از طذف دیگر احساس سردی و دلزگی می کرد. نمی دانست آیا باید به سهراب کمک کند و یا او را به حال خود بگذارد. اگر واقعا او قاتل بود احساس دوم بر او غالب می شد. او برای کودکی که زاده نشده بود اضطراب داشت. سرنوشت نامعلوم خود و سهراب چگونه می توانست کودکی را خوشبخت سازد؟
    بعدازظهر روز بعد آنها به ملاقات آقای دادفر رفتند. نازنین دلهره عجیبی برای این ملاقات داشت. آقای دادفر دقایقی در سکوت بود سپس گفت:
    ـ راستش من به ملاقات سهراب رفتم. اولا که روحیه ی خیلی خرابی داشت در ثانی گفت من وکیل نمی خوام و بدتر از همه اینکه او خود را قاتل معرفی کرد.
    مرجان جیغ کوتاهی زد و نازنین رنگ پریده بر روی صندلی چسبیده بود. محمد گفت:
    ـ به نظر شما حقیقت رو می گه؟
    مرجان با حیرت گفت:
    ـ این چه حرفیه؟
    محمد: ببین عزیزم تو باید خونسرد باشی. من فقط می خوام نظر دادفر رو بپرسم.
    آقای دادفر گفت:
    ـ راستش نمی شه تشخیص داد. اولا در این گونه مواقع انگیزه ای برای زندگی میسن و اون شوکی که وارد شده هنوز برطرف نشده.
    نازنین با صدایی بم گفت:
    ـ می شه من ملاقاتش کنم؟
    محمد و دادفر به یکدیگر نگریستند و دادفر گفت:
    ـ نظر بدی نیست. باید هر طور شده وسیله ملاقات شما رو جور کنم. شما منتظر باشید تا خبرتان کنم.
    آن شب نازنین کابووس می دید. وقتی از خواب پرید تمام تنش خیس از عرق بود. تشنه اش شده بود. به حیاط رفت و صورتش را آب زد و جرعه ای آب نوشید. دوست نداشت بخوابد. می ترسید باز آن کابوس وحشتناک به سراغش بیاید. به اتاق برگشت. در گوشه ای کز کرد و به آسمان چشم دوخت. حس غریبی او را در بر گرفته بود. یاد گذشته چون رویایی شیرین می نمود که در آن سهراب خودنمایی می کرد. دستان نوازشگر سهراب، چشمان پرجاذبه و لبخند با شکوهش همه و همه تمام آن خوشبختی او بود. باید سهراب را می دید. به هر وسیله ی ممکن باید او را ملاقات می کرد.
    نازنین پشت درب شیشه به انتظار سهراب بود. قلبش فشرده می شد. نمی دانست سهراب با دیدن او چه عکس العملی از خود نشان می دهد.
    دقایق مانند قرنی می گذشت. ناگهان سهراب پدیدار شد. نازنین ناخودآگاه برخاست. سهراب به نزدیک شیشه مقابل نازنین رسید و با نگاهی ناآشنا نازنین را می نگریست. نازنین دستانش را روی شیشه گذاشت و اشک بر پهنای صورتش روان شد. سهراب بی اعتنا نشست و نازنین به تبعیت از او نشست. گوشی را برداش. سهراب را نیز گوشی را با اکراه برداشت. نازنین گفت:
    ــ سلام.
    سهراب: سلام.
    نازنین: سهراب حالت خوبه؟
    سهراب: برای چی اومدی؟
    نازنین: اومدم ببینمت. من می دونم که تو بی گناهی. اومدم کمکت کنم.
    سهراب: اما من قاتلم. به جز من چه کسی می توانست اون رو کشته باشه؟
    نازنین: سهراب با خودت لج نکن. ما برات وکیل گرفتیم. چرا با اون صحبت نمی کنی؟ جرا اتفاقات اون روز رو براش تعریف نکردی؟
    سهراب با خشم گفت:
    ـ من از زندگی، از همه چیز بیزارم. ترجیح می دم بمیرم. تو هم برو و ولم کن. تو جوونی و می تونی از نو شروع کنی.
    نازنین عصبی بود. کلافه شده بود. سهراب داشت با زندگی او بازی می کرد. می خواست فریاد بزند. دست بر شقیقه هایش گذاشت. تلفن از دستش رها شده بود. با دستانی لرزان گوشی را برداشت و گفت:
    ـ سهراب حداقل به خاطر بچه مون به خودت بیا. من می دونم تو قاتل نیستی. بچه ی من پدر می خواد. به خاطر من، به خاطر خودت، به خاطر گذشته ها، به خاطر عشقمون لج نکن.
    سهراب هاج و واج نازنین را نگاه می کرد. گاه به چهره ی نازنین و گاه به شکم او. انگار می خواست حقیقت را جستجو کند. سهراب برخاست و بدون اینکه به نازنین نگاهی دوباره بیاندازد از سالن خارج شد و فقط هق هق گریه اش در فضای بی روح آنجا شنیده می شد. در راه بازگشت دادفر از نازنین پرسید که سهراب چه گفت؟ حاضر به همکاری هست؟
    نازنین با نگاهی بی رمق گفت:
    ـ حرفی نزد. سهراب سرخورده و ناامیده آقای دادفر. به من ثابت شده که اون قاتل نیست.
    دادفر: از کجا اینطور مطمئنید؟
    نازنین: من اون رو خوب می شناسم. از نگاهش، از شوکی که بهش وارد شده و از اینکه نمی خواد خودشو رو تبرئه کنه. حتی اگه قاتل بود می تونست کمک بخواهد و از بار گناهاش کم کنه. اون یخ زده. باید به خودش بیاد. تنها راه نجاتش انگیزه برای زندگی کردنه.
    دادفر با دقت به چهره ی نازنین نگریست و با خود اندیشید او همه چیز را از دریچه ی عشق می بیند. او زن عاشقی است. استدلالهای اون نمی تونه منطقی باشه.
    مرجان نگران و ناامید به خاطر پدرش بازگشت. نازنین قول داد به محض اینکه خبری از سهراب شد با آنها تماس بگیرد.
    دو روز بعد دادفر پیغام فرستاد که نازنین به دفتر او برود تا در جریان کار باشد. وقتی نازنین نشست دادفر با لبخندی پیروزمندانه گفت:
    ـ شما موفق شدید.
    نازنین صاف نشست و گفت:
    ـ برای چه چیز؟
    ـ شما انگیزه ی زندگی رو به سهراب دادید. اون با من حرف زد و باید بگم اولین گام برداشته شد. نازنین بعد از یک هفته لبخند محزونی بر لب آورد و گفت:
    ـ خوشحالم. اون چی گفت؟
    دادفر: گفت که قاتل نیست و ماجرای اون شب رو اینطور توصیف کرد که ساعت 9 برای اتمام صحبت و دادن پول به این خانم و همینطور سند خونه به اونجا می رود تا مطمئن شود مرجان به سراغ شما اومده و شما رو راضی به بازگشت کرده. سهراب می گوید در کوچه باز بود و همینطور در آپارتمان نیمه باز بوده. هرچه در می زند کسی جواب نمی دهد. آهسته به درون می رود و روی کاناپه جسد مرجان را که با ضربات چاقو به قتل رسیده بود روبرو می شود. وقتی به خود می آید متوجه می شود که در بد موقعیتی قرار گرفته. نمی داند به پلیس خبر بدهد یا نه؟ در این گیر و دار صدای ماشین پلیس به گوشش می رسید و بقیه ی ماجرا. حالا سروان مرادی طبق گزارش پرونده می گوید حوالی ساعت 9 شخصی از باجه تلفن عمومی به پلیس خبر یک قتل را می دهد و سریع قطع می کند. با توجه به اظهارات سهراب باید دید شخص ثالث که بوده که در جریان این قتل بوده و می خواسته تا سهراب از محل جنایت فرار نکرده او را به دام بیاندازد و خبر مهم تر اینکه همسایه ی طبیقه پایی متوجه می شود که در باز است. وقتی می خواهد اقدام به بستن آن نماید صدای بسته شدن در را می شنود. یعنی همان ساعت نه. همان ساعتی که سهراب به سراغ مقتول می رود. به نظر من اول شخص سوم تمام پیش بینی ها رو انجام داده تا سهراب بدون هیچ نگرانی وارد خانه شود. کما اینکه در کوچه باز بوده تا سهراب زنگ نزند و تصود ننماید که مقتول در خانه نیست.
    نازنین نور امیدی در قلب خویش احساس می کرد. رو به دادفر گفت:
    ـ اما مهم شخص ثالثه. اون کی می تونه باشه؟
    دادفر متفکرانه گفت:
    ـ سروان مرادی پیگیر این پرونده است و در حال تحقیق است. ولی من و شما باید برای سرعت بخشیدن به تحقیقات به آنها کمک کنیم. من امروز دوباره سهراب را می بینم. شما پیغامی برای او ندارید؟
    نازنین تکه کاغذی را از روی برداشت و بر روی آن نوشت: « دوستت دارم.» و آ»ىآبه دادفر داد و گفت:
    ـ این رو بهش بدهید.
    نازنین از شوق می خواست فریاد بزند اما می دانست تا به مقصود رسیدن راه زیادی در پیش دارد.
    در باجه ی تلفن مادر سهراب گریه می کرد و نازنین از این سو. عاقبت نازنین گفت:
    ـ خانم جون تو رو خدا گریه نکنید. حاج آقا حالشون چطوره؟
    خانم جون گفت:
    ـ شکر خدا بهتره. یکی دو روز دیگه مرخص می شه. بگو سهراب چطوره؟ می خوام بیام تهران ولی دخترا نمی ذارن.
    نازنین: خانم جون سهراب خیلی خوبه و بهتون قول می دم با سهراب برگردم خونه. شما نباید نگران باشید. پلیس به دنبال قاتله.
    خانم جون گفت:
    ـ دخترم دعات می کنم. مواظب خودت باش. سعی می کنم حتما بیام و ببینمت.
    نازنین: شما مواظب حاج آقا باشید. اجازه ی ملاقاتم نمی دهند. خودم بهتون خبر می دهم.
    نازنین احساس مادرانه خانم جون را درک می کرد و صدای گریه ی سوزناک او هنوز در گوشش شنیده می شد.
    شوهر مرجان و مهسا دو سه باری به تهران آمدند و بلافاصله


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  3. #23
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    بازگشتند. از دست هیچ کس کاری بر نمی آمد. فقط باید انتظار می کشیدند. یک بار سروان مرادی به دیدن نازنین آمد و سوالاتی کرد اما به نتیجه ای نرسید. البته گفت:
    ـ سر نخ هایی به دست آمده اما نتیجه گیری زود است.
    دو هفته از وقوع قتل می گذشت. نازنین احساس می کرد که وقت بیهوده هدر می رود و او دست روی دست گذاشته. به دیدار دادفر رفت تا شاید بتواند به نتیجه ای برسد. دادفر آن روز وقت آزاد داشت و نازنین از او خواست تا خانه ی مرجان را ببیند. آنها به محل زندگی مرجان رسیدند. آپارتمان 4 طبقه بود که مرجان در طبقه ی دوم آن زندگی می کرد. آپارتمان نبش خیابان بود و روبروی آن سوپر مارکت و اتوشویی و تعمیرگاه لوازم برقی بود. نازنین کمی در آن خیابان قدم زد و سپس بازگشتند. نازنین آن شب تا نزدیکهای صبح قدم می زد. مغزش می خواست جرقه ای بزند اما خاموش بود. ناامیدانه به رختخواب رفت تا صبح بتواند به حوالی خانه مرجان برود. حس می کرد که در آنجا چیزی به انتظار اوست.
    نازنین عینک آفتابی بر چشم زده بود و به فروشگاه مواد غذایی داخل شد و به بهانه ی خرید اجناس فروشنده ها را زیر نظر داشت. کمی خرید کرد و به مغازه ی اتوشویی رفته، در آنجا مردی 35 ساله مشغول به کار بود. نازنین سلام کرد و گفت:
    ـ می خواستم سوال کنم که یه پارچه ی ساتن رنگ می گیره؟
    آن مرد گفت:
    ـ راستش من وارد نیستم. الان همکارم می یاد ازش بپرسید.
    نازنین تشکر کرد و گفت:
    ـ من همین حوالی هستم مجددا مزاحم می شوم.
    به مغازه ی لوازم الکتریکی رفت. در آنجا نیز چیزی دستگریش نشد. وقتی می خواست خارج شود متوجه موتور گازی که کنار اتوشویی پارک کرد شد. خود را عقب کشید. علی تغییر قیافه مثل ریش و سبیل، نازنین قیافه ی فرهاد را به خوبی تشخیص داد. رنگ از رویش پرید. صاحب مغازه پرسید:
    ـ خانم اتفاقی افتاده؟
    نازنین لیوان آبی طلبید و با دستانی لرزان آن را سر کشید و به سرعت خارج شد. جلوی تاکسی را گرفت و خود را در صندلی عقب انداخت. از دیدار فرهاد آن هم در آنجا دلشوره ی عجیبی داشت. آیا قتل مرجان می توانست ربطی به فرهاد داشته باشد؟ به دفتر دادفر رفت. دادفر از دیدن نازنین در آن حالت متعجب شد و گفت:
    ـ اتفاقی افتاده؟
    نازنین اتفاقات آن روز و دیدار فرهاد و اینکه در گذشته هواخواه او بوده را برای دادفر تعریف نمود. دادفر گفت:
    ـ بسیار عالیه اما نمیشه با اطمینان حرف زد. باید به دیدار سروان مرادی برویم.
    دادفر سریع حاضر شده و با نازنین به اداره ی آگاهی رفتند. سروان مرادی پس از شنیدن سخنان نازنین گفت:
    ـ راستش ما هم به ایشان مظنون بودیم اما نمی دونستم نسبت فامیلی دارید. به گفته ی همسایه ها این آقا به بهانه ی دادن و گرفتن لباسهای مقتول زیاد به آنجا رفت و آمد داشته اما در بازجویی فرهاد گفت این کار را برای همه انجام می دهند و مشکلی از نظر کاری نیست. ما ظاهرا اظهارات ایشون را قبول کردیم ولی فرهاد را زیر نظر گرفتیم تا اگر رفتار مشکوکی از او سر زد در جریان باشیم اما با صحبتهای شما بیشتر باید روی این آقا کار شود. شما باید خودتونو دیگه نشون این شخص ندهید و با کسی راجع به این مسئله صحبت نکنید. من دوباره از فرهاد بازجویی خواهم کرد تا شاید بتوانم سر نخی به دست بیاورم.
    این انتظارهای بی پایان نازنین را به جنون می کشاند. شبها در اتاقها راه می رفت و روزها کلافه و سردرگم بود. حالا باز هم باید انتظار می کشید.
    ـ پدر! فرهاد چند ساله در اتوشویی کار می کنه؟
    پدر گفت:
    ـ فکر می کنم سه سالی می شه.
    نازنین: از کارش راضی بود؟
    پدر: شریکی داشت اما از درآمدش راضی بود. چطور به یاد فرهاد افتادی؟
    نازنین: همینطوری. بالاخره هر چی باشه پسرعمو و دخترعمو هستیم.
    پدر با افسوس سرش را تکان داد و گفت:
    ـ اگر با فرهاد ازدواج می کردی الان زندگی آروم و بی صدایی داشتی. پسر خوبی بود تو را هم دوست داشت.
    مادر گفت:
    ـ قسمت بود. دیگه نمی خواد افسوس گذشته رو بخوری.
    نازنین نزد نسترن رفت و گفت:
    ـ نسترن راستی از مرضیه خبر نداری؟
    ـ چند بار توی راه مدرسه دیدمش. خیلی خوشحال شد که منو دید و خیلی از تو می پرسید که چطور شد ازدواج کردی.
    نازنین: مرضیه دختر خوبی است. منم دلم براش تنگ شده.
    نسترن: در ضمن یک عکس عروسی تو را دادم بهش.
    نازنین جا خورد و گفت:
    ـ برای چی دادی؟
    نسترن: خیلی خواهش کرد منم نخواستم دلش بشکنه. عیبی داره؟
    نازنین: نه! نه! اما کدوم عکس؟
    نسترن: اون عکس دو نفریتون که تو باغ انداخته بودی. به نظر من قشنگترین عکس بود.
    نازنین برخاست و در اتاق به قدم زدن مشغول شد. حالا می توانست بفهمد که فرهاد از کجا سهراب را می شناخت و احتمالات زیادی داشت به یقین تبدیل می شد.

    ـ دخترم خوبیت نداره بیا تو هم برویم.
    ـ نه مادر من تو خونه راحت ترم.
    پدر گفت:
    ـ هر طور راحتی. ما زود برمی گردیم.
    وقتی آنها رفتند نازنین روی پله نشست و به ستاره ها چشم دوخت. آن شب یکی از دوستان قدیم پدر آنها را برای شام دعوت کرده بود. نازنین از اینکه تنها بود احساس آرامش می کرد. حالا می توانست افکار خود را نظم بدهد. چند دقیقه ای از رفتن پدر و مادر نمی گذشت که زنگ در به صدا در آمد. نازنین به گمان اینکه آنها چیزی جا گذاشته اند در را گشود و از وحشت جیغ کشید، اما دستان قوی و مردانه فرهاد جلوی دهانش را گرفت و در را بست. نازنین از وحشت نمی توانست نفس بکشد. با چشمانی گشاده به چشمان فرهاد می نگریست. فرهاد با خشونت او را به اتاق برد و به گوشه ای پرت کرد و گفت:
    ـ صدات در بیاد با این تکه تکه ات می کنم.
    اشاره به چاقویی که در دست داشت کرد. نازنین گفت:
    ـ از جون من چی می خوای؟
    فرهاد: تو از جون من چی می خوای؟ برای چی منو تعقیب می کنی؟ چرت به پلیس اون مزخرفات رو گفتی؟ خیلی شوهر گردن کلفتتو دوست داری اما به زودی اون گردن زیر طناب دار دو تکه می شه.
    نازنین که از شنیدن این حرف احساس نفرت کرد گفت:
    ـ احمق این چه کاری بود کردی؟ چرا اون زن رو کشتی؟ می دونی که سهراب بی گناهه.
    فرهاد موهای نازنین را در دست گرفت و پیچاند و گفت:
    ـ احمق تویی که منو به اون مرتیکه ی بی همه چیز ترجیح دادی. دیدی که بهت خیانت کرد. تو لیاقت نداری.
    آنگاه به چشمان نازنین نگاه کرد و با حالت جنون آمیزی گفت:
    ـ من عاشق تو بودم، دوستت داشتم اما تو بدبختم کردی. پای من بیخود توی این ماجرا کشیده شد. وقتی اون عکس لعنتی رو دیدم چه حالی شدم. از اون روز تصمیم گرفتم ازت انتقام بگیرم. حالا وقتشه.
    تیغه ی چاقو را به گلوی نازنین نزدیک کزد و نازنین سردی مرگ را در تنش احساس می کرد. چشمانش را بست و در همان زمان در اتاق گشوده شد و سروان مردای به همراه چند نفر به داخل اتاق ریختند و نازنین دیگر چیزی نفهمید.
    وقتی به هوش آمد پدر و مادر و دادفر و سروان مرادی بالای سر او بودند. پدر صورت نازنین را بوسید و دادفر به او تبریک گفت. سروان مرادی با لبخند به نازنین می نگریست. نازنین گفت:
    ـ فرهاد، فرهاد چی شد؟
    سروان مرادی: فرهاد رفت همان جایی که باید بره و به جای اون سهراب آزاد می شه.
    نازنین لبخندی زد و به پدر گفت:
    ـ پدر برای شما و عموجون متاسفم. نمی دونم چرا فرهاد مرتکب این جنایت شده.
    دادفر گفت:
    ـ طبق اظهارات قاتل وقتی عکس عروسی شما رو می بینه سهراب رو می شناسه و می بینه که همون مردی است که به نام شوهر به منزل مرجان که یکی از مشتریان آنهاست رفت و آمد می کنه و در نتیجه زیر پای مرجان می نشیند و مرجان به تحریک فرهاد به سراغ شما می آید. بدون اینکه نیت واقعی فرهاد رو بدونه. وقتی مرجان رضایت می دهد که از زندگی شما بیرون بیاد فرهاد نقشه قتل رو می کشه و می خواد با این کار سهراب محکوم به مرگ بشه و به این وسیله انتقام خود را گرفته باشد اما باید می دانست که سر بی گناه پای دار می ره اما بالای دار نمی رود. در ضمن نقشه ی امشب رو سروان مردای کشیدند تا فرهاد رو به دام بیاندازند.
    صبح نازنین به همراه پدر به انتظار آزادی سهراب ایستاده بودند. وقتی در گشوده شد نازنین نفهمید چه زمانی به آغوش سهراب پناه برد. سهراب او را می بویید و می بوسید. نازنین گریه می کرد و پدر در گوشه ای اشک شوق می ریخت. سهراب سراپای نازنین را نگریست و گفت:
    ـ حال بچه مون چطوره؟
    نازنین در میان هق هق گریه گفت:
    ـ برای دیدن تو روزشماری می کنه.
    سهراب خندید و گفت:
    ـ من فقط به عشق دیدن او زنده ام.
    نازنین: پس از حالا من یه هوی درست و حسابی دارم.
    بعد از یک روز استراحت به طرف اصفهان حرکت کردند. در آنجا همگی منتظر ورود آنها بودند. حاج مشیر که سلامتی نسبی پیدا کرده بود به یمن آزادی سهراب چند گوسفند قربانی کرد. مادر سهراب از آغوش پسرش بیرون نمی آمد. نازنین وقتی صورت مادر سهراب را بوسید گفت:
    ـ به شما قول دادم که با سهراب برگردم و به قولم وفا کردم.
    خوشبختی در آن خانه به اوج خود رسیده بود و نازنین خدا را شکر می کرده که دوباره دلهایشان لبریز از شوق و شادی است.
    هواپیما اوج گرفت. نازنین دستش در دست سهراب بود. نازنین گفت:
    ـ نرفته دلم برای خونه تنگ شد. راستی چند وقت می مونی؟
    سهراب: نمی دونم اما اونقدر می مونیم تا خاطرات تلخ کمرنگ تر بشه.
    نازنین: یعنی بچه مون تو غربت به دنیا می آد؟
    یهراب: فعلا نیاز به استراحت و آرامش دارم. اونجا می تونیم راجع به این مسئله تصمیم بگیریم.
    و سپس با نگاهی عمیق به صورت نازنینی نگریست و گفت:
    ـ ما هر دو خیلی خسته ایم، خسته درسته؟
    نازنین سرش را بر شانه ی سهراب نهاد و گفت:
    ـ باورم نمی شه که دوباره پیش هم هسایم. می ترسم خواب باشم و از خواب بیدار شم.
    سهراب بوسه ای بر پیشانی نازنین نهاد و گفت:
    ـ کابووس تموم شد. اینها همه واقعیته. می دونی دنیای دیگه ای به روی ما باز می شه ولی مهم بودن من و تو در کنار یکدیگره. هرجای دنیا هم که برویم فرقی نمی کنه.
    سپس تکه کاغذی از جیبش درآورد و به نازنین داد. نازنین کاغذ را گشود. روی آن با خطی ناهماهنگ نوشته شده بود دوستت دارم. نازنین به یاد آن روز افتاد که آن را به دست دادفر داده بود. در زیر آن جمله ای نوشته شده بود:
    کاش می دونستی که من بیشتر.


    پایان


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/