نازنین گفت:
ـ چه بخواهی چه نخواهی من طلاق می گیرم. نمی ذارم آبروم رو بیشتر از این ببری.
ـ تو داری اشتباه می کنی. بهت ثابت می کنم، فقط بهم فرصت بده.
نازنین در چمدانش را بست و گفت:
ـ تو زندگی هیچ چیز از تو نمی خواستم جز صداقت. تو زندگی خودت و اون زن و من را به بدبختی کشاندی. اگه من جای تو بودم دیگه حرف نمیی زدم. از سر راهم برو کنار.
نازنین به سرعت از اتاق خارج شد. مادر سهراب در اتاق نشیمن نشسته بود و با چهره ی درهم به فکر فرو رفته بود.
نازنین: خانم جون من می روم اما تو رو خدا حلالم کنید. نمی تونم تو صورت شما و حاج آقا نگاه کنم.
مادر سهراب برخاست و به طرف نازنین رفت و گفت:
ـ نمی دونم چی شده اما می تونم بفهمم که تو گناهکار نیستی. من پسر خودمو خوب می شناسم اما اگه می دونی راهی برای برگشتن است برگرد.
اشکهای نازنین بی اختیار سرازیر شد. او از این همه گذشت و عاطفه و صبر این زن متحیر بود.
اتوبوس به راه افتاد. نازنین بار دیگر تنها بود. شاید تنهاتر از همیشه. از اینکه دل مادر سهراب را به درد آورده بود، خجالت زده بود. شاید باید می ماند و مبارزه می کرد. مثلمادر خودش و یا مادر سهراب. مثل مادربزرگها. مثل قدیما که می سوختند و می ساختند. ولی سهراب چنان از پشت به او خنجر زده بود که نمی توانست درد آن را تحمل کند. اما سهراب برای به دست آوردن من دروغ گفته بود. نمی دونم اگه منم جای سهراب بودم چنین دروغی می گفتم. نه این کار غیر از انسانیت است. چهره ی آن زن را به یاد آورد. موهای قهوه ای رنگ کرده با پوستی روشن و چشمان میشی. قد بلند و خوش اندام بود اما چیز نامطلوبی در قیافه اش بود و یا به قول قدیمی ها نچسب بود. آرایش غلیظی داشت. حالا می فهمید چرا سهراب از آرایش زیاد خوشش نمی آمد. او همیشه به نازنین می گفت که حالت دخترانه و شرقی گونه تو را دوست دارم. آخ، چرا سهراب اینقدر حماقت کرده بود؟ از کجا باور کند که سهراب راست می گوید و از آن زن متنفر است؟ شاید می خواهد هر دوی آنها را داشته باشد. زمانی می اندیشید که سهراب با او صادق است اما حالا هیچ حرف او را قبول نداشت. هفته ی پیش او در تکاپو و هیجان سفر بود و خود را کامیاب و راضی از زندگی می دید و اینکه آواره و بخت برگشته، نمی دانست جواب پدر و مادرش را چگونه بدهد. خاله اصرار داشت با او بیاید اما نازنین نمی خواست بیشتر از این مزاحم زندگی او شود. آنها صبح با یکدیگر وداع کرده بودند. خاله طبق معمول از نازنین سوالی نکرد فقط گفت:
ـ دخترم عجله نکن. عجله کار شیطونه. صبر کن ببین قسمت چی می شه.
اتوبوس در طول جاده می رفت. او برای چندمین باز از اوج به زیر آمده بود. این شکستها کم کم داشت او را از پا در می آورد و از زندگی ناامید می کرد.
نمی دانست می تواند آغازی دوباره داشته باشد. او به رغم خیانت سهراب او را دوست می داشت و اگر پای احساس و غرورش در میان نبود، نمی توانست از سهراب جدا شود. اما حالا نوبت سهراب بود که تکلیف خود را روشن کند و ثابت کند که زندگی با او را می خواهد یا برایش تفاوتی نمی کند. خاله راست گفت، باید عجله نمی کرد. سهراب شوهرش بود و نازنین خود را اسیر محبتهای سهراب می دید و نمی توانست به این راحتی که می اندیشد از گذشته های شیرین که بهترین دوران زندگیش محسوب می شد دل بکند. باید در خانه خوب می اندیشید و سهراب را آزاد می گذاشت تا او نیز راه درست را انتخاب کند.
ـ این تمام قضایا بود. نمی دونم چی بشه اما ازتون خواهش می کنم این حرف بین خودمون بمونه.
پدر در فکر فرو رفته بود. مادر نگران گفت:
ـ همه چیز تو زندگیم دیده بودم جز این یکی رو.
پدر: سهراب نباید پنهان می کرد. باید اول تکلیفشو با اون زن روشن می کرد بعد ازدواج می کرد.
نازنین: مدام می گه رفاقت، لوطی گری، مردونگی. شعار می ده می خواد پایبند به قولش باشه اما آبروی من می ره. اگه اون زن دست برنداره من باید دست بکشم. چاره ای ندارم. اصلا از کجا بدونم سهراب راست می گه؟ اعتمادمو از دست دادم. نمی تونم تشخیص خود و بد را بدهم. اعصابم به هم ریخته است.
مادر: اون که تا حالا ایستاده. معلومه به این راحتی دست نمی کشه. خدایا این چه قسمتی بود؟ خدا رو شکر که بچه نداری.
نازنین برخاست و به اتاق نسترن رفت و پدر و مادر را با افکار مغشوش تنها گذاشت.
ـ دخترم حالت خوب نیست؟
نازنین صورتش را شست.
ـ نمی دونم از اون روز که مریض شدم سرگیجه و حالت تهوع دارم.
مادر گفت:
ـ امروز می برمت دکتر، ضعیف شدی. پاشو برات نبات داغ درست می کنم، شاید سردیت کرده.
نازنین حرفهای دکتر را نمی شنید. فقط این صدا در گوشش انعکاس می یافت. دخترم شما باردار هستید چطور متوجه نشدید؟ این خبر شاید ماه پیش برای نازنین کمال آرزویش بود اما حالا در بدترین شرایط که تنها و بلاتکلیف بود، این کلمات مانند کابوس در گوشش می پیچید.
وقتی به خانه رسید گریستن آغاز کرد. مادر مدام او را دلداری می داد و می گفت:
ـ اینقدر ناشکر نباش. خواست خدا بود. اینقدر گریه نکن برات خوب نیست.
وقتی شب سر بر بالش نهاد از فکر اینکه دیگه تنها نیست و باید مسئولیت موجود دیگری را بر دوش بکشد احساس خوشایندی داشت. شوک اولیه از بین رفته بود. دست بر شکمش نهاد و آن را نوازش کرد. اگر او سهراب را نداشت حداقل این کودک مال او بود و هیچ کس نمی توانست از او جدا کند. نازنین احساس زنده بودن کرد و با خود عهد بست به خاطر کودکی که در راه دارد هیچ گاه ناامید نباشد و همچنان مبارزه کند. حالا او همدست کوچکی داشت و آرامش در زوایای چهره اش موج می زد. سپس با لبخندی زیبا به خواب رفت.
ـ نازنین خانمی اومده دم در کارت داره.
اسن صدای نسترن بود. نازنین گفت:
ـ تعارف می کردی می آمد تو.
نسترن گفت:
ـ تعارف کردم اما گفت همین جا راحتم.
نازنین: نفهمیدی کی بود؟
نسترن: نه نشناختم.
نازنین به طرف در کوچه به راه افتاد. دلش شور می زد. وقتی در را گشود با کمال تعجب مرجان را دید.
نازنین: سلام.
مرجان: سلام.
نازنین گفت:
ـ بفرمایید منزل.
مرجان به درون حیاط پا گذاشت و گفت:
ـ همینجا خوبه.
نازنین: آدرس منو از کجا پیدا کردی؟
مرجان گفت:
ـ برات مهمه؟
نازنین: نه. حالا چه کار داری؟
مرجان که از خونسردی نازنین متعجب بود گفت:
ـ فکر نمی کردم اینقدر از دیدن من بی تفاوت باشی.
نازنین: شما می خواستید زندگی من به هم بخوره که خورد. منم قبول کردم که از زندگی شما دو تا کنار بکشم. کار دیگه ای از دستم بر می آد؟
مرجان: تو دختر خوبی هستی ولی می دونی که سهراب عاشق توست. چیزی که من هرگز نتونستم به دست بیارم اما منم عاشق سهرابم. دو روز پیش اومد و هرچی از دهنش در اومد به من گفت اما نمی تونم ازش دست بکشم. وقتی یک سال از ازدواجتون گذشت امیدوار بودم که از تو خسته بشه و به طرف من بیاد اما وقتی اون روز دیدمت فهمیدم که اشتباه می کنم. تو هم جوونی هم زیبا و مهمتر از همه مردی که دوستت داره و پایبند اخلاقیاته. من بهت حسودیم می شه.
نازنین خجالت می کشید در صورت آن زن که داشت همه چیز را اقرار می کرد نگاه کند. نازنین احساس آن زن را می فهمید. او عاشق بود همانگونه که خودش بود. نازنین با تاسف سرش را تکان داد و گفت:
ـ متاسفم. خبر از هیچی نداشتم. حالا هم حاضرم به خاطر شما هر کاری بکنم اگه بدونم موفق می شوید.
مرجان شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
ـ بی فایده است. باید زودتر از این ها دست می کشیدم و بیخود امیدوار نمی شدم. سهراب راست می گفت. من از نجابت و آبروی اون سواستفاده کردم. فکر می کردم رام می شه. هرچیز که پایه و اساسش دروغ باشه سرانجامی نداره. امشب قراره بیاد و تو رو برگردونه.
اومدم بهت بگم که من اضافه بودم و می خواستم خودم رو تحمیل سهراب کنم. سهراب از من متنفره و تا حالا هرچه کرد برای شوهر خدابیامرزم بود. امیدوارم خوشبخت بشی.
و آهسته به طرف در حیاط رفت. آن را گشود و خارج شد. نازنین به طرف او رفت و گفت:
ـ مرجان.
مرجان ایستاد و به طرف نازنین نگریست. نازنین گفت:
ـ مرجان تو هم زیبا و خوب هستی. کاش سهراب می فهمید که اشتباه می کنه.
مزجان لبخند تلخی زد و گفت:
ـ فقط اومدم بگم که حتما با شوهرت برگرد خونه. اون به تو احتیاج داره.
نازنین گفت:
ـ من هیچ وقت فراموشت نمی کنم.
مرجان به راه افتاد و نازنین اینقدر ایستاد تا در خم کوچه گم می شد. نازنین باور نمی کرد که مشکلی که اینقدر پیچیده بود به همین راحتی حل شد و سهراب با ثابت کردن بی گناهیش به طرف او بیاید. مرجان زن عاشقی بود که به خاطر عشقش گذشت می کرد. آن شب مادر غذای لذیذی تدارک دید و نازنین با شور و شعف در انتظار سهراب به سر می برد. با هر صدایی از جایش می پرید و گمان می کرد سهراب رسیده است. ساعت 10 شد اما خبری از سهراب نبود. شام مادر یخ کرد، نسترن و نسرین چرت می زدند. نازنین کلافه شد. مدام در حیاط راه می رفت، در کوچه را باز و بسته می کرد. عاقبت پدر او را فراخواند و گفت:
ـ شاید ماشین خراب شده یا صاح راه می افته. نباید دلشوره داشته باشی.
اما نازنین چنان تشویشی داشت که حالش را به هم می زد. مادر ساعت 12 به زور او را به رختخواب برد و آنقدر بالای سرش نشست تا نازنین به خواب رفت. صبح زود نارنین از خواب پرید. پدر وضو می گرفت که نازنین پرسید:
ـ خبری نشد؟
پدر سرش را تکان داد و گفت:
ـ نه دخترم. می رم از سر کار تلفن می زنم و می پرسم. نگران نباش.
نازنین نمی دانست دلیل این همه اضطراب چیست. ساعت 9 زنگ در پی در پی نواخته شد. نازنین از پنجره به حیاط نگریست. مادر در را گشود و نازنین از حالت حرف زدن مادر متوجه شد که باید غریبه باشد. از پنجره دور شد و به طرف آینه رفت. ناگهان صدای مادر به گوشش رسید که او را می خواند. سراسیمه به حیاط دوید و مادر را رنگ پریده و مشوش دید. نازنین گفت:
ـ چه اتفاقی افتاده؟
وقتی به در کوچه نگریست مامور پلیس را مشاهده کرد. به مادر نگاه کرد شاید جواب سوالش را بیاید. مادر گفت:
ـ نازنین، دخترم نگران نباش. این آقایون... چطور بگم... ببین تو وضعیتت مساعد نیست.
نازنین میان صحبت مادر پرید و گفت:
ـ مادر خواهش می کنم بگید چی شده.
مادر: این آقایون میگن که سهراب خان رو دستگیر کردن.
نازنین به طرف دو مامور رفت و گفت:
ـ به چه جرمی؟
یکی از آنها پاسخ داد:
ـ شوهر شما به اتهام قتل دستگیر شده.
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)