صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 23

موضوع: قلب های بی اراده | سیمین شیردل

  1. #11
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    به قیافه مضحک پسربچه خندید و گفت:
    ـ اسمت چیه؟
    پسر کوچک گفت:
    ـ سامان.
    نازنین: چه اسم قشنگی داری. می خوای صورتت رو بشورم؟
    پسر بچه سرش را تکان داد و موافقت خود را اعلام کرد. ملیحه گفت:
    ـ خودم می برم.
    نازنین: می خوام کمی باهاش بازی کنم.
    و دست پسربچه که به نظر 3 ساله می آمد را گرشفت و به لب استخر برد و شیر آبی را که در کنار آن قرار داشت را باز کرد و صورت کودک را شست. نازنین گفت:
    ـ می خوای مسابقه بدیم؟ هرکی زودتر رسید به اون درخت برنده است.
    و گوشه ای از باغ اشاره نمود. سامان قبول کرد و پس از یک دو سه شروع به دویدن کرد. آهسته می دوید تا سامان جلوتر باشد. وقتی هر دو ایستادند نازنین از ته دل می خندید و گفت:
    ـ سامان تو خیلی تند می دوی. حالا که برنده شدی برات یه جایزه می خرم.
    سامان به نقطه ای خیره شد و گفت:
    ـ دایی جونه.
    نازنین به سمتی که می نگریست نگاه کرد و سهراب خان را در کنار خود به فاصله ی چند قدمی دید. نازنین برخاست و سامان به طرف سهراب دوید. سهراب کودک را در آغوش گرفت و بوسید و سپس به طرف نازنین آمد و گفت:
    ـ شما بیشتر دوست دارید با بچه ها باشید تا بزرگترها.
    نازنین: خوب بچه های ساده تر و صمیمی ترند و راحت تر می شه باهاشون کنار اومد.
    سهراب خان گفت:
    ـ نمی دونم چرا چند دفعه است شما رو تو عالم خودتون غافلگیر کردم. یه بار تو خیابون، یه بارم تو باغ و الانم اینجا. البته به حساب اتفاق بگذارید نه عمدی.
    نازنین گفت:
    ـ اینجا منزل شماست و قاعدتا می تونید همه جا حضور داشته باشید.
    سامان گفت:
    ـ دایی بریم آتیش.
    سهراب: بریم دایی جون.
    و از گوشه ی چشم نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
    ـ پاتون در چه حاله؟
    نازنین گفت:
    ـ چیز مهمی نبود.
    نازنین به راه افتاد و سهراب نیز در کنار او در حالی که سامان را در آغوش داشت گام بر می داشت.
    ـ ببخشید فضولی می کنم ولی می خواستم بدونم شما برای همیشه اومدید به این شهر؟
    نازنین: برای همیشه نه، اما به محض این که بتونم بر می گردم.
    سهراب: چرا؟! به نظرتون اینجا شهر خوبی نیست؟
    نازنین: من اصفهان را خیلی دوست دارم اما به خاطر پدر و مادرم باید بروم.
    سهراب: نمی دونم چرا فکر می کننم شما هم مثل من فراری هستید.
    نازنین با تعجب گفت:
    ـ فراری! چرا این اسم رو انتخاب کردید؟
    سهراب با زیرکی گفت:
    ـ نظرم را گفتم.
    نازنین: شما خیلی رک هستید.
    سهراب: شما هم می تونید باشید.
    نازنین: اما من از خودم فرار نکردم. من از دیگران بریدم.
    در این هنگام آنها به جمع رسیدند. سهراب گفت:
    ـ ولی از دیگران نمی شه فرار کرد.
    سامان را به زمین گذاشت و به طرف حاج مشیر روان شد. مرجان به طرف نازنین آمد و گفت:
    ـ نازنین الان آتش تمام می شه. بیا و بپر.
    و دست او را گرفت و از آتش پریدند. سهراب همچنان خاموش به او می نگریست. نوع نگاه او باعث عذاب نازنین می شد. وقتی دستان خود را در کنار آتش گرم نی مرد، شعله های آتش صورتش را برافروخته بود. ناخودآگاه به سهراب چشم دوخت. چشمان سیاه او را که مانند ببری می نمود در افق نکاه خود دید. نازنین با خود فکر می کرد همه چیز او پر هیبت و گیراست. او به معنای واقعی مردی بود که می توانست تکیه گاه هر زنی باشد. شانه های فراخ او می توانست امنیت را در هر کسی به وجود بیاورد، اما نازنین اسیر عشقی بود که او را سردرگم و مایوس از دنیای واقعیت ها کرده بود و مانند غریقی دست و پا می زد تا شاید به ساحا انتظار برسد.
    وقتی نازنین سر بر بالین نهاد، اتفاقات آن شب جلوی چشمانش آمد. خانواده ی خوب و صمیمی حاج مشیر، رفاقت میان باجناق ها که همگی خانواده دوست و نجیب بودند و احترامی که به یکدیگر می کذاشتند برای نازنین لذت بخش بود. نازنین در جمع آنها خود را غریبه نمی دید. انگار سالها بود که آنها را می شناخت، اما سهراب و رفتار او در این جمع برایش مانند معمایی بود. در تمام لحظات هم بود و هم نبود. کم حرف می زد و بیشتر در افکار خود غوطه ور بود. در حالی که در جمع حضور داشت، روحش جای دیگری پرواز می کرد. اما توجه خاصی به نازنین نشان داده بودف انگار نازنین میهمان مخصوص او بود. رفتار همه را با او مد نظر داشت و عکس العمل های نازنین را با دقت می سنجید، اما تمامی این کارها در سکوت انجام می گرفت و فقط نازنین این حس مالکیت را درک می کرد. همان طور که سهراب واقعیت وجود او را می دانست...
    سال نو شد، اما چشمان نازنین پر از اشک بود. خاله او را دلداری می داد که به زودی نزد خانواده اش خواهد بود. نازنین با شرمساری گفت:
    ـ خاله نه اینکه از این که با شما هستم، ناراحتم. خدا می دونه بهترین دوران زندگی رو با شما تجربه کردم.
    خاله: می دونم عزیزم. اما همه به خانواده نیاز دارند. من برای خوشبختیت دعا می کنم.
    خاله برای نازنین زنجیر طلا با اسم خدا گرفته بود و نازنین با اخرین پس اندازش برای خاله روسری و برای بی بی چادر نماز گرفته بود. روز اول جند تن از فامیل مرحوم فاتجی به دیدن خاله آمدند و روز بعد چند تن از همسایگان و حاج خانم نیز جزو میهمانانی بود که روز سوم به همراه مرجان به دیدن خاله آمدند. مرجان بسیار جویای حال نازنین شده و از این که گوشه گیر است و دوست ندارد با آنها رفت و آمد نماید گله می کرد. نازنین در جواب گفت:
    ـ خدا می دونه که چقدر از اون روز تا به حال به یاد محبت های شما هستم و همیشه به یادتونم.
    مرجان با اخم گفت:
    ـ اگه این طور بود یه سری به ما می زدی.
    نازنین: حتما در اولین فرصت.
    خاله حال سهراب را پرسید و حاج خانم گفت:
    ـ سهراب هم بد نیست به شکر خدا.
    خاله: نرفتن مسافرت؟
    حاج خانم: فعلا که خیال رفتن نداره. نمی دونم چی شده؟ از اون جنب و جوشی که داشت و مدام فکر رفتن بود، چند صباحی می شه که افتاده.
    خاله: خدا رو شکر. تا تنور داغه بچسبود.
    حاج خانم گفت:
    ـ تا قسمت چی باشه.
    و مرجان لبخند معنی داری به نازنین زد.
    مرجان آن روز با اصرار خاله و نازنین را برای فردا ناهار دعوت کرد. خاله عذرخواهی کرد و رفتن به بازدید اقوام را بهانه رد دعوت قرار داد، ولی قول داد که نازنین را بفرستد.
    نازنین: خاله چرا شما نمی آیید؟
    خاله: آخه عزیزم شما دو تا جوان هستید و هم صحبت. حضور من زیاد خوشایند نیست.
    نازنین فردا صبح به حمام رفت و با وسواس زیاد لباسی انتخاب کرد. یک ساعت به ظهر مانده بود که باغبان پیر حاج مشیر در را نواخت و پیغام داد که سهراب خان مسیرشان آن طرف است و اگر اشکالی ندارد نازنین خانم را می رساند. خاله انگار دو دل بود. بعد از کمی تامل گفت:
    ـ زحمت می کشن.
    باغبان پیر گفت:
    ـ نیم ساعت دیگه آقا می آیند.
    وقتی خاله به نزد نازنین برگشت، گفت:
    ـ راضی نبودم اما دیدم دور از ادبه. در ثانی سهراب خان رو همه می شناسند و آدم مطمئنی است. فکر کرده تو شهر رو خوب بلد نیستی و خواسته مهمان نوازی کند. نازنین مطمئن بود که خاله همه چیز را درک می کند، اما خود را به بیراهه می زندک نازنین درب کوچه را بست و به آرامی در گوچه گام برداشت. عطر دل انگیز بهاری از کوچه شنیده می شد. نازنین احساس سبک بالی می کرد. دوست داشت کوچه تمام نشود و او همچنان راه برود. سر کوچه اتومبیل سهراب خان نظرش را جلب کرد. او پشت فرمان نشسته بود و روبرو را می نگریست. نازنین باز نیاز به خنده را در خود می دید. از رفتارهای سهراب و انگیزه ی او که توام با غیرت بود، احساس خوشایندی می کرد. نازنین به سمت پنجره ی اتومبیل خم شد و سلام کرد.
    سهراب: سلام. حالتون خوبه؟ سال نو مبارک.
    نازنین: سال نو شما هم مبارک.
    سهراب خم شد و درب اتومبیل را باز کرد. نازنین نشست و گفت:
    ـ راضب به زحمت شما نبودم.
    سهراب: چه زحمتی؟ گفتم شما اینجا غریبید. جای غریبه هم که نمی روید. من امروز بی کار بودم.
    نازنین: امیدوارم یک روز در تهران بتونم تلافی محبت های شما و حاج خانم رو جبران کنم.
    سهراب: البته اگه ما اومدیم تهران و شما ما رو تحولی گرفتید.
    نازنین از طرز صحبت کردن سهراب به خنده افتاد و گفت:
    ـ البته اگه شما ما رو قابل بدونید.
    سهراب سعی داشت تا به نازنین نگاه نکند و هر بار در پشت چراغ قرمز به سمت مخالف می نگریست و نازنین زیر چشمی حالات و رفتار او را زیر نظر داشت. سهراب به ظاهر همیشه لباس یک دست سیاه می پوشید و دو دگمه ی پیراهن را باز می گذاشت و شمایل ظریفی به گردن داشت و با این ها بیشتر خودنمایی می کرد. خانه ی مرجان در سمت شمال شهر قرار داشت. در طول راه سکوت کرده بودند و هر دو ترجیح می دادند که خود را نسبت یه دیگری بی تفاوت نشان دهند. وقتی به مقصد رسیدند سهراب گفت:
    ـ من ساعت 6 می آیم دنبالتون، خوبه؟
    نازنین: اگر کاری براتون پیش اومد، من خودم می آیم اجباری نیست.
    سهراب با اوقات تبخی گفت:
    ـ راستی راستی که خیلی تعارفی هستید. فعلا خداحافظ.
    و پا را روی گاز گذاشت و رفت. خانه مرجان آپارتمان بزرگ و زیبایی بود و بسیار مدرن تزیین شده بود. ملیحه نیز آنجا بود. مریم و مهسا ایام هید را به مسافرت رفته بودند. مرجان بسیار صمیمی و راحت بود. او یک دختر 6 ساله داشت. در شمن خوردن ناهار بسیار بذله گویی کرد و نازنین از ته دل به صحبت های آن دو خواهر می خندید. سامان نیز مدام در حال خرابکاری بود. بعد از خوردن ناهار صحبت های متفرقه انجام شد و ملیحه از دید و بازدید ایام عید حرف می زد که کجاها رفته اند. مرجان گفت:
    ـ راستی نازنین، داداش سهراب تو رو رسوند؟
    نازنین: بله راضی به زحمتشون نبودم.
    دو خواهر نگاه معنی داری به یکدیگر انداختند و انگار می خواستند زمینه را برای صحبت های بعد آماده سازندو
    ـ می دونی نازنین، داداش سهراب اخلاق خاصی داره. شاید اینو تا به حال فهمیده باشی، اما به منزله ی بد بودن اون رفتارها نیست. تنها عیبش به قول خودش رفیق بازیه.
    رمجان با خنده گفت:
    ـ اونم تو مرامشه.
    ـ سهراب خان و همگی شما در این مدت به من انقدر محبت کردید که اندازه ننداره.
    مرجان: ببین نازنین تعارف رو بذاریم کنار. ما همگی احساس کردیم که سهراب نسبت به تو بی تفاوت نیست و کششی را که به تو داره تا کنون به دختری نشون نداده.
    نازنین با شرم گفت:
    ـ شاید چون من تنها هستم و به قول معروف غریب هستم.
    ملیحه: نه این ها دلیلش نمی شه. نازنین تو دختر خوبی هستی. مهرت به دل همه ی ما نشستهو ما می خواهیم تو سهراب رو سر عقل بیاری.
    نازنین: من؟ چطور؟
    مرجان: یعنی تو نسبت به سهراب بی تفاوتی؟
    نازنین لحظه ای فکر کرد. با خود اندیشید، بی تفاوت نه، ولی نمی تواند دروغ بگوید. قلب او در گرو بود و تا از بند رها نشود نمی تواند تصمیم درستی بگیرد.
    نازنین: به عنوان کسی که با من مهربان بوده، نه.
    ملیحه و مرجان که انتظار این حرف را نداشتند هر دو سکوت کردند.
    نازنین: متاسفم، من نمی تونم دروغ بگویم. من برای خودم مشکلاتی دارم و نمی خواهم خودمو گول بزنم یا دیگران را.
    مرجان: از رک گویی تو خوشحالیم. شاید به مرور زمان همه چیز حل شد.
    آن دو خواهر تا ساعت آخر در زمینه های دیگر گفتگو کردند و سعی در فراموش کردن صحبت های ساعت قبل داشتند. ساعت حدود 6 بود که زنگ در نواخته شد. نازنین ضربان قلب خود را که سریع تر شده بود، می شنید. وقتی مرجان در را گشود، گفت:
    ـ داداش سهراب است. بیا بالا. عجله ای نیست.
    وقتی سهراب وارد شد، سامان و مینا به طرف او دویدند. سهراب شکلات هایی را که خریده بود، به آنان داد. مرجان برای آوردن چای به سمت آشپزخانه رفت. ملیحه از حال مادر و پدر جویا شد و سهراب گفت:
    ـ یه سر بزنید. خانم جون بی حوصله شده.
    در همان زمان مرجان نیز با سینی چای آمد و گفت:
    ـ باز چیزی گفتی؟
    سهراب: نه، فقط گفتم کارهایی تو تهرون دارم و باید برم


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. #12
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    ملیحه: تو که می دونی مامان چه قدر حساسیت داره، چرا این سفرها رو کم نمی کنی؟
    سهراب: ایندفعه برم زود نیانم. قول می دم.
    سپس به نازنین نگریست و گفت:
    ـ اگه حاضرید برویم.
    نازنین برخاست، اما دیگر حال و حوصله ی دقایق قبل را نداشت. وقتی سوار اتومبیل شد، سهراب پرسید:
    ـ خوش گذشت؟
    نازنین: مگه می شه با مرجان و ملیحه بد بگذرد؟ آنها بی نهایت مهربان هستند.
    سهراب: اما می بینم که بی حوصله اید.
    نازنین: نه، فقط کمی خسته هستم.
    سهراب: می خواستم یه دور تو اصفهان بچرخم. با این احوال می رویم خانه.
    نازنین از حرف خود پشیمان شد. او می خواست لحظات بیشتری با سهراب باشد، .لی به راحتی آن را از دست داد. در طول راه سکوت کرده بودند. نازنین از سکوت بیزار بود. می خواست حرفی بشنود، اما انگار سهراب با او لج کرده بود. نازنین نیز نمی خواست غرور خود را بشکند و تمایل خود را همصحبتی با او نشان دهد. وقتی اتومبیل سر کوچه ایستاد، نازنین گفت:
    ـ خیلی ممنونم. زحمت کشیدید. خداحافظ.
    سهراب که متوجه ی عصبی بودن نازنین شد گفت:
    ـ شما همیشه موقع خداحافظی اینقدر بداخلاق می شوید؟
    نازنین: نه، خیلی هم آرام هستم. شما این طور فکر می کنید.
    سهراب: هم دروغ بود و هم تعارف.
    نازنین: من نه دروغ گفتم و نه تعارف کردم.
    سهراب دستانش را به حالت تسلیم جلو آورد و گفت:
    ـ خیله خوب، خیله خوب. معذرت می خواهم. فردا می خواهید یک دور توی اصفهان بزنید؟
    نازنین خندید و گفت:
    ـ شاید. باید از خاله اجازه بگیرم.
    سهراب: فردا ساعت 6 خوبه؟
    نازنین: اما من هنوز به خاله نگفتم.
    سهراب: مطمئن باش که خاله حرفی ندارد.
    سپس اتومبیل را به حرکت در آورد و نازنین را متحیر برجای نهاد.
    وقتی نازنین درون اتومبیل جا گرفت،گفت:
    ـ می خوام بدونم از کجا فهمیدید که خاله اجازه می ده؟
    سهراب خندید و گفت:
    ـ هنوز به این مسئله فکر می کنی. خوب خاله منو از بچگی می شناسه و منم اونو خوب می شناسم.
    نازنین به طرز فکر سهراب راجع به آدمها خنده اش گرفت. به محض اینکه دعوت سهراب را مطرح کرد، خاله گفت می تونی بری ولی سعی کن آخرین بار باشه. مردم حرف درمی آورند. نازنین خاله را بوسید. آن روز صبح به نظرش لحظات به قدری کند می گذشت که می خواست عقربه ها را به جلو هدایت کند. کتاب خواند و به باغچه آب داد. حیاط را شست و وقتی نم نم باران بهاری شروع به باریدن کرد، او حاضر بود.
    سهراب او را به کنار سی و سه پل برد و در کنار رود شروع به قدم زدن زیر باران نمودند. سهراب گفت:
    ـ اگه سردت شد بگو برگردیم.
    نازنین سرش را تکان داد و گفت:
    ـ نه، من عاشق بارونم اونم بارونم بهاری.
    سهراب: می دونی این رود چند ساله ادامه داره؟ تنها منظره ای که همیشه تو خاطرم زنده است، هین غروب زاینده روده. وقتی که از اینجا دورم، تنها دلتنگیم برای اینجاست.

    نازنین: چرا همیشه به سفر می روید؟
    سهراب: مثل اینه که بپرسی این رود چرا مدام جریان داره؟
    نم باران و غروب زاینده رود و تلالو چراغ ها در سطح آب حالتی شاعرانه به وجود آورده بود. نازنین گفت:
    ـ پس برای همینه که شما در حال سفرید. می خواهید مثل رود روان باشید.
    سهراب: می دونی من تا به حال به چیزی که می خواستم، نرسیدم. دنبال چیزی می گردم اما نمی دونم اون چیه؟ اما اگه پیدا کنم آروم می گیرم.
    نازنین اندیشید که همه ی آدمها در جستجوری چیزی هستند که برای خودشان مجهول است. سهراب به عنوان یک مرد همچون او و شراره به دنبال گمشده اش بود.
    نازنین: اگه هیچ وقت پیدا نکردید؟
    سهراب به نازنین نگریست. انگار می خواست حرفی بزند اما لب فروبست.
    نازنین: من ناامیدتون کردم؟
    سهراب: نه، برعکس.
    نازنین: پس چرا با تعجب من رو نگاه می کنید؟
    سهراب: دوست دارم بدونم توی فکرت چی می گذره؟
    نازنین: تو فکر شما چی می گذره؟
    سهراب: باز می خوای مچ منو بگیری؟
    نازنین با خنده گفت:
    ـ اما تا حجالا موفق نشدم.
    سهراب: بهتره برگردیم. کمی سرد شده. می ترسم سرما بخوری و اون وقت خاله ات ول کن نیست.
    سهراب او را به هتل بزرگ آن شهر برد که بسیار زیبا و به سبک دوران شاه عباس تزیین شده بود. دز آنجا عصرانه ی مفصلی خوردند و سهراب از سفرهایی که رفته بود، سخن می گفت و از دوستانش که چگونه سر یکدیگر را کلاه می گذارند بعد همه به ریش طرف می خندند. نازنین از طرز صحبت سهراب لذت می برد. او راحت و صمیمی حرف می زد. انگار که نازنین یکی از رفقای اوست. وقتی نازنین می خواست پیاده شود، گفت:
    ـ خیلی خوش گذشت. واقعا از لطفتون ممنونم.
    سهراب گفت:
    ـ می خواهی فردا ببرمت اون سر شهر؟
    نازنین خندید و کفت:
    ـ نه این بار مطمئنم که خاله نمی گذارد.
    سهراب: منم می دونم پس اصرار نمی کنم. خداحافظ.
    سهراب آنقدر ایستاد تا نازنین به درون خانه رفت. نازنین تا یک هفته سهراب را ندید. گمان می کرد به مسافرت رفته. دلتنگ او شده بود. سهراب مهربان و خوب بود و نازنین احساس می کرد به اندازه ی یک دوست به او احتیاج دارد و سهراب مرهمی بر زخمهایش بود، اما نمی توانست خود را به او وابسته کند. می ترسید که باعث مشکلی در آینده شود. پس ترجیح داد که او نباشد حتی با وجود دلتنگیش.
    یک روز به سیزده نوروز مانده بود. نازنین به یاد سالهای قبل افتاد که با عمو و بچه هایش همگی به بیرون شهر می رفتند و چه خاطرات خوبی از آن ایام داشت. نازنین سرش را به پنجره ی اتاق چسبانده بود و به حیاط می نگریست. حوصله اش حسابی سر رفته بود. صدای زنگ در بلند شد. بی بی سلانه سلانه رفت و در را گشود. نازنین با دقت که نگاه کرد، مرجان را دید. او پا به حیاط نهاد و بی بی او را به طرف اتاق نشیمن راهنمایی کردو نازنین با عجله دستی به سر و رویش کشید و به نشیمن رفت. خاله برای خرید بیرون رفته بود. آن دو صورت یکدیگر را با صمیمیت بوسیدند. بی بی وسایل پذیرایی را آورد. مرجان گفت:
    ـ زحمت نکش بی بی جون. من می خوام زود برم.
    نازنین: چرا به این زودی، عجله داری؟
    مرجان: باید با محمد چندجا برویم عید دیدنی. فردا که نمیشه رفت.
    نازنین: حاج آقا و حاج خانم خوب هستند؟
    مرجان: سلام رسوندن. همگی حالشون خوبه.
    مرجان چایی را نوشید و گفت:
    ـ خانم جون منو فرستاد تا بگم فردا سیزده بدر جایی نروید و بیایید باغ.
    نازنین: راضی به زحمت شما نیستیم. فردا قراره با خاله و اقوام آنها بیرون شهر برویم. ( نمی دانست این دروغ چطور به زبانش آمد.) اما خشنود بود. مرجان با اوقات تلخی گفت:
    ـ آخ حیف شد. گفتم دیر شده ها. باید زودتر دعوتتون می کردیم. در هر حال امیدوارم فردا بهتون خوش بگذره. به حاج خانم سلام منو برسونید.
    نازنین: شما هم سلام برسونید و از این که به یاد ما بودید ازتون ممنونم.
    وقتی مرجان رفت، نازنین نفسی به راحتی کشید. فردا باید با خاله جایی برود تا دروغ او برملا نشود. یک ربع از رفتن مرجان می گذشت که زنگ در نواخته شد. نازنین به هوای خاله دوید تا در را باز کند و در آوردن خواربار او را یاری دهد. وقتی در را گشود با کمال تعجب، سهراب را دید. نازنین سلام کرد و کمی خود را عقب کشید و گفت:
    ـ بفرمایید تو.
    سهراب: نه ممنونم. می خوام برم.
    نازنین از سنگینی نگاه او برآشفت. سهراب بهد از چند ثانیه گفت:
    ـ فردا خاله جایی قول نداده، اگه شما قول دادید بهم بزنید. فردا توی باغ می بینمتون.
    نازنین دهان گشود تا حرفی بزند اما سهراب رفته بود. نازنین همانجا روی پله نشست. از دروغ خود شرمسار بود و از اینکه سهراب فهمیده بود چرا او نمی خواهد برود، احساس حقارت می کرد.
    ص 100


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  3. #13
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    وقتی خاله برگشت نازنین ماجرا را تعریف کرد. خاله خندید و گفت:
    ـ دیگه تو باشی دروغ نگی، اما اگه واقعا دوست نداری بروی من می روم و عذرخواهی می کنم.
    در صورت نازنین موشکافانه نگریست تا جواب خود را بخواند.
    نازنین: راستش با این اتفاق دیگه نمی خواهم دروغ بگن اگه شما راضی باشید، می رویم.
    نازنین آن شب از دلشوره فردا خواب به چشمانش نمی آمد. او فکر می کرد سهراب به سفر رفته ولی هنوز اینجا بود و سایه اش بر روی نازنین سنگینی می کرد. نازنین با هر بار دیدن سهراب احساس تازه ای در خود می دید و هر بار ندیدن سهراب باعث غریبه تر شدن آنها می شد. نوعی غرور و احساس تملک در سهراب بود که نازنین را به وحشت می انداختو نازنین در فکر راهی بود تا این بند اسارت را پاره کند. اسارتی که نازنین نمی خواست به آن تن دهد اما سهراب هر روز آن را تشدید می کرد تا جایی که نازنین رمق نفس کشیدن نداشته باشد.
    نزدیکی های ظهر نازنین و خاله و بی بی به راه افتادند. نازنین آن روز بلوز گشاد و راحتی با شلوار جین به پا کرده بود و موهایش را بافته بود. خاله گفت:
    ـ مثل دختر کوچولوها شدی.
    نازنین از این توصیف خشنود بود. او می خواست متضاد همیشه باشد. وقتی باغبان پیر در را گشود، بوی کباب محوطه ی باغ را پر کرده بوئ. ملیحه به استقبال آمد و به نازنین گفت:
    ـ چقدر بامزه شدی. مثل دختربچه ها.
    نازنین خندید و گفت:
    ـ شما دویمن نفر هستید که این حرف رو زدید.
    دور استخر روی تخت ها باز مفروش شده بود و مریم و مهسا بلند شده و با او و خاله روبوسی کردند. نازنین به جمع سلام کرد و با حاج خانم روبوسی کرد و سپس با بقیه ی افراد حاضر احوالپرسی کرد. وقتی چشمش به سهراب افتاد او را دید که با لبخندی معنی دار به نازنین نگریست. نازنین روی برگرداند و حاج خانم، خواهر و خواهرزاده هایش را معرفی کرد. خاله ی سهراب دو دختر و دو پسر داشت. پسرها با همسرانشان بودند و دختر بزرگتر با نامزد خود و دختر کوچکتر که همسن نازنین بود مجرد بود. آنها به دقت نازنین را زیر ذره بین گرفتند و گاهی در گوشی چیزی را نجوا می کردند. مرجان نازنین را صدا کرد و گفت:
    ـ بیا کمی قدم بزنیم.
    آنها قدم زنان به نزدیکی تاب رسیدند و هر دو نشستند و به آرامی تاب را تکان می دادند.
    مرجان گفت:
    ـ نازنین باید ببخشی که برنامه ی امروز تو بهم زدم. تقصیر من شد. وقتی گفتم تو چی گفتی، داداش سهراب گفت، باشه این بار خودم می رم. خانم جون گفت که بده شاید دوست ندارند بیایند. سهراب گفت، نه خانم جون رگ خوابشون تو دست منه. دیگه نمی دونم سهراب چی گفت ولی خوشحالم که می بینمت.
    نازنین: سهراب خان امر کردند که قرار فردا رو بهم بزنیم.
    مرجان با خنده گفت:
    ـ راست می گی؟! سهراب واقعا خودخواهه. به دل نگیر.
    نازنین: کی جرات این کار رو داره.
    هر دو به این حرف خندیدند. موقع ناهار سهراب در آوردن کباب به کمک بقیه رفت و خانم هت برنج و وسایل سفره را مهیا کردند. دخترخاله ی سهراب که اسمش نگار بود به کنار سهراب رفت و با یکدیگر شروع به خنده و شوخی کردند. سهراب از سیخی که در دست داشت به نگار تعارف کرد و او با هزار ناز تکه ای از گوشت را در اورد و در دهان گذاشت. نازنین حس حسادتی در وجودش زبانه شید. پس جناب سهراب خان به همه همینطور صمیمی و یکدل هستند. نازنین با خود عهد کرده بود که دیگه به سهراب و رفتار او توجه نکند. پس از ناهار آقایان برای چرت زدن به عمارت رفتند و خاله و خانم جان و خاله ی سهراب نیز به داخل رفتند و سهراب با پسرخاله هایش به صحبت مشغول شدند. نازنین با مهسا راجع به مسافرتش حرف می زد و تقریبا تمام صورتش به طرف مهسا بود و به این وسیله دیگر در تیررس نگاه سهراب نبود. چند دقیقه نگذشته بود که سهراب به طرف نازنین آمد و بدون این که توجهی به دیگران بکند گفت:
    ـ نازنین خانم بنده را همراهی می فرمایید. می خواهم کمی قدم بزنم.
    نازنین از صراحت گفتار او بهت زده بود و نگار با پوزخندی به او نگریست. نازنین برخاست و گفت:
    ـ موافقم.
    و به دنبال سهخراب روان شد. وقتی از دید دیگران در امان ماندند سهراب گفت:
    ـ توی این یک هفته بهت خوش گذشت؟
    نازنین: مثل همیشه. منظور از خوشی چی باشه؟
    سهراب: هیچی می خواستم بدونم دلت نمی خواد یک دور دیگه تو اصفهان می زدیم؟
    نازنین: گاهی چرا اما بی فایده است. من فکر کردم شما به سفر رفته اید.
    سهراب: قرار بود بروم. به خاطر خانم جون و بعضی مسائل منصرف شدم.
    نازنین: راستی دخترخاله ی زیبایی دارید.
    سهراب: بله زیباست خیلی هم طناز.
    نازنین: خوب پس حسابی پسندیدید.
    سهراب شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
    ـ امروز که از در آمدی تو نشناختمت.
    نازنین: به نظرت مضحک بودم؟
    سهراب: نه، اما با همیشه فرق داشتی.
    نازنین: تنوع تو زندگی لازمه.
    سهراب: متلک می اندازی؟ باشه تلافی می کنم.
    نازنین خندید و زیر درختی نشست. سهراب به درختی تکیه داده بود و حرکات نازنین را زری نظر داشت.
    نازنین: این باغ خیلی دل انگیزه. دلم برای اینجا تنگ می شه.
    سهراب: مگه قراره جایی بروی؟
    نازنین: بالاخره باید رفت و منم مسافرم. مثل شما. حالا کدوم زودتر به مقصد برسیم معلوم نیست.
    سهراب: اما من بر می گردم.
    نازنین: و من بر نمی گردم.
    سهراب: از روزی می ترسم که برگردم و تو اینجا نباشی.
    نازنین سرش را بلند کرد و به سهراب نگریست و گفت:
    ـ بهتره برگردیم.
    وقتی که به جمع پیوستند، همه آنها را با کنجکاوی می نگریستند. نازنین تا موقع رفتن سهراب را ندید. وقتی از همگی خداحافظی کردند، نازنین انتظار داشت را ببیند اما او نبود. خاله کلید انداخت و در خانه را باز کرد. نازنین به سر کوچه نگاه کرد و سهراب را دید که می آید. نازنین نمی دانست به داخل خانه برود یا نه؟ می خواست با سهراب خداحافظی کند. وقتی سهراب به نزدیکی او رسید گفت:
    ـ چرا نموندی؟
    نازنین: خاله خسته شد و اومدیم.
    سهراب: هر طور شده فردا می خواهم ببینمت. ساعت 6 منتظرت هستم. فعلا خداحافظ.
    نازنین حدس می زد که سهراب چه کاری با او دارد، اما نمی خواست بشنود و به او اقرار کند که دلش در گرئ شخص دیگری است و به او به عنوان یک دوست می نگرد. نباید اینقدر با او صمیمی می شد. سهراب مردی نبود که از زن پروا داشته باشد. او روی همه تسلط داشت و همه ی امکانات برای بهترین زندگی و زن ایده آلش فراهم بود. نازنین از اینکه مورد توجه او قرار گرفته بود به خود می بالید. اما حالا احساس ضعف و زبونی می کرد. اگر سهراب حرفی می زد او چه عکس العملی باید نشان می داد؟ افکار او پیچیده و در هم بود، مانند دریای طوفان زده. می خواست فردا نیاید و تا ابد آن شب ادامه یابد. صبح نازنین با سردرد و صورتی پف کرده برخاست.
    خاله: نازنین کثل این که سرما خوردی.
    نازنین: نمی دونم.
    شاید نمی خواست خاله کنجکاو شود. به حمام رفت تا شاید سردردش رفع شود. مسکن خورد و کمی استراخت کرد. کلافه بود. نزدیک ظهر بود که زنگ در نواخته شد. بعد از چند دقیقه بی بی به اتاق آمد و گفت:
    ـ نازنین خانم آقایی اومده دم در و با شما کار داره.
    نازنین: کیه؟
    بی بی: نشناختم.
    خاله چادر به سر کرد و نازنین به همراه خاله به طرف حیاط رفت. وقتی در را
    شود، با حیرت چشم به شخصی دوخت که او نیز همچنان چشم به نازنین داشت. خاله نازنین را تکان داد و گفت:
    ـ نازنین می شناسی؟
    نازنین به خود آمد ئ گفت:
    ـ ایشون... این آقای مهندس صادقی هستند.
    و سپس خود را کنار کشید.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. #14
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    مهندس با خاله حال و احوال کرد و سپس گفت:
    ـ اجازه می فرمایید ساعتی با نازنین خانم صحبت کنم.
    خاله: والله نازنین خودش می دونه، اما تشریف می اوردید داخل منزل خستگی رفع می کردید.
    مهندس: تشکر. وقت بسیار است.
    مهندس رو به نازنین گفت:
    ـ من سر کوچه منتظرتون هستم.
    نازنین به حالت غش روی زمین نشست. خاله گفت:
    ـ چی شده نازنین؟ این آقا کی بود؟
    نازنین: باورم نمی شه. اون اینجا چه کار می کنه؟ من خواب نیستم؟
    خاله: نمی فهمم اینجا چه خبره؟ پاشو پاشو آبی به سر و صورتت بزن.
    نازنین به سرعت حاضر شد و با پاهای لرزان در کوچه گام برمی داشت. مهندس در کنار اتومبیل ایستاده بود و اطراف را نظاره می کرد.
    نازنین: سلام.
    مهندس برگشت و گفت:
    ـ بازم سلام.
    او در اتومبیل جای گرفت و در سمت نازنین را گشود. سپس اتومبیل را به حرکت درآورد و در سکوت به راه خود ادامه می داد. به خیابان پهن و بلوار مانندی رسیدند که رهگذری در آن به چشم نمی خورد اتومبیل را نگه داشت و پیاده شد. نازنین به پیروی از او پیاده شد و به قدم زدن پرداختند.
    مهندس: نمی پرسی اینجا چه کار می کنم؟
    نازنین: چرا خیلی دلم می خواهد بدونم.
    مهندس: الان دو ماهی می شه که ندیدمت. وقتی بی خبر رفتی، خیلی از دستت دلخور شدم. به پدرم گفتم آدرس کنزلت را بده تا دلیل غیبتت رو بپرسم. پدرم به من من افتاد و فهمیدم از کجا آب می خوره. بعد چند ماهی رفتم خارج ازایران تا شاید خاطرت فراموش بشه ولی نتونستم و حالا برگشتم و از اون زمان به دنبال تو می گردم. چرا اومدی اینجا؟
    نازنین: برای فرار از ازدواج ناخواسته.
    مهندس: پس در این مدت به تو سخت گذشته.
    نازنین: اوایل خیلی سخت بود اما حالا عادت کردم.
    مهندس: نازنین احساست راجع به من چیه؟ می خوام بدونم اشتباه نکردم.
    نازنین به قلب خود رجوع کرد. آن شعله ی فروزان خاموش بود اما دیدن مهندس احساس پیروزی و به غایت آرزو رسیدن را در او بیدار کرده بود.
    نازنین: من زیاد انتظار کشیدم اما بالاخره به اونچه که می خواستم رسیدم.
    مهندس: می فهمم چی می گی. من راجع به خودمون با پدر و مادرت صحبت کردم. پدرت منتظره تا تو برگردی. کی می آیی؟
    نازنین: فردا.
    مهندس: پس منو به انتظار نگذار...
    نازنین همه ی ماجرا را برای خاله تعریف کرد و از اینکه چقدر احساس خوشبختی می کند.
    خاله: خوشحالم که احساس سعادت می کنی، اما عجله نکن و با وسواس قدم بردار. اونجور که من آقای مهندس رو دیدم زمین تا اسمون با ما فرق داره. تو زندگی دوست داشتن تنها کافی نیست. چشم و گوشت رو خوب باز کن.
    نازنین خاله را بوسید و قرار شد وسایلش را جمع کند تا فردا در اولین فرصت به تهران بازگردد. باور نمی کرد که مهندس تمام این مدت به دنبال او بوده. او نازنین را می خواست و این تنها چیزی بود که برایش اهمیت داشت. ناگهان یاد سهراب قلب او را به درد آورد. ساعت 5 بود. باید می رفت و برای آخرین بار او را می دید و خداحافظی می کرد. وقتی سهراب را دید به نظر گرفته می امد. آنها به هتل همیشگی رفتند. آنجا دنج و راحت بود و تک و توک کسانی پشت میز نشسته بودند. سهراب گفت:
    ـ چه خبر؟
    نازنین فکر کرد حتما سهراب چیزی دیده که این طور سوال می کرد.
    نازنین: خبری نیست.
    سهراب: مطمئنی؟
    نازنین: اگر چیزی می دونی خوب بگو.
    سهراب: می خواستم خودت شروع کنی.
    نازنین نفس عمیقی کشید و گفت:
    ـ سهراب خان امروز صبح من کسی رو دیدم که در انتظارش بودم. اون از من تقاضای ازدواج کرد.
    سهراب: و تو؟
    نازنین: منم قبول کردم.
    سهراب سکوت کرد و در صورت نازنین به جستجوی حقیقت پرداخت.
    نازنین: من برای دوستیمان ارزش زیادی قائلم اما گفتم که منم مثل شما مسافرم.
    سهراب: پس نمی خواهی بدونی من چی می خواستم بگم؟
    نازنین: نه، بهتره ندونم چون اون وقت جدایی از شما برایم مشکل می شود.
    سهراب: یعنی تو اصلا نسبت به من هیچ تعلق خاطری نداشتی و من خودمو گول می زدم؟
    نازنین: چرا کثل یک دوست. من در بدترین شرایط زندگیم به کسی اعتماد کردم و شما برایم مثا سایبانی بودید.
    سهراب سکوت کرد و بعد از چند دقیقه گفت:
    ـ بهتره بریم.
    نازنین برخاست. عصبانیت در چهره ی سهراب موج می زد. نازنین می ترسید. فکر نمی کرد سهراب به این سرعت از کوره در برود. سهراب دیگر حرفی نزد و وقتی او را سر کوچه پیاده کرد، بدون این که به نازنین بنگرد، گفت:
    ـ برو. من برات آرزوی خوشبختی می کنم. ولی بدون اگه رفتی دیگه هیچ وقت برنگرد.
    نازنین سوزش اشک را احساس کرد که بر پهنای صورتش می ریخت. گفت:
    ـ خواهش می کنم از من دلخور نباشید.
    سهراب: بهتره بری، برای همیشه.
    نازنین پیاده شد و سهراب با سرعت از کنار او گذشت. نازنین در کوچه می دوید. وقتی به خانه رسید گریستتن را آغاز نمود. چرا خوشبختی زمانی به سراغ او می آید که بدبختی دیگری آغاز می شود. او قلب سهراب را شکسته بود. سهراب مردی شکست ناپذیر بود اما نازنین او را خورد کرد. محبتهای او را نادیده گرفت و خیلی راحت او را از خود راند. خاله دست نوازش بر سرش کشید. نازنین او را در آغوش گرفت و همچنان گریه می کرد.
    ـ خاله من خیلی بدبختم ندانسته و از روی بی عقلی سهراب رو امیدوار کردم. خاله منو نمی بخشه.
    خاله: غصه نخور همه چی درست می شه. همانطور که همیشه گفتم. زمان مرهمی برای تمام دردهاست جدایی از خاله سخت بود. خاله گریه می کرد و نازنین و بی بی هم گریه می کردند. نازنین گفت:
    ـ خاله من هیچی نمی تونم به شما بگم فقط اینکه با شما خیلی خوشبخت بودم. شما تو این مدت مادر، پدر و همه کس من بودید. خاله او را در آغوش گرفت و بوسید و گفت:
    ـ تو برای من خیلی عزیزی. هر وقت احساس تنهایی کردی، در این خانه به روت بازه.
    وقتی نازنین سوار اتوبوس شد گفت:
    ـ خاله از حاج خانم و دختراش از طرف من خداحافظی کنید. طاقت دیدن آنها را نداشتم.
    خاله گفت:
    ـ نگران نباش. من عذرخواهی می کنم. فقط منو بی خبر نذار.
    نازنین: چشم حتما.
    وقتی اتوبوس در جاده به پیش می رفت نازنین نمی دانست چه سرنوشتی در انتظار اوست. به مهندس می اندیشید اما تصویر او محو و سهراب را با چهره درهم می دید. آخ که چقدر آرزوی چنین روزی را داشت. مهندس او را دوست داشت و به دنبال او بود. احساس غروری وصف ناپذیر او را در برگرفت. نباید به سهراب می اندیشید. او برایش خاطره ای پیش نبود. چشمانش را بست و به خواب رفت تا به مقصد برسد. نازنین پدر را دید. دست تکان داد و متوجه ی او شد. وقتی پیاده شد با پدر روبوسی کرد و پدر دست بر اشنه ی او انداخت و گفت:
    ـ نازنین خوشحالم که می بینمت.
    نازنین: پدر امیدوارم که منو بخشیده باشید. من لایق محبت های شما نیستم.
    پدر با لبخند گفت:
    ـ قسمت تو هم اینجور بود. ما هم راضی هستیم به رضای خدا.
    وقتی به خانه رسید با استقبال مادر و نسرین و نسترن روبرو شد. مادر مدام اشک می ریخت و صورت نازنین را کی بوسید. نازنین از خوشحالی و هیجان ناشی از دیدار خانواده اشک شوق می ریخت. تا شب نازنین از اتفاقات و کارهایی که با خاله انجام داده حرف می زد. مادر گفت:
    ـ آقای مهندس رو دید؟
    نازنین سر به زیر انداخت و گفت:
    ـ بله دیروز دیدم. وقتی گفت پدر خواسته که من برگردم، سریع حرکت کردم.
    مادر گفت:
    ـ پس مبارک باشه انشاءالله.
    نسرین و نسترن دست زدند و پدر لبخندی برگوشه ی لب آورد. آخر شب پدر نازنین را در کنار خود نشاند و گفت:
    ـ دخترم من خوشحالم که تو عروس خانواده متمول و سرشناسی می شوی، اما باید بدونی که گذشته ها رو به فراموشی بسپاری. شاید حتی مجبور باشی من و مادرت رو هم نبینی یا کمتر ببینی. برای ما هم خوشبختی تو مهمه.
    نازنین: چرا حتی باید شما رو فراموش کنم پدر؟
    پدر: به موقع خودت می فهمی.
    پدر سکوت کرد و نازنین نمی توانست حرف پدر را درک کند، اما دیدن خانواده و بودن بهروز چنان فکر او را مشغول کرده بود که نمی توانست به چیز دیگری بیاندیشد. پدر ظهر خبر آورد که بهروز برای معرفی نازنین به خانواده اش عصر می آید دنبال او. نازنین از شنیدن این خبر دلشوره ی عجیبی پیدا کرد. به مادر گفت:
    ـ من می ترسم.
    مادر: از چی؟
    نازنین: از این که منو نپسندند.
    مادر: چرا باید دختر به این خوشگلی و خانمی را نپسندند؟ باید اعتماد به نفس داشته باشی. علف باید به دهن بزی شیرین بیاد.
    نازنین لبخند محزونی به لب اورد. آیا این کافی بود؟ می دانست خانواده ی بهروز کسانی نیستند که بشود با آنها راحت کنار آمد. هزاران فکر و خیال به مغز او هجوم آورد. تمام لباسهایش را از کمد درآورد و به تن کرد اما هیچکدام از آنها را مناسب این مراسم نیافت. از مادر کمک خواست. مادر گفت:
    ـ تمام این لباس ها سنگین و خوب هستند. بهتره یکی شو انتخاب کنی. چرا همان کت و دامن را که تازه دوختی نمی پوشی؟
    نازنین به ناچار همان کت و دامن را پوشید. این لباس را دوست داشت ولی امروز به دلش نمی نشست و آن را برازنده نمی یافت. وقتی زنگ در نواخته شد، نازنین قلبش فرو ریخت. مادر او را صدا کرد و نازنین کیفش را برداشت و به طرف حیاط به راه افتاد. تا چشمش به مهندس افتاد دوباره دست و پایش را گم کرد. مهندس کت و شلواری بسیار شیک به تن کرده بود و به نظر نازنین از همیشه خوش قیافه تر و شیک پوشتر به نظر نظر می آمد. جلو رفت و سلام کرد. مهندس گفت:
    ـ مادر با اجازتون.
    مادر: به سلامت. سلام ما را برسانید.
    آنها به طرف اتومبیل به راه افتادند. وقتی در اتومبیل جای گرفتند مهندس به سر تا پای نازنین نگاه کرد و گفت:
    ـ سفر چطور بود؟
    نازنین: خسته کننده. تنهایی مسافرت سخته.
    مهندس: خوشحالم که می بینمت.
    و از صندلی عقب دسته گل زیبایی به نازنین تقدیم کرد. نازنین گلها را بویید و گفت:
    ـ گل نرگس. خیلی زیباست. ازتون ممنونم.
    مهندس: قابل خانم زیبایی مثل شما رو نداره.
    و آن گاه اتومبیل را به حرکت دراورد. در راه مهندس از مسافرتش به انگلیس حرف می زد و اینکه چقدر به او بد گذشته بود.
    نازنین: ما هر دو یک راه را انتخاب کردیم.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  5. #15
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    مهندس: درسته اما دوباره سر جای اول آمدیم.
    نازنین: مهندس سنایی در چا حالی هستند؟
    مهندس: خوب و سرحال.
    نازنین: چند وقتیکه در تهران نبودم فکر می کنم همه چیز تغییر کرده اما همه چیز همان طور هست که قبلا بود.
    مهندس: درسته. همه این حالت را دارند. خودم وقتی از مسافرت برمی گردم فکر می کنم اتفاق خاصی رخ داده.
    نازنین نمی خواست به مهندس از تشویش و دلهره ای که داشت حرفی بزند، زیا او را دختری بی دست و پا و امل فرض می کرد. اما دوست داشت مهندس خود این را درک کند و به او دلداری بدهد. وقتی به در خانه ی مهندس رسیدند بوق زد و مرد مسنی در را گشود. ماشین به داخل رفت و دهان نازنین از حیرت باز ماند. آنجا خانه نبود بلکه قصری بود که می درخشید و ابهت خود را به چشم همگان می کشاند. نازنین در خواب نیز تصور یک چنین جایی را نمی کرد. عمارتی سفید و سه طبقه با ستونهایی در دو طرف ساختمان و استخر بی نهایت زیبایی که در جلوی آن قرار داشت. زیبایی باغ که بی نهایت بود. درختان یک دست سرو و دو درخت نخل بزرگ در دو سوی ساختمان و گلکاری های شکیل و زیبای آن قابل توصیف نبود. نازنین با خود اندیشید: من اینجا چه کار می کنم؟ باید برگردم.
    به مهندس نگاه کرد اما او بی تفاوت بود و در اتومبیل را گشود تا نازنین پیاده شود. دست نازنین آشکارا می لرزید. مهندس گفت:
    ـ چی شده، سردته؟
    نازنین: نه مثل این که خستگی راه توی تنم مانده.
    مهندس: نکنه از دیدن خانواده ی من عصبی شدی؟
    نازنین: نمی دونم ولی مهم نیست.
    آنها از پله های عمارت بالا رفتند و مردی که نازنین فکر می کرد از فامیلهای درجه ی یک مهندس است، سلام و احوالپرسی کرد. مهندسگفت:
    ـ این شخص محمد نام داره و از بچگی که به یاد دارم با ما بوده، در واقع پیشکار پدرمه.
    داخل ساختمان بی نظیر بودو تجملات آن احتیاج به زملن طولانی برای توصیف داشت. کف آن با سنگ مرمر مفرش بود و قالی بزرکی در وسط آن به چشم می خورد. پلکان پیچ در پیچی در مقابل بود که یه طبقه ی بالا راه داشتو مهندس به سالن سمت چپ رفت و نازنین به دنبال او حرکت کرد. همه چیز در آنجا بی نهایت لوکس و زیبا و چشم گیر بود. وقتی به سالن رسیدند، نازنین چند مرد را دید که دور تا دور سالن مشغول گفتگو و صرف عصرانه بودند. مهندس نازنین را جلو برد و در مقابل زنی که به نظر نازنین مثل ملکه ها بود، قرار داد و گفت:
    ـ مادرم.
    آن زن با وجود سنی که داشت موخایش را به طرزی زیبا آراسته بود و سرویس زمردی به گردن و گوش آویخته بود. سپس پدر مهندس که با گرمی از نازنین استقبال کرد. آنقدر آن جمع شکیل و منظم بودند که به نظر نازنین بیشتر شبیه به دربار بود تا یک جمع خانوادگی. مهندس برادر بزرگتر و همسرش را که قیافه ای حق به جانب داشت معرفی کرد و سپس دو خواهر دیگر که یکی با همسرش بود و دیگری مجرد. نازنین گج مانده بود. نمی دانست چطور مراسم معارفه انجام شد. سپس در گوشه ای نشست و جرات نگاه کردن به حاضران را نداشت. مادر بهروز گفت:
    ـ خوش آمدی عزیزم. واقعا به بهروز تبریک می گم. دختر زیبایی رو برگزیده.
    نازنین تشکر کرد اما به نظرش این جملات از ته قلب نبود و انگار مجبور بود که بر زبان بیاورد. پدر مهندس گفت:
    ـ بله، ما خیلی مشتاق دیدار شما بودیم.
    خدمتکار برای او چای و شیرینی آورد. نازنین سر خود را با نوشیدن چای گرم کرد ولی متوجه ی نگاه هایی بود که حرکات او را زیر نظر دارند. خواهر بزرگتر که حدودا 35 سال داشت، گفت:
    ـ نازنین جان کمی از خودت بگو.
    نازنین با خود فکر کرد مثل جلسه ی محاکمه می ماند و گفت:
    ـ 19 سال دارم و با پدر و مادر و دو خواهر کوچکتر از خودم زندگی می کنم.
    بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
    ـ چیز خاصی به نظرم نمی رسه.
    آنها با تمسخر به یکدیگر نگاه کردند. خواهر کوچکتر برخاست تا به تلفن جواب بدهد. هیکل بی مانندی داشت با گیسوانی مجعد. بلوز و شلوار بی نهایت تنگی به تن داشت که تمامی اندامش را با سخاوت در معرض دید همگان قرار می داد. بهروز با برادر خود گفتگو می کرد. نازنین انتظار داشت تا بهروز ب داد او برسد از این جمع خاموش و پر تکبر رهایی بخشد. مادر بهروز جعبه ای درآورد و به نازنین داد و گفت:
    ـ امیدوارم خوشت بیاید.
    نازنین جعبه را گرفت و تشکر کرد. بهروز زیر چشمی آنها را می نگریست و گفت:
    ـ نازنین بازش کن ببین هدیه ی مادر چیست؟
    نازنین به آرامی در جعبه را گشود و درون آن انگشتری با نگین یاقوت و نگین های ریز برلیان در اطرافش خودنمایی می کرد.
    ـ واقعا زیباست. از لطف همگی شما سپاسگزارم.
    بهروز برخاست و انگشتر را در انگشت نازنین جای داد و با لبخند گفت:
    ـ مبارکه.
    نازنین لبخندی زد. برادر مهندس و همسرش از جا برخاستند و مادر بهروز گفت:
    ـ چرا شام نمی مانید؟
    همسرش با تکبر خاصی جواب داد:
    ـ منزل سرهنگ دعوت داریم.
    پدر بهروز گفت:
    ـ خوش بگذره. سلام مرا به سرهنگ برسانید.
    آنها با نازنین دست دادند و از دیدن او اظهار خوشوقتی کردند. نازنین کاملا دریافت که تمام این تعارفات بنا به مصلحت و روابط اجتماعی صورت می گیرد وگرنه از قیافه ی هر دوی آنها پیدا بود که علاق ای به دیدار مجدد او ندارند. نازنین احساس حقارت می کرد. او می دانست که وصله ی ناجوری است، اما بهروز چی؟ آیا می توانست به راحتی از او بگذرد؟ ماهها انتظار گوشه چشمی از بهروز را داشت، اما حالا بودن با بهروز او را راضی و خشنود می ساخت؟ شاید اگر آن دو با هم بودند، می توانستند خیلی از مسائل را حل کنند اما حالا خانواده ها نقش بازی می کردند و عشق کوچک آنها گم بود.
    بعد از ساعتی که همچنان فضای خانه سنگین بود، بهروز اجازه خواست تا نازنین را برساند. نازنین خوشحال بود که از آن جمع جدا می شود. وقتی در اتومبیل نشست حالت زندانی ای را داشت که از زندان آزاد شده. بهروز پرسید:
    ـ چطور بود؟ از خانواده ام خوشت آمد؟
    نازنین: البته. واقعا خانواده با ضخصیتی داری.
    نمی توانست بگوید مهربان و صمیمی چون دروغ بزرگی بود. بهروز گفت:
    ـ من تصمیم گرفتم هفته ی دیگه جشن نامزدی بگیریم البته مادر می گوید که زود است ولی من دوست دارم زودتر به عنوان همسر آینده ام معرفی ات کنم.می خواهم وقتی تو رو می بینند دهن همشون بسته شه.
    نازنین: چرا؟ مگه حرفی شده؟
    بهروز: نه، خوب اغلب این جور مواقع شایعه زیاده.
    نازنین متوجه شد که بهروز نمی خواهد واقعیت را بگوید مبادا که به او بر بخورد. وقتی نازنین پیاده شد، بهروز فقط به این اکتفا کرد که سالم برسون، بعدا تماس می گیرم و رفت. نازنین با شانه های آویخته کوچه را پیمود. او همیشه در رویایش لحظه ی بی نظیری را تجسم می کرد که چگونه از مصاحبت با یکدیگر سیر نمی شوند. نازنین متوجه بود که باید بهروز او را به در خانه می رساند و از مادرش تشکر می کرد اما عمدا پیاده نشد. نازنین با خود گفت:
    ـ اون فقط منو می خواد. دیگران برایش اهمیتی ندارند.
    با هیاهوی نسترین و نسرین و دیدن انگشتر که با حیرت به آن می نگریستند و با سوالات خود نازنین را گیج می کردند، مادر گفت:
    ـ خیلی قشنگه دخترم. مبارک باشد.
    نازنین انگشتر را در آورد و به مادر داد و گفت:
    ـ برام نگه دارید.
    و به اتاق خود پناه برد تا افکار خود را نظم دهد. وقتی به یاد محبت های سهراب می افتاد از خود شرمنده می شد. سهراب چون سایه بر سر او بود و احساس امنیت و خوشبختی را به او می بخشید، اما بهروز سرد و خاموش بود و او نمی دانست در افکار او چه می گذرد.
    بعد از صرف شام پدر او را صدا زد و در کنار خود نشاند و گفت:
    ـ دخترم آشفته ای. مادرت می گفت زیاد حال و حوصله نداشتی. نمی خواهم دخالت کنم اما اتفاقی افتاده؟
    نازنین: نه پدر فقط فکر می کنم خانواده ی بهروز منو نپسندیدند.
    پدر: خوب این که معلوم بود چون ما وصله ی تن اون ها نیستیم اما من فکر می کردم تو همه ی جوانب رو سنجیدی و به بهروز جواب دادی.
    نازنین: من با بهروز مشکلی ندارم ولی نمی شه خانواده را در نظر نگرفت.
    پدر: بله درسته. فعلا وقت داری فکر کنی.
    نازنین: بهروز قصد دارد هفته ی دیگر جشن نامزدی را بگیرد.
    پدر: هر جور صلاح خودتونه.
    نازنین احساس کرد پدر نمی خواهد دخالتی در برنامه های آنها بکند. آن هم به خاطر صادقی بزرگ بود که نمی خواست فکر کند که پدر از موقعیت خود سوءاستفاده می کند. بغض راه گلویش را گرفته بود. او تنها بود و این مجازات خود سری او بود که اندک اندک پس می داد.
    روز بعد با شراره قرار گذاشت شاید او بتواند کمکی به او کند. وقتی به خانه ی شراره رسید، زنگ زد و صدای دویدن شراره به گوشش رسید. با هیجان خاصی در را گشود و نازنین را در آغوش کشید. اتاق شراره دنج و راحت بود. نازنین روی مبل چرمی بزرگی که در گوشه ی اتاق بود لم داد و شراره برای اوردم وسایل پذیرایی بیرون رفت. وقتی بازگشت نازنین گفت:
    ـ اگه بازم بخوای بیرون بری، من می روم. من فقط احتیاج دارم با کسی حرف بزنم.
    شراره نشست و گفت:
    ـ معلومه دلت خیلی پره. من سرا پا گوشم.
    نازنین تمام ماجرا را تعریف کرد و شراره که از تعجب چشمانش گرد شده بود، گفت:
    ـ پس مسئله ی اخراج سریع تو زیر سر مهندس بوده و پدر مهندس از پردت خواسته بود.
    نازنین: بله حالا که فکر می کنم همه ی اینها به هم ربط داره و من بی خبر بودم.
    شراره: خب حالا احساس سعادت می کنی؟
    نازنین: متاسفانه خیر.
    شراره: چرا؟
    نازنین: به خاطر همین برخوردها و اینکه باید قلب پدر و مادرم رو به خاطر این ازدواج بشکنم.
    شراره: خوب اونها خوشحال هستند که تو با یک چنین خانواده ای وصلت می کنی.
    نازنین: به چه قیمتی؟ به قیمت از دست دادن من. آخ تو نمی دونی من چی می گم. اگه اون روز بودی و برخورد اونها رو ممی دید. در ظاهر خوب بودند اونم به خاطر بهروز، اما باطنا اصلا منو قبول نداشتند. افکار من با گذشته زمین تا آسمون فرق کرده. من اون موقع ها فقط به نیاز عاطفی خودم فکر می کردم. هیچ وقت متوجه ی حقایقی نبودم که وجود داره. رویای عشق من مثل تمام دخترای دیگه رسیدن به معشوق بود، اما حالا من به زمانی می اندیشم که واقعیت ها از هر طرف به سمت من هجوم بیارن.
    شراره: واقعا متاسفم، اما نباید خودت رو ببازی. اگه واقعا مهندس رو دوست داری باهاشون مدارا کن.
    نازنین: البته الان ما به یکدیگر وابسته ای اما بعد دو سال دیگه چی؟ آیا بین ما فقط عشق می تونه قضاوت کنه؟
    شراره: ببین نازنین تو دختر حساس و فهمیده ای هستی با وجودی که سنی نداری اما خوب و بد رو از هم تشخیص می دهی، پس ببین مهندس همون شخصی است که دنبلش بودی و آیا می تونی با این روحیه حساس با خانواده ی مهندس کنار بیایی؟ عشق همیشه پایدار نیست. بعد از اون چشم ادم به خیلی حقایق باز می شه. می گن عشق کوره. پس تو اونقدر عاشق نیستی چون آینده رو می بینی. نازنین سرش را تکان داد و گفت:
    ـ خودمم نمی دونم چه مرضی دارم. اما گاهی فکر می کنم اونقدر که باورم بوده عاشق نبودم...
    بودن با شراره روحیه ی نازنین را بهتر کرد اما هنوز بلاتکلیف بود. روز بعد مادر هراسان به اتاق نازنین دوید و گفت:
    ـ نازنین، مادر مهندس اومده سر کوچه منتظرته.
    نازنین: تعارف می کردی می آمدن داخل.
    مادر: نه راننده اش را فرستاده بود. پاشو زود باش.
    نازنین به سرعت حاضر ش. موهایش را شانه زد و به راه افتاد. چه شده که مادر مهندس بدون قرار قبلی به ملاقات او آمده؟ وقتی به اتومبیل بزرگ و آمریکایی که مادر بهروز با ژست خاصی در آن لمیده بودرسید، راننده در را گشود و نازنین نشست و سلام کرد. مادر مهندس با لبخندی جواب داد و دست نازنین را فشرد. وقتی اتومبیل به راه افتاد، راننده پرسید:
    ـ کجا بروم خانم؟
    مادر مهندس گفت:
    ـ تو خیابون ها بچرخ.
    سپس حال نازنین را پرسید و گفت:
    ـ نازنین جان بهروز به من گفت این هفته جشن نامزدی رو می گیره، البته من مخالف بودم چون فکر می کنم زوده و شما باید شناخت بیشتری از یکدیگر داشته باشید، اما بهروز تصمیم خودشو گرفته. اون کله شقه اما تو عاقلتر از اونی. از چهره ات پیداس دختر پخته ای هستی و می تونی روی مسائل خوب فکر کنی و بهترین نتیجه رو بگیری.
    نازنین همچنان در سکوت گوش می داد:
    ـ ببین عزیزم تو زیبایی و جوان و بهروز هم همین طور. هر دو عاشقید اما این ها برای یک زندگی کافی نیست. رک و راست بگم، اختلاف طبقاتی حتی تحصیلات و خیلی از مسائل ریز و درشت که شاید از اوایل زندگی به نظر نیایند ولی بعدها مشکل ساز می شوند...
    نازنین: به نظر شما من لایق بهروز نیستم؟
    ـ تو لایق بهترین ها هستی اما در تیپ و طبقه ی خودتان. بهروز هم می تونه روی بهترین ها انگشت بذاره و وقتی با اون راه بره احساس حقارت نکنه. من نمی تونم به بهروز بقبولونم، الان نمی همه اما بعدها چشمش به حقایق باز می شه و اون وقت کسی که بدبخت می شه تویی.
    نازنین: به اندازه ی کافی شنیدم. از نصایح شما هم استفاده ی لازم رو بردم. آقا لطفا نگه دارید.
    مادر بهروز دست نازنین را گرفت و گفت:
    ـ حرف های من رو به دل نگیر. من برای خوشبختی شما دو تا گفتم. در ضمن بهروز از ملاقات امروز ما چیزی نمی دونه.
    نازنین پیاده شد و خداحافظی سردی کرد. در راه از وقاحت و تکبر مادر بهروز احساس مشمئز کننده ای به او دست داد. روز اول نیز به این مسئله پی برده بود. نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد. آیا باید دل بکند یا مبارزه کند؟ وقتی مادر پرسید که مادر بهروز چه کاری داشته، نازنین محبور به دروغ گفتن شد. نمی خواست قلب مادرش به درد آید.
    ـ می خواست منو ببینه و قرار خرید بذاره. بعد هم با هم به تریا رفتیم و کافه گلاسه خوردیم.
    ـ چه زن مهربان و با سخاوتی. نازنین شانس آوردی که به دلشون نشستی.
    نازنین پر از کینه و حقارت شده بود و می خواست زهر خود را به آنها بریزد، اما با خود می گفت که او نیز مادر است و خوشبختی پسرش را می خواد. شاید واقعا من مقصر هستم، ولی به یکباره با به یاد آوردن کلمات مادر بهروز گر گرفت و اشتیاق شدیدی برای شکستن همه چیز در خود می دید. پدر پیغام آورد که فردا بهروز برای خرید به دنبال او می آید. نازنین گفت:
    ـ پدر من با مادر می روم.
    ـ نه دخترم تنها بروی بهتره.
    ـ آخه این که نمی شه من تنها بی شخصیت می شوم. حداقل نسرین را با خودم ببرم.
    ـ نه دخترم لازم نیست. تو عاقل و بالغ هستی. هیچ اشکالی ندارد تنها بروی.
    مادر نگران در چهره ی نازنین نگریست. نازنین بغض آلود به اتاق خویش رفت. او میلی به خرید نداشت. کاش خاله در کنارش بود. مادر طاقت هیچ چیز را نداره، اما خاله سنگ صبور او بود.
    مادر: نازنین وقت رفتن است. بلند شو حاضر شو.
    نازنین گفت:
    ـ مادر نمی شه چیزی را بهانه کنم و نروم؟
    مادر: وا مگه خل شدی؟ مردم که اسیر تو نیستند، به اون ها بر می خوره.
    نازنین می خواست بگوید به جهنم اما زبان خود را نگه داشت:
    ـ مادر مگه اونها چند نفرند؟
    مادر: فکر می کنم با دو تا خواهراش بیاد. پاشو معطل نکن.
    نازنین با اکراه حاضر شد، دیگر هیجانی نداشت. خسته بود. وقتی بهروز زنگ در را نواخت قلبش نریخت، دستانش نمی لرزید. بهروز ابهت خود را از دست داده بود، نمی فهمید چطور اینقدر سرد شده بود. باید امروز را نیز تحمل کند تا بتواند تکلیف خود را روشن کند. بهروز بدون آن که به مادر تعارف کند، خداحافظیکرد و به همراه نازنین به راه افتاد. فرشته و فریبا در اتومبیل نشسته بودند. نازنین احوالپرسی کرد و گفت:
    ـ تشریف می اوردید منزل.
    گفتند:
    ـ فرصت زیاده.
    بهروز آنها را به مرکز خریدی در شمال تهران برد و فرشته از بوتیک هایی که می شناخت حرف می زد که فلان مزون در کجاست و کدام بوتیک لباسهای شب دارد. آنها وارد فروشگاهی شدند. صاحل فروشگاه که فرشته از مشتریان دائم او بود خیلی محترمانه رفتار می کرد و از فروشنده ها خواست تار بهترین لباسها را بیاورند. آن دو خواهر بدون این که از نازنین نظر بخواهند لباسها را زیر و رو می کردند. بهروز نازنین را صدا کرد تا کت و شلوارها را نشان دهد. نازنین متوجه شد که بهروز فقط به فکر خودش است. بهروز گفت:
    ـ بذار خودشون هرکاری می خواهند بکنند.
    نازنین می خواست بگوید پس من چی؟ اما فکر کرد بگذارد او را نادان فرض کنند فریبا با هیجان نازنین را صدا کرد و لباس سفید یقه بازی که تقریبا نیمی از پشت آن باز بود را به نازنین نشان داد و گفت:
    ـ این خیلی قشنگه. می خواهی پرو کنی؟
    نازنین نگاهی کرد و گفت:
    ـ باید نظر بهروز رو بپرسم.
    آنگاه بهروز را صدا کرد و بهروز گفت:
    ـ اگه فریبا پسندیده یه پروی بکن.
    نازنین می خواست بگوید او از این که این لباس را بپوشد شرم دارد اما باز سکوت کرد و به اتاق پرو رفت. لباسی تنگ که بسیار دست و دلبازانه دوخته شده بود حتی آستین نداشت را پوشید. وقتی فرشته و فریبا او را دیدند گفتند:
    ـ عالیه، خیلی بهت میاد.
    وقتی فریبا می خواست بهروز را صدا کند، نازنین گفت:
    ـ نه، لطفا صداش نکنید.
    آنها گفتند:
    ـ چرا؟
    نازنین: می خواهم برایش سورپریز باشه.
    آنها قبول کردند. کفشهای پاشنه بلند و شیری رنگی خریده شد و همینطور حلقه های نامزدی با گردنبند مرواریدید که با لباسش هماهنگی داشت. بهروز آنها را به یک رستوران ایتالیایی برد. بهروز گفت:
    ـ من از این رستوران خیلی خوشم میاد.
    وقتی نازنین را به مقصد رساندند، بهروز پیاده شد و او را تا خانه همراهی کرد و گفت:
    ـ نازنین آنقدر سرمان شلوغ است که نتوانستیم بیشتر با هم باشیم. بعد از مراسم حتما جبران این روزها رو می کنم.
    نازنین: می فهمم بهروز. فعلا خداحافظ.
    وقتی به خانه رسید، مادر چای دم کرده بود،پدر تلویزیون نگاه می کرد و نسرین و نسترن طبق معمول به هیجان آمده و می پرسیدند که چه خریده؟ نازنین خجالت کشید در حضور پدرش از لباسی که برای او خریده بودند حرفی بزند، فقط گفت:
    ـ لباس بلند سفیدی خریده.
    نسترن گفت:
    ـ مادر ما کی می رویم خرید؟ چیزی به آخر هفته نمانده.
    مادر: شاید ما نرویم.
    نازنین: چی گفتید؟
    پدر: آره دخترم. سخت نگیر. من و مادرت ترجیح می دهیم نباشیم.
    نازنین: یعنی من کس و کاری ندارم؟
    پدر: نازنین ناراحت نشو. تو کس و کار نداشته باشی، به نظر آنها بهتر از من و مادرت اسن.
    نازنین برخاست و با عصبانیت گفت:
    ـ کی گفته؟
    مادر: خودمون تصمیم گرفتیم.
    نازنین: مادر لطفا دروغ نگویید. من متوجه شدم که شما و پدر از من بیزارید و می خواهید منو هر جور هست از خود برانید.
    مادر گریه سر داد.
    پدر: دخترم آروم باش.
    نازنین: پدر شما از کی می ترسید؟ اونها اگه منو می خواهند باید شما ها را قبول کنند.
    پدر: بشین دخترم. می خواهم باهات صحبت کنم. نسرین و نسترن بروید به اتاقتان.
    آنها با قیافه های درهم بلند شده و به اتاق خود رفتند.
    ـ ببین دخترم، حقیقتی رو باید دیر یا زود می گفتم اما گذاشتم تا کم کم متوجه شوی. از روز اول که صادقی بزرگ ریما تو را خواستگاری کرد من که زمینه داشتم، باز حیرتزده شدم. نمی تونستم چیزی بگم. صادقی بزرگ گفت که تنها شرط من برای ازدواج، نبودن خانواده ی تو در مراسم است و رک و راست گفت که اگر من پدرزن پسر او باشم، آبرویش خواهد رفت. منم دیدم که تو چند ماه اسیر شدی و از عشق مهندس تب و تاب نداری، نخواستم به خاطر خودم و مادرت دل تو را بشکنم، چون می دونستم با دیدن سر و ضع زندگی آنها خودت متوجه می شوی.
    نازنین دستان پدر را بوسید و گفت:
    ـ پدر هرچه قدر که عاشق باشم، جای عشق فرزند و پدری رو نمی گیره.
    مادر را در آغوش گرفت و گفت:


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  6. #16
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    مادر من همون نازنین توام. حالا می فهمم چرا با من غریبه شدید. من زندگی آنها را دوست ندارم، حتی نم تونم فکر کنم مثل آنها باشم. بهروز رو دوست داشتم اما فقط ظاهر قضایا رو می دیدم. من تصمیم خودمو گرفتم.
    پدر لبخندی از ر وی رضایت زد و مادر روی نازنین را بوسید. آن شب نازنین متوجه شد که او کورکورانه به چیزی دل بسته بود. مثل کودکی در آرزوی اسباب بازی. او خیلی وقت پیش متوجه ی سردی احساس خود به بهروز شده بود. با خود گفت شاید دختری دم دمی هستم شاید اشکال از منه! ولی خدا می دونه که من نمی تونم از خانواده ام دست بکشم اما همه ی مسئله این نبود. او از دو ماه پیش به بعد هیچ گاه تمایلی به فکر کردن راجع به بهروز نداشت. او می اندیشید همچنان عاشق است اما وقتی به قلب خود رجوع کرد احساس سردرگمی داشت. او عاشق بهروز نبود. وقتی او را دست نیافتنی می دید، می خواست. پس او به دنبال چه چیزی بود؟ پشت احساس درونی اش چه چیز او را می سوازند؟ او عاشق که بود؟
    نازنین سکه را درون تلفن انداخت و شماره ی شرکت را گرفت. صدای بهروز از آن طرف شنیده شد: بله؟
    نازنین: سلام بهروز. مزاحم که نیستم؟
    بهروز: نه، چه عجب زنگ زدی!
    نازنین: بهروز می خواهم ببینمت.
    بهروز: کی و کجا؟
    نازنین: تا یک ربع دیگه. پارک سر خیابون.
    بهروز: اتفاقی افتاده؟
    نازنین: نه لطفا بیا.
    نازنین روی نیمکت به انتظار بهروز بود. از اینکه واقعیت را بگوید واهمه نداشت. اما نمی دانست عمس العمل بهروز چیست؟ بهروز با عینک افتابی و بلوز و شلوار سفید از راه رسید و در کنار نازنین نشست.
    بهروز: خوب چه خبر شده که با این عجله منو احضار کردی؟
    نازنین نفس بلندی کشید و گفت:
    ـ باید منو ببخشی، ولی باید تو رو می دیدم.
    بهروز: خوب بگو. من سراپا گوشم.
    نازنین: بهروز من راجع به خودمان خیلی فکر کردم و هر بار به این نتیجه رسیدم که راه ما جدا از یکدیگره. من خیلی متاسفم به خاطر لحظات خوبی که با هم داشتیم. تو منو دورادور می خواستی و من تو را مغرور و شاهزاده وار. من به خاطر تو خیلی عذاب کشیدم. نمی گم سالیان سال، اما همین 6 ماه برایم به اندازه ی 6 سال گذشت. ولی می بینم که عاشقت نبودم. نه به اون حد که فکر می کردم. شاید فکر کنی من خیلی خودخواهم. ولی من فکر روزی رو می کنم که تو هم به این نتیجه برسی و آن وقت دیگه خیلی دیر باشه.
    بهروز با صدای بمی گفت:
    ـ مگه چه اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی بهت گفته؟
    نازنین: شخص مهم نیست. اون چه که اهمیت داره واقعیت زندگی ماست. من و تو در دو دنیای متفاوت زندگی می کنی. تو باید با دختر هم شان خودت ازدواج کنی. من به درد تو نمی خورم.
    ـ تو خودت می گی و تصمیم می گیری،\ْ«»چی؟
    ـ تو حاضری از خانواده ات دست بکشی؟
    ـ به خاطر تو شاید.
    ـ شعار نده. می دونم که نمی تونی منم نمی تونم.
    ـ وقتی تو این قدر بی تفاوتی و می گی عاشق من نیستی، من چطور می تونم تصمیم جدی بگیرم؟
    ـ تو خیلی خوبی. من برای تو همیشه احترام قائلم. اما اینها کافی نیست. توی زندگی من جای خیلی چیزهای خالیه، اما زندگی تو اشباع شده است. من همین زندگی رو دوست دارم. اعتقادات و سنت ها را می پرستم. دیروز اون لباس واقعا شرم آور بود. من نمی تونم اون رو بپوشم، اما دیدم که برای شما هیچ اهمیتی نداره.
    ـ چرا مخالفت نکردی؟
    ـ برای این که منو امل و عقب افتاده ندانند. اما من امروزی بودن رو تو این مسائل نمی بینم. من عاشق سادگیم. عاشق خانواده ام هستم.
    ـ کی گفته عاشق خانواده ات نباشی؟
    ـ بهتره ندونی کی گفته، اما اگه اونها نبودن، منی وجود نداشت. اگه پدر تو بزرگت کرده، به راحتی و آسایش بوده اما پدر من با خون جگر من را به ثمر رسانده. تو فکر می کنی با نادیده گرفتن اون ها من خوشبخت می شوم؟
    ـ من هرگز نگفتم که تو از خانواده ات دست بکشی و می دونم این حرف ها از کجا آب می ره. می خواهی با خانواده ام صحبت کنم تا دیگر دخالتی نکنند؟
    ـ فایده نداره، چون اون ها روی تو حساب باز کردند. برای آینده ات هزار آرزو دارند. من به اون ها حق می دهم. این منم که اضافه هستم و این تصمیم به نفع هر دوی ماست.
    بهروز با عصبانیت گفت:
    ـ مگه تو از اول نمی دونستی من تو چه خانواده ای بزرگ شدم و که هستم؟
    نازنین: تا زمانی که به خونه ی شما نیومده بودم مثل بقیه ی افراد که ثروتی دارند فرض می کردم.
    بهروز با تمسخر گفت:
    ـ پس وقتی مال و منال ما رو دید از خودت سنجش به عمل آوردی، اما درد تو این نیست. وقتی تو را در اصفهان دیدم، متوجه شدم که خیلی عوض شدی. حالا به چه علت، نمی دونم.
    نازنین: اینها بهانه است. مسئله رو عوض نکن!
    بهروز: تو احساس منو به بازی گرفتی، حالا اومدی به راحتی اظهار پشیمانی می کنی؟ می دونی چقدر غرورمو زیر پا گذاشتم تا پدر و مادرم رو راضی کنم؟ اما تو زیرش زدی. تو ارزش هیچ چیز رو نداشتی.
    نازنین: منم غرور دارم، شخصیت دارم. اونها ظاهرا با تو موافقند اما از پشت سر کارد می زنند. پس برو و راحتم بگذار. من لایق تو نیستم. من یه احمقم که به خاطر پول و ثروت از تو می گذرم. درسته احمقم که با تو روراست هستم. هرکی وضع زندگی تو را می دید، از تو نمی گذشت اما من تو رو می خواستم نه زندگیت را اما تو فقط می خواهی حرفت پیش بره. تو عاشق من نیستی. در بدترین لحظات منو ول کردی و به اروپا رفتی. مثل بچه ها لج کردی که منو می خواهی. حالا هم فقط می خواهی حرفت به کرسی بشینه. تو این طور بزرگ شدی. هرچه که می خواهی باید به دست آوری اما من بازیچه نیستم که یک روز منو کنار بگذاری پس تا تو منو بی ارزش نکردی من خودمو کنار می کشم. برای همیشه خداحافظ.
    نازنین در میان اشک و حسرت می دوید. بهروز او را صدا کرد اما نازنین همچنان می دوید.
    ـ مادر همه چیز تمام شد.
    مادر چراغ را روشن کرد.
    نازنین: خاموش کن.
    مادر: باشه خاموش می کنم.
    نازنین: به همین راحتی باور می کنی؟
    مادر دست نوازش بر سرش کشید و گفت:
    ـ چرا این کار رو کردی؟ می تونستی ادامه بدی؟
    نازنین در میان هق هق گریه گفت:
    ـ بی فایده بود مادر اون ها نمی ذاشتن.
    مادر: خیلی دوستش داری؟
    نازنین: نمی دونم نمی دونم. مادر کمکم کن.
    و آنچنان گریست که رویاهایش در میان اشکهایش گم شود.
    پدر: مهندس خیلی ناراحت بود. گفت من به خاطر نازنین از همه چیز گذشتم. دست نازنین رو می گیرم و می برم اروپا. اون خواهش کرد که درباره اش فکر کنی.
    نازنین با چهره ی مات و بی رنگ گفت:
    ـ نه پدر. بی فایده است. بعد از یک مدت فراموش می کنه. اون هر جای دنیا که بره بالاخره به مبدا بر می گرده، پس بذار خوشبخت باشه.
    پدر با تاسف سر تکان داد و گفت:
    ـ باشه دخترم هر جور که صلاحته. می خواهی بری پیش خاله و یک مدت از اینجا دور باشی؟
    نازنین: فعلا هیچ چیز نمی دونم. راجع به آن فکر می کنم.
    بی بی در را گشود و در کمال ناباوری نازنین را در آغوش گرفت. سپس فریاد زد:
    ـ خانم جون بیا ببین کی اومده؟
    خاله نگاهی به حیاط انداخت و گفت:
    ـ وای دخترم برگشته.
    نازنین سر و روی خاله را می بوسید و می بویید. بعد از ساعتی وقتی خاله از هیجان دیدار نازنین فارغ شد، پرسید:
    ـ منتظر بودم کارت عروست بیاد اما خودت اومدی. چطور شد؟
    نازنین: خاله نمی دونم از کجا شروع کنم اما همین قدر بدونید که ازدواجی در کار نیست.
    خاله: یعنی به هم خورد؟
    نازنین: درسته.
    خاله: چرا؟
    نازنین: من خیلی زود متوجه شدم که به درد نمی خورم.
    خاله: خوشحالم که به موقع فهمیدی. البته از ظاهر مهندس معلوم بود که پسر آقا و متینی است، اما تو زندگی چیزهای دیگه ای هم وجود دارد.
    نازنین: من دوباره فرار کردم. بهتر بود از هم دور باشیم اون هم به سوی سرنوشت خودش بره.
    خاله: عزیزم تا قسمت چی باشه. آدمیزاد نمی تونه با سرنوشت مبارزه کنه.
    بوی اشنای خانه و کوچه به نازنین آرامش می داد. سکوت آنجا و دست نوازشگر خاله برایش موهبتی بود. آن شب بعد از شش ماه نازنین به آرامش یک کودک به خواب رفت و هیچ فکری ذهن او را پر نکرد. صدای لالایی به گوش می رسید. صدای خاله بود که برای کودک زاده نشده اش لالایی می خواند...
    ـ خاله از همسایه ها چه خبر؟
    ـ همه شون خوبند.
    ـ حاج خانم چطوره؟ دختراش وقتی فهمیدن من رفتم حرفی نزدند؟
    ـ راستش من دختراشو ندیدم اما حاج خانم دلخور شد و گفت: لااقل یه خداحافظی می کرد!
    ـ درسته خیلی بد کردم. راستی سهراب خان چطوره؟
    ـ اونم فردای روزی که تو رفتی گذاشت و رفت.
    ـ کجا رفته؟
    خاله: مادرش ی گفت تلفن کرده و گفته کویت هستم.
    ـ پس حاج خانم خیلی دلخوره.
    ـ بنده خدا عادت کرده.
    ـ حتما به حاج خانم سر فرصت زنگ می زنم.
    *****
    ـ دخترم چرا بی خبر رفتی؟ یعنی این قدر بد گذشت؟
    ـ اگه بد گذشته بود که دوباره نمی اومدم.
    ـ جوانی تب و تاب داره. باد تو سرشونه. یه دفعه قصد رفتن کردن...
    اما خوشحالم که می بینمت.
    ـ اجازه هست توی باغ گردش کنم؟
    حاج خانم: آره دخترم. پاشو راحت باش.
    در دومین ماه بهار باغ طراوت بی حدی داشت. سبزی برگ درختان چشم را می زد. استخر از آب خالی بود. گلهای بهاری سر تا سر باغ را پوشانده بود. آنجا همه چیز طبیعی بود. انگار دست انسان از آنجا کوتاه بود. روی تاب نشست و به یاد اولین بار که سهراب او غافلگیر کرده بود، افتاد. خاطره محو و خیال انگیز، به سوی انتهای باغ رفت. همه جا حضور او را حس می کرد. باید برمی گشت. آنجا جز عذاب وجدان برایش چیز دیگری نداشت. باید باغ همین طور بکر می ماند. با همان خاطره های شیرین و زیبا. آتش چهارشنبه سوری، سفره ی سیزده بدر و اعتراف به عشق سهراب که نازنین از او فرار کرد. او از حقیقت فرار می کرد. می دانست که بهروز راست می گفت و او عوض شده بود. این تلخ ترین اعترافی بود که به خود کرد.
    ـ خیلی دلم به حال حاج خانم می سوزه.
    نازنین: خوب عروس میاره از تنهایی در می آید.
    خاله: خدا از دهنت بشنوده.
    نازنین لبخندی زد و از فکر ازدواج سهراب نگاهش تیره و تار شد. چند روز بعد نازنین و خاله از خرید باز می گشتند که حاج خانم را دیدند.
    خاله: از سهراب خان چه خبر؟ حالشون خوبه؟
    حاج خانم: به مرحمت شما. دیروز تلفن کرد و گفت شاید تا یک ماه دیگه بیام.
    قلب نازنین گرفت. به خود نهیب زد، تو که به خاطر اون نیومدی پس چرا نارحت می شی؟ اما می دید که حتی به خود نیز دروغ می گوید. او برای چنگ انداختم به یک روبا، برای تجدید خاطره ای نه چندان کهنه به آنجا پناه آورده بود. نیاز شدید در خود برای یافتن آنچه نمی خواست لمس کند، می دید. روزها همچنان از پی هم می گذشت. خاله یک هفته بیمار شد و نازنین به پرستاری از خاله پرداخت.حاج خانم به عیادت خاله آمد و مهسا و مرجان نیز او را همراهی کردند. آنها از دیدار او احضار خوشوقتی کردند اما نازنین متوجه شد که آنها صمیمیت قبل را ندارد و با نوعی دلخوری به نازنین می نگرند.
    ـ خاله می روم تا سر کوچه مجله بخرم. زود ب می گردم.
    ـ برو دخترم حوصله ات سر می ره. یه دوری بزن.
    نازنین آهسته در کوچه گام بر می داشت. سایه ی مردی از رو به رو توجه او را جلب کرد. با خود اندیشید: چقدر مثل سهراب راه می ره. قد و بالاشم مثل اونه. اما در دو قدمی آن شخص گر گرفت. آره خودشه، سهراب. او بدون توجه به اطراف گام بر می داشت. نازنین بدون اینکه متوجه باشد ایستاده بود و به سهراب زل زده بود. سهراب نازنین را دید اما هیچ سایه ای از آشنایی در نگاهش نبود. بی تفاوت به او نگاه می کرد. نازنین سلام کرد. سهراب گفت:
    ـ سلام.
    و با سرعت عبور کرد. نازنین مثل تکه سنگی بر جای ماند. می خواست به زمین و زمان چنگ بزند. سهراب عمدا او را نادیده گرفته بود. می خواست تحقیرش کند و نازنین به هر چیزی فکر می کرد جز سردی نگاه سهراب و نادیده انگاشتن او. نازنین عادت به محبت و حضور او داشت اما این دوستی را نیز از دست داده بود. به خانه برگشت و تمام دفتر شعرش را پاره کرد و آن گاه گریست و به دو مردی که دوست می داشت و هر دو را به یک باره از دست داده بود، لعنت فرستاد.
    ـ دخترم چند روزه بی حوصله ای.
    ـ همیشه تنگ غروب دلم می گیره.
    خاله: با بی بی برو سقاخونه و شمع نذر کن تا خدا دلتو روشن کنه. خودتم سبک می شی.
    نازنین: سقاخونه نزدیکه؟
    خاله: آره راهی نیست. زیر بازارچه است.
    نازنین چادر به سر کرد و با بی بی به راه افتاد. اکثر مردم به مسجدها هجوم می بردند برای خواندن نماز. بی بی گفت:
    ـ تا تو شمع روشن می کنی، من چند تا نان بخرم.
    نازنین شمع ها را روشن کرد. مردی در کنارش نظرش را جلب کرد. چادرش را جلو آورد و نیم نگاهی کرد:
    ـ سهراب خان سلام.
    سهراب با تعجب برگشت و نازنین را در کنار خود دید.
    ـ سلام.
    و شمع ها را رها نمود و رفت. انگار مار او را گزیده بود. نازنین شمع ها را روشن کرد. بی بی آمد و موقع رفتن بود. دیدار دوباره ی سهراب حاجتی بود که زود برآورده شد.
    ـ خاله امشبم می خوام برم سقاخونه.
    خاله: باشه دوست داری برو.
    نازنین با شوق زیادی به راه افتاد. وقتی شمع ها را روشن کرد، به خانه بازگشت. او بیهوده به خود وعده داده بود. اگر سهراب می خواست او را ببیند از او فرار نمی کرد.
    اما باز فردا تنگ غروب به راه افتاد. وقتی شمع ها را روشن کرد متوجه ی نگاه بی پروایی بود که او را زیر نظر دارد. جوانی بیکاره بود و وقتی نازنین به راه افتاد، دنبال او آمد و گفت:
    ـ خانم من دورزه شما رو می پام. راستش از متانت شما لذت می برم.
    نازنین رویش را سفت گرفت و گفت:
    ـ آقا مگه کار و زندگی نداری. خجالت بکش، ممن مثل خواهرتم.
    آن جوان با وقاحت گفت:
    ـ خواهر من هر روز که سقاخونه نمی یاد.
    در همان لحظه مردی یقه ی او را گرفت و مانند تکه گوشتی به کناری انداخت. چند نفری دور آنها جمع شدند. سهراب با خشم گفت:
    ـ اینجا محل گذر زن و بچه های مردمه. اگه دو تا مثل تو آشغال پیدا بشه دیگه هیچ کس امنیت نداره. گورتو گن کن. دیگه اینجاها نبینمت.
    پسر جوان شروع به دویدن کرد و مردم متفرق شدند.
    سهراب: چرا نمی روید خونتون؟
    نازنین با شرم گفت:
    ـ می خواستم ازتون تشکر کنم.
    سهراب: لازم به تشکر نیست. هر کس دیگه ای هم بود این کار را می کرد.
    خواست به راه بیفتد که نازنین گفت:
    ـ می شه من رو تا سر خیابون همراهی کنید؟
    سهراب بدون این که جوابی بدهد، منتظر ایستاد تا نازنین به راه بیفتد. چند قدمی که رفتند نازنین احساس کرد که باید با او حرف بزند. در غیر این صورت هیچ گاه این فرصت برایش پیش نمی آید. سهراب راه می رفت و هیچ توجهی به نازنین نداشت.
    ـ سهراب خان شما همیشه به من لطف داشتید و من به محبت های شما عادت کردم. وقتی اون روز نشانه ای از آشنایی در شما ندیدم خیلی دلگیر شدم.
    سهراب: من فقط یک بار حرف می زنم. هیچ حرفی را دو بار نمی گم. بهت گفته بودم اگه رفتی دیگه برنگرد.
    نازنین ایستاد و در تاریکی آن کوچه به دنبال چهره ی آشنای سهراب می گشت.
    ـ اما من به خاطر خاله آمدم.
    سهراب: پس چرا از من توقع همدردی داری؟
    نازنین: من محتاج همدردی شما نیستم. من دوستی بی ریای گذشته رو یادآور شدم.
    سهراب: گذشته ها گذشته. تو برای من غریبه ای و علاقه ای به آشنایی ندارم.
    نازنین: هر طور که میل شماست.
    و بدون خداحافظی در تاریکی آن کوچه گم شد.
    ـ مادر گریه نداره. خوب بهش برخورده. تو هم سعی کن بهش محل نذاری.
    نازنین: من دیگه اونو نمی شناسم. مرد کینه ای و بی ادب.
    خاله خندید و گفت:
    ـ مثل بچه ها حرف می زنی، حقا که دختر خودمی.
    نازنین عمدا یک هفته از خانه بیرون نرفت. نمی خواست با سهراب رو به رو شود. روز جمعه با خاله به سینما رفت. وقتی باز می گشتند، اتومبیل سهراب سر کوچه بود و سهراب با شخص دومی گفتگو می کرد. نازنین به راحتی او را شناخت. نگار دختر خاله ی سهراب بود که با هزار ناز و ادا، بستنی لیس می زد و سرگرم گفتگو بود. نازنین تا زمانی که به کوچه پیچید به آنها نگاه نکرد، اما می دانست غرور سهراب با این کار ارضا شده بود و نازنین شکستن قلب خویش را شاهد بود. او سرخورده بود و از حمایت مردی که به او امنیت می داد محروم بود. خاله گفت:
    ـ خیلی وقته حرف نامزدیشون هست، اما نمی دونم چرا سهراب این دست و اون دست می کنه.
    نازنین می خواست چشمان سهراب را در بیاورد تا نگاه او به هیچ زنی نیفتد. خاله مخصوصا سر کوچه ایستاده بود. اصلا نشستن در اتومبیل سر کوچه چیزی جز خودنمایی نبود. بت خودش گفت: سهراب حق داره و من باید شاهد این ماجرا باشم.
    حسادت شدیدی سراپای او را گرفته بود. باید کاری می کرد.
    ـ خاله می شه سری به حاج خانم بزنیم.
    خاله: خوب بریم. حرفی ندارم.
    نازنین: صبح بریم.
    خاله: هر چی تو بگی. قبولصبح می ریم.
    نازنین مخصوصا صبح را انتخاب کرد. می دانست که سهراب صبح ها در خانه است و اغلب نزدیک ظهر بیرون می رود. حاج خانم طبق معمول بسیار خوش برخورد و با محبت رفتار کرد.
    خاله: نازنین هوس باغ به سرش زده بود، این بود که مزاحم شدیم.
    حاج خانم: قدمتون روی چشم.
    صدای پایی شنیده شد و سپس بسته شدن در. حاج خانم گفت:
    ـ سهراب بود. رفت بازار.
    نازنین: من کاری با ایشون داشتم. تا نرفتن پیغامم رو برسانم.
    و به سرعت از اتاق خارج شد. حاج خانم و خاله با حیرت به یکدیگر نگریستند. نازنین سهراب را دید که به سوی در کوچه روان است. صدا زد:
    ـ سهراب خان.
    او ایستاد و نازنین به سمت او رفت.
    ـ سلام صبح به خیر.
    سهراب انگار بچه ی سرتقی را سر راه می بیند نگاهی به آسمان کرد و گفت:
    ـ صبح شما هم بخیر.
    نازنین نمی دانست چه باید بگوید، سهراب هم علاقه ای به شروع گفتگو نداشت.
    ـ من، آخ، من نمی تونم دروغ بگم. می خوام رک و راست بگم که از کار خودم پشیمونم. نمی خواهم محبتت را به زور بخرم اما نمی خواهم این قدر سرد و خاموش باشی. من دروغ گفتم. به خاطر شما برگشتم. می خواستم اعتراف کنم که به شما بد کردم، اما شما طوری رفتار کردید که من ناامید شدم.
    سهراب: پس بذار منم واقعیت را بگم. منم دیدم که تو دختر تنهایی هستی و برای سرگرمم بودن، با تو بد نبود.
    رنگ از روی نازنین پرید. احساس ضعف می کرد.
    ـ حالا هم بی خودی سر راه من سبز شدی. من قصد ازدواج دارم. برگرد همان جا که بودی و باعث عذاب خودت و من نباش. گفتم که تو برای من غریبه ای.
    نازنین می خواست در گوش او بزند. این احساس در او شدید شد. دستش را بالا برد اما سهراب آن را به راحتی مهار کرد و گفت:
    ـ هنوز کسی پیدا نشده که بخواد منو بزنه خانم کوچولو.
    و خنده ای به تمسخر نمود و به کوچه روان شد. نازنین روی زمین افتاد. او غرورش را شکست تا مردی که به راحتی به دست آورده بود را برای بار دوم هم به دست آورد،اما سهراب او را در حد یک کنیز، دختری سر راه مانده و بیچاره می دید. او دیگر چیزی برای گفتن نداشت. پس آنقدر گریست تا گل های زیر پایش اشک او را چون شبنم به جان کشیدند.
    ـ چرا یکدفعه غیبت زد؟ چی شد؟ سهراب خان حرفی زد؟
    نازنین: دیگه مهم نیست. خاله من تصمیم گرفتم که برگردم.
    خاله: والله سردر نمیارم اما اگه روحیه ات خرابه اصرار به ماندن نمی کنم.
    نازنین خوشحال بود که خاله خود متوجه ی همه چیز می شود و احتیاجی به توضیح نیست.
    ـ همه چی رو برداشتی؟
    ـ بله، فکر می کنم همه چیز را گذاشتم جز سوغاتی ها را که در ساک دستی می گذارم.
    خاله: نازنین ناراحت که نیستی؟
    نازنین: نه اصلا. احساس سبکی می کنم چون دیگه دینی به کسی ندارم. حالا می دونم باید از دوباره شروع کنم. من هنوز جوانم و راه زیادی برای پیمودن دارم پس ناامید نیستم.
    خاله: آفرین دخترم. اینها تجربه های زندگی ست تا پخته تر بشی. آدما رو بشناسی و با چشم باز حرکت کنی.
    نازنین: بله، تجربه های تلخ و شیرین. در هر دو راه اشتباه کردم اما خوشحالم که زود متوجه ی اشتباهاتم شدم.
    آن گاه به دیوار خیره شد. تصویری که از سهراب ساخته بود که او را بت و مردی لوتی می پنداشت. سهراب نیز مثل بقیه ی مرد ها او را برای سرگرمی می خواست و او به سادگی گول اشتیاق او را خورده بود. به زود باوری خود لعنت فرستاد و نفرتش را در مشت هایش گره کرد. او از مردها متنفر بود. با خود عهد کرد هیچ گاه ازدواج نکند تا عقده ی خود را در تنهایی خالی کند. این را نیز می دانست که هیچ گاه به عهدش وفا نمی کند. تنگ غروب نازنین از زیر قرآن گذشت و با بی بی خداحافظی کرد و با خاله برای گرفتن تاکسی به سر کوچه رفتند. وقتی به انتظار تاکسی بودند اتومبیل سهراب سر کوچه توقف کرد و حاج خانم پیاده شد و به طرف نازنین آمد. نازنین به اجبار رویش را برگرداند و سهراب را با نگاهی خشمگین که به او زل زده بود دید. حاج خانم گت:
    ـ دخترم بازم بی خبر می ری؟
    نازنین: متاسفم. بازم رفتنم ناگهانی شد. به بزرگی خودتون ببخشید.
    حاج خانم روی نازنین را بوسید. بغض شدیدی گلوی نازنین را می فشرد. نازنین متوجه ی نگار شد که در عقب اتومبیل نشسته. او پیاده شد و با شور و حال خاصی با نازینن احوالپرسی کرد. همان زمان تاکسی ایستاد و نازنین خداحافظی کرد تا زودتر از آنجا بگریزد. خاله نیز حال نازنین را درک کرد و به سرعت خداحافظی کرد و سوار اتومبیل شد. خاله سکوت نازنین را دید و می دانست میل به گریه در او شدید است. او را در آغوش گرفت. نازنین سر بر شانه ی خاله گذاشت و...
    ـ ازش متنفرم، متنفر.
    خاله درک می کرد که او از شدت علاقه احساس نفرت می کند. او عاشق سهراب بود. او بود که راه انتخاب را از نازنین گرفت. شاید اگر سهراب نبود نازنین هیچ گاه نمی فهمید که عاشق بهروز نیست. اتوبوس از شهر خارج شد و به ابتدای جاده رسید. دیگر سکوت جاده بود و انتظار برای رسیدن به مقصد.
    نازنین مجله ای خریده بود و مشغول ورق زدن بود. صدای ممتد بوق اتومبیلی نظر مسافران را جلب کرد. نازنین تا خواست ببیند چه اتفاقی افتاده، اتوبوس متوقف شد. در اتوبوس باز شد. نازنین به چشمانش اطمینان نداشت اما درست می دید. سهراب بود و داشت یکایک مسافران را نگاه می کرد و با راننده پچ پچ می کرد. نازنین قدرت حرکت نداشت. ناگهان سهراب او را در کنار پنجره دید. به طرف نازنین آمد و گفت:
    ـ بیا پایین.
    نازنین: برای چی؟
    سهراب: کارت دارم.
    نازنین: من با شما کاری ندارم.
    سهراب: جلوی مردم جر و بحث نکن. بیا پایین.
    دست نازنین را گرفت و با خود کشید. نازنین گفت:
    ـ تا نگی هیچ جا نمی آیم.
    سهراب. باشه. حال خاله خوب نیست.
    نازنین رنگش پرید. چهره ی خاله که او را بدرقه می کرد در نظرش امد. با عجله پیاده شد. شاگرد راننده چمدانش را داد و گفت:
    ـ آبجی نامزدته؟
    نازنین با اکراه گفت:
    ـ بله.
    راننده: پس ما مرخصیم.
    اتوبوس در جاده به حرکت در آمد و نازنین چمدانش را برداشت و بدون آنکه به سهراب نگاه کند از جاده عبور کرد. سهراب به دنبال او روان شد و گفت:
    ـ بیا با ماشین برسونمت.
    نازنین: لازم نیست. به اندازه ی کافی زحمت کشیدید.
    سهراب: منطورت اینکه که می خواهی تو این جاده تک و تنها برگردی؟
    نازنین: من نمی دونم دفاع از حقوق بشر به عهده ی شماست؟
    سهراب: دیگه داری کفرمو بالا می یاری.
    نازنین با سماجت گفت:
    ـ مثلا چه کار می کنی؟
    و در چشمان سهراب خیره شد. سهراب گفت:
    ـ همان کاری که تو می خواستی بکنی. یه سیلی می زنم تو گوشت.
    نازنین عصبانیت را در چهره ی سهراب می دید و از طرفی برای خاله نگران بود. سهراب صندوق عقب را باز کرد و چمدان را در آن جای داد. نازنین می خواست در سمت پشت را باز کند، ما قفل بود.
    سهراب: بیا جلو بشین. وقت ناز کردن نیست.
    نازنین می خواست از حرص خفه شود. در ماشین را محکم به هم کوبید تا تلافیش را بر سر آن در بیاورد. سهراب در سکوت می رفت و نازنین صورتش را به پنجره نزدیک کرده بود تا در دید سهراب نباشد. بعد از یک ربع به اصفهان رسیدند. سهراب همچنان چشم به خیابان دوخته بود. نازنین متوجه شد که او به سمت سی و سه پل می رود. می خواست حرفی بزند ولی فکر کرد شاید بیمارستان از این سو باشد. برای این که سکوت را نشکند حتی نمی خواست بپرسد خاله چه شده؟ سهراب ایستاد و گفت:
    ـ پیاده شو.
    نازنین با خشم گفت:
    ـ اینجا که بیمارستان نیست.
    سهراب: دروغ گفتم. حال خاله خوبه.
    نازنین به حد انفجار رسیده بود. مشت هایش را گره کرد و به سینه ی سهراب می کوبید:
    ـ برای چی منو پیاده کردی؟ منو مسخره کردی؟ فکر کردی منم یکی از رفقاتم؟ می دونی تا به اصفهان برسیم چه فکر ها که نکردم؟ تو نه تنها دروغگو بلکه بی رحم هم هستی.
    سهراب مشت های گره کرده ی نازنین را گرفت و گفت:
    ـ باشه باشه. هر چی می گی قبوله. درسته.
    نازنین آرام گرفت. دستش را روی پیشانی گذاشت. از هیچ چیز سر در نمی آورد. گفت:
    ـ خوب چرا این کار رو کردی؟
    سهراب: تو چرا زود از کوره در رفتی؟ فکر کردم اونقدر شجاعت داری که عروسی منو ببینی و بعد بری.
    نازنین: دست از سرم بردار. منو کشوندی که اینو بگی؟ برای من مهم نیست که تو چکار می کنی.
    سهراب: یک شبه تغییر عقیده دادی.
    نازنین: اگه فکر می کنی که من...
    و حرفش را برید.
    سهراب: تو چی؟ عاشق من هستی اشتباه می کنم؟
    نازنین: خیلی از خود راضی هستی.
    سهراب: نه به اندازه ی تو.
    نازنین: باشه من خودخواهم. حالا ولم کن بذار برم.
    سهراب: یک بار گذاشتم بری اما به شرطی که دیگه برنگردی اما تو زیرش زدی.
    نازنین: این دفعه قول می دم زیرش نزنم.
    سهراب: دروغ می گی.
    نازنین: پس اگه حقیقت رو می دونی چرا از من می پرسی؟
    سهراب: برای این که خردت کنم.
    نازنین عاجزانه گفت:
    ـ باشه من خرد شدم، تحقیر شدم. دیگه چی می خواهی؟
    سهراب: می خوام دوباره اعتراف کنی.
    نازنین: به چی؟
    سهراب نزدیک نازنین شد و طره ای از موهای او را که روی صورتش ریخته بود با سرانگشت به کنار زد:
    ـ به این که هنوزم دوستم داری.
    نازنین سرش را پایین انداخت. از احساس نزدیک بودن به سهراب قلبش تیر می کشید. سهراب دست به زیر چانه ی او زد و سرش را بلند کرد و گفت:
    ـ نازنین بگو تا باور کنم.
    نازنین با حسرت به چهره ی مردانه ی او نگریست و گفت:
    ـ سهراب باور کن از همون روز اول دل به تو بستم اما متوجه نبودم. برای همیشه می خوام با تو باشم، فقط دیگه منو از خودت نرون.
    سهراب آه بلندی کشید و گفت:
    ـ می دونی تو همون بودی که تو خواب دنبالت می گشتم. وقتی اولین بار دیدمت با خودم گفتم: سهراب خودشه. دیدی خوابت به حقیقت پیوست. دوستت دارم نازنین، برای همیشه.
    باد ملایمی می وزید و زاینده رود هر سال شاهد هزاران عشاقی بود که پیوند عشق را در کنار او جشن می گرفتند.
    *******


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  7. #17
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    بخش دوم
    سهراب

    سهراب: اگه پشیمونی بگو.
    نازنین دست سهراب را فشرد و گفت:
    ـ خیلی ولی راه به جایی ندارم.
    سهراب: منم پشیمونم. می خواهی فرار کنیم؟
    نازنین با اخم گفت:
    ـ می خواستم مزه ی دهن تو رو بدونم. خوب مچت رو گرفتم.
    و صدای خنده ی بی پروای سهراب باعث نگاه های متعجب میهمانان شد.
    نازنین عروسی بود که در ابرها راه می رفت. او چنان زیبا، خوشبخت و شاد بود که دیگر از خدا چیزی نمی خواست. چشمان زیبایش درخشش خاصی داشت و افسونگرتر از همیشه به نظر می رسید. دستانش حلقه شده در دستان سهراب به او اعتماد به نفس و امنیت می بخشید.
    در باورش نمی گنجید که انسان در ناامیدترین شرایط به ایده آب ترین برسد. او همه ی این ها را از خدای خود داشت. جوانی، زیبایی و عشق پاکش را و سهراب را که چون راهزن شجاعی او را ربوده و می خواست برای همیشه برای خود داشته باشد. در چهره ی پدر و مادرش شادی موج می زد. خان عمو همچنان در قهر به سر می برد. خاله می گفت تنها آرزویش برآورده شده. خواهران سهراب با افتخار به نازنین می نگریستند و از اینکه عروسی به زیبایی نازنین در کنارشان گام بر می دارد احساس غرور می کردند. حاج مشیر با لبخندی رضایت آمیز به آن دو می نگریست و حاج خانم از شوق ازدواج سهراب مانند دختری 20 ساله می نمود و چنان مجلس آرایی می کرد که همگان به او غبطه می خوردند.
    همه چیز به سرعت گذشت. بازگشت او به تهران، آمدن سهراب با خانواده برای مراسم خواستگاری و غرور پدر از داشتم چنین دامادی. پدر می گفت او به معنای واقعی مرد است. سپس آنها به اتفاق به اصفهان بازگشته و در خانه ی خاله ساکن شدند، اما سهراب چنان بی تاب بود که در عرض یک هفته همه چیز را فراهم کرد. ساعتی بی کار نمی نشست. عاقبت نازنین کلافه شد و گفت:
    ـ من پیش تو هستم، چرا این قدر عجله داری؟
    سهراب: من به خاطر تو عجله می کنم. می ترسم از دوری من بی تاب بشی.
    نازنین: طاقت من زیاده. پای منو وسط نکش.
    سهراب: باشه، من طاقت ندارم. خوبه؟ بیا الان برویم محضر.
    نازنین خندید و همیشه بحث با شوخی های سهراب پایان می پذیرفت. سهراب آنقدر ولخرجی می کرد که نازنین می ترسید ورشکست شود. به راحتی همه چیز را مهیا می کرد. آنقدر لباس برای نازنین خرید که مجبور شد به مادر سهراب شکایت کند. حاج خانم خندید و گفت:
    ـ تازه کلی لباس از قبل برات نگه داشتم. هر جا می رفت کلی سوغاتی می آورد منم می گفتم باشد برای عروسم.
    خواهران سهراب دخالتی در کارها نداشتند و می گفتند ما وقت نداریم، خودت با سهراب کنار بیا. اما جلوی سهراب را نمی شد گرفت. نازنین آرزو می کرد زودتر عروسی سر بگیرد تا سهراب از خرید کردن دست بکشد و اکنون شادمان در کنار او بود و جوانان و پیران حاضر در مجلس با حسرت به زیبایی و شیفتگی آن رو می نگریستند. نگار در میان میهمانان عشوه گری می نمود و با صدای بلند می خندید. به نظر نازنین او عمدا خود را جلوی سهراب قرار می داد تا نظر او را به خود جلب کند، ولی نازنین می دانست که حنای او رنگی ندارد و سهراب مال اوست. همانطور که او متعلق به سهراب بود. برای همیشه و همه وقت.
    نازنین نمی خواست از پدر و مادر سهراب جدا شود. آنها آن دو را در انتخاب آزاد گذاشته بودند، اما نازنین عاشق آن خانه و باغ بود. می دانست که سهراب در کنار پدر و مادرش احساس خوشبختی بیشتری می کند. آن خانه آنقدر وسیع بود که می شد به راحتی در آن زندگی کرد. نازنین اتاق سهراب را که حمام اختصاصی و رو به ایوان بود انتخاب کرد و از اتاق های دیگر صرف نظر کرد، چون آنجا مال سهراب بود و نازنین دیوارهای آنجا را نیز مقدس می دانست. ساعت 2 بامداد بود که آخرین میهمانان نیز رفتند. نازنین در ایوان ایستاده بود و به ماه می نگریست. هوای باغ خنک و دلپذیر بود. چراغهای باغ خاموش شده بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود. سهراب نزد پدر و مادرش بود. نازنین نمی دانست چند دقیقه در آن حال بود که دستان سهراب دور بدنش حلقه شد.
    سهراب: بالاخره تموم شد.
    نازنین: از شلوغی ساعت قبل اثری نمونده.
    سهراب: به چی نگاه می کردی؟
    نازنین: به ماه.
    سهراب: اما من پرده ها رو می کشم تا ماه تو رو نبینه.
    نازنین: تو زیادی منو لوس می کنی.
    سهراب: یادته اون روز تو باغ داشتم یواشکی نگاهت می کردم؟
    نازنین چشمانش را بست تا خاطره ی آن روز را به یاد آورد.
    سهراب: فکر می کردم دارم خواب می بینم. توی برای مثل یک رویا بودی.
    نازنین: اگه این باغ نبود شاید هیچ وقت من و تو همدیگرو نمی دیدیم.
    سهراب: پس باید ممنون باغ باشیم.
    نازنین برگشت و در چشمان سهراب نگریست و گفت:
    ـ سهراب قول بده هیچ وقت منو تنها نذازی. اگر اون ور دنیام که رفتی منو با خودت ببر. قول بده.
    سهراب در گوش نازنین زمزمه کرد:
    ـ مطمئن باش نازنین، قول می دم.
    به نظر نازنین چندین ماه می آمد که رنگ زندگی آبی تر از همیشه می درخشد و او هیچگاه این چنین خوشبخت نبوده. سهراب همه چیز او بود. زندگی با گشاده رویی به روی آنها لبخند می زد. آن دو، روز به روز شیفته تر از قبل می شدند. نازنین همیشه چنین می پنداشت که بعد از ازدواج علاقه ها کمتر و سردتر می شود اما حالا می دید که نفس کشیدن بدون سهراب برای او دشوار است. سهراب نیز چون او بود و شاید به مراتب شیداتر از نازنین. به اجبار به سر کار می رفت و شب ها زودتر به خانه می آمد. وقتی سهراب نبود نازنین به حاج خانم در کارها کمک می کرد و هنگام آشپزی در کنار او بود تا خوب یاد بگیرد. مادر سهراب با صبر و حوصله ی زیاد به نازنین خانه داری می آموخت و هنگام کار از خاطرات و تجربیات خود حرف می زد. گاهی خاله به نازنین سر می زد و گاهی هم او به خاله. خواهران سهراب اغلب آخر هفته ها در آنجا بودند. وقتی می آمدند، همه جا پر سر و صدا می شد. آنها خود می ریختند و خودشان جمع می کردند. بچه ها ظهر در استخر آبتنی می کردند و گاهی مردها نیز به آنها ملحق می شدند. سهراب و نازنین اغلب نیمه شب به شنا کردن می پرداختند. سهراب علاقه ی زیادی به شنا کردن داشت و نازنین را تشویق به یاد گرفتن می کرد و گاهی هنگام ظهر وقتی پدر و مادر سهراب در میهمانی بودند و محمود آقای باغبان نیز به بهانه ای از خانه بیرون می رفت، آنها آزادانه به شنا کردن مشغول می شدند و حمام آفتاب می گرفتند. به نظر نازنین بهترین ساعات زندگی در همین مواقع بود. تفریح و استراحت و آرامش. همه چیز فراهم بود و نازنین از ته دل قهقهه سر می داد. سهراب با چند تن از دوستانش که متاهل بودند رفت و آمد داشت و بیشتر از همه با عباس آقا و همسرش مهری صمیمی بود. نازنین نیز مهری را به عنوان زنی خانه دار و نجیب دوست داشت و وقتی عشق و علاقه ی آن زوج را می دید، لذت می برد. آنها پسری 5 ساله داشتند به نام امیدو هر زمان که سهراب حوصله اش سر می رفت به اتفاق برای شب نشینی به خانه ی آنها می رفتند. عباس آقا نمایشگاه اتومبیل داشت و از نظر مالی در موقعیت خوبی قرار داشت. مهری زنی جذاب و بانمک بود و او نیز با عشق با همسرش ازدواج کرده بود.
    کم کم پاییز خودنمایی می کرد و می خواست تابستان را کم رنگ کند و زیبایی را به نمایش بگذارد. آمدن فصل ها در باغ انعکاس سریع تری داشت. اکنون 4 ماه از ازدواج آنها می گذشت. به نظر نازنین به یک روز می ماند. چقدر سریع. آن شب قرار بود با عباس و مهری برای خوردن شام بیرون بروند. نازنین کاری برای انجام دادن نداشت. نامه به پدر و مادرش را تمام کرد و آن را در پاکت گذاشت. پدر گفته بود شاید ماه دیگر سری به او بزنند. نازنین در آینه به خود نگریست و احساس کرد کمیچاق شده است و صورتش گرد تر از همیشه به نظر می رسید. سهراب ساعتی بود که به بازار رفته بود و حاج خانم هنوز در حال استراحت بود. به روی ایوان رفت و روی صندلی نشست. احساس کسالت می کرد. خمیازه کشید. ناخودآگاه دستانش بر روی شکمش لغزید. همه چیز طبیعی بود. بک ماهی بود که در فکر بچه دار شدن بود. از این احساس خود حرفی به سهراب نزده بود. می خواست سهراب نیز چون او اشتیاقش را برای بچه دار شدن ابراز کند، اما سهراب تمایلی به این مسئله نداشت. یک شب که نازنین از او راجع به بچه سوال کرد،گفت:
    ـ برای تو زوده. دوست ندارم به خاطر من بچه دار شوی. تو هنوز خیلی وقت داری.
    نازنین می دانست که سهراب به خاطر تفاوت سنی که دارند اینگونه می اندیشد اما نازنین تکامل خود را در این مسئله می دید و می دانست که با آمدن کودکی چقدر خوشبختی آنها و پدر و مادر سهراب کامل می شود.
    شراره 2 ماهی که به فرانسه رفته بود و هنوز خبری از او نداشت. دلش برای شراره تنگ شده بود. نمی دانست او اکنون چه سرنوشتی دارد و چه می کند، اما دعا می کرد که خوشبخت و شاد باشد. آن شب در رستوران عباس در مورد سفر آلمان خود حرف می زد و سهراب سر به سر عباس می گذاشت و از این که دیدن زنان آنجا برای عباس تازگی داشت. نازنین احساس کرد که مهری از شوخی های سهراب خوشش نمی آید. نازنین هیچ وقت به مناسبات دوستان سهراب دقت نمی کرد چون می دانست آنها برای خود عالمی دارند و به حریم آنها وارد نمی شد. وقتی باز می گشتند نازنین گفت:
    ـ امشب مهری سر حال نبود.
    سهراب: چطور مگه؟
    نازنین: همین طوری. آخه وقتی تو با عباس شوخی می کردی به نظرم آمد که دلخور شده.
    سهراب گفت:
    ـ مهری از این اخلاق ها نداره. یعنی حسود نیست. حتما چون خودت حساسی اینطور فکر کردی.
    نازنین: یعنی من حسودم؟ به من مربوط نیست که تو چند سال پیش چه کار می کردی. تا حالا مگه حسادتی کردم؟
    سهراب: کم نه.
    نازنین با غیض گفت:
    ـ فکر می کنی خیل تحفه هستی؟
    سهراب: دیدی خودت اقرار کردی.
    نازنین سکوت کرد و تا فردا شب همانطور رنجیده به نظر می رسید و سهراب بدون توجه به دلخوری نازنین سر به سر او می گذاشت. شب جمعه بود که خاله و نگار به آنجا آمدند. مرجان و مهسا نیز بودند. نگار حسابی به خودشرسید بود و زیباتر از همیشه می نمود. وقتی نازنین را دید گفت:
    ـ چقدر چاق شدی. نشناختمت.
    نازنین دور از چشم بقیه به اتاق رفت و در آینه با دقت به خود نگریست. احساس ناامیدی میکرد. نمی دانست عیب کار در کجاست. لباسهایش همگی اندازه ی او بود و هیچ کدام تنگ نشده بود. مرجان در زد و وارد شد و گفت:
    ـ نازنین اینجا اومدی.
    نازنین: مرجان به نظرت من چاق شدم؟
    مرجان: چطور مگه؟
    نازنین: نگار گفت خیلی چاق شدم. راستش ناراحت شدم.
    مرجان خندید و گفت:
    ـ حرفش را قبول نکن. کمی صورتت بازتر شده که اونم خیلی بهت میاد. آخه تا چند وقت پیش که تو نبودی همه از زیبایی تو تعریف می کردند و همه به اتفاق می گفتند که صورتت زیباتر شده. نگار خانم هم توی اون مجلس بود. فکر کنم از حسادتش گفته. نازنین نفسی به راحتی کشید و گفت:
    ـ ازت ممنونم. همیشه می ترسم که زود از قیافه بیفتم.
    مرجان: پاشو اینقدر حساسیت نشون نده. اون که باید بپسنده،پسندیده.
    سهراب از دیدن خاله و نگار بسیار اظهار خشنودی کرد و با آنها به گپ زدن مشغول شد. نازنین در آشپزخانه بود و سعی نمود زیاد توجهی نشان ندهد. بعد از شام سهراب با نگار تخته بازی می کردند و با هر برد و باخت نگار هیجان زده شده و از خود ادا و اصول در می آورد. نازنین سرش را به صحبت با مهسا و بچه ها گرم کرد. از بی توجهی سهراب دلش پر خون بود. او هیچ گاه نمی دانست حسادت به معنای واقعی چیست اما حالا با پوست و خون خود آن را عجین می دید و سهراب را عامل رشد این احساس می دانست.
    سهراب روی تخت لمیده بود و سیگاری گوشه ی لب دود می کرد. او گاهی اوقات برای تفریح سیگار می کشید. نازنین در کمد را به عمد کوبید و گفت:
    ـ می شه تو این اتاق سیگار نکشی؟
    سهراب گفت:
    ـ چرا این قدر بهانه گیر شدی؟ از سر شب تا حالا به همه قهری.
    نازنین: فکر کردم از سر شب تا حالا اینقدر سرتون گرم بود که حضور بنده را ندیدی.
    سهراب گفت:
    ـ باز شروع شد. وقتی می گم حسودی قبو کن.
    نازنین: تو به این می گی حسادت؟ باشهمنم تلافی می کنم.
    سهراب گفت:
    ـ تو خسته ای بهانه گیری می کنی.
    نازنین: تو هممی خواهی مرا از سرت باز کنی.
    سهراب بلند شد و به کنار پنجره رفت و گفت:
    ـ نازنین خیلی بداخلاق شدی.
    نازنین با بغضی که در گلو داشت گفت:
    ـ درسته من بداخلاق و حسودم. بگو که از من خسته شدی. منم خسته شدم.
    سهراب به طرف در رفت. آن را گشود و مکثی نمود و گفت:
    ـ فردا می فرستم بری تهرون چند وقتی بمونی شاید روحیه ات بهتر شود.
    و در را بست. نازنین بعد از چند دقیقه صدای در کوچه را شنید. هق هق گریه سر داد. این اولین دعوای آنها به طور جدی بود. نازنین خود را مقصر می دید. او دوست نداشت به تهران برود، نه این که دلش برای خانواده اش تنگ نشده بلکه می دید نمی تواند بدون سهراب برود. سهراب تو را تنبیه می کرد و نازنین هر تنبیهی را پذیرا بود جز دوری سهراب. آن شب آنقدر گریست تا به خواب رفت.
    چشمان پف کرده و صورت بی رنگ نازنین گویای همه چیز بود. مادر سهراب نمی خواست سوالی کند تا نازنین فکر کند قصد دخالت دارد. ساعت 10 بود که خاله آمد و گفت:
    ـ نازنین سهراب خان دو تا بلیط فرستاده برای ظهر. منم باهات میام. کارهام جور نبود ولی به خاطر تو می آیم.
    وقتی به صورت نازنین نگریست با تعجب گفت:
    ـ چیزی شده مادر؟ چرا رنگ و رو نداری؟
    نازنین: نه، خوبم. خوشحالم که با شما می روم. پس بروم و ساکم را جمع کنم.
    خاله گفت:
    ـ باشه. منم می روم به کارام برسم.
    نازنین دیگه احساس ناامیدی نمی کرد. حالا که سهراب می خواست او را دست به سر کند پس نباید غرور خود را بشکند. نزد مادر سهراب رفت و گفت:
    ـ مادرم یادم رفت بهتون بگم. دیشب قرار شد من چند وقتی به تهرون بروم. ببخشید بدون اجازه ی شما تصمیم گرفتم


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  8. #18
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    بدون اجازه ی شما تصمیم گرفتم.
    حاج خانم گفت:
    ـ این چه حرفیه. برو دخترم. اون موقع ها هم یک دفعه تصمیم می گرفتی. ان شاءالله بهت خوش بگذره.
    نازنین میل به گریه داشت. به اتاق خود رفت و برای خودخواهی سهراب و بی تجربگی خود گریه سر داد. حالا می دانست که سهراب از عشق او سوءاستفاده می کند و می خواهد نازنین را به پای خود بیاندازد.
    این گناه نازنین بود که به سادگی خود را وابسته به او نشان داد. باید تا از پا ننشسته زیرکانه سهراب را تشنه ی خود نگه می داشت. سهراب مردی بود که باید تشنه و گرسنه می ماند، در غیر این صورت مانند پرنده پر می کشید و آن وقت به بند کشیدن او دشوار می شد. نازنین با اندیشه ی نو و ممنون از سهراب که او را به خود آورده بود به سوی تهران حرکت کرد.
    خاله: چرا با سهراب خان سفر نرفتی؟
    نازنین: خودش اینطور خواست.
    خاله متفکرانه گفت: راستش می گفتم می یاد ما رو می رسونه فرودگاه اما راننده فرستاد.
    ـ دیشب خداحافظی کردیم و گفت که کار داره.
    خاله از اینکه سوار هواپیما بود، زیاد خشنود نبود و مدام صلوات می فرستاد. ساعتی بعد به تهران رسیدند. پدر در فرودگاه بود. نازنین با دیدن پدر همه ی ناراحتی هایش را فراموش کرد. پدر گفت:
    ـ سهراب صبح زنگ زد و گفت بیام فرودگاه.
    خاله: زحمت افتادید. ما خودمان می آمدیم.
    پدر: این حرفها چیه؟ دلمون خیلی برای نازنین و شما تنگ شده بود.
    بودن در خانه لذت بخش بود. مادر از شوق گریه می کرد و نسرین و نسترن مثل پروانه به دور او می چرخیدند. بسته ی جداگانه ای در فرودگاه به دست آنها رسید. سهراب فکر همه چیز را کرده بود. در آن بسته پر از سوغاتی های زیبا و گران برای خانواده اش بود. نازنین از حسن سلیقه ی سهراب احساس غرور می کرد. دو سه روز اول حرف ها و خاطره هایی که چند ماه ناگفته بود، گفته شد. مادر مدام با خواهرش غیبت می کرد و نازنین از این که خاله همراه او بود و کمتر به او توجه می شد، سپاسگزار بود. پدر هر شب خبر می آورد که سهراب زنگ زده و حال همه را پرسیده. یک هفته گذشت. خاله به نازنین گفت:
    ـ راستی سهراب خان نگفته چند روز بمونی؟
    نازنین: نه، گفت هر چقدر دوست داشتی.
    پدر گفت:
    ـ نمی خواهی به سهراب تلفن کنی؟
    نازنین: شاید فردا که رفتم خرید تلفن بزنم.
    نازنین به اتفاق خواهرانش به خرید رفت و برای مادر و پدر و خواهران سهراب سوغاتی خرید. برای سهراب پلاک طلا و برای خود چند دست لباس خرید. می خواست وقتی بر می گردد تغییر کرده باشد و لباس های نو بپوشد. وقتی پدر پرسید که تلفن کردی نازنین گفت:
    ـ نه وقت نشد. این دفعه که رفتم حتما تماس می گیرم
    پدر متوجه شد که نازنین تمایلی به تلفن کردن ندارد. هفته ی سوم بود که نازنین احساس دلتنگی می کرد، اما وقتی به یاد بی وفایی سهراب می افتاد، غرورش بیدار می شد و چهره ای بی تفاوت به خود می گرفت.
    پدر: حاج خانم تلفن کرد. خیلی سلام رسوند و گفت دلم برای نازنین تنگ شده، کی می آید؟ منم از طرف تو گفتم تو این هفته حتما بر می گرده.
    نازنین خوشحال بود که مادر سهراب با تلفن خود او را از بن بست نجات داده. حالا بهانه ای برای بازگشت داشت. وقتی هواپیما در فرودگاه اصفهان به زمین نشست، نازنین خود را آماده ی دیدن سهراب کرد، اما وقتی در سالن اثری از سهراب ندید، خجالت زده شد به خصوص که خاله مدام می گفت، حتما سهراب خان خیلی دلش تنگ شده. راننده ای که آنها را به فرودگاه آورده بود، انتظار آنان را می کشید. خاله نازنین را به خانه رساند و خود بازگشت. مادر سهراب با دیدن نازنین با لبانی خندان و چهره ای مشتاق او را در آغوش کشید. نازنین از دیدن باغ و خانه احساس خوشایندی داشت. آنجا خانه ی او بود. حالا می فهمید که نیمی از وجودش از در آنجا جا مانده بود. وقتی پا به اتاقش نهاد، آنجا را همان طور بکر یافت. نازنین متوجه ی خاک روی آینه شد. با انگشتش روی آینه نوشت: سلام. به کنار تخت رفت. زیر سیگاری پر بود و قاب عکس کنار تخت به پشت گذاشته شده بود. قاب عکس را برداشت. عکسی از صورت نازنین در حال خنده بود. سهراب این عکس را دوست داشت و خود آن را قاب گرفته بود. لباسهایش را جا به جا کرد. چیزی به آمدن سهراب نمانده بود. دوش گرفت و لباسی که به تازگی خریده بود به تن کرد و از عطری که سهراب دوست داشت به خود زد. وقتی نزد مادر سهراب رفت، حاج خانم گفت:
    ـ نازنین جان می خوساتم اتاقتو تمیز کنم اما سهراب نذاشت. فکر نکن مخصوصا تمیز نکردم.
    نازنین: خیلی ممنون از محبت شما. یه گردگیری لازم داشت که اونم انجام دادم. از دخترا چه خبر؟ حالشون خوبه؟
    ـ دخترها که طبق معمول می روند و می آیند. تو نبودی خیلی جاتو خالی کردن. یه شب خواهرم شام دعوت کرد. خیلی ناراحت شد شنید تو نیستی.
    نازنین: سهراب بدون من خوشحال تره و بیشتر بهش خوش می گذره.
    حاج خانم: این حرف را نزن. سهراب یه کم مغروره. شاید علاقش رو به زبون نیاره، اما با رفتارش نشون می ده.
    هره به آمدن سهراب نزدیک تر می شد، طپش قلب نازنین بیشتر می شد. نازنین خود را با درست کردن سالاد و آماده کردن وسایل شام سرگرم کرد. دستانش آشکارا می لرزید. وقتی زنگ در نواخته شد، نازنین حاج مشیر را دید که به تنهایی به خانه آمد. مادر سهراب جلو رفت و چیزی به نجوا گفت و حاج مشیر نیز جواب داد. حاج مشیر با رویی باز از نازنین استقبال کرد و از این که این مدت دلتنگ او شده و مسافرتش به طول انجامیده گله کرد. نازنین وسایل شام را آورد. احساس سرشکستگی می کرد. سهراب عمدا می خواست دیر به خانه بیاید. صدای بسته شدن در شنیده شد. نازنین از پنجره ی آشپزخانه بع حیاط نگریست. سهراب بود. شوقی عجیب وجودش را فرا گرفت، اما باید خود را بی تفاوت نشان می داد. مادر سهراب به آشپزخانه آمد و به نازنین گفت:
    ـ سهراب اومد. برو دخترم.
    نازنین می دانست که سهراب به عادت هر روز می رود و لباسش را عوض می کند. نازنین در زد و داخلشد. سهراب دکمه های پیراهنش را باز می نمود.
    نازنین: سلام.
    سهراب بدون این که به او بنگرد گفت:
    ـ سلام. رسیدن به خیر.
    نازنین متوجه ی لحن تمسخرآمیز او بود.
    نازنین: خسته نباشی.
    سهراب: خوش گذشت؟ ( متلکی آشکار)
    نازنین: جای شما خالی.
    سهراب: دوستان به جای ما.
    و به حمام رفت. نازنین چند دقیقه ایستاد. سهراب رو در رو می جنگید و لبه ی تیغ شمشیرش را مستقیم در قلب نازنین نشانه گرفت. نازنین با خود گفت:
    ـ مهم نیست اگه اینطور دوست داری منم راضیم.
    و با عصبانیت در اتاق را کوبید و به نزد مادر سهراب رفت. حاج خانم و حاج مشیر با نگاهی نگران به یکدیگر نگریستند.
    نازنین شب به خیر گفت و به اتاقش رفت. از پنجره به باغ نگریست. همه جا در سکوت بود. نمی دانست عیب کار در چیست؟ چرا موضوعی به آن کوچکی مدتی است که آن دو را از هم جدا کرده؟ ساعت از نیمه شب گذشت. نمی دانست سهراب کجاست و تا این وقت شب نزد چه کسی به سر می برد. شالی به دورش پیپچید و به باغ رفت. تاریکی شب حالت اسرارآمیزی به باغ داده بود. می خواست بازگردد که صدای چرخش کلید را شنید. سهراب با چهره ی خسته در را گشود. نازنین همانجا ایستاد. سهراب در عالم خود بود. وقتی به نزدیکی نازنین رسید، به او خیره ماند و گفت:
    ـ به به اینجا چی کار می کنی؟ لابد نگران شوهرت هستی.
    نازنین: خوابم نمی برد، اومدم قدم بزنم.
    سهراب: حدس می زدم که تو زنی نیستی که نگران شوهرت باشی.
    و پشت کرد که برود. نازنین بازوی سهراب را گرفت و گفت:
    ـ سهراب.
    سهراب ایستاد.
    ـ چی می گی؟
    نازنین: اومدن من اشتباه بود. اگه بدونم برای تو اهمیتی ندارم، می روم. نمی خوام مثل زن های دیگه زندگیمو به زور نگه دارم، چون شکست آنها رو دیدم. فقط می خواهم از زبون خودت بشنوم.
    سهراب نفس بلندی کشید و دستهایش را در موهایش فرو برد. گفت:
    ـ تو هیچ وقت مثل بقیه نبودی. همه چیز تو با همه فرق می کنه. ازم ن چی می خوای؟
    نازنین: می خوام خودت بگی برو.
    سهراب: اون وقت تو می ری.
    نازنین: اگه بدونم خوشحالت می کنه حتما این کار رو می کنم.
    سهراب: تو آزادی هر کاری دوست داری بکنی، همون طور که تو به اجبار نمی تونی زندگی کنی. منم به زور نمی تونم نگهت دارم.
    نازنین نمی دانست چه بگوید. سهراب باز او را در ابهام قرار داده بود. نازنین گفت:
    ـ هیچ وقت تصور نمی کردم که این قدر زود به این حرفها برسیم.
    سهراب: درسته، اما مقصر کیه؟!
    نازنین: هر دو.
    سهراب: حداقل جای خوشوقتیه که نگفتی من.
    نازنین: سهراب تو مثل بچه ها می مونی. لج می کنی. مدام می خواهی منو خرد کنی. می خواهی به رخم بکشی که من محتاج توام.
    سهراب: حرف های قشنگی می زنی اما تو لج می کنی. تو می خواهی من به دست و پا بیفتم و برام ناز می کنی. گذاشتی رفتی و فکر کردی می یام دنبالت.
    نازنین: متاسفم که اینو ازت می شنوم. حداقل شجاعت اینو داشته باش و بگو که خودت منو دک کردی. به معنای واقعی بیرونم کردی. حالا هم دنبال بهانه ای، ولی احتیاجی به بهانه گیری نیست.
    سهراب: من گفتم برو ولی نه سه هفته. تو حتی یک تلفن نزدی. تو که عاشق من بودی چطور گذاشتی و رفتی؟ این بود اون دلدادگی؟
    نازنین: پس باید می موندم تا تو بیشتر تحقیرم کنی؟ تو انقدر مغروری که زیر پات رو نمی بینی. اگه این حرف خوشحالت می کنه، می گم که دوستت دارم. بدون تو نمی تونم زندگی کنم. اگه مودنم برای این بود که تو رو به طرف خودم بکشم. می خواستم همون نازنین تو باشم. هر جای دنیا برم، به همینجا بر می گردم. حتی اگه بیرونم کنی.
    سپس با شتاب دور شد.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  9. #19
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    سهراب به دنبال او دوید و گفت:
    ـ نازنین.
    نازنین بدون توجه به راه خود ادامه داد. سهراب دستان او را گرفت و نگهش داشت.
    ـ نازنین منو ببخش. من اشتباه کردم. اگه می دونستی که تو این سه هفته چی به من گذشت، این طور رفتار نمی کردی. من بدون تو هیچم. وقتی ازت بی خبر بودم داشتم از حسادت دیوونه می شدم. می خواستم امتحانت کنم اما خودم رو عذاب می دادم.
    نازنین به طرف سهراب برگشت. سهراب اشک های روی گونه ی نازنین را سترد و گفت:
    ـ من و تو هر دو یک احساس داریم. فکر کردم اگه مدتی منو نبینی آرامتر بشی و قدر همدیگر رو بیشتر بفهمیم. بگو منو بخشیدی.
    نازنین سر بر شانه ی سهراب نهاد و سهراب او را تنگ در آغوش فشرد. آن دو به یکدیگر پناه بردند تا مانند دو پرنده ی عاشق از وجود یکدیگر لبریز از عشق و تمنا شوند.
    ماه شاهدی بود بر آشتی آنها که در پشت ابرها پناه گرفت تا تنهایی آن دو کامل شود.
    آرامش بعد از طوفان لذت بخش بود. نازنین اینک قدر لحظات خوب زندگی را بیشتر می فهمید. سهراب مهربانتر و عاشق تر از همیشه بود و نازنین زیرک تر و پخته تر از قبل به نظر می رسید. او حالا با روشی متفاوت از همیشه رفتار می کرد و نمی خواست سهراب او را زنی احمق و ساده لوح تصور کند و می دانست که در این راه موفق بوده زیرا سهرابب هر روز تشنه تر از روز قبل در جستجوی روح پر ستیز نازنین بود که آن را دست نیافتنی می دید.
    و این را نازنین از میان حرف های او درک می کرد.
    ـ نازنین تو خیلی مرموز شدی. حالت چهره ات عوض شده. کاش می دونستم تو مغزت چی می گذره؟
    و نازنین زیرکانه می خندید.
    ـ سهراب اشتباه می کنی. نوع نگاه تو عوض شده. من همون نازنین توام...
    ـ برای سالگرد ازدواجمون می خواستم یه هدیه بهت بدم که هیچ وقت فراموش نکنی. این می تونه بهترین هدیه باشه. خودمم خسته ام. احتیاج به مسافرت داشتم.
    نازنین با هیجان صورت سهراب را بوسه باران کرد.
    ـ آخ، واقعا عالیه. ازت ممنونم.
    سهراب: اگه شیطونی کنی خودم تنها می رم.
    نازنین: یعنی هدیه تو پس می گیری؟
    سهراب: راست می گی هدیه را نمی شه پس گرفت. حالا بگو ببینم دیگه چی دوست داری؟
    نازنین فکری کرد و گفت:
    ـ من همه چیز دارم جز...
    سهراب: جز چی؟ بگو.
    نازنین: جز یک بچه.
    سهراب با نگرانی به چهره ی نازنین نگریست و گفت:
    ـ فکر می کنی مشکلی است؟
    نازنین با چهره ی غم زده گفت:
    ـ نمی دانم.
    سهراب: می تونیم تو سفر چند دکتر خوب بریم، قبوله؟
    نازنین: باشه، هرچی تو بگی.
    نازنین از فکر سغر به اروپا چنان به هیجان آمده بود که نمی دانست دو هفته را چگونه صبر کند. برای او دیدن کشورهایی که همیشه جزو دور دست ترین آرزوهایش بود باور نکردنی بود. سهراب با دادن چنین هدیه ای او را غافلگیر کرده بود. کاش او نیز می توانست با خبر داشتن کودکی در راه او را غافلگیر کند،اما این مسئله کم کم باعث نگرانیش می شد و می دانست سهراب نیز در انتظار این خبر است اما به خاطر او سکوت می کند، چون می داند اشتیاق نازنین برای این مسئله بیشتر از اوست. حالا نازنین با فکر سفر و رفتن به نزد دکتر آرامش یافته بود و می توانست با یک تیر دو نشان بزند.
    چند روز بیشتر به سفر آنها نمانده بود. آن روز صبح نازنین برای سر زدن به خاله از خانه بیرون رفت. وقتی زنگ را فشرد، صدایی او را خواند. وقتی نگاه کرد زنی بلندبالا و سی ساله توجه او را جلب کرد. آن زن گفت:
    ـ شما نازنین هستید؟
    نازنین حیرت زده او را نگریست و گفت:
    ـ بله. جنابعالی را به خاطر ندارم.
    آن زن با تمسخر نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
    ـ اما من شما رو خوب می شناسم.
    در همان لحظه بی بی در را گشود و نازنین به بی بی گفت:
    ـ الان می آیم، برو خانه.
    سپس رو به آن زن گفت:
    ـ شما منو از کجا می شناسید؟
    زن با تحقیر نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
    ـ از اونجایی که شوهر منو دزدیدی.
    نازنین هاج و واج ماند. احساس کرد دارد به زمین می افتد. دستانش را به دیوار تکیه داد و گفت:
    ـ خواهش می کنم واضح تر حرف بزنید. من خودم شوهر دارم. حتما اشتباهی گرفته اید.
    آن زن گفت:
    ـ من زن سهراب هستم، نه الان بلکه 5 ساله. اون به من نگفت که زن می گیره. حالا که فهمیدم آبروی هر دوی شما رو می برم. نمی ذارم آب خوش از گلوتون پایین بره، مگر این که مرده باشم. اینو به او سهراب پست فطرت هم بگو.
    نازنین بقیه ی حرف های او را نشنید. زمانی که به خود آمد صدای حاج خانم و خاله به گوشش می رسید.
    ـ ضعف داره. نکنه حامله است؟ شاید فشارش پایین اومده.
    نازنین چشم گشود و فریاد زد:
    ـ سهراب. من سهراب رو می خوام.
    و دوباره بیهوش افتاد. ساعتی بعد دستان سهراب در دستان نازنین بود و آن را نوازش می کرد. نازنین چشم گشود و سهراب را دید. دستانش را کنار کشید و صورتش را از او برگرداند.
    سهراب: نازنین منم سهراب. چه اتفاقی افتاده؟ منو که نصف جون کردی.
    نازنین بغضی را که در گلو داشت با ریختن اشک خالی کرد. سهراب با حیرت و نگرانی او را می نگریست. حداقل بگو چی شده؟ پاشو برویم دکتر.
    نازنین: می خوام بلند شم.
    سهراب او را بلند کرد و در پشت او بالشت گذاشت تا راحت باشد.
    نازنین بعد از دقایقی گفت:
    ـ امروز یک زن که قبلا ندیده بودمش توی کوچه صدایم کرد.
    نازنین به سهراب نگریست و احساس کرد چهره ی سهراب سخت و منقبض شده است.
    ـ می دونی اون چی می گفت؟
    سهراب صورتش را برگرداند. نازنین بازوان او را گرفت و تکان داد و گفت:
    ـ به من نگاه کن. با توام.
    سپس بی حال روی بالشت افتاد. نازنین نمی دانست تا چه وقت در حالت بیهوشی به سر برد. صداهای درهم و سنگینی دستانش که سرم وصل بود. صدای آن زن مانند کابوسی در گوشش می پیچید. پوچ شدن زندگیش. همه چیز و همه چیز او را فلج کرده بود. آرزوی مرگ می کرد. می خواست بیدار نشود و واقعیت ها همچنان بر او پوشیده بماند.
    ـ نازنین، نازنین خواهش می کنم تو فقط خوب شو، هر کاری دوست داری بکن.
    صدای سهراب بود. انگار به بیماری در حال مرگ التماس می کرد. نازنین می خواست جواب او را بدهد اما زبانش سنگین بود. او تب داشت. حالت سرگیجه و تهوع. خدایا راحتم کن


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  10. #20
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    وقتی چشم گشود آفتاب در اتاق گسترده بود و خاله داشت بافتنی می بافت. وقتی بیدار شدن نازنین را دید به طرف او رفت.
    ـ دخترم حالت خوبه؟ گرسنه ای؟ کمی سوپ بیارم؟
    نازنین سرش را تکان داد.
    ـ خاله تو که ما رو کشتی. بیچاره حاج خانم و سهراب اگه بدونی چه حالی داشتند. سهراب خان الان رفت استراحت کنه. دیشب تا صبح چشم رو هم نذاشت.
    خاله دست به پیشانی نازنین زد و گفت:
    ـ الحمدالله تب نداری. بذار آبمیوه برات بیارم.
    خاله با اصرار جرعه ایی آبمیوه به نازنین خوراند و سپس روی نازنین را کشید تا کمی استراحت کند. نازنین دوباره به خوابی عمیق فرو رفت.
    خاله: عزیزم، برم بگم سهراب بیاد؟
    نازنین: نه نمی خوام ببینمش.
    خاله: خاک بر سرم، چرا؟ مادر اون شوهرته، نگران حالته.
    نازنین: نه اگر بیاد داد می زنم. من ازش متنفرم، متنفر.
    و سر در بالشت فرو برد و گریست. خاله هاج و واج می نگریست و از دلشوره و نگرانی حال خود را نمی فهمید. نمی دانست چه اتفاقی باعث این همه تغییر در نازنین شده است.
    ـ چند روزه که داری استراحت می کنی. بالاخره چی؟ اون شوهرته. اگه حرفی داری بهش بگو خودتم راحت کن. ببین به چه روزی افتادی.
    نازنین در کنار پنجره ایستاده بود و به حرفهای خاله گوش می کرد. گفت:
    ـ حق با شماست باید تکلیفم رو روشن کنم.
    خاله برخاست و گفت:
    ـ پس من می رم به سهراب خان خبر بدم.
    سهراب در را آهسته گشود و به طرف نازنین آمد.
    ـ خدایا شکرت. حالت بهتره؟
    نازنین: جلو نیا، خواهش می کنم.
    سهراب: باشه هر طور راحتی. من بهت حق می دم، ولی تو از هیچ چی خبر نداری.
    نازنین: درسته من از هیچ چیز خبر ندارم. تو رو نشناختم. از روز اول به من دروغ گفتی. چرا؟ چرا؟
    سپس صورتش را با دستانش پوشاند و گریه سر داد. سهراب شانه های او را گرفت و بر روی صندلی ای که کنار پنجره قرار داشت نشاند.
    ـ نازنین تو اگه به حرفهای من گوش ندی، اگه نفهمی من چی می گم، دیگه نمی دونم کی باید قبول کنه؟ همه ی امید من این بود که تو حداقل بفهمی من چی می گم و کمکم کنی.
    نازنین گفت:
    ـ اون زن کیه؟ برای من فقط این مهمه.
    سهراب نفس بلندی کشید و روی لبه ی تخت نشست و به باغ نگریست و انگار که می خواست صحنه های زندگیش را بر روی پنجره زنده کند:
    ـ پنج شش سال پیش بود که امیر، بهترین دوست دوران زندگیم، به سرطان مبتلا شد. من و اون یک جور دیگه با هم رفیق بودیم. مثل دو تا برادر. فکر می کردم مرگ اون مرگ منم هست. وقتی خبر بیماریش رو شنیدم تصمیم گرفتم ببرمش خارج. خیلی دوندگی کردم تا بالاخره موفق شدم. تو این سفر مرجان همسرش ما رو همراهی کرد. امیر طاقت دوری از همسرش رو نداشت. عاشق مرجان بود و به قول خودش خدای دومش بود. حدود یک ماهی در آنجا آزمایش و این دکتر و اون بیمارستان تا اینکه جوابمون کردند و گفتند همین شیمی درمانی در کشور خودتان هم هست. امیر فهمیده بود که نباید امیدی به زنده ماندن داشته باشد. 6 ماه به زور دوا و درمان زنده بود و تو این مدت من لحظه ای اونو به حال خودش نذاشتم.
    وقتی مرد ضربه ی بدی به من خورد. وقتی به یاد صدای ناله اش می افتم، هنوزم مو به تنم صاف می شه. شبها فریاد می زد نمی خوام بمیرم. من از مرگ وحشت دارم، سهراب کمکم کن، اما عاقبت تسلیم سرنوشت شد.
    سهراب چنگ در موهایش زد و سرش را در میان دستانش گرفت. بعد از دقایقی ادامه داد:
    ـ مرجان زن بدی نبود اما روزهای آخر خسته شده بود. به راحتی می شد فهمید که آرزوی مرگ امیر را دارد. اگه مراقبت های من نبود زودتر از اینها می مرد. من به خاطر این رفتارش ازش منزجر شدم. بدون توجه به بیماری امیر، هر روز به خودش می رسید و به میهمانی و گردش می رفت. وقتی هم که خونه بود، به اتاق امیر پا نمی ذاشت. یک بار که امیر متوجه شد همسرش نمی خواهد او را ببیند و از این کار اکراه دارد، بی توجهی مرجان اونو از هم پاشوند.
    امیر قبل از مرگش یک شب به من گفت: سهراب تو از برادر به من بیشتر محبت کردی. کاش زنده می موندم و می تونستم تلافی کنم. حتی جونم رو برات بدم. اما قسمت من این بود. فقط من از تو یک خواهش دارم و می خوام قول بدی که برام انجام بدهی.
    امیر گفت: می خوام مواظب مرجان باشی و تنهاش نذاری. اون کسی رو نداره. می ترسم. از اینده اش می ترسم. اون زنی نیست که بتونه خودش رو اداره کنه. کمکش کن تا به بیراهه نیفته.
    من به امیر علی رغم میلم قول دادم و همین باعث بدبختی خودم شد. چه جوری بگم که اون زن مثل مار خوش خط و خال می مونه. من به خاطر قولی که به امیر داده بودم، بهش سر می زدم و مایحتاج و مقداری خرجی می گذاشتم، اما نمی دانستم تا کی باید این کار ادامه داشته باشد. وقتی موعد اجاره خانه به سر آمد آپارتمان کوچکی خریدم تا زمانی که ازدواج می کند در اختیارش باشد. یک سال بدین ترتیب گذشت.
    یک روز وقتی از مسافرت برگشتم به خانه مرجان رفتم تا سری به او بزنم و بعد به اصفهان حرکت کنم. وقتی در را گشود، متوجه شدم مرجان گریسته و مثل همیشه به نظر نمی رسید.
    مرجان گفت: بیا تو کارت دارم. وقتی نشستم گفت: دیگه نمی خواد کمکم کنی. تا حالا هرچه کردی من ازت ممنونم. می خوام از این خانه بروم.
    گفتم: چرا مگه اتفاقی افتاده؟
    گفت: خوب من یک زن تنها و جوونم. مردی بالای سرم نیست. چند وقتی می شه متوجه شدم تو در و همسایه بد نگاهم می کنن. بالاخره فهمیدم که می گن من رفیق دارم و زن خوبی نیستم.
    من که خیلی به رگ غیرتم برخورده بود گفتم: بگو کی بوده تا حقشو کف دستش بذارم.
    مرجان گفت: چه فایده؟ در دروازه رو می شه بست ولی در دهن مردم را نمیشه.
    گفتم: قصد ازدواج داری؟
    گفت: نه، نه. من بعد از امیر به خودم قول دادم ازدواج نکنم.
    گفتم: پس چه راهی به نظرت می رسه؟
    مرجان گفت: ببین سهراب، من فقط می خوام اسم یک مرد بالا سرم باشه. همین. اون وقت مردم دست از سرم برمی دارند.
    گفتم: پس باید ازدواج کنی.
    گفت: اولا من مرد مورد علاقه مو پیدا نکردم. در ثانی گفتم قصد ازدواج ندارم.
    گفتم: پس چه جوری اسم یک مرد بالاسرت باشه؟
    گفت: تو می تونی.
    من که از تعجب و بی پروایی مرجان هاج و واج بودم، گفتم: من؟ چه جوری؟
    گفت: منو بگیر. صیغه کن. نمی گم عقد دائم. تو ازدواج نکردی، پسر یکی یکدونه هستی. منم ازت توقعی ندارم. فقط منو محرم خودت کن. منم بی صدا زندگیم رو می کنم. دلم خوشه که اسم تو روی منه. برای من همین قدر کافیه.
    من احمق و ساده لوح که ادعای لوطی بودن و مردانگی داشت خفه ام می کرد نمی خواستم یک زن تنها و بی پناه رو ول کنم به امان خدا.
    وقتی گفت: فقط می خوام اسمت رو من باشه، یک جورایی خودخواهی و غرورم ارضا شد. فکر عاقبت کار رو نکردم و دور از چشم خانواده ام که می دونستم خیالشون از من راحت بود و به هیچ عنوان شک نمی کنن رفتم محضرو صیغه محرمیت خوندم. تو عمرم هیچ وقت تا به این اندازه حماقت نکردم. خدا خودش می دونه که من بی نظر بودم. اما شیطون رفت تو جلدم. اونم از سادگی و محبت من سوءاستفاده کرد.
    آخ نازنین اگه بدونی چی کشیدم؟ وقتی از محضر اومدیم منو برد خانه و در کمال وقاحت گفت: من دوستت دارم، عاشقتم، دروغ گفتم. یک سال بود که می خواستم تو رو به طرف خودم جلب کنم و وقتی نتونستم این نقشه رو کشیدم.
    من چنان عصبانی شدم که سیلی زدم تو صورتش و گفتم: چرا دروغ گفتی؟
    گفت: بزن منو بکش، دیگه مال توام.
    به پاهام افتاد. با لگد پرتش کردم و از خونش اومدم بیرون. تا شب تو خیابونا راه می رفتم و فکر می کردم. انگار منو جادو کرده بود. خیلی راحت منو گول زد و منم چشم بسته به دامش افتادم. گفتم من از مرجان بدم می آمد اما بعد از این برنامه بیشتر ازش متنفر شدم. بعد از این ماجرا مدام جلوی من سبز می شد و اذیتم می کرد. می گفت هر کاری کنی دست از سرت بر نمی دارم. یک روز بهش گفتم: ببین هر کاری خواستی کردی. حق و حقوقتم که می دم. فقط و فقط بدونم که خانواده ام از این موضوع بویی بردند بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن.
    مرجان با پررویی و وقاحت گفت: مگه من چه عیبی دارم؟ چرا منو نمی گیری پسر حاجی خوشگله؟
    برای اینکه لج منو دربیاره اینطوری صدام می کرد. از دستش فراری بودم به خاطر همن می رفتم. دو سه ماهی پیدام نمی شد. تا اینکه تو رو دیدم. بقیه ی ماجرا رو که خودت می دونی. عشق تو انقدر کورم کرد که ترسیدم واقعیت رو بهت بگن. نمی خواستم از دستت بدم، اما اون زن مثل جغد می مونه. هر جا برم پیدام می کنه. حالا هم می خواد زندگیمو به هم بزنه. من هیچ تعهدی نسبت به اون زن ندارم. اما اون بهانه کرده و می گه با همین کارت بد نامت می کنم. نازنین نمی خوام التماس کنم، اما ازت توقع دارم عادلانه قضاوت کنی. من خیلی تلاش کردم که زندگی خوبی برای تو درست کنم. می دونم موفق نشدم و شاید بهتر بود که دیر یا زود خودم بهت می گفتم تا اینجوری شوک بهت دست بده. می دونم نمی خوای نگام کنی، فقط ازت می خوام خوب فکر کنی و موقعیت منو درک کنی.
    سهراب وقتی سکوت نازنین را دید از اتاق خارج شد و نازنین همچنان خیره به سقف مانده بود. او در این بازی مات شده بود و راهی جز قبول شکست نداشت.
    ـ نازنین چی شده داری لباسهاتو جمع می کنی؟
    نازنین با چهره ی رنگ پریده به مادر سهراب نگریست و گفت:
    ـ من تصمیم گرفتم از سهراب جدا بشم.
    مادر سهراب با حیرت نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
    ـ اوا، دخترم چرا؟ به همین راحتی؟ می دونی چی داری می گی؟ سهراب خبر داره؟
    نازنین: باید منو ببخشید. من عروس بدی بودم، اما چاره ای ندارم.
    حاج خانم: هرکاری چاره ای داره. بگو تا من بدونم شاید بتونم کمکت کنم.
    نازنین گفت:
    ـ نه هیچ کس نمی تونه کاری بکنه. این مشکل من و سهراب است.
    مادر سهراب گفت:
    ـ اگه به خاطر بچه دار شدنه که زوده، عجله ای نیست. دکترای خوب می شناسم. تازه شما دو روز دیگه عازم سفرید. من که سر در نمی آرم. اون از سهراب که حرف نمی زنه، اینم از تو. آخه جواب در و همسایه را چی بدم؟
    در همین موقع سهراب وارد اتاق شد و گفت:
    ـ خانم جون شما بیرون باشید خودم مسئله رو حل می کنم.
    مادر سهراب گفت:
    ـ حل می کنی؟ اگه می گفتی چی شده شاید می تونستم کمکت کنم. من برای شما غریبه ام. آبروی من رفت. سهراب چرا اینطوری شد؟
    سهراب: چیزی نشده. نگران نباشید.
    مادر سهراب همانطور که زیر لب شکوه می کرد از اتاق خارج شد. سهراب چند دقیقه ای به نازنین خیره ماند. نازنین سر خود را با جمع کردن لباسهایش گرم کرد.
    سهراب: عاقبت به این نتیجه رسیدی. می دونستم تو طاقت هیچ چیز را نداری.
    وقتی سکوت نازنین را دید جلو رفت و دستان نازنین را گرفت.
    نازنین: ولم کن.
    سهراب: زندگیمونو خراب نکن. من تکلیفم رو با اون روشن می کنم.
    نازنین: اگه می خواستی روشن کنی تا حالا روشن کرده بودی. من اینجا اضافه هستم.
    سهراب: من اشتباه کردم. همه اشتباه می کنن.
    نازنین: بله همه اشتباه می کنن اما نه به این بزرگی. تو 5 سال اون زن رو اسیر خودت کردی، بعد ازدواج کردی. اگه واقعا تو اونو نمی خواستی می گذاشتی به سوی سرنوشت خودش بره.
    سهراب: تو این چند سال منتظر بودم که خودش خسته بشه و ازدواج کنه. می خواستم عذاب وجدان نداشته باشم. اگه مردی پیدا می شد و اونو تامین می کرد من از خدام بود.
    ـ ببین سهراب من همه چیز رو تو زندگی می تونم تحمل کنم جز این یکی رو. تو باید به من حق بدی. خوشحالم که بچه ای در کار نیست. این طور راحت تر می تونیم از هم جدا بشیم.
    سهراب با عصبانیت گفت:
    ـ فکر طلاق رو از سرت بیرون کن. من نمی زارم طلاق بگیری.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/