به قیافه مضحک پسربچه خندید و گفت:
ـ اسمت چیه؟
پسر کوچک گفت:
ـ سامان.
نازنین: چه اسم قشنگی داری. می خوای صورتت رو بشورم؟
پسر بچه سرش را تکان داد و موافقت خود را اعلام کرد. ملیحه گفت:
ـ خودم می برم.
نازنین: می خوام کمی باهاش بازی کنم.
و دست پسربچه که به نظر 3 ساله می آمد را گرشفت و به لب استخر برد و شیر آبی را که در کنار آن قرار داشت را باز کرد و صورت کودک را شست. نازنین گفت:
ـ می خوای مسابقه بدیم؟ هرکی زودتر رسید به اون درخت برنده است.
و گوشه ای از باغ اشاره نمود. سامان قبول کرد و پس از یک دو سه شروع به دویدن کرد. آهسته می دوید تا سامان جلوتر باشد. وقتی هر دو ایستادند نازنین از ته دل می خندید و گفت:
ـ سامان تو خیلی تند می دوی. حالا که برنده شدی برات یه جایزه می خرم.
سامان به نقطه ای خیره شد و گفت:
ـ دایی جونه.
نازنین به سمتی که می نگریست نگاه کرد و سهراب خان را در کنار خود به فاصله ی چند قدمی دید. نازنین برخاست و سامان به طرف سهراب دوید. سهراب کودک را در آغوش گرفت و بوسید و سپس به طرف نازنین آمد و گفت:
ـ شما بیشتر دوست دارید با بچه ها باشید تا بزرگترها.
نازنین: خوب بچه های ساده تر و صمیمی ترند و راحت تر می شه باهاشون کنار اومد.
سهراب خان گفت:
ـ نمی دونم چرا چند دفعه است شما رو تو عالم خودتون غافلگیر کردم. یه بار تو خیابون، یه بارم تو باغ و الانم اینجا. البته به حساب اتفاق بگذارید نه عمدی.
نازنین گفت:
ـ اینجا منزل شماست و قاعدتا می تونید همه جا حضور داشته باشید.
سامان گفت:
ـ دایی بریم آتیش.
سهراب: بریم دایی جون.
و از گوشه ی چشم نگاهی به نازنین انداخت و گفت:
ـ پاتون در چه حاله؟
نازنین گفت:
ـ چیز مهمی نبود.
نازنین به راه افتاد و سهراب نیز در کنار او در حالی که سامان را در آغوش داشت گام بر می داشت.
ـ ببخشید فضولی می کنم ولی می خواستم بدونم شما برای همیشه اومدید به این شهر؟
نازنین: برای همیشه نه، اما به محض این که بتونم بر می گردم.
سهراب: چرا؟! به نظرتون اینجا شهر خوبی نیست؟
نازنین: من اصفهان را خیلی دوست دارم اما به خاطر پدر و مادرم باید بروم.
سهراب: نمی دونم چرا فکر می کننم شما هم مثل من فراری هستید.
نازنین با تعجب گفت:
ـ فراری! چرا این اسم رو انتخاب کردید؟
سهراب با زیرکی گفت:
ـ نظرم را گفتم.
نازنین: شما خیلی رک هستید.
سهراب: شما هم می تونید باشید.
نازنین: اما من از خودم فرار نکردم. من از دیگران بریدم.
در این هنگام آنها به جمع رسیدند. سهراب گفت:
ـ ولی از دیگران نمی شه فرار کرد.
سامان را به زمین گذاشت و به طرف حاج مشیر روان شد. مرجان به طرف نازنین آمد و گفت:
ـ نازنین الان آتش تمام می شه. بیا و بپر.
و دست او را گرفت و از آتش پریدند. سهراب همچنان خاموش به او می نگریست. نوع نگاه او باعث عذاب نازنین می شد. وقتی دستان خود را در کنار آتش گرم نی مرد، شعله های آتش صورتش را برافروخته بود. ناخودآگاه به سهراب چشم دوخت. چشمان سیاه او را که مانند ببری می نمود در افق نکاه خود دید. نازنین با خود فکر می کرد همه چیز او پر هیبت و گیراست. او به معنای واقعی مردی بود که می توانست تکیه گاه هر زنی باشد. شانه های فراخ او می توانست امنیت را در هر کسی به وجود بیاورد، اما نازنین اسیر عشقی بود که او را سردرگم و مایوس از دنیای واقعیت ها کرده بود و مانند غریقی دست و پا می زد تا شاید به ساحا انتظار برسد.
وقتی نازنین سر بر بالین نهاد، اتفاقات آن شب جلوی چشمانش آمد. خانواده ی خوب و صمیمی حاج مشیر، رفاقت میان باجناق ها که همگی خانواده دوست و نجیب بودند و احترامی که به یکدیگر می کذاشتند برای نازنین لذت بخش بود. نازنین در جمع آنها خود را غریبه نمی دید. انگار سالها بود که آنها را می شناخت، اما سهراب و رفتار او در این جمع برایش مانند معمایی بود. در تمام لحظات هم بود و هم نبود. کم حرف می زد و بیشتر در افکار خود غوطه ور بود. در حالی که در جمع حضور داشت، روحش جای دیگری پرواز می کرد. اما توجه خاصی به نازنین نشان داده بودف انگار نازنین میهمان مخصوص او بود. رفتار همه را با او مد نظر داشت و عکس العمل های نازنین را با دقت می سنجید، اما تمامی این کارها در سکوت انجام می گرفت و فقط نازنین این حس مالکیت را درک می کرد. همان طور که سهراب واقعیت وجود او را می دانست...
سال نو شد، اما چشمان نازنین پر از اشک بود. خاله او را دلداری می داد که به زودی نزد خانواده اش خواهد بود. نازنین با شرمساری گفت:
ـ خاله نه اینکه از این که با شما هستم، ناراحتم. خدا می دونه بهترین دوران زندگی رو با شما تجربه کردم.
خاله: می دونم عزیزم. اما همه به خانواده نیاز دارند. من برای خوشبختیت دعا می کنم.
خاله برای نازنین زنجیر طلا با اسم خدا گرفته بود و نازنین با اخرین پس اندازش برای خاله روسری و برای بی بی چادر نماز گرفته بود. روز اول جند تن از فامیل مرحوم فاتجی به دیدن خاله آمدند و روز بعد چند تن از همسایگان و حاج خانم نیز جزو میهمانانی بود که روز سوم به همراه مرجان به دیدن خاله آمدند. مرجان بسیار جویای حال نازنین شده و از این که گوشه گیر است و دوست ندارد با آنها رفت و آمد نماید گله می کرد. نازنین در جواب گفت:
ـ خدا می دونه که چقدر از اون روز تا به حال به یاد محبت های شما هستم و همیشه به یادتونم.
مرجان با اخم گفت:
ـ اگه این طور بود یه سری به ما می زدی.
نازنین: حتما در اولین فرصت.
خاله حال سهراب را پرسید و حاج خانم گفت:
ـ سهراب هم بد نیست به شکر خدا.
خاله: نرفتن مسافرت؟
حاج خانم: فعلا که خیال رفتن نداره. نمی دونم چی شده؟ از اون جنب و جوشی که داشت و مدام فکر رفتن بود، چند صباحی می شه که افتاده.
خاله: خدا رو شکر. تا تنور داغه بچسبود.
حاج خانم گفت:
ـ تا قسمت چی باشه.
و مرجان لبخند معنی داری به نازنین زد.
مرجان آن روز با اصرار خاله و نازنین را برای فردا ناهار دعوت کرد. خاله عذرخواهی کرد و رفتن به بازدید اقوام را بهانه رد دعوت قرار داد، ولی قول داد که نازنین را بفرستد.
نازنین: خاله چرا شما نمی آیید؟
خاله: آخه عزیزم شما دو تا جوان هستید و هم صحبت. حضور من زیاد خوشایند نیست.
نازنین فردا صبح به حمام رفت و با وسواس زیاد لباسی انتخاب کرد. یک ساعت به ظهر مانده بود که باغبان پیر حاج مشیر در را نواخت و پیغام داد که سهراب خان مسیرشان آن طرف است و اگر اشکالی ندارد نازنین خانم را می رساند. خاله انگار دو دل بود. بعد از کمی تامل گفت:
ـ زحمت می کشن.
باغبان پیر گفت:
ـ نیم ساعت دیگه آقا می آیند.
وقتی خاله به نزد نازنین برگشت، گفت:
ـ راضی نبودم اما دیدم دور از ادبه. در ثانی سهراب خان رو همه می شناسند و آدم مطمئنی است. فکر کرده تو شهر رو خوب بلد نیستی و خواسته مهمان نوازی کند. نازنین مطمئن بود که خاله همه چیز را درک می کند، اما خود را به بیراهه می زندک نازنین درب کوچه را بست و به آرامی در گوچه گام برداشت. عطر دل انگیز بهاری از کوچه شنیده می شد. نازنین احساس سبک بالی می کرد. دوست داشت کوچه تمام نشود و او همچنان راه برود. سر کوچه اتومبیل سهراب خان نظرش را جلب کرد. او پشت فرمان نشسته بود و روبرو را می نگریست. نازنین باز نیاز به خنده را در خود می دید. از رفتارهای سهراب و انگیزه ی او که توام با غیرت بود، احساس خوشایندی می کرد. نازنین به سمت پنجره ی اتومبیل خم شد و سلام کرد.
سهراب: سلام. حالتون خوبه؟ سال نو مبارک.
نازنین: سال نو شما هم مبارک.
سهراب خم شد و درب اتومبیل را باز کرد. نازنین نشست و گفت:
ـ راضب به زحمت شما نبودم.
سهراب: چه زحمتی؟ گفتم شما اینجا غریبید. جای غریبه هم که نمی روید. من امروز بی کار بودم.
نازنین: امیدوارم یک روز در تهران بتونم تلافی محبت های شما و حاج خانم رو جبران کنم.
سهراب: البته اگه ما اومدیم تهران و شما ما رو تحولی گرفتید.
نازنین از طرز صحبت کردن سهراب به خنده افتاد و گفت:
ـ البته اگه شما ما رو قابل بدونید.
سهراب سعی داشت تا به نازنین نگاه نکند و هر بار در پشت چراغ قرمز به سمت مخالف می نگریست و نازنین زیر چشمی حالات و رفتار او را زیر نظر داشت. سهراب به ظاهر همیشه لباس یک دست سیاه می پوشید و دو دگمه ی پیراهن را باز می گذاشت و شمایل ظریفی به گردن داشت و با این ها بیشتر خودنمایی می کرد. خانه ی مرجان در سمت شمال شهر قرار داشت. در طول راه سکوت کرده بودند و هر دو ترجیح می دادند که خود را نسبت یه دیگری بی تفاوت نشان دهند. وقتی به مقصد رسیدند سهراب گفت:
ـ من ساعت 6 می آیم دنبالتون، خوبه؟
نازنین: اگر کاری براتون پیش اومد، من خودم می آیم اجباری نیست.
سهراب با اوقات تبخی گفت:
ـ راستی راستی که خیلی تعارفی هستید. فعلا خداحافظ.
و پا را روی گاز گذاشت و رفت. خانه مرجان آپارتمان بزرگ و زیبایی بود و بسیار مدرن تزیین شده بود. ملیحه نیز آنجا بود. مریم و مهسا ایام هید را به مسافرت رفته بودند. مرجان بسیار صمیمی و راحت بود. او یک دختر 6 ساله داشت. در شمن خوردن ناهار بسیار بذله گویی کرد و نازنین از ته دل به صحبت های آن دو خواهر می خندید. سامان نیز مدام در حال خرابکاری بود. بعد از خوردن ناهار صحبت های متفرقه انجام شد و ملیحه از دید و بازدید ایام عید حرف می زد که کجاها رفته اند. مرجان گفت:
ـ راستی نازنین، داداش سهراب تو رو رسوند؟
نازنین: بله راضی به زحمتشون نبودم.
دو خواهر نگاه معنی داری به یکدیگر انداختند و انگار می خواستند زمینه را برای صحبت های بعد آماده سازندو
ـ می دونی نازنین، داداش سهراب اخلاق خاصی داره. شاید اینو تا به حال فهمیده باشی، اما به منزله ی بد بودن اون رفتارها نیست. تنها عیبش به قول خودش رفیق بازیه.
رمجان با خنده گفت:
ـ اونم تو مرامشه.
ـ سهراب خان و همگی شما در این مدت به من انقدر محبت کردید که اندازه ننداره.
مرجان: ببین نازنین تعارف رو بذاریم کنار. ما همگی احساس کردیم که سهراب نسبت به تو بی تفاوت نیست و کششی را که به تو داره تا کنون به دختری نشون نداده.
نازنین با شرم گفت:
ـ شاید چون من تنها هستم و به قول معروف غریب هستم.
ملیحه: نه این ها دلیلش نمی شه. نازنین تو دختر خوبی هستی. مهرت به دل همه ی ما نشستهو ما می خواهیم تو سهراب رو سر عقل بیاری.
نازنین: من؟ چطور؟
مرجان: یعنی تو نسبت به سهراب بی تفاوتی؟
نازنین لحظه ای فکر کرد. با خود اندیشید، بی تفاوت نه، ولی نمی تواند دروغ بگوید. قلب او در گرو بود و تا از بند رها نشود نمی تواند تصمیم درستی بگیرد.
نازنین: به عنوان کسی که با من مهربان بوده، نه.
ملیحه و مرجان که انتظار این حرف را نداشتند هر دو سکوت کردند.
نازنین: متاسفم، من نمی تونم دروغ بگویم. من برای خودم مشکلاتی دارم و نمی خواهم خودمو گول بزنم یا دیگران را.
مرجان: از رک گویی تو خوشحالیم. شاید به مرور زمان همه چیز حل شد.
آن دو خواهر تا ساعت آخر در زمینه های دیگر گفتگو کردند و سعی در فراموش کردن صحبت های ساعت قبل داشتند. ساعت حدود 6 بود که زنگ در نواخته شد. نازنین ضربان قلب خود را که سریع تر شده بود، می شنید. وقتی مرجان در را گشود، گفت:
ـ داداش سهراب است. بیا بالا. عجله ای نیست.
وقتی سهراب وارد شد، سامان و مینا به طرف او دویدند. سهراب شکلات هایی را که خریده بود، به آنان داد. مرجان برای آوردن چای به سمت آشپزخانه رفت. ملیحه از حال مادر و پدر جویا شد و سهراب گفت:
ـ یه سر بزنید. خانم جون بی حوصله شده.
در همان زمان مرجان نیز با سینی چای آمد و گفت:
ـ باز چیزی گفتی؟
سهراب: نه، فقط گفتم کارهایی تو تهرون دارم و باید برم
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)