ظاهرا" پدربزگ از برخورد گرم او خشنود بود
ـآقای کاشانی شما از اینکه به نوه ام کمک کردید بی نهایت متشکرم ،آذر گفت که شما را خیلی به زحمت انداخته .
تبسمی حاکی از رضایت چهره آقای کاشانی را پوشاند. اختیار دارید کدام زحمت؟ این افتخار بزرگی بود که با ایشان همسفر بودم در حین بیان این جمله نگاه شیطنت آمیزی به منانداخت . با حضور پدربزرگ احساس راحتی می کردم و از نگاه به شخص مقابلم هیچ واهمه ای نداشتم . حالا میدیدم او مردی جوان و خوش سیماست و از اندامی برلزنده برخوردار است جای یک سالک بر گونه چپش نه تنها لطف چه رهاش را نگرفته بود بلکه به جذابیتش می افزود شاید ده یا یازده بهار را بیش از من پشت سر گذاشته بود و مودب ومتین بنظرم یرسید نحوه لباس پوشیدنش نشان می داد که خیلی به ظاهر خود اهمیت می دهد فکر اینکه چهره آشنای او را قبلا" کجا دیده ام حواسم را کاملا" به خود مشغول کرده بود.
ظاهرا متوجه گفتگوی آندو نفر نشده بودم سنگینی دست پدربزرگ مرا به خود آورد.
آذر جان آقای کاشانی با شما هستند
با شرمندگی گفتم : اه ببخشید حواسم اینجا نبود چه فرمودید؟
نگاهش با تبسم زیرکانه ای همراه بود عرض کردم طی مدت اقامتتان درآبادان خوشحال می شوم در خدمت شما وآقای شریفی باشم .
همراه با احساس خوشایندی گفتم :از لطف شما ممنونم امروز آنقدر برایتان دردسر فراهم کدم که دیگر جایی برای زحمت دوباره نمانده .
در حین گفتگو متوچه چمدانها شدم که به سالن آورده شد با اشاره به آن سو گفتم :مثل اینکه بارها هم رسید .
مسافرین برای گرفتن بارهای خود به سوی جایگاه مخصوص رفتند .هرسه ما قدم زنان به آنسو میرفتیم که صدای مردانه ای توجه امان را جلب کرد.
مهرداد....
آقای کاشانی به عقب برگشت وبا مشاهده مرد جوانی که نزدیک میشد لبخند زنان به سوی او رفت آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند . معطلی را جایز ندانستم و به مسیر خود ادامه دادم با برداشتن چمدانم نگاهی به پدربزرگ انداختم و گفتم من حاضرم .
آقای کاشانی چند قدم دورتر ساکش را تحویل گرفت و سپس به ما نزدیک شد ای بار خطاب به مرد همراهش گفت محمود جان با آقای شریفی ونوه ایشان آشنا شو سپس با نگاهی به ما گفت برادرم محمود .
مرد جوان از آشنایی با ما اظهار خشنودی کرد و احوالپرسی نمود به نظر میرسید جوان تر از برادرش است
آقای کاشانی خطاب به پدربزرگ گفت :اگر اجازه بفرمایید در خدمتتان باشیم ،خوشحال می شویم شا را تا مقصدتان برسانیم .
لبخند پدربزرگ حاکی از رضایت بود در همان حال گفت از لطف شما واقعا" متشکرم اتفاقا" من میخواستم پیشنهاد کنم که ما را از مصاحبت تان تا رسیدن به مقصد بهره مند کنید اما خوب میبینم شانس یاری نکرد.
دیگر صحبتی باقی نمانده بود و هرکس باید به مسیر خود می رفت در آخرین لحظات آقای کاشانی کارتی از جیب پیراهن بیرون آورد و روی آن چیزی یاداشت کرد سپس آنرا به سوی پدربزرگ گرفت وگفت :این آدرس ما در خرمشهر است اگر گذرتان به آنجا افتاد افتخار دیدنتان را نصیب ما کنید واقعا" خشنود می شویم .
ظاهرا" پدربزرگ شیفته آقای کاشانی شده بود او کارت را با مسرت گرفت وگفت :
اگر سعادتی دست داد حتما" مزاحم می شویمضمنا" ما هم کلبه درویشانه ای داریم که درش به روی همه باز است آذر جان آدرس ما را هم برای آقای کاشانی یاداشت کن .
آدرس نوشته شده را به سوی او گرفتم وگفتم :امیدوارم فرصتی پیش بیایدکه زحمات امروز را جبران کنیم
در حین گرفتن آدرس متوجه برق نگاهش شدم در همان حال به گرمی گفت:حوادث امروز را زحمت تلقی نکنید به نظر من اینها همه رحمت الهی بود خصوصا" آشنایی با آقای شریفی .
پدربزرگ و او با صمیمیت دست یکدیگر را فشردند وبه گرمی با هم خداحافظی کردند .
دقایقی بعد هر یک از ما به سوی مقصد خود می رفتیم تا زمانیکه به منزل برسیم پدربزرگ از هر دری صحبت میکرد در میان صحبتهایش با نگاه گذرایی به سویم گفت :
آذرجان با این آقای کاشانی چهکرده بودی که دلش نمی آمد ما را رهاکند ؟
طنز کلامش مرا هم به خنده واداشت گفتم پدربزرگ شوخی نکنید .
دستی بر موهای نقره ای رنگش کشید وگفت من عین واقعیت را گفتم حالا تو هر طور دلت می خواهد تفسیرش کن این جوانیکه من دیدم هوش وحواسش را پاک از دست داده بود مگر ندیدی چطور ساکش را جا گذاشت جای شکرش باقی بود برادرش به موقع متوجه شد.
به دنبال این کلام خنده کوتاهیکرد و گفت :از حق نگذریم جوان شایسته ومتینی بود .
در دل حرف او راتایید کردم وحق دادم محبتش به دل پدربزگ نیز نشسته باشد.
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)