صفحه 2 از 8 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 78

موضوع: قلب طلایی | زهرا اسدی

  1. #11
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    ظاهرا" پدربزگ از برخورد گرم او خشنود بود
    ـآقای کاشانی شما از اینکه به نوه ام کمک کردید بی نهایت متشکرم ،آذر گفت که شما را خیلی به زحمت انداخته .
    تبسمی حاکی از رضایت چهره آقای کاشانی را پوشاند. اختیار دارید کدام زحمت؟ این افتخار بزرگی بود که با ایشان همسفر بودم در حین بیان این جمله نگاه شیطنت آمیزی به منانداخت . با حضور پدربزرگ احساس راحتی می کردم و از نگاه به شخص مقابلم هیچ واهمه ای نداشتم . حالا میدیدم او مردی جوان و خوش سیماست و از اندامی برلزنده برخوردار است جای یک سالک بر گونه چپش نه تنها لطف چه رهاش را نگرفته بود بلکه به جذابیتش می افزود شاید ده یا یازده بهار را بیش از من پشت سر گذاشته بود و مودب ومتین بنظرم یرسید نحوه لباس پوشیدنش نشان می داد که خیلی به ظاهر خود اهمیت می دهد فکر اینکه چهره آشنای او را قبلا" کجا دیده ام حواسم را کاملا" به خود مشغول کرده بود.
    ظاهرا متوجه گفتگوی آندو نفر نشده بودم سنگینی دست پدربزرگ مرا به خود آورد.
    آذر جان آقای کاشانی با شما هستند
    با شرمندگی گفتم : اه ببخشید حواسم اینجا نبود چه فرمودید؟
    نگاهش با تبسم زیرکانه ای همراه بود عرض کردم طی مدت اقامتتان درآبادان خوشحال می شوم در خدمت شما وآقای شریفی باشم .
    همراه با احساس خوشایندی گفتم :از لطف شما ممنونم امروز آنقدر برایتان دردسر فراهم کدم که دیگر جایی برای زحمت دوباره نمانده .
    در حین گفتگو متوچه چمدانها شدم که به سالن آورده شد با اشاره به آن سو گفتم :مثل اینکه بارها هم رسید .
    مسافرین برای گرفتن بارهای خود به سوی جایگاه مخصوص رفتند .هرسه ما قدم زنان به آنسو میرفتیم که صدای مردانه ای توجه امان را جلب کرد.
    مهرداد....
    آقای کاشانی به عقب برگشت وبا مشاهده مرد جوانی که نزدیک میشد لبخند زنان به سوی او رفت آن دو یکدیگر را در آغوش گرفتند . معطلی را جایز ندانستم و به مسیر خود ادامه دادم با برداشتن چمدانم نگاهی به پدربزرگ انداختم و گفتم من حاضرم .
    آقای کاشانی چند قدم دورتر ساکش را تحویل گرفت و سپس به ما نزدیک شد ای بار خطاب به مرد همراهش گفت محمود جان با آقای شریفی ونوه ایشان آشنا شو سپس با نگاهی به ما گفت برادرم محمود .
    مرد جوان از آشنایی با ما اظهار خشنودی کرد و احوالپرسی نمود به نظر میرسید جوان تر از برادرش است
    آقای کاشانی خطاب به پدربزرگ گفت :اگر اجازه بفرمایید در خدمتتان باشیم ،خوشحال می شویم شا را تا مقصدتان برسانیم .
    لبخند پدربزرگ حاکی از رضایت بود در همان حال گفت از لطف شما واقعا" متشکرم اتفاقا" من میخواستم پیشنهاد کنم که ما را از مصاحبت تان تا رسیدن به مقصد بهره مند کنید اما خوب میبینم شانس یاری نکرد.
    دیگر صحبتی باقی نمانده بود و هرکس باید به مسیر خود می رفت در آخرین لحظات آقای کاشانی کارتی از جیب پیراهن بیرون آورد و روی آن چیزی یاداشت کرد سپس آنرا به سوی پدربزرگ گرفت وگفت :این آدرس ما در خرمشهر است اگر گذرتان به آنجا افتاد افتخار دیدنتان را نصیب ما کنید واقعا" خشنود می شویم .
    ظاهرا" پدربزرگ شیفته آقای کاشانی شده بود او کارت را با مسرت گرفت وگفت :
    اگر سعادتی دست داد حتما" مزاحم می شویمضمنا" ما هم کلبه درویشانه ای داریم که درش به روی همه باز است آذر جان آدرس ما را هم برای آقای کاشانی یاداشت کن .
    آدرس نوشته شده را به سوی او گرفتم وگفتم :امیدوارم فرصتی پیش بیایدکه زحمات امروز را جبران کنیم
    در حین گرفتن آدرس متوجه برق نگاهش شدم در همان حال به گرمی گفت:حوادث امروز را زحمت تلقی نکنید به نظر من اینها همه رحمت الهی بود خصوصا" آشنایی با آقای شریفی .
    پدربزرگ و او با صمیمیت دست یکدیگر را فشردند وبه گرمی با هم خداحافظی کردند .
    دقایقی بعد هر یک از ما به سوی مقصد خود می رفتیم تا زمانیکه به منزل برسیم پدربزرگ از هر دری صحبت میکرد در میان صحبتهایش با نگاه گذرایی به سویم گفت :
    آذرجان با این آقای کاشانی چهکرده بودی که دلش نمی آمد ما را رهاکند ؟
    طنز کلامش مرا هم به خنده واداشت گفتم پدربزرگ شوخی نکنید .
    دستی بر موهای نقره ای رنگش کشید وگفت من عین واقعیت را گفتم حالا تو هر طور دلت می خواهد تفسیرش کن این جوانیکه من دیدم هوش وحواسش را پاک از دست داده بود مگر ندیدی چطور ساکش را جا گذاشت جای شکرش باقی بود برادرش به موقع متوجه شد.
    به دنبال این کلام خنده کوتاهیکرد و گفت :از حق نگذریم جوان شایسته ومتینی بود .
    در دل حرف او راتایید کردم وحق دادم محبتش به دل پدربزگ نیز نشسته باشد.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #12
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    عصر همان روز همراه پدربزرگ راهی بیمارستان شدم مادر بزرگ با چهره ای رنگ پریده مرا سخت در آغوش کشید پیدا بود که از ناحیه کلیه ها درد زیادی را تحمل می کند از مشاهده او در آن حال نگاهم را پرده ای از اشک تار کرد در حالیکه دستش را می بوسیدم با کلمات دلگرم کننده ای گفتم انشاالله بعد از عمل حالت کاملا"روبراه میشود من آنقدر پهلویت میمانم که مثل گذشته سالم وتندرست بشوین، آنوقت با هم به بوشهر بر می گردیم
    چهره اش به تبسمی از هم باز شد و آهسته گفت انشاالله
    آنشب برای من وپدربزرگ شب سختی بود ساعت ها پشت انتظار پشت در بسته اطاق عمل هر دوی ما را خسته وبی حوصله کرده بود عقربه های ساعت چهارگوش میان راهرو زمان نه وچهل پنج دقیقه را نشان می داد که عمل به پایان رسید چهره خسته پزشک معالج نشان می داد همه چیز با موفقیت به پایان رسیده
    پدر بزرگ آنقدر خوشحال بود که نمی دانست چطور از دکتر تشکر کند برای اولین بار چشمان اشک آلود او را دیدم و به این حقیقت پی بردم که انسان در سن او قدر همسر را بیش از همیشه می داند ونیاز به وجود او را بیشتر از هر زمان دیگری احساس می کند .مگر برای آندو جز وجود عزیز یکدیگر چه مانده بود سالهای جوانی را صرف به ثمر رساندن سه فرزندشان کرده بودند اما در این لحظات بحرانی هیچ یک از آنها در اینجا حاضر نبود عمو رجب کارمند شرکت نفت در اصفهان درگیر کار ومشکلات زندگی ، پدر من که خودش را در بست در اختیار نظام قرار داده بود و به آن عشق می ورزید وعمه مهناز هم همراه همسرش ساکن بلژیک بود .
    روز های بعد از عمل تمام وقتم به مواظبت از مادربزرگ می گذشت از صبح راهی بیمارستان می شدم تا تا ساعت خواب پیش او می ماندم بر اثر رفت و آمد مداوم اکثر کارکنان آن بخش مرا می شناختند دکتر جهانبخش پزشک معالج مادربزرگ علاقه خاصی نسبت به من پیدا کرده بود .
    یکبار به هنگام ویزیت همرا با نگاه پر مهری گفت ای کاش من هم نوه مهربانی چون شما داشتم آنروز نفهمیدم کلام او در عین مهربانی چه غم سنگینی در خود داشت مدتی بهد از پرستار ی شنیدم که سالها پیش دکتر زن وفرزندانش را در حادثه سقوط هواپیما از دست داده و به تنهایی زندگی میکند .
    در بین پرستاران این بخش پرستار جوانی بود که همیشه نگاه مرا به دنبال خود می کشیدرفتار او با بیماران سرشار از عطوفت بود چهره زیبا ورفتار متین از او فرشته ای ساخته بود که مهرش راحت به دلها می نشست بیماران اغلب با نام کوچک مریم صدایش میکردند یک هفته از تاریخ عمل مادربزرگ می گذشت دکتر جهانبخش مژده داد تا چند روز دیگر می تواند به خانه بازگردد.
    دکتر با اشاره به من گفت با پرستاری دقیق شما خیال من از هر جهت راحت است و مطمئنم که بیمارمن در خانه راحتتر از اینجا خواهد بود.
    چهره مادربزرگ از خبر مرخص شدن از هم شکفت تازه فهمیدم که محیط بیمارستان چقدر برای او کسالت بار بوده است
    بعد از ظهر سرگرم خواندن کتابی برای او بودم که به پذیرش احضار شدم .در آنجا مریم را دیدم که لبخند زنان گفت :تلفن از راه دور است.
    در این مدت با او صمیمی شده بودم و هر از گاهی فرصتی دست می داد از مصاحبتش لذت می بردم .
    تلفن از اصفهان بود . عمو رجب احوال مادربزرگ را می پرسید در این مدت او وپدر مرا تلفن باران کرده بودند ای کاش آنها می توانستن به جای احوالپرسی از راه دور حضورا" احوال مادرشان را می پرسیدند .
    خبر بهتر شدن مادربزگ عمو را خوشحال کرد او یاد اور شد که به زودی امیر برای احوالپرسی به آبادان میفرستد امیر بزرگترین پسر عمو بود او دو برادر کوچکتر از خودش نیز داشت که با هیچ یک از انها صمیمی نبودم .
    همسر عمو از اهای اصفهان بود زنی با سلیقه که با تدبیرکه از رفت وآمد با اقوام شوهر خوشش نمی آمد از این رو دیدار دو خانواده به ندرت انجام میگرفت آخرین دیدار ما سه سال قبل صورت گرفته بود در آن زمان چهارده سال بیشتر نداشتم .
    پس از قطع مکالمه با مریم سرگرم گفتگو شدم ساعت مچی ام دو بعد از ظهر را نشان می داد در این ساعت اکثر بیماران در حال استراحت بودند و پرستاران فرصت میکردند لحظاتی به گفت وشنود وتجدید قوا بپردازند .
    مریم پرسید : با چای موافقی؟
    وقتی تمایل مرا دید سرگرم ریختن چای شد دو تن از همکاران او کمی انطرف تر آهسته سرگرم صحبت بودند در این میان صدای قدمهای شخصی که به آنجا نزدیک میشد ناخود آگاه مرا به سوی خود کشید مردی جوان با اندام کشیده وظاهری برازنده به سمت ما در حرکت بود عینک آفتابی ظریفی چشمان او را در پس خود پنهان کرده بود باهر گام فاصله معینی را پشت سر می گذاشت آنقدر منظم قدم بر میداشت که انسان بی اختیار یاد رژه نظامیان می افتاد
    هنوز قدری با ما فاصله داشت که لبهایش به لبخندی گشوده شد نگاه متحیر من همچنان بر او خیره مانده بود ، درهمان حال صدای با نشاط مریم مرا ازآن بهت بیرون کشید . در حالیکه لیوان چای را جلوی من می گذاشت با خوشحالی گفت :
    مهرداد تو اینجا چه می کنی؟
    همراه با این کلام به سوی او رفت و آندو به گرمی احوال هم راپرسیدند .
    تازه وارد عینک آفتابی اش را برداشت و نگاه مشتاقش را به من دوخت .نمی دانستم در حضور مریم چه عکس العملی از خود نشان دهم او که متوجه نگاه خیره آقای کاشانی شده بود دستش را کشید وگفت :
    بیا با دوست تازه من آشنا شو ایشون ....
    کلامش را برید و با لحن خوشایندی گفت :خانم شریفی هستند ، میدانم ....تعجب نکن افتخار آشنایی با او قبلا"نصیب من شده .
    نگاهش را از مریم گرفت و با صدای لرزانی گفت حالتون چطوره خانم شریفی؟
    در حالیکه سعی داشتم آرام باشم گفتم : خیلی ممنونم شما چطورید؟
    با موزیگری جواب داد هر طور که شما بخواهید .
    در آن میان متوجه مریم بودم کهبا کنجکاوی ما را می نگریست برای رفع سوئ تفاهم گفتم : من با آقای کاشانی همسفر بودم بد حال شدنم در هواپیما باعث ای آشنایی شد .
    چشمان متعجب مریم حالت خوشایندی به خود گرفت.
    پس آن دختری که آنهمه در موردش صحبت ....
    به اشاره آقای کاشانی حرفش را نیمه تمام رها کرد داشتم با خودم فکر می کردم در مورد من چه گفته که صدایش را شنیدم
    شما اینجا چه میکنید؟ مادربزرگم در این بخش بستری شده برای مواظبت از او به بیمارستان آمدم
    آه ...جدا متاسفم پس امدن شما مصادف شد با بیماری مادربزرگتان؟
    دلیل اصلی آمدنم همین بود و ال به قول شما در این گرما آمدن به اینجا هیچ لطفی ندارد .
    اما شما گفتید که گرمایش را هم دوست دارید.
    تبسمی که بر لبهایش ظاهر شد دلنشین بود .
    در صورتی که همه چیز بر وفق مراد باشد وگرنه ...
    دنباله حرف را گرفت و گفت : وگرنه زندگی غیر قابل تحمل می شود .
    مریم دخالتکرد وگفت : آذر هر چه بگوید حق دارد از روزی که رسیده از صبح تا شب در بیمارستان است شب ها هم آنقدر خسته به نظر می رسد که گمان کنم یک راست به رختخواب میرود این طور نیست؟
    مهم نیست در عوض خوشحالم که پیش مادربزرگ هستم او به وجود من نیاز داشت.
    مایلم این مادر بزرگ خوشبخت را ببینم او باید به وجود نوه فداکارش افتخار کند .
    برخورد مادربزرگ با آقای کاشانی ابتدا با حیرت سپس با صمیمیت همراه شد.
    آقای کاشانی چنان با او راحت صحبت میکرد که گویی مدتها از آشنایی آنها میگذرد در بین صحبتهایش ناگهان پرسید:
    خانم شریفی همه نوه هایتان به اندازه آذر خانم زیبایی شما را بهارث برده اند؟
    لب های مادربزرگ به لبخند ملیحی از هم باز شد وگفت :گرچه تعریف شما را به حساب تعارف میگذارم اما اگر منظورتان مشخصات ظاهریست گمان کنم امیر پسر عموی آذر هم شبیه او باشد .
    به یاد تلفن عمو افتادم وگفتم :راستی عمو چند دقیقه پیش تماس گرفت از خبر بهبودی شما خیلی خوشحال شد گویا قرار است به زودی امیر را برای با خبر شدن از شما به اینجا بفرستد .
    خبر تازه چشمان مادربزرگ را شفاف تر کرد با خشنودی گفت :چه خوب پس امیر همین روزها به آبادان می آید؟مدت هاست او را ندیدم گمان کنم درسش به پایان رسیده؟
    سال گذشته لیسانسش را گرفت مطمئنم اگر مرا ببیند نمی شناسد
    مریم که در کنارم ایستاده بود متعجب پرسید مگر چه مدت است که پسرعمویت را ندیدی؟

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #13
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    درست خاطرم نیست فقط می دانم که آخرین بار که او را دیدم خیلی کوچکتر از حالا بودم شاید چهارده سال بیشتر نداشتم.
    آقای کاشانی نگاهی به ساعت اش انداخت وگفت : حیف شد زمان چقدر سریع میگذرد وقت خداحافظی رسیده
    مریم پرسید امروز بر میگردی وشهر؟
    بله برای همین آمدم با تو خداحافظی کنم .
    مگر تاریخ حرکتت فردا نبود؟
    چرا اما به دلایلی پرواز به امروز موکول شد
    به دنبال این کلام در حالیکه از آشنایی با مادر بزرگ اظهار خشنودی می کرد برایش آرزوی تندرستی نمود و به امید دیداری دوباره با او خداحافظی کرد .من قصد داشتم تا درگاه ورودی او را بدرقه کنم به همین خاطر در کنار مریم به راه افتادم اما درست هانجا مریم توسط یکی از همکارانش احضار شد او ناگریز مراسم خداحافظی را با عجله ولی در کمال صمیمیت انجام داد و همان طور که عازم رفتن بود گفت :
    آذر جان برادرم را به تو می سپارم لطفا" جور مرابکش و او را تا انتهای راهرو بدرقه کن و گرنه با دلتنگی از اینجا می رود .
    نگران نباش نمی گذارم دلتنگ اینجا را ترک کند
    مریم حق داشت قیافه همراهم کمی گرفته و مغموم به نظر می رسید هر دو در سکوت با گامهایی آرام قدم بر می داشتیم با نگاه گذرایی به سویش گفتم :
    پیداست نتوانستم به وظیفه ام خوب عمل کنم .
    متعجب نگاهم کرد . کدام وظیفه؟
    اینکه شما را موقع رفتن شاد کنم .
    سنگینی نگاهش مرا دچار شرم کرد حال عجیبی کرد نگاهم را دزدیدم و سرم را به زیر انداختم درهمان حال صدایش را شنیدم که پرسید:
    شما تا چه وقت در آبادان می مانید ؟
    احتمالا" تا اوایل مهر ماه باید اینجا باشم که حال مادربزرگ به حال عادی برگردد و توان انجام کارها را داشته باشد .
    دوری خانواده دلتنگتان نمیکند ؟
    چرا خصوصا" که این اولین بار است از همه آنها جدا شدم
    پس آمدن پسر عمویتان خالی از مزیت نیست دست کم از تنهایی بیرون می آیید .
    حقیقتش من با آنها هیچ نوع صمیمیتی ندارم وبود ونبودشان برایم فرقی نمی کند .
    که اینطور ..راستی می توانم از شما خواهشی داشته باشم؟؟
    خواهش میکنم .
    حقیقتش خیلی دلم می خواهد که دوستی شما و مریم ادامه داشته باشد گرچه او دختر خوب ومهربانی است اما با هیچ کس انس نمی گیرد و معمولا" تنهاست از آنجا که می بینم شما هم خلق وخویی شبیه به او دارید این پیشنهاد را کردم چون می توانید برای هم دوستان مناسبی باشید .
    این مایه افتخار است که برای همیشه دوست مریم بمانم .
    پس قول می دهید رابطه خود را با او حفظ کنید؟
    در صورتی که او مایل باشد .
    واقعا" متشکرم خیالم را راحت کردید ضمنا"ممنونم که مرا تا اینجا بدرقه کردید سلام گرم مرا به پدربزرگتان برسانید و به مریم بگویید شما در انجام وظیفه استادید
    جدا" پس چرا اثر آن را در چهره شما نمیبینم؟
    چهره من همیشه عبوس به نظر می رسد این هم از خصوصیات بد من است
    نگاه غمگین و صدایش گرفته بود به دنبال خدانگهدا عجولانه ای از من دور شد .

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #14
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    روزی که قرار شد مادربزرگ را به خانه بیاوریم همراه پدربزرگ وامیر به بیمارستان رفتم مریم سرگرم روبراه کردن او بود به محض مشاهده ما لبخند زنان گفت :
    به موقع آمدید خانم شریفی کم کم داشت بی حوصله می شد .
    مادربزرگ تبسمی کرد و گفت : اختیار دارید مریم خانوم با رسیدگی های شما مگر ممکن است حوصله کسی سر برود .
    پدربزرگ گفت : منکه نمی دانم به چه صورت از زحمات شما و بقیه همکارانتان تشکر کنم در این مدت به قدری شرمنده زحمات شما شدیم که جبران پذیر نیست .
    خواهش می کنم ما هر کاری کردیم انجام وظیفه بود امیدوارم بعد از این هیچ وقت شما وخانم را به عنوان بیمار اینجا نبینم .
    پدر بزرگ با لحن خوشایندی گفت : اما من امیدوارم شما را بعد از این بیشتر ببینم . شادی پدربزرگ از چهره اش نمایان بود در این مدت دوری وبیماری مادربزرگ او را خیلی رنج داده بود .
    امیر هم به نوبه خود تشکر کرد در آن میان متوجه سرخی خوشرنگی بر گونه های مریم شدم .بعد از تعارفات فرصت را غنیمت شمردم و گفتم :
    مریم جان پنجشنبه آینده مهمانی کوچکی به مناسبت بهبودی مادربزرگ برپا میکنیم خوشحال میشویم که تو هم در جمع ما باشی .
    صمیمانه دعوتم را پذیرفت وهمراه پدربزرگ به راه افتاد تا امور مربوط به ترخیص بیمار را انجام دهد . خطاب به مادربزرگ گفتم :مریم واقعا" دختر بی نظیری است . حرفم را تائید کرد وگفت این طور که پیداست در خانواده اصیلی تربیت شده .با لحن توام با مزاح گفتم : به این نوه دم بختتان بگوئید اگر قصد ازدواج دارد شانس خوبی است فرصت را از دست ندهد .
    لبخند زنان نگاهی به امیر انداخت وگفت : پیشنهاد بدی نیست امیر جان موافقی؟
    نگاه امیر قهر آمیز به نظر می رسید از لحظه ورودش رفتارم با او کاملا" رسمی وغریبانه بود گرچه می دیدم همه حرکات مرا زیر نظر دارد با این حال اصلا" به روی خودم نمی آوردم و در رابطه با او هم چنان عاری از محبت عمل می کردم با ته لحجه اصفهانی گفت :
    شما که لالایی بلدید چرا خوابتان نمی بره ؟
    با پوزخند گفتم برای اینکه هنوز وقت خوابم نرسیده اما شما از وقت خوابتون گذشته .
    شما سنگ خودتون رو به سینه بزنید لازم نیست به فکر من باشید .
    طرز گفتارش نشان می داد دل خوشی ازمن ندارد مادربزرگ دخالت کرد و گفت چرا با هم اینطور صحبت میکنین؟حیف این نیست فرصت ها را با حرفهای بی ربط خراب کنید شما که همیشه پهلوی هم نیستید
    مادربزرگ گول ظاهر امر را نخورید ، من وامیر خان هیچ خصومتی با هم نداریم همه این حرفها برای مزاح بود .
    امیر نیز متوجه شد که در حضور او نباید این طور صحبت می کرد از این رو گفت :اتفاقا اخلاق من وآذر خانم شباهت زیادی به هم داره به همین خاطر مدام مثل سگ وگربه به هم میپریم .
    در حالیکه سعی می کردم به خاطر مادربزرگ لبخند بزنم نگته خشمگینی به امیر انداختم وگفتم : نگفتم؟؟؟
    برای پنجشنبه شب از صبح به نظافت منزل رسیدم در این فرصت کیک کوچک و شامی مفصل را هم مهیا کردم مریم از قبل گفته بود که به همراه محمود خواهر آمد . هنگام ورود آنها زودتر از بقیه به استقبالشان رفتم مریم در لباس زیبایی که به تن داشت دلربا تر از همیشه به نظر می رسید محمود هم به خودش رسیده بود و واقعا" شیک وبرازنده نشان می داد دسته گل زیبایی را که به همراه آورده بودند درون گلدان گذاشتم و با قراردادن آن در اطاق پذیرایی به آشپزخانه رفتم که وسایل پذیرایی را فراهم کنم .
    آنشب همه چیز به خوبی برگذار شد اولین بار بود که به عنوان کدبانوی منزل از عده ای پذیرایی میکردم احساس عجیبی داشتم و همه تلاش خود را به کار گرفته بودم که همه چیز به خوبی انجام شود نگاه هریک از حاضرین گویای حالت خاصی بود . پدربزرگ ومادربزرگ با عشق و علاق ای خاص مرا برانداز میکردند واحساس شوق در همه حرکات شان هویدا بود نگاه مهربان مریم دنیایی دوست داشتن به همراه داشت هر گاه نگاهم به او می افتاد لبخن پر مهرش دلم را گرم می کرد امیر مبل کناری محمود را اشغال کرده بود هربار با خوش زبانی از محمود پذیرایی می کردم متوجه نگاه کینه توزانه او می شدم در عوض نگاه محمود مهر امیز ومشتاق به نظر می رسید .در فرصت مناسبی که گیر آوردم از مریم پرسیدم :
    از بوشهر چه خبر؟قرار نیست هیچ فانتومی به آبادان حمله کند؟
    قبلا" از مریم شنیده بودم مهرداد خلبان هواپیماهای جنگی ( فانتوم ) است .جالب اینجا بودکه همه افراد ذکور خانواده کاشانی خدمت در نظام را پیشه خود کرده بودند .پدرش ناخدا یکم نیروی دریایی و محمود دوره دانشکده نظام را تازه پشت سر گذاشته بود ومهرداد ستوان یکم نیروی هوایی بود .
    مریم با لحن بامزه ای گفت : اتفاقا" دیروز از اطاق عملیات بوشهر به عملیات خرمشهر رمز محرمانه ای خابره شد متن رمز بدین شرح است(به زودی به نقطه ای در شهر آبادان حمله خواهد شد )فعلا" در حال بررسی شرایط حمله هستند با ترس مصنوعی گفتم وای... ببینم خبر نداری چه نقطه ای مد نظر مهاجمین است؟
    صدایش را آهسته کرد و با کلام پرهیجانی گفت :گمان کنم منزل پدربزرگ تو قرار است مورد هجوم واقع شود اگر قول بدهی اسرار نظامی را جایی فاش نکنی رمز شب حمله را هم به تو می گویم .
    گونه هایم از شرم داغ شد سر را به زیر انداختم م یدانستم که این حرف فقط یک شوخی است به دنبال مکث کوتاهی گفتم تو اصلا" برای جاسوس شدن مناسب نیستی خیلی راحت ی شود همه اسرا ژرا از زبانت بیرون کشید سپس با نگاهی به او گفتم :سعی کن بعد از این در نگهداری اسرار نظامی کوشا تر باشی .دستش را شبیه به یک نظامی بالا برد و گفت : اطاعت می شود قربان .به دنبال این حرف هردوی ما به خنده افتادیم .
    همان طور که تمام حواسم در اطراف شوخی او دور می زد ظرف های بستنی را درون سینی گذاشتم و نزد دیگران برگشتم .
    شهریور آخرین روزهای خود را پشت سر میگذاشت گرمای هوا به اوج خود رسیده بود وانسان ناخود آگاه تمایلی به خروج از منزل نداشت .می دانستم که مدت اقامتم در آبادان به زودی به پایان خواهد رسید از این رو قصد داشتم همه کارهای منزل را روبه راه کنم که پس از رفتنم مادربزرگ تا مدتی به زحمت نیفتد پدربزرگ کارمند بازنشسته شرکت نفت بود اما خود را از کار افتاده نمیدید گرچه از نظر مالی نیازی به تلاش نداشت ولی مثمر ثمر بودن او را وا می داشت که از نیرو وتوان خود برای پیش برد اهداف مملکت استفاده کند از این رو با همکاری یکی از دوستانش تراشکاری وسیعی دایر کرده بود که عده ای با اشتغال در آنجا از قبالش نان می خوردند.
    سرگرم جمع آوری میز غذا بودم که پدربزرگ شروع به صحبت کرد در مورد بازدهی کارگاه تراش کاری توضیح می داد و اینکه باید وسایل رفاهی بیشتری برای کارکنان انجا فراهم کند در بین صحبت هایش خطاب به من گفت :
    راستی فراموش کردم بگم امروز آقای کاشانی تماس گرفت . گویا دیروز از بوشهر برگشته ، احوال هم را پرسید ظاهرا" شماره تلفن مرا از مریم گرفته بود.به دنبال این کلام با نگاهی به سوی مادربزرگ ادامه داد بیش از همه احوال ترا پرسید خیلی خوشحال شد وقتی گفتم به لطف خدا کاملا" سر حال هستی. چهره مادربزرگ به تبسمی از هم باز شد و گفت آقای کاشانی جوان با محبتی است پدربزرگ گفت قرار است فردا شب همراه خانواده به دیدن ما بیایند دلم می خواهد وسایل پذیرایی از هر نظر محیا باشد.
    احساس کردم رنگ به رو ندارم دست هایم به وضوح می لرزید .پارچ ولیوان ها را برداشتم وبه سرعت راهی آشپزخانه شدم . خود را به نظافت آنجا مشغول کردم که مجبور نباشم فورا" به اطاق بروم.پدربزرگ سرگرم تعریف از خصایص اخلاقی آقای کاشانی بود هنگام تعارف چای متوجه نگاه کینه توز امیر شدم قرار شد عصر همان روز بعد از فرو نشستن آفتاب همراه پدربزرگ برای تهیه مواد لازم به خیابان برویم و همه چیز را زا قبل مهیا کنیم به نظر می رسید مهمانی شب بعد اورا به وجد آورده خصوصا"هرگاه نگاهش به من می افتاد خنده ای خوشایند و زیرکانه در چهره اش نمایان میشد.
    باد خنک کولر های گازی انسان را به رخوت می کشید تحت تاثیر این خنکی هریک از ما در گوشه ای به استراحت پرداختیم مدتی در جای خود دراز کشیده بودم اما خواب به چشمم نمی آمد هجوم افکار گوناگون لحظه ای آرامم نمی گذاشت .
    خبر ورود آقای کاشانی و دیدار والدینش از نزدیک دلشوره عجیبی برایم داشت.آیا باید شوخی های مریم را جدی تلقی میکردم ؟ آیا خانواده کاشانی به منظور خاصی به دیدن ما می آمدند؟سوالات زیادی از این قبیل کلافه ام کرده بود از خیر خوابیدن گذشتم و به حیاط رفتم دم کردگی هوا با نسیم آرامی که می وزید کمتر شده بود برلبه باغچه نشستم و به گیاهانی که از هرم گرما پژمرده به نظر می رسیدند چشم دوختم .شاخه های پیچ در پیچ درخت مو سایه بان دلچسبی را در این گوشه حیاط به وجود آورده بود .مزاییک های کف حیاط گرمای جذب شده را باز پس می دادند شیر آب را گشودم و شیانگ را بر سطح حیاط رها کردم بازی با آب در گرما چقدر لذت داشت صدای باز شدن در ورودی سالن نگاهم را به آنسو کشید.
    ظاهرا" امیر هم مانند من بی خواب شده بود با مشاهده من با لحن متعجبی پرسید: در این گرما چرا بیرون نشستی؟
    خوابم نمی برد ترجیح دادم اینجا باشم . حتما" هیجان زیاد نمی گذارد استراحت کنی؟ منظورت را نمی فهمم !
    چرا خوب می فهمی لازم نیست خودت را اینهمه بی اعتنا نشان بدهی کاملا" پیداست که به خاطر مهمانی فردا شب شدیدا" به هیجان آمدی .
    چرا اینطور فکر می کنی؟ برنامه فردا شب فقط به منظور آشنایی دو خانواده صورت می گیرد و یک موضوع کاملا" عادیست من چرا باید به هیجان بییایم؟
    چرا اینقدر اصرار داری خودت را بی خبر نشان بدهی ؟ در صورتیکه همه چیز مثل روز روشن است پدربزرگ ماجرای هواپیما را برایم تعریف کرد باز هم فکر می کنی که من در اشتباهم؟
    حالا او هم با فاصله کمی در کنارم بر لبه باغچه نشسته بود از اینکه میدیدم اینهمه در مورد این مطلب کنجکاوی میکند عصبی شده بودم پرسیدم:
    ممکن است بدانم چرا این همه برای به کرسی نشاندن حرفت اصرار داری ؟
    شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
    هیچ اصراری ندارم فقط خواستم به عنوان یکی از بستگان نزدیک این هشدار را به تو بدهم که درست نیست در غیبت پدر ومادرت به خواستگاری جواب مثبت بدهی.
    از اینکه میدیدم او به خود اجازه می دهد در زندگی خصوصی من دخالت کند حرصم گرفت و در پاسخ کلامش گفتم : لازم نیست نگران این مسایل باشید هرچه باشد آذین دو سال از من بزرگتر است از قدیم گفته اند آسیاب به نوبت . به دنبال این حرف به سوی شیلنگ رفتم وآنرا برداشتم می خواستم تمامی سطح حیاط را آب پاشی کنم در همین حین ناگهان صدای مهیب انفجاری همه ساختمان را لرزاند از ترس شیلنگ را ول کردم و به سمت امیر دویدم .

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #15
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    چهره او هم بی رنگ شده بود صدای انفجار دوباره ودوباره تکرار شد پدربزرگ ومادربزرگ سراسیمه به حیاط دویدند آن دو نیز رنگ به صورت نداشتن من که تا آن لحظه بازوی امیر را محکم چسبیده بودم با مشاهده آنها به سویشان دویدم خود را به مادربزرگ چسباندم همه ما با ناباوری به اطراف نگاه میکردیم گویا از هم می÷رسیدیم علت این صدا ها چیست امیر وپدربزرگ به سوی در دویدند من ومادربزرگ نیز بی اراده به دنبال آنها کشیده شدیم
    مردم در خیابن ریخته بودند و هر کسی چیزی می گفت . هنوز هیچکس نمی دانست علت این صر و صداها چیست اما در رفتار و حرکت همه ترس ووحشت نمایان بود لحظه ها به کندی می گذشت باز هم صدای انفجار که از فاصله نسبتا" دور شنیده می شد هیاهوی عجیبی بین مردم افتاده بود در این میان مادرها بیشتر هوای بچه ها را داشتند و آنها را در آغوش خود از هر بلایی که هر لحظه ممکن بود بر سرشان فرود بیاید محافظت می کردند هنوز کسی از عمق حادثه خبر نداشت ولی شهادت کسانی که خود ناظر بر حادثه بودند گویای آغاز یک فاجعه بود شخصی با رنگ پریده و صدایی لرزان گفت : خودم دیدم هواپیمای طوسی رنگ بود مثل اینکه تانکهای نفت را زدند .
    بقیه هم در تایید حرف او نظری میدادند در بین اظهارات نظرهای مختلف خبر تازه رعشه به اندام همه انداخت راننده یک تاکسی میان خیابان توقف کرد و با بیرون آوردن سرش از شیشه فریاد کشید :
    عراق به ایران حمله کرد.
    آه از نهاد همه ناظرین بلند شد: عراق حمله کرده؟
    این جمله ناباورانه دهان به دهان می گشت . همه هاج وواج مانده بودند چطور ممکن بود؟ هیچ کس باور نمی کرد که این سر وصداها آغار یک جنگ خانمان سوز باشد . هنوز مردم این حقیقت را باور نکرده بودند که صدای زوزه مانند دو هواپیما در فضا شنیده شد وبه دنبال آن دوباره صدای انفجار این بار صداهای دیگری هم به آن اضافه شد مشخص نبود این صداها مربوط به نیروهای خودی است یا نیروهای عراقی حمله زمینی را هم اغاز کرده بودند .
    دود سیاه رنگ پهنه آسمان را لحظه به لحظه بیشتر می پوشاند وبوی عجیبی در هوا میپاکند بعضی از زنها گریه می کردند و با نگرانی از هم میپرسیدند حالا چه میشود ... بچه ها تحت تاثیر بزرگترها هراسان به نظر میرسیدند من هم چنان به مادربزرگ چسبیده بودم و سراپا می لرزیدم نگاه امیر به ما افتاد و به دنبال آن به حیاط رفت بازویش را کشیدم و با ترس گفتم داخل ساختمان نرو.
    برای نخستین بار با نگاه پرمهری گفت : الان بر میگردم .
    موقع بازگشت پارچ ولیوانی وچهارپایه ای در دست داشت چهار پایه را زمین گذاشت و مادربزرگ را را آرام روی آن نشاند پارچ آب را به دست من داد و گفت کمی بخور رنگت کاملا" پریده .
    از اینکه اورا اینهمه مهربان می دیدم تعجب کردم اول چند جرعه آب به مادربزرگ دادم و بعد با ولع مقداری از آن را خوردم خوردن آب شدت ترس مرا هیچ کم نکرد رعشه عجیبی به سر تا پایم افتاده بود تازه متوجه شدم که باید آب را به اطرافیانم تعارف می کردم پارچ دست به دست گشت وهر کس جرعه ای از آن را سرکشید . در آنن گیرودار هیچ کس به گرمی هوا فکر نمی کرد مردم حتی به ظاهر خود نیز بی اعتنا بودند برخی لباس راحتی منزل به تن داشتند وبعضی ها حتی فرصت نکرده پوششی به تن کنند ترس وهیجان وکنجکاوی دست به دست هم داده و وجود همه را در بر گرفته بود .
    منزل پدربزگ بر خیابان اصلی بود از این رو ما شاهد دستپاچگی و هراس اهالی بودیم رفت وآمد وسایل نقلیه آزیر آمبولانس ها وخودروهای آـش نشانی دویدن مردم از این سو به آن سو همه خبر از دگرگونی وضعیت می داد اکثر همسایه ها رادیوهای کوچک خود را به دست گرفته و از این طریق کسب خبر میکردند .
    ÷دربزرگ به ما نزدیک شد وبا نگاه پرمهری از مادربزرگ پرسید:
    احساس ناراحتی نمیکنی؟
    نه فعلا" خوبم فقط خیالم از بابت آذر وامیر کمی ناراحته اینها پیش ما امانتند می ترسم خدایی نکرده اتفاقی برایشان بیفتد .
    _ نگران نباش اگر اوضاع تا فردا همینطور باشد همگی اینجا را ترک می کنیم .
    صدای گوینده رادیو توجه مرا به خود جلب کرد او شرایط ازیرهای مختلف را برای مردم می گفت . با ازیر قرمز که سهبار ممتد و بدون وقفه بود باید خود را به پناهگاه می رساندیم ویا در گودالها و جوی ها پناه می گرفتیم .سوالی که ذهن اکثر مردم را به خود مشغول کرده بود این بود که پناهگاه چیست و کجا را می توان امن دانست ؟
    حمله عراقی ها از زمین وهوا همچنان ادامه داشت و هر بار گوشه ای از شهر را مورد حمله قرار میداد آنهایی که به دنبال کسب خبر بودند اطاع دادند نقاط حائز اهمیتی در آبادان وخرمشهر بمباران شده .
    روز با تمام ترس ودلهره هایش می گذشت و صدای نفیر گلوله توپها مدام به گوش می رسید حملات هوایی هم مزید بر علت بود.آن روز خورشید زودتر از روزهای دیگر غروب کرد چرا که قشر ضخیمی از دود آسمان را پوشانده بود با انهمه کسی جرات نمیکرد به خانه بازگردد چون هر لحظه ممکن بود با فرو افتادن بمبی سقف منزل ر سرش خراب شود .
    با غروب خورشید و رسیدن شب هراس مردم قوت گرفت برق سراسر شهر قطع بود و همه جا وهم انگیز به نظر میرسید . درحالی که کنار مادربزرگ به دیوار تکیه داده بودم یادم آمد داروهای او را سر وقت نداده ام قصد داشتم به منزل بروم که امیر متوجه ام شد و پرسید کجا؟
    الان بر می گردم . _ به چیزی نیاز داری؟
    می خواهم قرص های مادربزرگ را بیاورم .
    تو اینجا باش من آنها را می آورم فقط بگو کجا دنبالشان بگردم ؟تو جایش را بلد نیستی و در این تاریکی نمی توانی انها را پیدا کنی مادربزرگ اصرار داشت که نیازی به دارو ندارد اما من خوب می دانستم که مصرف این داروها چقدر برایش لازم است از این رو برای اوردن انها به درون ساختمان رفتم . امیر هم به دنبالم حرکت کرد فرصت را غنیمت شمردم و علاوه بر قرص ها یک زیر انداز فلاکس آب و مقداری خوردنی را با عجله برداشتم .
    در همین لحظه صدای انفجار مهیبی زمین زیر پایمان را لرزاند از ترس جیغ کشیدم و همانجا زاویه دیوار به حالت چمباته نشستم امیر با یک گام بلند خود را به من رساند و درحالیکه کمکم می کرد با کلام تسلی بخش سعی در ارام کردنم داشت بی اختیار شروع به گریه کردم نمی دانم این گریه از سر ترس بود یا ناامیدی بهر صورت ریزش اشک امانم نمی داد رعشه وبهم خوردن دندانهایم نیز مزید بر علت شده بود پدربزرگ سراسیمه به سوی ما دوید بچه ها سالمید؟
    امیرهمان طور که مرا از زمین بلند می کرد در پاسخ گفت :اتفاقی نیافتاده فقط آذر از صدای انفجار کمی ترسید .
    حالا امیر وسایل را حمل می کرد ومن در آغوش پدربزرگ بودم .با لحن مهربانی گفت بابا جان مگر نگفتم به داخل نرو .
    به آرامی گریه می کردم بیچاره مادربزرگ با آن احوال بیمارش تلاش میکرد مرا دلداری دهد .
    گرچه باید تاریکی مطلق رعایت می شد با این حال رفت ئامد اتومبیل ها ناخوداگاه هر چند لحظه یکبار اطراف را روشن می کرد نور چراغهای اتومبیلی که جلوی خانه ما توقف کرد نگاه مرا به آنسو کشید چراغها بلافاصله خاموش و در پی آ« دو سرنشین اتومبیل از آن خارج شدند انذام کشیده آندو در تاریکی به خوبی نمایان بود یکی از ان دو گفت همین جاست .
    صدای گرم وآشنایی را شنیدم که خطاب به ما گفت :آقای شریفی اینجا تشریف دارند؟
    قلبم از تاثیر آن صدا در سینه لرزید پدربزرگ در کنار امیر به دیوار تکیه داده بود با شنیدم نامش جلو رفت و کفت من شریفی هستم امری داشتید؟
    شبتان بخیر آقای شریفی ,کاشانی هستم .
    آه حالتان چطوره آقای کاشانی می بخشید که به جا نیاوردم .
    پدربزرگ در تاریکی دست او را به گرمی فشرد سپس با محمود احوالپرسی کرد بعد امیر را که در کنارش قرار داشت به آقای کاشانی معرفی نمود .به دنبال احوالپرسی های متداول همگی به سمت ما آمدند .
    حال عجیبی داشتم تنها دلخوشی ام این بود که تاریکی هوا مانع از آن می شد که حاضرین رنگ رخسار مرا ببینند با این حال صدایم کاملا" میلرزید .
    گویا اقای کاشانی متوجه آن شد چرا که موقع احوالپرسی گفت :
    پیداست حسابی ترسیدید ؟البته حق دارید .امانگران نباشید این حمله خیلی زود فروکش خواهد کرد عراق لقمه بزرگ تر از دهانش برداشته .
    ای کاش این طور باشد اگر حمله ها باز هم ادامه داشته باشد زن وبچه های مردم اگر در بمباران هم نمیرند از ترس زهره ترک می شوند.
    لحن گفتارش حالت جدی تری به خود گرفت وگفت :
    در صورت ادامه جنگ همه زنها وبچه ها باید شهر را تخلیه کنند اتفاقا" من برای همین موضوع اینجا آمدم در حال حاضر اقدام به تخلیه خرمشهر کرده اند من همین امشب باید خود را به بوشهربرسانم چون فعلا" وضع فرودگاه مشخص نیست از راه زمینی میروم مادر ومریم را نیز می برم مریم دوران مرخصی اش را می گذراند و می تواند همراه ما باشد آمدم پیشنهاد کنم اگر مایل هستید شما وخانم شریفی هم همراه ما بیایید خصوصا" که در این شرایط خانواده شما حتما" نگران حالتان هستند .

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. #16
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    مانده بودم چه بگویم .پدربزرگ دخالت کرد وگفت :اگر موجب زحمت نشود پیشنهاد به جایی است خصوصا" که اقدس با این وضع نباید اینجا بماند .مادربزرگ دخالت کرد وگفت : اگر قرار باشد برویم همگی با هم از اینجا میرویم .
    من هم اضافه کردم مادربزرگ درست می گوید ما نمی توانیم شما وامیر را اینجا رها کنیم و فقط به فکر جان خودمان باشیم .
    پدربزرگ گفت : اگر شما نباشید من وامیر راحتتر از خودمان مواظبت می کنیم ضمنا" دلشوره شما را هم نداریم از این گذشته در صورت ادامه این وضع من وامیر هم فردا حرکت می کنیم .مستاصل ایستاده بودم ونمی دانستم چه تصمیمی بگیرم .مادربزرگ گفت : عبدالوهاب چرا ما هم همین امشب حرکت نکنیم ؟ اگر شما با ما باشید خیالمان راحتتر است .
    کارهایی هست که باید فردا به انها رسیدگی کنم بعد از انجام آنها خاطر جمع باش به دنبال شما حرکت می کنیم. البته اگر خدا خواست و اوضاع کمی آرام شد که چه بهتر چند روزی پیش بچه ها بمان وکمی استراحت کن بعد خود من به دنبالت می آیم .
    ظاهرا" مادربزرگ قانع شده بود آقای کاشانی که سکوت مارا حمل بر رضایت کرد با خرسندی گفت : پس من می روم مادر و مریم را بیاورم در این فرصت شما هم حاضر شوید .
    برای جمع آوری وسایل نیاز به کمک داشتم پدربزرگ سفارش کرد که نیازی به بستن جامه دان نیست قرار شد فقط مختصر وسایل ضروری همراه ببریم و بقیه ر روز بعد آنها با خود بیاورند .
    هنگامی که به کمک امیر خرده ریزهای ضروری را درون ساک کوچکی می گذاشتم به آرامی گفت : همه چیز بروفق مراد شد اینطور نیست؟
    در تاریکی چهره اش را به خوبی نمی دیدم نور ضعیف چراغ قوه فقط فضای مختصر روبرو را روشن می کرد با این همه صدایش در خود رنجشی داشت که به خوبی حس میشد .شاید باور نکنی اما اصلا" راضی نیستم که شمارا در این شرایط ترک کنم اگر به خاطر مادربزرگ نبود محال بود شما را تنها بگذارم .
    متوجه بودم که لحظه ای خیره نگاهم کرد اما هیچ نگفت به دنبال مکث کوتاهی اضافه کردم ایر قول می دهی که مواظب پدربزرگ باشی؟ با پوزخند گفت : طوری صحبت می کنی انگار فقط تو نوه او هستی .
    با شرمندگی گفتم : منظورم این نبود ...می خواستم...
    - خوب نگران نباش فهمیدم چه می خواستی تو هم مواظب خودت ومادربزرگ باش .
    آشنایی با خانم کاشانی خیلی سریع صورت گرفت در آخرین لحظه پدربزرگ را بوسیدم و رو به امیر گفتم : فردا حتما" در بوشهر منتظرتان هستیم مواظب باشید دیر نکنید .با آنکه ظاهرا" آرام بودم اما دلشوره عجیبی برای آن دو نفر داشتم مریم در صندلی جلو جای گرفت ,من به همراه مادربزرگ وخانم کاشانی صندلی عقب را اشغال کردیم .اتومبیل بلیزر آقای کاشانی کاملا" راحت وجادار بود ونه تنها ما بلکه مقداری از وسایل ضروری زندگی را که در قسمت پشت آن جا داده شده بود حمل می کرد .
    در راه شاهد خروج اتومبیل های زیادی بودیم که زن و بچه ها را با عجله به مکان های امنی می بردند گرچه به خوبی مشخص بود هریک عزیزانی را برجای گذاشته اند تا در صورت لزوم در مقابل دشمن بایستد واز شرافت و مرزو بوم خویش حراست نمایند .
    برای اولین بار بود که فاصله آبادان تا بوشهر را زمینی طی میکردم تاریکی شب پرده سیاه خود را بر همه جا کشیده بود همگامی که نگاهم با ظلمت خو گرفت دانستم که دو طرف جاده بیابان ها و شنزار ها در آغوش گرفته است مادربزرگ وخانم کاشانی با هم سرگرم گفتگو بودند واز حملات بی رحمانه هواپیماهای عراقی صحبت می کردند مادربزرگ میگفت: خاطرم هست جنگ شهریور بیست وقتی قوای بیگانه وارد ایران شدند با آنکه کشت وکشتاری به آن صورت در بین نبود بازهم مردم به قحطی و بدبختی افتادند هیچوقت آنروزهای سخت را فراموش نمیکنم.
    آقای کاشانی دخالت کرد وگفت ما که طالب جنگ نیستیم این حمله ناجوانمردانه و بی خبر صورت گرفت و ما هیچ چاره ای جز مقابله به مثل و دفاع از خود نداریم نمی توانیم دست روی دست بگذاریم که آنها هر کاری دلشان می خواهد انجام بدهند این وسط پای پپپابرو وحیثیت یک مملکت در میان است
    خانم کاشانی با لحن افسردهای پرسید :آخه این پدرسوخته ها چه منظوری دارند؟
    پسرش در پاسخ گفت هر چه هست پای شخص سومی هم در کار است والا عراق جرات نمی کرد علیه ما دست به اقدامی بزند .
    مریم با لحن معترضی گفت همه بدبختی ما از همانهاست خودشان یک گوشه می نشینند و کشورهای کوچک را به جان هم می اندازند.مادربزرگ نفسی از سینه بر کشید وبا لحن ناراحتی گفت : الهی باعث وبانی این جنگ خیر نبیند.
    چهار ساعت از زمان حرکتمان می گذشت همگی خسته بنظر میرسیدیم از فاصله نسبتا" دور نور ضعیفی سوسو می زد نگاهم به آنجا بود که صدای آقای کاشانی را شنیدم .
    چند دقیقه دیگر به یک سالن غذاخوری میرسیم بعداز کمی استراحت و صرف شامدوباره حرکت میکنیم .
    محیط غذاخوری کوچک به نظر میرسید میز وصندلی های آهنی رنگ ورو رفته ای در این گوشه وآن گوشه چیده بودند تنها وسیله پذیرایی واستراحت از مراجعین بود در وپنجره هایی که ظاهرا سالها از نصبشان می گذشت نمای ساختمان کهنه را بدترکیب تر میکرد رنگ پلاستیک دیوارها ورقه ورقه ودر حال ریختن بود لامپهای کم نوری که توسط سیم برق نازکی از سقف اویخته شده بود روشنایی کم جانی به فضای آنجا میداد و دو پنکه سقفی که رنگ سفیدشان با فضولات مگس دودی رنگ شده بود باد گرمی میزد با این همه عده زیادی آنجا مشغول صرف شام بودند گویل هیچکسی اهمیتی به نمای آنجا نمیداد اکثر چهره ها مضطرب به نظر میرسید صدای رادیوی غذاخوری آنقدر بلند بود که حرفهای گوینده را میشد به راحتی شنید همراه مارش نظامی که پخش میشد گوینده با کلماتی آهنگین مردم رااز حملات ددمنشانه قوای عراقی مطلع می ساخت و آنان را به مقاومت و ایستادگی فرا میخواند .دلم می خواست برگردم وهمپای هم شهریانم مقابل خونخواران مهاجم بایستم و بجنگم .
    مریم نگاهی به برادرش انداخت وبا طعنه گفت همچین گفتی سالن غذاخوری که من فکر کردم ...
    آقای کاشانی با چهره ای متبسم کلامش را قطع کرد :ببخشید در این مسی مکان بهتری سراغ نداشتم البته فریب ظاهرش را نخور غذایش خوشمزه است .معلوم شد بیشتر غذا ها با هجوم مسافرین ته کشیده است وجز چلو قیمه غذای دیگری نمانده بود مرد سبزه رویی ظرف غذاها را روی میز قرار داد شکل وقیافه ظرف های قیمه اشتها بر انگیز بود هنوز چند لقمه بیشتر نخورده بودم که صدای آژیر از رادیو به گوش رسید گوینده در حین پخش آن یادآور شد وضیعت قرمز اعلام می شود سپس نکات ایمنی را گوشزد نمود .چهره حاضرین ناخودآگاه حال مضطربی به خود گرفت حتما هریک به فکر عزیزان خود افتاده بودند درست مثل من.با اینکه میدانستم خطر همی مردم را مرزنشین را تهدید می کند با اینهمه به فکر پدربزرگ وامیر بودم و دلم شدیدا" شور میزد خانم کاشانی ومریم نیز حالی چون ما داشتند در آن میان فقط آقای کاشانی با اشتها غذا می خورد و ظاهرا زیاد نگران به نظر نمیرسید مریم با نگاهی به او گفت : در این وضعیت چطور می توانی با اشتها غذا بخوری؟منکه اصلا میلی به غذا ندارم .
    آقای کاشانی با طنز جواب داد :من باید غذا بخورم که انرژی کافی داشته باشم آخر قرار است امشب حق عراقیها را کف دستشان بگذارم .
    لقمه در گلویم جهید و سرفه ام انداخت لیوان آبی که به سویم تعارف شد جرعه ای از حالم را بهتر کرد اما دیگر اشتهایم از بین رفته بود. دیگران سرگرم نوشیدن چای بودند که خطلب به آقای کاشانی پرسیدم می توانم داروهای مادربزرگ را از توی اتومبیل بردارم؟
    صندلی اش را کنار رد و در حین برخاستن گفت درهایش قفل است با من بیایید آنرا برایتان باز می کنم.
    به دنبال او راه افتادم واز سالن خارج شدیم فضای بیرون نیمه تاریک بود وچشم به اندازه کافی قدرت تشخیص نداشت اما آسمان زیباتر از همیشه به نظر میرسید وتلالو ستارگان بی شمار بر پهنه سیاه آن واقعا" تماشایی بود.
    ناله دردناکم آقای کاشانی را که کمی جلوتر از من راه میرفت متوجه پایم کرد .پایم با قلوه سنگی برخورد کرده بود.چه شد؟
    انگشت پایم کمی ضرب دید.
    حواستان کجا بود؟
    محو تماشای آسمان بودم.
    دنبال ستاره بختتان می گشتید؟
    نه فقط از تماشای اینهمه زیبایی لذت می بردم.
    اکثر مردم معتقدند آسمان زیباست ولی من میگویم زمین زیباتر است تماشای زمین از آبالا حقیقتا" زیباست.
    انگشت پایم زق زق می کرد تحت تاثیر درد آرام قدم بر می داشتم او هم با من همگام شد با نگاهی به سویش گفتم :اما امشب از آن بالا زمین تاریک و بی منظره به نظر خواهد رسید .
    در اتومبیل را برایم گشود و گفت گرچه با عقیده شما موافقم ولی پرواز امشب برای من ساسر از هیجان خواهد بود .
    قرصهای مادربزرگ را میان پنجه هایم فشردم وبا ناامیدی پرسیدم :حتما" برای اینکه به استقبال مرگ می روید؟
    به در بسته اتومبیل تکیه داد .در حالی که سنگینی نگاهش را در تاریکی به خوبی حس می کردم آهسته گفت :درست برعکس چرا که بعد از این زندگی برایم لطف دیگری دارد و هربار که به سوی آسمان پرواز میکنم آرزویی جز بازگشت به زمین ندارم .

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. #17
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    با حرکت دوباره اتومبیل مادربزرگ وخانم کاشانی در مدت کوتاهی به خواب رفتند و مریم به دنبال خمیلزه ای کشدار نگاهی به سویم انداخت وپرسید : چرا نمی خوابی؟
    معمولا" در سفر نمیتوانم بخوابم حتی اگرتمام شب را در راه باشم همراه با خمیازه دیکری گفت :من که حسابی خوابم گرفته راستی مهرداد چند ساعت دیگر به مقصد می رسیم؟
    - قاعدتا" باید سه ساعت دیگر به بوشهر برسیم اما من مجبورم دو ساعته این مسیر رو طی کنم .
    اشکالی ندارد اگر یک لحظه توقف کنی؟می خواهم جایم را با آذر عوض کنم آن عقب راحتتر می شود خوابید تو هم میتوانی تمام راه را با آذر صحبت کنی که خوابت نبرد. با توقف اتومبیل من ومریم آهسته وبی صدا جایمان را عوض کردیم .
    ساعتی از حرکت دوباره گذشته بود که آقای کاشانی با نگاهی به سمت من گفت :ممکن است یک فنجان چای برایم بریزید؟
    به عقب برگشتم که از مریم بپرسم ایا او هم تمایلی به چای دارد که دیدم به خواب عمیقی فرو رفته.فنجان چای را دستش دادم و گفتم :عاقلانه نیست که با این همه خستگی امشب پرواز کنید ای کاش نوبتتان را با یکی از همکارانتان عوض می کردید.
    برنامه پرواز را تلفنی به من خبر دادند ومن قول دادم که سر ساعت در محل حاضر باشم پس دعا کنید که به موقع به آنجا برسم و پرواز موفقیت آمیزی داشته باشم .
    قصد توهین به شما را ندارم اما در این موقعیت قبول میکنم که همه نظامی ها کله شق هستند .
    درحالی که پوزخند بر لب داشت با لحن ملامت باری گفت : از شما انتظار نداشتم آذر خانم. شما بهتر از هر کس باید بدانید که یک نظامی متعلق به خود وخانواده اش نیست .ما نظامی ها باید دربست در اختیار میهن وملت مان هستیم .
    این جمله را بارها وبارها از پدر شنیده ام که نظام چرا واما نمی شناسد فقط باید تابع مقررات بود .
    حق با شماست چرا که اگر در ارتش هر مملکتی اطاعت وفرمانبرداری نباشد پایه های آن ارتش سست ومتزلزل می شود در نتیجه موجودیت آن مملکت مدام مورد هجوم بیگانگان قرار خواهد گرفت .
    با اینهمه به قول خودتان شما متعلق به این مملکت هستید هزینه زیادی صرف شده تا از شما یک خلبان ساخته شئد با توجه به این مطلب شما نباید این ثروت ملی را به خطر بیندازید .
    اما شما یک موضوع را فراموش کرده اید همه آن هزینه ها مصرف شده که چنین روزی بازدهی داشته باشد اگر من نتوانم در این زمان حساس مثمر ثمر باشم در اصل به کشور و ملتم خیانت کرده ام .
    پیداست بحث با شما فایده ای ندارد شما از گفته های من برداشت غیرمنصفانه ای کرده اید منظور من این نبود که در این موقعیت دست روی دست بگذارید و نسبت به همه چی بی تفاوت باشید من فقط برای امشب نگرانم .
    لحن گفتارش حالت مهرآمیزی به خود گرفت وگفت: دلگیر نشوید منظورتان را کاملا" درک کردم اگر میبینید بحث طولانی شد به این خاطر بود که شما را از کسالت بیرون بکشم امشب خیلی افسرده به نظر می رسید حتی غذایتان را بی میلی خوردید .
    حق با شماست حال بدی دارم دلشوره یک لحظه راحتم نمی گذارد.
    - حق دارید امروز روز پر حادثه وبدی بود بعد از آنهمه ترس ودلهره ,بدحالی شما یک امر طبیعی است خصوصا که مجبور شدید آقای شریفی و امیر خان را هم ترک کنید .
    روی نام امیر تکیه مخصوصی کرد سپس ادامه داد :فقط یک خواب راحت می تواند شما را به حال عادی باز گرداند.
    امشب تنها چیزی که یه سراغ من نمی اید خواب است گمان کنم تا صبح باید ستارهها آسمان را بشمارم.
    اتومبیل به سمت راست پیچید دورنمای شهری پیدا بود پرسیدم رسیدیم؟
    نه اینجا شهر کوچکی است به نام برازجان هنوز چهل وپنج دقیقه تا بوشهر فاصله داریم بهتراست در این مدت کمی استراحت کنید اگر یک پهلو روی صندلی بنشینید وسرتان را به این قسمت تکیه دهید راحتتر خواهید بود .
    به پیشنهادش عمل کردم و یک پهلو روی صندلی جای گرفتم در این حالت کاملا" راحت بودم اما تماشای نیمرخ او مانع آسایش خیالم می شد با خودم گفتم چرا این غریبه اینطور فکر مرا مشغول کرده چرا باید تا این حد دلواپس سلامت او باشم ؟
    با گذشتن از برج مقام نگاهی به ساعت مچی ام انداختم اعداد شب نمای آن دو سی وپنج دقیقه را نشان میداد نگاه کنجکاو او به سمت من چرخید و گفت گمان کردم خوابیدید!
    خواب عالم بی خبری است دوست ندارم در این لحظات حساس از اطراف خود بی خبر باشم .
    بی آنکه چیزی بگوید لحظه ای خیره نگاهم کرد سپس نگاه از من برگرفت و به جاده روبرو چشم دوخت .پایگاه در خاموشی عجیبی فرو رفته بود ماموران دژبان پس از وارسی کارتهای شناسایی اجازه ورود دادند مادربزرگ وبقیه هم از صدای ما بیدار شده بودند آقای کاشانی با نگاهی به سویم گفت : از اینجا به بعد شما باید راهنما باشید .
    مسیر را برایش مشخص کردم و او به پیش رفت با توقف جلوی منزل متوجه حضور عدهای در پارکینگ شدم سایه پدرکه به ما نزدیک میشد کاملا" برایم مشخص بود به دنبال یک خسته نباشید به آقای کاشانی از اتومبیل خارج شدم پدر با مشاهده من آغوش گرمش را به رویم باز کرد مراسم معارفه با برخورد گرم پدر مادر با خانواده کاشانی انجام شد با نگاهی به پارکینگ وبچه ها که در گوشه ای به خوب رفته بودند دانستم که عراقی ها به سراغ اینجا هم امده اند پدر و آقای کاشانی خیلی زود با هم صمیمی شدند و صحبتشان در مورد حمله عراقی ها گل انداخت پدر متوجه بود که آقای کاشانی باید هرچه زودتر در محل کار خود حاضر شود از این رو با اصرار زیاد خانم کاشانی ومریم را پیاده کرد که آن شب نزد ما بمانند.
    صحنه خداحافظی آن دو با آقای کاشانی برای من درس عبرتی بود چون می دیدم انها با قلب هایی هراسان و درونی نگران سعی در تقویت روحیه یکدیگر دارند پدر با کلام صمیمانه ای برایش آرزوی موفقیت کرد و یاد آور شد که فردا برای صرف نهار منتظرش هستیم .
    آقای کاشانی پس از تشکر و قبول دعوت با یک خدانگهدار جمعی با عجله پشت فرمان نشست هنگامیکه سرگرم جابجا کردن اتومبیل بود برای لحظه ای نور چراغها به روی من که کنار پارکینگ ایستاده بودم افتاد با تکان دست یکبار دیگر با او وداع کردم و در دل از خدای خود خواستم که او را سلامت برگرداند .
    دقایقی بعد پدر هم که لباس خدمت به تن داشت با یک خدانگهدار از ما جدا شد .

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. #18
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    دوستی ها چه آسان صورت می گیرد هنوز ساعتی از رسیدن ما نمی گذشت که مادر وخانم کاشانی کاملا" با هم صمیمی شدند مادربزرگ خسته تر از آن بود که بتواند مانند بقیه بیداربماند از مادر سراغ آذین راگرفتم با دلواپسی گفت : در اثر حمله های هوایی اعصابش شدیدا تحریک شد و به حال بدی افتاد با داروهای آرام بخش توانستیم او را آرام کنیم حالا هم با وجود گرمی هوا تنها در اطاقش خوابیده هر چه اصرار کردم راضی نشد که شب را خارج از منزل سر کند .
    دلم نیامد تا صبح برای دیدنش صبر کنم آهسته وبی صدا وارد منزل شدم تاریکی و ظلمت فضای خانه را پر کرده بود با قدمهای آرام درون اطاق رفتم و به تخت او نزدیک شدم صدای نفس های منظمش واضح به گوش می رسید با علاقه دستی به موهایش کشیدم وبوسه ای از گونه اش برداشتم در همان حال احساس کردم که چقدر دلم برایش تنگ شده .
    با طلوع خورشید ترسی که وجود همه را در بر گرفته بود کاهش یافت جریان برق دوباره وصل شد و اهالی جرات کردند برای انجام کارهای ضروری به داخل منزل بروند گرچه موقعیت اضطراری و غیر عادی بود ولی مادر با تمام وجود به مهمانان خود می رسید و همه تلاشش را به کار می برد که از هر لحاظ در آسایش باشند .
    از برخورد سرد آذین با تازه واردین وارفتم با این حال سعی کردم روابط میان آنها را گرمتر کنم مریم دختر حساسی به نظر می رسید که از بی اعتنایی آذین رنجشی به دل گرفته بود در چهره اش نمایان بود .
    اولین صبح پاییزی آغاز شده بود پدر صبح زود برای مدت کوتاهی به دیدن ما آمد هنگامیکه مطمئن شد به چیزی نیاز نداریم دوباره آماده رفتن شد وقتی در اتومبیل را به رویش می بستم گفتم : راستی امروز پدربزرگ وامیر از آبادان حرکت می کنند به گمانم عصر اینجا باشند از شنیدن این خبر خوشحال شد وپرسید :
    ببینم در این مدت میانه ات با امیر چطور بود؟
    با آنکه مدام با هم جروبحث داشتیم ولی از همیشه صمیمی تر بودیم.لبخند رضایتی چهره اش را از هم گشود وگفت عاقبت توانستی پسر عموی سرکشت را رام کنی؟
    خندیدم وگفتم ":ای..... تقریبا"
    اتومبیل را روشن کرد وگفت : از مهمانها خوب پذیرایی کن مواظب باش به آنها بد نگذرد .
    دستم را به حالت نظامی بالا بردم وگفتم :اطاعت می شود قربان .
    ساعتی بعد همگی سرگرم صرف صبحانه بودیم که زنگ تلفن صدا کرد چون از دیگران به میز نزدیکتر بودم گوشی را برداشتم با ادای کلمه الو صدای مردانه ای در گوشی پیچید.
    منزل آقای شریفی؟
    بله بفرمایید.
    صبح بخیر آذر خانم.
    می بخشید شما؟
    ای بابا به این زودی ما را فراموش کردید؟
    تازه صاحب آن صدای آشنا را شناختم و با فریادی از شوق گفتم :آقای کاشانی شما هستید؟
    متوجه نگاه توام با لبخند اطرافیانم شدم و از شرم با لحن آرام تری پرسیدم :از کجا تماس می گیرید؟
    از دنیای ارواح خواستم خبر سقوطم را قبل از هرکس به شما بدهم .
    لحن کلامم ناخودآگاه حالت گله مندی به خود گرفت .گفتم : خواهش می کنم از این حرفها نزنید من نسبت به این مسائل حساسم.
    آه ببخشید قصد من فقط شوخی بود نه رنجاندن شما ببینم حالتون چطوره؟
    خوبم شما چطورید؟
    من خوب بودم اما حالا خیلی بهترم مادر ومریم چه میکنند؟حتما" حسابی شما را به زحمت انداخته اند؟
    اختیار دارید آنقدر حضورشان خوش ودلنشین است که دل مان نمی خواهد هیچ وقت مارا ترک کنند .
    خوش به حالشان ای کاش منهم می توانستم خود را به این اندازه در دل دیگران جا کنم.
    لبخندزنان گفتم : مادرتان منتظرند که با شما صحبت کنند من فعلا" خداحافظی می کنم .
    گوشی را دست خانم کاشانی دادم و برای فرار از نگاههای کنجکاو مادر وآذین به بهانه ای آنها را ترک کردم دقیقه ای بعد آذین در کنارم بود.
    با کنجکاوی پرسید : کی بود ,این همه صمیمی صحبت می کردی؟
    ماجرای آقای کاشانی را برایش گفتم و اضافه کردم یک پارچه آقاست ظهر اورا می بینی مطمئنم به دل تو هم خواهد نشست .
    لحظه ای در فکر فرو رفت و گفت : ببینیم وتعریف کنیم.
    تا ظهر چندین بار هواپیماهای عراقی به بوشهر حمله ور شدند اماپدافند هوشیاراین منطقه حملات را دفع کرد و خوشبختانه هیچ گزندی به اهالی وارد نشد بمب هواپیماهای مهاجم اغلب در بیابانهای اطراف اصابت کرد اما تاثیر روانی این حملات بر روحیه اهالی بسیار شدید بود به حدی که تا ظهر یک سوم پایگاه خانه های خود را تخلیه کردند .نگرانی من بیشتر از هت احسان وایمان ومادربزرگ با آن حال بیمارش بود دوقلوها رنگ خود را کاملا" باخته بودند و هراسان به نظر می آمدند هربار وضعیت قرمز اعلام می شد و پدافند شروع به شلیک می کرد آندو در آغوش مادر یا من پناه می گرفتند و قلب کوچکشان در سینه به تلاطم می افتاد.
    پدر تلفنی اطلاع داد که برای صرف ناهار به منزل نمی اید از آقای کاشانی هم هیچ خبری نبود ناگریز مجبور شدیم غذا را بدون حضور آن دو بخوریم.پس از صرف غذا خستگی چیره شد و خواب پلک هایم را سنگین کرد همراه مریم به یکی از اطاقها رفتیم تا کمی استراحت کنیم .مادر اصرار داشت بیرون ساختمان باشیم اما من قول دادم به محض شنیدن آژیر فورا" از منزل خارج شویم یک پهلو دراز کشیدم وسرگرم شنیدن صحبتهای مریم بودم که پلک هایم روی هم افتاد و دیگر هیچ نفهمیدم . زمانی چشم گشودم که دستی مرا تکان داد آذین بود چهره اش بشاش به نظر میرسید مریم سرجایش نبود حتما" قبل از من بیدار شده بود آذین با لحن خوشایندی گفت :
    بلند شو که مهمانت آمده. آنقدر خواب آلود بودم که منظورش را درک نکردم گفتم :مهمان؟
    این بار نگاهش حالت خندانی گرفت وگفت : منظورم آقای کاشانی است بدجنس چرا به من نگفتی او همان کسی است که تو را از دریا نجات داد؟
    گیجی خواب از سرم پرید در حالیکه نیم خیز می شدم باحیرت پرسیدم: چه گفتی؟؟
    لازم نیست خودت را بی خبر نشان بدهی مطمئنم او را در همان برخورد اول شناختی من در یک نگاه چهره او را به خاطر آوردم .
    بی اختیار دستش را فشردم و گفتم : حالا میفهمم چرا قیافه او تا این حد آشنا بود .من چقدر احمق بودم که او را نشناختم پس او بود که جان خودش را به خاطر من به خطر انداخت؟راستی فهمید که تو او را شناختی؟
    بله اتفاقا" به حافظه من آفرین گفت حالا بلند شو بیا به او خوش آمد بگو .
    حال بدی داشتم از اینکه ناجی خود را به جا نیاورده بودم احساس شرم میکردم .گفتم تو برو من چند دقیقه دیگر می آیم.
    وقتی تنها ماندم پرنده خیالم به گذشته ها پرواز کرد یا آنروز وآن دستان قدرتمندی که مرا از چنگال مرگ بیرون کشید جلوی چشمانم جان گرفت .انقدر در این خیال غرق بودم که صدای آژیر را که در تمام پایگاه منعکس شده بود را نشنیدم. مریم با رنگی پریده به سراغم آمده بود هراسان گفت چرا نشستی؟مگر نمیبینی وضعیت قرمز است؟
    دست در دست او با عجله از منزل خارج شدمناگهان صدای انفجار عظیمی زمین زیر پایمان را لرزاند همراه با جیغ کوتاهی مریم را در آغوش کشیدم و سر را در سینه اش پنهان کردم در آن لحظه صدای ضربان قلب او به وضوح به گوش می رسید مثل یک پرنده در آغوشش میلرزیدم.صدای آژیر سفید که طنین انداز شد هنگامی که جرات کردم نظری به اطراف بیندازم نگاه خندان مرد سبز پوشی قلبم رالرزاند.او در لباس خلبانی برازنده تر از همیشه به نظر میرسید.
    دقایقی از ورودم نگذشته بود که عازم رفتن شد چرا به این زودی اینجا را ترک می کرد؟ ظاهرا متوجه اخم های گره خورده ام شد با نگاهی به سویم گفت :آذر خانم ممکن است یک لیوان آب مرحمت کنید؟
    لیوان آب را درون پیش دستی جلوی او گرفتم و آهسته گفتم : چشم ما شور بود؟
    نگاهش برق خاصی داشت با برداشتن لیوان ارام گفت: ما سعادت نداشتیم . با رفتن او چیزی بر قلبم سنگینی کرد و انرا در زیر فشار خود به درد آورد
    مریم کنارم آمد و گفت :اوضاع خیلی خراب است باید اینجا را هم ترک کنیم.
    متعجب پرسیدم منظورت چیست؟
    مهرداد می گفت حکم تخلیه پایگاه هوایی و دریایی را صادر کرده اند .زن و بچه ها باید جای امنی بروند.
    فکر اینکه باید پدر را اینجا تنها رها می کردیم و جان خویش را نجات می دادیم بغضم را ترکاند .قطره های اشک را از گونه ام پاک کردم وگفتم من که پدرم را تنخا نمی گذارم .
    آذین با لحن محکمی گفت آذر بچه نشو اگر ما جای امنی باشیم پدر راحتتر به کارهایش می رسد او همین روزها به ماموریت جنگی می رود در غیبت او ما تک وتنها در این پایگاه چه کنیم؟
    مریم گفت :حق با آذین است اگر ما نباشیم مردها خیالشان آسوده تر است .

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. #19
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    مادر,مادربزرگ و خانم کاشانی بغض کرده بودند چهره آنها غمگین وافسرده به نظر می رسید با نگاهی به مریم پرسیدم : قرار است کجا برویم؟
    مهرداد با پدرت صحبت کرده قرار بر این است همگی با هم به تهران برویم . مهرداد گفت باید شخص صالحی را پیدا کند و همه ما را به دست او بسپارد البته من رانندگی می دانم ولی تا بحال توان خود را در مسیرهای طولانی امتحان نکردم.گفتم :باید تا رسیدن پدربزرگ وامیر صبر کنیم...راستی چرا هدایت اتومبیل را به امیر نسپاریم؟او راننده ماهری است.
    برقی از شوق در چشمان مریم هویدا شد وگفت اتفاقا" فکر خوبی است چه کسی بهتر از امیر خان؟
    با فرونشستن آفتاب کمی از گرمی هوا کاسته شد هنوز روشنی روز کاملا" از میان نرفته بودکه اتومبیل پدربزرگ از راه رسید فریادهای شوق آلود همه برای مدت کوتاهی غمها را از یاد برد یکی از ناویان وظیفه برای راهنمایی و پیدا کردن منزل با پدربزرگ همراه شده بود امیر خسته به نظر می رسید. پس از احوالپرسی با پدربزرگ به سوی او رفتم و لبخندزنان گفتم: خوش آمدی.
    چهره اش از هم باز شد و تشکر کرد.گفتم حتما" خیلی خسته ای؟رانندگی در این گرما واقعا" طاقت فرساست.
    - مسیر خیلی خسته کننده بود با این حال خوشحالم که به موقع رسیدیم و بد قول از آب در نیامدیم.
    الان به پاس خوش قولی تان شربت خنکی برایتان می آورم تا خستگی راه را از تن تان بیرون کند .
    سرگرم گفتگو با مادر بود که با لیوانهای آب پرتقال به جمع آنها پیوستم موضوع عزیمت ما به تهران بود.
    آن شب وقتی پدر فرصت کرد برای ساعتی به دیدارمان بیاید از حضور پدربزرگ و امیر واقعا" شاد شد به دنبال در آغوش کشیدنها نوبت به مسایل جدی تر رسید . پدر گفت :اینجا جای امنی برای شما وبچه ها نیست باید هرچه زودتر به محل امن تری بروید . امیر دخالت کرد وگفت : عمو جان اگر اجازه دهید همگی به اصفهان برویم آنجا برای همه جا هست.
    پدر همراه با لبخند مهر آمیزی گفت به نظر منهم جای مناسبی است اما من ظهر با آقا ناصر صحبت کردم او از من خواست که بچه ها رو در اولین فرصت به تهران بفرستم منهم قول دادم کهاین کار را بکنم.از طرفی خانم کاشانی و مریم خانم هم قصد دارند به تهران برئند امروز من و آقای کاشانی تصمیم گرفتیم بچه ها را به اتفاق با اتومبیل ایشان روانه تهران کنیم تنها مشکل وجود راننده امین وصالح است که بتواند اتومبیل را تا تهران ببرد.
    امیر که ظاهرا" از رد پیشنهادش دلخور به نظر میرسید در پاسخ گفت: این که مشکلی نیست اگر لازم باشد من می توانم این وظیفه را به عهده بگیرم .
    پدر با خوشحال گفت چه بهتر از این پس این مشکل هم حل شد به امید خدا فردا صبح همگی حرکت میکنید با وجود دو اتومبیل جا به اندازه کافی هست که همه راحت باشید.
    همان شب آقای کاشانی با بسته ای پر از خوراکی های متنوع از راه رسید یک جعبه شکلات خارجی ,یک شیشه نسکافه ,چند قوطی شیر عسلی , یک شیشه شربت ویتیمو وچند بسته بیسکوییت درمقابل تعارف مادر با خوشرویی گفت : شرمنده ام قابل شما را ندارد امیدوارم بین راه بدرد بخورد .
    نسیم خنکی که از جانب شمال وزیدن گرفته بود گرمی هوا را تا اندازه ای قابل تحمل می کرد تعدادنفرات آنقدر زیاد بود که تمامی سطح پارکینگ اشغال شده بود من چهارپایه کوچکی راکنار دیوار شمشادی روی چمن باغچه گذاشته ونشسته بودم .از جایی که نشسته بودم همه حاضرین را زیر نظر داشتم, پدر وآقای کاشانی به حالتی ایستاده بودند که نشان می داد هر لحظه قصد بازگشت دارند .پدربزرگ صحبت از اقامت در اصفهان می کرد و اینکه اگر این وضع ادامه پیدا کنه ناچار به خرید خانه در ان شهر خواهد شد مادر وخانم کاشانی ارام سرگرم گفتگو بودند دوقلوها در کنار مادربزرگ به خواب رفته بودند آذین ساکت به صحبت های دیگران گوش می داد و مریم مشغول ریختن چای برای حاضرین بود امیر در گوشه ای دنج بقیه راتماشا می کرد من هر چند لحظه یکبار نگاهی به آسمان می انداختم و ترس از آنرا داشتم که هر ان بمبی از آن بالا بر سر ما فرود بیاید در همان حال زبری وجود جانوری را بر روی پای خود احساس کردم به شدت ترسیدم بی اختیار دستم را به سوی پا بردم ناگهان چنان آتشی در دستم روشن شد که بی اراده فریاد کشیدم و خودم را به طرف دیگران انداختم همه به طرفم دویدندبا دست دیگر مچ این دستم را گرفته وبی امان گریه می کردم. سوالات پی در پی اطرافیانم که ناشی از هراسشان بود مرابیشتر عذاب می داد نفسم بالا نمی امد که به انها پاسخی بدهم آقای کاشانی و پدر از دیگران به من نزدیک تر بودند و هرکدام در طرفینم جای داشتند آقای کاشانی با لحن تندی که نگرانی اش را نشان میدادپرسید کسی کبریت یا فندک ندارد؟
    بلافاصله فندک پدربزرگ در دست او گذاشته شد در پرتو نور فندک دستم را کاملا" وارسی کرد در حین انجام این کار با لحن ملایمی پرسید درد در کدام ناحیه بیشتر است؟
    انگشتی که سوزشش جانم را به لب رسانده بودنشانش دادم دوباره به دقت آن را وارسی کرد سپس خطاب به پدر گفت احتمالا عقرب یا زطیل نیشش زده چون جای نیش فقط یکی است لطفا" شما مچ دستش را محکم نگه دارید .
    سپس از جیب شلوارش شیئی کوچک بیرون اورد با یک حرکت تیغه تیز چاقویی بیرون پرید تحمل دردی که به مرور سطح بیشتری از دستم را فرا می گرفت مشکل بود اما بدتر دیدن تیغه چاقو بود که بر روی فندک ضد عفونی می شد نمی دانستم می خاهند با من چه کنند با ایت حال حاضر بودم بمیرم ولی دیگر این درد را تحمل نکنم با اشاره بی صدای آقای کاشانی پدر محکمتر دستم را فشرد آنقدر محکم که به هیچ وجه نمی توانستم خودم را از دست او خلاص کنم.
    سوزش شیی برنده بر روی انگشتم فریادم را به آسمان رساند ناگهان آقای کاشانی انگشتم را به دهان برد و با تمام قدرت محل بریدگی را مکید سپس محتویات دهانش را به بیرون پرتاب کرد این عمل چند بار تکرار شدسپس خطاب به پدر گفت: گمان کنم مقداری از زهر خارج شده اما برای اطمینان هر چه زودتر باید او را به بهداری برسانیم با گفتن این حرف به سوی اتومبیلش دوید به ماهم اشاره کرد زودتر سوار شویم .
    مادر ومادربزرگ آهسته گریه می کردند و از خداوند شفای مرا می خواستند آذین متحیر به این صحنه نگاه می کرد مریم بازوی مرا گرفت وبه سوی اتومبیل هدایتم کرد پدر بزرگ و امیر هم قصد داشتند با ما همراه شوند اما پدر توصیه کرد آنها پیش بقیه بمانند شاید وجودشان نیاز باشد .

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. #20
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بهداری پایگاه مجهز بود برق تمامی منطقه قطع بود اما بعضی از قسمتهای ساختمان درمانگاه با موتور برق اضطراری روشنایی داشت معمولا" بهداری از کادر با تجربه ای سود میبرد اما در آن وقت شبو با آن شرایط جز یک پزشک وظیفه و دو نفر تزریقات چی شخص دیگری آنجا نبود پزشک کشیک با معاینه دست ورم کرده ام نظر آقای کاشانی را تایید کرد وگفت این نیش عقرب زرد است که در این حوالی فراوان است البته جای شکرش باقیست که مار جعفری نبوده شب گذشته پسر بچه ای را آوردند که مار نیشش زده بود در پایگاه این حوادث زیاد پیش می آید خوشبختانه شما اقدام به موقعی کردید به احتمال زیاد مقداری از زهر با خون آلوده از دست خارج شده والا بیمار در حال حاضر باید خیلی بدحالتر از این باشد من یک پادزهر برایش می نویسم که باید به او تزریق شود ضمنا" امشب اینجا بستری می شود تا مراقبش باشیم.
    پدر با دلواپسی پرسید : آقای دکتر ممکن است حالش بدتر هم بشود ؟
    لحن دکتر با تردید همراه بود.به احتمال قوی نه..اما بد نیست امشب را نزد ما بماند ببینم نام بیمارجوان ما چیست؟
    مریم با صدای خوش طنینی پاسخ داد :آذر
    دکتر در حالی که نبض مرا می گرفت گفت :آذر خانم چرا اینقدر ناله می کنی؟یک نیش ناقابل عقرب که این همه بی تابی ندارد
    گفتارش حالت طنز داشت نتوانستم جوابش را ندهمبا ناله گفتم:
    آنقدرهاهم ناقابل نبودمطمئنم اگر شما جای من بودید فریاد می کشیدید.دکتر وبقیه از حاضر جوابی من به خنده افتادند و به این طریق خیال همراهانم راحت شد که کمی بهتر شده ام.
    پس از تزریق پادزهر و یک آمپول مسکن دردم کمی آرام گرفت روی تخت دراز کشیده بودم و با مریم و آقای کاشانی که نزدیکم ایستاده بودند به آرامی صحبت می کردم پدر رفته بود خبر سلامتی را به خانواده برساند ضمنا"آنان راآگاه کند که باید تا صبح در اینجا بستری باشم با نگاهی به مریم گفتم :احساس لرز می کنم.
    نگاهی به چهره ام انداخت و پیشانی ام را نوازش کرد وگفت:الان برایت یک پتوی تمیز گیر می آورم.
    آقای کاشانی قصد داشت خود برود اما مریم مانع شد وگفت:تو همین جا باش هرچه باشد من یک پرستارم و می دانم این نوع وسایل را از چه قسمتی می توان تهیه کرد.
    با رفتن او آقای کاشانی روی لبه تخت نشست وبا نگاه پر مهری پرسید:بهتر شدید؟
    بله خیلی بهترم
    لحظه ای نگاه مشتاق اش بر چهره ام خیره ماند سپس گفت: عجیب نیست که همیشه بلاها همیشه بر سر شما نازل میشود؟
    از تاثیر نگاه او گرمی مطبوعی در رگهایم دوید گفتم:عجیبتر اینکه همیشه شما هستید که مرا از مرگ نجات می دهید این دومین بار است که جان مرا نجات داده اید به خاطر هر دوبار از شما متشکرم.
    نیازی به تشکر نیست این وظیفه من بود که برای نجات شما اقدام کنم اگر شخص دیگری هم جای شما بود به همین اندازه برایش تلاش می کردم .
    از حرف او رنجیدم و به سردی گفتم :اوه که اینطور.
    از اینکه با صراحت گفته بود من با دیگران هیچ فرقی برایش ندارم عصبانی بودم در همان حال تصمیم گرفتم تا زمانی که بوشهر را ترک می کنم حتی یکبار هم نگاهش نکنم گرچه تصمیم بچه گانه ای به نظر می رسیداما باید آنرا به مرحله اجرا می گذاشتم.
    مریم با پتویی در دست وارد شد با اینکه زبری پتو ناراحتم می کرد اما گرمای آن بدن لرزانم را به رخوت کشید. با نگاهی به مریم گفتم بهتر است به منزل برگردی وکمی استراحت کنی من الان می خوابم و شاید تا صبح هم بیدار نشوم نیازی نیست خودت را به زحمت بیندازیفردا صبح پدر را بفرست که مرا برگرداند.
    لبخند زنان گفت: منکه ار اینجا تکان نمی خورم تو بخواب و اصلا" نگران من نباش من همین دور واطراف جایی برای استراحت پیدا می کنم.مهرداد بهتر است تو به محل کارت برگردی ممکن است به وجودت نیاز باشد.صدای او را شنیدم که گفت :بله من باید هرچه زودتر بروم البته اگر فرصت شد باز هم به شما سر می زنم آذر خانم شما به چیزی نیاز ندارید؟
    نه خیلی ممنون.
    مطمئنید با من هیچ کاری ندارید؟
    در گفتارش طنزی خاص نمایان بود .همانطور که چشم از مریم بر نمی داشتم گفتم:شما امشب به اندازه کافی زحمت کشیدید بیش از این توقعی ندارم.
    صدای سر حالش را شنیدم که خطاب به خواهرش گفتکمریم جان به نظر تو که یک پرستار با تجربه هستی ممکن است نیش عقرب انسان را کینه توز کند؟
    مریم لبخند ملیحی زد وگفت:نیش عقرب که نهه اما نیشزبان آدمها گاهی اوقات این عوارض را دارد.
    دارویی هم برای این عارضه سراغ داری؟
    دارو که چه عرض کنم اما..
    ورود پدر جمله مریم را نیمه تمام گذاشت کنارم آمد و با مهربانی احوالم را پرسید برای اینکه خلطرش را آسوده کنم گفتم:دردم کاملا" از بین رفته فقط جای نیشش کمی زق زق می کند.
    با خوشحالی خدا را شکر کرد و با نگاهی به آقای کاشانی گفت: نمی دانم چطور از شما تشکر کنم اگر اقدام به موقع شما نبود خدا می داند آذر الان در چه حالی به سر می برد ضمنا"امشب شنیدم که شما قبلا" هم یکبار جان دخترم را نجات داده اید پس بابت هر دوبار متشکرم.
    آقای کاشانی با تواضع گفت:دفعه پیش تقدیر الهی بود که آذر خانم نجات پیدا کرد من فقط یک بانی بودم امشب هم هر کس دیگری جای من بود همین اقدام را انجام می داد گرچه این حادثه برای شما تازگی داره اما منکه چهارسال از سکونتم در اینجا می گذرد موضوعی بود که من نسبت به ان شناخت قبلی داشتم .
    پدر با خوشرویی گفت:در هر صورت من دخترم را اول از خدا بعد از شمادارم
    مریم پرسید آقای شریفی برنامه سفر چه می شود؟با این وضعی که پیش آمده فردا حرکت می کنیم؟
    پدر نگاه مهربانش را به من دوخت وگفت :اگر به لطف خدا تا صبح حال آذر کاملا" روبراه شد همه چیز طبق روال قبلی پیش می رودو گرنه سفر کمی به تعویق می افتد البته شما را با امیر می فرستم .
    آقای کاشانی دخالت کرد وگفت :قول می دهم تا فردا آذر خانم سرحالتر از همه ما باشد همین حالا هم چهره اشکاملا" سلامت به نظر می رسد
    به پدر گفتم حق با آقای کاشانی است من هیچ احساس کسالت نمیکنم خیالتان از هر جهت آسوده باشدضمنا" بهتر است شما آقایان هر چه زودتر به محل خدمتتان بر گردیدبا این همه تاخیری امشب داشتید می ترسم برایتان گران تمام بشود. بوسه پدر بر پیشانی ام گرم وپر از مهر بود همراه با آن گفت:مطمئن باشم که هیچ ناراحتی نداری؟
    مطمئن باش .حالا لطف" بروید که خیالم راحت بشود.
    پدر از مریم به خاطر حضورش در انجا تشکر کرد و همراه با آقای کاشانی اطاق را ترک گفت.آن شب از ساعتی که اثر داروی مسکن از بین رفت درد امان مرا برید گرچه جای زخم ضدعفونی وباند پیچی شده بود با این حال تمام این کارها در کاهش درد هیچ تاثیری نداشت رسیدگی وکمک های مریم هم ذره ای از دردم را م نکرد نزدیک سحر به دستور دکتر مسکن دیگری به من تزریق شد اثر دارو دقایقی بعد مرا به خواب عمیقی فرو برد.
    نوازش دست مهربانی را به خوبی احساس کردم هنوز پلک هایم را باز نکده بودم که صدای گفتگوی دو نفر توجهم را جلب کرد.

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 2 از 8 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/