هر شب در رویای من
قدم می نهی
بیدار که میشوم
چشم من از تو خالیست
و نگاهم...
درد میگیرد از این بیداری!
اگر تنها در رویای من می آیی
بگذار تا ابد بخوابم!
هر شب در رویای من
قدم می نهی
بیدار که میشوم
چشم من از تو خالیست
و نگاهم...
درد میگیرد از این بیداری!
اگر تنها در رویای من می آیی
بگذار تا ابد بخوابم!
زیرباران بیاقدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نوبگوییم ونوبیندیشیم
عادت کهنه رابه هم بزنیم
و زباران کمی بیاموزیم
که بباریم وحرف کم بزنیم
کم بباریم اگر،ولی همه جا
عالمی رابه چهره نم بزنیم
سخن ازعشق خودبه خودزیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دل زیباست
زندگی رابیارقم بزنیم
سالکم،قطره هادرانتظارتواند
زیرباران بیاقدم بزنیم
چه حس خوبیه،اینکه تو هستی
و
عاشق ترازخودم پیشم نشستی
و
عادت میدی منو به مهربونی هات
تا من نفس نفس،دیوونه شم برات
چه حس خوبیه اینکه تو بامنی
اینکه به روی من لبخندمیزنی
اینکه به فکرمی،به فکرمن فقط
هرچی نگات کنم سیرنمیشم ازت
باتو به زندگیم دلخوشی اومده
خوشبختی منو چشمات رقم زده
چه حس خوبیه شیرینه لحظه هام
شادم کنارتو همینو من میخوام
مراقبی یه وقت من بیقرارنشم
سنگ صبورمی که غصه دارنشم
عادت میدی منو به مهربونی هات
تامن نفس نفس،دیوونه شم برات
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خسته م منی که غرورو تو چشمات شکستم
سر از کار چشمات کسی در نیاور که هر کی تورو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خسته م منی که غرورو تو چشمات شکستم
واسه من که بر عکس کار زمونه یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم..................ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره تو قلبم کسی جز تو جایی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره سکوتم به جز تو صدایی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب،پریدم که بازم با چشمای کورم به راهت بشینم
گناهی ندارم ...............ولی قسمت اینه
اشكهایت را هدیه كن بر چشمان من**طاقت ندارم طلوع چشمانت با اشك ببینم*
*تنهایی را به دشت تنهایی سوق دهیم*
*باور تنهایی را تا اعماق دریا فرو بریم*
*اما چرا بیهوده سخن می گویم*
***که تو را در پیچ و پس جاده های گم کرده ام*
*تو گفتی رفتنم اجباریست*
*كاش آن قلب چوبی را برایم هدیه نداده بودی*
*كه دل پر ازعشقم را برایت هدیه كنم*
*با تو بودن رازی بود*
*که آسمانها از آن روشنی می گرفتند*
*ولی حالا بی تو بودن دردیست*
**که ستاره**ها از آن دیوار غم می سازند*
اتفاقی
پا روی مین قلبم گذاشتی
دور نشو...
خیال رفتن که می کنی
هر دو باهم متلاشی میشویم!
تنها
برنا مه ای که تکرارش
آرزوی هر روز من است
پخش زنده ی
نگاه توست...
بی تو...
چشم دیدن چیزهایی که
با تو
دیده ام را ندارم!
امشب تو بهانه ی من باش
ای پرنده ی کوچک!
و لبخند که میزنی...
من اگر خدا بودم
سکوت را به شب میدادم
غم را به انسان
موسیَ را به بنیاسرائیل
و تو را برای خودم نگه میداشتم
من اگر خدا بودم
تو را روی اِوِرست بنا میکردم
امشب تو بهانه ی من باش
ای پرنده ی کوچک
شاید دچار ترانهای شوم
شاعر خواهم شد!!
و چشمانت را خواهم سرود
برق چشمانت را
شاعر خواهم شد،
و دستانت را خواهم سرود
گرمی دستانت را
خواهم سرود،
محبت را شوق را
خواهم سرود،
دلتنگی را شور را
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)