صفحه 10 از 11 نخستنخست ... 67891011 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 91 تا 100 , از مجموع 106

موضوع: غریبه آشنا | فرزانه رضایی دارستانی (دوجلدی

  1. #91
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    احمد با خوشحالی گفت: ایندفعه وقتی به شمال رفتم حتما این خبر را به مادرت می دهم که به زودی مادربزرگ می شود.
    لیدا که تا بناگوش سرخ شده بود گفت: حالا چیزی مشخص نیست که شما سه نفر اینقدر شلوغش کرده اید.
    شهلا خانم گفت: آقا آرمان چیزی می داند؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: او بود که خیلی زود فهمید حامله هستم و این خبر را به من داد . او پد باهوشی است که اینقدر زود متوجه وجود بچه اش شد.
    در همان لحظه امیر از اتاق بیرون امد. اماده شده بود که به شرکت برود. وقتی می خواست با لیدا خداحافظی کند به وضوح صدایش می لرزید و در حالی که مضطرب بود گفت: لیدا خواهش می کنم مواظب خودت باش . باید به خودت خوب برسی تا زایمان راحتی داشته باشی. و اینکه تبریک میگم. امیدوارم بچه ی سالمی باشد.
    لیدا لبخند سردی به او زد و تشکر کرد.
    احمد از اینکه هنوز می دید امیر نتوانسته است لیدا را فراموش کند تعجب کرده بود و می دانست امیر مردی نیست که به این زودی چیزی را از یاد ببرد.
    ساعت چهار بعدازظهر بود که لیدا از همه خداحافظی کرد و به خانه ی مادر شوهرش رفت. مادر شوهرش از دیدن او خوشحال شد و با او به گرمی روبوسی کرد . و اصرار کرد که برای شام او انجا بماند. شب آرمان هم به انجا امد و مادر آرمان به غزاله تلفن زد که او هم شام آنجا بیاید تا بعد از مدتی دور هم باشند. از وقتی که غزاله با مادرش به خانه ی آرمان امده بودند و از آرمان کنجکاوی لیدا را کرده بود آرمان دیگه روز خوش به غزاله نشان نمی داد و به خانه ی او هم نمی رفت. وقتی به خانه ی مادرش می رفت و غزاله را آنجا می دید سریع بلند می شد و از همسرش می خواست که به خانه بروند. زیاد میانه ی خوبی بین خواهر و برادر نبود و آن شب مادرشان خواسته بود که دور هم باشند تا شاید کمی کینه ها برطرف شود.
    پدر و مادرشان از اینکه با بچه هایشان دور هم بودند، خیلی سر حال و شاد به نظر می رسیدند. وقتی آرمان به خانه امد و لیدا را دید لبخندی زد و گفت:عزیزم حالت چطوره؟
    لیدا با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت:بهترم ولی امروز سر میز ناهار همه فهمیدند که حامله هستم چون دوباره حالم بهم خورد.
    آرمان با خوشحالی گفت: ولی مجبوری تا چند ماه این حالت ها را تحمل کنی. مادر شدن که الکی نیست. پس چرا گفته اند بهشت زیر پای مادران است. بخاطر همین سختی هایش این را گفته اند.
    لیدا روی مبل نشست و گفت: ای بدجنس چطور داری با این حرفها خامم می کنی. انگار این موجود کوچولو بچه ی تو هم است. پس چرا باید همه ی سختی ها را من بکشم؟
    آرمان به خنده افتاد و گفت: به خدا اگه می شد که این بچه را من به دنیا بیاورم با جان و دل این کار را می پذیرفتم چون عاشق بچه هستم و این معجزه ی الهی را با کمال میل قبول می کردم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: عزیزم تو با این زبان مرا شرمنده می کنی.دیگه بهت قول می دهم شکایتی از این کوچولو نکنم.
    در همان لحظه غزاله و شوهرش به آنجا امدند . آرمان با غزاله سرد برخورد کرد ولی با شوهر او خلی صمیمی و با خوشرویی احوال پرسی کرد. غزاله به اجبار گونه ی لیدا را بوسید و روی مبل رو به رو نشست. همه دور هم نشستند.
    پدر آرمان رو به لیدا کرد و گفت: دخترم چرا امروز اینقدر رنگ پریده هستی؟نکنه آرمان جان اذیتت کرده است؟
    لیدا سرخ شد و گفت: نه پدرجان فقط کمی حالم خوب نیست.
    آرمان لبخندی زد و با صورتی گلگون شده گفت: پدرجان انشالله شما تا چند ماه دیگه پدربزرگ می شوید. بخاطر همینه که لیدا اینطور رنگ پریده است چون از صبح تا حالا هیچی نتوانسته است بخورد.
    پدر و مادرش از خوشحالی فریاد کشیدند و مادر او به طرف لیدا امد. او را بوسید و گفت: وای باورم نمیشه. چقدر خوشحالم که به این زودی بچه دار شدید.
    پدر ارمان با خوشحالی تبریک گفت و آرمان را بوسید. شوهرغزاله به شوخی گفت: من پیش خودم گفتم که چقدر تازگیها پدرزنم پیرتر شده است نگو که داره بابابزرگ میشه.
    آقای حق دوست گفت: این آرزوی من بود که روزی بابابزرگ شوم و نوه هایم را روی زانوهایم بنشانم.
    غزاله با اخم گفت:چقدر زود بچه دار شدید؟ از یک دکتر فهمیده بعیده که اینطور برای بچه دار شدن عجله داشته باشد. به نظر من الان برای بچه دار شدن خیلی زود بود. بهتره فکری در این باره بکنید.
    آرمان با عصبانیت گفت: کسی نظر شما را نخواست. هر کسی باید به فکر زندگی خودش باشد. مگه من تا به حال در زندگی تو دخالت کرده ام که تو اینقدر پاپیچ ما می شوی.
    غزاله جا خورد و با ناراحتی سرش را پایین انداخت. شوهر غزاله که از این برخورد آرمان با زنش خوشحال بود به آرمان تبریک گفت و رو کرد به غزاله و گفت: به تو چه ربطی دارد که انها چرا بچه دار شده اند. مگه همه ی زنها طرز فکر غلط تو را دارند که چند سال است ازدواج کرده ایم ولی تو از بچه دار شدن جلوگیری می کنی. در صورتی که خود من عاشق بچه هستم.
    غزاله عشوه ای امد و گفت:اخه حاملگی هیکل زن را خراب می کند و من دوست ندارم بخاطر یک بچه هیکلم و قیافه ام از فرد دربیاید.
    لیدا با ناراحتی رو به ارمان کرد و گفت:وای ارمان من دوست ندارم هیکلم خراب بشه. حالا چکار کنم؟
    آرمان اخمی کرد و گفت: انی چه حرفی است که می زنی؟ و با خشم به غزاله نگاه کرد و گفت: به خدا غزاله اگه ایندفعه از این حرفها بزنی دیگه نگاهت نمی کنم. این حرفها چیه که جلوی لیدا می زنی . و با اخم به لیدا نگاه کرد و گفت: تو هم دفعه ی آخرت باشد که حرف دیگران را گوش می کنی. بچه نعمت و شیرینی زندگی است. وقتی هیکل داشته باشی ولی از بچه دار شدن جلوگیری کنی، آن هیکل هیچ ارزش ندارد. درست مانند مانکنهای پشت ویترین مغازه ها می مانی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: ای بابا شوخی کردم تو هم از وقتی فهمیده ای به زودی بابا می شوی چقدر زودرنج شده ای. خودم هم دوست دارم بچه ی مردی که عاشقش هستم را در وجودم پرورش بدهم و بزرگش کنم.
    آرمان لبخندی زد و گفت: می دانم که تو زن فهمیده ای هستی.
    غزاله با خشم به آرمان نگاه کرد و به آشپزخانه رفت. شوهر غزاله گفت: دکتر جان خوش به حالت که اینچنین زن فهمیده ای داری. من که حسرت تو را می خورم.
    آرمان لبخندی زد و گفت: نه دامادجان. این زن خیلی مرا اذیت کرده است. ولی آبجی من اینطور نبود. لیدا مرا مانند مجنون در بیابانهای شمال سرگردان کرده بود.
    شوهر غزاله با خنده گفت: آره می دونم ولی هر چه بود الان معلوماست که تو از زنت راضی هستی. من عشق را در چشمان شما دو نفر می خوانم که چقدر به هم علاقه دارید.
    آرمان نگاهی به لیدا انداخت و لبخند دلنشینی زد و گفت: از وقتی که او را به خانه ام برده ام، خیلی عوض شده است. من حاضرم جانم را برایش بدهم. الان فقط به من و زندگیمان فکر می کند.
    لیدا لبخندی به او زد و سکوت کرد.
    موقع شام دوباره حال لیدا بهم خورد و به سرعت به طرف دستشویی رفت. غزاله غرغرکنان گفت: وای چقدر هم ناز می کنه. یک حاملگی که این همه ناز کردن نداره.
    آرمان با ناراحتی گفت:غزاله بس کن. لیدا دست خودش نیست. مگه قبلا از این کارها می کرد. خب الان وضعیتش فرق می کنه و نمی تونه هر چیزی را قبول کنه و این هم به خاطر بارداری او است.
    مادر آرمان با اخم به غزاله نگاه کرد و لب پایینش را با دندان گزید.غزاله سکوت کرد.
    وقتی آن شب هر دو به خانه برگشتند. لیدا با خستگی روی تخت دراز کشید. رنگ صورتش پریده بود. آرمان وقتی لیدا را بی حال دید شربت قندی برایش درست کرد و با لیوان شربت به اتاق خواب برگشت. کنار او نشست و گفت: عزیزم پاشو اینو بخور تا کمی سرحال بیایی.
    لیدا با بی رمقی بلند شد . لبخندی به او زد و لیوان شربت را گرفت و آن را سرکشید. آرمان لیوان را گرفت و کنارش دراز کشید و گفت: انگار این بچه خیلی اذیتت می کند. داره تلافی کارهایی که با من کردی را سرت در می آورد.
    لیدا دراز کشید و گفت: نمی دانستم اینقدر حاملگی سخت است. هنوز هیچی نشده دارم کلافه می شوم.
    آرمان لبخندی زد و گفت: مهم نیست. وقتی به دنیا بیاید همه این خستگی ها و سختی ها را فراموش می کنی. من که دارم از حالا برای به دنیا آمدن این کوچولو ثانیه شماری می کنم. اصلا دلم نمی آید تو را در خانه تنها بگذارم. مدام فکرم پیش تو است.
    لیدا دستی به صورت او کشید و گفت: عزیزم نگران من نباش. من قوی هستم و نمی گذارم بچه مان طوریش بشه.
    آرمان لبخندی زد و به او نزدیک تر شد و گفت: اینو که می دونم چقدر با اراده و قوی هستی. ویل چکار کنم که پدر شدن من باعث دلهره ام می شود. بعد پتو را روی لیدا کشید.

    ماه ها می گذشت و لیدا شکمش بزرگتر می شود و در هفته دوبار به دیدن شهلاخانم می رفت و یک ساعتی انجا می نشست. شهلا خانم که لیدا را مانند دخترهایش دوست داشت، راه و روش بچه داری را به او آموزش می داد و امیر وقتی لیدا را می دید نگرانش می شد. یک روز شهناز رو به لیدا کرد و گفت: امیر برای زایمانت خیلی می ترسد و مدام دلشوره دارد.
    شهلا خانم گفت: همه نگران زایمان او هستیم. چون بچه ی اولش است.
    یک روز لیدا در حمام بود و آرمان سر کار رفته بود. در داخل حمام درد شدیدی در بدنش احساس کرد و با ناله روی زمین نشست و از درد به خودش پیچید. بعد از لحظه ای که کمی دردش سبک شد سریع دوش گرفت و از حمام بیرون آمد. هر چند لحظه یک بار دردش شروع می شد و او با ناله گوشه ای می نشست. به بیمارستان تلفن زد ولی پرستار گفت که آرمان در اتاق عمل است. گوشی را گذاشت و به خانه ی شهلاخانم تلفن زد ولی مدام تلفن انها بوق اشغال می زد. وحشت کرده بود می دانست که پدرشوهر و مادرشوهرش هم برای چند روزی به شمال خانه ی اقوامشان رفته اند. دوست نداشت برای غزاله تلفن کند چون حوصله ی شنیدن کنایه های او را نداشت. درد پی در پی در او می پیچید و نفس کشیدن را برای او مشکل می کرد. به ساعت نگاه کرد. ساعت یک بعدازظهر بود. چادر سرش کرد و از خانه خارج شد. هر ده قدمی که راه می رفت دوباره گوشه ای می ایستاد تا دردی که لحظه به لحظه او را در بر می گیرد کمی آرام شود. چون ظهر بود کسی زیاد در خیابان رفت و امد نمی کرد. مسیر ده دقیقه ای خانه اش با خانه ی آقاکیوان نیم ساعت طول کشید . درد امانش را بریده بود و عرق ضعف روی پیشانی اش نشسته موج می زد. وقتی به نزدیکی خانه ی شهلا خانم رسید دوباره درد شروع شد. کنار در نشست و نا نداشت بلند شود تا زنگ در را فشار بدهد. به گریه افتاده بود.
    لحظه ای بعد در باز شد و امیر خواست در بزرگ را باز کند تا ماشین را از باغ بیرون بیاورد. لنگه ی در را باز کرد و وقتی به طرف دیگر در برگشت چشمش به لیدا افتاد که خودش را مچاله کرده است و گوشه در کز کرده و رنگ به صورت ندارد.
    با وحشت به طرف او دوید و گفت: خدای من لیدا چی شده؟
    خواست بازوی او را بگیرد تا او را به داخل خانه ببرد که لیدا با ناله نگذاشت که او را از سر جایش تکان بدهد. امیر زنگ آیفون را زد و با فریاد از مادرش خواست که به جلوی در خانه بیاید. شهلا خانم و شهناز سراسیمه جلوی در امدند. شهلا خانم وقتی لیدا را دید به صورتش زد و گفت: خدا مرگم بده تو چرا به ما تلفن نکردی؟
    امیر عرق لیدا را پاک کرد و با خشم گفت: تو چرا خودت را به این روز انداخته ای؟ چرا تلفن نزدی و پیاده امده ای؟ اخه برای چه؟
    لیدا با ناله گفت: تلفن زدم ولی بوق اشغال می زد.
    امیر با عصبانیت رو به شهناز کرد و گفت: از صبح تا حالا تلفن را تو اشغال کرده بودی. اینقدر شعور نداری که شاید کسی کار مهمی داشته باشد که اینقدر حرف می زنی.
    شهناز با ناراحتی گفت: متاسفم نمی دانستم لیداخانم.... و بعد سکوت کرد و با نگرانی به لیدا چشم دوخت که چطور درد می کشید.
    امیر به حالت التماس رو کرد به مادرش و گفت: مادر خواهش می کنم یه کاری بکن.
    شهلا خانم لبخندی زد و گفت: امیرجان تو چرا هول کرده ای؟ خب وقت زایمان است . تو رو ماشین را روشن کن تا لدیا کمی دردش سبک شود که بتواند روی پا بایستد.
    امیر هراسان سوئیچ ماشین را به شهناز داد و گفت: تو برو ماشین را روشن کن تا من لیدا را بیاورم.
    شهناز سریع به طرف ماشین رفت. امیر کمک کرد لیدا از روی زمین بلند شود و وقتی شهناز ماشین را جلوی درآورد. امیر لیدا را به طرف ماشین برد. لیدا از درد خودش را روی شکم جمع کرده بود و ناله می زد. شهلا خانم و شهناز همراه امیر، لیدا را به بیمارستان بردند. امیر رانندگی می کرد و از توی آینه ی جلوی ماشین با نگرانی به لیدا نگاه می کرد که چطور او درد می کشید. لیدا با ناله آرمان را صدا می زد. وقتی به بیمارستان رسیدند امیر کمک کرد تا لیدا از ماشین بیرون بیاید.چادر را روی سر لیدا مرتب کرد . لیدا با ناله گفت:امیر کمی آرامتر مرا حرکت بده دارم می میرم.
    امیر با ناراحتی بازوی او را گرفت و در حالی که از شدت نگرانی هول کرده بود گفت: طاقت بیاور. تو قوی هستی. حالا سعی کن خودت اهسته بیرون بیایی.
    وقتی لیدا دو قدم از ماشین فاصله گرفت دردی غیرقابل تحمل در او پیچید و با فریاد روی زمین نشست و خودش را مچاله کرد. امیر سر او را در آغوش کشید و به گریه افتاد. لیدا بازوی قدرتمند او را از درد محکم چنگ می زد و فریاد می کشید. شهلا خانم به سرعت به طرف بیمارستان رفت و به دنبال آرمان گشت ولی او هنوز در اتاق عمل بود. برای لیدا برانکار اوردند و او را به اتاق عمل بردند. امیر بدون توجه به اطرافیانش همچنان به دنبال لیدا تا جلوی در اتاق زایمان رفت و شهناز با کنجکاوی به حرکات امیر که چطور به خاطر لیدا آشفته شده و بی تاب بود نگاه می کرد. شکی در وجودش ایجاد شده بود و ذهنش با سوالهای جورواجور مشغول بود. ولی به روی خودش نمی اورد. حدس می زد که امیر شاید قبلا به لیدا علاقه ای داشته است که اینطور برای او بی قرار است.
    امیر پشت در اتاق زایمان با نگرانی راه می رفت و مدام دعا می خواند و لحظه ای آرام و قرار نداشت. شهلاخانم با ناراحتی رو به امیر کرد و گفت: امیر تو چرا اینجوری می کنی خوب نیست. شهناز ناراحت می شود.
    امیر با پریشانی گفت: به خدا دست خودم نیست. وقتی لیدا را اینطور ناراحت دیدم داشتم دیوانه می شدم. شما که می دانی چقدر دوستش دارم . باید به من حق بدهی که اینطور رفتار کنم.
    شهناز که رفته بود تا به پرستار خبر بدهد که همسر دکتر آرمان را به بیمارستان آورده اند.دوباره برگشت و رو کرد به شهلا خانم و گفت: پرستار میگه دکتر هنوز در اتاق عمل است و تا یک ربع دیگه کارش تمام می شود و می تواند خبر را ان موقع به او بدهد.
    امیر با خشم گفت: مرتیکه ی بی همه چیز چطور دلش آمد زنش را در آن موقعیت حساس تنها در خانه بگذارد و به بیمارستان بیاید. لااقل به ما خبر می داد.
    شهناز گفت: درد زایمان که خبر نمی کنه. بیچاره دکتر چه تقصیری داره؟
    امیر با عصبانیت رو به او کرد و گفت: این همه درد لیدا تقصیر تو است. چرا تلفن را این همه مدت اشغال کرده بودی که او مجبور شود پیاده به خانه ی ما بیاید. اگه تلفن می زد و به ما خبر می داد لااقل کمتر درد می کشید ولی تو...
    شهلا خانم با اخم حرف امیر را قطع کرد و گفت: امیر بس کن. تو چرا اینجوری شدی؟ شهناز چه تقصیری دارد؟ چرا الکی بهانه می گیری و دنبال متهم می گردی؟ انشالله که به سلامتی زایمان می کنه. تو هم کمی دندان روی جگر بگذار.
    بعد از یک ربع آرمان سراسیمه به بخش زایمان امد و با دیدن شهلا خانم گفت: لیدا چطوره؟
    شهلا خانم گفت: طفلک خیلی درد کشیده است. الان در اتاق زایمان است.
    آرمان به سرعت به بالای سر لیدا رفت وقتی او را در حال درد کشیدن دید نگران شد. با ناراحتی عرق روی صورت او را پاک کرد و گفت: عزیزم کمی تحمل داشته باش.
    ولی لیدا از دردی که می کشید توجهی به اطراف نداشت و همچنان اتاق زایمان را با فریادهایش روی سرش گذاشته بود. خانم دکتر با لبخند رو به آرمان کرد و گفت: اگه میشه شما بیرون از بخش بمانید. این زن جیغ جیغوی شما اتاق را روی سرش گذاشته است. می ترسم اگه اینجا بمانید او بدتر کند.
    لیدا دست آرمان را محکم گرفته بود و از درد به خودش می پیچید.آرمان بوسه ای به دست او زد و گفت: عزیزم طاقت بیاور. اینقدر جیغ نکش بهتره کمی به این درد مسلط شوی تا راحت تر زایمان کنی.
    لیدا با درد فریاد زد من بچه نمی خواهم دارم می میرم. تو رو خدا مرا راحت کنید.
    دست آرمان را چنگی کشید و با گریه و درد گفت: من این بچه رو نمی خواهم. دیگه غلط کنم که بچه دار شوم. منو راحت کنید دارم می میرم. آرمان کمرم داره خرد میشه. کمکم کن.
    آرمان با ناراحتی گفت: عزیزم تحمل کن. دکتر میگه تا نیم ساعت دیگه بچه به دنیا میاد. و بعد اشکهای لیدا را پاک کرد و بوسه ای به گونه اش زد. دکتر دوباره به آرمان تاکید کرد که اتاق را ترک کند.
    آرمان از اتاق بیرون امد و پشت در ایستاد. شهلا خانم به طرف آرمان امد و گفت: حال لیدا چطوره؟
    آرمان با ناراحتی گفت: خیلی درد می کشه. و بعد رو به شهلا خانم کرد و ادامه داد: از شما خیلی ممنون هستم که لیدا را به بیمارستان رساندید. از شانس او ، امروز من عمل داشتم و پدر و مادرم هم به مسافرت رفته بودند و قرار بود فردا بیایند تا مادرم پیش لیدا باشد ولی زایمان او زودتر شروع شد و بعد در حالی که با ناراحتی انگشتان دستش را در لای موهای فرو می برد گفت: وای طفلک چقدر عذاب کشیده تا خودش را با اون وضع به شما رسانده است.
    امیر روی نیمکت نشسته بود و سرش را میان دو دستش گرفته بود. با خشم رو به آرمان کرد و گفت: تو چطور دلت اومد که لیدا را با اون وضع تنها بگذاری. لااقل از فریبا و فتانه می خواستی بیایند و پیش او بمانند تا تنها نباشد. و بعد با عصبانیت بلند شد و فریاد زد: اگه لیدا طوریش بشه من نمی گذارم تو راحت زندگی کنی.
    شهلا خانم با ناراحتی به طرف امیر رفت و با خشم گفت:امیر ساکت باش. خب موقع زایمان که خبر نمی کنه. چرا دیوانه شده ای؟خجالت بکش.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  2. #92
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    آرمان با ناراحتی گفت: من به خود لیدا گفتم که از فتانه خانم و یا فریبا خانم بخواهد که روزها پیش او بیایند ولی او قبول نکرد و گفت که دوست ندارد مزاحم آنها شود.
    شهناز رو به امیر کرد و گفت: تا به حال هیچوقت شما را اینطور ندیده بودم. برای اولین بار وقتی که لیدا خانم را بغل کرده بودی گریه ات را دیدم. نمی دانستم اینقدر حساس و ترسو هستی.
    امیر از بس که ناراحت بود توجهی به حرف او نکرد و با نگرانی پشت در اتاق زایمان قدم می زد. آرمان از حرف شهناز جا خورده بود. نگاهی به امیر انداخت ولی دید که امیر اصلا با خودش نیست و خیلی پریشان است. چند دفعه از آرمان سوال کرد که چرا اینقدر زایمان طول کشیده است.
    آرمان لبخند سردی به او زد و با صبوری گفت: آقا امیر همان قدر که شما لیدا را دوست دارید من بیشتر دوستش دارم. این همه بی قراری شما بی مورد است. لدیا زنی قوی است. انشالله به سلامت زایمان می کنه. ولی خود آرمان بی قرار برود و دلش شور می زد. مدام از دکتر حال لیدا را می پرسید و بالاخره لیدا توانست به سختی بعد از سه ساعت درد غیرقابل تحمل زایمان کند و پرستار با خوشحالی این خبر را به آرمان داد که او صاحب پسر خوشگل و تپلی شده است و ارمان با خوشحالی به اتاق زایمان رفت.
    لیدا با خستگی و نیمه هوش دراز کشیده بود و رنگ به صورت نداشت. آرمان دستی به موهای بلند او کشید و گفت: عزیزم خسته نباشی. می دانم که خیلی درد کشیدی. تو خیلی قوی هستی.
    لیدا با بی حالی به او نگاه کرد و لبخند کمرنگی روی لبش نشست و با صدای ضعیفی گفت: به تو که گفتم نمی گذارم بچه ی ما صدمه ای ببیند.
    آرمان بوسه ای به پیشانی او زد. لیدا چشمهایش بسته شد و خوابید . بعد از یک ربع لیدا را از اتاق زایمان بیرون آوردند. امیر سریع به طرف لیدا رفت و او در خواب دید. با نگرانی از آرمان پرسید حالش چطوره؟
    آرمان که دیگه از حرکات امیر عصبی شده بود و به اجبار خودش را کنترل می کرد با لحن سردی گفت: حالش خوبه فقط خسته است. چون زایمانش سخت بود.
    وقتی لیدا را به اتاق دیگری برای استراحت بردند امیر تا شب آنجا بود. آرمان از این بابت ناراحت بود ولی باز به روی خودش نمی آورد. گذشت آرمان ، شهلاخانم را به تحسین واداشت و با خود می گفت که چقدر این مرد صبور و با گذشت است که این حرکات امیر را نادیده می گیرد.
    لیدا دو روز در بیمارستان ماند و وقتی به خانه امد مادرش شوهرش برای مراقبت از او به خانه شان امد.
    لیدا بچه ی شیرین و قشنگی به دنیا آورده بود و آرمان دیوانه وار به او عشق می ورزید. آرمان به شوخی گفت: لیداجان فکر کنم دخترمان هم مانند برادرش خوشگل شود.
    لیدا با اخم گفت: وای آرمان تو رو خدا دیگه حرف نزن که غلط می کنم بچه دار شوم.
    آرمان لبخندی زد و گفت: آخه بی انصاف دلت می آید بچه ی به این قشنگی را ادم چند تا نداشته باشد. لیدا با حالت عصبی بالش کوچکی را به طرف او پرت کرد و گفت:آرمان خودتو لوس نکن .
    آرمان با خنده بلند شد و گفت:باشه خانوم خوشگله دیگه حرفی نمی زنم. حالا عصبانی نشو.
    لیدا لبخندی زد و گفت: آرمان خیلی بدجنس هستی اخه تو که نمی دانی زایمان چقدر سخته. مرگ را لحظه ای جلوی چشمم می دیدم.
    آرمان بچه را از داخل تخت بیرون اورد و بغل کرد و کنار لیدا نشست و گفت: وای پسرم چقدر خوشگل است. از فردا چطور سرکار بروم. اصلا دلم نمی آید دقیقه ای از کنارش دور باشم.
    لیدا نگاهی به آرمان انداخت و گفت: ببنیم نکنه دیگه مامان این کوچولو را فراموش کرده ای.
    آرمان به لیدا خیره شد. آرمان از کنار او بلند شد و بچه را داخل تختش گذاشت و دوباره کنار لیدا نشست و گفت: خوشگل حسود من تو که عزیز من هستی. هیچکس نمی تونه جای تو را در قلبم بگیره. حتی این بچه . و بعد دستی به صورت لیدا کشید. در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد و مادر آرمان از آشپزخانه بیرون امد و در را باز کرد. غزاله همراه شوهرش آمده بود. غزاله وقتی بالای سر بچه ایستاد با حالت خوشحالی و ذوق زدگی گفت: وای چه برادرزاده ی خوشگلی است. و از آرمان اجازه خواست که بچه را در آغوش بگیرد و آرمان بچه را آرام در آغوش او گذاشت. غزاله بچه را در آغوش گرفت و اصلا توجهی به لیدا نکرد . آرمان حرصش درآمده بود و بخاطر اینکه غزاله را کمی اذیت کند گفت: خوشگلی پسرم به مادرش رفته است.
    غزاله اخمی کرد و گفت: اتفاقا اصلا شکل مادرش نیست خیلی شبیه خودت است می بینی که موهای طلایی با چشمهای میشی رنگ داره.
    لیدا به شوخی گفت: آخه این بچه را من زایمان نکرده ام بخاطر همینه که خیلی شبیه باباش است چون خود آرمان او را زاییده است.
    آرمان به خنده افتاد . غزاله بچه را داخل تخت گذاشت و گفت: حقیقت حتما برایت تلخ است که بچه شکل باباش شده است.
    لیدا لبخندی زد و گفت: شوخی کردم من از خدا می خواهم بچه هایم شبیه پدرشان باشند.
    در همان لحظه بچه به گریه افتاد و آرمان او را در آغوش لیدا گذاشت وقتی لیدا خواست به او شیر بدهد غزاله اخمی کرد و گفت: وای این چه کاری است که می کنی. خب به بچه شیرخشک بده . اینجوری هیکلت خراب میشه.
    آرمان با عصبانیت گفت: غزاله باز که تو حرف بیهوده زدی. شیر مادر بهترین غذای بچه است. لیدا دیگه نباید به فکر هیکلش باشه. باید به این فکر کنه که یک مادر نمونه باشه و به بچه اش خوب برسه.
    شوهر غزاله با ناراحتی گفت: غزاله خواهش می کنم اخلاق بد خودت را به لیدا خانم سرایت نده. بگذار هر جور که دوست دارند زندگی کنند.
    لیدا لبخندی زد و گفت: دعوا نکنید من هر کاری که خودم بخواهم می کنم وقتی به بچه شیر می دهم لذت می برم و احساس مادربودن می کنم. احساس می کنم که بچه هم در آغوش من راحت است و با لذت شیر می خورد. پس بهتره این حرفها را کنار بگذارید.
    آرمان لبخندی به لیدا زد و گفت: این زبان تو بالاخره مرا دیوانه می کند و بعد دستان ظریف کودک را در دستش گرفت و بوسه ای آرام به آن زد.
    شوهر غزاله گفت: اسم این کوچولو را چی گذاشته ای؟
    آرمان دستی به سر کودک کشید و گفت: اسم این پسر خوشگلم را آقا آرش گذاشته ایم.
    غزاله دوباره اخمی کرد و گفت: وای چه اسم زشتی گذاشته اید! این اسمها دیگه قدیمی شده است.
    آرمان نگاهی به غزاله انداخت و گفت:آرش و آرمان بهم می خورند و من هم این اسم قشنگ را برای او انتخاب کرده ام.
    لیدا که از این همه بهانه های غزاله خسته کلافه شده بود رو کرد به آرمان و گفت: من می خواهم استراحت کنم. اگه بچه بیدار شد خودت او را ساکت کن و اگه به شیر احتیاج داشت مرا بیدار کن.
    آرمان متوجه منظور لیدا شد. رو کرد به غزاله و گفت: پس شما لطف کنید بروید داخل پذیرایی بنشینید تا کمی لیدا استراحت کند. او واقعا زایمان سختی داشته است . باید مدتی را استراحت کند.
    غزاله با عشوه ای بلند شد و همراه شوهرش به پذیرایی رفت . مادرشوهرش با اشتیاق تمام آمد و کهنه ی بچه را عوض کرد و او را توی تخت گذاشت. لیدا تشکر کرد و گفت: مادر ببخشید که شما را توی زحمت انداختم.
    مادرشوهرش لبخندی زد و گفت: عزیزم این چه حرفی است؟ من آرزو داشتم که یک روز کهنه های نوه ام را عوض کنم. این آرزوی همه ی مادربزرگ ها است.
    آرمان گفت: پس شانس آوردید لیدا مانند غزاله فکر نمی کنه وگرنه بایستی ده سال دیگه منتظر نوه هایتان می ماندید و به شوخی ادامه داد: لیدا به من قول داده که سال دیگه یه دختر خوشگل هم برام بیاره.
    لیدا فریادی کشید و متکایی را به طرف او پرتاب کرد و آرمان با خنده از اتاق خارج شد. مادر شوهرش خندید و گفت:آرمان خیلی بچه دوست دارد. بهت قول می دهم که در بچه داری از هیچ چیز کوتاهی نکنه و همیشه بهت کمک کنه.
    لیدا با ناراحتی گفت: می دانم ولی درد زایمان را باید من بیچاره تحمل کنم . این یکی را که او نمی توانه کمکم کنه.
    مادر شوهرش لبخندی زد و گفت: درد زایمان یکی از شیرین ترین لحظه های ما مادرها است. نباید ناشکری کنی.
    لیدا با خنده گفت: شما هم دارید مانند پسرتان مرا خام می کنید ولی من دیگه غلط کنم حامله شوم.
    مادر شوهرش خندید و از اتاق خارج شد.
    روزها پی در پی می گذشت و بچه بزرگتر می شد و آرمان با علاقه به فرزند و همسرش می رسید و هیچ چیز از انها دریغ نمی کرد. آنها هفته ای دوبار به خانه ی آقا کیوان می رفتند و آقا کیوان مانند دخترهایش هنوز به لیدا می رسید و او را دوست داشت و اگه یک هفته لیدا به دیدن آنها نمی رفت آقا کیوان مدام تلفن می زد و از انها می خواست که به پیشش بروند و احساس دلتنگی می کرد. خودشان هم هفته ای یک بار به دیدن لیدا می امدند. آرش سه ساله بود و به امیر هم خیلی علاقه داشت و وقتی به خانه ی آقای بهادری می رفتند آرش مدام در آغوش امیر بود و از سر و کول او بالا می رفت. امیر هم خیلی دوستش داشت و با او بازی می کرد.
    آرمان به آرش می گفت: پسرم عمو امیر را اذیت نکن اون خسته میشه. ولی امیر لبخندی می زد و می گفت: خواهش می کنم به او چیزی نگویید. من خودم دوست دارم که او از سر و کولم بالا برود شما هم اینقدر سخت نگیرید و آرش را به اتاقش می برد و با او کلی بازی می کرد. آرش خیلی برای رفتن به خانه ی آقای بهادری اصرار می کرد تا با امیر بازی کند.
    آرمان خیلی به آرش می رسید ولی موقعیت شغلیش به او اجازه نمی داد که مدام با او بازی کند و وقتی به خانه می امد کمی به آرش می رسید و بازی می کرد ولی بعد از فرط خستگی زود می خوابید. فتانه با یک مهندس ازدواج کرده و به خانه شوهر رفته بود و فریبا هنوز در خانه بود. احمد زنش را به خانه اورده و یک دختر یک ساله داشت ولی با پدر و مادرش مانند امیر زندگی نمی کرد و مستقل بود. امیر و زنش هنوز بچه دار نشده بودند. سارا و شبنم هم در کنار همکار احمد خوشبخت بودند و سارا یک پسر به دنیا آورده بود و شبنم از این بابت خیلی خوشحال بود.
    آرش سه ساله بود که لیدا دوباره احساس کرد که حامله است. با ناراحتی موضوع را به آرمان گفت. آرمان خوشحال شد و گفت: وای چقدر از این موضوع خوشحال هستم. اتفاقا چند وقت پیش تصمیم داشتم بهت بگم که دیگه موقعش رسیده که برای آرش یک خواهر کوچولو بیاوریم. او دیگه بزرگ شده است.
    لیدا با اخم گفت: تو از کجا می دانی که ما دختردار می شویم. دوم اینکه آرش هنوز کوچک است و من دوست ندارم به این زودی بچه دار شویم. تو پدر خیلی بی خیالی هستی.
    آرمان گفت: تو حالا میگی من چکار کنم. کاری که شده.
    لیدا گفت: اگه میشه با دکتر زنان صحبت کن تا بچه را کورتاژ کنم.
    آرمان از این حرف لیدا جا خورد و با خشم گفت: مگه عقل خودت را از دست داده ای. تو چطور دلت می آید اینکار را بکنی. این جنین بچه ی تو است. مانند آرش نفس می کشد . چطور می خواهی این کار را بکنی؟ درست مانند این است که آرش را می خواهی با دستت خفه کنی .و در حالی که خشم جلوی چشمان میشی رنگش را گرفته بود ادامه داد: لیدا از تو اصلا انتظار این حرف را نداشتم . اخه چطور دلت می آید که این کار را بکنی؟!
    لیدا وقتی آرمان را عصبانی دید به طرفش رفت. دستش را گرفت و گفت: به خدا از زایمان می ترسم.
    آرمان با ناراحتی گفت: باید خدا را شکر کنی که بچه های سالمی به تو می دهد . این کار تو جنایت و یک کفر است. از خشم خدا بترس.
    لیدا لبخندی زد و گفت: باشه مرد بدجنس من. دیگه حرفی نمی زنم و همین کوچولو را برات به دنیا می آورم تا خیالت راحت شود تا فکر نکنی که من سنگدل هستم.
    آرمان در حالی که کیفش را بر می داشت تا به بیمارستان برود گفت: می دانستم زن عاقلی هستی ولی بعضی مواقع دوست داری مرا ناراحت کنی که من اصلا خوشم نمی آید و بعد خداحافظی کرد. و از خانه خارج شد.
    هفت ماه از دوره ی بارداری لیدا می گذشت و مادر لیدا ماهی یک بار به دیدن دخترش می آمد و به او سر می زد . دو سه روز می ماند و بعد به شمال بر می گشت. آرمان بی صبرانه منتظر فرزند دوم خود بود و خیلی به لیدا می رسید. می گفت اگه بچه دختر باشد اسمش را می خواهد آرزو بگذارد. چون همیشه آرزو داشت که دختر خوشگلی داشته باشد و موهای او را گیس کند و با خودش بیرون ببرد. بیشتر اوقات سعی می کرد زودتر به خانه بیاید و آرش را با خودش به پارک و یا تفریح ببرد تا لیدا کمی استراحت کند. در مدت چهار سال که ازدواج کرده بودند هیچوقت بدون همدیگر جایی نمی رفتند و هر جا که می رفتند با همدیگر بودند.
    یک روز غزاله و پدر و مادرش سراسیمه به خانه ی آرمان آمدند. غزاله همچنان که گریه می کرد گفت که شوهرش به ماموریت اصفهان رفته است و امروز به او خبر دادند که او تصادف کرده است و در بیمارستان اصفهان بستری است.
    پدر غزاله گفت: پسرم بهتره تو هم با ما بیایی. ما می خواهیم با هواپیما به اصفهان برویم.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  3. #93
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    غزاله در حالی که گریه می کرد گفت: تو رو خدا آرمان جان تو هم با ما بیا. من خیلی می ترسم . تو یک پزشک هستی و من حالا به تو احتیاج دارم.
    آرمان با ناراحتی نگاهی به لیدا انداخت و با نگرانی به غزاله و پدرش گفت: آخه لیدا وضع خوبی ندارد. دلم نمی آید او را تنها بگذارم.
    مادر آرمان با گریه گفت: پسرم این چه حرفی است لیدا جان الان هفت ماه دارد و خطری او را تهدید نمی کند. بهتره تو هم با ما بیایی.
    آرمان گفت: پس بهتره شما اینجا پیش لیدا بمانید تا خیال من راحت شود.
    مادر آرمان با گریه گفت: وای نه من تحمل ندارم چشم انتظار بمانم. من هم باید بیایم.لیدا جان می تونه چند روزی را به خانه ی آقا کیوان بره و آنجا بمونه. من باید داماد نازنینم را ببینم وگرنه دق می کنم.
    لیدا با ناراحتی به آرمان نگاه کرد و به اتاق خواب رفت. از اینکه آرمان می خواست او را تنها بگذارد ناراحت بود. آرمان متوجه ناراحتی لیدا شد و پشت سر او وارد اتاق خواب شد و گفت:عزیزم چرا ناراحت هستی . به خدا خودم هم دوست ندارم بروم ولی می ترسم شوهر غزاله از دست من دلخور شود که چرا به او توجهی نداشتم. او دوست صمیمی من است و اینکه غزاله مرا دیوانه می کند. سوم اینکه خودم هم مایلم او را ببینم شاید بتوانم کمکی کنم.
    لیدا با اخم گفت: ولی من می ترسم. تو داری منو با این وضع همراه آرش تنها می گذاری. اصلا به فکر من نیستی. و بعد روی لبه ی تخت نشست. آرمان کنار او نشست لبخندی زد و گفت: اینطور برام قیافه نگیر. اگه تو راضی نیستی باشه من جایی نمی روم ولی بدان که خیلی نگران شوهر غزاله هستم.
    لیدا نگاهی به صورت او انداخت و گفت: به من قول بده که زود بر می گردی.
    آرمان لبخندی به او زد و گفت: قول می دهم فردا غروب اینجا در کنارت باشم.
    لیدا در حالی که دلش راضی به رفتن او نبود گفت: باشه می تونی بروی ولی یادت باشه که منو در این وضع تنها گذاشته ای.
    آرمان خندید و گفت: این خوبی تو را حتما جبران می کنم و بعد دستی به شکم بزرگ لیدا کشید و گفت: تو هم مواظب این خانوم کوچولو باش.
    لیدا لبخندی زد. دست او را گرفت و گفت: آخه تو از کجا می دونی که این دختر است. شاید دوباره پسر باشد.
    آرمان گفت:اخه خواب دیدم که دختر زایمان کرده ای و حتم دارم که دختردار می شویم.
    لیدا با نگرانی گفت: آرمان من دلم شور می زنه. اگه میشه منو هم با خودت ببر.
    آرمان لبخندی زد و گفت: عزیزم تو حامله هستی و نباید دلهره و اضطراب داشته باشی . برای بچه خوب نیستی و اینکه مسافرت برایت خطرناک است. من وقتی رسیدم به تو تلفن می کنم. تو هم همراه آرش به خانه ی آقا کیوان برو تا خیال من هم از بابت تو راحت شود. تا وقتی نیامده ام حق نداری تنها به خانه برگردی. پیش آنها می مانی چون وقتی نیامده ام حق نداری تنها به خانه برگردی. پیش آنها می مانی چون وقتی پیش آنها باشی مطمئن هستم و نگرانیم کمتر است.
    آرمان برای ساعت پنج غروب چهار عدد بلیط اصفهان گرفت. وقتی لیدا خواست تا فرودگاه او را همراهی کند آرمان اجازه نداد و گفت: وقتی بخواهی از فرودگاه به خانه برگردی من نگرانت می شوم. چون وضع جسمانی تو طوری نیست که بتوانی اینهمه راه بروی.
    وقتی آنها رفتند دل لیدا به شور افتاد. دست آرش را گرفت و به خانه ی آقا کیوان رفت. همه با دیدن لیدا خوشحال شدند. لیدا موضوع را برای شهلاخانم تعریف کرد و شهلاخانم خیلی ناراحت شد و گفت: امیدوارم حالش وخیم نباشه. او مرد خیلی مهربان و خوبی است.
    لیدا گفت:آره غزاله بیچاره خیلی گریه می کرد دلم برایش سوخت.
    شهناز گفت: دیگه چرا آرمان رفت. او که می دونه شما وضع خوبی ندارید.
    لیدا در حالی که چای می خورد گفت: طفلک آرمان هم دو دل بود ولی غزاله خیلی اصرار کرد که او هم همراهشان باشد. نمی دانم چرا اینقدر دلم شور می زنه. آخه اولین باری است که از آرمان اینقدر جدا هستم.
    شهلا خانم خندید و گفت: دخترم نگران نباش. انشالله که سلامت بر می گرده.
    شهناز گفت: برای شما اینقدر اضطراب خوب نیست، بهتره کمی آرام باشد.
    در همان لحظه آرش به طرف شهناز رفت و گفت: خاله جون عمو امیر کی میاد؟دلم براش تنگ دشه.
    شهناز صورت آرش را بوسید و گفت: عمو دو ساعت دیگه خونه است. الان بهش تلفن می زنم وقتی می خواد به خونه بیاد برات شکلات بخره بیاره. و بعد دست آرش را گرفته و به طرف تلفن رفت.
    شب امیر به خانه امد وقتی لیدا را دید سلام کرد و نزدیکش شد و گفت: حالت چطوره. چه عجب به ما سر زدی!
    لیدا لبخندی زد و گفت: من که مدام اینجا هستم و بعد گفت که آرمان به اصفهان رفته است.
    آرش با شهناز از آشپزخانه بیرون امد و تا امیر را دید با خوشحالی به طرفش دوید و گفت: عموجون. و خودش را در آغوش او انداخت. امیر او را بغل کرد و گفت: سلام مرد کوچولو حالت چطوره؟
    شکلات بزرگی از جیبش بیرون آورد و به دست آرش داد و همراه او و شهناز به اتاقش رفت تا لباسش را عوض کند.
    لیدا دلشوره داشت و منتظر تلفن آرمان بود. ساعت نه و نیم شب یکی از دوستان امیر که در فرودگاه کار می کرد خانه ی آنها دعوت بود و با استقبال گرم آنها رو به رو شد. بعد از شام مفصلی که شهلا خانم تدارک دیده بود همه روی مبلها نشستند. آقا کیوان پرسید: خب آقا ی شهبازی حالتون چطوره؟ خیلی مشتاق دیدار شما بودیم. مدت یک سال می شد که شما را ندیده ایم.
    آقای شهبازی با متانت گفت: مشکلات کاری و زندگی دیگه اجازه نمیده تا به دوستان سری بزنیم. من هم خیلی مشتاق بودم شما را ببینم ولی سعادت یاری نمی کرد.
    آقا کیوان پرسید: از فرودگاه چه خبر؟ از کارتان راضی هستید؟
    آقای شهبازی جواب داد: بد نیست ولی امروز خیلی به ما سخت گذشت و در فرودگاه غوغایی به پا بود.
    آقا کیوان با تعجب پرسید: اخه برای چه؟ مراسمی بود؟
    آقای شهبازی گفت: نه یک هواپیما با کلی مسافر سقوط کرده و تمام مسافرین و خلبانها از بین رفته اند. وضعیت خیلی بهم ریخته ای بود ولی من چون به شما قول داده بودم که حتما مزاحمتان می شوم به اجبار توانستم یک جوری خودم را خلاص کنم.
    در همان لحظه رنگ صورت لیدا به وضوح پرید و قلبش فرو ریخت و هیکلش به لرزه افتاد. با صدای مرتعش پرسید: هواپیما به کدام مقصد می رفت؟
    امیر متوجه حال لیدا شد و با نگرانی به دوستش نگاه کرد. آقای شهبازی که از همه جا بی خبر بود گفت: به مقصد اصفهان می رفت.
    لیدا به سرعت بلند شد و به طرف کیف و چادرش رفت و خواست از خانه خارج شود که امیر جلوی او ایستاد و گفت: لیدا تو چرا ترسیده ای؟ انشالله که چیزی نیست.
    لیدا با فریاد گفت: امیر بگذار به فرودگاه بروم. آخه ارمان ساعت 5 بعدازظهر به اصفهان پرواز داشت.
    آقای شهبازی رنگ صورتش پرید و با ناراحتی گفت: ناراحت نباشید. این هواپیما برای ساعت سه بوده و بعد با نگرانی به امیر نگاه کرد.
    لیدا با گریه گفت: شما دروغ می گویید . پس چرا آرمان تا حالا به من تلفن نزده است؟ او می گفت وقتی به اصفهان برسد با من تماس می گیرد.
    امیر همچنان جلوی لیدا ایستاده بود . آقا کیوان شوکه شده بود. لحظه ای بعد به خودش آمد و با پریشانی به طرف لیدا آمد دست او را گرفت و گفت: دخترم تو وضع خوبی نداری . اینقدر بی تابی نکن بچه صدمه می بینه.
    شهناز با ناراحتی آرش را به اتاقش برد تا او شاهد گریه های مادرش نباشد.لیدا در حالی که گریه می کرد روی زمین نشست و با التماس گفت: تو رو خدا مرا با خودتان ببرید. من نمی توانم اینجا آرام و قرار داشته باشم.
    امیر زیر بغل لیدا گرفت و گفت: بلند شو با هم برویم. اینقدر خودت را اذیت نکن. و بعد همه با هم سوار ماشین شدند و به فرودگاه رفتند. شهلا خانم و آقا کیوان هم همراه امیر و لیدا و آقای شهبازی آمدند. لیدا همچنان اشک می ریخت . نمی خواست باور کند که آرمان عزیزش را از دست داده است. وقتی به فرودگاه رسیدند لیدا سریع از ماشین پیاده شد و به طرف سالن فرودگاه دوید. امیر به سرعت به طرف لیدا دوید و مچ دست او را گرفت و با ناراحتی گفت: لیدا خواهش می کنم اهسته تر راه برو . تو رو خدا اینقدر به خودت فشار نیاورد. چرا داری دیوانه می شوی؟
    لیدا همچنان گریه می کرد. همه با هم به محوطه ی فرودگاه رفتند. لیدا مانند آدمهای لال فقط گریه می کرد. به طرف مسئول هواپیمایی رفتند. آقای شهبازی با ناراحتی به امیر نگاه کرد و دست او را گرفت و به طرفی برد و گفت: آقا امیر من نمی خواهم جلوی اون خانم این حرف را بزنم ولی هواپیمای ساعت 5 بعدازظهر به مقصد اصفهان سقوط کرده است. چطور می توانیم این موضوع را به او بگوییم.
    امیر به دیوار تکیه داد و با ناراحتی گفت: خدایا این دیگه چه مصیبتی بود که گرفتارش شدیم. و بعد با بغض به لیدا که پریشان بود نگاه کرد. لیدا دیگه نتوانست طاقت بیاورد . به طرف مسئول هواپیما رفت و پرسید آقا می تونم بپرسم هواپیمایی که سقوط کرده است برای ساعت چند اصفهان بود؟
    مرد نگاهی به لیدا انداخت و با ناراحتی گفت: مگه شما مسافری داشتید؟
    لیدا گفت: بله خواهش می کنم جوابم را بدهید.
    مرد مکثی کرد و گفت: برای ساعت 5 بعدازظهر به مقصد اصفهان بود که سقوط کرده است.
    لیدا با ناباوری چند قدم عقب رفت و یکدفعه بی هوش شد. لیدا را به اورژانس فرودگاه بردند.وقتی به هوش آمد مدام گریه می کرد و بی تاب بود.
    امیر بالای سر او اد و با ناراحتی گفت: لیدا تو رو خدا اینقدر بی تابی نکن برات خوب نیست. اجازه بده پدرم تو را با ماشین به خانه ببرد. من اینجا هستم و از وضع آنها به شما خبر می دهم.
    ولی لیدا قانع نمی شد. از اتاق اورژانس بیرون آمد و در راهرو قدم می زد. همه ی کسانی که عزیزانشان با همان هواپیما رفته بودند در فرودگاه حضور داشتند. مادرها گریه می کردند و بعضی زنها برای شوهرانشان و خواهرها برای برادرانشان شیون می کردند. تنها لیدا نبود که این مصیبت به او وارد شده بود. محوطه ی فرودگاه مملو از جمعیت بود. آقا کیوان و شهلاخانم لحظه ای لیدا را تنها نمی گذاشتند و آنها هم گریه می کردند . ساعت سه نیمه شب بود که از بلندگوی فرودگاه اعلام شد اسامی کسانی که از بین رفته اند را فردا روی تابلوی فرودگاه می نویسند.
    آقا کیوان هر چه به لیدا اصرار کرد که به خانه برگردند او قبول نمی کرد . امیر با ناراحتی گفت: آخه با بودن تو که چیزی درست نمی شود. تو رو خدا برو پیش آرش الان اون طفل معصوم احساس تنهایی می کند و به تو احتیاج دارد.
    لیدا لحظه ای آرام نمی شد و فقط گریه می کرد. یک دفعه خودش را در آغوش شهلا خانم انداخت و با صدای بلند گریه کرد. شهلا خانم سر لیدا را در آغوش کشید و خودش هم گریه می کرد. آقا کیوان و شهلاخانم همراه لیدا به خانه برگشتند . وقتی چشم لیدا به آرش افتاد که با چه آرامشی خوابیده است او را در آغوش کشید و شروع به گریه کرد.
    شهلا خانم از بس گریه کرده بود حالش بهم خورد و آقا کیوان مجبور شد او را به بیمارستان ببرد. فریبا ساعت هفت صبح به احمد خبر داد و احمد با ناراحتی به خانه پدرش آمد وقتی لیدا را با اون وضع پریشان و درمانده دید زد زیر گریه.
    لیدا همچنان پسرش را بغل کرده بود و گریه می کرد. نمی توانست باور کند که پسرش یتیم شده است. تمام تنش از ترس این جدایی می لرزید. شهناز همچنان به لیدا می رسید و آرش را بغل می کرد و به اتاقش می برد تا زیاد بچه شاهد گریه های مادرش نباشد. ساعت هشت و نیم صبح امیر با قیافه ای ژولیده و درمانده به خانه آمد. همه دورش جمع شدند . امیر نگاهی به لیدا که روی مبل نشسته بود و آرش را محکم در آغوش گرفته بود انداخت، با بغض و آرام گفت: همه از بین رفته اند. حتی یک نفر زنده نمانده است.
    لیدا به دهان امیر نگاه می کرد و در حالی که آرش را به سینه می فشرد گفت:به خدا باورم نمیشه که او از بین رفته است. او به من قول داد که بر می گرده بگو که دروغ میگی.
    فریبا آرش را از آغوش لیدا بیرون کشید لیدا به طرف باغ دوید. احمد و امیر او را گرفتند. لیدا با خشم و گریه گفت: ولم کنید من نمی توانم بدون ارمان زندگی کنم. راحتم بگذارید. می خواهم به پیش آرمان بروم. دست از سرم بردارید.
    ولی احمد و امیر سد راه او بودند. آقا کیوان در حالی که از بیمارستان بر می گشت به باغ آمد و دید که لیدا چطور فریاد می کشد و بی تاب است. با خشم به طرف لیدا امد . محکم بازوی او را گرفت و در حالی که عصبانی بود گفت: لیدا تو چرا دیوانه شده ای؟ مگه نمی دانی که باردار هستی؟ این بچه ای که در شکمت هست بچه ی آرمان است و تو باید از امانتی او خوب مراقبت کنی.آرش و این بچه در شکمت یادگاری آرمان عزیزمان است. تو نباید با این حرکات آنها را اذیت کنی.
    لیدا با گریه خودش را در آغوش آقا کیوان پنهان کرد و همچنان می گریست. آقا کیوان لیدا را آرام به داخل ساختمان برد. فریبا ، لیدا را به طبقه ی بالا برد که قبلا خود لیدا در آن اتاق زندگی می کرد.
    وقتی لیدا به اتاق نگاه کرد دید که همانطور دست نخورده باقی مانده است و همه چیز سر جای خودش بود. فریبا گفت: وقتی تو ازدواج کردی امیر به کسی اجازه نداد تا به اتاقت دست بزند. بخاطر همینه که همه چیز همانطور دست نخورده است.
    لیدا روی تخت دراز کشید و آرام اشک می ریخت. باور نمی کرد شوهر و تمام خانواده ی شوهرش از بین رفته باشند.آقا کیوان به خانه ی عمه ی آرمان تلفن زد و موضوع را به انها گفت.
    ساعت هفت شب همه در فرودگاه جمع شدند تا جسدهای عزیزانشان را تحویل بگیرند. مادر لیدا با خانواده اش از طریق احمد آمده بود. هیچکس نمی توانست مادر لیدا را آرام کند. او همچنان شیون می کرد و صورتش را می خراشید و داماد عزیزش را صدا می زد.وقتی می خواستند جنازه ها را دفن کنند لیدا نمی توانست آرام و قرار داشته باشد و همه نگران او بودند. وقتی نوبت جنازه ی آرمان رسید که دفنش کنند لیدا آنقدر فریاد کشید تا اینکه بی هوش شد و احمد و امیر او را سریع به بیمارستان بردند. لیدا تا سه روز در بیمارستان بستری بود. دکترها امیدی نداشتند که لیدا بتواند بچه را سالم به دنیا بیاورد.
    وقتی از بیمارستان مرخص شد اصرار کرد که او را به خانه ی خودش ببرند. احمد با ناراحتی گفت: لیدا جان این کار تو دور از منطق است که در خانه تنها بمانی. پدر مراسم را در خانه ی خودش گرفته است ولی لیدا روی یک پا ایستاد که حتما باید به خانه ی خودش برود. احمد او را به خانه برد. لیدا گفت: آقا احمد اگه میشه لطف کن آرش را از خانه تان به اینجا بیاور.
    احمد با ناراحتی به خانه ی پدرش رفت و موضوع را به آنها گفت و آقا کیوان و شهلا خانم و مادر لیدا به پیش لیدا امدند. مادر لیدا با عصبانیت گفت: دختر تو چرا اینقدر خودآزار شده ای؟! کمی به فکر خودت و اون بچه ی بیچاره در شکمت است باش.
    لیدا به گریه افتاد و گفت: می خواهم در خانه ی خودم باشم. دوست دارم مراسم آنها در خانه ی خودم بگیرم.
    آقا کیوان نزدیک لیدا شد و با بغض گفت: باشه دخترم فقط تا مراسم هفتم اجازه می دهم که در این خانه بمانی ولی تا وقتی که زایمان نکرده ای حق نداری به اینجا برگردی. تو دختر من هستی. نمی گذارم هیچ سختی را بعد از آرمان تحمل کنی تا من زنده هستم از تو و بچه هایت نگهداری می کنم و بعد سر لیدا را در آغوش کشید و به گریه افتاد.
    مروارید خانم برای آقا کیوان شربت قندی درست کرد و در حالی که گریه می کرد گفت: انگار خدا نمی خواست که لیدای من خوشبخت بشه. او هم از طریق دیگری ضربه خورد.
    آقا کیوان در حالی که با گوشه ی دستمال اشکش را پاک می کرد گفت: این قسمت لیداجان بود. واقعا آرمان مرد پاک و انسانی بود. اخه چرا بایستی اینطور می شد. خدا گلهای خودش را زود از آدم می گیرد. حیف شد واقعا حیف شد.
    در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد و شهلا خانم در را باز کرد. امیر با ناراحتی داخل خانه شد. رو به لیدا کرد و گفت: این چه کاری است که تو کردی؟ من اجازه نمی دهم تو تنها با این وضع اینجا بمانی.
    لیدا با نگرانی گفت: پس آرش کجاست؟ او را پیش کسی گذاشته اید؟
    امیر جواب داد: نگران او نباش. آرش پیش فریبا و شهناز است . و ادامه داد: تو رو خدا لجبازی نکن بیا برویم خانه ی ما. اینجا برای تو خوب نیست.
    آقا کیوان رو به امیر کرد و گفت: قراره که لیدا جان تا مراسم هفتم اینجا بماند ولی دوباره به خانه ی ما برمی گرده.
    شهلا خانم و مادر لیدا فریبا و آرش و آقا کیوان تا مراسم هفتم در خانه ی آرمان ماندند. روز بعد آقا کیوان از لیدا خواهش کرد که او به خانه ی آنها بیاید و لیدا بخاطر آرش که احساس تنهای نکند قبول کرد و با پسر کوچکش به خانه ی آنها رفت.
    یک ماه بود که در خانه ی آقا کیوان زندگی می کرد و آرش خیلی به امیر وابسته شده بود و امیر بیشتر اوقات آرش را با خود به شرکت می برد و همین امر باعث شده بود که وقتی امیر خانه نبود آرش بی قراری می کرد و همش گریه می کرد و وقتی امیر به خانه می امد او ساکت می شد.
    لیدا بیشتر در خودش فرو رفته و در گوشه ای کز می کرد. از فرط گریه چشمانش ورم کرده بود. هشت ماهه بود که حال زیاد مساعدی نداشت. از اینکه موقع زایمان آرمان در کنارش نبود روز به روز غمگین تر می شد و همه نگران او بودند. یک شب که همه دور هم نشسته بودند فتانه و شوهرش هم به جمع انها پیوستند. لیدا همچنان غمگین و تکیده روی مبل ساکت نشسته بود . فتانه نگاهی ناراحت به لیدا انداخت و گفت:لیدا جان انشالله زایمانت چه موقع است. لیدا نگاهی به آرش که در آغوش امیر بود انداخت و با صدای گرفته گفت: یک ماه و نیم دیگه و بعد یکدفعه به گریه افتاد و با هق هق ادامه داد: آرمان خیلی دوست داشت بچه اش را ببیند. بی صبرانه منتظر به دنیا آمدن بچه بود و حالا من باید بچه ای که پدر نداره را به دنیا بیاورم. این حق او نبود که اینطور سرنوشت داشته باشد و با صدای بلند همچنان گریه می کرد. شهلا خانم با ناراحتی برای او شربت قندی درست کرد و به دستش داد. امیر در حالی که آرش را در آغوش داشت با ناراحتی گفت:لیدا تو رو خدا اینقدر جلوی این بچه گریه نکن. می دونی دیروز آرش به من چی می گفت. لیدا نگاهی به امیر انداخت و اشکش را پاک کرد. امیر ادامه داد:دیروز آرش به من می گفت که دیگه مامانی منو دوست نداره. فقط نشسته داره گریه می کنه. مگه خودش نمیگه بابایی رفته پیش خداجون ، پس چرا همش نشسته و گریه می کنه. بابای من که جای بدی نرفته است که مامان این همه گریه می کند.
    لیدا ساکت شد. آرش کنار مادرش امد. لیدا او را بغل کرد بوسید و گفت: پسرم من تو را به اندازه ی تمام اسمون دوست دارم.
    آرش با شیرین زبانی گفت: مامان عمو امیر را هم دوست داری؟اون خیلی منو دوست داره.
    لیدا جا خورد و زنگ صورتش پرید. امیر هم منقلب شد و سکوت سنگینی فضا را پر کرد. لیدا به خاطر اینکه حرف آرش سوء تفاهمی ایجاد نکند گفت: آره عزیزم . عمو امیر و عمو احمد هر دو را دوست دارم و ادامه داد: حالا ببینم تو خاله فریبا را بیشتر دوست داری یا خاله شهناز را؟
    آرش لبخندی زد و با زبان کودکانه اش گفت: خاله فریبا را دوست دارم چون با من بازی می کنه. خاله شهناز را یک کمی دوست دارم چون به عمو امیر میگه برام شکلات بخره.
    لیدا لبخندی زد و گفت: ای بدجنس کوچولو پس تو بخاط شکلات عمو امیر را دوست داری!
    آرش اخمی کرد و از بغل مادرش بیرون امد و رفت امیر نشست و گفت: نخیر من عمو امیر را خیلی دوست دارم. و رو کرد به امیر و گفت: عموجون حالا که بابام رفته پیش خداجون تو بابای من میشی.
    لیدا با خشم گفت: خفه شو آرش.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  4. #94
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    شهناز با لبخند گفت: لیداجان ناراحت نشو آرش بچه است و نمی دونه چی میگه و رو کرد به آرش و گفت: آره عزیزم . آقا امیر بابای تو میشه. تو می تونی اونو بابا صدا بزنی.
    امیر نگاهی به لیدا انداخت و عشق سرکوب شده ی او دوباره شعله ور شد و در درونش غوغایی به پا شد. در حالی که صورتش سرخ شده بود آرش را بوسید و گفت: تو هر جور که دوست داری منو صدا بزن.
    لیدا آرام بلند شد و با معذرتخواهی کوتاه به اتاقش رفت. آخر شب در اتاق لیدا به صدا درآمد.وقتی لیدا در را باز کرد امیر را دید که آرش در آغوشش به خواب رفته است. امیر داخل شد و آرش را روی تخت خواباند و گونه ی او را بوسید و گفت: شب بخیر پسرم . و بعد رو به روی لیدا ایستاد و به صورت پژمرده لیدا خیره شد. لیدا گفت: ببخشید که آرش شما را اینقدر اذیت می کند.
    امیر در حالی که از حرف لیدا دلخور شده بود با ناراحتی گفت: این حرف را نزن تو و آرش هیچکدامتان باعث زحمت هیچکس از افراد خانواده نیستید و بعد ادامه داد: لیدا مواظب خودت باش. اگه دردت شروع شد حتما به ما خبر بده. به خدا اصلا شبها به خاطر تو خواب ندارم. همش می ترسم که یک بار دردت شروع شود و تو نخواهی ما را صدا بزنی.
    لیدا آهی کشید و گفت: از اینکه این همه به فکرم هستی خیلی ممنون هستم.انشالله بتوانم این خوبی شما را یک جور جبران کنم. امیر لبخندی زد و شب بخیر گفت و از اتاق خارج شد.
    لیدا کنار آرش دراز کشید و به چهره معصوم او نگاه کرد. خیلی شبیه آرمان بود. پوست سفید و موهای لخت خرمایی رنگش و چشمان میشی رنگش شبیه آرمان بود. گونه ی او را بوسید و پتو را روی خودش و آرش کشید و او را بغل کرد و خوابید.
    نیمه های شب بود که احساس کرد که آرش تب کرده است. سراسیمه از خواب بلند شد. آرش را بغل کرد. بچه توی تب داشت هذیان می گفت. سریع لباس پوشید. چادر سرش انداخت و در حالی که آرش را در آغوش داشت به طبقه ی پایین رفت. آرش را روی کاناپه خواباند و به آشپزخانه رفت. دستمالی را خیس کرد و روی پیشانی او گذاشت. نزدیک در اتاق امیر رفت ولی خجالت می کشید در بزند.دوباره به طرف آرش رفت.نمی توانست افراد خانواده را بیدار کند و خجالت می کشید آن موقع شب دیگران را بی خواب کند. به ساعتش نگاه کرد چهار صبح بود. آرش را بغل کرد. آرام از خانه خارج شد. آژانس گرفت و به بیمارستان رفت. دکتر وقتی فهمید آرش پسر همکارش است او را تحت مراقبت شدیدی قرار داد. لیدا آشفته بالای سرش بود. ساعت هشت صبح به خانه ی آقای بهادری تلفن زد و شهلاخانم گوشی را برداشت و تا صدای لیدا را شنید با نگرانی گفت: دخترم تو کجا هستی؟
    لیدا با گریه موضوع را برای او تعریف کرد و گفت که نگرانش نباشند او تا غروب بر می گردد. وقتی گوشی را گذاشت یک ربع بعد امیر و آقا کیوان به بیمارستان آمدند. امیر وقتی لیدا را دید با عصبانیت سرش فریاد کشید که چرا به آنها خبر نداده است.
    لیدا با ناراحتی گفت:آخه به خدا خجالت می کشیدم مزاحمتان شوم.
    آقا کیوان نگاه ملامت باری به لیدا انداخت و گفت:دخترم از تو انتظار این حرف را نداشتم.آخه تو چطور توانستی با این وضع آرش را به بیمارستان بیاوری. یک بار فکر نکردی که شاید حالت بین راه بهم بخورد.
    لیدا گفت: معذرت می خواهم که شما را نگران کردم.
    آقاکیوان از اتاق خارج شد تا با دکتر صحبت کند. امیر با ناراحتی گفت: وقتی جای خالی تو را دیدم یک لحظه فکر کردم که بخاطر حرف آرش مرا ترک کرده ای.
    لیدا لبخند غمگینی زد و گفت: شاید هم همینطور بشه.آخه شما خیلی آرش را به خودت وابسته کرده ای و من نگرانش هستم که بعد از زایمان وقتی به خانه برویم او نتواند بدون تو آرام و قرار بگیرد.
    امیر اخمی کرد و گفت:تو چرا آرش را از من دریغ می کنی؟وقتی خود آرش با من راحت است و در کنارم احساس آرامش می کند تو دیگه چرا سخت می گیری؟
    لیدا نگاهی به آرش انداخت و گفت:او به تو خیلی علاقه دارد و من می ترسم.
    امیر لبخندی زد و گفت: تو نباید از علاقه ی آرش به من بترسی. باید از من بترسی که خیلی به این بچه دل بسته ام و بدون او مانند آدمهایی هستم که چیزی را گم کرده ام.
    لیدا بدون اینکه به امیر نگاه کند گفت: من از علاقه های بیش از حد تو وحشت دارم.
    امیر کنار تخت آرش نشست و گفت:آخه من بی معرفت نیستم. اگه به کسی دل ببندم تا عمر دارم نمی توانم او را فراموش کنم و عشقش از دلم بیرون نمیره.
    در همان لحظه آرش بیدار شد و وقتی امیر را دید لبخندی زد و دست او را گرفت. امیر او را بوسید و گفت: عزیزم حالت چطوره؟
    لیدا از اتاق خارج شد. دلش شور می زد که چرا آرش یکدفعه تب کرده است.وقتی این موضوع را به دکتر گفت،دکتر جواب داد که فقط کمی سرما خورده است و به ریه اش زده است.امیر آرش را بغل کرد و گفت:خب پسرم تو دیگه خوب شدی. حالا باید با هم به خونه برویم که خاله فریبا خیلی نگرانت است.لیدا از دکتر تشکر کرد و همراه امیر و آقا کیوان و آرش به خانه رفتند.
    شهلاخانم خیلی از دست لیدا ناراحت بود با دلخوری گفت:آخه این چه کاری بود که تو کردی. همه نگرانت شدیم.
    امیر با ناراحتی گفت:خانوم خجالت کشیده تا ما را از خواب بیدار کند.
    آقا کیوان با ناراحتی گفت: دخترم تو چند وقت دیگه باید زایمان کنی و حالا با این کار،تو ما را نگران خودت می کنی.
    لیدا لبخندی زد و گفت: خیالتان راحت باشد که آن موقع شما را بیدار می کنم.چون به اندازه کافی مرا تنبیه کرده اید.
    امیر،آرش را روی نشاند و گفت: عزیزم اینجا بنشین تا بروم برات یک اسباب بازی خوشگل بخرم.
    شهناز گفت: آقا امیر برای این پسر خوب یک قطار قشنگ بخر که راه هم برود.
    آرش با خوشحالی گفت: بابایی جون قطارم بزرگ باشه.
    یکدفعه رنگ صورت لیدا از این حرف پرید. با خشم به طرف آرش رفت و در حالی که سر او داد می کشید گفت:آقا امیر عموی تو است. بابای تو رفته پیش خدا.دیگه دوست ندارم این حرف را بزنی.
    آرش ترسیده بود به گریه افتاد. امیر با عصبانیت گفت:بسه لیدا اجازه بده هر جور که بچه دوست داره منو صدا بزنه.
    شهناز در حالی که آرش را بغل می کرد گفت:لیدا اصلا از تو انتظار این برخورد را نداشتم. آرش بچه است و کمبود پدر را حس می کند و حالا که به امیر علاقه دارد بگذار او را پدر خودش بداند تا کمی تسلای دلش شود.
    لیدا به گریه افتاد و به طبقه بالا رفت. شهناز به اتاق لیدا آمد. لیدا نگاهی به او انداخت و گفت:ببخشید که ناراحتتان کردم. آخه اصلا نمی توانم تحمل کنم که آرش به این زودی پدرش را فراموش کرده است.
    شهناز دست لیدا را گرفت و کنارش لبه تخت نشست و گفت:امیر تو و آرش را خیلی دوست دارد و من این را به وضوح می بینم.
    لیدا لبخند سردی زد و گفت:آقا امیر که اینقدر بچه دوست داره چرا به فکر بچه دار شدن نیستید. از شهلاخانم شنیده ام که تو حتی پیش دکتر هم نمی روی.
    شهناز لبخند سردی زد و گفت:آخه مشکل از من نیست.
    لیدا با ناراحتی گفت:منظورت چیه؟
    شهناز آهی کشید و گفت:مشکل از امیر است. نمی تواند صاحب فرزند شود. بخاطر همینه که اینقدر آرش را دوست دارد ،خواهش می کنم اجازه بده آرش هرجور دوست داره امیر را صدا بزنه. وقتی می بینم چطور از اینکه آرش او را بابا صدا می زنه لذت می برد،خوشحال می شوم.
    لیدا از این موضوع ناراحت شد. لحظه ای غم بزرگی روی دلش نشست.
    شهناز گفت: راستی ناهار آماده است،بهتره بیایی برویم پایین که خیلی گرسنه هستم.
    لیدا آرام بلند شد و با شهناز به طبقه ی پایین رفت و کنار آرش نشست.
    در همان موقع امیر هم از بیرون آمد. برای آرش قطار بزرگی خریده بود. آرش با خوشحالی گفت:با...و بعد حرفش را قطع کرد و با ترس به مادرش نگاه کرد و آرام گفت:عمو امیر دستت درد نکنه. چقدر این قطار خوشگل است.
    امیر نگاه ملامت باری به لیدا انداخت. آرش را بغل کرد و گفت:اینو بابایی برای پسره خوشگلش خریده.
    آرش در حالی که به لیدا نگاه می کرد،دهنش را نزدیک گوش امیر برد و با شیرین زبانی گفت:اینجور حرف نزن مامان جون ناراحت میشه و تو را دعوا می کنه.
    همه زدند زیر خنده.شهناز آرش را از آغوش امیر بیرون آورد و با خنده گفت:مامانی دیگه ناراحت میشه،اومد پایین تا از تو معذرتخواهی بکنه.
    آرش مادرش را نگاه کرد و به طرفش آمد.لیدا او را بوسید و گفت:پسرم ببخشید که سرت داد زدم. آخه من خیلی خسته بودم.
    آرش گونه ی مادرش را بوسید و با لحن بچه گانه ای گفت:مامان جون من می تونم عمو امیر را بابا صدا بزنم.
    لیدا سکوت کرد. امیر هم سکوت کرده بود. آقا کیوان وقتی سکوت هر دوی آنها را دید گفت:آرش جون تو هر جور که دوست داری می تونی آقاامیر را صدا بزنی. آرش به مادرش نگاهی انداخت تا از طرف مادرش هم مطمئن شود. لیدا فقط لبخند سردی به او زد و آرش با خوشحالی گفت:آخ جون عمو امیر را بابا صدا بزنم.
    لیدا سکوت کرد. امیر هم سکوت کرده بود.آقا کیوان وقتی سکوت هر دوی آنها را دید گفت:آرش جون تو هرجور که دوست داری می تونی آقا امیر را صدا بزنی.
    آرش به مادرش نگاهی انداخت تا از طرف مادرش هم مطمئن شود.لیدا فقط لبخند سردی به او زد و آرش با خوشحالی گفت:آخ جون عمو امیر دیگه بابام شده.
    لیدا با ناراحتی بلند شد و به آشپزخانه رفت.

    یک هفته به زایمان لیدا مانده بود او روز به روز افسرده تر می شد و همه نگرانش بودند. شب در اتاقش کنار آرش خوابیده بود که درد شدیدی در او پیچید. ترسیده بود چون به گفته ی دکتر هنوز یک هفته به زایمانش مانده بود. در حالی از درد به خودش می پیچید از روی تخت پایین آمد. نمی توانست روی پا بایستد. روی شکم خم شده بود. در آن لحظه دلش آرمان را می خواست تا کنار او باشد. در حالی که درد می کشید به گریه افتاد. وقتی دردش کمی آرام شد به طرف آرش رفت،کنار تخت او نشست و در حالی که آرش در خواب بود او را غرق بوسه کرد. موهای خرمایی رنگ او را نوازش کرد ولی دوباره درد به سراغش آمد. روی پیشانیش عرق نشسته بود. آهسته بلند شد و در حالی که درد می کشید از اتاق بیرون آمد. نرده های کنار پله را گرفت و به طبقه ی پایین آمد. وقتی کمی دردش سبک شد به باغ رفت تا هوای تازه تنفس کند. روی تختی که زیر درخت بود نشست.نسیم خنکی به صورت عرق کرده ی او خورد. درد امانش بریده بود.خجالت می کشید کسی را صدا بزند. به درخت تکیه داده بود و به قالیچه ی روی تخت چنگ می زد. ساعت سه و نیم صبح بود و لیدا چراغهای روشن باغ را روشن کرده بود. همینطور که روی تخت درد می کشید آرام اشک می ریخت. سرش را روی زانو گذاشته بود و از درد خودش را مچاله کرده بود که یکدفعه دستی لرزان را روی شانه هایش احساس کرد. سرش را بلند کرد . تمام صورتش از عرق خیس شده بود. امیر را دید که با رنگی پریده کنار او ایستاده است و با وحشت گفت: لیدا چی شده؟ چرا اینجا نشسته ای؟
    وقتی دید لیدا دستش روی شکمش است با نگرانی گفت: نکنه دردت شروع شده است؟
    لیدا با سر حرف او را تصدیق کرد. امیر زیر بازوی او را گرفت و با خشم و نگرانی گفت:آخه چکار کنم که تو اینقدر با ما غریبی نکنی!
    لیدا با درد گفت: امیر تو رو خدا اهسته تر راه برو . من دیگه نمی توانم راه بروم.
    امیر لیدا را روی چمنها نشاند و خودش به طرف ساختمان رفت و با فریاد پدر و مادرش را صدا زد . و همه بعد از لحظه ای دور لیدا جمع شدند. شهلا خانم عرقهای لیدا را پاک می کرد و می گفت: دخترم نترس چیزی نیست الان تو را به بیمارستان می رسانیم.
    لیدا با ناله گفت: من می ترسم چون بایستی یک هفته ی دیگه زایمان می کردم.
    شهلا خانم گفت:عزیزم بچه که خبر نمی کنه. نباید نگران هیچی باشی.
    امیر با ناراحتی گفت: مادر تو رو خدا یه کاری بکن لیدا خیلی درد می کشه.
    شهلا خانم وقتی امیر را آنطور اشفته دید لبخندی زد و گفت:پسرم می خواهی برایت یک شربت قند بیاورم.
    امیر با اخم گفت: مادر الان چه موقع شوخی کردن است؟! شما چقدر بی خیال هستید لیدا داره درد می کشه و شما دارید شوخی می کنید؟! تو رو خدا زود باشید.
    لیدا نگاهی به چشم گریان فریبا انداخت و گفت: فریبا جان مواظب آرش باشید. او را تنها نگذارید و بعد در حالی که از درد به خود می پیچید دست شهناز را گرفت و گفت: تو رو خدا از آرش خوب نگهداری کن. اگه من برنگشتم اونو مثل بچه ی خودت بدان و بزرگش کن. من آرش را به دست شما می سپارم.
    امیر به لیدا نزدیک شد و در حالی که بغضش را کنترل می کرد با خشم گفت:لیدا اینطور صحبت نکن. بچه ی اولت که نیست. تو باید قوی باشی.هیچکس مثل تو نمی تونه از آرش نگهداری کنه. کمی به فکر آرش باش و به خاطر او با این درد کنار بیا. تو اصلا به فکر من نیستی که با این حرفها چه زجری به من می دهی.

    صفحه 594
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  5. #95
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا از درد به خود می پیچید. امیر ماشین را روشن کرد و همراه آقا کیوان و شهلاخانم و امیر به بیمارستان رفت. وقتی لیدا دردش شروع شد بی اختیار آرمان را صدا می زد و شهلا خانم هم آرام گریه می کرد و آقا کیوان هم با گوشه ی دستمال اشکش را پاک می کرد تا لیدا انها را نبیند.
    وقتی به بیمارستان رسیده بودند دردش زیاد شده بود و نمی توانست از ماشین بیرون بیاید. امیر با ناراحتی گفت:لیدا تو رو خدا طاقت بیاور. تو می توانی تحمل کنی فقط کمی به آرش فکر کن.
    لیدا گریه می کرد. امیر دست او را گرفت و کمک کرد از ماشین بیرون بیاید. آقا کیوان با دو نفر که برانکار داشتند لیدا را به اتاق زایمان بردند . دیگه آرمان عزیزش در کنارش نبود که موهای او را نوازش کند و از او بخواهد که قوی باشد و به دردش مسلط شود.
    لیدا به سختی توانست ساعت دو بعدازظهر زایمان کند. دکترها همچنان بالای سرش بودند ولی لیدا جای خالی آرمان را حس می کرد و نمی توانست آرام باشد و همچنان بعد از زایمان بی تابی می کرد.
    خانم دکتری که آرش را به دنیا آورده بود خیلی غمگین و افسرده بود ولی لیدا را دلداری می داد. وقتی از اتاق زایمان لیدا را بیرون آوردند امیر سراسیمه به بالای سر لیدا امد. دستی به صورت لیدا کشید و گفت:لیدا جان خسته نباشی خوشحالم که سالم هستی.
    از اینکه امیر بالای سرش بود کمی احساس آرامش می کرد احساس نامفهومی داشت ولی ته دلش از نوازش امیر خشنود بود. با این همه همچنان گریه می کرد دوست داشت به امیر لبخند بزند ولی قادر به این کار نبود و گریه به او اجازه این کار را نمی داد و لحظه های سختی را پشت سر می گذاشت. وقتی لیدا را در اتاق دیگری برای استراحت خواباندند امیر و شهلا خانم بالای سرش بودند. آقا کیوان وقتی دید لیدا به سلامت زایمان کرده است به شرکت رفت چون بایستی با شرکت دیگری قرارداد می بست.
    امیر لبخندی به لیدا زد و گفت: حالا دیگه آرش کوچولو خواهر هم دارد.
    لیدا نگاهی به امیر انداخت و با بی حالی گفت: تو رو خدا مواظب آرش باشد شب حتما نگذار امو تنها بخوابد.
    امیر گفت: نگران آرش نباش شب او را پیش خودم می خوابانم. تو فقط مراقب خودت باش و به دختر کوچولوی من هم برس.
    شهلا خانم نگاهی به امیر انداخت و رو کرد به لیدا و گفت: تو خیالت راحت باشد. آرش امیر را خیلی دوست دارد و امیر هم از پسر نازش خوب مواظبت می کند تا تو انشالله به خانه برگردی . و بعد از اتاق خارج شد تا به خانه تلفن بزند و خبر سلامتی لیدا را بدهد.
    امیر کنار تخت لیدا نشست. لیدا در دستش سرم وصل بود. امیر کمی به سرم ور رفت و با لبخند گفت: حتما آرش وقتی خواهرش را ببیند حسودی می کنه. چون اون مثل مادرش خیلی حسود است.
    لیدا با بی حالی به امیر نگاه کرد. امیر لبخندی به او زد و گفت: راستی می خواهی اسم دختر کوچولوی منو چی بگذاری.
    لیدا با اخم گفت: امیر بس کن. اینقدر بچه ی من نگو. به خدا شهناز ناراحت میشه. من هم عذاب می کشم و اعصابم خرد میشه.
    امیر لبخندی زد و گفت: حالا که آقا آرش منو بابا صدا می زنه پس من هم باید او را پسرم صدا بزنم.
    لیدا با ناراحتی گفت: امیر من می دانم که تو به آرش یاد داده ای که تو را بابا صدا بزنه چون آرش بچه ای نیست که به این زودی پدرش را فراموش کند.
    امیر به خنده افتاد و با شیطنت گفت: نه بابا، من فقط به ارش پیشنهاد دادم که اگه دوست داره می تونه منو بابا صدا بزنه و او هم از خدا خواسته قبول کرد.
    لیدا لبخند سردی زد و گفت: بیچاره آرش باید چه ادم بداخلاقی را پدر خودش بدونه. طفلک آرمان حتی جلوی آرش با من بلند صحبت نمی کرد در صورتی که تو در این مدت دو ماهی که با شما زندگی کرده ام چند دفعه سرم داد کشیدی.
    امیر لبخندی زد و گفت: حقت بود. چون هنوز با ما غریبی می کنی و من اصلا خوشم نمی آید.
    در همان لحظه شهلا خانم وارد اتاق شد. امیر آرام از کنار تخت فاصله گرفت. شهلا خانم گفت: امیرجان الان به خونه تلفن زدم فریبا میگه آرش یا تو رو صدا می زنه و یا مادرش را. و همش گریه می کنه. خواسته که تو به خانه بروی تا آرش را آرام کنی.
    امیر لبخندی به لیدا زد و گفت: پس من می روم تو هم مراقب خودت باش.
    وقتی خواست از در بیرون برود لیدا صدا زد: آقا امیر.
    امیر برگشت و به او نگاه کرد. لیدا با رنگ و رویی پریده گفت:تو رو خدا مواظب خودت باش و به آرش هم خوب برس تا دلتنگی نکند.
    امیر خندید و گفت: حالا اولی را گوش کنم و یا دومی را.
    لیدا گفت: هر دو را ولی اولی واجب تر است.
    امیر در دلش احساس خوشی داشت. لبخندی زد و گفت: باشه. و رو کرد به مادرش. ادامه داد: مادرجان به لیدا خوب برس. اگه به چیزی احتیاجی داشتید حتما با من تماس بگیر . و در حالی که صورتش گلگون شده بود از اتاق خارج شد.
    شهلاخانم لبخندی زد و گفت: این امیر چقدر پررو است. هنوز نتوانسته است گذشته را فراموش کند.
    لیدا سکوت کرده بود. شهلا خانم شب در بیمارستان کنار لیدا ماند. پرستارها و دکترهای خیلی به لیدا می رسیدند و از اینکه لیدا مدام گریه می کرد خیلی ناراحت بودند. شب بچه را به اتاق آوردند تا لیدا به او شیر بدهد. بچه ی زیبا و دلنشینی بود. موهای طلایی و چشمان میشی رنگی داشت و خلی شبیه آرمان بود. لیدا با دیدن او ،کودک را به سینه فشرد و از ته دل گریه کرد. بچه از فشار دست لیدا به گریه افتاد. شهلا خانم در حالی که گریه می کرد بچه را از لیدا جدا کرد و گفت: دختر دیگه بسه. چرا شیر غم به این طفل معصوم می دهی. تو با این کار بچه را مریض می کنی. خواهش می کنم دیگه به فکر بچه هایت باش. با این همه گریه و زاری های تو به خدا آرمان زنده نمیشه.پس اینقدر بچه ها را ناراحت نکن. تو الان باید برایشان هم مادر باشی و هم پدر. باید جای خالی آرمان را برایشان پر کنی.
    لیدا در حالی که پهنای صورتش از اشک خیس شده بود گفت: من خاک پای آرمان نمی شوم. آرمان عاشق من و بچه هایش بود. او حتی بچه ی توی شکمم را ستایش می کرد. دکتر بالای سر لیدا امد و وقتی دوباره او را گریان دید دستور داد که به او امپول آرامش بخش تزریق کنند. بعد از دو روز لیدا از بیمارستان مرخص شد و با پا فشاری شهلا خانم و آقا کیوان و امیر به خانه ی انها رفت. مادر لیدا هم امده بود و به او کمک می کرد. ارش با دیدن بچه خیلی خوشحال بود و فکر می کرد که عروسک است. امیر لحظه ای آرش را تنها نمی گذاشت و بیشتر اوقات او را با خودش به شرکت می برد تا لیدا بهتر استراحت کند. اخلاق آرش طوری شده بود که اگه امیر در خانه نبود بهانه می گرفت و همه را اذیت می کرد ولی وقتی امیر می امد آرام می شد و لحظه ای از کنار امیر دور نمی شد. لیدا خیلی نگران بود . مادر لیدا تا ده روز پیش لیدا ماند و اصرار کرد که لیدا با او به شمال بیاید ولی امیر به سختی مخالفت کرد و گفت: لیدا وضع جسمی خوبی ندارد و اینکه با نوزاد تازه به دنیا امده نمی تواند در شمال بماند. و بالاخره اجازه نداد لیدا همراه مادرش به شمال برود.
    یک ماه لیدا در خانه ی آقا کیوان ماند و آقا کوروش یک روز در میان تلفن می زد و از حال او جویا می شد. با لیدا حرف می زد و از او می خواست که جلوی بچه اینقدر بی تابی نکند.
    بعد از یک ماه لیدا خواست به خانه ی خودش برود. همه از این موضوع ناراحت بودند که چرا لیدا می خواهد از پیش آنها برود. امیر با ناراحتی گفت:لیدا کمی فکر کن. اخه با داشتن دو تا بچه ی کوچک صحیح نیست که تنها به خانه ی به اون بزرگی بروی. انجا تنهایی دق می کنید.
    لیدا گفت: ولی من و بچه هایم باید به این وضع عادت کنیم.
    امیر با ناراحتی گفت: لیدا بی انصاف نشو. من و آرش نمی توانیم لحظه ای بدون هم باشیم.
    لیدا نگاهی به امیر انداخت و گفت:ارش به شما خیلی عادت کرده است ولی باید خودش را برای یک زندگی خسته کننده و بدون شادی اماده کند.
    آرش به طرف امیر امد و گفت: بابایی جون با تو کار دارم. امیر با ناراحتی بلند شد دست آرش را گرفت و از اتاق خارج شد. شهناز هم همراه امیر به طبقه ی پایین رفت. شهلا خانم و آقا کیوان هر چه اصرار کردند که لیدا با انها زندگی کند لیدا قبول نکرد و غروب همان روز چمدانش را جمع کرد و همراه شهناز و امیر و شهلاخانم به خانه ی خودش رفت. دختر قشنگش را داخل تخت خواباند. امیر بالای سر بچه رفت و گفت: این آرزو خانم که همش خوابیده . کمی بیدار نمیشه تا بغلش کنم.
    لیدا سکوت کرده بود و لباسهای بچه ها را در کمدشان می چید. در دلش غم بزرگی نشسته بود و تمام گوشه و کنار خانه پر از خاطره های شیرین آرمان بود و بوی ان را در خانه احساس می کرد.
    بعد از یک ساعت وقتی امیر و شهناز و شهلا خانم می خواستند بروند، آرش به دنبالشان افتاد. لیدا هر کاری می کرد نمی توانست او را آرام کند. امیر او را بغل کرد . لیدا با ناراحتی گفت: آرش جون نکنه مامان را دوست نداری.
    آرش با صدای بچه گانه اش گفت: مامانی دوستت دارم.
    لیدا دو دستش را به طرف آرش گرفت. آرش خودش را در آغوش امیر فشرد. لیدا با اخم گفت: اگه اینکار را کنی دیگه مامانت نمی شوم. آرش دو دل شد و در حالی که به امیر نگاه می کرد خودش را در آغوش مادرش انداخت. امیر لبخندی زد و گفت: پسرم دیگه بابای رو دوست نداری؟
    آرش به گریه افتاد و در حالی که با مشتهای کوچکش لیدا را می زد گفت: من تو را دوست دارم، بابا امیر را هم دوست دارم. من شما دو تا را دوست دارم. به بابا بگو به خونه نره. و همچنان گریه می کرد.
    امیر با خشم گفت: لیدا کمی منطقی فکر کن. این بچه روحیه اش را باخته است.
    لیدا آرش را بغل کرد و به گریه افتاد. وقتی کمی آرام شد رو کرد به آرش و گفت: باشه پسرم. برو امشب پیش عمو امیر بمان ولی از فردا شب باید در خانه ی خودت باشی.
    آرش با بغض گفت: من بی تو نمی روم.
    لیدا عصبی شد و با فریاد گفت:آرش بس کن. مجبورم نکن که تنبیه ات کنم.
    آرش با ترش دو قدم به عقب رفت. شهناز او را بغل کرد. شهلاخانم با گریه گفت: لیدا تو رو خدا با من غریبی نکن. این بچه ها تنها اینجا دق می کنند.
    لیدا با ناراحتی گفت: ولی انها باید به این وضع عادت کنند. ما تا کی باید سربار شما باشیم؟!
    امیر با عصبانیت به طرف لیدا امده و با خشم گفت: خفه شو لیدا. اگه یکدفعه ی دیگه این حرف را بزنی بخدا سیلی محکمی توی دهنت می زنم. تو و بچه هایت سربار ما نیستید. شما شادی ما هستید. فهمیدی یا نه؟!
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  6. #96
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت نود و پنجم:

    شهلا خانم و شهناز جا خوردند. لیدا با بغض نگاهی به امیر انداخت و گفت: اخه تو میگی من چکار کنم؟اینجا خانه ی من است و او هم باید در این خانه زندگی کند. من نمی توانم همیشه در خانه ی شما باشم. درسته که اولش آرش اینطور برخورد می کنه ولی کم کم به این وضع عادت می کنه.
    امیر با ناراحتی گفت: ببخشید که بهت توهین کردم ولی بهدا اگه این دفعه این حرف را بزنی حتما از من کتک می خوری. آرش الان کمبود پدرش را در این خانه حس می کند. لااقل کمی ملایم تر با او برخورد کن.
    وقتی امیر می خواست برود آرش دوباره به گریه افتاد. امیر با ناراحتی او را بوسید و گفت:پسرم اگه امشب پسر خوبی باشی بابایی فردا برات یه اسباب بازی خوشگل می خره.
    آرش به امیر چسبیده بود و با گریه گفت: من هیچی نمی خوام تو هم اینجا بمون.
    شهلا خانم رو به امیر کرد و گفت: خب تو و شهناز امشب به خاطر آرش جون اینجا بمونید تا او آرام شود. شهناز با خوشحالی قبول کرد. امیر بعد از مکث کوتاهی گفت:باشه.بخاطر آرش شب را اینجا می مانم.
    شهلا خانم خودش تنها به خانه برگشت. لیدا به اتاق خواب رفت تا سری به آرزو بزند. صدای خوشحالی آرش را می شنید که با امیر بازی می کرد. بعد از شام آقا کیوان و فتانه و شوهرش هراه شهلاخانم و فریبا به خانه ی لیدا آمدند.
    آقا کیوان گفت: امشب در خانه ی ما خیلی سکوت بود. دلم گرفت. به بچه ها پیشنهاد دارم که همه با هم بیاییم تا کمی دور هم باشیم.
    لیدا گفت: ای کاش برای شام تشریف می آوردید.
    امیر لبخندی زد و گفت: آخه می ترسیدند که اگه دستپخت تو را بخورند مسموم شوند. همه زدند زیر خنده.
    لیدا نگاهی به امیر انداخت و گفت: مگه اولین بار است که دست پخت منو می خورند. خودشان بهتر می دانند که اینطور نیست.
    امیر با خنده گفت: نمی دانم چرا هر وقت می خواهم دست پخت تو را بخورم همش می ترسم که یک بار مارمولک و یا هشت پا داری به ما میدهی. و با صدای بلند به خنده افتاد. لیدا هم لبخندی زد و گفت: بی انصاف من که به شما گفتم خودم هم هیچوقت از این جور چیزها نخورده ام. دفعه ی آخرت باشد که این حرف را می زنی وگرنه همه فکر می کنند که من اهل خوردن خرچنگ و یا هشت پا هستم.
    امیر با خنده گفت: ببخشید لیدا خانم من که منظوری نداشتم.
    آرش بغل امیر نشسته بود و لحظه ای از او جدا نمی شد. گفت: بابایی جون فردا منو با خودت سرکار می بری؟
    لیدا سریع گفت: نه پسرم نکنه می خواهی مرا تو خونه تنها بگذاری؟ الان دیگه تو مرد خونه ام هستی و باید پیش مامان بمونی.
    آرش سرش را روی سینه ی امیر گذاشت و گفت: به من چه. من کوچولو هستم. بابا امیر باید مرد خونه ی ما باشه نه که من باید مرد باشم.
    لیدا تا بناگوش سرخ شد. آقا کیوان متوجه عشق بیدار شده ی امیر بود و از ته دل هم خوشحال بود هم نگران. خوشحال از اینکه همیشه آرزو داشت لیدا عروسش باشد و نگران بخاطر اینکه امیر زن داشت . زنی که او ازش بدش می آمد ولی بخاطر امیر هیچی نمی گفت.
    آخر شب آقا کیوان و خانواده اش به خانه ی خودشان رفتند. موقع خواب آرش اصرار کرد که پیش امیر می خوابد. لیدا در اتاقش با آرزو تنها خوابید و شهناز و امیر و آرش در اتاق دیگری خوابیدند. لیدا نمی توانست بخوابد. مدام صورت زیبای آرمان جلوی چشمانش ظاهر می شد. یاد خاطرات شیرین با او بودم می افتاد. از دوران نامزدی خیلی خاطرات شیرین و تلخ داشت. آرام گریه می کرد. آرزو از خواب بیدار شد و شروع به گریه کرد. لیدا او در آغوش کشید و به او شیر داد. به یاد حرف آرمان افتاد که چقدر دوست داشت که او به بچه هایش شیر خودش را بدهد. دلش برای آرمان تنگ شده بود. حتی برای غرغرهای غزاله دلتنگی می کرد. در دلش غم بزرگی نشسته بود. صبح با چشمان ورم کرده از خواب بیدار شد. به آشپزخانه رفت تا برای امیر صبحانه اماده کند و او به سرکار برود.
    امیر از خواب بیدار شد . وقتی از دستشویی بیرون امد لیدا حوله را به دست او داد و به آشپزخانه رفت. امیر در حالی که صورتش را خشک می کرد به دنبال او به آشپزخانه آمد. لیدا میز را چیده بود رو کرد به امیر و گفت:آقا امیر صبحانه اماده است. زودتر بخورید که دیرتان شده است.
    امیر لبخندی زد و گفت: انگار فراموش کردی من رئیس شرکت هستم و هر وقت سرکارم بروم مانعی ندارد. و بعد در چشمان پف کرده ی لیدا خیره شد و با ناراحتی گفت: لیدا تو دیشب خوب نخوابیدی؟
    لیدا لبخند سردی زد و گفت: دیشب آرزو کنی اذیتم کرد و مجبور شدم بیدار بمانم.
    امیر گفت: لیدا خواهش می کنم بیا در خانه ی ما زندگی کن. آرش خیلی به ما عادت کرده است. تو با این کار باعث می شوی او بچه لجبازی شود.
    لیدا گفت:بالاخره چی؟ باید او با این وضع کنار بیاید.
    امیر با ناراحتی گفت: من خیلی نگران آرش هستم. او بچه ی فهمیده ای است و خیلی حساس و زودرنج است و تو با این کار او را شکنجه می دهی و خود من هم بدون شما آرام و قرار ندارم.
    لیدا لحظه ای به امیر نگاه کرد. امیر با اخم گفت: اینطور نگاهم نکن دارم حقیقت را میگم. من به شماها خیلی وابسته هستم مخصوصا وجودِ تو را نمی توانم نادیده بگیرم.
    لیدا سرش را پایین انداخت و گفت: می خواهم یکی از کارخانه ها را تعطیل کنم چون نمی توانم از عهده ی هر دو بربیایم. آرمان همه کارها را به عهده داشت و من چیزی از کارخانه ها نمی دانم. می ترسم کاری کنم که همه چیز بهم بریزد.
    امیر لبخندی زد و گفت: خب اگه دوست داشته باشی من می توانم جای خالی آرمان را برایت پر کنم.
    لیدا جا خورد. امیر بخاطر اینکه لیدا از حرف او ناراحت نشود ادامه داد: منظورم این است که به جای تعطیل کردم کارخانه آن را به من بسپار تا اداره کنم.
    لیدا گفت: اخه ما خودمان کم به شما زحمت نداده ایم که حالا بخواهم این کار سخت را تنها به دوش بکشی. دوست ندارم شبها خسته به خانه برگردی.
    امیر لبخندی زد و گفت:لیدا تو هیچوقت باعث زحمت من نیستی، وقتی در کنارم هستی احساس آرامش می کنم. حتی اگه برایم اخم کنی و یا عذابم بدهی ، همه را با جا و دل می پذیرم.
    لیدا سرش را پایین انداخت و گفت: این لطف تو رو می رسونه.
    امیر با اخم گفت: لیدا تو چرا با من مانند غریبه ها رفتار می کنی. دوست ندارم اینقدر سنگین با من حرف بزنی. می خواهم در چشمانم نگاه کنی و حرفهایت را با شهامت بزنی. انگار فراموش کرده ای که یک روز من و تو با هم چقدر راحت بودیم.درست بود که همش با هم قهر می کردیم ولی همیشه قلبهایمان برای هم می تپید. حتی قهر کردن ما نشانه ی عشقمان بود.
    لیدا با ناراحتی از سر میز بلند شد و گفت: امیر اینطور صحبت نکن. صبحانه ات را بخور و زود به شرکت برو تا آؤش بیدار نشده است . و بعد از آشپزخانه بیرون امد.
    در همان لحظه شهناز خمیازه کشان از اتاق بیرون امد. لبخندی به لیدا زد و گفت: آرش چقدر قشنگ خوابیده است. و رو کرد به امیر و ادامه داد: زودباش تا آرش بیدار نشده سرکار بروی.
    امیر گفت:باشه. و در جالی که کتش را می پوشید با ناراحتی گفت: وای من چطور امروز آرش را نبینم!
    لیدا لبخندی غمگین زد و گفت:ببخشید که آرش همه شما را توی دردسر انداخته است.
    امیر اخمی کرد و جواب داد: لیدا اینطور صحبت نکن. به خدا من ناراحت می شوم. نکنه از ناراحت کردم من لذت می بری؟!
    لیدا سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت. وقتی شهناز و امیر رفتند، ساعتی بعد آرش بیدار شد و اتاق به اتاق دنبال امیر گشت. وقتی او را ندید شروع کرد به گریه کردن. لیدا او را بغل کرد و جلوی عکس آرمان برد و گفت: این بابایی تو است ولی رفته پیش خداجون.
    آرش انگاری دلش برای آرمان تنگ شده بود عکس پدش را با اشتیاق نگاه کرد و او را بوسید. لیدا بی اختیار اشک می ریخت. آرش با لحن بچه گانه اش گفت: مامانی آخه این بابایی که دیگه نمیاد تا با او بازی کنم. من بابا امیر را می خواهم.
    لیدا وقتی اصرار آرش را دید ناگهان عصبانی شد و بی اختیار سیلی محکمی به صورت آرش زد. آرش به گریه افتاد و به اتاقش رفت. لیدا از اینکه برای اولین بار به او سیلی زده بود ناراحت شد و به گریه افتاد. ساعت ده صبح بود که امیر تلفن زد و خواست که با آرش صحبت کند. آرش با خوشحالی گوشی را از مادرش گرفت و با شیرین زبانی گفت: بابا امیر امروز مامانی منو کتک زد . صورتم خیلی درد گرفت.
    امیر با ناراحتی گفت:آخه برای چی مامان تو رو زد؟
    آرش بغض کرد و گفت: آخه شما خونه نبودید من هم گریه کردم و مامان عصبانی شد منو زد.
    امیر گفت:پسرم گوشی را بده مامان.
    آرش در حالی که قهر کرده بود پشتش را به لیدا کرد و گوشی را به طرف مادرش گرفت و گفت: بابا می خواد با تو دعوا کنه.
    لیدا از این حرکت آرش خنده اش گرفت. گوشی را از آرش گرفت و گفت:بله آقا امیر.
    امیر با خشم گفت: لیدا تو چرا دست روی آرش بلند کرده ای؟ به خدا اگه ببینمت حساب تو رو می رسم. دفعه ی آخرت باشه که دست روی آرش بلند می کنی. و با عصبانیت ادامه داد: تو دریغ کردی شوهرت شوم لااقل پدر شدن را از من نگیر. تو به چه جرات او را کتک زدی؟! به خدا اگه یک بار دیگه آرش بگه که تو او را تنبیه کرده ای هر چه دیدی از چشم خودت دیدی . و بعد محکم گوشی را روش شاستی گذاشت. لیدا وقتی گوشی را گذاش به طرف آرزو رفت. نمی خواست به امیر فکر کند. آرش گفت: اخ جون بابایی میاد تو رو کتک می زنه.
    تا شب لیدا و آرش و آرزو در خانه تنها بودند.لیدا سعی می کرد آرش را سرگرم کند ولی آرش مدام از لیدا می خواست که به امیر بگوید که شب به خانه ی انها بیاید. لیدا حرصش درامده بود. دو نیمه شب بود که آرش تب شدیدی کرد و در خواب هذیان می گفت. لیدا ترسیده بود . نه می توانست آرزو را تنها بگذارد و نه اینکه هر دوی آنها را بغل کند تا آرش را به دکتر ببرد. مجبور شد که به خانه ی آقای بهادری تلفن کند. بعد از سه چهار بار زنگ زدن امیر گوشی را برداشت. لیدا با گریه گفت:آقا امیر آرش خیلی حالش بد شده. داره توی تب می سوزه.
    امیر سراسیمه گفت: من الان خودم را می رسونم. و بعد گوشی را قطع کرد.
    هنوز ی ربع نشده بود که امیر و شهلا خانم و آقا کیوان و فریبا به خانه ی او امدند . همه سراسیمه بودند.امیر وقتی کنار آرش آمد با خشم به لیدا نگاه کرد. آرش را در آغوش گرفت و با عصبانیت به لیدا گفت: باید ببریمش بیمارستان سریع تر آماده شو.
    لیدا و امیر و شهناز با آرش به بیمارستان رفتند. شهلا خانم و فریبا و آقا کیوان پیش آرزو ماندند. دکتر بعد از معاینه گفت: چیزی نیست. فقط این بچه خیلی افسردگی روحی دارد و نباید او را تنها بگذارید. بهتره مدتی به خواسته هایش جامه عمل بپوشانید تا آرامشش را به دست بیاورد و بعد کمی به آرش دارو داد. وقتی به خانه برگشتند طفلک آرزو گرسنه بود و گریه می کرد.لیدا سریع او را در آغوش کشید و به او شیر داد. امیر رو به روی لیدا ایستاد و با خشم گفت: لباسهای بچه ها را جمع کن برویم خانه ی ما، آنجا آرش راحت تر است.
    لیدا نگاهی به آرش انداخت و با بغض گفت: امیر تو به این بچه ظلم کردی. نبایستی اینقدر او را به خودت وابسته می کردی که حالا در نبود تو اینقدر بی قرار باشد. من اشتباه کردم که بعد از مرگ آرمان با شما زندگی کردم.
    آقا کیوان به طرف لیدا آمد و گفت: دخترم اینقدر کله شق نباش تنها امید تو این دو تا بچه هستند، نگذار غرور تو باعث نابودی انها شود.
    ساعت چهار صبح بود و همه بالای سر آرش بودند. فریبا آرام گریه می کرد و به لیدا التماس می کرد که با بچه هایش به خانه ی آنها بیاید. لیدا بعد از مکث کوتاهی گفت: باشه. بخاطر آرش می آیم. و رو کرد به امیر و گفت: ولی خواهش می کنم آقا امیر، سعی کن که کمی از آرش فاصله بگیری تا او اینقدر بهت وابسته نشود.
    امیر لبخندی زد و گفت: باشه فقط تو راضی شو که به خانه ی ما بیایی تا ما اینقدر دلواپس تو و بچه ها نباشیم. من هم سعی می کنم از آرش فاصله بگیرم.
    ساعت چهار و نیم صبح شهلا خانم و آقا کیوان و فریبا به خانه ی خودشان رفتند. امیر و شهناز هم پیش آرش ماندند. امیر ارش را بغل کرد و همراه شهناز به اتاق خواب رفت. لیدا با فکری آشفته آرزو را بغل کرد و کنار هم به خواب رفتند.
    آرش صبح با خوشحالی به اتاق خواب لیدا آمد، او را با شادی بیدار کرد و با فریاد گفت: مامان جون، بابا امیر امشب پیش من خوابیده بود.
    لیدا لبخندی زد و او را در آغوش کشید و گفت: پسرم اینقدر عمو را اذیت نکن. او باید زود به سرکار می رفت، ولی بخاطر تو اینجا مانده است.
    آرش گونه ی مادرش را بوسید و گفت: بابا امیر منو خیلی دوست داره. بخاطر همینه که دیشب اومده پیش من خوابیده.
    لیدا یک لحظه به این فکر افتاد که چقدر این آرش بی عاطفه است که به این زودی پدرش را فراموش کرده است،در صورتی که آرمان با تمام وجود او را دوست می داشت و تمام لحظه های بی کاریش را در اختیار آرش گذاشته بود. ولی دوباره به خودش نهیب زد که: نه ، او هنوز بچه است و احتیاج به محبت پدر دارد. به خاطر همین او داره به این طریق کمبود خودش را جبران می کنه . و بعد آرش را بغل کرد و از تخت پایین امد و با هم به طرف آشپزخانه امد. امیر نگاهی به لیدا انداخت و گفت: صبح به خیر.
    کنار لیدا نشست و ادامه داد: تو برو به آرزو برس من خودم به آرش صبحانه می دهم.
    لیدا لبخند سردی زد و گفت:دیگه اجازه نمیدهم که آرش با تو جایی برود و یا زیاد با تو باشد. تو می خواهی آرش را از من جدا کنی.
    امیر لبخندی زد و صندلی را نزدیک لیدا کشید و گفت: آرش مانند مادرش دیوانه وار مرا دوست داره.
    لیدا با اخم به امیر نگاه کرد.
    امیر گفت: این یک حقیقت است. تو چرا اخم کرده ای؟!
    لیدا با ناراحتی گفت: امیر تو خیلی رک صحبت می کنی. خوب نیست.
    امیر در حالی که آرش را از بغل لیدا بیرون می آورد و روی پای خودش می نشاند گفت: مگه دروغ میگم! تو همیشه دوستم داشتی و من هم...
    لیدا با عصبانیت سریع بلند شد و به اتاق خواب خودش رفت. از اینکه امیر بدون ملاحظه کم کم داشت عشقش را به او گوشزد می کرد حرصش درامده بود. بعد از مدتی آرش و امیر به اتاق خواب امدند. امیر رو به لیدا کرد و گفت: زود باش لباسهای بچه ها را جمع کم باید زودتر برویم تا من هم سرکار بروم.
    لیدا بدون اینکه به او نگاه کند گفت: شما بروید من با همسرت می آیم.
    امیر لبخندی موزیانه زد و گفت: ولی من دیگه بدون تو جایی نمی روم. وقتی با تو هستم خیالم راحت تر است.
    لیدا با حالت التماس به امیر نگاه کرد و گفت: آقا امیر تو رو خدا اینطوری حرف نزن.
    امیر با لحن جدی گفت: ولی من دارم با تو جدی حرف می زنم. واقعا دیگه اجازه نمی دهم که تو لحظه ای از من دور باشی. دیشب وقتی از سر کار امدم و جای خالی تو و بچه ها را دیدم یکدفعه دلم گرفت. یک لحظه نتوانستم در خانه بمانم و تا ساعت یک نیمه شب اطراف خانه ی شما قدم می زدم. دلم خیلی برای تو و بچه ها تنگ شده بود.
    لیدا سرش را پایین انداخت. به طرف آرزو رفت و گفت: طفلک شهناز حتما تا یک نیمه شب خواب به چشمهایش نیامده است . تو دیگه چه مرد بیرحمی هستی.
    امیر لبخندی زد و گفت: تو نگران او نباش. شهناز برایش فرقی نمی کنه من بمیرم و یا زنده باشم.
    لیدا با ناراحتی به امیر نگاه کرد و گفت: منظورت چیه؟
    امیر نفس عمیقی کشید که لیدا متوجه غم درون او شد و با نگرانی به او چشم دوخت. امیر گفت: بسه لیدا تمامش کن. زودتر لباسهای بچه ها را جمع کن به خانه برویم.
    در همان لحظه شهناز با سر و وضع ژولیده به اتاق خواب امد. واقعا قیافه اش ترسناک شده بود. گفت: سلام، حال آرش چطوره؟
    لیدا با مهربانی گفت: حالش خیلی خوبه. و بعد ادامه داد: به خدا از اینکه آرش اینقدر شما را اذیت می کنه شرمنده هستم.
    امیر گفت: اینقدر تعارف نکن زودتر آماده شو.
    آرش با خوشحالی فریاد زد: آخ جون می خواهیم برویم خونه ی باباجون.
    امیر آرزو را در آغوش کشید و آرام با او بازی می کرد. چند تا بوسه به گونه های آرزو زد . آرش با بغض به امیر نگاه کرذد و با لحن بچه گانه گفت:بابایی منو بغل کن، اونو بده خاله شهناز.
    امیر و شهناز به خنده افتادند. امیر بچه را در آغوش شهناز گذاشت و آرش را بغل کرد و در حالی که او را می بوسید گفت: عزیزم من فقط تو رو دوست دارم.
    آرش با خوشحالی دستهایش را دور گردن امیر حلقه زد و گفت:باباجون من و تو امشب پیش مامانی بخوابیم. خاله شهناز بره پیش خاله فریبا بخوابه.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  7. #97
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا با عصبانیت گفت:آرش خفه شو. به خدا اگه ایندفعه از این حرفهای بیخود بزنی توی دهنت فلفل می ریزم.
    امیر با ناراحتی گفت:لیدا این بچه است. تو چرا نمی فهمی که او داره بچگی می کنه! مگه حرفهای دیشب دکتر یادت رفته است که گفت او روحیه خرابی دارد. نکنه دوست داری که باز امیشب دوباره او توی تب باشه!
    لیدا با ناراحتی گفت:آخه با حرفهای بیخود او من خجالت می کشم. او نباید از این حرفها بزنه.
    امیر لحظه ای به چشمان درشت و میشی لیدا خیره شد و قلبش مالامال از عشق لرزید. از حرفهای آرش خوشش آمده بود و علاقه اش روز به روز به او بیشتر می شد.با گریه ی آرزو لیدا به طرفش رفت و امیر به خودش آمد.
    سالگرد آرمان نزدیک می شد و آرزو ده ماهه بود. لیدا مراسم باشکوهی برایشان گرفت. سر مزار آنها مملو از جمعیت بود. عمه ی آرمان که در این یک سال حتی سری به لیدا نزده بود سر مزار نشسته بود و آرام اشک می ریخت. شوهر غزاله هم در مراسم حضور داشت. او در اثر تصادفی که کرده بود یک پایش را قطع کرده بودند. امیر آرش را در آغوش گرفته وبد و فریبا آرزو را در خانه نگه داشته بود تا لیدا در مراسم شوهرش راحت تر عزاداری کند. تمام همکاران آرمان حضور داشتند و مادر و شوهر مادر لیدا هم از شمال امده بودند. مادرش یک روز پیش لیدا ماند و به شمال رفت.
    یک هفته از مراسم سالگرد آرمان می گذشت که لیدا تصمیم گرفت به شمال برود و مدتی را پیش مادرش بماند. امیر از این موضوع ناراحت بود. شب وقتی همه دور هم نشستند فتانه و شوهرش هم به جمع آنها پیوستند. آرزو در بغل فتانه بود و بازی می کرد. لیدا روی مبل نشسته بود که آرش آمد و روی پای لیدا نشست.لیدا گفت: پسرم اگه بچه ی خوبی باشی فردا با هم می رویم پیش مامان بزرگ که توی شمال است. او یک عالمه جوجه داره.
    آرش با خوشحالی گفت: مامان جون، مامان بزرگ به من یه جوجه میده؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: آره عزیزم بهش میگم دو تا جوجه بهت بده.
    امیر نگاهی به لیدا انداخت و چون نقطه ضعف آرش را می دانست رو به آرش کرد و گفت:پسرم دلت برای بابایی تنگ نمیشه؟
    آرش با تعجب گفت: مگه بابایی جون نمیاد؟
    لیدا آرش را بوسید و گفت:نه عزیزم . فقط من و تو با آبجی آرزو می رویم.
    آرش از روی پای لیدا بلند شد و به بغل امیر رفت و گفت:نخیر من بدون بابایی جایی نمی روم.
    امیر لبخندی زد و آرش را بوسید و رو کرد به لیدا و گفت:شاید بتونم از این طریق مانع رفتنت بشوم.
    لیدا با حالت عصبی گفت:این دفعه اگه آرش هم بمیره نمیذارم حرف او به کرسی بنشیند.
    امیر با ناراحتی گفت: خب من چکار کنم؟من و آرش به همدیگه علاقه داریم. بعد به اجبار لبخندی زد و گفت:چیه نکنه حسودیت میشه که اون منو بیشتر از تو دوست داره!
    لیدا با ناراحتی بلند شد و گفت:اگه موافق باشی آرش را به فرزندی قبول کن چون من بچه ای که هیچ احساسی نسبت به پدرش نداشته باشد را هرگز دوست ندارم. و با ناراحتی به طرف آشپزخانه رفت.
    آرش متوجه حرف مادرش شد و به گریه افتاد. فریبا او را بغل کرد و همراه شهناز به باغ رفتند. امیر با عصبانیت به آشپزخانه آمد. لیدا داشت آرام گریه می کرد ، امیر وقتی او را دید ناراحت شد . به طرفش آمد و گفت: لیدا اشتباه کردی که جلوی آرش این حرف را زدی. او بچه ی باهوش و فهمیده ای است و درک قوی دارد. او متوجه حرفت شد.
    لیدا با گریه گفت: امیر تو رو خدا اینقدر منو عذاب نده. من نمی تونم همیشه با شما زندگی کنم. از اینکه آرش اینهمه به تو علاقه دارد می ترسم. واقعا زن خوبی داری که هنوز به من و آرش احترام می گذارد. ولی من از اینکه تو اینهمه به من و آرش توجه نشان می دهی ناراحت می شوم.می خواهم آرش را با خودم به شمال ببرم تا کمی از تو دور باشد. شاید این علاقه و وابستگی او کمتر شود. آرش در عرض این یک سال اینقدر به تو علاقه پیدا کرده است که تو رو بابا صدا می زنه و وقتی نیستی تب می کنه.
    امیر با حالت عصبی گفت: نمی خواد تو از اینجا بروی اگه موافق باشی ، من و شهناز از این خونه می رویم تا خیال تو راحت شود.
    لیدا با حالت نیمه فریاد گفت: نه امیر این حرف را نزن. با رفتن تو من بیشتر عذاب می کشم و وجدانم ناراحت می شود. باشه من به شمال نمی روم تو هم دیگه این حرف را نزن.
    امیر لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:بالاخره نقطه ضعف تو را پیدا کردم.
    لیدا در حالی که به طرف ظرفشویی می رفت تا لیوان را داخل آن بگذارد گفت:یعنی تو میگی من نباید به مادرم سری بزنم!
    امیر گفت:چرا می روی ولی نه تنها.
    در همان لحظه شهناز و آرش به آشپزخانه آمدند. آرش به لیدا نزدیک شد و گفت:مامانی تو دیگه منو دوست نداری؟
    لیدا بخاطر اینکه امیر را ناراحت کند گفت:نخیر من بچه ی بد را دوست ندارم.
    آرش با بغض گفت:پس تو کی رو دوست داری؟
    امیر آرش را بغل کرد و گفت:اخه مامانی فقط منو دوست داره و می خواد با این حرف حرص منو دربیاره.
    لیدا با ناراحتی به شهناز نگاه کرد و گفت: شهناز خواهش می کنم جلوی شوهرت را بگیر که دیگه اینطوری حرف نزند. شهناز لبخند سرد زد و گفت: تو که اخلاق امیر را می دانی که چقدر رک صحبت می کند. او حرف دلش را به شوخی می زند.
    لیدا متوجه کنایه شهناز شد و در حالی که ناراحت بود رو به امیر کرد و گفت: آقا امیر اینقدر پیش خودت خیال بافی نکن چون ممکنه دوباره تمام آرزوهایت بر باد برود و مانند آن موقع حسرت بخوری.
    امیر با خنده گفت:من که منظوری نداشتم تو چرا عصبانی شدی؟
    شهناز با اخم گفت: امیر اینقدر لیدا را اذیت نکن. او را ناراحت کردی.
    سه ماه از سالگرد آرمان می گذشت. امیر می بایست دو سه روزی به بندعباس می رفت تا قراردادی با یک شرکت معتبر ببندد. لیدا حیلی نگران بود و دلشوره داشت.
    شب همه دور هم نشسته بودند. امیر برای فردای آن روز بلیط هواپیما داشت. لیدا در فکر فرو رفته بود. همه متوجه ناراحتی لدیا بودند و امیر وقتی لیدا را اینچنین نگران خودش می دید از ته دل خوشحال بود. لیدا روی مبل نشسته و در فکر فرو رفته بود وقتی چشمش به امیر می افتاد دلش شروع به تپیدن می کرد. با خود می گفت: اگه امیر طوریش بشه دیگه نمی تواند تحمل کند و حتما خواهد مرد.
    امیر وقتی لیدا را ناراحت دید آرام امد کنارش نشست و گفت:نگران نباش من زود بر می گردم.
    لیدا جا خورد و بحاطر اینکه برای اطرافیان سوء تفاهمی ایجاد نشود پوزخندی زد و گفت: من بخاطر تو ناراحت نیستم چون دارم از دستت مدتی راحت می شوم. توی این فکر هستم که کی می تونم به شمال بروم.
    امیر لبخندی زد و گفت: بی انصاف تو چقدر دروغگو هستی. از وقتی که شنیده ای من می خواهم به بندرعباس بروم رفتارت عوض شده است و می دانم که برای رفتن من ناراحت هستی. عزیزم چرا داری منو با این رفتار عذاب میدهی.
    آقا کیوان خندید و گفت: امیر، لیدا را اذیت نکن. چقدر تو بدجنس هستی.
    امیر لبخندی زد و بلند شد. در همان لحظه شهناز از اتاق خوابشان بیرون آمد و رو کرد به امیر و گفت: مامان برات سلام رسوند. بهتره امشب سری به آنها بزنیم.
    امیر در حالی که تلویزیون را روشن می کرد گفت: نه، اصلا حوصله ی هیچ کس را ندارم. مگه نمی دانی فردا باید به مسافرت بروم.
    شهناز با اخم گفت: ولی من به آنها گفتم که شب آنجا می رویم.
    امیر با عصبانیت گفت: چند بار بهت گفتم که بدون مشورت من به کسی قولی نده. چرا حرف گوش نمی کنی.
    شهناز با همان حالت گفت: اگه من به تو نگویم که پیش خانواده ام برویم تو اصلا به فکر آنها نیستی. انها می خواهند امشب با تو درباره موضوعی حرف بزنند.
    امیر بی توجه به او رو به تلویزیون نشست و گفت: بگذار برای وقتی که از بندرعباس برگشتم.
    شهناز با خشم گفت:شاید رفتی و دیگه برنگشتی!
    همه جا خوردند. امیر بی خیال نشسته بود و فقط لحظه ای به لیدا نگاه کرد. لیدا از این حرف رنگ از صورتش پرید و با ناراحتی به شهناز نگاه کرد. دوست داشت سیلی محکی توی دهان شهناز بزند تا او اینطور با امیر صحبت نکند. ولی به اجبار خودش را کنترل کرد. آقا کیوان با نفرت به شهناز نگاه کرد ولی بخاطر امیر چیزی نگفت و سکوت سنگینی در فضا پیچید.
    امیر وقتی لیدا را رنگ پریده و ناراحت دید بخاطر اینکه موضوع حرف را عوض کند گفت: راستی لیدا تا من نیامده ام حق نداری به شمال بروی. اگه دلت برای خانواده ات تنگ شده است می تونی صبر کنی تا من از بندرعباس برگردم و بعد با هم برویم.
    شهنزا با کنایه و حالت عصبی گفت: اینطوری به امیر بیشتر خوش می گذره و لذت کافی در کنار شما می برد.
    امیر با عصبانیت به شهناز نگاه کرد و گفت:شهنزا خجالت بکش . تو که می دونی من لحظه ای طاقت دوری آرش را ندارم.
    لیدا با ناراحتی گفت: آقا امیر بدون تو جایی نمی آید و بعد با حالت عصبی بلند شد. آرزو را از آغوش فریبا گرفت و همراه آرش به طبقه ی بالا رفت. احساس می کرد تازگیها رفتار شهناز با او خیلی تند و پر کنایه شده است و از این بابت نگران بود.
    فردای آنروز امیر ساعت نه صبح پرواز داشت. لیدا دلش شور می زد و رنگ صورتش پریده بود. وقتی داشتند صبحانه می خوردند لیدا با صبحانه اش بازی می کرد و اشتهایی برای خوردن نداشت. امیر متوجه ناراحتی لیدا بود ولی شهناز بی توجه به امیر با ولع صبحانه اش را می خورد. لحظه ای سر میز صبحانه نگاه لیدا و امیر به هم خیره شد و قلب هر دو شروع به تپیدن کرد. لیدا آرام سرش را پایین انداخت. وقتی امیر آماده شد که به فرودگاه برود بغض سنگینی روی گلوی لیدا نشسته بود. وقتی لیدا رو به روی امیر ایستاد تا با او خداحافظی کند بی احیتار اشک از چشمانش سرازیر شد. سریع آن را پاک کرد که دیگران اشکش را نبینند.امیر آرام و پکر بود و گفت:لیدا مواظب خودت و بچه ها باش.
    لیدا با بغض گفت: باشه تو هم مراقب خودت باش.
    امیر وقتی لیدا را اینطور غمگین دید گفت: ناراحت من نباش. من حتما بر می گردم. بخاطر تو و آرش هم که شده حتما می آیم ولی به من قول بده که یک بار به سرت نزند تا به شمال بروی.
    لیدا گفت: باشه. حتما بهت قول می دهم ولی وقتی رسیدی خواهش می کنم به خانه تلفن کن و خبر سلامتی خودت را به ما بده.
    امیر از همه خداحافظی کرد و وارد ماشین شد و به طرف فرودگاه رفت. وقتی لیدا روی مبل نشست شهناز را عصبانی دید. به او حق می داد که عصبانی باشد ولی دست خودش نبود. به خودش لعنت می فرستاد که چرا با امیر اینطور صحبت کرده است تا شهناز ناراحت شود. اما شهناز اصلا به روی لیدا نیاورد ولی ناراحتیش به وضوح مشخص بود. امیر شوهر او بود و لدیا حق نداشت که با امیر اینطور صحبت کند. غروب امیر تلفن زد و خبر سلامتی اش را به خانواده داد و خواست که با لیدا صحبت کند ولی لیدا به فریبا گفت که به امیر بگوید که آرزو روی پای او خوابیده است و نمی تواند با او صحبت کند. فریبا به شهناز گفت تا به امیر بگوید . لیدا نگران بود و دوست نداشت شهناز را ناراحت کند.
    شب موقع خواب آرش بهانه ی امیر را گرفت و چون مدتی بود که شبها پیش او می خوابید لیدا او را بغل کرد و در اتاق قدم زد. ولی او مدام گریه می کرد . به طبقه ی پایین رفت و او را به باغ برد و در حال قدم زدن برایش لالایی می خواند ولی بی فایده بود.
    آقا کیوان متوجه شد و به باغ آمد. رو به لیدا کرد و گفت:دخترم اینجا چرا آمده ای؟
    لیدا با ناراحتی گفت: آرش باز بهانه ی امیر را گرفته است. نمی دانم آقا امیر با او چه کرده است که وقتی پیشش نیست اینطور نحس می شود.
    آقا کیوان لبخندی زد و آرش را بغل کرد. لیدا گفت: پدر شما زحمت نکشید بروید بخوابید دیروقت است.
    آقا کیوان لبخندی زد و گفت:آرش بهانه ی پدرش را گرفته است و من که پدربزرگش هستم وظیفه دارم که مراقب او باشم و بعد آرش را به اتاقش برد و شروع کرد برای او قصه گفتن ولی آرش همچنان گریه می کرد. وقتی آقا کیوان دید که آرش بی قرار است به ساعتش نگاه کرد . سه نیمه شب بود. مجبور شد به بندرعباس تلفن بزند. وقتی امیر گوشی را برداشت با صدای خواب آلود گفت: الو بفرمایید.
    آقا کیوان گفت:سلام پسرم .
    امیر وقتی صدای پدرش را شنید با نگرانی گفت: پدر چی شده؟ نکنه اتفاقی افتاده است که این موقع شب تلفن زده اید!
    آقا کیوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم ببخشید که این موقع شب بهت تلفن زده ام. اخه این پسر تو،آقا آرش از سر شب تا حالا نخوابیده است. همش گریه می کندو بهانه ی تو را می گیرد. طفلک لیدا از بس که او را بغل کرده است خسته شد. با خودم گفتم شاید صدای تو را بشنوه و ساکت بشه.
    امیر با خوشحالی گفت:ممنونم پدر، اگه میشه گوشی را به آرش بده.
    وقتی ارش صدای امیر را شنید آرام شد. لبخند زد و با اشتیاق با او به مدت یک ربع صحبت کرد. وقتی آرش گوشی را گذاشت رو به مادرش کرد و با لحن بچه گانه اش گفت: مامان جون بابایی گفت که بهت بگم دوستت دارم.
    لیدا جا خورد . آقا کیوان لبخندی زد و آرش را بوسید . لیدا تا بناگوش سرخ شده بود. اخمی به آرش کرد و گفت: ساکت باش. ولی در دلش انقلابی به پا شده بود.
    آقا کیوان گفت: دخترم ناراحت نباش. تو می دانی که امیر ادم رکی است . خودش که نمی تونه رو در رو به تو حرف دلش را بگه ولی حالا از طرف آرش بهت پیغام داده است. بعد آهی کشید و ادامه داد: امیر با این ازدواج اشتباه خودش را خیلی عذاب داد. شهناز زن کم شعوری است او از سکوت امیر سوء استفاده می کند و هر کاری که دلش بخواهد انجام می دهد. شنیده ام بین فامیل چو انداخته است که امیر بچه دار نمی شود. من که باورم نمیشه. وقتی از امیر پرسیدم او فقط لبخند سردی تحویلم داد و چیزی نگفت.من نمی دانم امیر چطور رقبت می کنه که کنار انی هیولا بخوابه. من که از اول او را به اجبار تحمل می کردم و فقط به خاطر امیر هیچی به او نمی گویم. امیر با این ازدواج خواست از خودش و از همه ی ما انتقام بگیرد. من که فکر می کنم خود شهناز بچه دار نمی شود ولی تقصیر را به گردن امیر بیچاره انداخته است.
    لیدا با ناراحتی گفت: از خدا می خواهم که امیر هم فرزندی از خودش داشته باشد تا من شما را خوشحال ببینم.
    آقا کیوان نفس عمیقی کشید و گفت: انشالله. ولی امیدوارم از این زنش بچه ای نداشته باشد.
    یکدفعه آقا کیوان گفت: وای نگاه کن آرش چه راحت خوابیده است. و بعد نگاهی به لیدا انداخت و گفت: بهتره دیگه برویم بخوابیم. و بعد آقا کیوان آرش را بغل کرد و به اتاق لیدا برد و شب بخیر گفت و از اتاق خارج شد.
    فردا لیدا در آشپزخانه به شهلاخانم کمک می کرد و شهناز هنوز با لیدا سرد برخورد می کر و لیدا هم به او حق می داد. آرزو به گریه افتاد و لیدا به پذیرایی رفت ، او را از آغوش فریبا گرفت و به او شیر داد که زنگ تلفن به صدا درامد و امیر با شهناز صحبت می کرد. بعد از کمی حرف زدن شهناز رو به لیدا کرد و با حالت تمسخر گفت:لیدا خانم پدر آقا آرش با شما کار داره.
    لیدا جا خورد و با ناراحتی گفت: من دارم بچه را شیر می دهم نمی توانم صحبت کنم.
    شهلا خانم متوجه برخورد شهناز با لیدا شده بود و ناراحت بود. سر میز شام امیر دوباره زنگ زد و خواست که با لیدا صحبت کند و لیدا بهانه اورد که می خواهد به آرش غذا بدهد و نمی تونه صحبت کنه.
    شهناز گفت:حالا چرا اینقدر ناز می کنی! نکنه داری دل اون بیچاره را می بری.
    لیدا سرش را پایین انداخت و با ناراحتی بلند شد و به اتاقش رفت و به گریه افتاد.
    شهلا خانم با ناراحتی گفت:شهناز جان این چه حرفی بود که زدی! خوب نیست که اینطور برخورد کنی.
    شهناز با اخم گفت: من می دانم که امیر قبلا عاشق لیدا بوده است. اینو فریبا به من گفت. برخوردی که امیر با لیدا داره خیلی بهتر از منه. در صورتی که من زنش هستم.
    از فردای آن روز لیدا تصمیم گرفت که زیاد با امیر برخوردی نداشته باشد و کمتر به طبقه پایین برود. ساعت پنج غروب امیر به تهران امد. وقتی به خانه رسید لیدا در اتاقش بود و به پیشواز او نرفت. آرزو روی پای او خوابیده بود . یک ربع گذشت و امیر به اتاق لیدا امد. لیدا لبخندی زد و سلام کرد. امیر با ناراحتی در را بست و به در تکیه داد و گفت: عجب استقبال گرمی کردی!
    لیدا گفت: متاسفم اخه آرزو روی پایم خوابیده بود . ببخشید که نیامدم پایین.
    امیر به لیدا نزدیک شد و گفت:ببینم بدجنس چرا در این دو روز با من صحبت نکردی؟ یعنی اینقدر از من متنفری که حاضر نشدی حتی صدای منو بشنوی؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: این حرف را نزن .هر دفعه بچه ها گرفتارم کرده بودند.
    امیر با اخم گفت: دروغوی ماهری نیستی ولی چون دوستت دارم می بخشمت . حالا اماده شو که با هم به طبقه پایین برویم.
    لیدا گفت: نه من خسته هستم. می خواهم کمی کنار آرزو دراز بکشم.
    امیر لبخند سردی زد و گفت: من از مسافرت امده ام باید خسته باشم نه تو که همش تو خونه نشسته بودی و حتی به خودت زحمت نمی دادی که صدای یک دیوانه ی گرفتار را از پشت تلفن بشنوی.
    بعد گونه ی آرزو را بوسید و از اتاق خارج شد.
    لیدا دیگه مایل نبود زیاد جلوی چشم امیر باشد. خیلی سرد با او رفتار می کرد چون شهناز اخلاقش عوض شده بود و لیدا دوست نداشت بین انها بخاطر او اختلاف بیفتد.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  8. #98
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    مدتی بود که شهناز بی خود پاپیچ امیر می شد و او را حرفها و حرکاتش عذاب می داد. حرکات سرد لیدا او را بیشتر ناراحت می کرد. تنها آرش بود که بی ریا و دیوانه وار امیر را دوست داشت و امیر هم لحظه ای از او دور نمی شد.
    دو هفته از آمدن امیر از بندرعباس می گذشت و شهناز با هر روشی امیر را مورد آزار قرار می داد و خانه را برای او و همه ی افراد خانواده جهنم کرده بود. هیچکس نمی دانست او چرا این کار می کند ولی امیر دلیل حرکات او را می دانست اما به کسی چیزی نمی گفت و در برابر آزار و اذیت شهناز سکوت کرده بود. لیدا تصمیم گرفت که به خانه ی خودش برگردد تا شاید شهناز رفتارش با امیر بهتر شود.
    آن روز لیدا چمدانش را بست و امیر با ناراحتی گفت:لیدا اجازه نمی دهم تو به خانه بروی. نکنه می خواهی باز آرش مریض بشه.
    لیدا نگاهی به امیر انداخت و گفت: نه امیر. من باید در خانه خودم بچه هایم را بزرگ کنم. حتی اگر هر شب هم تب کنه و بعد با ناراحتی ادامه داد:من از اینطور زندگی کردن متنفر هستم. وقتی می بینم تو بخاطر من چقدر عذاب می کشی از خودم بیزار می شوم.
    امیر گفت: ولی من این عذاب را دوست دارم چون تو پیش من هستی.
    لیدا با اخم گفت: ولی من از عذابی که می کشی ناراحت هستم. آرش باید به این وضع عادت کنه. مدت یکسال و نیم است که با شما زندگی می کنیم. دیگه بسه باید سر خانه و زندگیم برگردم.
    امیر با عصبانیت گفت:لیدا من نمی گذارم بروی. جای تو پیش من است.
    لیدا با ناراحتی روی مبل نشست و با حالت عصبی گفت: امیر دست از سرم بردار. چرا داری زندگی خودت را به خاطر من خراب می کنی.
    امیر با عصبانیت گفت: لیدا من نمی گذارم بروی. جای تو پیش من است.
    لیدا با ناراحتی روی مبل نشست و با حالت عصبی گفت: امیر دست از سرم بردار. چرا داری زندگی خودت را به خاطر من خراب می کنی.
    امیر پوزخندی زد و گفت: کدام زندگی؟! تو فکر می کنی من دارم زندگی می کنم. نه اینطور نیست. من با کابوس زندگی می کنم. زندگی که هیچ عشقش درش وجود نداره . با یک شریک زندگی که آرزوی مرگ منو داره.
    لیدا با ناراحتی به امیر نگاه کرد و به عمق غمی که وجود او را در بر گرفته بود پی برد. بعد از ظهر ان روز وقتی امیر به شرکت رفت، لیدا چمدانش را برداشت و هر چه شهلاخانم و فریبا اصرار کردند که پیش انها بماند قبول نکرد و همراه دو فرزندش به خانه ی خودش رفت.
    ساعت هفت شب امیر با عصبانیت به خانه ی لیدا امد ولی با شادی کودکانه ی آرش رو به رو شد و در حالی که خشمش را کنترل می کرد لبخندی زد و گفت: سلام پسر گلم. ببینم چرا اینجا اومده اید؟
    آرش که دستهایش را دور گردن امیر حلقه زده بود با بغض گفت: مامانی ما رو به اینجا آورد. باباجون تو رو خدا امشب پیش ما بمون.
    امیر گونه ی او را بوسید و گفت: عزیزم اگه میشه لحظه ای من و مامانی را تنها بگذار. می خواهم با مامان کله شق تو صحبت کنم.
    آرش بوسه ی آبداری از لپ امیر گرفت و به اتاق خوابش رفت. امیر با اخم نگاهی به لیدا که داشت برایش چای می آورد انداخت و گفت: لیدا تو خیلی بی فکر هستی. چرا بدون اجازه ی من به اینجا آمدی. ما که صبح با هم تمام حرفهایمان را زدیم چرا دوباره توجهی نکردی.
    لیدا در حالی که استکان چای را جلوی او می گذاشت گفت: من نمی تونم شاهد عذاب تو باشم. خودم هم از این طور زندگی بدم می آید. می خواهم مستقل باشم.
    در همان لحظه آقا کیوان و شهلا خانم هم سراسیمه به خانه ی لیدا امدند چون امیر وقتی شنید که لیدا به خانه ی خودش رفته است، خیلی عصبانی شد و آقا کیوان و شهلاخانم نگران آنها شده بودند. هر سه اصرار می کردند که لیدا به خانه ی انها برگردد ولی لیدا ایندفعه سرسختانه ایستادگی کرد و گفت که باید او و بچه هایش در خانه ی خودشان زندگی کنند. و وقتی انها این همه لیدا را مصمم دیدند به ناچار قبول کردند. موقع رفتن آنها بود که آرش به امیر چسبید و به گریه افتاد. لیدا به گریه های او توجهی نکرد.
    امیر با خشم گفت: لیدا اینقدر پافشاری نکن. تو با این کارها می خواهی چی را ثابت کنی؟
    لیدا گفت: می خواهم بچه هایم در کنار من و در خانه ی خودشان زندگی کنند. آرش دیگه خیلی شورش را در آورده است. او باید بفهمه که نباید اینقدر لوس و لجباز باشه.
    امیر غرغرکنان در را باز کرد تا از خانه خارج شود که آرش به دنبال او دوید و پاهای امیر را بغل کرد و با گریه گفت: بابایی تو رو خدا نرو.
    لیدا نگاهی به آرش انداخت و با لحن محکمی گفت: ارش یا همنیجا می مانی و یا اینکه وقتی با عموامیر رفتی دیگه حق نداری پیش من برگردی.
    امیر با ناراحتی گفت: لیدا اینقدر بچه را اذیت نکن. بخدا تو کاملا در اشتباهی که فکر می کنی من عذاب می کشم. وقتی تو در کنارم نباشی من بیشتر زجر می کشم. جای خالی شماها شکنجه ام می دهد.
    لیدا با نگاهی ناراحت به امیر گفت: خواهش می کنم اینقدر اصرار نکن. دوست دارم با آرامش زندگی کنم.
    امیر با عصبانیت گفت: تو زن خودخواهی هستی که فقط به آرامش خودت فکر می کنی. ولی در فکر آرامش من نیستی. حتی به فکر آرامش این بچه هم نیستی که اینطور از دوری من بی قرار و نا آرام است.
    لیدا با اخم گفت: آرش باید اینجا بزرگ شود. اوایل کمی سخت است ولی باید عادت کنه.
    آقا کیوان و شهلاخانم همچنان در سکوت به جدال انها نگاه می کردند و لبخند کم رنگی روی لبهایشان نشسته بود.
    امیر،آرش را که همچنان به پاهای او چسبیده بود بغل کرد و با خشم به لیدا گفت: تو هر جور دوست داری زندگی کن. من آرش را با خودم می برم. اجازه نمی دهم او زیر دست مادر بی رحمی مانند تو بزرگ شود . و به سرعت از خانه خارج شد.
    آقا کیوان خنده اش گرفت و گفت: امیر چسر نازنینش را برداشت و از دست تو فرار کرد و بعد خودشان هم خداحافظی کردند و رفتند.
    لیدا و آرزو در خانه تنها بودند. ساعت یازده شب بود که لیدا نگران آرش شد. گوشی تلفن را برداشت و به خانه ی آقا کیوان تلفن زد. امیر گوشی را برداشت و تا صدای لیدا را شنید گفت: به خدا نمی گذارم که تو آرش را ببینی. اخه تو چقدر سنگ دل و بی انصاف هستی.
    لیدا با خونسردی گفت:باشه من فقط بهت تلفن زدم که بگم می خوام فردا به شمال بروم و از تو می خواهم که از آرش خوب مراقبت کنی.
    امیر فریاد زد: لیدا مسخره بازی درنیاور. و بعد گوشی را قطع کرد و ده دقیقه بعد با عصبانیت تنها پیش لیدا امد. به محض دیدن لیدا با خشم گفت: لیدا تو داری روحیه منو خراب میکنی. این چه حرکاتی است که تو می کنی.
    لیدا روی مبل نشست و امیر هم با حالت عصبی رو به رویش روی مبل جا گرفت. لیدا به چشمان سیاه امیر خیره شد و گفت: آخه تو چرا دست از سر من بر نمی داری؟! مگه تو زن نداری که اینقدر به ما توجه می کنی و تمام حواست به من است؟! به خدا تو آرش را بهانه کرده ای.
    امیر پوزخندی عصبی زد و گفت: خوبه که تو همه چیز را می دانی ولی با این حال عذابم می دهی.
    در همان لحظه آروز به گریه افتاد و لیدا به اتاق خواب رفت. امیر هم به دنبال او امد و گفت: لیدا کمی به فکر آرش باش . از وقتی که او را به خانه برده ام یه گوشه کز کرده است و اصلا حرف نمی زنه.
    لیدا در حالی که آرزو را می خواباند گفت: باعث این همه ناراحتی آرش تو هستی،در حالی که آرش هم مرا دوست دارد و هم تو را و نمی تواند از هیچکدام از ما جدا شود. من نمی خواهم آرزو هم مثل او بشه.
    امیر به طرف لیدا آمد آرزو را از آغوش لیدا بیرون آورد و در حالی که گونه ی آرزو را می بوسید گفت: آرزو داره مانند تو زیبا میشه. ولی خدا کنه که اخلاق بد تو را ارث نبرده باشه.
    لیدا لبخندی زد و گفت:آرمان همیشه به من افتخار می کرد و حالا تو این حرف را می زنی.
    امیر کنار لیدا لبه ی تخت نشست و در حالی که صدایش کمی می لرزید گفت: تو عزیزترین کس من هستی که با تمام وجود دوستت دارم. سالهاست که دارم از این عشق روز به روز خردتر می شوم.
    لیدا از کنار امیر بلند شد و گفت: امیر تو رو خدا اینطور با من صحبت نکن. تو زن داری.
    امیر ارزو را داخل تخت گذاشت و به طرف لیدا آمد. رو به روی او ایستاد. طوری که نفسهای گرم او را لیدا به خوبی حس می کرد. امیر با صورتی گلگون شده در حالی که صدایش لرزش خاصی را نشان می داد گفت: لیدا من هنوز تو را می خواهم. با من ازدواج کن. من بدون تو مانند یک مرده ی متحرک می مانم. تو و وجود تو زندگی را برایم زیباتر می کنه. چطور می تونم عشق تو را که سالهاست در سینه می پرورانم از یاد ببرم.
    لیدا با ناراحتی سریع از اتاق بیرون رفت. امیر هم به دنبال او آمد. لیدا گفت: امیر خجالت بکش. تو زن خوبی داری.
    امیر بازوی او را گرفت و گفت:لیدا با من ازدواج کن. تو زندگی من هستی. نمی توانم دوباره ایت شکست را تحمل کنم. تو داری منو فنا می کنی. من هیچوقت شهناز را دوست نداشتم و ندارم. در صورتی که تو را سالهاست دیوانه وار دوست دارم. با اینکه با آرمان ازدواج کردی ولی هیچوقت نتوانستم عشقت را از سینه ام بیرون کنم. هر دفعه که به دیدن خانواده ام می آمدی قلبم برایت ناخوداگاه می تپید . می دانم که تو هم مرا دوست داری . اینو همیشه از چشمت می خواندم . حتی آرمان هم می دانست که تو هنوز نتوانسته بودی مرا فراموش کنی. لیدا خواهش می کنم اینقدر اذیتم نکن. بعضی مواقع فکر می کنم اخه برای چه عاشق تو شدم. تویی که سالهاست زندگی مرا فنا کرده ای ولی باز با دیدنت بیشتر به طرفت کشیده می شوم. آخه چکار باید بکنم که نمی توانم بدون تو باشم. دوستت دارم فهمیدی.
    لیدا با عصبانیت گفت: تمام این حرفهایی که زدی درسته ولی تو دیگه زن داری و من نمی خواهم بخاطر خودم زن دیگری را بدبخت کنم.
    امیر لبخند سردی زد و گفت: ولی دیگه شهناز زن من نیست.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  9. #99
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    قسمت نود و هشتم:

    لیدا جا خورد و حیران به امیر نگاه کرد. امیر وقتی لیدا را متعجب دید لبخندی زد و گفت: چیه چرا ماتت برده است. دیشب شهناز از من خواست که طلاقش بدهم.
    لیدا با ناراحتی گفت: اخه برای چی؟
    امیر روی مبل با خستگی نشست و گفت: اول برایم یک لیوان آب بیاور که از بس ب تو جر و بحث کرده ام دهانم خشک شده.
    لیدا به آشپزخانه رفت و با یک لیوان آب خنک به پذیرایی برگشت. آب را به دست امیر داد و رو به روی او نشست و چشم به دهان او دوخت. اصلا باورش نمی شد که شهناز از او این درخواست را کرده است.
    امیر وقتی آب را خورد لبخندی به لیدا زد و گفت: اینجوری نگاهم نکن هول می کنم.
    لیدا با ناراحتی گفت:امیر حرف بزن ببینم چی شده . تو که مرا جون به لب کردی.
    امیر سرش را پایین انداخت و با کمی ناراحتی گفت:پدر و مادر و برادر شهناز قراره برای زندگی کردن به آلمان بروند و شهناز هم پا توی یک کفش کرده که ما هم با انها برویم. الان مدت یک ماه است که او مرا بخاطر این مسئله دیوانه کرده است. ولی من قبول نمی کنم تا با انها به خارج بروم. اولا ایران وطن من است. دوما تمام کار و زندگی من اینجا است. سوما قلب عاشق من در گروی توی بی معرفت است. همه را در نظر گرفتم و دلم راضی به رفتن نشد. او هم دیشب گفت که نمی تواند بدون پدر و مادرش لحظه ای زندگی کند. و بعد امیر آهی کشید و گفت: لیدا می دونی او به من چی گفت! می گفت من نمی توانم بخاطر تو از پدر و مادرم و برادرم بگذرم. تو یک نفر هستی و میشه راحت ازت گذشت ولی از پدر و مادرم نمی تونم بگذرم و انها را فدای تو کنم. وقتی این را شنیدم دلم از او شکست و با فریاد گفتم که از جلوی چشمم دور شو. او امروز صبح به خانه پدرش رفت و درخواست طلاق کرده است.
    لیدا با خشمی پنهان گفت: چه زن نفهمی است! ادم وقتی مسئولیت یک زندگی مشترک را قبول می کنه باید با تمام وجود اونو حفظ کنه. نه اینکه با دست خودش اونو خراب کنه.
    امیر با ناراحتی گفت: شهناز از اول به من نگفت که قبلا دو بار ازدواج کرده است. وقتی اینو شب عروسیمان از دهان زن عمویش شنیدم داشتم دیوانه می شدم. زن عموی شهناز که دل خوشی از آنها ندارد شب عروسی مرا به آشپزخانه برد و موضوع ازدواج های شهناز را بهم گفت. وقتی شنیدم داشتم دیوانه می شدم. بخاطر آبروی خودم و پدرم هیچی نگفتم . لام تا کام حرف نزدم. ولی وقتی عروسی تمام شد و با هم به اتاق خواب رفتیم موضوع را با خشم به شهناز گفتم و او با گریه همه چیز را برایم تعریف کرد. گفت که ازدواج اولش با مردی ریاکار که فقط بخاطر ثروت پدرش امده بود سرگرفت و بعد از مدتی ان مرد که با پولهای او صاحب ثروت شده بود او را بدون هیچ عذر و بهانه ای طلاق می دهد. و ازدواج دومش هم به اصرار پدرش انجام گرفت. یکی از دوستان پدرش که برای پسر خود که در خارج بود دنبال دخترای ایرانی و پولدار می چرخید. پدرش از آن دوستش می خواهد که دختر او را برای پرش در نظر بگیرد و به این شرط که او یکی از شرکتهای معتبرش را به نام پسر دوسش می کند و مرد طماع هم می پذیرد. وقتی عقد صورت می گیرد و شهناز به فرانسه می رود تا زندگی خودش را با شوهرش شروع کند ان مرد با دیدن او ناراحت می شود اما به روی خودش نمی اورد ولی بعد از یک ماه طاقتش طاق می شود و او به ایران باز می گردد و وقتی پدرش مرا به او پیشنهاد می کند اول باورش نمی شد که من با دیدن عکس او باز هم می خواهم باهاش ازدواج کنم. قبول می کند ولی پدر و مادرش اصرار داشتند که ازدواج های او از من پنهان بماند و او هم بخاطر پدر و مادرش سکوت کرده بود و در این باره چیزی به من نگفته بود. وقتی شهناز سرگذشت تلخ خودش را برایم تعریف کرد دلم برایش سوخت. به او گفتم که می تواند با من زندگی کند بدون اینکه خانواده ام از این موضوع چیزی بدانند و چقدر شهناز از این موضوع خوشحال شد. ول شهناز به خاطر پدر و مادرش داره تمام فداکاریهای منو و سختی ها و حرفهایی که به خاطر او شنیده ام را زیرپا می گذاره. برای من فرقی نمی کنه چون هیچوقت دوستش نداشتم ولی از این همه نمک نشناسی او دلم شکسته و حرصم درآمده . او فقط به خودش و خانواده اش فکر می کنه. رفته به احمد گفته که می خواهد به خاطر اینکه من به تو برسم طلاق بگیرد تا من به لیدا خودم برسم در صورتی که می دانم او دروغ می گوید. چون شهناز به پدر و مادرش خیلی وابسته است و حاضر است مرا فدای خانواده اش کند.
    لیدا با ناراحتی آرام بلند شد و به آشپزخانه رفت . امیر هم به دنبال او وارد شد و گفت: لیدا من دوستت دارم. ای خدا چقدر هر روز و هر ساعت بهت بگم دوستت دارم. تو که مرا دیوانه کردی و بعد دستی روی پیشانیش گذاشت و به در تکیه داد. لیدا نگاهی به صورت او انداخت و دوباره به طرف یخچال رفت تا یک لیوان آب بردارد . امیر دوباره دستی به موهایش کشید و گفت:لیدا به خدا خسته ام کردی. بهت قول می دهم که خوشبختت کنم.
    لیدا گفت: نه امیر من نمی توانم ازدواج کنم.
    امیر با ناراحتی گفت: لیدا اذیتم نکن. مگه با من مشکلی داری؟
    لیدا در حالی که قرص آرامبخش می خورد گفت: این حرف را نزن. من اصلا نمی خواهم ازدواج کنم.
    امیر با عصبانیت فریاد زد: لیدا من می دانم که دوستم داری پس چرا آزارم می دهی.
    لیدا نگاهی به امیر انداخت و گفت:دوست ندارم بچه هایم زیر دست ناپدری بزرگ شوند.
    امیر با تعجب به لیدا نگاه کرد و با ناباوری گفت:بی انصاف. آرش منو از پدر واقعی خودش هم بیشتر دوست داره. چرا این حرف را می زنی؟ و بعد با خشم ادامه داد: تو اینو بهانه کرده ای ولی بدان که من بالاخره تو را به دست می اورم حتی اگه تو نخواهی.
    در همان لحظه زنگ تلفن به صدا درامد . امیر با ناراحتی به اتاق برگشت و لیدا هم به دنبال او خارج زد. امیر گوشی را برداشت ، فریبا بود ، گفت: آرش داره گریه می کنه و مدام امیرو صدا می زنه.
    امیر گفت: باشه الان به خانه می آیم. و خداحافظی کرد. وقتی گوشی را گذاشت لبخندی به لیدا زد و گفت: پسرم دلش برای باباش تنگ شده و بهانه ی مرا گرفته است.و اینکه تو خانوم جان من فکرهایت را بکن و اگر هم لجبازی کنی به خدا بد می بینی. یه کاری می کنم تا پشیمان شوی و با این حرف از خانه خارج شد. در همان لحظه آرزو بیدار شد و به گریه افتاد. و لیدا به سرعت به اتاق خواب رفت.
    فردا صبح زود لیدا همراه آرزو به شمال رفت و مادرش با دیدن او خیلی خوشحال شد و زیر پای آرزو گوسفندی قربانی کرد . وقتی داخل خانه شدند مادرش با نگرانی پرسید: دخترم پس آرش کجاست؟ چرا او را نیاوردی؟
    لیدا در حالی که به آرزو شیر می داد تمام ماجرای امیر و علاقه ی آرش به او را تعریف کرد و حتی موضوع خواستگاری امیر از او را هم توضیح داد.
    مادرش لبخندی زد و گفت: تو که پدر امیر بیچاره را درآوردی . بهت قول میدهم که امشب سر و کله ی امیر پیدا می شود. و ادامه داد: آخه چطئر دلت اومد که آش را تنها بگذاری؟!
    لیدا گفت:آرش اصلا یک لحظه نمی تونه از امیر دور باشه شبها بخاطر او آرش را از دست بدهم.
    مادرش لبخندی زد و در حالی که آرزو را از بغل لیدا بیرون می آورد گفت: این حرف را نزن . آرش داره باعث میشه که تو و امیر به عشق چندین ساله ی خودتان برسید.
    لیدا با تعجب به مادرش نگاه کرد و گفت: مادرجان اینطور حرف نزن. اولا من نمی خواهم به این زودی ازدواج کنم. دوما من نمی توانم بچه هایم را زیر دست ناپدری بزرگ کنم. سوما امیر در حال حاضر زن داره و من نمی خواهم با هوو زندگی کنم.
    مادرش نگاهی به صورت قشنگ لیدا انداخت و گفت: دختره ی نادان امیر بخاطر تو با شهناز ازدواج کرد تا تو در کنار آرمان خوشبخت باشی و حالا تو باید برای خوشبختی امیر با ازدواج کنی و تمام محبتت را در اختیار او بگذاری چون امیر با تو خوشبخت می شود. او تو را دیوانه وار دوست دارد.
    لیدا در حالی که چای می خورد گفت: نه مامان. تا وقتی که شهناز زن اوست من هیچ جوابی به او نمی دهم.
    مادرش خندید و گفت: می دانم تو زن حسودی هستی و نمی توانی با هوو زندگی کنی چون پدر امیر بیچاره را دراوردی.
    لیدا نگاهی به مادرش انداخت و به شوخی گفت: وای مامان تو چقدر بدجنس هستی.
    در همان موقع حسن و پدرش به خانه امدند و با دیدن لیدا خوشحال شدند. حسن آرزو را بغل کرد و گفت:پس آرش کجاست؟
    لیدا گفت:آرش پیش آقا امیر است او یک لحظه از او جدا نمی شود. حسن نگاه کنجکاوی به لیدا انداخت و گفت: منظورت چیه؟
    لیدا موضوع آرش را برای او تعریف کرد.حسن لبخندی زد و گفت: آرش خیلی بچه ی شیرینی است. من که او را خیلی دوست دارم.
    ساعت نه شب بود که امیر و آرش همراه شهلاخانم و آقا کیوان به شمال امدند. امیر وقتی لیدا را دید اخمی کرد و گفت: تو مادر خیلی سنگدلی هستی که آرش را تنها گذاشتی.
    لیدا در حالی که آرش را می بوسید و سرش را نوازش می کرد او را بغل کرد و لبخندی زد و گفت: تو که پسرم را از من جدا کرده ای. و بعد همه داخل خانه شدند.
    مادر لیدا از آنها به خوبی پذیرایی می کرد. شهلا خانم لبخندی زد و گفت:لیدا جان ما همه به اینجا امده ایم تا تو را از مادرت خواستگاری کنیم.
    لیدا در حالی که صورتش گلگون شده بود گفت: نه مادر اصلا حرفش را نزنید.
    آقا کیوان گفت: دخترم این قدر سرسخت نباش. ما که می دانیم تو امیر را دوست داری.پس چرا اینقدر این پسر بیچاره را اذیت می کنی.
    شهلا خانم گفت:لیدا جان می خواهم با تو تنها صحبت کنم.لیدا آرزو را بغل حسن داده بلند شد و همراه شهلاخانم به اتاق دیگری رفت. صدای آقا کیوان را می شنید که داشت لیدا را از مروارید خانم خواستگاری می کرد ولی مادر او می گفت که تصمیم با خود لیدا است. او باید تصمیم بگیره که چکار کنه.
    وقتی شهلا خانم و لیدا تنها شدند . شهلا خانم با بغض رو به لیدا کرد و گفت: تو رو خدا لیدا اینقدر پسرم را اذیت نکن. اون تو رو خیلی دوست داره. سالهاست که دیوانه ات است. وقتی زندگی تاسف بار او را می بینم وجدانم ناراحت میشود. من بودم که باعث این همه ناراحتی او شدم چون اگه به خانواده ی آرمان اجازه ی خواستگاری از تو را نمی دادم شاید الان امیر اینقدر افسرده نبود . این کوتاهی از من بود که امیر را نادیده گرفتم. امیر بخاطر تو با دختری ازدواج کرد که هیچوقت او را دوست نداشت. او با اون ازدواج وحشتناک از همه ی ما و خودش انتقام گرفت. او برای خوشبختی تو آینده ی خودش را نابود کرد. از تو می خواهم که تو هم برای خوشبختی او تلاش کنی. چون امیر خوشبختی خودش را فقط در با تو بودن می بینه. خواهش می کنم اینقدر او را ناراحت نکن.
    لیدا با ناراحتی گفت: آخه مادر من اصلا قصد ازدواج ندارم. چرا منو وادار به این کارا می کنید.
    شهلا خانم دست لیدا را گرفت و گفت: تو باید بخاطر امیر هم که شده با ازدواج کنی. امیر تو رو دوست داره و می دانم تو و بچه ها در کنار او خوشبخت می شوید. لیدا ازت خواهش می کنم.
    لیدا با ناراحتی گفت: اخه هنوز یک سال و شش ماه از مرگ آرمان عزیزم می گذره. چطور می توانم به این زودی او را فراموش کنم.
    شهلا خانم دست لیدا را فشرد و گفت: تو قول بده که با امیر ازدواج کنی، هر وقت که تو دوست داشتی می تونی زندگی مشترکتان را شروع کنید.
    لیدا کمی فکر کرد و بعد گفت: باشه. فقط به این شرط که هر وقت خودم خواستم.
    شهلا خانم با خوشحالی لیدا را بوسید و از اتاق خارج شد تا خبر را به انها بدهد . لیدا خودش هم از ته دل خوشحال بود و احساس رضایت می کرد. بعد از چند لحظه صدیا هورای همه بلند شد و دقایقی بعد امیر به اتاقی که لیدا تنها بود امد. وقتی لیدا را در فکر دید لبخندی زد و گفت: وای تو چقدر سخت می گیری! و بعد امد کنار لیدا نشست. لیدا در حالی که صورتش سرخ شده بود لبخندی به او زد و سرش را پایین انداخت.
    امیر گفت: عزیزم آماده باش که فردا به خانه برگردیم.
    لیدا نگاهی به صورت گلگون شده ی امیر انداخت و گفت: ولی من می خواهم مدتی اینجا بمانم.
    امیر لبخندی زد و گفت: ولی تو دیگه زن من هستی و باید به فرمان من باشی.
    لیدا پوزخندی زد و گفت: خدا را شکر که هنوز همسرت نشده ام ولی هر وقت اینطور شد بدان که حتما مطیع تو هستم.
    در همان لحظه آرش به اتاق امد. امیر او را بغل کرد و گفت: پسرم به مامان بگو اینقدر بابایی را اذیت نکنه من دارم دیوانه می شوم.
    آرش رو به لیدا کرد و گفت: مامان جون وقتی بابایی دید که تو خونه نیستی اینقدر عصبانی شد و با خاله فریبا دعوا کرد و اونو زد.
    لیدا با تعجب گفت: برای چه با فریبا دعوا کردی؟
    امیر زهرخندی زد و گفت:بعد از مرگ آرمان یک روز فریبا را دیدم که گریه می کند. وقتی دلیلش را پرسیدم با ناراحتی گفت که او باعث شده که لیدا به آرمان جواب مثبت بدهد در صورتی که تو راضی نبودی و او تو را در روز خواستگاری مجبور کرده و تحت فشار گذاشته که به آرمان جواب مثبت بدهی. چون می دانست که من و احمد دیوانه ی تو هستیم، از تو خواسته که ما را راحت بگذاری. وقتی فریبا این حرف را به من گفت جلوی چشمانم سیاهی رفت و چنان سیلی محکمی به صورتش زدم که از لبش خون امد. به او گفتم که او بیشتر از همه مرا نابود کرده است و امروز وقتی تو را در خانه ندیدم تمام حرصم را سر فریبای بیچاره خالی کردم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: ولی من از فریبا همیشه ممنون هستم که باعث شد تا با ارمان ازدواج کنم چون طعم خوشبختی را به بهترین شکل چشیدم.
    امیر اخمی کردو گفت: بسه لیدا بلند شو برویم پیش بقیه بنشینیم. اینقدر خوشبختت کنم که ان خوشبختی در برابر این هیچ باشد و با هم به پذیرایی رفتند. همه تا آنها را دیدند برایشان کف زدند . لیدا سرخ شد و رفت کنار شهلا خانم نشست. شهلا خانم لبخندی زد و گفت: هیچوقت امیر را اینطور خوشحال ندیده بودم.
    حسن گفت: لیدا جان شما تا کی اینجا تشریف دارید؟
    به جای لیدا امیر گفت:باید فردا برگردد.
    لیدا نگاهی به امیر انداخت و گفت:آقا امیر من به شما گفتم که....
    امیر حرف او را قطه کرد و گفت: ولی اجازه نداری تنها اینجا بمانی و بعد لبخند شیطنت آمیزی زد و ادامه داد: اخه دلم برای بچه ها تنگ می شه و دوباره شبها بی خواب میشوم.
    همه زدند زیر خنده. آقا کیوان با خنده گفت: ای بدجنس خوب این دو تا بچه را بهانه کرده ای.
    لیدا نگاهی به امیر انداخت و لبخندی زد و گفت: ولی دوستت دارم کمی اینجا بمانم برای روحیه ام خوب است.
    مادر لیدا گفت: آقا امیر اینقدر سخت نگیر. اجازه بدهید لیدا جان مدتی پیش ما بماند. یکسال و نیم است که به شمال نیامده بود.
    امیر با ناراحتی گفت: نه مادرجان. اگر لیدا اینجا بمونه ، من دست و دلم به کار نمیره. به خدا در شرکت کلی کار دارم. و بعد به لیدا نگاه کرد. وقتی نگاه التماس آمیز لیدا را دید گفت: بی انصاف اینطور نگاهم نکن. و با لبخند سردی که ناراحتیش را به اجبار پنهان می کرد گفت:باشه بدجنس، فقط اجازه می دهم که دو روز اینجا بمانی ولی زود به دنبالت می آیم تا برگردیم.
    آرش گفت:باباجون تو هم اینجا بمون.
    امیر لبخندی زد و گفت:نه عزیزم بابایی کلی کار داره ولی به مامان جون بگو زود برگرده.
    شهلا خانم گفت:پسرم اگه کار مهمی نداری پیش بچه ها بمون.
    امیر در حالی که آرش روی زانویش نشسته بود گفت: شما می دانید که خودم هم از خدا می خواهم ولی در شرکت خیلی کار دارم. تازه فردا بعدازظهر جلسه دارم و اینکه شهناز پیغام داده که می خواد منو ببینه.
    لیدا از این حرف امیر جا خورد و حالتش دگرگون شد. مادر لیدا متوجه دگرگونی لیدا شد . لبخندی زد و گفت: دخترم اگه دوست داری می تونی به تهران همراه آقا امیر بروی.
    لیدا با ناراحتی گفت: نه مادرجان می خواهم مدتی پیش شما بمانم. شاید هم سری به قدرت بزنم.
    امیر جا خورد. نگاهی به لیدا انداخت و گفت: چرا می خواهی به قدرت سر بزنی؟
    لیدا لبخند تلخی زد و گفت: همینجوری می خواهم بروم. دو سال می شود که پدربزرگ و مادربزرگ و مونس را ندیده ام.
    امیر با ناراحتی گفت: لیدا تو رو خدا اذیتم نکن. من فقط به تو اجازه دادم که این دو روز را پیش مادرت بمانی نه اینکه جای دیگری هم بروی.
    لیدا نگاه تندی به امیر انداخت و گفت: من احتیاجی به اجازه ی شما ندارم تا وقتی که زن قانونی شما نشده ام نمی تونی به من امر کنی.
    آرش نگاهی به مادرش انداخت و با شیرین زبانی گفت: مامانی چرا به حرف باباجون گوش نمی کنی. مگه تو نمیگی بچه خوب به حرف بزرگترها گوش میکنه.
    لیدا به خنده افتاد و گفت: چرا پسرم ولی این بابات خیلی بدجنس است.
    آقا کیوان لبخندی زد و گفت:لیدا جان تو هم دوست داری که امیر را اذیت کنی. حق دارد که به تو اجازه نمی دهد تا جایی بروی.
    امیر با ناراحتی از اتاق خارج شد. آرش هم به دنبال او رفت. شهلاخانم با بغض گفت: لیدا جان اینقدر این پسر را اذیت نکن به خدا گناه داره.
    لیدا از حرکت خودش خجالت کشید . آرام بلند شد و به دنبال امیر رفت. او را دید که به ستون چوبی روی بالکن تکیه داده و آرش را در بغل دارد. لیدا رو به روی او ایستاد و لبخندی شیرین به او زد امیر با ناراحتی به او نگاه کرد. لیدا با نیشخند بامزه ای گفت:عزیزم چرا زود ناراحت شدی. من که منظوری نداشتم.
    امیر از اینکه لیدا او را اینطور صدا زد خوشحال لبخند ملایمی زد و گفت: لیدا خیلی دوستت دارم . تو چرا اینقدر عذابم می دهی؟
    لیدا لبخندی زد و گفت:بدی ما زنها اینست که خیلی حسود هستیم . باید به من حق بدهی که حسادت کنم.
    امیر با ناراحتی گفت:شهناز فقط خواسته منو ببینه و صحبت کنه و اینکه بین من و او همه چیز تموم شده است. چرا تو اینقدر حسود هستی؟
    آرش در حالی که دستان کوچکش دور گردن امیر حلقه شده بود گونه ی او را بوسید و گفت:آخ جون من و بابایی امشب پیش مامان جونی می خوابیم.
    لیدا سرخ شد و چشم غره ای به آرش رفت و گفت:آرش ساکت باش. تو و بابایی لااقل باید یک سال تنها کنار هم بخوابید.
    امیر با فریاد کوتاهی گفت:وای نه لیدا خجالت بکش. اصلا حرف یک سال را نزن. من حتی طاقت یک ماه را ندارم . مگه می خواهی دیوانه ام کنی.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


  10. #100
    عضو سایت
    گاه برای ساختن باید ویران کرد، گاه برای داشتن باید گذشت ، و گاه در اوج تمنا باید نخواست!
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    یک خانه
    نوشته ها
    25,040
    تشکر تشکر کرده 
    3,527
    تشکر تشکر شده 
    5,275
    تشکر شده در
    3,184 پست
    حالت من : Akhmoo
    قدرت امتیاز دهی
    4452
    Array

    پیش فرض

    لیدا با اخم گفت: امیر تو مرد خیلی عجولی هستی . اگه اینقدر اصرار کنی به خدا تمام این یک سال را پیش مادرم می مانم تا از دست تو راحت باشم.
    امیر با ناراحتی گفت: اخه این بی انصافی است.
    لیدا گفت: تازه اینکه تا وقتی شهناز زنت است من اجازه نمی دهم که تو منو زن خودت بدونی.
    امیر لبخندی زد و گفت: باشه عزیزم. فقط تو در کنارم باش به خدا اصلا ناراحتت نمی کنم.
    آرش از بغل امیر پایین امد و داخل اتاق شد. امیر کنار لیدا به ستون چوبی تکیه داد و گفت: بالاخره تو مال خود من شدی. چقدر خوشحالم. ای کاش با من فردا به تهران می آمدی.
    لیدا گفت: خب اگه دوست داشته باشی من می آیم ولی خیلی بدجنس هستی که اجازه نمی دهی حتی چند روزی خانه ی مادرم بمانم.
    امیر گفت: نه عزیزم می تونی همینجا بمانی. من پس فردا به دنبالت می آیم و با هم به تهران بر می گردیم فقط به من قول بده که به خانه ی قدرت نروی چون خیلی از دستت ناراحت می شوم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: باشه آقای حسودم نمی روم.
    امیر گفت: والله از تو حسودتر کسی ندیده است. و بعد هر دو به هم لبخندی زدند و وارد اتاق شدند .
    نیمه های شب بود و لیدا خوابش نمی آمد و مدام به امیر و زندگی آینده شان فکر می کرد. از طرفی خوشحال بود که امیر بچه دار نمی شود و او می تواند همراه امیر هر دو بچه هایش را با آرامش بزرگ کند ولی از طرفی ناراحت بود و دوست داشت امیر هم بچه ای از خودش داشت. اینطور زندگی هر دو کاملتر می شد. در دلش غم نامعلومی را حس می کرد. از اتاقش خارج شد و به بالکن امد و چشمش به حسن افتاد که گوشه ای نشسته است و به آسمان پر ستاره نگاه می کند و در فکر است. لیدا گفت:اِ حسن تو چرا بیدار هستی؟
    حسن لبخندی زد و گفت: آبجی بیا اینجا بشین که دلم برای یک هم صحبتی داره پر می کشه.
    لیدا خندید و کنارش نشست و گفت: خب برادر عزیزم حرف بزن که احساس می کنم خیلی دل پر دردی داری.
    حسن لخند غمگینی زد و گفت: می خواهم چیزی را به تو بگویم که می دانم حتما جا می خوری ولی چاره ای ندارم. باید بالاخره این موضوع را به او در میان می گذاشتم و رو کرد به لیدا و گفت:لیدا من تو رو خیلی دوست دارم . اینقدر با تو راحت هستم که حتی با خواهر خودم هم اینطور راحت نیستم.
    لیدا لبخندی زد و گفت:خب اینقدر چاپلوسی نکن. حرف دلت را بزن که دیگه داره دلم آب میشه.
    حسن لبخندی زد و گفت: بخدا آبجی چاپلوسی نمی کنم. روز اولی که تو را در این خانه دیدم مهرت در دلم نشست و وقتی فهمیدم نامزد داری در همان دم تو را به چشم خواهر خودم نگاه کردم.
    لیدا با کمی ناراحتی گفت: ای بابا حرفت را بزن. تو که منو جون به لب کردی.
    حسن به خنده افتاد و گفت: تو چقدر کم طاقت هستی. و ادامه داد: می خواهم ازدواج کنم ولی...
    لیدا با خوشحالی گفت: مبارکه خب اینو زودتر می گفتی. حالا این دختر بیچاره کی هست.
    حسن لبخندی زد و گفت: می ترسم سکته کنی.
    لیدا با هیجان پرسید: مگه کی است؟ وای حرف بزن دلم آب شد.
    حسن سرش را پایین انداخت و با شرم خاصی گفت: فریبا خواهر آقا امیر.
    لیدا خشکش زد و با ناباوری او را نگاه کرد و گفت: حسن تو داری شوخی می کنی!
    حسن با نگرانی گفت: نه آبجی به خدا جدی دارم حرف می زنم.
    لیدا یکدفعه به خنده اتفاد و گفت: تو که می گفتی با زن شهری ازدواج نمی کنی. حالا چطور شد که نظرت برگشت؟
    حسن لبخندی زد و گفت: برای مراسم خاکسپاری آقا آرمان که به تهران آمده بودیم فریبا را دیدم قبلا هم دیده بودم ولی توجهی نداشتم ولی وقتی تا مراسم هفتم آقا آرمان با او زیاد برخورد کردم و با هم از مهمانها پذیرایی می کردیم، احساس کردم که دوستش دارم. الان یک سال و نیم است که دارم از عشق او دیوانه می شوم. ولی تا بحال هیچکس از این موضوع خبر ندارد.
    لیدا گفت: خود فریبا هم می داند که دوستش داری؟
    حسن آهی کشید و گفت: نه او چیزی نمی داند. بخاطر همین می ترسم که عشق من یک طرفه باشد.
    لیدا لبخندی زد و از کنار حسن بلند شد. حسن هم رو به روی لیدا ایستاد و گفت: لیدا اگه میشه با فریبا صحبت کن. لیدا گفت: باشه داداش جان هر کاری که از دستم بربیاید برای این برادر عاشقم انجام می دهم تا یک وقت مانند مجنون سرگردان کوه و جنگل نشود.
    حسن لبخندی زد و پیشانی او را بوسید و در همان لحظه امیر از اتاق بیرون آمد و با دیدن ان منظره جا خورد. با ناراحتی گفت: لیدا اینجا تنها چه می کنی؟
    لیدا که می دانست امیر خیلی حساس است به اجبار لبخندی زد و گفت: هیچی داشتم با داداش حسن صحبت می کردم. حسن لبخندی زد و شب خیر گفت و به اتاق رفت.
    امیر به طرف لیدا امد و با خشم گفت: لیدا تو با حسن چه صحبت می کردی که او اینطور به تو چسبیده بود؟ و با عصبانیت ادامه داد: حرف بزن تو نیمه شب اینجا چکار می کنی؟
    لیدا لحظه ای یاد روزی افتاد که امیر بخاطر اسمیت چطور به او حرفهای ناحق بست. عصبانی شد و با اخم گفت: خب حسن برادرم است و خواست با من صحبت کند و با خشم ادامه داد: نکنه باز می خواهی مرا به حرفهای ناحق گذشته ببندی؟! و به سرعت داخل اتاق شد.
    امیر از برخورد تند لیدا جا خورد. لیدا کنار آرزو دراز کشید و با ناراحتی به حرفهای امیر در گذشته فکر کرد. ولی خیلی زود امیر را بخشید و از حرکت تند خودش با امیر ناراحت شد و تصمیم گرفت تا صبح از دل او دربیاورد.
    صبح وقت صبحانه همه دور هم سر سفره نشسته بودند.امیر که از برخورد تند لیدا ناراحت بود با ناراحتی سر سفره نشست و آرش را روی زانوی خودش نشاند و به او ارام صبحانه می داد. رو کرد به لیدا و گفت: من فردا به دنبالت می آیم که با هم تهران برویم. لیدا با ناراحتی گفت: ولی شما گفتی که می تونم دو روز بمانم.
    امیر لبخندی سردی زد و گفت: دیروز و امروز و فردا می شود سه روز و تو دو روز مانده ای و فردا می شود سه روز. خوب دیگه بسه.
    مادر لیدا لبخندی زد و گفت: دخترم هر چه آقا امیر می گوید گوش کن. آقا امیر دوست نداره که تو زیاد پیش ما بمانی. امیر سریع گفت:نه مادرجان بخدا اینطور نیست. من شما را خیلی دوست دارم فقط واقعا تحمل دوری دختر بی انصافتان را ندارم. مخصوصا که آرش هم می خواهد اینجا بماند.
    لیدا لبخندی به امیر زد و گفت:باشه، فردا اماده می شوم تا به دنبال این مرد اخمو به تهران بروم.
    امیر نگاهی به لیدا انداخت که قلب لیدا فروریخت و مانند طبل شروع به تپیدن کرد. با لبخندی شیرین گفت: آقا امیر اینطور نگاهم نکن. من معذرت می خواهم.
    ولی امیر که بخاطر برخورد تند لیدا ناراحت بود با ناراحتی مشغول غذا دادن به آرش شد. لیدا که می دانست امیر از دست او ناراحت است ، آرزو را بغل کرد و گفت: آرزو جان به بابا جون بگو اخمهاشو باز کنه که من خیلی از انها می ترسم.
    امیر از سر سفره بلند شد و به اتاق دیگری رفت. مادر لیدا چشم غره ای به دخترش رفت و گفت: دیگه چه گفتی که امیر از دستت عصبانی است؟
    لیدا لبخندی زد و گفت:اخه مامان این مرد خیلی حسود است.
    مادرش با اخم گفت: بلند شو برو تو اتاق و از دلش دربیاور.
    آقا کیوان خندید و گفت: طفلک پسرم چقدر از دست این دختر شما عذاب می کشد.
    لیدا آرزو را در آغوش شهلا خانم گذاشت و به اتاق رفت. امیر جلوی پنجره ایستاده بود. لیدا رفت رو به روی او ایستاد و گفت: عزیزم ببخشید که باهات دیشب انطور تند برخورد کردما. اخه یک لحظه یاد ان روزی افتادم که بخاطر اسمیت تو با من چه رفتاری کردی افتادم و ناخودآگاه عصبانی شدم.
    امیر خواست با ناراحتی از کنار لیدا رد شود که لیدا بازوی او را گرفت و به طرف خودش کشید و گفت: امیرجان با من اینطور برخورد نکن. به خدا منظوری نداشتم.
    امیر با ناراحتی گفت: حسن با تو چکار داشت که نیمه شب داشتید آنطور با هم صحبت می کردید؟
    لیدا لبخندی زد و گفت: هچی حسن از من خواست تا برای او به خواستگاری بروم.
    امیر جا خورد و به لیدا نگاه کرد و گفت: خواستگاری بروی؟ اون هم تو؟
    لیدا با دلخوری گفت: مگه چه عیبی دارم که به خواستگاری برادرم نروم؟ خب من خواهرش هستم دیگه.
    امیر لبخندی با آرامش زد و گفت:عزیز دلم تو عیبی نداری ولی ای کاش به جای تند برخورد کردم با من این موضوع را بهم می گفتی . به خدا از دیشب تا حالا خوابم نبرده است. خیلی از دستت ناراحت بودم و بعد آرام به لیدا نزدیک تر شد و گفت: وقتی دیدم او سر تو را می بوسد خیلی ناراحت شدم چون تو فقط مال من هستی و هیچ مردی حق نداره به تو دست بزنه.
    لیدا آرام دستهای او را فشرد و گفت: امیر به خدا خیلی دوستت دارم. وقتی آرزو به دنیا آمد و تو بالای سرم مرا نوازش کردی دوباره عشق سرکوب شده ام بعد از سالها که آتش زیر خاکستر بود بیدار شد. اصلا دوست نداشتم که از کنارم دور شوی. بی انصاف از سن نوزده سالگی در فرودگاه تهران در همان روز اول عاشقت شدم ولی همیشه این عشق بیچاره را سرکوب کردم. چون می خواستم زن نمونه ای برای آرمان عزیزم باشم و همینطور هم شد.
    امیر لحظه ای ناخوداگاه صورتش را به لیدا نزدیک کرد. لیدا آرام خودش را عقب کشید و سرخ شد. امیر به خودش امد دست و پای خودش را جمع کرد لبخندی زد و گفت:لعنت خدا بر شیطان. این شیطان لعنتی با ادم چه کارهایی که نمی کند. استغفرالله رب العالمین. و سریع از اتاق خارج شد. لیدا هم پشت سر امیر به پذیرایی آمد.
    امیر رو به مادرش کرد و گفت: مادرجان زودتر اماده شوید که به تهران برویم امروز در شرکت خیلی کار دارم.
    لیدا لحظه ای پشیمان شد و دوست داشت همراه امیر به تهران برود ولی غرورش این اجازه را به او نداد که پشیمانی خودش را به امیر بگوید. شهلا خانم و آقا کیوان و مادر لیدا زودتر از اتاق خارج شدند و جلوی ماشین ایستادند تا امیر با لیدا راحت تر باشد. لیدا کت امیر را اورد و به دست او داد و گفت: آقا امیر خواهش می کنم آهسته تر رانندگی کن. من فردا منتظرت هستم.
    امیر لبخندی زد و گفت: باشه عزیزم . اینقدر نگرانم نباش و بعد با شیطنت گفت: اگه پشیمان شدی بگو تا با هم به تهران برویم.
    لیدا متوجه شد که امیر دست او را خوانده است.لبخندی زد و گفت: تا فردا می توانم تحمل کنم.
    امیر در حالی که کتش را می پوشید گفت: مواظب خودت و بچه ها باش. یکدفعه به سرت نزند که به خانه ی قدرت بروی.
    لیدا نگاه دلنشینی به امیر انداخت و گفت: باشه جایی نمی روم. خودم را حبس می کنم تا عزیزم از تهران به دنبالم بیاید و مرا از قفس تنهاییم رها کند و در خانه قلب خودش جایم بدهد. امیر گفت:سالهاست که در خان ی قلبم برایت فرش گسترده ام. فرشی که فقط جای قدمها و چشمان قشنگت را به نقش کشیده است.
    امیر خواست برود که لیدا دست او را محکم فشرد. امیر نگاهی به لیدا انداخت و قلب هر دو داشت از سینه در می امد.لیدا با بغض گفت: امیر.... و بعد سکوت کرد. هر دو در چشمان هم خیره شدند. قلبشان مانند قلب گنجشکی اسیر به شدت می تپید و می خواست از سینه دربیاید. آقا کیوان با صدای بلند امیر را صدا زد. امیر و لیدا به خودشان امدند. امیر گفت: لیدا اینطوری نگاهم نکن یکدفعه دیدی که اجازه ندادم اینجا بمانی و با خودم می برمت.
    لیدا با شیطنت گفت: من که از خدا می خواهم تا همیشه در کنارت باشم.
    امیر با عجله گفت: پس زودباش لباس بچه ها را جمع کن که برویم من هم راضی نیستم لحظه ای از تو دور باشم.
    لیدا لبخندی زد و گفت: نه بابا خجالت می کشم جلو این همه ادم بگویم که پشیمان هستم . ولی فردا حتما زودتر بیا. تا فردا لحظه ای آرام و قرار نخواهم داشت و چشم انتظارت خواهم ماند.
    امیر دیگر نتوانست طاقت بیاورد دست لیدا را بوسید و از اتاق خارج شد و لیدا هم همراه او بیرون امد. آقا کیوان گفت: پسرم چقدر معطل می کنی؟ مگه امروز بعد از ظهر جلسه نداری؟
    امیر لبخندی زد و گفت: از این لیدای بدجنس بپرسید که داره دیوانه ام می کنه.
    لیدا صورتش تا بناگوش سرخ شد و گفت: امیر خودتو لوس نکن و با شرم سرش را پایین انداخت. شهلا خانم خندید و گفت: امیر عیبه . خوب نیست ادم اینقدر رک حرف بزنه. عروس قشنگم خجالت کشید. همه به خنده افتادند.
    وقتی امیر پشت فرمان ماشین نشست نگاهی به لیدا انداخت. قلبش از دوری او گرفته بود گفت: مراقب بچه ها باش. فردا حتما زود می آیم. سعی می کنم تا ظهر خودم را برسانم.
    لیدا با نگرانی گفت: تو رو خدا آهسته رانندگی کن.
    آقا کیوان لبخندی زد و گف: عروس گلم اینقدر نگران شوهرت نباش. نمی گذارم او تند رانندگی کند.
    امیر لبخندی موزیانه به لیدا زد و لیدا با خجالت سرش را دوباره پایین انداخت.
    شهلا خانم گونه ی لیدا را بوسید و گفت: عروس قشنگم مواظب خودت و نوه هایم باش. انها را به تو سپرده ام . و بعد با مادر لیدا هم خداحافظی کرد.
    حسن و پدرش سر زمین رفته بودند و صبح موقع رفتن با انها خداحافظی کرده بودند. وقتی امیر و پدر و مادرش رفتند، لیدا دلش گرفت و صورتش غمگین شد. مادرش لبخندی زد و دستش را روی شانه های لیدا گذاشت و گفت: امیر مرد خیلی خوبی است. تو هم که خیلی بی انصاف هستی. اینقذر شیرین زبانی می کنی که دل بیچاره را می بری. او دوست ندارد که لحظه ای ازت جدا شود.
    لیدا نگاهی به صورت مادر انداخت و گفت: مادر خیلی دوستش دارم. از روز اولی که در فرودگاه به دنبالم امد و او را دیدن احساس عجیبی بهش پیدا کردم و به مرور این احساس جایش را به علاقه ی دیوانه کننده ای داد.
    مادر گفت: پس چرا با آرمان ازدواج کردی؟
    لیدا آهی کشید و گفت:نمی دانم چون همان احساس را به آرمان هم داشتم و وقتی نامزد کردیم دیگه سعی کردم امیر را فراموش کنم چون آرمان را می پرستیدم. از صبر و حوصله و شکیبایی آرمان خوشم می امد. از غرور قشنگش لذت می بردم. او مرد خیلی باگذشتی بود . و یکدفعه بغض روی گلویش نشست. یاد آرمان روح او را به آتش می کشید و او را خاکستر می کرد. ادامه داد: ای کاش آرمان به اصفهان نمی رفت. ای کاش به او اجازه نمی دادم به اصفهان برود. آخه من چرا این کار را کردم. و بعد به گریه افتاد.
    مادر با ناراحتی سر لیدا را در آغوش کشید و گفت: دخترم قسمت آرمان عزیزمان هم اینطور بود. تو نباید با این کاشکی ها خودت را عذاب بدهی.
    لیدا با گریه گفت: اخه مادر نمی دانی که چقدر او را دوست داشتم. آرمان از علاقه ی من و امیر به همدیگر خبر داشت ولی هیچوقت به روی خودش نمی اورد. خیلی صبور بود و خیلی هم دوستم داشت. حتی علاقه ی او از امیر بیشتر بود. در صورتی که امیر وقتی دیشب مرا با حسن دید عصبانی شد.
    [دل خوش از آنیم که حج میرویم؟ ..]
    غافل از آنیم که کج میرویم



    [SIGPIC][/SIGPIC]


صفحه 10 از 11 نخستنخست ... 67891011 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/