سنايی غزنوی از شاعران قرن ششم، وفات در 545 هجری قمری بود.
گفتهاند وقتی در مدح بزرگان نام و شهرتی يافته بود، شب سردی در غزنين، با دوستان همپيمانه مشغول بادهگساری بود و شعری را برای دوستان میخواند که همان روز در مدح بهرامشاه غزنوی ساخته بود. شعر را میخواند و دوستان بهبه و احسنت نثارش میکردند. آخر شب شاد و سرمست از می و چغانه و تشويق دوستان راه منزل پيش گرفت تا روز بعد شعرش را به حضور سلطان ببرد و مثل هميشه صلهای درخور بگيرد. برف میباريد و هوا سخت سرد بود و شاعرک، سرخوش زير لب آواز میخواند و میرفت.
در غزنين آن روزگار، ديوانهای زندگی میکرد از گروه «عقلاء المجانين». اين عقلاء المجانين در تمام دوران وجود داشتهاند، خود را به جنون میزدند و هرچه دل تنگشان میخواست بار بزرگان و قدرقدرتان میکردند، «بهلول» و «جحی» از همين تيرهاند. ديوانهی غزنهای را بدان جهت لایخوار میخواندند که معمولاً آخر شبها به ميکدهها و خوراکخانهها سر میزد و تهماندهی غذای اين و آن را جمع میکرد و لای و درد سبوهای شراب را در شيشه میکرد و با دوستان مثل خود در گوشهای سفره پهن میکرد. آن شب سرد، ديوانهی لایخوار، به تون حمام پناه برده بود و با تونتاب حمام به خور و نوش نشسته بود. سنايی زير برف نزديک تون حمام که رسيد چون نام خود را شنيد ايستاد و گوش داد. ديوانهی لایخوار به تونتاب میگفت: «بخور و بنوش و همزبان با من، از خداوند مرگ سنائيک شاعر را بخواه.»
تونتاب میگفت ـ «سنايی چرا؟ او شاعر خوبی است! شعرهای خوبی میگويد. تو چرا طالب مرگ او هستی؟»
ديوانهی لایخوار جواب داد ـ «تو نمیدانی، سنائيک شاعر گمراه و نادان است، ذوق و هنر شعر را خداوند به او بخشيده تا با شعرش دل مردم را شاد کند، اما او مدح سلاطين و ستمکاران را میگويد. پس میبينی که مرگ برای او خواستنی است!»
گويند سنايی، وقتی اين سخنان را شنيد، سخت متأثر شد، دل در سينه لرزيد، مدحی را که برای بهرامشاه گفته بود، جر داد و توبه کرد و از اين به بعد است که قدرت شعرش را برای مدح تلف نکرد و «حديقه» را ساخت که سرمشقی شد برای «مثنوی» مولانا.
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)