![]()
ای پرستوی من از لانه مرو
بانوی خـانه ام از خـانه مرو
یا مکن عزم سفر، یا مرا هم تو ببر
گل نیلوفــر من، سوره ی کوثر من
![]()
ای پرستوی من از لانه مرو
بانوی خـانه ام از خـانه مرو
یا مکن عزم سفر، یا مرا هم تو ببر
گل نیلوفــر من، سوره ی کوثر من
فاطميه قصه سنگ و سبوست فاطميه هجرت از ما تا به اوست
فاطميه موج آه شيعه است بيت الاحزان نگاه شيعه است
فاطميه تا حكايت ميشود غربت حيدر روايت ميشود
فاطميه شور و غوغا ميشود درب سوزان با لگد وا ميشود
فاطميه آه و درد و ناله است پشت در جاري گلاب لاله است
فاطميه فصل بيعت با علي است جرم زهرا گفتن يك يا علي است
فاطميه قتلگاه محسن است از علي بودن گناه محسن است
فاطميه زير نور سرو ماه ميچكاند اشك حيدر را به چاه
فاطميه معني حق و محك زخمهاي رسته در باغ فدك
فاطميه فصل داغ سيلي است برگ ريز ياسهاي نيلي است
فاطميه از جفا حاكي بود ماجراي چادر خاكي بود
فاطميه گل خزاني ميشود سرو حيدر قد كماني ميشود
فاطميه موعد پرپر زدن روبروي دختري مادر زدن
فاطميه ماه خون ماه غم است فاطميه صد محرم ماتم است
فاطميه كربلا آتش گرفت در مدينه خيمه ها آتش گرفت
هنوز بازوی مادرم کبود است
حضرت آیة الله مرتضی فیروز آبادی یکی از استوانههای علم در حوزه علمیه نجف اشرف و حوزه علمیه قم بود.
نقل کردهاند که ایشان میفرمود: زمانی که در نجف اشرف بودم، یک شب در عالم رؤیا دیدم که در منزل شخصی خود، مجلسی اقامه شده و در آن مجلس حضرت فاطمه(علیهاالسلام ) با چادر نشسته است. افرادی از مؤمنین به صف ایستاده، یکی یکی آمده عرض ادب میکنند و میروند. چون همه رفتند، حضرت چادر را کنار زد، از این عمل خانم متوجه شدم که چون من به آن حضرت محرم هستم، لذا این عمل را انجام داد. چه جمالی! در عالم رؤیا گفتم: صورتش شبیه به صورت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم ) است.
مادر! قریب هزار و چهارصد سال است که مورخین نوشتهاند و خطباء گفتهاند که آن نانجیب به بازوی شما تازیانه زد و سیاه شده "و فی عضدها کمثل الدملج " فرمود: بلی. آنگاه دست راست را از آستین بیرون آورد، دیدم هنوز بازوی مادرم سیاه و کبود است
سپس جلوتر رفته و عرض کردم : مادر! آیا این که قریب به هزار و چهارصد سال است خطباء میگویند، شوهرت علی (علیه السلام ) را با سر بی عمامه و دوش بی رداء و ریسمان به گردن به مسجد بردند، صحت دارد؟
حضرت فرمود:
استحقروا ابا الحسن بعد رسول الله
علی را بعد از رسول خدا تحقیر کردند!من به فارسی میگفتم و حضرت عربی جواب میداد.
عرض کردم : مادر! قریب هزار و چهارصد سال است که مورخین نوشتهاند و خطباء گفتهاند که آن نانجیب به بازوی شما تازیانه زد و سیاه شده "و فی عضدها کمثل الدملج " فرمود: بلی. آنگاه دست راست را از آستین بیرون آورد، دیدم هنوز بازوی مادرم سیاه و کبود است.
بخش عترت و سیره تبیان
منبع: فضائل و کرامات فاطمه، ص 262 - 263.
دستش را که سایبان چشمانش کرد ، نخل های سرسبز و بلند نخلستان های مدینه به چشمش آمدند و پشت سر آن ها ، خانه های کوتاه و گلی مدینه که در امواج سراب می لغزیدند و بالا و پایین می رفتند . نفس عمیقی کشید تا نسیم خنکی را که از سمت مدینه می آمد ، حس کند .
نسیم ، بوی آشنایی را با خود داشت : بوی پیامبر ، بوی مسجد نبی ، بوی مناره ی کوتاهی که او سال های سال بر فراز آن اذان گفته بود ، و بوی عجیبی که از لا به لای کوچه ی بنی هاشم گذر کرده بود و او نمی دانست چیست . از دروازه ی شهر که عبور کرد ، کناری ایستاد . به احترام شهر پیامبر، خاک گرد و غبار لباسش را تکاند . سنگریزه ها و خارهایی که درطول چندین روز مهمان پاهایش بودند ، بیرون آورد و دست ها و صورتش را به خنکای آب نهر کوچکی سپرد که راه به نخلستان های اطراف داشت . نگاهی به دور و برش کرد . مردم سرگرم کار روزانه ی خود بودند و کسی متوجه ورود او نشده بود.
خودش هم همین را می خواست . چه بهتر که با مردمی رو به رو نشود که پیکر پیامبرشان را روی زمین گذاشتند و به دنبال تعیین خلیفه رفتند .
وارد کوچه ی بنی هاشم شد ؛ کوچه ی تنگ و باریکی که هر روز به عشق دیدن پیامبر آن جا می ایستاد و با پیامبر برای رفتن به مسجد راهی می شد و به دنبال او راه می افتاد .
به هوای دختر پیامبر آمده بود . خواب دیده بود و ترس از تعبیر ندانسته ی خوابش ، او را به این جا کشانده بود . پیامبر را تا به حال این طور آشفته ندیده بود : موهای ژولیده ، سر و روی خاک آلوده و چهره ای غمگین و خسته که از تنهایی فاطمه گفتـه بود ، و بی کسی علی .
خانه ی علی را جست و جو می کرد تا احوال دختر پیامبر را بپرسد ، وگرنه او عهد کرده بود که دیگر به مدینه ای که خاندان پیامبر را فراموش کرده بودند ، باز نگردد . بر در خانه که رسید ، از تعجب خشکش زد ؛ تکه حصیری سوخته از در خانه آویزان بود :
حتماً اشتباه کرده ام !
به خانه های اطراف نگاه کرد . چند قدم به این طرف و آن طرف رفت .
نه همین جاست . خانه ی علی ؛ اما ...
با نگرانی جلو رفت : « سلام بر اهل بیت پیامبر . »
حسن و حسین ، تکه حصیر ا کنار زدند و بیرون دویدند . آری ، همان صدای آشناست .
بلال ! بلال آمده !
هر دو را در آغوش گرفت و اشک از چشمانش جاری شد .
قربان خاک پایتان بروم عزیزان پیامبر ، خدا را شکر که سلامتید .
لحظه ای گذشت . حسن و حسین در آغوش بلال ، خاطره ی روزهای خوش گذشته را به یاد آوردند و بلال عطر دل انگیز پیامبر را ازآن دو استشمام می کرد .
مادرتان ... مادرتان کجا است ؟
حسن و حسین ، دست هایش را گرفتند و او را به داخل بردند . همه چیز همان طور بود . اتاق کوچک و محقر فاطمه و علی ، و پرده ای که آن را به دو نیم می کرد .
" یا الله . سلام بر دختر پیامبر خدا . "
فاطمه صدای بلال را شناخت . منتظرش بود ؛ که پیامبر در خواب وعده داده بود بلال برای عیادت خواهد آمد .
" سلام بر تو ، مؤذن پدرم رسول خدا .
"
صدای لرزان و ضعیف فاطمه از پشت پرده ، نگرانی اش را بیشتر کرد .
" با تو چه کرده اند بانو ؟ "
بلال دیگر به هیچ چیز فکر نمی کرد ، هیچ صدایی را نمی شنید ، گویی که مردم را نمی بیند ؛ می دوید و برای خودش راه باز می کرد . پایش به سنگی گرفت و زمین خورد ، به دست های خون آلودش توجهی نکرد ، به سرعت بلند شد و به راه افتاد . پله های مناره مسجد پیامبر را دیده و ندیده بالا رفت و در بلندی آن ایستاد .
چه با شکوه ! مدینه را در زیر پای خویش می دید ، درست مثل همان روزها که در حال اذان گفتن به راه رفتن علی خیــــره می شد و وضو گرفتن پیامبر را می نگریست ؛ اما این بار با تمام دفعات فرق می کرد .
این بار فقط به خواهش فاطمه آمده بود :
« می خواهم پیش از مرگ ، یک بار دیگر... »
الله اکبر ...
صدایش در شهر پیچید .
الله اکبر .
مردم لحظه ای دست از کار کشیدند ؛ گویی مدینه به یکباره در سکوت فرو رفت .
الله اکبر ، الله اکبر ...
پس از مدت ها صدای آشنایی از بالای مناره ی مسجد پیامبر می آمد . در دل همه تردید افتاده بود .
آیا ...
اشهد ان لااله الا الله
آری ، به خدا قسم صدای بلال است که می آید . مردم مدینه بی اختیار به طرف مسجد دویدند .
این بلال است که آمده !
اشهد ان ...
فریاد « بلال » مردم که به یکدیگر خبر ورود مؤذن پیامبر را می دادند ، با صدای اذان در هم آمیخت .
... محمد رسول الله
مردم پای مناره جمع شده بودند و به او نگاه می کردند ، عده ای با چشمان اشگ آلود و عده ای متعجب .
اشهد ...
تا خواست جمله ی بعدی را بگوید ، فریاد حسن و حسین را شنید . هراسان به پایین نگاه کرد . حسن و حسین از انتهای کوچه دوان دوان آمدند تا پای مناره رسیدند :
بلال ! تو را به خاطر خدا ، دیگر اذان را ادامه نده مادرمان بر سر سجاده از هوش رفته ...
و گریه امانشان نداد . بلال پایین آمد و آن دو را در آغوش کشید . سرش را بلند کرد و به چهره های شرمسار اهل مدینه نگریست . خواست چیزی بگوید ، اما بغض و خشم اجازه نداد . گونه های حسین را بوسید ، جمعیت را شکافت و به راه افتاد .
از دروازه ی مدینه که بیرون می رفت ، زیر لب می گفت : « مرا ببخش بانو » نسیمی را بر صورتش حس می کرد که بالای کوچه ی بنی هاشم گذشته بود و بوی آشنایی را با خود داشت ؛ بوی غربت علی .
... واپسین روزهای فاطمه علیهاالسلام
دختر پیغمبر نالان در بستر افتاد. در مدت بیماری او، از آن مردان جان برکف، از آن مسلمانان آماده در صف، از آنان که هر چه داشتند از برکت پدر او بود، چند تن او را دلداری دادند و یا به دیدنش رفتند؟
هیچکس! جز یکی دو تن از محرومان و ستمدیدگان چون بلال و سلمان.
اما هر چه باشد زنان، عاطفه و احساسی رقیق تر از مردان دارند، بخصوص که در آن روزها، زنان بیرون صحنه سیاست بودند و در آنچه می گذشت دخالت مستقیم نداشتند.
صدوق به اسناد خود که به فاطمه دختر حسین بن علی(ع) می رسد نویسد: زنان مهاجر و انصار نزد او گرد آمدند. اما در عبارت احمد بن ابی طاهر تنها( زنان) آمده است و از مهاجر و انصار نامی نمی برد.
اگر هم از زنان مهاجران کسی در این دیدار شرکت داشته، مسلما وابسته به گروه ممتاز و دست در کار سیاست نبوده است. اما انصارموقعیت دیگری داشته اند. آنان از آغاز یعنی از همان روزها که پیغمبر را به شهر خود خواندند، پیوند خویش را با خویشاوندان او نیز برقرار و سپس استوار ساختند.
و چنانکه اشارت خواهم کرد، بیشتر آنان این دوستی را با علی و فرزندان او، و خاندان او به سر بردند. بهر حال پاسخی را که دختر پیغمبر به پرسش آنان داده است، نشان دهنده روحیه رنگ پذیر مردم آن زمان است، که با دیگر زمانها یکسان است. دختر پیغمبر از رفتار مردان آنان گله مند است.
گفتار زهرا(ع) پاسخ احوال پرسی نیست. خطبه ای بلیغ است که اوضاع آن روز مدینه را روشن می سازد و از آنچه پس از یک ربع قرن پیش آمد خبر می دهد. دیرینه ترین متن این گفتار را که نویسنده در دست دارد کتاب بلاغات النساء است. اما این گفتار در کتابهایی چون امالی شیخ طوسی کشف الغمه، احتجاج طبرسی و بحارالانوار مجلسی و دیگرکتابها آمده است. من عبارت احمد بن ابی طاهر را به فارسی برگردانده ام و چون این گفتار نیز صنعت های لفظی و معنوی را در بردارد کوشیده ام تا ترجمه نیز از آن زیورها عاری نباشد. لکن:
گربریزی بحر را در کوزه ای چند گنجد قسمت یک روزه ای
دختر پیغمبر چگونه ای؟ با بیماری چه می کنی؟
به خدا دنیای شما را دوست نمی دارم و از مردان شما بیزارم! درون و برونشان را آزمودم و از آنچه کردند نا خشنودم! چون تیغ زنگار خورده نابّرا، و گاه پیش روی واپس گرا، و خداوندان اندیشه های تیره و نارسایند.
خشم خدا را به خود خریدند و در آتش دوزخ جاویدند.
ناچار کار را بدانها واگذاردم، و ننگ عدالت کشی را برایشان بار کردم، نفرین بر این مکاران و دور باشند از رحمت حق، این ستمکاران.
وای بر آنان. چرا نگذاشتند حق در مرکز خود قرار یابد؟ و خلافت بر پایه های نبوت استوار ماند؟
آنجا که فرود آمد نگاه جبرائیل امین است و بر عهده علی که عالم به امور دنیا و دین است. به یقین کاری که کردند خسرانی مبین است.به خدا علی را نپسندیدند، چون سوزش تیغ او را چشیدند و پایداری او را دیدند. دیدند که چگونه بر آنان می تازد و با دشمنان خدا نمی سازد.
بخدا سوگند، اگر پای در میان می نهادند، و علی را بر کاری که پیغمبر به عهده او نهاد می گذاردند، آرام آرام ایشان را به راه راست می برد.
و حق هر یک را بدو می سپرد، چنانکه کسی زیانی نبیند و هر کس میوه آنچه کشته است بچیند. تشنگان عدالت را چشمه معدلت او سیر و زبونان در پناه صولت او دلیر می گشتند. اگر چنین می کردند درهای رحمت از زمین و آسمان به روی آنان می گشود. اما نکردند و به زودی خدا به کیفر آنچه کردند آنان را عذاب خواهد فرمود.
فرا رسیدن ایام غمبار فاطمیه و شهادت مظلومانه
ریحـانه نبی ، بی بی دوعـالــم , شفیعـه روز جزا
یـاس کبـ-ود حیـدر کـرار، سـرور بـانـوان جهـان
صدیقـه طاهــره کبــری , حضرت فـاطمه زهــرا
مرضیه سلام الله علیها را به محضر فرزند چشم
براهشان آقا امام زمان عجــل الله تعالی ظهـوره
و سوگوران و شیفتگان خاندان عصمت وطهارت
علیهـم السلام تسلیت و تعزیت عـرض می کنیـم
دلم، قبیله دلتنگی است.
دلتنگی من، شام تنهایی حیدر است که
چاه های تاریک، مأمن آفتابش شده اند.
منم؛
صدای گریه همیشه که جهان، بیت الاحزان تنهایی
من است و آسمان، سایه آرامشی را از من دریغ می کند.
بعد از پدر، زندگی برای دردانه دخترش سخت شده
و شهر، کاروان سرایی غریب می نماید.
ببخش همسرم خانه امنت نبود
بمیرم زمین گیر حیدر شدی
دعا کن بمانی، که شاید گلم
دوباره خدا خواست مادر شدی
بیا با علی باز حرفی بزن
به لالایی محسنت خو نگیر
به فکر منم باش که دق میکنم
مگر همسرت نیستم، رو نگیر
علی رو حلال کن، مقصر منم
که افتادی و گریه داری؛ بگو ...
علی همسر بد برای تو بود ...
که میخوایی تنهام بزاری؟ بگو ...
قرار این نبود اول زندگی ...
همیشه بمانیم همتای هم ؟
ولی جان زهرا نگاه کن ببین
که افتادیم حالا چطور پای هم
برا دلخوشی دل بچه ها
هر از گاه سرت رو تکانی بده
نترسن از اینکه یه وقت... خانومم
تکانی به قد کمانی بده
پا پتیتُم یا فاطومه
یا ایمام حوسه
IMG19171237.jpg
دیگر آن خندهی زیبا به لب مولا نیست
همه هستند ولی هیچ کسی زهرا نیست
قطرهی اشک علی تا به ته چاه رسید
چاه فهمید که کسی همچو علی تنها نیست
شهادت حضرت فاطمه(س) بر تمام مسلمانان جهان تسلیت باد![]()
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)