نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 52

موضوع: تمنای دل |حمیرا رضاییان |تایپ

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    انجمن علمی و پژوهشی
    زیبایی های زندگی در دستانه توست
    تاریخ عضویت
    Jul 2011
    محل سکونت
    sudae eshgh
    نوشته ها
    10,188
    تشکر تشکر کرده 
    2,930
    تشکر تشکر شده 
    4,180
    تشکر شده در
    2,113 پست
    حالت من : Ashegh
    قدرت امتیاز دهی
    2045
    Array

    پیش فرض

    سعید عصبی سرش رو تکون داد و با لبخند پر از خشمی گفت:
    -‏­وفا! آخه من با تو چی کار کنم؟ حیف که واسه یه مدتی باید محدودیت های منو تحمل بکنی و گرنه لیاقت تو همون هرمز لا ابلی و غول پشنه، اگر اسمم روت نبود و مسئولیت به گردنم نبود همین الان می بردمت خونه ی انیس خانم که همون شبانه آقا هرمز محترم و چشم پاک ببردت تو مغازه اش و به قول خودش با دست پختش حسابی ازت پذیرایی بکنه.
    با حرف های سعید به شدت عصبانی شد و در حالی که چهره ی زیبا و افسون گرش با ته آرایشی که از عصر باقی مونده بود دلربا تر و جذاب تر به نظر می آمد به سعید چشم دوخت و گفت:
    ‏­-آقا سعید، من اون جاهایی رو که به ذهنم می رسید بهت گفتم، حالا توهین هات رو هم نشنیده می گیرم و فکر می کنم که اصلا حرفی نزدی. دیگه هم دوست ندارم در این مورد باهات بحث بکنم.
    با تموم کردن حرفش با خشم از روی مبل بلند شد و با هیکل فتنه انگیز و تراشیده اش از مقابل نگاه سوزاننده و ستایشگر سعید گذشت و به آشپزخانه رفت .برای خودش توی لیوان چای ریخت و همون جا روی صندلی پشت میز غذا خوری نشست.
    سعید که دوباره با دیدن او همه ی اراده و قدرتش رو از دست داده بود و تمام بدنش از درد عشق و اجبار به سکوت تیر می کشید به سختی از روی مبل بلند شد و به آشپزخانه رفت. روبروی او نشست. بدون توجه جرعه ای از چای داغش رو خورد و دوباره لیوان رو روی میز گذاشت.
    سعید دستش رو دراز کرد و در چین برداشتن لیوان چای او بهش گفت:
    -پاشو برای خودت یه چای دیگه بریز.
    او متعجب از کار سعید گفت:
    ‏- من یه کم از اون چای رو خوردم، بذار برات یکی دیگه شو بریزم.
    سعید در حالی که لب های بی تابش رو روی جای رژ لب وفا که روی لیوان باقی مونده بود می ذاشت با لحن تب داری گفت:
    ‏- اتفاقا دوست دارم همین چایی رو که تو یه کمیش رو خوردی رو بخورم.
    او که متوجه لحن داغ و سوزاننده ی سعید شده بود بدون هیچ حرفی از روی صندلی بلند شد و برای ریختن چای برای خودش رفت. دوباره روی صندلی نشست و به سعید که آروم و بی صدا چایش رو می خورد نگاه کرد.
    سعید که تقربیا حالت عادیش رو به دست آورده بود بدون مقدمه گفت:
    ‏-فردا تو هم همراه من میایی، این طوری خیالم راحت تره، پرواز واسه ی عصر ساعت هفته، اگه فردا نتوانستم برای ناهار بیام خودت آماده می شی تا عصر بیام دنبالت تا بریم فرودگاه.
    خوشحال از این که باز هم می تونست کنار سعید باشه و در واقع نمی تونست و طاقت نداشت که دوریش رو تحمل بکنه با تظاهر به بی تفاوتی گفت:
    -باشه هر طور که تو صلاح می دونی منم همون کار رو می کنم.


    اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
    حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی






  2. کاربر مقابل از M.A.H.S.A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/