غیر از او مردهای دیگر هم به آشپزخانه رفت و آمد دارند.رویم نمی شد در این باره از کسی چیزی بپرسم.کیان هم در دسترسم نبود تا از او بپرسم در آشپزخانه چه خبر است.آن شب به اندازه تمام عمرم با صحنه های عجیب مواجه شده بودم و همه چیز برایم مانند معمایی حل نشدنی به نظر می رسید.
ساعت از 12 شب گذشته بود که شام آماده شد.خوشحال بودم که شاید بعد از شام مهمانی به اتمام برسد،ولی این هم از تصورات نادرست من بود.چون بعد از شام بازاررقص داغ شد.هنوز غذا از گلوی چهار نفره ی گروه ارکستر پایین نرفته بود که به خواست کتی پشت ابزار موسیقی شان قرار گرفتند و شروع کردند به نواختن.ابتدا موسیقی ملایمی نواختند تا کسانی که تازه غذا صرف کرده تند متحمل تکانهای زیاد نشوند.در ابن بین حتی کسانی که تا آن لحظه خود را نگه داشته بودند برای رقصیدن به وسط مجلس آمدند.در این بین چشمم به سرهنگ و شعله افتاد که دست در گردن هم وسط سالن با حرکات آرامی تکان میخوردند و در همان حال با یکدیگر صحبت می کردند. کمند هم با مرد جوانی می رقصید.همان طور که به رقص بقیه نگاه می کردم کیان را دیدم که کنارم آمد و گفت :
-الهه، بلند شو بریم وسط
نگاهی به او انداختم و از اینکه به سراغم آمده با کنایه گفتم :
-چه عجب از این طرفا.
لبخندی زد و گفت:
-عزیزم بلند شو یک تکونی به خودمون بدیم ، برای هضم غذامون بد نیست.
آهسته به کیان گفتم :
-من بلد نیستم برقصم.
کیان دستم را گرفت و همانطور که مرا بلند می کرد گفت:
-می دونم روت نمی شه، ولی اگه با من نرقصی میرم یک پای رقص دیگه گیر می یارم.
حرفش را با شوخی بیان کرد، با این نمی دانم چرا احساس کردم اگر بلند نشوم او با زن دیگری خواهد رقصیدو این چیزی بود که حتی فکرشم آزارم می داد.به همین دلیل از جا بلند شدم تا با او همراه شوم.آن لحظه فقط این فکرم بود که نگذارم کیان فکر کند چیزی از دیگرا کم دارم.
با بلند شدن ما صدای کف زدن عده ای و متعاقب آن بقیه بلند شد.در حالی که کیان دستش را دور شانه ام گذاشته بود وسط رفتیم.آن طور که فکر می کردم سخت نبود ، رقصی در کار نبود. روبه روی هم قرار داشتیم و آرام آرام تکان می خوردیم.چیزی که اذیتم می کرد بوی تندی بود که از دهان کیان بیرون می زد.چیزی مثل الکل یا شبیه به آن بود که در بیمارستان با آن زیاد سروکار داشتم. کیان دستانش را دور کمرم قلاب کرده بود و در همان حال با من صحبت می کرد گاهی سرش را جلو می آورد و به گردن و شانه هایم بوسه می زد.می دانستم در معرض دید بقیه قرار داریم با این دلیل از او خواستم اینکار را نکند ولی او به حرفم گوش نمی کرد و با خنده کارش را تکرار می کرد. در این هنگام صدای سرهنگ را شنیدم نزدیک ما خطاب به کیان گفت:
-حاضری پای رقصت را با من عوض کنی؟
قلبم فروریخت.ناخودآگاه بازوی کیان را گرفتم تا به این طریق به او بفهمانم مایل به این کار نیستم.ولی او نگاهی به من کرد و با خنده گفت:
-الهه،امشب سرهنگ سرحاله،به همین خاطر دلم نمی خواد حالش رو ازش بگیرم.کمی همراهیش کن.
تمام احساس و التماس را در نگاهم ریختم تا به این طریق به او بفهمانم دلم نمی خواهد حتی او ا ببینم چه رسد به اینکه حتی دستش به من بخورد.کیان با دستش به کمرم فشاری آورد و مرا به طرف او هدایت کرد.سرهنگ بدون اینکه حتی از من چیزی بپرسد دستم را گرفت و با لبخند با کیان گفت :
-مرسی عزیزم.
لرزه از بازوهایم به تمام بدنم و سپس به پاهایم سرایت کرد.کسان را دیدم بدون توجه به من که کم مانده بود از شدت ترس قبض روح شوم دستش را دور کمر شعله انداخت و همراه او از من فاصله گرفت.او حتی نگاه عاجزانه مرا که با التمالس می خواستم مرا با این مرد منفور تنها نگذارد درک نکرد ئ در حالی که می خندد مرا به حالم خودم گذاشت.
تنها شدن با آن مردک پست و چندش آور از یک طرف و دیدن کیان که دستانش دور کمر شعله حلقه شده بود طوری حالم را دگرگون کرده بود که سرهنگ متوجه شد ، زیرا گفت:
-نترس کوچولو، هرچند خوردنی هستی ولی من نمی خوام بخورمت و قول میدم به کیان برت گردونم.
و دستش را روی کمرم گذاشت.به حدی حالم بد بود که سرم را پایین انداختم تا چشمم به قیافه مشمئزکننده او نیفتدو در حالی که با ناراحتی دندانهایم را روی هم می فشردم فشار دستان او را روی کمرم حس می کردم. منزجر او را از خود جدا کردم .سرهنگ از این کار خیلی جا خورد و پرسید"
-چی شده عزیزم
سرم گیج می رفت و نمی دونستم به کدوم طرف بروم.همان لحظه کتی را دیدم که به طرفم می آید.با دیدن او مثل این بود که پناهگاهی یافته باشم.به طرفش رفتم واو دستانش را برای دربرگرفتنم باز کرد.سرهنگ خود را به ما رساندو با لحن نگرانی گفت:
-کتی جان یکهو چش شد؟
کتی در حالی که دستش را دور شانه من می انداخت گفت:
-چیزی نیست سرهنگ، شما خودتون رو ناراحت نکنید فکر می کنم فشارش یکم پایین اومده.
صدای سرهنگ را شنیدم که با دستپاچگی گفت:
-می تونم کمکی کنم؟
-نه شما بفرمایید، ما هم الان به شما ملحق می شویم.
سرهنگ حیرت زده همان جا ایستاد. کتی مرا به طرف آشپزخانه هدایت کرد.یک صندلی پیش کشید و مرا روی آن نشاند و در حالی که زیر لب با خود صحبت می کرد برای درست کردن آب قند دست به کار شد.با نوشیدن آن سستی بدن و یر گیجه ام کمی رفع شدولی قفسه سینه ام هنوز می سوخت.کتی در حالی که شانه ام را می مالید گفت:
-ناراحت نباش عزیزم،دیگه تموم شد.
و زیر لب غرید چقدر به این پسره سفارش کردم این قدر به این پیر سگ مفنگی باج ندهد.
به کتی نگاه کردم . از چشمانش می خواندم احساس نگرانی اش ساختگی نیست.آن قدر به چنین محبتی نیاز داشتم که اشک در چشمانم جمع شدو سرم را به بدنش تکیه دادم.کتی در حالی که بازویم را نوازش می کرد، گفت:
-می دونم عزیزم خیلی ترسیدی.حتی منم از این مردک چندشم می شه.اون زنیکه خر و بگو که چطور همچون جونوری رو تحمل می کنه.
با ورود کیان سرم را پایین انداختم تا چشمم به او نیفتد.کیان با لبخند می خواست از من دلجویی کند.گفت:
-عزیزم باز تو که ضعف کردی.
کتی با لحن سرزنش باری گفت :
-پسر صد دفعه بهت گفتم با این سرهنگ زیاد گرم نگیر.
کیان نگاه تندی به کتی انداخت و گفت: مارو تنها بزار.
کتی با تاسف سرش را تکان داد و از آشپزخانه خارج شد.کیان سرش را جلو آورد و بوسه ای روی گونه ام زد و گفت:
-عزیزم یکم ظرفیت داشته باش.اون پیرمرد مردنی که نمی خواست بخوردت.یکم با هاتش می رقصیدی دلش خوش باشه که آدمه، می دونی به من چی گفت؟
نگاهم را از روی میز برداشتم و به او نگاه کردم.کیان در حالی که می خندید گفت:
-اومده میگه کیان مثل اینکه خانمت به بود ادکلن من حساس بوده.یکم حالش بد شدهشعله هم آهسه گفت فقط منم که می تونم بوی نای اونو تحمل کنم.
کیان می خندید و معلوم بود ذره ای تاسف در وجودش نیست.با اینه از او خیلی ناراحت و دلگیر بودم ولی حضورش در کنارم غنیمت بود.کسان مرا در اغوش گرفت و برای اینکه قضیه را کش ندهم از او قول گرفتم دیگر مرا تنها با کسی نگذارد.مرا بوسید و قول داد هیچ وقت از خود جدا نکند.لحظه ای بعد از جا بلند شد و به صرف دیگر رفت.همانطور که به او نگاه می کردم متوجه تعداد زیادی شیشه مشروب شدمکه آنجا چیده بودند.کیان به آن طرف رفت و از یکی از شیشه ها مقداری داخل لیوان ریخت و آن را سر کشید.هاج و واج به او نگاه می کردم .تازه متوجه شدم بوی تند و گیج کننده دهانش به خاطر چیست.وقتی نگاهم را دید گفت: تو هم می خوری؟
نگاهی به شیشه های مارک دار روی میز انداختم و برای اینکه مطمئن شوم اشتباه نکرده ام پرسیدم :
-اینا چی هست؟
با لبخند گفت:
-از هر نوعی که بخواهی .و شروع کرد به معرفی مارک بطریها و گفت:
-حالا کدومشو می خوای ؟
بعد کمی فکر کردو گفت:
-چون تا حالا لب به مشروب نزدی بهتره از شراب شروع کنی .
لیوان کو چکی برداشت و مقداری از مایع قرمزرنگ را درون ان ریختو در حالی که به طرف من می آمد گفت
-ااهه بخور حالت رو جا می یاره.
از اینکه این قدر راحت به من مشروب تعارف می کرد تعجب کردم و با دلخوری گفتم : «کیان؟! »
با لبخند گفت «جون.» و بدون توجه به اعتراض من لیوان مشروب را جلو آورد و اشاره ای کرد تا بنوشم. با نفرت سرم را برگرداندم.وقتی امتناع مرا دید خودش آن را سر کشید. از شدت ناراحتی مغزم سوت می کشید. با ناراحتی گفتم :
-ازت خواهش می کنم لب به مشروب نزن.
-چرا عزیزم؟
-چرا نداره ، ضرر داره، تازه به غیر از اون حرومه.
با صدای بلند خندیدو در حالی که دستم را می گرفت گفت:
-بیا بریم عزیزم.درس دینی رو بزار برای بعد.
به اتفاق او از آشپزخانه خارج شدم در حالی که دلم خون بود.جشن عروسی ما تا پاسی از شب ادامه داشت.ساعت از دو بامداد گذشته بود که مهمانان رضایت دادند آنجا را برک کنند.از اتفاقاتی که شاهدش بودم آنقدر دلزده بودم که از هرچی جشن عروسی بود تنفر پیدا کردم. دلم می خواست هر چه زودتر به اتاقم بروم و بخوابم تا شاید در عالم خواب بتوانم شنیده ها و مشاهداتم را به دست فراموشی بسپارم.برای بدرقه آخرین مهمان کیان تا جلوی در رفت. با بسته شدن در حال کتی به من شب بخیر گفت و به اتاقش رفت.مدتی منتظر شدم تا کیان برگردد و به اتفاق به اتاقمان برویم.در این فاصله گشتی درمنزل زدم.به هرجا که نگاه می کردم آثار ریخت و پاش و شلوغی به چشم می خورد.آن قدر خسته بودم که حال کار کردن نداشتم وقتی دیدم از کیان خبرینیست به تنهایی بالا رفتم تا پیش از آمدن او لباسم را عوض کنم.
جلوی میز آرایش در حال باز کردن موهایم بودم کهکیان وارد شد.از شدت مستی تلوتلو می خوردم و روی پایش بند نبود. روی لبه تخت نشست و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباسش. در همان حال نگاهش به من دوخته شده بود.در نگاهش چیزی بود ککه مرا می ترساند.بااینکه از قبل خودم را آماده چنین شبی کرده بودم ولی ترس و دلهره به سراغم آمده بود.به خصوص که او حال درستی نداشت.کیان به سختی مشغول در آوردن لباسهایش بود و در همان حال از من خواست زودتر به رختخواب بروم.با لحنی آرام گفتم :
-عزیزم، الان حالت خوب نیست....
حرفم را قطع کرد و در حالی که با صدا می خندید گفت:
-اتفاقا حالم بهتر از همیشه است.الهه نکنه فکر کردی قراره برای همیشه مثل دو تا بچه خوب کنار هم بمونیم.عزیزم اگه دیدی در این مدت طاقت آوردم و به طرفت دست دراز نکردم فقط به خاطر قولی بود که بهت داده بودم.حالا دیگه تکلیفت روشنه،چون امشب عروسی ما بود.پس دیگه بازیم نده، چون حالا وقتشه که تو هم نشون بدی یک زن چقدر می تونه شوهرش رو از خودش راضی کنه.
با تاسف به او نگاه کردم .آن قدر مست و خواب بود که حتی نمی تونست درست صحبت کند.با خودم فکر کردم کاش دو رکعت نماز می خوندم تا برای خوشبختی مان دعا کنم.همان لحظه صدای خنده چندش آوری از اعماق روحم شنیدم.نماز؟! آن هم بعد از اینکه تمام بدنم دست مالی شده نگاههای هرزه مردان نامحرم شده بود؟ خدای من با چه رویی مقابل تو بایستم و برای کدام حاجت از تو مدد جویم. بار دیگر نگاهم به کیان افتاد و یک همسر را در وجود او کهمست و لایعقل بود ندیدم.با خودم گفتم : کدوم کارم درست بودکه این یکی باشد.صدای کیان مرا از عالم خود بیرون آورد.
-الهه...چی داری پیش خودت زمزمه می کنی؟
آهی کشیدم و چراغ را خاموش کردم.
فصل 14
پس از تعطیلات نوروز برای گذاراندن ماه عسل به مدت دو هفته به شمل رفتیم.هفته اول مسافرتمان حتی یک روز آفتابی ندیدیم و تمام وقت از پشت پنجره ویلایی که کیان اجاره کرده بود به ریزش شدید باران و دریای طوفانی چشم دوختیم.خوشبختانه هفته دوم هوا عالی شد وحسابی به ما خوش گذشت.
پس از اینکه به تهران بازگشتیم دعوت دوستان و آشنایان تمام وقت مارا به خود اختصاص داد.هربار یک لبای و آرایش جدید، هربار رنگی متفاوت . کیان سخاوتمندانه برایم خرج می کرد و من چون تشنه ای رسیده به آب در حال خفه کردن خودم بودم.هر بار که بهمهمانی دعوت می شدم سیل تعریفهای اطرافیان از زیبایی و خوش لبایسم مرا شیفته می کرد طوری که انگار تازه خودم را کشف کرده بودم.کیان لحظه ای از من جدا نمی شد و مرا مثل بت می پرستید.دیگر چه باید می خواستم؟به چیزی که هدفم بود رسیده بودم.شوهری خوش تیپ و پولدار که عاشقانه دویتم داشت.آزادی بدون قید و شرط، ثروت برای هر چیزی که اراده می کردم.هرروز با خودم فکر می کردم بدون شک خوشبختی همین است که با تمام وجود آن را لمس می کنم.جالب اینجا بود که فکرمی کردم این لطف از طرف خداوند است به جهت سختیهایی که در زندگی کشیده ام.
بدبختانه از شب عروسی ام به بعد پشت پا به تمام عقاید و اعتقاداتم زده بودم.نمازم که به طور کامل ترک کرده بودم.از وقتی خودم را دستمالی شده نگاه این و آن دیدم دیگر خودم را حسابی به راهی زدم که گویی هیچ وقت نمی دانستم پوشش چه معنی می دهد و چنان مستعد و توانا خودم را با شرایط جدید وفق دادم که گویی عمری به این ترتیب گذرانده ام.اکنون دیگر دست دادن با نامحرم حتی بدون دستکش امری عادی به حساب می آمد و یاد گرفته بودم برای جلب توجه بیشتر چگونه رفتار کنم.کیان طرز فکر و استدلالهای مرا قبول نداشت و گاهی بدون ملاحظه و با لحنی رک به منمی گفت که محدودیتهای خانواده ام مرا دچار نوعی رکورد فکری کرده است و مدتی طول می کشد که دست از افکار پوسیده و کهنه ام بردارم.کم کم تلقینات او روی من اثر گذاشت و پایه اعتقاداتم را که از اول هم زیاد محکم نبود سست و ناپدار می کرد.
کم کم مهمانیها به پایان رسیدو کیان به یرکارش برگشت.از آن وقت روزهای خسته کننده و کسالت آور من آغاز شد.از صبح تا سب بدون اینکه کاری برای انجام دادن داشته باشم منتظر بازگشتش به خانه بودم.گاهی اوقات که زود به خانه می آمد برای گردش بیرون می رفتیم ولی اکثر اوقات درگیر بود.
بدون حضور کیان روزها برایم تکراری و کسالت آور بود.به حدی از تنهایی و بی کاری حوصله ام سر رفته بود که از ایان خواستم اجازه بدهد به کلاس زبان بروم.او مخالفت کردو گفت حتی حرفش را هم نزنم.باورش هم برایم سخت بود با چنین صراحتی مخالفت کند.به او گفتم پس چرا زمانی که نامزد بودیم چنین اجازه ای به من دادی.با نیشخندی گفت :«اون مال اون موقع بود ،حالا فرق میکنه»
حرفش توی ذوقم خورد و به خاطر ساده اندیشی امخیلی متاسف شدم. کاری نداشتم جز اینکه هر روزم را به طریقی پرکنم و تا 10 شب و گاه 11 شب منتظر او بمانم تا شام را با هم بخوریموپ و به جبران ندیدن او تا نیمه های شب بیدار بمانم. این برای من که همیشه عادت به زود خوابیدن داشتن بدترین شکنجه بود.ولی سعی می کردم خودم را با برنامه او وفق دهم که البته زیاد هم آسان نبود.کم کم عادت کردم پا به پای او بیدار بمانم و از آن طف تا لنگ ظهر در رختمخواب باشم .نزدیک ظهر باکسلی حاصل از خواب زیاد رختخوواب را ترک می کردم و گاهی ناهار و صبحانه را یکی می کردم. باقی روز را کتاب می خواندم و یا به تماشای ماهواره می نشستم و آن قدر این کانال و آن کانال می کردم تا شب شود.شاعت نه شب به اتاقم می رفتم تا هفت قلم آرایش کنم و منتظر شوم تا کیان به منزل بازگردد.
تازه بعد از صرف شام تا زمانی که به اتاقمان برویم فرصتی پیش می آمد تا با هم صحبت کنیم.آن هم اگر حرفی برای گفتن داشتیم و گرنه به تماشای برنامه های ماهواره می نشستیم.به عکس من کیان همیشه فیلمهایی را که از ماهواره پخش می شد به دیدن شوهای تلویزیونی ترجیح می دادو کثر اوقات این فیلمها به حدی افتضاح بود که ترجیح می دادم به اتاقم بروم و اورا تنها بگذارم.
از بیکاری کلافه بودم.تمام کارهای خانه را گلی خانم انجام می داد. گاهی برای اینکه قتم را بگذرانم دور از چشم کیان کمکش می کردم ،زیرا او به هیچ وجه دوست نداشت من دخالتی در امور منزل داشته باشم.گلی خانم را خیلی دوست داشتم.زن مهربان و خیرخواهی بودو سالها در آن خانه صادقانه خدمت کرده بود.در رابطه با او احساس محبت می کردم.او هم نسبت به من مهربان بود و به طرق مختلف محبتش را نثارم می کرد.دلسوزیهای خالصانه اش مرا به یاد مادر می انداخت.گلی خانم تنها عضو آن خانه بود که میتوانستم تنهاییم را با وجودش پر کنم. کتی هم زن خوبی بود ولی او را کمتر در خانه میدیدم.در بین اعضای خانواده تنها کمند بود که تمایلی به برقراری ارتباط با او را نداشتم.از همان ابتدای ورودم به منزل کیان هیچ نقطه اشتراکی با او نیافتم که بخواهم با طرح دوستی بریزم.خیلی کم با او هم کلام می شدم و اگر پیش می آمد حرفی با او بزنم فقط در مورد کار های نقاشی اش بود.کمند آن قدر خودخواه و از خودراضی بود که همین اخلاقش نا پسندش مانع از این می شد که حتی لحظه ای از او خوشم بیاید.