سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن
سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن
صاحب صاحبقران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیمروز
روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر
مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کاو همای آشیان قدس بود
شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند
چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش
فلک بر سر نهادش لوح سنگین
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
در این ظلمتسرا تا کی به بوی دوست بنشینم
در این ظلمتسرا تا کی به بوی دوست بنشینم
گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژدهی وصلی
عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز
ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز
وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را
از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست
ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست
آرزو میبخشد و اسرار میدارد نگاه جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن
زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه
دوستداران دوستکامند و حریفان باادب
پیشکاران نیکنام و صفنشینان نیکخواه ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص
خال جانان دانهی دل زلف ساقی دام راه دور از این بهتر نباشد ساقیا عشرت گزین
حال از این خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
به گوش جان رهی منهی ای ندا در داد
به گوش جان رهی منهی ای ندا در داد
ز حضرت احدی لا اله الا الله که ای عزیز کسی را که خواریست نصیب
حقیقت آنکه نیابد به زور منصب و جاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
به روز شنبهی سادس ز ماه ذی الحجه
به روز شنبهی سادس ز ماه ذی الحجه
به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه
ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفت
وزیر کامل ابونصر خواجه فتح الله
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
به من سلام فرستاد دوستی امروز
به من سلام فرستاد دوستی امروز
که ای نتیجهی کلکت سواد بینایی پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد
چرا ز خانهی خواجه به در نمیآیی
جواب دادم و گفتم بدار معذورم
که این طریقه نه خودکامیست و خودرایی وکیل قاضیام اندر گذر کمین کردهست
به کف قبالهی دعوی چو مار شیدایی که گر برون نهم از آستان خواجه قدم
بگیردم سوی زندان برد به رسوایی جناب خواجه حصار من است گر اینجا
کسی نفس زند از حجت تقاضایی به عون قوت بازوی بندگان وزیر
به سیلیاش بشکافم دماغ سودایی همیشه باد جهانش به کام وز سر صدق
کمر به بندگیاش بسته چرخ مینایی
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل
گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل
بر آب نقطهی شرمش مدار بایستی ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش
چرا تهی ز می خوشگوار بایستی وگر سرای جهان را سر خرابی نیست
اساس او به از این استوار بایستی زمانه گر نه زر قلب داشتی کارش
به دست آصف صاحب عیار بایستی
چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت
به عمر مهلتی از روزگار بایستی
اگــر بــه کـــــــسی بــیش از حــد بــها بدی
حــتمآ بــهش بــدهــــــکار مــیشی
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)