صفحه 5 از 90 نخستنخست 1234567891555 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 900

موضوع: دیوان اشعار سعدی

  1. #41
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

    که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت


    بلای غمزه نامهربان خون خوارت

    چه خون که در دل یاران مهربان انداخت


    ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

    که روزگار حدیث تو در میان انداخت


    نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

    برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت


    تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

    که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت


    به چشم‌های تو کان چشم کز تو برگیرند

    دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت


    همین حکایت روزی به دوستان برسد

    که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  2. #42
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    معلمت همه شوخی و دلبری آموخت

    جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت


    غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم

    که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت


    تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین

    به چین زلف تو آید به بتگری آموخت


    هزار بلبل دستان سرای عاشق را

    بباید از تو سخن گفتن دری آموخت


    برفت رونق بازار آفتاب و قمر

    از آن که ره به دکان تو مشتری آموخت


    همه قبیله من عالمان دین بودند

    مرا معلم عشق تو شاعری آموخت


    مرا به شاعری آموخت روزگار آن گه

    که چشم مست تو دیدم که ساحری آموخت


    مگر دهان تو آموخت تنگی از دل من

    وجود من ز میان تو لاغری آموخت


    بلای عشق تو بنیاد زهد و بیخ ورع

    چنان بکند که صوفی قلندری آموخت


    دگر نه عزم سیاحت کند نه یاد وطن

    کسی که بر سر کویت مجاوری آموخت


    من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و روش

    ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت


    به خون خلق فروبرده پنجه کاین حناست

    ندانمش که به قتل که شاطری آموخت


    چنین بگریم از این پس که مرد بتواند

    در آب دیده سعدی شناوری آموخت


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  3. #43
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    کهن شود همه کس را به روزگار ارادت

    مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت


    گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت

    کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت


    مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد

    که هجر و وصل تو دیدم چه جای موت و اعادت


    شنیدمت که نظر می‌کنی به حال ضعیفان

    تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت


    گرم به گوشه چشمی شکسته وار ببینی

    فلک شوم به بزرگی و مشتری به سعادت


    بیایمت که ببینم کدام زهره و یارا

    روم که بی تو نشینم کدام صبر و جلادت


    مرا هرآینه روزی تمام کشته ببینی

    گرفته دامن قاتل به هر دو دست ارادت


    اگر جنازه سعدی به کوی دوست برآرند

    زهی حیات نکونام و رفتنی به شهادت


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  4. #44
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت

    نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت


    به خدا که پرده از روی چو آتشت برافکن

    که به اتفاق بینی دل عالمی سپندت


    نه چمن شکوفه‌ای رست چو روی دلستانت

    نه صبا صنوبری یافت چو قامت بلندت


    گرت آرزوی آنست که خون خلق ریزی

    چه کند که شیر گردن ننهد چو گوسفندت


    تو امیر ملک حسنی به حقیقت ای دریغا

    اگر التفات بودی به فقیر مستمندت


    نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد

    به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت


    تو نه مرد عشق بودی خود از این حساب سعدی

    که نه قوت گریزست و نه طاقت گزندت

    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  5. #45
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

    تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت


    جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

    گر در آیینه ببینی برود دل ز برت


    جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

    کب شیرین چو بخندی برود از شکرت


    راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

    تا نباید که بشوراند خواب سحرت


    هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

    هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت


    بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

    تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت


    بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

    نتواند که ببیند مگر اهل نظرت


    راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

    تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت


    آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

    نازنینا که پریشانی مویی ز سرت


    غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

    زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  6. #46
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بنده وار آمدم به زنهارت

    که ندارم سلاح پیکارت


    متفق می‌شوم که دل ندهم

    معتقد می‌شوم دگربارت


    مشتری را بهای روی تو نیست

    من بدین مفلسی خریدارت


    غیرتم هست و اقتدارم نیست

    که بپوشم ز چشم اغیارت


    گر چه بی طاقتم چو مور ضعیف

    می‌کشم نفس و می‌کشم بارت


    نه چنان در کمند پیچیدی

    که مخلص شود گرفتارت


    من هم اول که دیدمت گفتم

    حذر از چشم مست خون خوارت


    دیده شاید که بی تو برنکند

    تا نبیند فراق دیدارت


    تو ملولی و دوستان مشتاق

    تو گریزان و ما طل*****


    چشم سعدی به خواب بیند خواب

    که ببستی به چشم سحارت


    تو بدین هر دو چشم خواب آلود

    چه غم از چشم‌های بیدارت


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  7. #47
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    مپندار از لب شیرین عبارت

    که کامی حاصل آید بی مرارت


    فراق افتد میان دوستداران

    زیان و سود باشد در تجارت


    یکی را چون ببینی کشته دوست

    به دیگر دوستانش ده بشارت


    ندانم هیچ کس در عهد حسنت

    که بادل باشد الا بی بصارت


    مرا آن گوشه چشم دلاویز

    به کشتن می‌کند گویی اشارت


    گر آن حلوا به دست صوفی افتد

    خداترسی نباشد روز غارت


    عجب دارم درون عاشقان را

    که پیراهن نمی‌سوزد حرارت


    جمال دوست چندان سایه انداخت

    که سعدی ناپدیدست از حقارت


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  8. #48
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت

    دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت


    خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی

    سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خون ریزت


    برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی

    فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت


    لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن

    بر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت


    جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی

    اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت


    دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری

    چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت


    دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش

    که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  9. #49
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    بی تو حرامست به خلوت نشست

    حیف بود در به چنین روی بست


    دامن دولت چو به دست اوفتاد

    گر بهلی بازنیاید به دست


    این چه نظر بود که خونم بریخت

    وین چه نمک بود که ریشم بخست


    هر که بیفتاد به تیرت نخاست

    وان که درآمد به کمندت نجست


    ما به تو یک باره مقید شدیم

    مرغ به دام آمد و ماهی به شست


    صبر قفا خورد و به راهی گریخت

    عقل بلا دید و به کنجی نشست


    بار مذلت بتوانم کشید

    عهد محبت نتوانم شکست


    وین رمقی نیز که هست از وجود

    پیش وجودت نتوان گفت هست


    هرگز اگر راه به معنی برد

    سجده صورت نکند بت پرست


    مستی خمرش نکند آرزو

    هر که چو سعدی شود از عشق مست


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



  10. #50
    سرپرست
    شعار بلد نیستم
    تاریخ عضویت
    Feb 2010
    محل سکونت
    ایران زمین
    نوشته ها
    25,693
    تشکر تشکر کرده 
    20,666
    تشکر تشکر شده 
    10,290
    تشکر شده در
    4,519 پست
    حالت من : Motarez
    قدرت امتیاز دهی
    4892
    Array

    پیش فرض

    چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

    که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست


    دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد

    خلیل من همه بت‌های آزری بشکست


    مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

    در سرای نشاید بر آشنایان بست


    در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست

    من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست


    غلام دولت آنم که پای بند یکیست

    به جانبی متعلق شد از هزار برست


    مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت

    اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست


    نماز شام قیامت به هوش بازآید

    کسی که خورده بود می ز بامداد الست


    نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول

    معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست


    اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی

    چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست


    برادران و بزرگان نصیحتم مکنید

    که اختیار من از دست رفت و تیر از شست


    حذر کنید ز باران دیده سعدی

    که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست


    خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود

    در این سخن که بخواهند برد دست به دست


    در دنیا هیچ بن بستی نیست.یا راهی خواهم یافت،یا راهی خواهم ساخت



صفحه 5 از 90 نخستنخست 1234567891555 ... آخرینآخرین

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/