وقتی خبر دادند که مردی پشت تلفن مرا می خواهد ،علیرغم بیماری و درد شدید استخوان ها با تمام قدرتی که در پاهایم بود به طرف تلفن دویدم ونفس زنان گوشی را از دست خانم بریکلی گرفتم .
نگاه سرزنش آمیزش نتوانست هیجانم را فرو بنشاند .
ــ الو مینا هستم بفرمایید .
صدای آرامی گفت :
ــ سلام دختر کوچولو ،خیلی هیجان زده ای !
با شنیدن صدای جادویی مرد ،قلبم دیوانه وار به تپش در آمد ،با شوقی که از چشمان خانم بریکلی پنهان نماند گفتم :
ــ شما هستید استاد مورینا،واقعاً خوشحالم کردید ،فکر نمی کردم مرا به خاطر مسافرت ناگهانی ام بخشیده باشید .
سانی با خنده گفت :
ــ آن را گذاشتم به حساب تفریح ،شاید به یک چنین تغییر آب و هوایی نیاز داشتی ،حالا آنجا چطور است ؟
ــ تنها کمبودی که در این ساحل زیبا احساس می شود ،جای خالی شماست .
با شیطنت گفت :
ــ راستی ؟
وناگهان فهمیدم که پا را از گلیم خود فراتر نهاده ام .
جمله ام را اصلاح کردم و گفتم :
ــ اگر ایــو می توانست مدتی با من در این ساحل زیبا بماند دیگر از خدا هیچ چیز نمی خواستم .برای او هم تفریحی به حساب می آمد .
ــ خوب اگر دعوتمان کنی شاید بتوانیم ترتیبش را بدهیم .
ــ لطفاًً سر به سرم نگذارید !
ــ چطور مگر ؟
ــ باور نمی کنم آنقدر ها مرا جدی بگیرید ودعوتم را نیز !
ــ می توانی امتحان کنی !
ــ خیل خوب ارزشش را دارد ،از همین امروز منتظرتان هستم .
ــ اوه،خیلی هم عجله داری ! تا آنجا حداقل 3 ساعت راه است و می دانی که ایــو چندان با مسافرت موافق نیست .
ــ به هر حال منتظرتان هستم .زود بیایید وچشم انتظارم نگذارید .
ــ سعی خودمان را می کنیم . امیدوارم آنقدر بد نباشد که مجبور شویم شبانه آن همه راه را برگردیم .
گفتم : ــ استااااااااد . از حالا به شما اطمینان می دهم که خانم بریکلی نخواهد گذاشت به مهمانان من بد بگذرد ، او زن بسیار خوبیست . البته تا وقتی که عصبانی نشود .
خانم بریکلی چشم غره ای رفت که باعث شد بعدا ًعذر خواهی کنم .
درد همچنان ادامه داشت ، اما شادی ای که از دریافت خبر آمدن دوستان صمیمی ام به من دست داده بود ،موقتاً بر آن سرپوش می گذاشت .
خانم بریکلی پس از پایان مکالمه گفت :
ــ اگر قرار است موقع آمدن میهمانان کاملاً سرحال باشی بهتر است یکراست بروی به تختخوابت
آن هم با تزریق یک پنادر قوی .
هراس زده گفتم :
ــ اگر بخواهید حاضرم 10 ساعت یکسره بخوابم و چنان خروپفی راه بیندازم که هتل را بلرزاند اما خواهش می کنم اسم آمپول را نیاورید که فراری می شوم .
ــ خیل خوب عزیزم .مثل یک بچه ی خوب برو بالا و تا صدایت نکرده ام حق نداری پایت را از تخت بیرون بگذاری ،خانم دکتر ترسو .
چیزی که دفعتاً یادم آمد ،رو شدن مسئله ی اخراج از دانشکده بود که هردم بر وحشتم می افزود .بالاخره روزی راز من فاش می شد اما ترجیح می دادم بعد از رفتن سانی و تونی و ایــو این اتفاق بیفتد تا اوقات تلخی خانم بریکلی روز خوشی را که پیش رو داشتم خراب نکند .
هیزم خوبی در اجاق می سوخت اما من با وجود پالتوی پشمی همچنان احساس سرما
می کردم .با لباس زیر پتو خزیدم تا بتوانم آرامش لازم را برای رویارویی با حوادثی که در کمینم نشسته بود بدست بیاورم .


***

درون زورق کوچکی در یک دریای طوفانی گرفتار آمده بودم ،ناامیدانه تقلا می کردم تا شاید بتوان با پاروهای سبک چوبی مسیر قایق را عوض کرده وآن را به سمت ساحل کشاند ،اما هر بار ،تلاشم خنثی می شد ،قایق در جهت عکس از خشکی فاصله می گرفت و به طرف گرداب عظیمی پیش می رفت ،ناگهان صدای فریاد جانخراشی شنیدم ،گویا از قعر دریا بود و باز فریاد دیگری از سمت آسمان ،از میان ابرهای سیاه و رعدوبرقی که لاینقطع ادامه داشت .به میان گرداب خیره شدم ،چیزی در آنجا تکان می خورد ؟به سویش خم شدم .خدای من ،جسد یک زن بود با موهای پریشان و چشمانی باز که مستقیماً مرا می نگریست .در نگاهش التماس بود ، وحشت زده سر برگرداندم .باز هم جسدی دیگر ، این یکی مردی بود با دست های حلقه شده بر روی سینه و چشمانی که خشمگین به من خیره شده بود .
گویا به خاطر زنده بودنم مقصر و مستحق سرزنش بودم .آنسوتر باز هم اجساد متورم غرق شدگان کشتی کوچک تفریحی ، به طرفم هجوم آوردند .
لحظه ای با نگاهشان التماس می کردندو سعی داشتند دست های سرد خود را بر لبه ی قایق بچسبانند . با وحشت پارو را به طرفشان تکان دادم ، اما نمی توانستم آن ها را دورتر کنم .
به من و تقلایم می خندیدند
صدای زوزه مانندی از گلویشان بر می خواست و باز هم هجوم آوردند و قایق را در میان بازوان خود فشردند .در نگاهشان شعله های خشم و کینه زبانه می کشید .سرانجام مغلوب شدم قایق در هم شکست و من همراه اجساد به زیر آب رفتم .آنجا اسکلت هایی به پیشوازم آمدند .پس این بود مرگ ! اما من نمی خواستم بمیرم .نه هنوز .همه ی توانم را جمع کردم و از ته دل فریاد زدم :
ــ خدایا نه !
ناگهان سبک شدم ...سبکتر...آنقدر که احساس کردم در خلاء قرار گرفته ام ، هیچ فشاری نبود ،ادراکی نامشخص از زمان و مکان داشتم . سایه هایی بالای سرم در رفت و آمد بودند .پس من نمرده ام !
اشک به پلک هایم فشار آورد و زیر لب زمزمه کردم :
ــ خدایا متشکرم .
کسی در کنارم گفت :
ــ آرام باش نیازی به تقلا نیست ،سعی کن بخوابی ، سوزشی در دستم احساس کردم ،وباز هم تاریکی و ظلمت در انتظارم بود . در طول کانالی سیاه و ظلمانی می دویدم .گویا سالها بود که می رفتم به آرامی ،باهروله ،وباز می دویدم .به سرعت .بی هیچ هدفی ...زمانی طولانی گذشت .صد سال ، دویست سال .از دور سایه هایی به سویم آمدند ،تلاش کردم از کانال بیرون بیایم .اما دیواره ریزش کرد وباسر سقوط کردم .دردی شدید در جمجمه ام پیچید،زمان درازی طول کشید تا نیروی برخاستن را در زانوانم جمع کردم ،ضعیف و ناتوان دیواره را لمس و به سویی که احساس می کردم راه خروجی من است ،به راه افتادم .قدم هایم لرزان بود .زمین سرد و سنگلاخی ،دیواره پر از تیغ ،هر چه جلو تر می رفتم ،سردتر و تاریکتر می شد.به جایی اتصال نداشتم ،گویا پاهایم از زمین کنده شده بود .درخلاءبه پرواز در آمدم اراده ام به اختیار من نبود .نیرویی مرا با خود می برد ،به هر طرف که می خواست بالا رفتم ،بالاتر ،کانال را می دیدم .
زمین را می دیدم و دور شدن از آن را .اما باور نمی کردم .عشقی در این توپ بیضی شکل مرا به خود می خواند .می خواستم به زمین برگردم ،اما عشقی نیز در آن بالا جذبم می کرد ،نیرویش
فوق العاده بود .حیرت آور به سویش پرواز کردم .با سرعت و هر دم بیشتر ، دیگر زمین نبود ظلمت نبود اما خورشید هم نبود ،نور محض می درخشید ،بی هیچ منبعی .در همه جا منتشر می شد و هر دم رو به تزاید .می دانستم که مرا می سوزاند .اما همچنان دیوانه وار به سویش پر می گشودم ،دست هایم نیرو گرفتند .در او همه چیز بود ،پرتوهای پر تلألواش انگشتانم را نوازش می داد .خواستار غرق شدن در آن دریای نور بودم ،اما ناگهان به چیزی برخورد کردم .همچون شیشه نمی دیدمش .اما بود احساسش می کردم .مانعی نامرئی و چنان با شدت به آن برخورد م که معلق زنان پائین رفتم .با سرعت و مدام پایین تر و ناگهان زمین بود و آن کانال سیاه وسنگلاخ با دیواره های پر از تیغ و بوی تعفن .نیرویی برای برخاستن نداشتم .
دستی برای کمک به طرفم دراز نشد ،چشم هایم به آسمانی که ستاره هایش را چیده بودند خیره ماند .
سال ها آنجا بودم ،چند قرن گذشت .همه در انتظار ،انتظار بی حاصل ، کسی نیامد .دریافتم تنها هستم .
باید برمی خاستم .این پرواز می توانست به نتیجه برسد . به منبع نور ،به آن نور بی منبع،زانوان
خشکیده ام پس از قرن ها حرکت کرد ،دستم را به دیواره ی پر تیغ گرفتم .خون از لای پنجه های
دستم فوران زد .
داغ و لزج ،خودم را روی سنگلاخ کشیدم ،سخت بود اما تحمل کردم و باز مصمم برخاستم .
با حرکتی یکباره و ناگهان دیگر خلاء نبود ،فشار دستی را احساس کردم ،کسی مرا حرکت می داد چیز سردی بر پیشانیم تا روی پلکهارا گرفته بود .وعاقبت صدا را شنیدم .
زمزمه ای مصرانه مرا می خواند :
ــ مینا به خاطر خدا چشمهایت را باز کن ...مینا !