قسمت پنجاه و دوم
بلندگو انگار که در تمام این مدت منتظر کلمه ی رمز یا نوبت یا دستوری بوده باشد، سرانجام به حرف آمد،
توجه، توجه، بازداشت شدگان کور می توانند برای برداشتن غذا بیرون بیایند، اما خوب توجه داشته باشید، اگر کسی زیادی به در اصلی ورودی نزدیک شود، اول اخطار می دهیم، و اگر فوراً برنگشت، اخطار دوم یک گلوله است.
بازداشت شدگان کور پاورچین، و جند نفری هم با اعتماد به نفس بیشتر، به سمت راست که فکر می کردند محل در باشد راه افتادند،
سایرین که از حفظ تعادلشان مطمئن نبودند ترجیح دادند از کنار دیوار بخزند، اینطوری امکان اشتباه نبود،
وقتی به کنج دیوار می رسیدند، کافی بود نود درجه بچرخند و دیوار را دنبال کنند تا به در برسند.
صدای مرعوب کننده از بلندگو دستورات را با درشتی تکرار کرد.
این لحن متفاوت که حتی برای آنهایی که دلیلی برای سوءظن نداشتند مشخص بود، بازداشت شدگاه کور را ترساند.
یکی گفت من که از اینجا جم نمیخورم، میخواهند ما را بیرون بکشانند و بعد همه مان را بکشند،
دیگری گفت من هم تکان نمیخورم،
سومی میان حرفشان گفت من هم همینطور.
خشکشان زده بود، مردد مانده بودند،
بعضی ها می خواستند بروند، اما ترس بر همگی شان غلبه می کرد.
بلندگو دوباره به صدا درآمد، اگر تا سه دقیقه دیگر کسی برای بردن کانتینرها نیاید، آنها را می بریم.
این تهدید نیز بر ترسشان غلبه نکرد، فقط آن را به عمیق ترین حفره های ضمیرشان پس راند و مانند حیواناتی به دام افتاده مترصد حمله ماندند.
بازداشت شدگان کور که هرکدام می کوشیدند پشت دیگری مخفی شوند با وحشت بیرون آمدند و روی پاگرد پله ها ایستادند.
نمی توانستند ببینند که کانتینرها در محل مورد انتظارشان در کنار طناب هدایت کننده قرار ندارد،
زیرا نمیدانستند که سربازها از بیم آلوده شدن، از رفتن به نزدیک طنابی که بازداشت شدگاه کور آنرا می گرفتند امتناع ورزیده اند.
کانتینرهای غذا روی هم انباشته بود و کم و بیش در نقطه ای قرار داشت که زن دکتر بیل را از آنجا برداشته بود.
گروهبان دستور داد بیاید جلو، بیاید جلو.
بازداشت شدگان کور با حالتی گیج و آشفته سعی کردند برای رعایت نظم پشت سر هم در یک خط جلو بروند،
اما گروهبان نعره کشید کانتینرها آنجا نیستند، طناب را ول کنید، ولش کنید، بروید به سمت راست، به سمت راست خودتان، راست خودتان، احمق ها، آخه دست راست هم چشم میخواهد.
این هشدار به موقع بود، چند نفر از بازداشت شدگان کور که در این موارد دقیق بودند، دستور را مو به مو درک کردند،
اگر سمت راست در نظر است، پس لابد مقصود سمت راست دستوردهنده است،
در نتیجه سعی می کردند از زیر طناب رد شوند تا به دنبال کانتینرها بگردند که خدا میداند کجا بود.
در موقعیت دیگری از این صحنه ی مضحک خویشتن دارترین تماشاگر را هم به قهقهه می انداخت،
صحنه واقعاً خنده دار بود، چند نقر از بازداشت شدگان کور چهاردست و پا مثل خوک راه می رفتند و صورتشان تقریباً به زمین مالیده میشد و هم زمان یک دستشان میان زمین و هوا دراز بود،
عده ای دیگر، چون سقفی بالای سرشان نبود، شاید از ترس اینکه فضای سفید آنها را ببلعد مذبوحانه به طناب چسبیده بودند و با دقت گوش تیز کرده بودند تا اولین بانگ پیروزی را با پیدا شدن کانتینرها بشنوند.
سربازها بدشان نمی آمد این ابلهانی را که در مقابلشان مثل خرچنگ می خزیدند و چنگک ها را در جست و جوری پایی که نداشتند تکان میدادند با تفنگ هدف قرار دهند و بدون عذاب وجدان درو کنند.
می دانستند که صبح همان روز فرمانده هنگ در پادگان گفته بود مسأله ی این بازداشت شدگان کور، چه آنهایی که آنجا بودند و چه کسانی که در آتیه به آنجا آورده می شدند، جز از راه حذف فیزیکی همه شان امکان پذیر نیست،
و بدون هیچ نوع ملاحظات بشردوستانه ی قلابی، همین واژه ها را به کار گرفته بود،
همانطور که یک عضو قانقاریایی به خاطر نجات بقیه ی بدن قطع میشود. او برای تاکید نظرش گفته بود هاری سگ مرده را طبیعت معالجه میکند.
برای عده ای از سربازان که با زیبایی های زبان استعاری مأنوس نبودند قابل فهم نبود که ربط سگ هار با یک فرد کور چیست،
اما سخنان فرمانده ی هنگ را باید با طلا می نوشتند،
هیچ کس نمیتواند در ارتش به چنین مقام رفیعی برسد مگر اینکه هرچه فکر میکند و می گوید و عمل می کند صحیح باشد.
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)