آن روز كه می رفتی
كاسه ی آبی نبود
اما خورشيد
پشت سر تو ن
ور می پاشيد...
شب نبودنت هم
ستاره ها
بالاای سرت
آواز خواندند.
حالا که نيستی و ميدانم

بر گشتی در کار نيست
ولی...
در انتظار آمدنت می مانم
تا وقتی می آيي
فرشی از خورشيد
با نقشی از ستاره ها
زير پايت پهن می کنم...