صفحه 8 از 10 نخستنخست ... 45678910 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 99

موضوع: شرق بهشت | جان اشتاین بک

  1. #71
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    (2)
    اواخر آن سال، آدام شروع به کار کرد. آن سال، هم از لحاظ محلی و هم از لحاظ بین الملل، استثنایی بود. در همان آغاز کار، بازرگانان از او به عنوان فردی آینده نگر،متفکر و مترقی یاد می کردند. خبر حرکت شش واگن کاهوی بسته بندی شده در یخ، در سطح کشور پخش شد. اعضای اتاق بازرگانی، در هنگام حرکت قطار حضور داشتند. روی واگن ها آگهی هایی بزرگ نصب شده و روی آن نوشته شده بود: « کاهوی دره سالیناس». در عین حال، کسی حاضر نبود با آدام همکاری کند. این کار نیروی فراوانی بویژه در زمینه جمع آوری، شستشو، و بسته بندی کاهو با یخ و بار کردن محموله در واگن، می طلبید. هیچ وسیله ای برای انجام دادن این کارها وجود نداشت و لازم بود آدام از ابتدا شروع کند. افراد زیادی استخدام شدند و به آن ها آموزش داده شد تا بتوانند کارها را انجام دهند. هیچکس سرمایه گذاری نمی کرد. همه باور داشتند که آدام برای دست یابی به این هدف، ثروت هنگفتی در اختیار دارد، ولی نمی دانستند میزان هزینه پول در این زمینه چقدر است. البته خود آدام نیز دقیقاً از این امر اطلاع نداشت. تنها لی از این جریان مطلع بود.
    آدام عقیده جالبی داشت. فروش کاهو را در نیویورک به تجاری واگذار کرده بودند که حق العمل مناسبی می گرفتند. قطار حرکت می کرد، هرکس به خانه خود می رفت و در انتظار می ماند تا اگر نیجه رضایت بخش بود، سرمایه گذاری کند. حتی ویل همیلتن هم در مورد راهنمایی های ارائه شده، تردید داشت.
    نخست به نظر می رسید همه عوامل دست به دست هم داده و بر ضد آدام توطئه کرده اند. هنگامی که قطار به ساکرامنتو رسید، جاده به دلیل بارش برف سنگین، دو روز بسته بود. شش واگن مجبور به توقف شدند. روز سوم که قطار از کوه ها گذشت، هوا ناگهان گرم و یخ ها آب شد. چنین گرمایی در ایالت میانی آمریکا تا آن زمان سابقه نداشت. در شیکاگو، سفارش ها دچار آشفتگی شد که البته نمی توان کسی را مقصر دانست، بلکه امری کاملاً اتفاقی بود. شش واگن کاهوی آدام، پنج روز دیگر متوقف شدند. همین رویدادها برای شکست کامل کافی بود. آنچه به نیویورک رسید، شش واگن کاهوی گندیده بود که پول زیادی برای معدوم کردن آن هزینه شد.
    آدام تلگرافی را که تجار برایش فرستاده بودند، خواند، به پشتی صندلی تکیه داد و لبخندی از روی شکیبایی زد. این لبخند عجیب، همان طور روی لبانش ماند.
    لی خود را کنار کشید تا آدام فرصت کافی برای تفکر داشته باشد. این خبر در سالیناس به گوش دوقلوها رسید. آدام فرد احمقی به حساب آمد که همچون سایر افراد خیالپرداز، همیشه دچار دردسر می شوند. تجار از این که اوضاع را پیش بینی کرده و خود را کنار کشیده بودند، به یکدیگر تبریک می گفتند. تاجر بودن، مستلزم کسب تجربه است. افرادی که پول از راه ارثیه به دست می آورند، همیشه دچار دردسر می شوند و اگر کسی هم دلیلی برای اثبات این ادعا می خواهد، کافی است به نحوه اداره کردن مزرعه توسط آدام توجه کند. پول همیشه نزد افراد عاقل است.
    ویل همیلتن به خاطر می آورد با این عقیده مخالف و پیش بینی کرده بود که درآینده چه اتفاقی می افتد. البته از این اتفاق، خوشحال نبود، ولی وقتی شنونده حاضر نیست راهنمایی های یک تاجر مجرب را بپذیرد، چه کاری می توان انجام داد؟
    ویل با مشابه این عقاید تجاری که در یک شب به ذهن افراد تازه کار می رسید، بسیار مواجه شده بود. به طور کلی به نظر او، سام همیلتن فردی احق و تام همیلتن نیز فردی دیوانه بود.
    هنگامی که لی احساس کرد زمان مناسب فرا رسیده است، دیگر تأمل را جایز ندانست. در مقابل آدام نشست تا به طور صریح با او صحبت کند. لی گفت:
    ـ حال شما چطور است؟
    آدام گفت:
    ـ بد نیستم.
    ـ دیگر تصمیم ندارید در لاک خود فرو بروید؟
    ـ چرا چنین فکر می کنی؟
    ـ چهره شما مثل گذشته شده. به نظر می رسد شب ها نمی خوابید. شما را ناراحت کردم؟
    آدام گفت:
    ـ نه، آن چه مرا ناراحت می کند، عدم آگاهی از این امر است که آیا کاملاً ورشکست شده ام، یا نه.
    لی گفت:
    ـ کاملاً ورشکست نشده اید. علاوه بر مزرعه، نه هزار دلار پول نقد دارید.
    آدام گفت:
    ـ باید دو هزار دلار بابت دور ریختن کاهوها بپردازم.
    ـ این مبلغ را از آن پول نقد کم کرده ام، بنابراین شما همان نه هزار دلار را دارید.
    ـ مقدار زیادی هم بابت خرید اتومبیل یخ سازی بدهی دارم.
    ـ پول اتومبیل پرداخت شده.
    ـ یعنی من نه هزار دلار پول نقد دارم؟
    لب گفت:
    ـ به اضافه مزرعه. شاید هم بتوانید کارخانه یخ سازی را بفروشید.
    عضلات صورت آدام کشیده شد و دیگر لبخند نزد. لحظاتی سکوت کرد و سپس گفت:
    ـ هنوز هم عقیده دارم باید این کار را ادامه داد. رویدادهای غیر معمول، موانعی ایجاد کرد. می خواهم کارخانه یخ سازی را نگه دارم. یخ، همه مواد را تازه نگه ی دارد، ضمناً کارخانه یخ سازی، منبع درآمد است. شاید بتوانم راهکار تاه ای پیدا کنم.
    لی گفت:
    ـ خواهش می کنم راهکاری پیدا نکنید که هزینه زیادی داشته باشد. دوست ندارم اجاق گاز را از دست بدهم.
    (3)
    دوقلوها بیشتر از همه، شکست آدام را احساس می کردند. آن ها به پانزده سالگی رسیده بودند و چون از دوران کودکی پیوسته به آن ها گفته می شد که فرزندان فردی ثروتمند هستند، نمی توانستند این شکست را به راحتی بپذیرند. بیشتر به این دلیل ناراحت شده بودند که همه مردم از جریان مطلع بودند. پلاکاردهای بزرگ نصب شده روی واگن ها را با وحشت، به یاد می آوردند. تجار، آدام را مسخره می کردند و در مدرسه، وضعیت بچه ها بدتر بود. درمدتی کمتر از بیست و چهار ساعت، به آن ها لقب آرون و کال کاهو داده شد.
    آرون، این موضوع را با آبرا در میان گذاشت و به او گفت:
    ـ اوضاع خیلی تغییر کرده.
    آبرا، بزرگ تر و زیباتر شده بود. در همان حال که رشد می کرد، بیشتر قوی و متکی به نفس می شد. آبرا نگاهی به چهره نگران آرون انداخت و گفت:
    ـ چرا اوضاع تغییر کرده؟
    ـ خوب، معلوم است. ما ثروتمان را از دست داده ایم.
    ـ هر اتفاق دیگری هم که می افتاد، لازم بود برای خودت شغلی پیدا کنی.
    ـ تصمیم دارم به دانشگاه بروم.
    ـ هنوز هم می توانی به دانشگاه بروی. به تو کمک می کنم. پدرت همه ثروتش را از دست داد؟
    ـ نمی دانم، گویا همین طور است.
    آبرا پرسید:
    ـ چه کسانی این حرف ها را می زنند؟
    ـ همه. شاید پدر و مادرت اجازه ندهند با من ازدواج کنی.
    آبرا گفت:
    ـ اگر این طور باشد، به آن ها نمی گویم.
    ـ از طرف خودت مطمئنی؟
    آبرا گفت:
    ـ بله، از خودم کاملاً مطمئنم. اگر دوست داری می توانی مرا ببوسی.
    ـ اینجا؟ وسط خیابان؟
    ـ بله. اشکالی دارد؟
    ـ همه می بینند.
    آبرا گفت:
    ـ دوست دارم همه ببینند.
    آرون گفت:
    ـ نه، دوست ندارم این اتفاق در محله های عمومی بیفتد.
    آبرا در مقابل او ایستاد و گفت:
    ـ خوب نگاه کن آقا! باید همین حالا مرا ببوسی!
    ـ چرا؟
    آبرا آهسته گفت:
    ـ برای این که همه متوجه شوند من خانم کاهو هستم!
    آرون شتابان صورت آبرا را بوسید، سپس گفت:
    ـ خودم باید مشکل را برطرف کنم.
    ـ منظورت چیست؟
    ـ خوب، من لیاقت تو را ندارم، چون مثل سایر پسرها،بی پول و فقیر هستم. فکر می کنی متوجه تغییر رفتار پدرت نشده ام؟
    آبرا گفت:
    ـ دیوانه شده ای!
    سپس لبخند زد، زیرا خود نیز این تغییر رفتار را در پدرش متوجه شده بود.
    هر دو به سوی شیرینی فروشی بل رفتند و پشت میز نشستند. آبرا در حالی که بستنی و سودای خود را هم می زد، به یاد آورد که پدرش پس از شنیدن خبر ضرر آدام، چگونه تغییر رفتار داده است. او به دخترش گفته بود:
    ـ فکر نمی کنی بهتر است برای تنوع، با فرد دیگری بیرون بروی؟
    ـ ولی من با آرون نامزد شده ام!
    مرد با خشونت گفت:
    ـ نامزد شده ای؟ کجای دنیا رسم است که بچه ها نامزد کنند؟ بهتر است با چند نفر دیگر هم بیرون بروی. در دریا ماهی های دیگری نیز یافت می شوند.
    آبرا به یادآورد که پدرش اشاره هایی هم به تفاوت های خانوادگی کرد و یک بار هم شنید که پدر و مادرش غیر مستقیم می گفتند که مردم هرگز خبر رسوایی را در دل نگه نمی دارند و آن را بازگو می کنند. این اتفاق، هنگامی افتاده بود که همه جا شایع شده بود که آدام همه ثروت خود را از دست داده است.
    آبرا روی میز خم شد و گفت:
    ـ کاری که ما واقعاً باید انجام بدهیم، به اندازه ای ساده است که شاید موجب خنده شود.
    ـ چه کاری؟
    ـ می توانیم دو نفری مزرعه پدرت را اداره کنیم. پدرم باور دارد که زمین آن جا خیلی خوب است.
    آرون فوراً گفت:
    ـ نه!
    ـ چرا نه؟
    ـ من دوست ندارم کشاورز باشم و تو نیز نباید همسر یک کشاورز باشی.
    ـ من دوست دارم همسر آرون باشم. برایم اهمیتی ندارد که شغل او چیست.
    آرون گفت:
    ـ من باید به دانشگاه بروم.
    آبرا دوباره گفت:
    ـ به تو کمک می کنم.
    ـ پول از کجا می آوری؟
    ـ می دزدم!
    آرون گفت:
    ـ تصمیم گرفته ام ازاین شهر بروم. همه مرا مسخره می کنند. دیگر طاقت ماندن در این جا را ندارم.
    ـ به زودی فراموش می کنند.
    ـ نه، فراموش نمی کنند. دوست ندارم دو سال آخر دبیرستان را در این جا بگذرانم.
    ـ آرون، می خواهی مرا ترک کنی؟
    ـ نه، لعنت به این زندگی ! چرا پدرم در کارهایی که مهارت ندارد، باید دخالت کند؟
    آبرا او را سرزنش کرد و گفت:
    ـ همه تقصیرها را به گردن پدرت نینداز! اگر نقشه او عملی می شد، همه در مقابل شما تعظیم می کردند.
    ـ می بینی که نقشه او عملی نشد. نمی توانم سرم را بالا بگیرم. از او متنفر هستم!
    آبرا با تحکم گفت:
    ـ آرون، بس کن!
    ـ از کجا بدانم که در مورد مادرم دروغ نگفته؟
    چهره آبرا از خشم سرخ شد و گفت:
    ـ تو باید تنبیه شوی! اگر مردم متوجه نمی شدند، خودم تو را تنبیه می کردم!
    سپس نگاهی به چهره زیبای آرون انداخت که به دلیل ناراحتی، تغییر شکل داده بود و پرسید:
    ـ چرا در مورد مادرت از او صریح نمی پرسی؟
    ـ نمی توانم، به تو قول داده ام.
    ـ تو قول دادی آن چه را گفتم، به کسی نگویی.
    ـ اگر از او بپرسم،می خواهد بداند که این موضوع را از کجا شنیده ام.
    آبرا فریاد زد:
    ـ اهمیتی ندارد! لازم نیست به قول خودت عمل کنی! می توانی از او بپرسی.
    ـ نمی دانم باید این کار را بکنم یا نه.
    آبرا گفت:
    ـ گاهی دلم می خواهد تو را بکشم، ولی حیف که عاشق تو هستم!
    از روی صندلی های مجاور، صدای خنده به گوش رسید. آبرا و آرون چنان بلند حرف زده بودند که دوستان آن ها و حاضران در سالن همه را شنیدند. آرون از شدت خجالت، سرخ شد و از شدت خشم، اشک در چشمانش حلقه زد. از شیرینی فروشی به سرعت بیرون آمد و در خیابان، شروع به دویدن کرد.
    آبرا به آرامی کیف خود را برداشت، دامنش را صاف کرد، آهسته به طرف آقای بل رفت و پول آن چه خورده بودند، پرداخت کرد. در هنگام بازگشت، در مقابل بچه هایی که می خندیدند، ایستاد و با خونسردی و با لحنی تهدیدآمیز گفت:
    ـ دست از سرش بردارید!
    سپس بیرون رفت و زیر لب گفت:
    ـ آه، آرون! خیلی تو را دوست دارم.
    پس از این که به خیابان رسید، شروع به دویدن کرد تا به آرون برسد، ولی نتوانست او را پیدا کند. به خانه آن ها تلفن زد. لی گفت که آرون هنوز برنگشته است. البته آرون در اتاق خواب خود و بسیار خشمگین بود. لی متوجه شد که او چگونه بدون سر و صدا وارد اتاق خواب شد و در را پشت سر خود بست.
    آبرا در خیابان های سالیناس بالا و پایین می رفت تا آرون را پیدا کند. به طرز عجیبی احساس تنهایی می کرد. آرون تا آن هنگام چنین نگریخته بود. آبرا دیگر شهامت تنها ماندن را نداشت.
    کال مجبور بود به تنهایی خو کند. مدت کوتاهی کوشید به آبرا و آرون بپیوندد، وای آن ها کال را دوست نداشتند. پسرک احساس حسادت می کرد و می کوشید توجه دختر را به خود جلب کند، ولی هیچ فایده اینداشت.
    درس ها برایش ساده بود، ولی علاقه زیادی به خواندن نداشت. در عوض آرون مجبور بود برای یاد گرفتن زحمت بیشتری بکشد. آنچه یاد می گرفت، موجب ایجاد احساس رضایت در او می شد. یادگیری را دوست داشت و احترام زیادی برای این کار قائل بود. کال به دلیل تنبلی، در فعالیت ها و مسابقات مدرسه شرکت نمی کرد. بی قراری روز افزون او موجب می شد که شب ها بیرون برود. بلند قامت و باریک اندام شده بود و مرموز به نظر می رسید.
    پایان فصل سی و ششم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. #72
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل سی و هفتم
    (1)

    کال تا آن جا که به خاطر داشت مانند سایر افراد،به محبت و نوازش احتیاج داشت. اگر تنها فرزند خانواده بود، یا اگر آرون شخصت متفاوتی داشت، شاید کال می توانست به راحتی و به طور طبیعی با سایرین معاشرت کند، ولی مردم به دلیل زیبایی و سادگی آرون، به او علاقه پیدا می کردند. طبیعتاً کال نیز برای جلب توجه محبت آن ها، از تنها راهی که به نظرش می رسید، یعنی تقلید کردن از آرون، استفاده می کرد. ولی آن چه موجب جلب نظر مردم به آرون مو طلایی و جذاب می شد، سوءظن آنه ا را نسبت به کال سیه چرده و گستاج برمی انگیخت. کال به ویژگی هایی تظاهر می کرد که فاقد آن ها بود و همین امر موجب ایجاد سوءظن در مردم می شد. اگر کال و آرون، هر دو یک حرف می زدند یا یک کار انجام می دادند، حرف یا کار آرون پذیرفته می شد، در حالی که کال مورد انتقاد قرار می گرفت.
    همان طور که با نوازش کردن بینی یک توله سگ، می توان آن حیوان را شرمنده کرد، با چند عبارت انتقادآمیز نیز می توان موجب شرمندگی یک پسربچه شد. این روند در کال چنان طولانی و تدریجی بود که خود متوجه نمی شد دور خود دیواری کشیده است و چنان به آن دیوار اطمینان دارد که می تواند در مقابل دنیا بایستد. افراد معدودی می توانستند به دورن آن دیوار نفوذ کنند که عبارت بودند از آرون، لی و بویژه آدام. شاید هنگامی احساس امنیت می کرد که مورد توجه خصمانه قرار می گرفت.
    هنگامی که کال خیلی کوچک بود، رازی را کشف کرد. اگر به جایی که پدرش نشسته بود، آرام نزدیک می شد و کمی به زانوی او تکیه می داد، دست آدام ناخودآگاه بلند می شد و با انگشتانش شانه کال را نوازش می داد. شاید آدام متوجه این کار نمی شد، ولی این نوازش چنان طوفان شدیدی از احساسات در او به وجود می آورد که این خوشحالی را در دل نگه می داشت تا در صورت لزوم، از آن استفاده کند. ابراز علاقه سایرین به او، تأثیری جادویی داشت.
    اوضاع با تغییر محیط، زیاد تغییر نمی کند. کال در سالیناس نیز همانند کینگ سیتی، دوستان زیادی نداشت. البته افرادی بودند که او را تحسین کنند، ولی دوست به معنای واقعی نداشت و به تنهایی زندگی می کرد.
    اگر هم لی متوجه می شد که کال شب ها از خانه بیرون می رود و دیر وقت بازمی گردد، وانمود می کرد که از این امر اطلاع ندارد، زیرا نمی توانست در این مورد کاری انجام دهد. گاهی مأموران شبگرد پلیس، او را می دیدند که به تنهایی قدم می زند.
    کلانتر هایرزمن در این باره با مسؤول حضور و غیاب مدرسه صحبت کرد، ولی او اطلاع داد که کال نه تنها به طور مرتب سرکلاس حاضر می شود، بلکه یکی از شاگردان خوب نیز به حساب می آید. البته کلانتر، آدام را می شناخت و از آن جا که کال پنجره ای را نشکسته و مزاحمتی برای کسی ایجاد نکرده بود، به پاسبان گفت که از دور مراقب او باشد، ولی تا هنگامی که مشکلی پیش نیامده است، او را راحت بگذارند.
    یک شب، تام واتسن پیر کال را دید و پرسید:
    ـ چرا شب ها تا این موقع بیرون از خانه می مانی؟
    کال با حالتی تدافعی گفت:
    ـ من مزاحم کسی نمی شوم.
    ـ می دانم مزاحم کسی نمی شوی، ولی تو باید در خانه و در بستر باشی.
    کال گفت:
    ـ خوابم نمی برد.
    ولی سخنان او برای تام پیر مفهومی نداشت، زیرا هیچ شبی در زندگی او وجود نداشت که احساس خواب آلودگی نکند.
    کال در گردش های شبانه، اغلب صحبت های رد و بدل شده بین لی و آدام را به خاطر می آورد. دوست داشت حقیقت را بداند، ولی اطلاعات او در این مورد به تدریج کسب می شد، مانند سخنانی که در خیابان می شنید یا نجواهایی که در سالن بیلیارد صورت می گرفت. اگر آرون این حرف ها را می شنید، توجهی به آن ها نمی کرد، ولی کال به دقت به آن ها گوش می داد. می دانست که مادرش هنوز زنده است. با توجه به صحبت هایی که در این مورد با آرون کرده بود، می دانست که برادرش تمایلی به یافتن مادر ندارد.
    شبی بر حسب تصادف، کال با رابیت هولمن برخورد کرد که مشروب زیادی در سان آردو نوشیده و به شهر بازگشته بود. رابیت به همان شیوه روستاییانی که هرگاه آشنایی را در مکانی غریب می بینند با او به گرمی برخورد می کنند، پیش آمد و در حالی که هنوز شیشه مشروب را در دست داشت، همه خبرهای تازه را به کال داد. قسمتی از زمین خود را به قیمت بسیار خوبی فروخته و به سالیناس آمده بود تا جشن بگیرد، که البته این جشن، بسیار اهمیت داشت. می خواست به روسپی خانه هم برود.
    کال آرام کنار رابیت نشست و به حرف های او گوش داد. پس از این که شیشه مشروب خالی شد، کال بی درنگ رفت و از لویی اشنایدر خواست برای رابیت مشروب بخرد. رابیت شیشه خالی را زمین گذاشت و هنگامی که دوباره آن را برداشت، پر بود. گفت:
    ـ عجیب است، تصور می کردم تنها یک پیمانه ویسکی برایم مانده، ولی می بینم که پر است.
    نیمی از محتویات شیشه دوم را سر کشید و دیگر فراموش کرد که کال کیست و چند سال دارد. تنها می دانست او دوستی بسیار صمیمی و قدیمی است. گفت:
    ـ جورج، می خواهم موضوعی را بگویم. اگر کمی بیشتر برایم مشروب بخری، دو نفری به روسپی خانه می رویم. به من نگو پول نداری. من امشب جشن گرفته ام. به تو گفتم که چهل جریب از زمین هایم را فروخته ام؟ البته آن زمین تعریفی نداشت. راستی هری، می دانی چه باید کرد؟ سراغ روسپیان عفریته نخواهیم رفت. به خانه کیت می رویم. گران است، در حدود ده دلار، ولی به جهنم! در آن جا نمایش هم اجرا می کنند.تام، تا به حال به نمایش رفته ای؟ بسیار خوب است! کیت خیلی خوب می داند چه باید بکند. جورج، می دانی کیت کیست؟ همسر آدام تراسک و مادر همان دوقلوهای شوم! یادم نمی رود آن روزی که به شوهرش شلیک کرد و گریخت. شانه او را زخمی کرد. برای شوهرش زن خوبی نبوده، ولی روسپی خوبی است. خیلی خنده دار است. شنیده ای که یک فاحشه نمی تواند همسر خوبی باشد، چون هیچ کاری برای او تازگی ندارد؟ هری، به من کمک کن. درمورد چه موضوعی حرف می زدم؟
    کال با ملایمت گفت:
    ـ ماجرای نمایش را تعریف می کردی.
    ـ بله، راست می گویی، اگر نمایش او را ببینی تعجب می کنی. می دانی چه می کند؟
    کال برای این که رابیت او را نشناسد، کمی عقب تر راه می رفت. رابیت ماجرای نمایش را تعریف کرد، ولی کال ناراحت نشد. در آن حال که زیر نور چراغ خیابان به صورت رابیت می نگریست، می توانست حدس بزند که تماشاگران آن نمایش، چه کسانی هستند.
    آن دو نفر از محوطه سبزی گذشتند و از ایوانی که هنوز رنگ نشده بود، بالا رفتند. هنگامی که وارد اتاقی نیمه تاریک با چراغ های کم نور و مردان عصبی که انتظار می کشیدند شدند، کسی توجهی به حضور کال نشان نداد.
    (2)
    کال همواره آن چه را می شنید یا می دید، در ذهن می انباشت تا در مواقع ضروری بتواند از آن ها همچون ابزاری استفاده کند، ولی پس از رفتن به خانه کیت، تغییر رفتار داد، انگار به شدت نیازمند کمک بود.
    یک شب هنگامی که لی در حال تمرین با ماشیت تحریر بود، ضربه ای ملایم به در اتاق نواخته شد و پس از گشودن در، کال را مشاهده کرد. کال به درون آمد و روی لبه تختخواب نشست. لی روی صندلی لم داد. از این که یک صندلی می توانست آن همه لذت به او بدهد، خوشحال بود. دست ها را چنان روی شکم قلاب کرد که انگار لباس چینی برتن دارد و منتظر انجام دادن هر نوع خدمتی است. کال به نقطه ای خیره شده بود و در حالی که با ملایمت حرف می زد، گفت:
    ـ می دانم مادرم کجاست و چه می کند. خودم او را دیدم.
    لی کوشید در حرف زدن اشتباه نکند. با ملایمت گفت:
    ـ چه می خواهی بدانی؟
    ـ هنوز فکری نکرده ام. می خواهم فکر کنم. حقیقت را می گویی؟
    ـ البته!
    در ذهن کال پرسش های بسیاری بود به طوری که نمی دانست کدام را بپرسد.
    ـ پدرم می داند؟
    ـ بله.
    ـ پس چرا گفت که او مرده؟
    ـ برای این که ناراحت نشوید.
    کال فکری کرد و گفت:
    ـ پدرم چه کرد که مادرم ما را گذاشت و رفت؟
    ـ پدرت با همه جسم و روح، عاشق او بود. هر چه مادرت می خواست، به او می داد.
    ـ او به پدرم تیراندازی کرد؟
    ـ بله.
    ـ چرا؟
    ـ به این دلیل که پدرت نمی خواست به او اجازه رفتن بدهد.
    ـ پدرم به او صدمه نزد؟
    ـ تا جایی که من اطلاع دارم، نه. پدرت آزاری به کسی نمی رساند.
    ـ پس چرا مادرم این کار را کرد؟
    ـ نمی دانم.
    ـ نمی دانی یا نمی خواهی بگویی؟
    ـ نمی دانم.
    سکوت کال به اندازه ای طولانی بود که انگشتان لی اندکی بی حس شد. کال دوباره شروع به پرسیدن کرد. آهنگ صدای او این بار فرق کرده بود و حالتی ملتمسانه داشت:
    ـ لی، آخرین بار که مادرم را دیدی، چه قیافه ای داشت؟
    لی آهی کشید و گفت:
    ـ آن چه را به یاد می آورم می گویم. شاید اشتباه کنم.
    ـ چه موضوعی به یادت می آید؟
    لی گفت:
    ـ کال، ساعت های زیادی در مورد این موضوع فکر کرده ام، ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدم. مادرت از نظر من بسیار اسرارآمیز بود و به سایر انسان ها شبیه نبود. انگار عطوفت و شاید هم وجدان نداشت. تنها هنگامی می توان سایر انسان ها را درک کرد که خود را جای آن ها قرار داد و من نمی توانم خود را جای او بگذارم. به محض این که به او فکر می کنم، دچار گیجی می شوم. نمی دانم از زندگی چه می خواست. سرشار از تنفر بود، ولی چرا و برای چه، نمی دانم. او از نظر من اسرارآمیز بود و تنفری طبیعی نداشت. نمی توان نام آن را تنها خشم گذاشت، شاید بتوان به آن بی رحمی گفت. نمی دانم صحیح است چنین با تو حرف بزنم یا نه.
    ـ دوست دارم بدانم.
    ـ چرا؟ فکر نمی کنی اگر ندانی بهتر است؟
    ـ چرا، ولی دیگر دیر شده.
    لی گفت:
    ـ راست می گویی. اگر انسان تجربه جدیدی کسب کند، دیگر نمی تواند جلو خود را بگیرد، مگر این که احمق یا ریاکار باشد. ولی من بیشتر از این نمی توانم به تو بگویم زیرا نمی دانم.
    کال گفت:
    ـ درباره پدرم بگو.
    لی گفت:
    ـ این کار را می توانم بکنم. نمی دانم کسی به حرف های ما گوش می دهد یا نه. آرام صحبت کن.
    کال گفت:
    ـ از او برایم تعریف کن.
    ـ به نظر من پدرت ویژگی هایی دارد که همسرش فاقد آن هاست. فکر می کنم پدرت به اندازه ای مهربان و با وجدان است که موجب دردسر خودش می شود و به او اجازه نمی دهد که راحت زندگی کند.
    ـ پس از این که مادرم رفت، پدر چه کرد؟
    لی گفت:
    ـ او مرد! راه می رفت، ولی مرده بود. تقریباً همین اواخر دوباره زنده شده.
    لی مشاهده کرد که چهره کال دگرگون، چشمانش درشت و دهانش که همواره بسته می ماند، بازمانده است. لی برای نخستین بار، علیرغم اختلاف رنگ، چهره آرون را در سیمای کال مشاهده می کرد. شانه های کال اندکی می لرزید. لی پرسید:
    ـ چه شده؟
    کال گفت:
    ـ من پدرم را دوست دارم.
    لی گفت:
    ـ من نیز او را دوست دارم. اگر او را دوست نداشتم این مدت در این جا نمی ماندم. او برخلاف سایر مردم زرنگ نیست، ولی مرد خوبی است، بهترین مردی که تا به حال شناخته ام.
    کال ناگهان از جا برخاست و گفت:
    ـ شب بخیر، لی.
    لی گفت:
    ـ صبر کن. به کسی نگفتی؟
    ـ نه.
    ـ به آرون نگفتی؟
    ـ نه.
    ـ البته نخواهی گفت.
    ـ اگر بفهمد چه کنم؟
    ـ اگر بفهمد باید دستش را بگیری و به او کمک کنی. حالا نرو. اگر از این اتاق خارج بشوی ممکن است دیگر نتوانیم با هم حرف بزنیم. شاید از من ناراحت شوی، به این دلیل که می دانم حقیقت را فهمیده ای، ولی لازم است به من بگویی که آیا از مادرت متنفری؟
    کال گفت:
    ـ بله.
    لی گفت:
    ـ عجیب است، فکر نمی کنم پدرت از او متنفر باشد. تنها متأثر است.
    کال آهسته، و بدون سر و صدا به سمت در رفت. دست ها را تا انتها در جیب فرو برده بود. گفت:
    ـ آن چه در مورد انسان ها گفتی درست است. من از او متنفرم به این دلیل که می دانم چرا فرار کرد و به این دلیل که من نیز سرشت او را دارم.
    صدای کال گرفته بود. لی از جا برخاست و به تندی گفت:
    ـ بس کن! شنیدی؟ دیگر نباید چنین کاری انجام بدهی. شاید سرشت تو از اول این طور بوده! هرکس در وجود خود، چنین ویژگی هایی دارد. البته در ذات تو احساس دیگری نیز پنهان است. سرت را بالا بگیر و به من نگاه کن!
    کال سر را بالا گرفت و با خستگی گفت:
    ـ از من چه می خواهی؟
    ـ در ذات تو احساس دیگری نیز پنهان است. به من گوش بده! دست از تبلیغات بردار. برای انسان آسان است که نقاط ضعف خود را موروثی بداند. به چشمانم نگاه کن تا یادت بماند هر کاری که انجام می دهی، خودت مسؤول آن هستی، نه مادرت.
    ـ لی، به این حرف اعتقاد داری؟
    ـ بله، اعتقاد دارم. تو نیز باید آن چه را می گویم باور کنی، وگرنه استخوان هایت را خرد می کنم.
    پس از این که کال رفت، لی دوباره روی صندلی نشست. با تأسف اندیشید: «چرا آرامش شرقی خود را از دست داده ام؟»
    (3)
    کشفیات کال در مورد مادرش، بیشتر جنبه تأیید داشت تا پیدا کردن اطلاعات تازه. مادرش تا مدتی در پرده ای از ابهام قرار داشت و واکنش او دوگانه بود. از پی بردن به ماجرا احساس قدرت می کرد و می توانست ماجرا را نزد خود ارزشیابی و نکات مبهم را تفسیر و گذشته را بازسازی کند. با این حال دردی که آگاهی در مورد این امر تحمل می کرد، توصیف ناپذیر بود.
    از لحاظ جسمانی به تدریج به دوران مردانگی گام می گذاشت. دچار غرور جوانی شده بود. لحظه ای انسانی متعهد و پاک می شد و لحظه ای دیگر در کثافت غوطه می خورد، سپس شرمسار می شد و دوباره احساس تعهد می کرد.
    کشفیان او احساس برانگیز بود. تصور می کرد به دلیل دارا بودن ویژگی های موروثی، با سایر افراد تفاوت دارد. نمی توانست همه گفته های لی را باور یا تصور کند که بچه های دیگر نیز دچار همان حالت می شوند.
    صحنه نمایش منزل کیت را هیچگاه از یاد نمی برد. لحظاتی آن خاطرات، آتشی از شوق جوانی در ذهن کال روشن می کرد و لحظاتی دیگر از شدت تنفر، دچار حالت تهوع می شد.
    هنگامی که دقیق تر به پدرش می نگریست. بیشتر از آن چه واقعیت داشت، در او نشانه های محرومیت و اندوه را می دید. محبت زیادی به پدرش احساس می کرد و می خواست از او حمایت و همه بدبختی های او را جبران کند. این همه رنج برای روح حساس کال قابل تحمل نبود. هنگامی که آدام حمام می گرفت، کال به اشتباه وارد حمام شد و جای زشت زخم گلوله را مشاهده کرد. بدون اراده گفت:
    ـ پدر، این زخم چیست؟
    آدام انگشتانش را بالا آورد، انگار قصد پنهان کردن زخم را داشت. گفت:
    ـ کال، این یک زخم کهنه است. من در جنگ با سرخپوستان شرکت داشتم. روزی در این باره با تو حرف خواهم زد.
    کال به صورت آدام نگریست و متوجه شد ذهن پدر، در جستجوی رویدادهای گذشته است تا دروغی بیابد و تحویل دهد. از این که دروغ می گفت، ناراحت نمی شد، ولی از لزوم گفتن چنین دروغی متنفر بود. کال به دلیل سودجویی، گاهی دروغ می گفت، ولی دروغ اجباری برای او خجالت آور بود. می خواست فریاد بزند: «می دانم چگونه این زخم را برداشتی! ولی مهم نیست!»
    البته این حرف را نزد، به جای آن گفت:
    ـ دلم می خواهد داستان این زخم را بشنوم.
    آرون نیز دچار تغییراتی شده، ولی انگیزه های او کمتر از کال بود و تصمیم گرفته بود در آینده کشیش شود. در همه مراسم برگزار شده در کلیسا شرکت و در هنگام جشن و سرور، در تزیین گل و گیاه کمک می کرد. ساعات بسیاری را با کشیشی جوان با موهای مجعد به نام رالف می گذراند. آن چه آرون در مورد دنیا می آموخت، از کسی بود که خود تجربه ای نداشت و بنابراین برداشت های او از روی بی تجربگی بود.
    آرون جایی برای خود در کلیسا باز کرده بود و روزهای یکشنبه در دسته سرودخوانان شرکت می کرد. آبرا همراه او می آمد و با هوش زنانه خود می توانست درک کند که این کارها لازم، ولی بی اهمیت است.
    با گرایش آرون به مذهب، ضرورت داشت کال نیز تغییر یابد. البته نظر آرون چنین بود. نخست پنهانی برای کال دعا می خواند، ولی در نهایت مستقیم با او وارد مذاکره شد. از عدم شناخت توسط کال خرده می گرفت و تصمیم داشت او را اصلاح کند.
    اگر آرون با زیرکی عمل می کرد، می توانست برادرش را عوض کند، ولی به آن مرحله از پاکی رسیده بود که هرکس دیگری به نظرش نجس می آمد. پس از این که چندبار با برادرش حرف زد، کال او را کوته فکر خواند. هنگامی که آرون برادرش را ترک کرد تا ابدیت او را محکوم کند، هر دو راحت شدند.
    آرون با آبرا در مورد پرهیز از کارهای ناشایست حرف می زد و تصمیم خود را مبنی بر عزیمت به کلیسا ابراز می کرد. آبرا چوت دختر عاقلی بود، با او همراه می شد، زیرا می دانست این کار زودگذر است. مجرد ماندن از ویژگی های گرایش مذهبی است و آبرا تصمیم داشت با آرون ازدواج کند و مادر بچه های او شود، وی از صحبت کردن در این مورد خودداری می کرد. پیش از آن هرگز احساس حسادت نکرده بود، ولی این احساس به او روی آور و همراه احسا تنفر نسبت به کشیش، آقای رالف، شد.
    کال مشاهده می کرد برادرش بر گناهانی که هرگز مرتکب نشده است غلبه می کند. گاهی فکر می کرد بهتر است درباره مادرشان با او حرف بزند تا ببیند چه واکنشی نشان می دهد، ولی به سرعت از این تصمیم منصرف می شد، زیرا می دانست آرون طاقت شنیدن چنین سخنانی را ندارد.

    پایان فصل سی و هفتم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  3. #73
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل سی و هشتم
    (1)

    گاهی اخلاقیات در شهر سالیناس به حالت انفجار می رسید. این روند همواره یکنواخت بود و انفجارها به هم شباهت داشتند. گاهی در کلیساها و زمانی در باشگاه های ویژه بانوان، مطالبی درباره پدیده هایی مطرح می شد که لازم بود ریشه کن یا درباره آن ها بحث شود. یکی از این پدیده ها، قمار بود، ولی در مورد روسپیگری هرگز بحث نمی شد. قمار، گناهی بزرگ بود که غالباً چینی ها در آن شرکت می کردند. به تحریک کلیساها و باشگاه هاف روزنامه های شهر سر مقاله هایی در مورد این پدیده می نوشتند. پلیس، موافق بود ولی کمبود بودجه داشت و گاهی با درخواست بودجه اضافی آن موافقت می کردند، موفق می شد.
    هنگامی که نوشتن سرمقاله ها آغاز شد، همه فهمیدند که قمارخانه ها از رونق خواهد افتاد. سپس حمله آغاز شد. نزدیک بیست چینی که از پایارو آمده بودند، چند ولگرد، و چند پیشه ور غریبه که از تغییر اوضاع بی خبر بودند، به دام پلیس افتادند و زندانی، شدند ولی صبح روز بعد با پرداخت جریمه آزاد شدند. شهر مدت کوتاهی عاری از این آلودگی ماند. در واقع قمارخانه ها تنها یک شب تعطیل شدند و جریمه پرداختند. یکی از ویژگی های انسان این است که می تواند مطلبی را بداند، ولی باور نکند.
    شبی در پاییز 1916، کال در حال تماشای قمار چینی ها در قمارخانه لیم کوتوله بود که حمله شروع شد. در تاریکی کسی متوجه حضور او نبود، ولی صبح روز بعد، کلانتر او را درون حوض پیدا کرد و ناراحت شد. ناچار به آدام اطلاع داد و او را از سر میز صبحانه بلند کرد. آدام از خانه تا کلانتری پیاده رفت، کال را از آن جا بیرون آورد، از خیابان گذشت و به دفتر پست رفت تا نامه هایش را بگیرد. آنگاه با هم به خانه رفتند.
    لی تخم مرغ های صبحانه آدام را گرم نگه داشته و دو تخم مرغ هم برای کال نیمرو کرده بود.
    آرون پیش از رفتن به مدرسه، به اتاق پذیرایی آمد و به کال گفت:
    ـ می خواهی منتظر بمانم؟
    کال گفت:
    ـ نه.
    آنگاه سر را پایین انداخت و تخم مرغ ها را خورد.
    آدام پس از این که از کلانتر سپاسگزاری کرد، به کال گفت:
    ـ بیا برویم!
    کال علیرغم این که اشتها نداشت، صبحانه را به سرعت می خورد و از زیر چشم، به صورت پدرش می نگریست، ولی نمیتوانست احساسی از آن بخواند. چهره پدر در آن لحظه متعجب، خشمگین، متفکر و اندوهگین به نظر می رسید.
    آدام به فنجان قهوه خیره شده و سکوتی بر فضای اتاق حاکم بود که انگار هرگز شکسته نخواهد شد. لی نگاهی به آن دو انداخت و گفت:
    ـ قهوه میل دارید؟
    آدام سر را آهسته تکان داد. لی رفت و این بار در آشپزخانه را بست. در سکوتی که تنها صدای ساعت آن را درهم می شکست، کال احساس وحشت می کرد. می پنداشت پدرش نیرویی عظیم دارد که هرگز در گذشته متوجه آن نشده است. پاهای پسرک درد می کرد ولی از ترس نمی توانست آن ها را حرکت دهد. با چنگالی که در دست داشت، ضربه ای به بشقاب زد تا ایجاد سر و صدا کند، ولی نتوانست. ساعت دیواری نه ضربه نواخت، ولی باز هم خبری نشد.
    خشم به تدریج جای هراس را گرفت. کال همچون روباهی که در تله افتاده باشد، خشمگین بود. ناگهان از جای برخاست و فریاد زد:
    ـ هر چه می خواهید به من بگوید! عجله کنید!
    سکوت، فریاد او را بلعید. آدام آهسته سر بلند کرد. کال در گذشته هرگز به چشمان پدرش نگاه نکرده بود. بسیاری از فرزندان به چشمان پدرشان خیره نمی شوند. رنگ چشمان آدام، آبی بود و خطوط سیاهی تا مردمک چشمانش پیش می رفت. کال در عمق هر مردمک، انعکاس چهره خود را می دید، انگار دو کال به او خیره شده بودند. آدام آهسته گفت:
    ـ من از عهده این کار برنیامدم، درست است؟
    این حرف از هر حمله ای شدیدتر بود. کال با لکنت گفت:
    ـ منظورتان چیست؟
    ـ تو را در قمارخانه دستگیر کردند. نمی دانم چگونه به آن جا رفتی، چه می خواستی و چرا رفتی!
    کال بدون این که حرفی بزند، روی صندلی نشست و به بشقاب خیره شده بود. آدام افزود:
    ـ پسرم، تو قمار می کنی؟
    ـ نه، آقا. تماشا می کردم.
    ـ پیشتر هم به آن جا رفته ای؟
    ـ بله، آقا. خیلی.
    ـ چرا به آن جا می روی؟
    ـ نمی دانم، شب ها همچون گربه ها بی قرار می شوم. هنگامی که خواب به چشمانم نمی رود، راه می روم تا خسته شوم.
    آدام در مورد سخنان پسرش مدتی فکر کرد و عاقبت گفت:
    ـ برادرت هم مثل تو احساس می کند؟
    ـ نه، آقا. او هرگز به این امور فکر نمی کند، چون بی قرار نیست.
    آدام گفت:
    ـ نمی دانم. درباره تو هیچ نمی دانم.
    کال میخواست دست دور گردن پدر حلقه کند، او را در آغوش بگیرد و ببوسد. نیاز شدیدی به همدردی و محبت داشت. حلقه چوبی دستمال سفره را برداشت، انگشت سبابه را در آن فرو برد و با ملایمت گفت:
    ـ اگر تمایل دارید برایتان می گویم.
    ـ درست است! من نخواسته ام! من هم مثل پدر خودم، بد هستم.
    کال هرگز ندیده بود پدرش چنین سخن بگوید. لحنی خشن در عین حال گرم و شمرده داشت. آدام گفت:
    ـ پدرم قالبی ساخت و مرا مجبور کرد به داخل آن قالب بروم، ولی قالب من خوب نگرفت. اگر قالب کسی ریخته شود، دیگر نمیتوان آن را عوض کرد، بنابراین شخصیت من خوب شکل نگرفت.
    کال گفت:
    ـ آقا، نگران نباشید. قالب شما خوب شکل گرفته.
    ـ نه، بد شکل گرفت. بچه هایم را نمی شناسم و نمی دانم آیا می توانم آن ها را درک کنم یا نه.
    ـ هر چه بخواهید بدانید، به شما می گویم. کافی است بپرسید.
    ـ از کجا شروع کنم؟ از ابتدا؟
    ـ بله؛ از هر جا می خواهید.
    ـ تو فقط برای تماشا به آن جا رفتی، درست است؟ کار بدی انجام ندادی؟
    ـ شاید حضور در آن جا به اندازه کافی بد باشد.
    آدام گفت:
    ـ من هم زمانی به آن جا می رفتم. برای حضور در آن جا، تقریباً یک سال زندانی شدم.
    درک سخنان کنایه دار آدام، برای کال ساده نبود. گفت:
    ـ باور نمی کنم!
    ـ من هم گاهی باور نمی کنم، ولی می دانم هنگامی که فرار کردم، به یک فروشگاه دستبرد زدم و چند لباس دزدیدم.
    کال آهسته گفت:
    ـ باور نمی کنم!
    ولی به اندازه ای از صداقت و صراحت پدر خوشحال بود که دوست داشت بحث ادامه پیدا کند. آدام گفت:
    ـ ساموئل همیلتن را به خاطر داری؟ حتماً به خاطر داری! زمانی که بچه بودی، به من گفت پدر خوبی نیستم. مرا کتک زد تا معنی حرف او را درک کنم.
    ـ همان پیرمرد؟
    ـ پیرمرد پر قدرتی بود. حالا متوجه می شوم منظورش چه بوده. من دقیقاً شبیه پدرم هستم. او اجازه نداد یک انسان باشم و من در مورد پسرهایم همین کار را کردم. منظور ساموئل همین بود.
    دقیقاً به چشمان کال خیره شد و لبخند زد. این کار او، علاقه کال را نسبت به او بیشتر کرد. گفت:
    ـ ما فکر نمی کنیم شما پدر بدی باشید.
    آدام گفت:
    ـ شما چگونه می تونید این موضوع را متوجه شوید؟ شما که پدر دیگری نداشته اید. همیشه در زندان بوده اید!
    کال گفت:
    ـ از این که در زندان بوده ام، خوشحالم.
    آدام خندید و گفت:
    ـ من هم خوشحالم. هر دو در زندان بوده ایم، حالا می توانیم با هم حرف بزنیم.
    سپس به شوخی افزود:
    ـ شاید بتوانی به من بگویی چه ویژگی هایی داری، می توانی؟
    ـ بله، آقا.
    ـ خوب، بگو! می دانی انسان بودن، مسؤولیت دارد. آدم بودن به معنای آن نیست که شخص تنها فضایی را اشغال کند. تو چطور آدمی هستی؟
    کال با شرمساری گفت:
    ـ شوخی می کنید؟
    ـ نه، شوخی نمی کنم. اگر دوست داری، در مورد خودت به من بگو.
    کال گفت:
    ـ خوب، من...
    مکثی کرد و سپس ادامه داد:
    ـ گفتن این مطلب چندان ساده نیست.
    ـ به نظرم راست می گویی، شاید هم غیر ممکن باشد. درمورد برادرت بگو.
    ـ دوست دارید چه مطلبی را در مورد او به شما بگویم؟
    ـ درباره او چه فکر می کنی؟ همین را بگویی برایم کافی است.
    کال گفت:
    ـ پسر خوبی است. کار بد انجام نمی دهد. حتی فکر های بد هم نمی کند.
    ـ به این ترتیب در مورد خودت هم به من می گویی.
    ـ چگونه آقا؟
    ـ تو می خواهی بگویی که فکر ها و کارهایت بد است؟
    چهره کال سرخ شد و گفت:
    ـ درست است!
    ـ کارها و فکرهای بد زیاد داری؟
    ـ بله، آقا. دوست دارید به شما بگویم؟
    ـ نه کال، به من گفتی. از صدا و چشم هایت می توان متوجه شد که با خودت در حال نبرد هستی، ولی نباید خجالت بکشی. خجالت کشیدن، خیلی بد است. آرون هم خجالت می کشد؟
    ـ او کاری انجام نمی دهد که خجالت بکشد.
    آدام به جلو خم شد و گفت:
    ـ مطمئنی؟
    ـ تقریباً مطمئنم.
    ـ کال، بگو بدانم آیا از او حمایت می کنی؟
    ـ منظورت چیست آقا؟
    ـ منظور این است که اگر تو حرف بد یا زشتی بشنوی، کاری می کنی که برادرت از آن بر حذر باشد؟
    ـ فکر می کنم همین طور است.
    ـ فکر می کنی که او خیلی ضعیف است و نمی تواند آن چه را تو تحمل می کنی، تحمل کند؟
    ـ آقا، منظورم این نیست. او پسر خوبی است. پسر خیلی خوبی است. به کسی ضرر نمی رساند. پشت سر کسی حرف نمی زند، آدم پستی نیست و هرگز شکایت نمی کند. ضمناً پسر شجاعی است. دعوا را دوست ندارد، ولی اگر لازم باشد، دعوا می کند.
    ـ تو برادرت را دوست داری، این طور نیست؟
    ـ بله، آقا. گاهی او را اذیت می کنم و فریب می دهم، گاهی نیز بدون هیچ دلیلی موجب ناراحتی او می شوم.
    ـ خودت هم ناراحت می شوی؟
    ـ بله، آقا.
    ـ آرون زیاد ناراحت می شود؟
    ـ نمی دانم. هنگامی که گفتم دوست ندارم عضو کلیسا شوم، ناراحت شد. زمانی که آبرا خشمگین شد و گفت که از او متنفر است، خیلی ناراحت و تقریباً بیمار شد و تب کرد. به خاطر دارید که لی، به پزشک اطلاع داد؟
    آدام با تعجب پرسید:
    ـ من که با تو در یک خانه زندگی می کنم، متوجه این رویدادها نشدم! چرا آبرا خشمگین شد؟
    کال گفت:
    ـ نمی دانم باید به شما بگویم یا نه.
    ـ اگر دوست نداری، نگو.
    ـ بد نیست. به نظرم اشکالی ندارد به شما بگویم. می دانید آقا، آرون تصمیم گرفته کشیش شود، آقای رالف قوانین کلیسا را دوست دارد و آرون نیز همین طور. تصمیم دارد هرگز ازدواج نکند و به عادت همیشگی کشیش ها، هر سال یک بار معتکف شود.
    ـ منظورت همان کاری است که راهبان انجام می دهند؟
    ـ بله، آقا.
    ـ آبرا این کار را دوست ندارد؟
    ـ دوست داشته باشد؟ خیلی خشمگین شد. خودنویس آرون را برداشت، در پیاده رو انداخت، به آن لگد زد و گفت که نیمی از عمر خود را به خاطر آرون تلف کرده.
    آدام خندید و گفت:
    ـ مگر آبرا چند سال دارد؟
    ـ تقریباً پانزده ساله است. و... چگونه بگویم... بیشتر از سن خودش می فهمد.
    ـ به نظرم راست می گویی، آرون چه کرد؟
    ـ ساکت شد، ولی حالش خیلی بد بود.
    آدام گفت:
    ـ زمان مناسب فرا رسیده بود که او را از چنگ آرون دربیاوری!
    کال گفت:
    ـ آبرا، دوست آرون است!
    آدام نگاه عمیقی به چشمان کال انداخت و سپس لی را صدا زد. چون پاسخی نشنید، دوباره صدا زد و گفت:
    ـ لی، نشنیدم که از خانه بیرون رفته باشی! قهوه تازه می خواهم.
    کال از جا پرید و گفت:
    ـ برایتان درست می کنم.
    آدام گفت:
    ـ تو باید در مدرسه باشی!
    ـ امروز دوست ندارم بروم.
    ـ باید بروی. آرون رفت.
    کال گفت:
    ـ من همین جا احساس خوشحالی می کنم. دوست دارم با شما باشم.
    آدام با ملایمت گفت:
    ـ بسیار خوب، قهوه را آماده کن.
    هنگامی که کال در آشپزخانه بود، آدام با تعجب، تصورات خود را بررسی کرد. اعصاب و عضلاتش از شدت هیجان کشیده شده بود. به دقت به وسایل اتاق می نگریست و در ذهن، آینده را به تصویر می کشید. پیش بینی می کرد که در روزها و هفته های آینده، رویداد خوبی شکل خواهد گرفت. امیدوار بود که روزهای خوبی در انتظار او باشد. دست ها را پشت سر قلاب و پاها را دراز کرد.
    کال در آشپزخانه، منتظر جوشیدن آب در قهوه جوش بود و از انتظار کشیدن لذت می برد. اگر معجزه ای مدام رخ دهد، دیگر نمی توان نام معجزه بر آن نهاد. رابطه کال با پدرش عادی شده بود، ولی همچنان طعم خوش آن را احساس می کرد. رنج تنهایی و حسادت نسبت به کسانی که تنها نبودند، از درون او بیرون رفته بود و احساس می کرد راحت شده است. برای این که خود را امتحان کند، کوشید نفرتی مربوط به گذشته را به یاد بیاورد، ولی متوجه شد که اثری از تنفر در وجود خود نمی یابد. دوست داشت به پدرش خدمت و هدیه بزرگی به او تقدیم کند و به افتخار او، کار مهمی انجام دهد.
    قهوه در قهوه جوش، سر رفت و کال، مدتی وقت صرف کرد تا اجاق را تمیز کند. با خود گفت: «اگر دیروز بود، این کار را انجام نمی دادم.»
    پس از این که کال، قهوه جوش را در حالی که از آن بخار بلند می شد به داخل اتاق آورد، آدام لبخند زد، سپس قهوه را بو کشید و گفت:
    ـ اگر در گور هم باشم، بوی این قهوه مرا بلند می کند.
    کال گفت:
    ـ قهوه سر رفت.
    آدام گفت:
    ـ تا سر نرود، مزه خوبی نمی دهد. نمی دانم لی کجا رفته.
    ـ شاید به اتاقش رفته باشد. بروم نگاه کنم؟
    ـ نه، اگر این جا بود، پاسخ می داد.
    ـ آقا، پس از پایان مدرسه، اجازه می دهید مزرعه را اداره کنم؟
    ـ خیلی زود به این فکر افتادی، نظر آرون چیست؟
    ـ آرون دوست دارد به دانشگاه برود. نگویید من به شما گفته ام، اجازه بدهید خودش بگوید و شما هم تعجب کنید.
    آدام گفت:
    ـ فکر خوبی است، ولی مگر تو دوست نداری به دانشگاه بروی؟
    ـ من می توانم از همین مزرعه پول دربیاورم. به اندازه ای پول به دست می آورم که بتوانم هزینه دانشگاه آرون را بپردازم.
    آدام قهوه را چشید و گفت:
    ـ فکر خوبی است. نمی دانم باید به تو بگویم یا نه، ولی هنگامی که پرسیدم آرون چگونه پسری است، طوری حرف زدی که فکر کردم او را دوست نداری، یا حتی از او متنفری.
    کال با حرارت گفت:
    ـ از او متنفر بودم و او را ناراحت کردم، ولی آقا، می توانم مطلبی را به شما بگویم؟ دیگر از او متنفر نیستم. دیگر هرگز از او متنفر نمی شوم. فکر نمی کنم دیگر از کسی متنفر باشم، حتی از مادرم...
    مکث کرد. از اشتباه خود متعجب شد، طوری که دیگر نتوانست حرف بزند. آدام کف دست را بر پیشانی مالید و گفت:
    ـ مگر می دانی که مادرت چه می کند؟
    این حرف را چنان گفت که انگار از کال نمی پرسد.
    ـ بله، بله، آقا!
    ـ همه را می دانی؟
    ـ بله، آقا.
    آدام به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:
    ـ آرون هم می داند؟
    ـ آه، نه، نه، نه، آقا. او نمی داند.
    ـ چرا نمی داند؟
    ـ جرأت نمی کنم به او بگویم.
    ـ چرا جرأت نمی کنی؟
    کال با لکنت گفت:
    ـ فکر نمی کنم تحمل شنیدن این موضوع را داشته باشد. در وجود او به اندازه کافی بدی وجود ندارد که بتواند این واقعیت را قبول کند. دقیقاً مثل شما، آقا...
    جمله را ناتمام گذاشت. چهره آدام خسته به نظر می رسید. سر را تکان داد و گفت:
    ـ کال، گوش بده. فکر می کنی بتوان کاری کرد که آرون متوجه این ماجرا نشود؟ خوب فکر کن.
    کال گفت:
    ـ او حتی نزدیک چنین مکان هایی نمی رود. او مثل من نیست.
    ـ اگر کسی به او بگوید، چه باید کرد؟
    ـ آقا، فکر نمی کنم باور کند. فکر می کنم اگر این حرف را از کسی بشنود، او را کتک می زند و فکر می کند به او دروغ می گویند.
    ـ تو به آن جا رفتی؟
    ـ بله، آقا. لازم بود بدانم.
    سپس با هیجان ادامه داد:
    ـ اگر او به دانشگاه برود و دیگر در این شهر زندگی نکند....
    آدام سر تکان داد و گفت:
    ـ بله، ممکن است، ولی دو سال دیگر مانده تا بتواند به دانشگاه برود.
    ـ شاید بتوانیم او را تشویق کنیم در مدت یک سال، درس خود را تمام کند. پسر زرنگی است.
    ـ ولی توزرنگ تر هستی!
    کال گفت:
    ـ من طور دیگری زرنگ هستم.
    ـ کال!
    ـ بله، آقا!
    آدام گفت:
    ـ پسرم، من به تو اطمینان دارم.



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. #74
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    (2)
    اعتماد آدام به کال سبب خوشحالی او شد. از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و پیوسته لبخند می زد. احساس سبکی می کرد و حالت مرموزی که پیش تر داشت، در چهره او مشاهده نمی شد.
    لی که این حالت را در او دید، پرسید:
    ـ دوست دختر پیدا کرده ای؟
    ـ دوست دختر؟ نه. چه کسی دوست دختر می خواهد؟
    لی گفت:
    ـ همه می خواهند.
    لی نزد آدام رفت و پرسید:
    ـ می دانید چرا کال این گونه شده؟
    آدام پاسخ داد:
    ـ فهمیده مادرش چه می کند.
    لی که می کوشید هرگز درگیر امور خصوصی نشود، گفت:
    ـ فهمیده؟ بسیار خوب، به خاطر می آورید که نظر من این بود که بهتر است زودتر به آن ها گفته شود.
    ـ من به او نگفتم، خودش می دانست.
    لی گفت:
    ـ نظر شما در این مورد چیست؟ بچه ای که تا این اندازه کنجکاو است که از همه کارها سر درمی آورد، دیگر قابل مهار نیست. آرون هم می داند؟
    آدام گفت:
    ـ از همین می ترسم. فکر نمی کنم بداند.
    ـ شاید دیر شده باشد.
    ـ شاید لازم باشد با آرون هم صحبت کنم تا ببینم او هم می داند یا نه.
    لی فکری کرد و گفت:
    ـ شما هم رفتارتان عوض شده.
    آدام گفت:
    ـ شاید حق با تو باشد.
    کال تنها به انجام دادن تکالیف و با اشتیاق به مدرسه رفتن اکتفا نمی کرد. وظیفه خود می دانست پدر را در هر حالتی راضی نگه دارد. راست گفته بود که دیگر به مادرش احساس تنفر ندارد، ولی هرگز فراموش نمی کرد که مادرش سبب بیچارگی و سرافگندگی پدرش شده است. کال می اندیشید که مادرش نسبت به کارهای گذشته، احساس پشیمانی نخواهد کرد و به آن ادامه خواهد داد. تصمیم گرفته بود درباره مادر خود اطلاعات بیشتری کسب کند. هنگامی که دشمن شناخته شود، خطر کمتری دارد و کمتر سبب شگفتی می شود.
    شب ها بدون این که بخواهد، به سمت روسپی خانه کشیده می شد. گاهی بعد از تعطیلی مدرسه نیز پشت بوته های آن سوی خیابان پنهان می شد و ورودی روسپی خانه را زیر نظر می گرفت. دخترهایی را می دید که با لباس هایی تیره از آن جا خارج می شوند. کال با نگاه خود، آن ها تا نبش خیابان کاسترویل، یعنی تا زمانی که به سمت چپ و به سوی خیابان اصلی می رفتند، تعقیب می کرد و می اندیشید که اگر کسی نداند که آن ها از کجا خارج شده اند، نمی داند چه کاره است. البته او منتظر دختران نبود، بلکه می خواست در روشنایی روز مادرش را ببیند. پس از مدتی متوجه شد که کیت هر دوشنبه، ساعت یک و نیم بعدازظهر از خانه خارج می شود.
    کال ترتیبی داد تا کارها را بیشتر و بهتر انجام بدهد و بتواند هر بعدازظهر از مدرسه غیبت کند. هنگامی که آرون از او می پرسید کجا می رود، پاسخ می داد باید کاری انجام دهد و تا آن را به پایان نرساند، به کسی نمی گوید چیست. آرون نیز اصرار نمی کرد. چنان در دنیای خود غوطه می خورد که همه را فراموش کرده بود.
    کال چند بار کیت را تعقیب کرد و مسیر هفتگی او را یاد گرفت. کیت به همان مکان های همیشگی رفت و آمد داشت. ابتدا به بانک ایالتی مانتری می رفت و پشت میله های براقی که از گاو صندوق حفاظت می کردند، در حدود پانزده تا بیست دقیقه در آن جا می ایستاد تا پولی به حساب پس انداز خود بریزد. سپس در امتداد خیابان اصلی قدم می زد و ویترین فروشگاه ها را زیر نظر می گرفت. آنگاه وارد فروشگاه پورتر وایرو می شد و به لباس ها نگاه می کرد و گاهی وسایلی مثل سنجاق قفلی، کش و دستکش می خرید. در حدود ساعت دو و پانزده دقیقه وارد سالن آرایش مینی فرانکن می شد و ساعتی در آن جا می ماند. پس از اینکه بیرون می آمد، روسری ابریشمی بر سر داشت که آن را زیر چانه گره می زد.
    در ساعت سه و سی دقیقه، از پله های ساختمان تجارت کشاورزی بالا می رفت و وارد مطب دکتر روزن می شد. پس از خروج از مطب، لحظاتی در شیرنی فروشی بل توقف می کرد و یک جعبه دوپاندی شکلات مخلوط می خرید. کار همیشگی او همین بود. از شیرینی فروشی بل به خیابان کاسترویل و از از آن جا به خانه می رفت.
    لباس او عجیب نبود. همانند هر زن ثروتمند سالیناسی که بعد از ظهر روز دوشنبه برای خرید بیرون می رفت، لباس می پوشید. تنها تفاوت، این بود که بر خلاف زنان ثروتمند سالیناس، از دستکش استفاده می کرد.
    به گونه ای راه می رفت که انگار در قفسی شیشه ای محبوس است. با کسی حرف نمی زد و توجهی به مردم نداشت.
    کال چند هفته کیت را تعقیب کرد. می کوشید توجه او را به خود جلب نکند و چون کیت همیشه هنگام راه رفتن تنها به جلو نگاه می کرد، مطمئن بود که متوجه حضور او نمی شود.
    پس از اینکه کیت وارد خانه می شد، کال از راه دیگری به خانه باز می گشت. دلیل خاصی برای تعقیب کیت نداشت و تنها می خواست اطلاعات بیشتری درباره او بدست بیاورد.
    در هفته هشتم، کیت از همان راه های پیشین گذشت و طبق معمول به محوطه سرسبز خانه رسید. کال لحظه ای درنگ کرد و سپس از کنار در کهنه و قدیمی خانه گذشت.
    کیت پشت درختی ایستاده بود و هنگامی که او را دید، با خونسردی پرسید:
    ـ چه می خواهی؟
    کال در جای خود میخکوب شد. نفس پسرک بند آمد. کوشید با کارهایی که در کودکی می کرد، توجه خود را به موضوع دیگری معطوف کند. نخست وزش باد را در نظر گرفت که برگ های تازه درخت ها را به حرکت در می آورد. آنگاه نگاه خود را به زمین گلی دوخت که بر اثر عبور افراد، صاف شده بود.
    سپس به پاهای کیت که آن طرف زمین گلی قرار داشت، نگاه کرد. صدای قطاری را شنید که از محوطه شرکت اقیانوس کبیر جنوبی می گذشت.
    باد سرد را روی صورتش که تازه ریش درآورده بود احساس کرد. در تمام این مدت، کیت را زیر چشمی می نگریست و کیت هم به او نگاه می کرد.
    کیت گفت:
    ـ نخستین بار نیست که مرا دنبال می کنی، چه می خواهی؟
    کال سر را پایین انداخت و گفت:
    ـ هیچ.
    کیت با خشونت گفت:
    ـ چه کسی به تو گفته این کار را بکنی؟
    ـ هیچکس خانم!
    ـ نمی خواهی بگویی؟
    کال پیش از اینکه بتواند کاری کند، این سخنان از دهانش بیرون آمد:
    ـ شما مادرم هستید و می خواستم چهره شما را ببینم و بدانم چه شکلی هستید.
    همه این حرفها را بی اراده زده بود.
    ـ چه می گویی؟ تو کیستی؟
    کال گفت:
    ـ من کال تراسک هستم.
    با گفتن این حرف، خود را مسلط بر اوضاع یافت. هرچند از چهره کیت اطلاعی نگرفت، ولی احساس کرد که زن حالت دفاعی به خود گرفته است. کیت نگاه دقیقی به کال انداخت و همه خطوط صورت او را وارسی کرد. تصویر مبهمی از چارلز را به ذهن آورد. ناگهان گفت:
    ـ با من بیا!
    به سرعت برگشت و در حالی که می کوشید پاهایش گلی نشود، به سوی خانه رفت.
    کال پیش از این که به دنبال او از پله ها بالا برود، لحظه ای درنگ کرد. اتاق بزرگ نیمه تاریک برایش آشنا بود، ولی سایر جاها را به یاد نمی آورد. کیت پیش از او از راهرو گذشت و هنگامی که از ورودی آشپزخانه می گذشت، صدا زد:
    ـ دو فنجان چای.
    پس از این که وارد اتاق شد، حالتی داشت که انگار کال را فراموش کرده است. در حالی که دست ها را با دستکش به سختی از آستین درمی آورد، کت خود را درآورد. سپس به انتهای اتاق نزدیک تختخواب رفت و در کوچکی را که به آلونک مجاور خانه منتهی می شد گشود و وارد آن جا شد. به کال گفت:
    ـ داخل شو و یک صندلی هم با خودت بیاور.
    کال پشت سر او وارد آلونک شد. آلونک پنجره ای نداشت و رنگ دیوارهای آن خاکستری تیره بود. فرش خاکستری رنگی کف اتاق دیده می شد. مبلمان اتاق را یک صندلی بسیار بزرگ که روی آن کوسن های ابریشمی خاکستری گذاشته بودند، یک میز مطالعه و یک آباژور تشکیل می داد. کیت زنجیر آباژور را به گونه ای بین انگشت سبابه و شست گرفت و کشید که انگار دستش مصنوعی است. به کال گفت:
    ـ در را ببند!
    چراغ دایره ای از نور رویمیز ایجاد می کرد و نور کمی به اطراف اتاق خاکستری می پراکند. دیوارهای خاکستری نور را جذب می کردند.
    کیت به آرامی در میان کوسن ها نشست و دستکش ها را درآورد. انگشتان دستش باندپیچی شده بود. با خشم گفت:
    ـ ورم مفاصل دارم، می خواهی ببینی؟
    باندی را که به نظر چرب می رسید از انگشت سبابه دست راست باز کرد، انگشت کج شده خود را زیر نور چراغ گرفت و گفت:
    ـ نگاه کن، ورم مفاصل است!
    در همان حال که با احتیاط انگشت را باندپیچی می کرد، نالید:
    ـ خدای من! این دستکش ها مرا اذیت می کند! حالا بنشین.
    کال روی لبه صندلی نشست و قوز کرد.
    کیت گفت:
    ـ احتمالاً تو هم به این درد مبتلا خواهی شد. عمه بزرگ من نیز همین بیماری را داشت. مادرم هم همین طور.
    بعد مکث کرد. سکوت، اتاق را فراگرفته بود. صدای ضربه ملایمی به در شنیده شد. کیت گفت:
    ـ جو، تو هستی؟ سینی را آن جا بگذار. جو! همان جا منتظر باش.
    جو زیر لب غرید و کیت آمرانه گفت:
    ـ سالن کثیف است. آن جا را تمیز کن. «آن» اتاقش را تمیز نکرده. یک بار دیگر به او اخطار کن و بگو آخرین اخطار است. دیشب ایوا زرنگی کرد. حساب او را می رسم. به آشپز بگو اگر بخواهد در این هفته هم هویج بیاورد، بهتر است از این جا گم شود. شنیدی چه گفتم؟
    دوباره صدای غرغر جو برخاست.
    کیت به کال گفت:
    ـ همه مثل خوک هستند. اگر مواظب آن ها نباشی، همه جا را کثیف می کنند. برو سینی چای را بیاور.
    کال در اتاق خواب را گشود، سینی را به داخل آلونک آورد و با احتیاط روی میز مطالعه گذاشت. در سینی بزرگ نقره، یک قوری فلزی، دو فنجان چای لب باریک سفید، شکر، خامه و یک جعبه شکلات قرار داشت. کیت گفت:
    ـ تو چای بریز. دست هایم درد می کند.
    شکلاتی در دهان گذاشت و گفت:
    ـ نور چشم هایم را اذیت می کند. به این اتاق می آیم که نور کمتری دارد.
    متوجه شد که کال به چشم هایش نگاه می کند. با قاطعیت گفت:
    ـ چه شده؟ چای نمی خواهی؟
    کال گفت:
    ـ نه خانم، من چای دوست ندارم.
    کیت فنجان رابا انگشتان باند پیچی شده گرفت و گفت:
    ـ پس چه می خواهی؟
    ـ هیچ، خانم.
    ـ می خواستی مرا ببینی؟
    ـ بله، خانم.
    ـ خوب، راضی شدی؟
    ـ بله، خانم.
    سپس در حالی که پوزخند می زد و دندان های تیز، سفید و ریز خود را نشان می داد، گفت:
    ـ قیافه ام چطور است؟
    ـ خوب است!
    ـ برادرت کجاست؟
    ـ فکر می کنم در مدرسه یا خانه باشد.
    ـ چه شکلی است؟
    ـ او بیشتر به شما شباهت دارد.
    ـ راست می گویی؟ شبیه من است؟
    کال گفت:
    ـ بله، می خواهد کشیش شود.
    ـ قیافه شبیه من دارد و می خواهد کشیش شود؟ انسان در کلیسا آزاد نیست.
    کال گفت:
    ـ به هر حال او می خواهد کشیش شود.
    کیت در حالی که به حرف های کال گوش می داد، به او نزدیک تر شد و گفت:
    ـ در فنجان من چای بریز! برادرت کم هوش و نادان است؟
    کال گفت:
    ـ پسر خوبی است.
    ـ از تو پرسیدم کم هوش است؟
    کال گفت:
    ـ نه، خانم.
    کیت دوباره به پشتی صندلی تکیه داد و در حالی که فنجان خود را برمی داشت، گفت:
    ـ پدرت چطور؟
    کال گفت:
    ـ نمی خواهم درباره او حرف بزنم.
    ـ آه، پس تو او را دوست داری!
    کال گفت:
    ـ بله، خیلی!
    کیت با دقت به او نگریست و بر خود لرزید. احساس درد در سینه داشت. کوشید بر خود مسلط شود. پرسید:
    ـ شیرینی هم دوست نداری؟
    ـ خانم، چرا این کار را کردید؟
    ـ چه کردم؟
    ـ چرا به پدر تیراندازی کردید و از پیش ما گریختید؟
    ـ این را خودش به شما گفت؟
    ـ نه، او نگفت.
    کیت با یک دست، دست دیگر را لمس و سپس ناگهان رها کرد، انگار دستش بر اثر تماس با آتش سوخته باشد. پرسید:
    ـ دختران و زنان جوان به سراغ پدرت می آیند؟
    کال پرسید:
    ـ نه، خانم، ولی چرا به پدر تیراندازی کردید و بعد گریختید؟
    عضلات گونه زن کشیده شد و لب ها را برهم فشرد. پس از این که سر را بلند کرد، چشمانش سرد و بی فروغ بود. گفت:
    ـ بزرگ تر از سن و سالی که داری حرف می زنی، ولی هنوز کاملاً عاقل نشده ای. شاید بهتر باشد به دنبال بازی کردن بروی.
    کال گفت:
    ـ گاهی برادرم را می زنم و به گریه می اندازم. نمی فهمد چرا این کار را انجام می دهم. زرنگ تر از او هستم. مدتی پس از انجام دادن چنین کاری، پشیمان و ناراحت می شوم.
    کیت با حالتی که انگار با خودش حرف می زند، گفت:
    ـ آن ها خیال می کردند خیلی زرنگ هستند. من آن ها را گول زدم. همه آن ها را گول زدم و وقتی خیال می کردند می توانند به من یاد دهند چه باید بکنم، گول خوردند. چارلز، من واقعاً آن ها را گول زدم.
    کال گفت:
    ـ اسم من کالب است. کالب به سرزمین موعود رسید. این را لی به من گفته. در انجیل نوشته شده.
    کیت با حرارت و شوق به سخنان خود ادامه داد:
    ـ بله، همان چینی! آدام را گول زدم. خیال می کرد همیشه به او تعلق دارم. پس از این که زخمی شدم، از من پرستاری کرد، برایم غذا پخت و قصد داشت مرا پایبند و مدیون خود کند. بسیاری از مردم از این طریق پایبند می شوند و خود را مدیون می دانند. این بزرگ ترین نوع اسارت است، ولی کسی نمی تواند مرا اسیر کند. به انداه ای صبر کردم تا حالم خوب شود. سپس گریختم. هیچکس نمی تواند مرا حبس کند. می دانستم او چه قصدی دارد.
    در اتاق خاکستری رنگ، صدایی جز صدای نفس کیت که به هیجان آمده بود، شنیده نمی شد. کال گفت:
    ـ چرا به او تیراندای کردید؟
    ـ چون می خواست مانع رفتن من شود. می توانستم او را بکشم، ولی این کار را نکردم. می خواستم دست از سرم بردارد تا از آن جا بروم.
    ـ دوست نداشتید در آن جا بمانید؟
    ـ نه، به هیچ وجه! حتی در دوران کودکی هم هر کاری که دوست داشتم، انجام می دادم. آنها هرگز نمی فهمیدند چگونه واکنش نشان می دهم. همیشه فکر می کردند حق با خودشان است. مطمئنم تو هم مثل من هستی. شاید هیچ فرقی با من نداشته باشی.
    کال از جا برخاست، دست ها را به پشت برد و گفت:
    ـ هنگامی که بچه بودید....
    کمی مکث کرد تا افکارش را متمرکز کند. آنگاه افزود:
    ـ احساس می کردید که همیشه کمبود دارید. مثلاً دیگران مطالبی را می دانند که شما نمی دانید. رازی که کسی به شما نمی گوید. چنین احساسی داشتید؟
    کال در همان حال که حرف می زد، متوجه شد حواس کیت به او نیست و ارتباط آن ها قطع شده است. کیت گفت:
    ـ چرا من با یک بچه حرف می زنم؟
    کال دستش را از پشت برداشت و در جیب قرار داد. کیت گفت:
    ـ باید عقل از دست داده باشم که با یک بچه حرف می زنم!
    صورت کال از شدت هیجان سرخ شده و چشمانش از حدقه بیرون زده بود. کیت گفت:
    ـ چه بلایی بر سرت آمده؟
    کال خاموش بود. قطرات درشت عرق روی پیشانی او برق می زد و دست ها را مشت کرده بود. کیت باز هم تغییر حالت داد و بی رحمانه با کال رفتار کرد. نخست لبخند ملایمی زد و در حالی که انگشتان کج شده خود را به او نشان می داد، گفت:
    ـ شاید درد مفاصل را از من به ارث ببری، ولی اگر دچار بیماری صرع بشوی، مطمئن باش از من نیست.
    نگاهی به پسرک انداخت. منتظر بود ناراحتی را در قیافه او ببیند. کال با خوشحالی گفت:
    ـ من می روم. دیگر برایم مهم نیست. لی درست می گفت.
    ـ لی چه می گفت؟
    کال گفت:
    ـ می ترسم در وجود من حضور داشته باشید.
    کیت گفت:
    ـ این درست است.
    ـ نه، درست نیست! من خودم هستم! دلیلی وجود ندارد که مثل شما باشم!
    کیت با خشم گفت:
    ـ از کجا یقین داری؟
    ـ می دانم. خودم فهمیدم. اگر بدجنسی در وجودم باشد، مخصوص خودم است.
    ـ انگار این چینی مزخرفات زیادی در گوش تو گفته. چرا این طور به من نگاه می کنی؟
    کال گفت:
    ـ به نظر نمی آید که نور چشمان شما را اذیت کند. شاید از نور می ترسید.
    کیت گفت:
    ـ ازاین جا برو! نمی خواهم تو را ببینم!
    کال در حالی که دست روی دستگیره گذاشته بود، گفت:
    ـ میروم! از شما متنفر نیستم، ولی خوشحالم که ترسیدید.
    کیت کوشید جو را صدا بزند، ولی صدا در گلویش خفه شد. کال با خشم در را گشود و پس از خارج شدن، آن را محکم به هم زد.
    یکی از دختران پرسید:
    ـ صدای چه بود؟
    جو گفت:
    ـ خدا می داند.گاهی خیالاتی می شوم.
    دخترک گفت:
    ـ من هم همین طور. گفته بودم که گاهی تصور می کردم زیر پوست کلارا سوسک راه می رود؟
    جو گفت:
    ـ فکر کنم تقصیر این مواد باشد. به نظرم آدم هر چه کمتر بداند، بیشتر خوشبخت است!
    دخترک گفت:
    ـ واقعاً راست گفتی.
    پایان فصل سی و هشتم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  5. #75
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل سی و نهم
    (1)

    کیت روی کوسن ها افتاد. اعصاب او ناراحت شده بود و آهسته با خود حرف می زد:
    ـ آرام باش! اجازه نده تو را ناراحت کنند! کمی فکر کن! پسرک لعنتی!
    ناگهان به یاد تنها فردی افتاد که چنین تنفری نسبت به او داشت. او ساموئل همیلتن، با ریش سفید، گونه های قرمز، و نگاه شاد بود. ساموئل تنها کسی بود که درون او را کنجکاوانه می کاوید.
    با انگشت باند پیچی شده با زنجیری که در گردن داشت بازی کرد و در نهایت آن را از گردن درآورد. کلید صندوق پول، یک ساعت طلا، سنجاق های زنبق دار، و لوله کوچک فولادی با حلقه ای روی آن، در زنجیر داشت. با دقت در لوله را گشود، یک کپسول ژلاتین از آن بیرون آورد. در حالی که کپسول را زیر نور چراغ گرفته بود، بلورهای سفید داخل آن را دید. به اندازه کافی مرفین در آن بود. به آرامی کپسول را وارد لوله کرد. در آن را بست و زنجیر را در جیب لباس خود انداخت.
    آخرین حرف های کال پیوسته در ذهنش تکرار می شد: «شاید از نور می ترسید!» این حرف ها را با صدای بلند برای خود تکرار می کرد تا دیگر صدای پسرک را نشنود. صدا خفه شد، ولی تصویری در ذهن زن نقش بست و مجبور به بررسی آن شد.
    (2)
    کیت پیش از این که آلونک ساخته شود. پولی را که از چارلز به ارث رسیده بود، دریافت کرد. چک تبدیل به اسکناس های درشت شد و به حساب پس انداز صندوق نسوز بانک ایالتی مانتری رفت.
    درد دست هایش آغاز شده بود. مقدار زیادی پول برای خرج کردن داشت، ولی می خواست تا حدی که مقدور است، از خانه پول دربیاورد. البته بهتر بود صبر کند تا حالش خوب شود، ولی حالش دیگر خوب نشد. نیویورک، سرد و دورافتاده بود.
    نامه ای با امضای « ایسل» دریافت کرد. ایسل! هرکس بود، شعور کمی داشت اگر تقاضای پول می کرد. ایسل! صدها ایسل وجود داشتند. انگار از زیر بوته به عمل آمده بودند. این یکی با خطی بد روی کاغذی خط دار نوشته شده بود:
    «...من برای شما کار می کردم، ولی اخراج شدم. باید شما را ببینم!...»
    طولی نکشید که ایسل برای ملاقات با کیت آمد. کیت در نگاه اول او را نشناخت. پشت میز کار نشسته بود و با سوءظن به او نگاه می کرد. در نهایت، ماجرا را به یاد آورد و گفت:
    ـ مدتی است که از تو خبری نیست!
    ایسل همچون سربازی که به دستور گروهبان رفتار می کند، گفت:
    ـ بی پول شده ام...
    زن فربه شده بود و از لباس هایش برمی آمد که وضع مالی خوبی ندارد. کیت پرسید:
    ـ شب ها کجا می خوابی؟
    منتظر بود که ایسل منظور اصلی خود را بگوید.
    ـ در هتل اقیانوس کبیر جنوبی یک اتاق گرفتم.
    ـ دیگر در منزل کار نمی کنی؟
    ایسل گفت:
    ـ نمی توانستم کار کنم. کاش مرا بیرون نمی کردید.
    سپس اشک هایش را با سر انگشت دستکش پنبه ای پاک کرد و گفت:
    ـ اوضاع ما بسیار بد است. وقتی به قاضی جدید مراجعه کردیم، مشکلاتی ایجاد شد. نود روز گذشت و پرونده ام نیامد. به جو مراجعه کردم. او هم اظهار بی اطلاعی می کرد. از کسی که در باند قاچاقچیان کار می کند کمک خواستم. خشمگین شد و مرا کتک زد. بینی و چهار دندانم شکست. قاضی جدید مرا یکصد و هشتاد روز زندانی کرد. کیت، آدم در یکصد و هشتاد روز، همه ارتباطات خود را از دست می دهد. مردم او را فراموش می کنند. بعد از آزادی دیگر نتوانستم کار کنم.
    کیت با خونسردی سر تکان داد. می دانست که وضع مالی ایسل خوب نیست. پیش از این که زن حرفی بزند، کشو میز را گشود، مقداری پول از آن درآورد، در مقابل ایسل قرار داد و گفت:
    ـ من دوستانم را فراموش نمی کنم، چرا به شهر دیگری نمی روی و کار را آغاز نمی کنی؟ شاید بخت و اقبال به تو رو کند.
    ایسل پول را برنداشت. به چهار اسکناس ده دلاری نگریست و با لحنی پر از اندوه گفت:
    ـ کاش بیشتر از چهل دلار به من می دادید.
    ـ منظورت چیست؟
    ـ نامه ام به شما نرسید؟
    ـ کدام نامه؟
    ایسل گفت:
    ـ شاید نامه گم شده باشد. پستچی ها دقت نمی کنند. به هر حال، فکر کردم شما از من نگهداری می کنید. حالم اصلاً خوب نیست و مثل گذشته جرأت و شهامت ندارم.
    چنان شتابان حرف می زد که کیت فهمید آن را از بر کرده است. ایسل ادامه داد:
    ـ شاید یادتان بیاید که من حس ششم دارم و آن چه پیش بینی می کنم، به وقوع می پیوندند. همیشه خواب هایم تعبیر می شود. مردم می گویند می توانم از این راه پول در بیاورم. می گویند با عالم غیب ارتباط دارم. این را به یاد دارید؟
    کیت گفت:
    ـ نه، یادم نمی آید.
    ـ یادتان نمی آید؟ شاید توجه نکرده اید. همه مردم توجه کردند. من به بسیاری از افراد، مطالبی را گفتم که درست بود!
    ـ چه می خواهی به من بگویی؟
    ـ خواب دیدم. همان شبی که «فی» مرد...
    نگاهش به صورت بی روح کیت دوخته شد و با لجاجت ادامه داد:
    ـ... آن شب باران می بارید و من هم خواب باران می دیدم. در خواب دیدم که شما از در آشپزخانه وارد شدید. هوا زیاد تاریک نبود، چون ماه گاهی از زیر ابرها بیرون می آمد و نور می داد. در خواب دیدم که شما به حیاط خلوت رفتید. خم شدید، نمی توانستم ببینم چه می کنید. سپس برگشتید. فهمیدم که «فی» از دنیا رفته...
    مکث کرد و منتظر ماند تا کیت حرف بزند، ولی او ساکت بود. بیشتر منتظر ماند تا مطمئن شود کیت حرف نمی زند، آنگاه گفت:
    ـ... همان طور که گفتم همیشه به خواب اعتقاد دارم. مضحک است! تنها شیشه شکسته دارو و لاستیک قطره چکان دیده می شد.
    کیت با خونسردی گفت:
    ـ تو هم آن ها را نزد پزشک بردی و او هم گفت که در آن شیشه ها چه بوده!
    ـ نه، این کار را نکردم.
    کیت گفت:
    ـ لازم بود این کار را بکنی.
    ـ دلم نمی خواهد باعث دردسر کسی شوم. خود به اندازه کافی دردسر دارم. شیشه شکسته را در پاکتی قرار دادم و در جایی پنهان کردم.
    کیت با ملایمت گفت:
    ـ حالا آمده ای نظر مرا بدانی؟
    ـ بله، خانم.
    کیت گفت:
    ـ به تو می گویم که نظرم چیست. به نظر من تو یک فاحشه پیر، احمق و نادان هستی!
    ایسل گفت:
    ـ به من نگویید که دیوانه شده ام!
    ـ شاید دیوانه نشده ای، ولی از زندگی بیزار شده ای. به تو گفته بودم که من دوستانم را تنها نمی گذارم. می توانی به این جا برگردی. درست است که دیگر نمی توانی کار کنی، ولی می توانی در سایر امور به ما کمک کنی. مثلاً تمیز کردن این جا یا آشپزی. به تو غذا و چای رایگان می دهم. راضی هستی؟ البته با کمی پول تو جیبی.
    ایسل گفت:
    ـ نه خانم، فکر نمی کنم تمایلی به کار کردن در این جا داشته باشم. پاکت همراه من نیست. آن را نزد یکی از دوستانم گذاشته ام.
    ـ منظورت چیست؟
    ـ شاید بتوانید ماهانه صد دلار به من بدهید تا حالم خوب شود و بتوانم کار کنم.
    ـ گفتی که در هتل اقیانوس کبیر جنوبی زندگی می کنی!
    ـ بله، خانم. اتاقم درست بالای راهرو است. کارمند شبانه هتل از دوستان من است. هرگز موقع کار خوابش نمی برد. آدم خوبی است.
    کیت گفت:
    ـ ایسل، تنها کاری که باید بکنی، این است که باید بفهمی این آدم خوب چقدر هزینه دارد.
    سپس شش اسکناس ده دلاری دیگر از کشو میز درآورد و در مقابل ایسل گذاشت. زن گفت:
    ـ اولین ماه. بعد صد دلارها را برایم می فرستید یا خودم به این جا بیایم و آن ها را بگیرم؟
    کیت گفت:
    ـ برایت می فرستم.
    آنگاه به آرامی ادامه داد:
    ـ ایسل هنوز فکر می کنم آن شیشه ها باید مورد آزمایش قرار گیرند.
    ایسل پول ها را محکم در دست گرفت. خیلی خوشحال بود. نقشه او به طرز عجیبی درست اجرا شد! گفت:
    ـ این کار را نمی کنم، مگر این که مجبور باشم.
    کیت پس از خروج ایسل، به حیاط خلوت رفت. علیرغم گذشت چندین سال، هنوز معلوم بود که قسمتی از زمین را کنده اند.
    صبح روز بعد، قاضی حرف های معمولی مربوط به کارهای خلاف شبانه را شنید. پس شنیدن اظهارات کوتاه شاهد، از شاکی پرسید:
    ـ چقدر پول از شما دزدیده اند؟
    مرد مو مشکی گفت:
    ـ در حدود یکصد دلار.
    قاضی به افسر جلب گفت:
    ـ چقدر پول داشت؟
    ـ نود و شش دلار. با آن پول ساعت شش امروز، ویسکی و سیگار و چند مجله از کارمند شبانه هتل خرید.
    ایسل فریاد زد:
    ـ من در همه عمرم این مرد را ندیده ام!
    قاضی سر را از روی کاغذ برداشت و گفت:
    ـ دو بار به جرم فاحشگی و حالا به جرم دزدی! خیلی دردسر ساز شده ای! تا ظهر وقت داری که شهر را ترک کنی.
    سپس رو به افسر کرد و گفت:
    ـ به کلانتر بگو او را از مرز خارج کند.
    سپس به ایسل گفت:
    ـ اگر بار دیگر به این شهر بیایی، تو را به زندان سن کوئیستین می فرستم. فهمیدی؟
    ایسل گفت:
    ـ آقای قاضی، می خواهم با شما در خلوت صحبت کنم.
    ـ چرا؟
    ایسل گفت:
    ـ باید شما را ببینم. این یک توطئه است!
    قاضی گفت:
    ـ بله، توطئه است! نفر بعدی.
    هنگامی که معاون کلانتر، ایسل را سوار بر اتومبیل روی پلی برفراز رودخانه پایارو همراه می برد تا از مرز استان اخراج کند، شاهد شاکی از خیابان کاسترویل به سوی خانه کیت رفت. سپس تغییر عقیده داد، راه خود را کج کرد و عازم آرایشگاه کنو شد تا موهایش را اصلاح کند.
    (3)
    ملاقات با ایسل زیاد موجب ناراحتی کیت نشد. می دانست هرگاه فاحشه ای شکایت کند، چگونه باید با او برخورد کرد. همچنین می دانست آزمایش بطری شکسته، سم را نشان نمی دهد. تقریباً فی را فراموش کرده بود. این ملاقات، تنها خاطره ناخوشایندی را در ذهن او تداعی کرد.
    اندکی درباره این موضوع اندیشید. شبی در حال رسیدگی به حساب سبزی فروش بود، فکری از ذهنش گذشت. این فکر مانند شهاب در مغز او درخشید و جلب توجه کرد. لحظاتی بعد، آن را فراموش کرد و مجبور شد همه کارها را کنار بگذارد تا دوباره آن را به یاد بیاورد.
    چگونه فکر چارلز به ذهنش راه یافت؟ نگاه شاد سام همیلتن چطور؟ چرا از این فکر برخود لرزید؟
    هر قدر کوشید آن را فراموش کند، نتوانست و صورت چارلز هر لحظه در مقابل دیدگان او بود.
    انگشتانش درد گرفت. صورتحساب را به گوشه ای انداخت و شروع به قدم زدن در خانه کرد. شب آرام و یکنواختی بود. معمولاً شب های سه شنبه مشتری به اندازه کافی برای پذیریی نبود. کیت می دانست دخترها درباره او چه فکر می کنند. همه آن ها از او می ترسیدند، زیرا خود آن ها را این گونه بار آورده بود. حتی ممکن بود از کیت متنفر باشند، ولی برایش مهم نبود. اگر مقررات را اجرا می کردند، کیت از آن ها حمایت می کرد. هرگز به دخترها پاداش نمی داد و اگر یکی از آن ها را دو بار تنبیه می کرد، اخراج می شد. دخترها می دانستند که بی دلیل تنبیه نمی شوند.
    دخترها در برخورد با کیت جدی نبودند. کیت این را می دانست و انتظار هم داشت، ولی احساس تنهایی هم نمی کرد، زیرا هر جا می رفت، انگار چارلز او را تعقیب می کرد.
    به اتاق پذیرایی و آشپزخانه رفت. در یخچال را گشود و به داخل آن نگاه کرد. سرپوش زباله دانی را برداشت و درون آن را وارسی کرد. هر شب کار او همین بود، ولی آن شب مسؤولیت دیگری داشت. پس از این که از سالن خارج شد، دخترها به هم نگاه کردند و با تعجب شانه بالا انداختند. لوئیز که با جو حرف می زد، گفت:
    ـ اتفاقی افتاده؟
    ـ نه مگر چه شده؟
    ـ نمی انم، ولی خشمگین به نظر می رسید.
    ـ من هم نمی دانم چه شده.
    ـ شاید اتفاقی افتاده باشد.
    جو گفت:
    ـ کمی صبر کنید! می دانم و شما هم می دانید.
    ـ فهمیدم! نباید فضولی کرد.
    ـ درست می گویی، بهتر است در این مورد صحبت نکنیم.
    لوئیز گفت:
    ـ دوست ندارم بدانم چه اتفاقی افتاده.
    جو گفت:
    ـ باز هم حرف می زنی.
    کیت بازگشت و به جو گفت:
    ـ می خواهم بخوابم. اگر کار واجبی داشتی مرا بیدار کن.
    ـ چشم خانم، کاری از من برمی آید؟
    ـ بله، برای من یک قوری چای آماده کن. لوئیز، لباس ها را اتو کرده ای؟
    ـ بله، خانم.
    ـ خوب اتو کرده ای؟
    ـ بله، خانم.
    کیت بی قرار بود. همه کاغذها را در قفسه میز قرار داد و پس از این که جو با سینی چای وارد شد، به او دستور داد آن را کنار تختخواب بگذارد.
    به بالش ها تکیه داده بود، چای می نوشید و فکر می کرد. بیشتر به چارلز می اندیشید. به این نتیجه رسد که چارلز زیرک بود و سام همیلتن دیوانه هم زیرک بود. از این اندیشه که در دنیا آدم های زیرک وجود دارند، می ترسید. با این که سام و چارلز هر دو فوت کرده بودند، ولی از آن ها وحشت داشت. باز هم اندیشید: «اگر خودم بطری ها را پیدا می کردم، چه واکنشی داشتم و در مورد آن ها چه فکر می کردم و دست به چه کاری می زدم؟»
    وحشت سراپای او را فراگرفت. چرا بطری را شکسته و آن ها را چال کرده بود؟ کاش آن ها در جوی آب خیابان اصلی یا در سطل زباله می انداخت. دکتر وایلد مرده بود، ولی پرونده ها کجا بودند؟ نمی دانست. اگر شیشه ها را پیدا می کرد و می فهمید در آن ها چه بوده است، چه واکنشی نشان می داد؟ آیا از کسی که می دانست، نمی پرسید؟ اگر به کسی روغن کرچک بدهید، چه اتفاقی می افتد؟
    خوب، شاید اگر ذره ذره و درمدتی طولانی آن را می داد، حتماً می فهمید و شاید دیگران هم می فهمیدند. آنگاه ایسل می فهمید که چرا و چگونه اخراج شده است. ایسل دختر باهوشی نبود، ولی می توانست با شخصی باهوش مشورت کند و آن فرد به او بگوید ماجرا چه بوده، فی چگونه بیمار شده، و شکل و قیافه او چگونه و وصیتنامه او از چه قراری بوده است.
    کیت به تندی نفس می کشید و ترس برهمه وجود او سایه انداخته بود. می توانست به نیویورک یا جای دیگری برود. لازم نبود خانه را بفروشد. به پول نیازی نداشت و در حقیقت فرد ثروتمندی بود و دست کسی به او نمی رسید. بله، ولی آیا اگر بگریزد و آن فرد زیرک، داستان ایسل را بشنود، متوجه ماجرا نمی شود؟
    کیت از بستر بیرون آمد و مقدار زیادی دارو خورد. از آن پس، پیوسته دچار وحشت می شد. پس از این که فهمید درد دست هایش، از مفاصل و مزمن است، تا حدی خوشحال شد. انگار ندای وجدان به او می گفت که این نوعی مکافات است.
    زیاد به شهر نمی رفت، ولی پس از آن، اصلاً دوست نداشت به شهر برود. می دانست مردان دزدانه به او نگاه می کنند و می دانند چه کسی است. اگر یکی از مردان قیافه چارلز یا چشمان ساموئل را داشته باشند، چه؟ با این حال، مجبور بود هر هفته یک بار بیرون برود.
    عاقبت آلونک را ساخت و گفت آن را به رنگ خاکستری درآوردند. می گفت علت این است که نور، چشمانش را اذیت می کند. به تدریج خود را متقاعد کرد که این موضوع صحت دارد. هرگاه به شهر می رفت، چشمانش می سوخت. بنابراین اوقات بیشتری را در اتاق کوچک یا همان آلونک می گذراند.
    برای عده ای این امکان وجود دارد که همزمان دو اندیشه متضاد را در ذهن داشته باشد. کیت نیز چنین وضعیتی داشت. باور کرده بود که نور چشمانش را می آزارد و اتاق خاکستری، همان غاری است که می تواند در آن پناه بگیرد. انگار زمین را حفر و خود را در آن دفن کرده بود تا کسی را نبیند. روزی که روی صندلی راحتی لم داده بود، این فکر را به ذهن آورد که دستور بدهد دری مخفی برایش درست کنند تا در موقع لزوم بگریزد، ولی احساسی، او را از این کار منصرف کرد. می دانست در آن صورت هم در امان نخواهد بود، زیرا هر چند آن در، می توانست خروجی مناسبی برای او باشد، ولی ورودی مناسبی هم برای سایر افراد به حساب می آمد. همان فردی که بیرون خانه قوز کرده بود، می توانست شب کنار دیوار خانه بیاد، به تدریج از آن بالا برود و از پنجره داخل را ببیند. بیشترین نیرو و اراده را عصر روزهای دوشنبه به کار می برد، زیرا زمان بیرون رفتن از خانه بود. هنگامی که کال او را تعقیب کرد، دچار هراس زیادی شد و زمانی که پشت درخت منتظر ایستاد، وحشت کرده بود.
    کیت سر را روی بالش های نرم قرار داده بود و به تدریج تأثیر دارو را احساس می کرد.
    پایان فصل سی و نهم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  6. #76
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل چهلم
    (1)

    ایالات متحده به تدریج وارد جنگ شد. مردم از این امر وحشتزده و در عین حال علاقه مند به پیگیری آن بودند. در حدود شصت سال از آخرین جنگی که مردم تجربه کرده بودند، می گذشت. البته نبرد با اسپانیایی ها بیشتر شبیه لشکرکشی بود، و نه یک جنگ واقعی.
    ویلسون بار دیگر در ماه نوامبر به ریاست جمهوری انتخاب شد. یکی از وعده های او، عدم ورود آمریکا به جنگ بود، ولی به او هشدار دادند که موضوع جنگ را جدی بگیرد. بنابراین ناچار به جنگ وارد شد. تجارت، رونق گرفت و قیمت ها افزایش یافت. مسؤولان خرید بریتانیا در سراسر آمریکا حضور یافتند و خرید غذا و لباس و فلزات و مواد شیمیایی را آغاز کردند. مردم هیجانزده بودند و اگر طراح جنگ به حساب می آمدند، به آن اعتقادی نداشتند. در دره سالیناس، اوضاع تغییری نکرد.
    (2)
    کال همراه آرون به مدرسه رفت. آرون گفت:
    ـ خسته به نظر می رسی.
    ـ راست می گویی؟
    ـ دیشب که برگشتی، بیدار بودم. ساعت چهار صبح بود. تا آن وقت چه می کردی؟
    ـ راه می رفتم و فکر می کردم. دوست داری مدرسه را رها کنی و به مزرعه بازگردی؟
    ـ چرا؟
    ـ می توانیم برای پدر درآمد کسب کنیم.
    ـ دوست دارم به دانشگاه بروم. کاش این اتفاق بیفتد. همه ما را مسخره می کنند. دوست دارم هر چه زودتر از این شهر بروم.
    ـ انگار دیواه شده ای.
    ـ دیوانه نشده ام. من که ضرری نکرم. عقیده احمقانه صادرات کاهو از من نبود، ولی مردم مرا مسخره می کنند. نمی دانم پدر پول کافی برای فرستادن من به دانشگاه دارد یا نه.
    ـ او نمی خواست ضرر کند.
    ـ ولی ضرر کرد.
    کال گفت:
    ـ امسال و سال دیگر هم باید درس بخوانی تا بتوانی به دانشگاه بروی.
    ـ فکر می کنی نمی دانم؟
    ـ اگر تلاش کنی، شاید بتوانی تابستان آینده ثبت نام کنی و پاییز سر کلاس باشی.
    آرون گفت:
    ـ این کار ممکن نیست.
    ـ به نظر من می توانی. چرا با مدیر مدرسه صحبت نمی کنی؟ شرط می بندم عالیجناب رولف به تو کمک کند.
    آرون گفت:
    ـ می خواهم از این شهر بروم و دیگر قصد بازگشت ندارم. آن ها هنوز به ما می گویند کاهو و می خندند.
    ـ با آبرا چه می کنی؟
    ـ آبرا هر کاری که دوست داشته باشد انجام می دهد.
    کال پرسید:
    ـ اجازه می دهد از این جا بروی؟
    ـ آبرا هر کاری که من بخواهم، انجام می دهد.
    کال لحظاتی به فکر فرو رفت و سپس گفت:
    ـ من می خواهم دنبال پول و درآمد باشم. اگر تو زحمت بیشتری بکشی و یک سال زودتر قبول شوی، همه مخارج دانشگاه تو را پرداخت می کنم.
    ـ راست می گویی؟
    ـ بله، راست می گویم.
    ـ پس می روم با مدیر مدرسه صحبت می کنم.
    سپس بر سرعت گام ها افزود. کال او را صدا زد و گفت:
    ـ آرون، صبر کن و گوش بده. اگر مدیر گفت این امر امکان دارد، به پدر حرفی نزن.
    ـ چرا؟
    ـ فکر می کردم چه خوب است اگر بروی و به پدر بگویی که خودت این کار را کرده ای.
    ـ چه فرقی دارد؟
    ـ نمی دانی چه فرقی دارد؟
    ـ نه، نمی دانم. به نظرم احمقانه می رسد.
    کال می خواست فریاد بزند و بگوید: « می دانم مادر کجاست! می توانم او را به تو نشان بدهم!» ولی اگر این حرف را می زد، آرون خیلی ناراحت می شد.
    کال پیش از این که زنگ مدرسه به صدا درآید، آبرا را در راهرو دید و با خشم پرسید:
    ـ چرا آرون این طور شده؟
    ـ نمی دانم.
    ـ خوب می دانی!
    ـ خیلی رؤیایی فکر می کند. به نظرم کار همان کشیش است.
    ـ تا خانه تو را همراهی می کند؟
    ـ بله، همراه من می آید، ولی نمی دانم چرا این طور شده. مثل این که در حال پرواز است.
    ـ هنوز از ماجرای کاهو خجالت می کشد.
    آبرا گفت:
    ـ می دانم که خجالت می کشد. می کوشم این فکر را از ذهن او دور کنم. شاید از این وضعیت لذت می برد.
    ـ منظورت چیست؟
    آبرا گفت:
    ـ منظوری ندارم.
    آن شب پس از صرف غذا، کال گفت:
    ـ پدر، اگر جمعه بعدازظهر به مزرعه بروم، اشکالی ندارد؟
    آدام روی صندلی جابه جا شد و پرسید:
    ـ برای چه کاری میخواهی به مزرعه بروی؟
    ـ می خواهم آن جا را ببینم.
    ـ آرون هم می خواهد برود؟
    ـ نه، به تنهایی می روم.
    ـ می توانی بروی.
    آنگاه از لی پرسید:
    ـ دلیلی برا نرفتن او وجود دارد؟
    لی گفت:
    ـ نه.
    سپس به کال نگریست و گفت:
    ـ واقعاً تصمیم داری که کشاورزی کنی؟
    ـ شاید. پدر، اگر به من اجازه دهید در آن جا زراعت می کنم.
    آدام گفت:
    ـ هنوز یک سال از موعد اجاره آن جا باقی مانده.
    ـ پس از پایان مدت اجاره می توانم در آن جا زراعت کنم؟
    ـ مدرسه چه می شود؟
    ـ تا آن موقع، مدرسه تمام خواهد شد.
    آدام گفت:
    ـ خواهیم دید. شاید تصمیم بگیری به دانشگاه بروی.
    کال به سمت در رفت و لی هم به دنبال او خارج شد. از کار پرسید:
    ـ ممکن است بگویی چه اتفاقی افتاده؟
    ـ می خواهم نگاهی به مزرعه بیندازم.
    ـ بسیار خوب، ولی چرا با من مشورت نمی کنی؟
    لی برگشت تا به خانه برود، ولی در بین راه فریاد زد:
    ـ کال!
    کال ایستاد. لی گفت:
    ـ ناراحت شدی؟
    ـ نه.
    اگر بخواهی پنج دلار به تو می دهم.
    ـ چرا فکر می کنی به پول احتیاج دارم؟
    لی گفت:
    ـ نمی دانم.
    (3)
    ویل همیلتن، دفتر کار خود را در گاراژی که شبیه قفس شیشه ای بود دوست داشت. او به یک بنگاه معاملات اتومبیل قناعت نکرد ولی در عین حال دفتر دیگری هم برای خود تهیه ندید.
    هر حرکتی خارج از آن قفسه شیشه ای برایش دلپذیر بود. شیشه دفتر را دوجداره انتخاب کرد تا از سر و صدای گاراژ ناراحت نشود.
    روی صندلی بزرگ چرمی قرمز رنگ لم می داد و از زندگی لذت می برد. در آن هنگام که مردم درباره برادرش جو که در شرق آمریکا زندگی می کرد و در کار تبلیغاتی پول زیادی به دست می آورد، حرف می زدند، همیشه باور داشت که اوضاع خودش خیلی بهتر از برادرش است. می گفت:
    ـ از رفتن به شهرهای بزرگ می ترسم، چون روستا زاده هستم.
    شنوندگان به سخنان ویل می خندیدند. ولی او خوشحال می شد، زیرا می دانست آن ها فهمیده اند که پولدار شده است.
    کال صبح روز شنبه به ملاقات او آمد. ویل از دیدن او شگفت زده شد و پسرک خود را معرفی کرد:
    ـ من کال تراسک هستم!
    ـ واقعاً خوشحالم! چه بزرگ شده ای! پدرت هم آمده؟
    ـ نه، من تنها آمده ام.
    ـ خوب، بنشین. سیگار نمی کشی؟
    ـ چرا، گاهی.
    ـ ویل یک پاکت سیگار روی میز گذاشت. کال آن را باز کرد و بست و گفت:
    ـ حالا میل ندارم.
    ویل به چهره کال نگریست. اندیشید که پسر باهوشی است و نمی توان سر او کلاه گذاشت. گفت:
    ـ فکر کنم می خواهی تجارت کنی!
    ـ نه، آقا. فکر کردم پس از پایان تحصیلات دبیرستان، به مزرعه بروم.
    ویل گفت:
    ـ در این کار سودی وجود ندارد. کشاورزان پولی نصیب نمی برند، تنها واسطه ها پولدار می شوند.
    ویل می دانست که کال کاملاً او را زیر نظر دارد و آزمایش می کند. از این بازی لذت می برد. کال با این که می دانست، پرسید:
    ـ اقای همیلتن، شما فرزندی دارید؟
    ـ نه، متأسفم که ندارم. از این بابت بسیار ناراحتم. چرا این را پرسیدی؟
    کال بدون این که به سخنان ویل توجه کند، گفت:
    ـ اجازه می دهید با شما مشورت کنم؟
    ویل با خوشحالی گفت:
    ـ اگر کمکی از من برآید، خوشحال می شوم. چه می خواهی؟
    کال کاری کرد که همیلتن بیشتر به او علاقه مند شد. پسرک از رک گویی به عنوان حربه ای استفاده کرد و گفت:
    ـ می خواهم خیلی پولدار شوم. اگر امکان دارد راه و رسم آن را به من یاد بدهید.



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  7. #77
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض


    ویل می خواست بخندد، ولی بر خود مسلط شد و گفت:
    ـ چقدر پول می خواهی؟
    ـ در حدود بیست تا سی هزار دلار!
    ویل گفت:
    ـ خدای من!
    صندلی را جلو کشید و خندید، ولی خنده او از روی تمسخر نبود. کال هم خندید. ویل گفت:
    ـ چرا می خواهی این قدر پول به دست بیاوری؟
    کال پاکت سیگار را باز کرد، یکی از سیگارهای فیلتردار را درآورد، روشن کرد و گفت:
    ـ به شما خواهم گفت.
    ویل با خوشحالی به پشتی صندلی تکیه داد. کال گفت:
    ـ پدرم متحمل ضرر زیادی شد.
    ویل گفت:
    ـ می دانم. به او توصیه کردم که به شرق آمریکا کاهو صادر نکند.
    ـ به او گفته بودید؟ چرا؟
    ویل گفت:
    ـ چون می دانستم که کار او نتیجه ای ندارد. کسی که تجارت می کند باید بسیار هوشیار باشد، وگرنه هرگاه اتفاقی بیفتد، باید کار خود را پایان یافته بداند. همان اتفاق هم برای پدرت افتاد. خوب، به حرف هایت ادامه بده.
    ـ می خواهم به اندازه ای درآمد داشته باشم که ضرر او را جبران کنم.
    دهان ویل از شدت شگفتی بازماند. پرسید:
    ـ چرا؟
    ـ چون تصمیم گرفته ام!
    ویل گفت:
    ـ او را دوست داری؟
    ـ بله.
    چهره ویل درهم رفت و خاطره ای را به ذهن آورد. این خاطره، مربوط به مورد خاصی نبود، بلکه خاطره همه سال ها به ذهن او متبادر شد و همچون دوربین عکاسی که دنیا را متوقف می کند، خاطرات گذشته در همان لحظه متوقف شد. تصویر ساموئل که همچون بامدادی زیبا و سبکبار بود و تام باهوش و متفکر که سری پرشور داشت، اونا که سوار بر طوفان می شد، مالی زیبا، دسی خندان، جورج خوش قیافه با حرکاتی که توجه همگان را جلب می کرد و در نهایت جو، جوانترین و مجبوب ترین فرد خانواده را به یادش آورد که هر کدام گل های خانواده خود بودند.
    در زندگی هر کسی دردهایی وجود دارد که برای سایر افراد، پنهان است و کسی نمی تواند در آن دردها با اوشریک شود. ویل نیز چنین شرایطی داشت. بلند می خندید. از جنبه های مثبت زندگی استفاده می کرد و به کسی حسادت نمی ورزید. خود را شخصی کودن، محافظه کار، کند ذهن، و فاقد روحیه در نظر می گرفت. هیچ آروزی بزرگی در ذهن نداشت و هیچ اندوهی نمی توانست او را خرد کند. همیشه می کوشید مانع از هم پاشیدگی خانواده شود. مراقب بود به درستی از عقل خود استفاده کند و آن را به کار بیندازد. دفتر محاسبات خود را خوب نگهداری می کرد. وکیل داشت و همه هزینه ها را سر موعد پرداخت می کرد. همه کارها را مرتب انجام می داد. می توانست پول دربیاورد و ولخرجی نکند. فکر می کردم اعضای خانواده همیلتن به همین دلیل از او متنفر هستند. آن ها را بسیار دوست داشت و آماده بود در مورد مقتضی برایشان پول خرج کند. فکر می کرد از او خجالت می کشند، ولی سرسختانه برای جلب محبت آن ها تلاش می کرد. همه این کارها را انجام می داد چون قلبش پاک بود.
    در آن حال که به کال می نگریست، اشک در چشمانش جمع شد. کال پرسید:
    ـ آقای همیلتن چه اتفاقی افتاده؟ حالتان خوب نیست؟
    ویل افکار اعضای خانواده را درک نمی کرد و آن ها او را همان طور که بودند، پذیرفته بود. کال را دوست داشت و احساس می کرد می داند چه می خواهد. ای کاش کال پسر، برادر یا پدرش بود. کال موفق شد نزد او جایگاهی برای خود بیابد. توجه مرد به محل کار جلب شد.
    کال در صندلی نشسته بود و انتظار می کشید. ویل نمی دانست این سکوت از چه زمانی برقرار شده است. با تردید گفت:
    ـ آه، به گذشته فکر می کردم! از من مطلبی پرسیدی؟ من یک تاجر هستم. اموال خود را دور نمی اندازم، بلکه می فروشم.
    کال گفت:
    ـ بله، آقا.
    احساس می کرد که همیلتن او را دوست دارد. ویل گفت:
    ـ می خواهم واقعیتی را بدانم و خواهش می کنم به من حقیقت را بگو. می گویی؟
    کال گفت:
    ـ نمی دانم چه می خواهید بپرسید.
    ـ البته تا من نپرسم، چگونه امکان دارد بدانی؟ از تو خوشم آمد، خیلی زرنگ و رو راست هستی. برادری داری که پدرت او را بیشتر از تو دوست دارد؟
    کال به آرامی گفت:
    ـ همه او را بیشتر دوست دارند. همه عاشق آرون هستند.
    ـ تو چطور؟
    ـ بله، آقا. دست کم او را دوست دارم.
    ـ چرا می گویی دست کم؟
    ـ گاهی فکر می کنم احمق است، ولی باز هم او را دوست دارم.
    پدرت را هم دوست داری؟
    کال گفت:
    ـ او را خیلی دوست دارم.
    ـ با این حال، برادرت را بیشتر از تو دوست دارد؟
    ـ نمی دانم.
    ـ می خواهی ضر پدر را جبران کنی. چرا چنین کاری می کنی؟
    کال که معمولاً زیر چشمی به اطراف می نگریست، این بار با چشمان باز، مراقب ویل بود. گفت:
    ـ پدرم مرد خوبی است، بنابراین قصد دارم خسارت او را جبران کنم. البته خودم آدم خوبی نیستم.
    ـ اگر این کار را انجام بدهی، آدم خوبی می شوی؟
    ـ نه، چون افکارم خوب نیست.
    ویل در همه مدت زندگی، کسی را همچون کال، دارای صراحت لهجه ندیده و از این رک گویی او شرمسار بود. می دانست کال با این ویژگی، چه موضع خوبی دارد. گفت:
    ـ یک پرسش دیگر دارم. البته اگر پاسخ ندهی مهم نیست، چون اگر من جای تو بودم پاسخ نمی دادم. اگر بتوانی پولی که می خواهی به دست بیاوری و به پدرت بدهی، فکر نمی کنی محبت او را خریداری خواهی کرد؟
    ـ چرا آقا، همین فکر را می کنم و به نظرم فکر درستی است.
    ـ همین پاسخ کافی است.
    سپس به جلو خم شد و دست را روی پیشانی خیس از عرق خود گذاشت. به یاد نمی آورد پیش از آن تا این اندازه هیجانزده شده باشد. در چهره کال، نشانه پیروزی نمایان بود و می دانست برنده است، ولی احساس خود را بروز نمی داد.
    ویل سر را بلند کرد، عینک از چشم برداشت، با دستمال تمیز آن را پاک کرد و گفت:
    ـ بیا برویم با اتومبیل بگردیم.
    ویل سوار بر اتومبیل بزرگی شد که قسمت جلو آن به اندازه یک تابوت بود و موتوری پر سر و صدا داشت. به طرف جنوب کینگ سیتی و جاده ایالتی رانندگی می کرد. هوا بهاری بود. پرندگان پیشاپیش اتومبیل پرواز می کردند، روی پرچین ها می نشستند و نغمه سرایی می کردند. کوه پیکوپلانکو با قله ای پر برف در غرب جاده به چشم می خورد. درختان اوکالیپتوس جلو باد را سد می کردند و برگ های تازه آن ها، نقره ای و شفاف بود.
    ویل پس از این که به جاده ای رسید که به کاریز نزدیک خانه تراسک منتهی می شد، اتومبیل را کنار جاده متوقف کرد. موتور بزرگ اتومبیل صدا می داد. ویل در حالی که به مقابل نگاه می کرد، گفت:
    ـ کال، دوست داری با من شریک شوی؟
    ـ بله، آقا.
    ـ دوست دارم شریک بی پول داشته باشم. به تو پول قرض می دهم ولی کار مشکلی است.
    کال گفت:
    ـ من می توانم پول تهیه کنم.
    ـ چقدر؟
    ـ پنج هزار دلار.
    ـ باور نمی کنم بتوانی پنج هزار دلار تهیه کنی.
    کال پاسخی نداد. ویل گفت:
    ـ باور می کنم. می خواهی پول قرض بگیری؟
    ـ بله، آقا.
    ـ با چه بهره ای؟
    ـ هیچ، آقا!
    ـ ترفند جالبی است. از کجا تهیه می کنی؟
    ـ به شما نمی گویم.
    ویل سر تکان داد و خندید. بسیار خوشحال بود.
    ـ شاید فکر می کنی عقلم را ازدست داده ام، ولی باور می کنم.
    پا روی پدال گار اتومبیل گذاشت، چند بار آن را فشار داد و اجازه داد تا موتور در جا کار کند. سپس گفت:
    ـ خوب گوش هایت را باز کن. روزنامه مطالعه می کنی؟
    ـ بله، آقا.
    ویل گفت:
    ـ هر لحظه امکان دارد آمریکا وارد جنگ شود.
    ـ چنین به نظر می رسد.
    ـ بله، بسیاری از مردم چنین فکر می کنند. می دانی قیمت فعلی لوبیا چقدراست؟ منظورم این است که می دانی قیمت صدگونی لوبیا در سالیناس چقدر است؟
    کال گفت:
    ـ مطمئن نیستم، ولی فکر کنم هر پاوند لوبیا سه الی سه نیم سنت باشد.
    ـ منظورت از مطمئن نیستم، چیست؟ از کجا می دانی؟
    ـ خوب برای این که می خواستم از پدرم خواهش کنم به من اجازه بدهد مزرعه را اداره کنم.
    ـ فهمیدم، ولی در ضمن خودت نمی خواهی در زمین کشاورزی کنی. واقعاً که آدم زرنگی هستی. زانتانیه مستأجر پدرت دو رگه سویسی و ایتالیایی است و در ضمن کشاورزی را هم خوب می داند. در حدود پانصد جریب زمین را امسال کشاورزی کرده. اگر به او قول بدهیم که محصول لوبیای او را هر پاوند پنج سنت به فروش برسانیم و تخم لوبیا به او قرض بدهیم، حتماً امسال در زمین ها لوبیا خواهد کاشت. می توانیم برای پنج هزار جریب لوبیا قرارداد ببندیم.
    کال گفت:
    ـ وقتی در خود بازار، لوبیا را هر پاوند سه سنت خریداری می کنند، ما چگونه می توانیم آن را پنج سنت بفروشیم؟ آه، بله! ولی باید چگونه باید مطمئن شویم؟
    ویل گفت:
    ـ جنگ!
    کال گفت:
    ـ فهمیدم!
    ویل پرسید:
    ـ پس شریک هستیم؟
    ـ بله، آقا.
    ـ بگو بله، ویل.
    کال گفت:
    ـ بله، ویل.
    ـ چه زمانی می توانی پنج هزار دلار تهیه کنی؟
    ـ تا چهارشنبه آینده.
    ویل گفت:
    ـ خوب، بیا با هم دست بدهیم.
    سپس مرد تنومند و پسر لاغر، موقرانه با هم دست دادند. ویل در حالی که دست کال را می فشرد، گفت:
    ـ حالا ما دو نفر شریک هستیم. من بابنگاه خرید بریتانیا قرار داد بسته ام و در قسمت کارپردازی آن جا آشنایانی دارم. قول می دهم هر قدر لوبیای خشک داشته باشیم، بتوانیم هر پاوند ده سنت، حتی بیشتر بفروشیم.
    ـ چه زمانی می توان آن ها را فروخت؟
    ویل گفت:
    ـ پیش از امضای قرار داد، آن ها را می فروشیم. دوست داری به مزرعه بروی و با رانتالی حرف بزنی؟
    کال گفت:
    ـ بله، آقا.
    ویل به سرعت اتومبیل را به حرکت درآورد.
    پایان فصل چهلم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  8. #78
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل چهل و یکم
    (1)

    جنگ همیشه برای دیگران است. در سالیناس می دانستیم که ایالات متحده آمریکا بزرگترین و نیرومندترین قدرت جهان است. هر آمریکایی ذاتاً تیرانداز بود و می توانست در جنگ، ده تا بیست فرد خارجی را از بین ببرد.
    لشکرکشی پرشینگ تا مدتی اعتماد به نفس ما را کم کرد. فکر می کردیم مکزیکی ها بلد نیستند مستقیم تیراندازی کنند و همچنین آدم های احمق و تنبلی هستند، ولی پس از این که سربازان ما با خستگی از جنگ بازگشتند، اذعان کردند که چنین نیست، زیرا مکزیکی ها توانایی شلیک مستقیم را داشتند و سواره نظام آن ها، به راحتی موفق شده بود آمریکایی ها را تار و مار کند.
    دو شب آموزش در هر ماه، تأثیر زیادی نداشت و مکزیکی ها کار خود را کرده بودند. بیماری اسهال خونی نیز به کمک آن ها آمده و سربازان ما را از پای درآورده بود. مدت زیادی پس از پایان جنگ نیز تعدادی از سربازان آمریکایی همچنان از این بیماری مهلک رنج می بردند.
    هرگز نتوانستیم آلمانی ها را همچون مکزیکی ها در نظر بگیریم، بنابراین باز به همان شعار اسطوره ای متوسل شدیم و گفتیم هر آمریکایی می تواند بیست آلمانی را نابود کند. اگر این موضوع حقیقت داشت، کار رهبر آلمان خیلی زود به پایان می رسید، کشور او به زانو درمی آمد و اجازه نمی یافت در امور داخلی ما دخالت و کشتی های ما را غرق کند، ولی این گونه نشد. رهبر آلمان با کار احمقانه ای که انجام داد، ما را مجبور به جنگیدن کرد.
    جنگ همیشه برای دیگران است! اعضای خانواده و دوستان ما فکر می کردند از این بلا در امان می مانیم. جنگ همیشه برای دیگران است و این نکته واقعیت دارد که همیشه دیگران کشته می شوند، ولی این موضوع حقیقت نداشت. تلگراف های وحشتناک پیوسته به ما اطلاع می داد که هر فردی، دست کم یکی از اعضای خانواده خود را از دست داده است. ما بیشتر از شش هزار مایل از میدان جنگ دور بودیم، ولی از پیامدهای آن در امان نماندیم. منظره جالبی نبود. دختران آزادی، با کلاه سفید و لباس های متحدالشکل ساخته شده از ابریشم مصنوعی، رژه می رفتند. عموی ما سخنرانی معروف روز استقلال را بازنویسی و برای فروش سهام از آن استفاده می کرد. در مدرسه لباس زیتونی کمرنگ می پوشیدیم و کلاه جنگی بر سر می نهادیم. از معلم فیزیک هنرهای رزمی می آموختیم، ولی فایده ای نداشت. مارتی هاپس کشته شد! همان پسر خوش قیافه ای که در آن سوی خیابان سکونت داشت و خواهر کوچک من از سه سالگی عاشق او شده بود.
    پسران لاغر و در حالی که به زحمت پای خود را روی زمین می کشیدند و چمدان حمل می کردند، ناشیانه از خیابان اصلی می گذشتند و به ایستگاه قطار اقیانوس کبیر جنوبی می رفتند. آن ها بسیار محجوب بودند و پشت سر گروه موزیک سالیناس که سرود زنده باد پرچم آمریکا را می خواندند حرکت می کردند. اعضای خانواده آن ها در کنار صف راه می رفتند و می گریستند. صدای موسیقی که شبیه مرثیه و سوگواری بود، به گوش می رسید. اعزام شوندگان به جنگ، جرأت نگریستن به چهره مادران خود را نداشتند. هرگز فکر نمی کردیم جنگ برای ما باشد.
    تعداد زیادی از ساکنان سالیناس در میخانه ها و سالن های بیلیار شایعاتی را زمزمه می کردند. اطلاعات خصوصی توسط سربازان کسب کرده بودند، ولی آشکار نبود آن چه شنیده اند، حقیقت دارد یا نه. آن ها می گفتند سربازان ما بدون سلاح به جبهه ها فرستاده شده اند، کشتی های جنگ ما غرق می شوند و حکومت وقت، به مردم اطلاع نمی دهد؛ ارتش آلمان از ارتش ما قوی تر است، به گونه ای که هیچ بختی برای پیروزی نداریم؛ امپراتور آلمان، بسیار زرنگ و آمادگی کامل دارد که به آمریکا حمله کند؛ و ویلسون رئیس جمهور آمریکا، حرفی نمی زند.
    این افراد همه کسانی بودند که اعتقاد داشتند یک سرباز آمریکایی قادر است بیست سرباز آلمانی را مغلوب کند!
    گروه های کوچکی از سرباز های انگلیسی با لباس های عجیب و غریب در سراسر کشور ما حضور می یافتند و آن چه را مناسب بود، می خریدند و البته پول خوبی نیز می پرداختند. بسیاری از آن ها یک پا نداشتند، ولی بدون توجه به این امر، لباس های متحدالشکل می پوشیدند و کار خود را انجام می دادند. از میان آن چه می خریدند، می توان به لوبیا اشاره کرد، زیرا حمل آن آسان بود، فاسد نمی شد و گرسنگی را رفع می کرد.
    قیمت هر پاوند لوبیا به دوازده و نیم سنت افزایش یافت و کمیاب بود. کشاورزان از این که برای هر پاوند لوبیا دو سنت قرارداد بسته بودند، احساس ناراحتی می کردند. در واقع قیمت این محصول، از شش ماه پیش به گونه ای سرسام آور بالا رفته بود.
    مردم آمریکا و دره سالیناس، سرودهای خود را تغییر دادند. نخست سرودهایی به این مضمون خواندند که چگونه می توان جزیره آلمانی هلی گولند را با خاک یکسان کرد، امپراتور آلمان را به دار زد، و سپس به آن جا رفت و خراب کاری ها را پایان داد. پس از آن، ناگهان این سرود را سر دادیم:
    «...پرستار صلیب سرخ،
    در نفرین سرخ جنگ،
    می ایستد،
    گلی یگانه است که،
    در هیچ زمینی نمی توان، نظیر آن را یافت...»
    سپس میخواندیم:
    «...سلام، مرکز!،
    بهشت را به من عطا کن،
    چون پدرم در آن جاست،
    دعای کودکی در فلق،
    زمانی که چراغ ها کم نور می شوند،
    او از پله ها بالا می آید،
    و این دعا را می خواند،
    خداوندا!،
    به پدرم بگو،
    مسیح نگهدار تو باشد...»
    احساسی همانند کودکی سرسخت و بی تجربه داشتیم که در آغاز دعوا، مشتی به بینی او می زنند و او تنها می تواند در انتظار پایان درد بنشیند.
    پایان فصل چهل و یکم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  9. #79
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل چهل و دوم
    (1)

    لی در اواخر تابستان با سبد خرید از خیابان گذشت. زمانی که در سالیناس زندگی می کرد، به طور کامل به یک محافظه کار آمریکایی تبدیل شده و این امر از شیوه پوشیدن لباس او آشکار بود. همیشه هنگام خروج از خانه لباسی از ماهوت مشکی بر تن داشت. پیراهن های او سفید با یقه بلند و آهار زده بود و کراوات نازک مشکی همچون سناتورهای ایالات جنوبی می بست. همه کلاه های او سیاه، و دارای لبه های صاف بودند و صاف روی سرش می ایستادند. لباس هایش کاملاً تمیز بودند.
    روزی آدام درباره لباس های تمیز لی بحث کرد. لی پوزخندی زد و گفت:
    ـ مجبورم. اگر کسی وضعیت مالی خوبی داشته باشد، مانند شما لباس بد می پوشد. فقرا مجبور به پوشیدن لباس های خوب هستند.
    آدام با تعجب گفت:
    ـ فقیر! دیگر تو باید به ما پول قرض بدهی!
    لی گفت:
    ـ شاید حق با شما باشد.
    لی آن روز بعدازظهر، گفت:
    ـ می خواهم سوپ خربزه زمستانی بپزم. این یک غذای چینی است. پسرعمه ام که در محله چینی ها زندگی می کند، روش پختن آن را به من یاد داد. پسر عمه ام ترقه و وسایل قمار می سازد.
    آدام گفت:
    ـ فکر می کردم در این جا کسی را نداری.
    ـ همه چینی ها با هم خویشاوند هستند. همه کسانی که نام خانوادگی لی دارند، از خویشاوندان نزدیک هستند. نام خانوادگی پسرعمه من، سویی دانگ است. مدتی پنهانی زندگی می کرد تا در نهایت آشپزی را یاد گرفت. خربزه را در دیگی قرار می دهیم و نوک آن را با دقت می بریم. یک جوجه درسته در آن می گذاریم و بعد قارچ، شاه بلوط آبی، تره فرنگی و کمی زنجبیل به آن اضافه می کنیم. نوک خربزه را در جای خود قرار می دهیم و پس از این که دو روز متوالی روی آتش ملایم پخته شود، بسیار خوشمزه خواهد شد.
    آدام روی صندلی لم داده و دست ها را پشت سرش قرار داده بود. به سقف می نگریست و لبخند می زد. گفت:
    ـ عالی است، لی! عالی است!
    لی گفت:
    ـ شما حتی به حرف های من گوش ندادید.
    آدام روی صندلی جابه جا شد و گفت:
    ـ گاهی انسان فکر می کند که فرزندان خود را خوب می شناسد، ولی بعد می فهمد که این طور نیست.
    لی تبسمی کرد و گفت:
    ـ مگر در زندگی آن ها رازی وجود دارد که از آن بی خبرید؟
    آدام خندید و گفت:
    ـ آن چه هم می دانستم، اتفاقی بود. می دانستم که آرون در فصل تابستان به این جا نمی آید. همیشه فکر می کردم که بازی می کند.
    لی گفت:
    ـ بازی؟ سال های زیادی است که بازی نکرده.
    آدام گفت:
    ـ هر کاری که می کند مهم نیست. امروز آقای کیل را دیدم، همان کسی که در دبیرستان است. خیال می کرد من اطلاعات زیادی دارم. می دانی این پسر چه می کند؟
    لی گفت:
    ـ نه.
    ـ همه کارهای مربوط به سال آینده را انجام داده و قصد دارد در امتحانات دانشگاه در سال آینده شرکت کند، یک سال زودتر. آقای کیل مطمئن است که او قبول خواهد شد. چه فکری به ذهن تو می رسد؟
    لی گفت:
    ـ بسیار خوب است! ولی چرا این کار را انجام می دهد؟
    ـ برای این که یک سال جلوتر باشد.
    ـ چرا می خواهد یک سال جلوتر باشد؟
    ـ لی، یعنی تو نمی دانی که او بلندپرواز است؟
    لی گفت:
    ـ نه، نمی دانستم.
    آدام گفت:
    ـ هیچ وقت با من مشورت نکرد. نمی دانم برادرش از این موضوع خبر دارد یا نه.
    ـ فکر کنم آرون قصد دارد همه را غافلگیر کند. نباید حرفی بزنیم تا خودش موضوع را مطرح کند.
    ـ به نظرم درست می گویی. لی، به او افتخار می کنم و زیاد هم افتخار می کنم. کاش کال هم بلندپرواز بود.
    لی گفت:
    ـ شاید باشد. شاید او هم رازی دارد.
    ـ شاید، خدا می داند. این اواخر هم زیاد او را ندیده ام. فکر می کنی مناسب است که تا این حد از خانه دور باشد؟
    لی گفت:
    ـ احساس می کنم کال می کوشد خود را پیدا کند. به نظرم طبیعی است. تعدادی از افراد، عوض شدنی نیستند.
    آدام گفت:
    ـ می خواهم یک ساعت طلا برایش بخرم که روی آن حکاکی کنی.
    ـ چه روی آن حک شود؟
    لی گفت:
    ـ گوهر فروش می داند چه حک کند. بعد از دو روز جوجه را دربیاور و استخوان هایش را جدا کن.
    ـ کدام جوجه را می گویی؟
    لی گفت:
    ـ سوپ خربزه زمستانی.
    ـ لی، به نظر تو ما به اندازه کافی پول داریم که او را به دانشگاه بفرستیم؟
    ـ اگر حواسمان را جمع کنیم و او هم خرج بی مورد نکند، می توانیم.
    آدام گفت:
    ـ او خرج بی مورد ندارد.
    لی که با رضایت و تحسین به آستین کت خود می نگریست، گفت:
    ـ من فکر می کردم خرج بی مورد ندارم، ولی دارم.
    (2)
    خانه کشیش کلیسای سنت پال، بزرگ و جادار بود. این خانه را برای کشیش ها ساخته بودند که تعداد اعضای خانوار زیادی داشتند. آقای رولف که هنوز ازدواج نکرده بود و علاقه ای به خانه داری نداشت، درهای اغلب اتاق های خانه را بسته بود، ولی هنگامی که آرون محوطه وسیعی برای مطالعه خواست، اتاق بزرگی به او داد.
    آقای رولف به آرون علاقه زیادی داشت. زیبایی فرشته مانند چهره او، گونه های نرم، و کمر باریک و پاهای بلند او را تحسین می کرد. دوست داشت در اتاق بنشیند و چهره آرون را که در هنگام مطالعه در هم می رفت، تماشا کند. می دانست چرا در فضای خانه خود که مناسب نبود، نمی تواند کار کند. در واقع آرون را ثمره زحمات خود می دانست. آرون فرزند روحانی آقای رولف به حساب می آمد و کشیش امیدوار بود آن پسر روزی برای کلیسا مفید باشد. می دانست آرون هم باید سختی های دنیا را تحمل کند. می کوشید راهنمایی هایی برای آرامش و سعادت او ارائه دهد. گفتگوی آن ها، همیشه طولانی، صمیمی و خصوصی بود. آقای رولف می گفت:
    ـ می دانم که دیگران از من ایراد می گیرند، ولی اعتقادم از همه بیشتر است. هیچکس نمی تواند به من بگوید که اهمیت اعتراف به همان اندازه اهمیت عشای ربانی نیست. به حرف هایم گوش کن. آن چه می خواهم بگویم محتاطانه و تدریجی است.
    ـ زمانی که مسؤول کلیسا شوم، همین را می گویم.
    ـ این کار، سیاست و درایت زیادی می خواهد.
    آرون گفت:
    ـ کاش در کلیسای ما همان کارهای پیروان آگوستین یا فرانسیس مقدس انجام می شد. مثلاً جایی برای خلوت کردن داشتیم. گاهی احساس می کنم پاک نیستم. می خواهم از نجاست بیرون بیایم و پاک شوم.
    آقای رولف با لحنی جدی گفت:
    ـ احساس تو را درک می کنم، ولی دراین مورد با تو موافق نیستم. نمی توانم تصور کنم آقای ما حضرت مسیح دوست داشته باشد کشیش از خدمات دنیوی دور باشد. فکر می کنی مسیح چه کاری لازم بود انجام دهد که ما انجیل را موعظه و به فقرا و بیماران کمک کنیم و حتی سر بر خاک بساییم تا گناهکاران را نجات دهیم؟ مسیح باید برای ما الگو باشد.
    چشمان کشیش می درخشید و صدای او همان حالتی را داشت که در هنگام موعظه کردن پیدا می کرد.
    ـ شاید لازم نباشدبه تو بگویم و امیدوارم تو نیز خیال نکنی که به گفتن آن افتخار می کنم، ولی در این سخن، نوعی ابهت وجود دارد. پنج هفته است که زنی به مراسم شامگاهی کلیسای ما می آید. گماان نمی کنم از جایگاه سرود خوانی بتوانی او را ببینی. این زن همیشه در آخرین ردیف سمت چپ می نشیند. اگر از جایگاه بیرون بیایی، می توانی او را ببینی. یک توری روی سر دارد و همیشه پیش از این که از تنفس برگردم، او می رود.
    آرون پرسید:
    ـ او کیست؟
    ـ با تحقیقاتی که انجام داده ام، این زن، صاحب یکی از خانه های فساد است.
    ـ در همین سالیناس؟
    ـ بله، همین جا در سالیناس.
    آنگاه آقای رولف به جلو خم شد و گفت:
    ـ آرون، می دانم که ناراحت شدی. باید بر خود مسلط باشی! مسیح و مریم مجدلیه را فراموش نکن. بدون احساس غرور می گویم که دوست دارم دست او را بگیرم.
    آرون پرسید:
    ـ چرا به آن جا می آید؟
    ـ شاید برای آن چه ما به مردم می دهیم، یعنی برای رستگاری. حضور ذهن قوی می خواهد. پایان آن را می توان حدس زد. خوب به حرف های من گوش کن. این مردم ترسو هستند. یک روز این زن بر در اتاقم می کوبد. خواهش می کند اجازه دهم وارد شود. من دعا می کنم که صبور و عاقل باشد. ولی وقتی که چنین شود، وقتی که یک روح سرگردان در جستجوی نور و روشنایی باشد، زیباترین و عالی ترین تجربه برای یک کشیش شکل می گیرد. آرون، ما برای همین آفریده شده ایم. بله، ما برای همین آفریده شده ایم.
    آقای رولف، به سختی نفس می کشید. افزود:
    ـ دعا می کنم در کارم موفق باشم.
    (3)
    اطلاع آدام تراسک از جنگ در حد همان جنگ هایی بود که خود در جوانی با سرخپوستان کرده بود. هیچ کس اطلاعی از جنگ بزرگ جهانی نداشت. لی تاریخ اروپا مطالعه و بررسی کرد تا بتواند آینده را با توجه به وقایع گذشته، پیش بینی کند.
    لیزا همیلتن در حالی که لبخند می زد، از دنیا رفت. پیش از آن، سرخی چهره او از میان رفته و استخوان های گونه او بیرون زده بود.
    آدام بی صبرانه انتظار می کشید تا آرون نتایج امتحانات را برایش بیاورد. ساعت طلا را در کشو بالایی کمد، زیر تعدادی دستمال قرار داده بود و پیوسته آن را کوک و با ساعت خود تنظیم می کرد.
    لی می دانست چه باید کرد. قرار بود شبی که این خبر داده شود، بوقلمون بپزد و شیرینی درست کند. آدام گفت:
    ـ باید مهمانی بدهیم. به نظر تو شامپاین خوب است؟
    لی گفت:
    ـ خوب است. کلازویتس را می شناسی؟
    ـ کیست؟
    لی گفت:
    ـ فرد نیست، خوردنی است. نام یک نوع شامپاین.
    ـ کافی است. همان مقدار که برای سلامتی می خورند لازم داریم.
    آدام تصور نمی کرد آرون نتواند در امتحان موفق شود. یک روز بعدازظهر، آرون آمد و از لی پرسید:
    ـ پدرم کجاست؟
    ـ صورتش را اصلاح می کند!
    آرون گفت:
    ـ من برای صرف شام نمی آیم.
    آنگاه در حمام پشت سر پدرش قرار گرفت و با تصویر صورت صابونی پدرش در آینه حرف زد:
    ـ آقای رولف از من خواسته شام به خانه او بروم.
    آدام تیغ ریش تراش را با کاغذ توالتی که تا کرده بود پاک کرد و گفت:
    ـ بسیار خوب.
    ـ اجازه می دهید به حمام بروم؟
    ـ بله، من زود از این جا خارج می شوم.
    لحظاتی پس از خروج آرون از اتاق نشیمن، کال و آدام او را با نگاه تعقیب کردند. کال گفت:
    ـ از ادوکلن من استفاده کرده. رایحه آن هنوز در اتاق است.
    آدام گفت:
    ـ احتمالاً مهمانی مفصلی داده اند.
    ـ باید جشن بگیرد. کار آسانی نبود.
    ـ جشن بگیرد؟
    ـ جشن به دلیل قبول شدن در امتحان. مگر به شما خبر نداد؟
    آدام گفت:
    ـ آه،بله، امتحان! به من گفته که نمره های خوبی کسب کرده. به او افتخار می کنم. به نظرم باید ساعت طلا را به او بدهم.
    کال به تندی گفت:
    ـ به شما نگفته؟
    ـ به من گفت. امروز صبح خبر داد.
    کال گفت:
    ـ امروز صبح خبر نداشت!
    سپس از جای برخاست و رفت. در تاریکی به سرعت راه می رفت، از خیابان مرکزی گذشت و از پارک رد شد. از خانه استون وال جکسون اسمارت هم گذشت تا به جایی رسید که خیابان به جاده روستایی می پیوست. از مسیر دیگری رفت تا از کنار خانه روستایی تالوت نگذرد.
    ساعت ده، لی از خانه خارج شد تا نامه ای را پست کند. ناگهان با کال که زیر پله های ایوان نشسته بود، برخورد کرد. گفت:
    ـ چه اتفاقی برایت افتاده؟
    ـ کمی قدم می زنم.
    ـ چه اتفاقی برای آرون افتاده؟
    ـ نمی دانم.
    ـ مثل این که لجبازی می کند. دوست داری تا دفتر پست همراه من بیایی؟
    ـ نه!
    ـ پس چرا این جا نشسته ای؟
    ـ می خواهم تا سر حد مرگ، او را کتک بزنم.
    لی گفت:
    ـ این کار را نکن!
    ـ چرا نکنم؟
    ـ چون او از تو قوی تر است. تو را خواهد کشت!
    کال گفت:
    ـ شاید درست می گویی! او توله سگ است!
    ـ مواظب حرف هایت باش!
    کال خندید و گفت:
    ـ با تو می آیم.
    ـ کلازویتس را می شناسی؟
    ـ تاکنون چنین نامی را نشنیده ام.
    پس از این که آرون به خانه آمد، لی را روی پله های ایوان منتظر دید. مرد گفت:
    ـ تو را از کتک خوردن نجات دادم. بنشین!
    ـ خسته ام و می خواهم بخوابم.
    ـ بنشین! می خواهم با تو حرف بزنم. چرا به پدرت خبر ندادی که در امتحان قبول شدی؟
    ـ او نمی فهمد.
    ـ مزخرف می گویی!
    ـ دوست ندارم کسی با من این طور صحبت کند.
    ـ نمی فهمی چرا این طور با تو حرف می زنم؟ بی ادبی من حکمتی دارد. آرون، آرزوی قلبی پدرت این بود که در امتحان موفق شوی.
    ـ چگونه فهمیده؟
    ـ لازم بود تو به او بگویی!
    ـ این موضوع به تو ربطی ندارد.
    ـ دوست دارم حتی اگر او خواب است او را بیدار کنی و موضوع را به او بگویی.
    ـ چنین کاری نمی کنم!
    ـ لی با ملایمت گفت:
    ـ آرون، هرگز مجبور شده ای که با آدمی که کوتاه قامت که نصف هیکل تو را دارد، دعوا کنی؟
    ـ منظورت چیست؟
    ـ این یکی از کارهای خجالت آور روزگار است. او دست برنمی دارد و طولی نمی کشد که تو از کوره در می روی و باید او را کتک بزنی، ولی این رفتار، کار را بدتر می کند. آنگاه دچار مشکل می شوی.
    ـ از چه حرف میزنی؟
    ـ آرون اگر کاری را که می گویم انجام ندهی، باید با من دعوا کنی. مسخره نیست؟
    آرون خواست برود، لی در مقابل او ایستاد، مشت های کوچک خود را گره کرد و گفت:
    ـ نمی دانم راه و رسم آن چگونه است، ولی می خواهم امتحان کنم.
    آرون با خشم خود را کنار کشید. لی روی پله ها نشست و آه بلندی برآورد و گفت:
    ـ خدا را شکر که به خیر گذشت، وگرنه افتضاح می شد. آرون، چرا نمی توانی به او بگویی؟ چه مشکلی داری؟ تو همیشه به من می گفتی.
    ناگهان آرون سفره دل را گشود و گفت:
    ـ می خواهم از این جا بروم! این جا شهر کثیف و فاسدی است.
    ـ نه، این جا هم مثل جاهای دیگر است.
    ـ من به این جا تعلق ندارم! کاش هرگز به این جا نمی آمدیم. نمی دانم چرا این طور شده ام. دوست دارم از این جا بروم.
    صدای پسرک تبدیل به گریه شد. لی بازوی خود را روی شانه های پهن آرون گذاشت تا او را دلداری دهد. آنگاه با ملایمت گفت:
    ـ تو در حال رشد هستی. شاید دلیل این رفتارها، همین باشد. گاهی فکر می کنم زندگی، ما را آزمایش می کند. در این موقع هم وقتی ما به درون خود می نگریم، وحشت می کنیم. گاهی تصور می کنیم همه ما را زیر نظر دارند و در چنین مواقعی، فساد خیلی بیشتر از همیشه می رسد. آرون این وضعیت به پایان خواهد رسید. تنها کمی باید صبر کرد. تو حرف های مرا باور نداری، ولی این تنها کاری است که در حال حاضر می توانم برایت انجام بدهم. سعی کن یاد بگیری که آن چه در دنیا یافت می شود، نه آن قدر بد است که فکر می کنی و آن قدر خوب. می توانم به تو کمک کنم. برو بخواب و فردا صبح نتیجه امتحان را به پدرت بگو. طوری به او بگو که هیجانزده نشود. او احساس تنهایی می کند، چون آینده درخشانی ندارد که به فکر آن باشد و خوشحال شود. سام همیلتن می گفت حقیقت را نشان بدهید! برو بخواب. من باید برای صبحانه نان بپزم. راستی آرون، پدرت هدیه ای روی بالش تو قرارداده!

    پایان فصل چهل و دوم


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  10. #80
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل چهل و سوم
    (1)

    پس از این که آرون به دانشگاه راه یافت، آبرا فرصتی پیدا کرد تا با اعضای خانواده او آشنا شود. پیشتر هر دو آن ها خود را از دیگران دور نگه داشته بودند. آبرا پس از رفتن آرون، خود را به افراد خانواده تراسک نزدیک کرد. دریافت به آدام بیشتر می تواند اعتماد کند و همچنین لی را بیشتر از پدر دوست داشته باشد.
    در مورد کال نمی توانست تصمیم بگیرد. کال گاهی با کنجکاوی یا خشم موجب ناراحتی او می شد. انگار با آبرا همیشه در حال مبارزه بود. نمی دانست کال او را دوست دارد یا نه، و در نتیجه خود هم زیاد کال را دوست نداشت. هرگاه به خانه تراسک می رفت و کال در آن جا حضور نداشت، احساس راحتی می کرد چون درباره او داوری نمی کرد.
    آبرا دختری نیرومند، با اندامی کشیده و ظاهری خوش ترکیب بود و آمادگی داشت که پیمان ازدواج ببندد، ولی همچنان انتظار می کشید. بعد از پایان مدرسه، به خانه تراسک می رفت، نزد لی می نشست و بخشی از نامه های آرون را که هر روز دریافت می کرد، برایش می خواند.
    آرون در دانشگاه استنفورد احساس تنهایی می کرد. نامه هایش پر از شکایت به دلیل دوری از یار بود. زمانی که با هم بودند، روابط معمولی داشتند، ولی از دانشگاه که نود مایل با خانه فاصله داشت، نامه های عاشقانه برای آبرا می نوشت. همواره درس می خواند و برای آبرا نامه می نوشت. زندگی او همین بود و بس.
    هر روز بعدازظهر، آبرا همراه لی در آشپزخانه می نشست و به او کمک می کرد تا لوبیا یا نخود پاک کند. گاهی شیرینی خانگی می پخت، ولی اغلب ترجیح می داد با آن ها شام بخورد و به خانه و نزد پدر و مادرش نرود. درباره هر موضوعی با لی بحث می کرد. نمی توانست با پدر و مادر خود به طور جدی صحبت کند و حرف های آنها معمولاً پوچ و بی معنی بود. در حالی که صحبت کردن با لی، تفاوت داشت. حتی اگر کاملاً مطمئن نبود آن چه لی می گوید حقیقی باشد، باز ترجیح می داد درباره آن ها با مرد چینی حرف بزند.
    لی می نشست و لبخند می زد و به سخنان آبرا که پیوسته درباره خود حرف می زد، گوش می داد. گاهی حواس لی در هنگام حرف زدن، به جای دیگری جلب می شد و دوباره به حرف های آبرا گوش می داد. سپس افکار او همچون سگ شکاری متوجه امور دیگری می شد. گاهی لی سر تکان می داد و زیر لب حرف می زد.
    لی دخترک را دوست داشت و در او قدرت و گرما احساس می کرد. سیمای آبرا به گونه ای بود که امکان داشت در آینده زنی زشت یا زیبا شود. لی در هنگام صحبت کردن با آبرا، به فکر فرو می رفت و به یاد زنان کانتونی که از نژاد خودش بودند می افتاد. اگر لاغر بودند، ولی صورت گرد داشتند. لی زنان چینی را دوست داشت، زیرا درک زیبایی، امری شخصی است. هرگاه زیبایی زنان چینی را به یاد می آورد، چهره پرخاشگر زنان نخوسی را در نظر می گرفت که بسیار خشن و سرکش بودند و به نژاد خود افتخار می کردند.
    آبرا در مورد آرون می گفت:
    ـ او زیاد درباره پدرش حرف نمی زد. تنها هنگامی که آقای تراسک در ماجرای صدور کاهو ضرر کرد، فهمیدم که آرون خیلی ناراحت است.
    لی پرسید:
    ـ چرا؟
    ـ بچه ها او را مسخره می کردند.
    ذهن لی به گذشته برگشت:
    ـ آرون را مسخره می کردند؟ چرا؟ او که دخالتی نداشت.
    ـ خوب او این طور احساس می کرد. می دانی در مورد این قضیه چه فکر می کنم؟
    لی گفت:
    ـ نه.
    ـ کوشیدم از موضوع سردربیاورم، ولی نتوانستم. فکر کردم ناراحتی او ناشی از خالی بودن جای مادرش است.
    چشمان لی از شگفتی از حدقه بیرون آمد و دوباره به حالت عادی بازگشت. سر تکان داد و گفت:
    ـ می دانم. فکر می کنم کال هم این گونه باشد؟
    ـ نه.
    ـ پس چرا آرون چنین است؟
    ـ این را نفهمیدم، ولی شاید نیازهای افراد، متفاوت باشد. مثلاً پدرم از شلغم نفرت دارد. همیشه این گونه بوده. ازدیدن شلغم به هم می ریزد و دلیل خاصی هم ندارد. روزی مادرم خیلی خشمگین شد و به عمد شلغم درست کرد و روی آن مقدار زیادی فلفل و پنیر ریخت و سرخ کرد. پدرم کمی از آن خورد و پرسید: «این چه غذایی بود؟» مادرم گفت: «شلغم!» پدرم با عصبانیت خانه را ترک کرد. فکر نمی کنم هنوز هم مادرم را بابت آن بخشیده باشد.
    لی خندید و گفت:
    ـ و می تواند مادرت را ببخشد، چون مادرت اعتراف کرد. اگر از مادرت می پرسید و او دروغی می گفت تا پدرت را خوشحال کند و یک بشقاب دیگر از آن غذا می خواست و سپس می فهمید شلغم بوده، فکر می کنم مادرت را می کشت!
    ـ شاید این طور می شد. به هر حال فکر می کنم آرون بیشتر از کال به مادر احتیاج داشته و به خاطر این موضوع هم همیشه پدرش را سرزنش می کرده.
    ـ چرا؟
    ـ نمی دانم. نظر من است.
    ـ موضوع برایت قابل درک است؟
    ـ بله!
    ـ البته باید بفهمی.
    ـ می خواهی شیرینی خانگی درست کنم؟
    ـ امروز لازم نداریم، چون شیرینی داریم.
    ـ چه کاری می توانم انجام بدهم؟
    ـ میتوانی خمیر درست کنی. با ما غذا می خوری؟
    ـ نه، سپاسگزارم. باید به جشن بروم. فکر می کنی آرون کشیش می شود؟
    لی گفت:
    ـ از کجا بدانم؟ شاید تنها به آن فکر می کند.
    آبرا گفت:
    ـ امیدوارم کشیش نشود.
    ناگهان از آن چه گفته بود، سخت متعجب شد. لی از جا برخاست، تخته خمیرگیری را برداشت، گوشت قرمز و یک الک کنار آن گذاشت و گفت:
    ـ از پشت چاقو استفاده کن.
    آبرا گفت:
    ـ می دانم.
    در دل آرزو می کرد که لی حرف او را نشنیده باشد، ولی لی پرسید:
    ـ چرا دوست نداری که او کشیش شود؟
    ـ شاید بهتر بود چنین حرفی نزنم!
    ـ هر چه دلت می خواهد، باید بگویی. لازم به توضیح نیست.
    آنگاه به طرف صندلی خود رفت. آبرا روی گوشت مقداری آرد الک کرد و با کارد بزرگ، آن را کوبید. آنگاه گفت:
    ـ درست نبود این طور حرف بزنم!
    لی سربرگرداند تا آبرا آزادانه به کار ادامه بدهد. آبرا همانطور که گوشت را می کوبید، گفت:
    ـ او خیلی کله شق است. به من می گفت کشیش ها نباید ازدواج کنند.
    لی گفت:
    ـ در نامه های اخیر، در این مورد مطلبی ننوشته.
    ـ می دانم، ولی پیشتر از این حرف ها زیاد می زد.
    کوبیدن گوشت را متوقف کرد و افزود:
    ـ لی ، من لیاقت او را ندارم.
    ـ منظورت از این حرف چه بود؟
    ـ شوخی نمی کنم. او به من فکر نمی کند. در ذهنش از من آدمی ساخته که نیستم.
    لی گفت:
    ـ چنین نیست.
    ـ او مرا نمی شناسد. حتی دلش نمی خواهد که مرا بشناسد. روح پاک و تمیز می خواهد.
    لی یک بیسکویت خورد و گفت:
    ـ مگر او را دوست نداری؟ تو بسیار جوان هستی ولی به نظرم زیاد تفاوتی هم نمی کند.
    ـ واقعاً او را دوست دارم. می خواهم همسرش بشوم، ولی می خواهم او هم مرا دوست داشته باشد. وقتی که مرا نمی شناسد، چگونه می تواند مرا دوست داشته باشد؟ زمانی فکر می کردم مرا می شناسد، ولی حالا می دانم که هرگز نتوانسته...
    لی با لحنی یکنواخت گفت:
    ـ تاکنون حرف های زیادی با هم داشته ایم، ولی یادم نمی آید در مورد خود من صحبتی به میان آمده باشد!
    سپس با کمرویی لبخندی زد و گفت:
    ـ آبرا، اجازه بده کمی درمورد خودم حرف بزنم. من یک نوکر پیر و چینی هستم. این سه موضوع را می دانی. در ضمن خسته و ترسو هم هستم.
    آبرا گفت:
    ـ نه، این طور نیست.
    لی گفت:
    ـ حرف نزن! من خیلی ترسو هستم. دلم نمی خواهد در کار کسی هم دخالت کنم.
    ـ منظورت چیست؟
    ـ آبرا، پدرت غیر از شلغم، از چه نفرت دارد؟
    آبرا با لجاجت گفت:
    ـ پرسشی را برایت مطرح کردم.
    لی آرام و مطمئن گفت:
    ـ نشنیدم. آبرا، تو پرسشی مطرح کردی؟
    آبرا گفت:
    ـ به نظرم فکر می کنی که من خیلی بچه هستم.
    لی حرف او را قطع کرد و گفت:
    ـ زمانی برا زنی سی و پنج ساله کار می کردم که در عمر خود نه مطلبی آموخته، نه کتابی خوانده و نه تجربه ای کسب کرده بود. زیبا هم نبود. اگر شش ساله هم بود، پدر و مادرش خجالت می کشیدند چنین فرزندی داشته باشند، ولی در سی و پنج سالگی زندگی دیگران را اداره می کرد. نه، آبرا سن ربطی به این امور ندارد. اگر مطلبی برای گفتن داشتم به تو می گفتم.
    آبرا لبخندی زد و گفت:
    ـ من باهوش و بسیار زرنگ هستم.
    لی با لحن اعتراض آمیزی گفت:
    ـ خدا نکند.
    ـ پس دوست نداری بفهمم موضوع از چه قرار است؟
    ـ تا زمانی که حرفی از من در میان نباشد، به من ربطی ندارد که تو چه می کنی. به نظرم هر قدر یک انسان خوب ضعیف و منفی باف باشد، باز هم بار گناهان خود را باید بر دوش بکشد. من به اندازه کافی گناهکار هستم. شاید گناهانم با گناهان دیگران تفاوت داشته باشد، ولی به هرحال، گناهکارم. خواهش می کنم مرا ببخش.
    آبرا دست روی میز دراز کرد و با انگشتان آغشته به آرد، پشت دست لی را لمس کرد. پوست زرد رنگ دست مرد چینی کشیده شده بود و برق می زد. لی به لکه های سفیدی که بر اثر تماس انگشتان آردی آبرا روی دستش جا مانده بود، نگریست. آبرا گفت:
    ـ پدرم دوست داشت پسر داشته باشد. از شلغم و دختر متنفر بود. به همه گفته که چرا این اسم لعنتی را برای من انتخاب کرده. می گوید اگرچه نام دیگری انتخاب کردم، ولی آبرا آمد.
    لی لبخند زد و گفت:
    ـ چه دختر خوبی هستی! اگر فردا شب برای صرف شام این جا بیایی، کمی شلغم برایت می خرم.
    در صدا کرد، کال وارد آشپزخانه شد و گفت:
    ـ سلام، آبرا. لی، پدر در خانه است؟
    ـ نه، هنوز نیامده، چرا می خندی؟
    کال چکی به دست لی داد و گفت:
    ـ بگیر، مال تو است.
    لی به چک نگریست و گفت:
    ـ بهره نمی خواستم.
    ـ این طور بهتراست، چون شاید در آینده باز هم از تو پول قرض بگیرم.
    ـ به من نمی گویی این پول را از کجا آورده ای؟
    ـ نه، نمی گویم. فکری به ذهنم رسیده.
    به آبرا چشمک زد. آبرا گفت:
    ـ باید به خانه برگردم.
    کال گفت:
    ـ آبرا را هم می توانیم دعوت کنیم. روز شکرگزاری جشنی برگزار می کنیم. آبرا و آرون هم نزد ما می آیند.
    آبرا پرسید:
    ـ چه می خواهی بکنی؟
    ـ برای پدرم هدیه ای خریده ام.
    آبرا پرسید:
    ـ چیست؟
    ـ حالا به تو نمی گویم. خواهی فهمید.
    ـ لی می داند؟
    ـ بله، ولی نمی گوید.
    آبرا گفت:
    ـ تاکنون تو را چنین خوشحال ندیده بودم. هرگز این قدر خوشحال نبوده ای.
    نسبت به کال احساس محبت کرد.
    کال پس از عزیمت آبرا، روی صندلی نشست و گفت:
    ـ نمی دانم پس از صرف شام در مراسم شکرگزاری به او بدهیم یا پس از آن.
    لی گفت:
    ـ پس از مراسم. واقعاً پول را گرفتی؟
    ـ پانزده هزار دلار گرفتم.
    ـ راست می گویی؟
    ـ منظورت این است که پول را دزدیده ام؟
    ـ بله.
    کال گفت:
    ـ دروغ نمی گویم. یادت می آید چگونه برای آرون شامپاین تهیه کردیم؟ برای پدر هم همین کار را انجام می دهیم. شاید هم اتاق پذیرایی را تزیین کنیم. آبرا به ما کمک می کند.
    ـ واقعاً فکر می کنی پدرت پول می خواهد؟
    ـ بله، چرا نخواهد؟
    لی گفت:
    ـ امیدوارم درست بگویی. وضعیت درس هایت در مدرسه چطور است؟
    کال گفت:
    ـ زیاد جالب نیست. پس از مراسم شکرگزاری، جبران خواهم کرد.
    (2)
    روز بعد، پس از این که زنگ مدرسه به صدا درآمد، آبرا شتابان به دنبال کال به راه افتاد. کال گفت:
    ـ سلام آبرا. چه خوب شیرینی خانگی می پزی!
    ـ این آخری خشک شده بود. باید خامه آن نرم باشد.
    ـ چه کرده ای که لی این همه ازتو تعریف می کند؟
    آبرا گفت:
    ـ من لی را دوست دارم....
    سپس ادامه داد:
    ـ کال، می خواهم مطلبی را از تو بپرسم.
    ـ چه مطلبی؟
    ـ چه اتفاقی برای آرون افتاده؟
    ـ منظورت چیست؟
    ـ او با افکار خود زندگی می کند.
    ـ این که مطلب تازه ی نیست، مگر با او دعوا کرده ای؟
    ـ نه، وقتی که گفت می خواهد به کلیسا برود و هرگز ازدواج نکند، سعی کردم با او ازدواج کنم، ولی او دعوا کرد.
    ـ که با تو ازدواج نکند؟ حتی تصور آن هم غیر قابل باور است.
    ـ کال، حالا برای من نامه های عاشقانه می نویسد، ولی فکر نمی کنم واقعاً برای من بنویسد.
    ـ پس برای چه کسی مینویسد؟
    ـ انگار برای خودش می نویسد.
    کال گفت:
    ـ من ماجرای درخت بید را می دانم!
    آبرا گفت:
    ـ می دانی؟
    البته تعجب نکرد. کال گفت:
    ـ تو از رفتار آرون ناراحت هستی؟
    ـ نه، ناراحت نیستم، ولی او را درک نمی کنم.
    کال گفت:
    ـ شاید دچار تحول درونی شده باشد.
    ـ به نظرم دیگر نمی توانم مثل گذشته با او باشم. فکر می کنی کارم از اول اشتباه بوده؟
    ـ از کجا باید بدانم؟
    آبرا گفت:
    ـ کال، راست می گویند که تو شب ها تا دیروقت بیرون هستی و حتی به خانه فساد می روی؟
    کال گفت:
    ـ بله، درست است. آرون به تو گفت؟
    ـ نه، آررون نگفت. چرا به آن جا می روی؟
    کال در کنار آبرا راه می رفت. حرفی نزد. آبرا گفت:
    ـ به من بگو!
    ـ این موضوع به تو ربطی ندارد.
    ـ برای این که آدم بدی هستی؟
    ـاگر هم بد باشم، باز هم به تو مربوط نیست.
    آبرا گفت:
    ـ من هم آدم خوبی نیستم.
    کال گفت:
    ـ تو عقلت را از دست داده ای. آرون تلافی می کند!
    ـ فکر می کنی تلافی می کند؟
    کال گفت:
    ـ حتماً!

    پایان فصل چهل و سوم


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 8 از 10 نخستنخست ... 45678910 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/