صفحه 5 از 10 نخستنخست 123456789 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 99

موضوع: شرق بهشت | جان اشتاین بک

  1. #41
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    انگار نگاه کیت درون چشمان فی نفوذ می کرد.گویا می خواست درمغزش هم رسوخ کند.کیت به آرامی گفت:مادر،تلاش می کنم روی پای خودم بایستم. نمی دانستم کسی می تواند تا این حد خوب باشد. می ترسم اگر بلافاصله حرفی بزنم یا خیلی به تو نزدیک باشم،خرد شوم.
    ماجرا خیلی اندوهبارتر از آن بود که فی انتظار داشت.گفت:
    ـ این هدیه مضحک است، مگر نه؟
    ـ مضحک؟نه،اصلا مضحک نیست.
    ـ منظورم این است که یک وصیتنامه،هدیه ای عجیب است.ولی معنای آن، خیلی بیشتر از این حرفهاست.حالا تو دختر واقعی من هستی و می توانم بگویم که من، یعنی ببخشید،ما،بیش از شصت هزار دلار پول داریم. همه جزئیات مربوط به دارایی و پس انداز من،داخل کشو میز است.آنچه را در ساکرامنتو داشتم به قیمت خوبی فروختم. طفلک من،چرا اینقدر ساکت هستی؟مگر از موضوعی ناراحت شده ای؟
    ـ وصیتنامه،مرگ را در ذهن انسان تداعی می کند.
    ـ ولی هر کسی باید وصیتنامه بنویسد.
    ـ کیت لبخند اندوهناکی زد و گفت:
    ـ می دانم،مادر. فکری به نظرم رسید.فکر کردم که همه خویشاوندان تو عصبانی شوند، به این جا بیایند و وصیتنامه را پاره کنند. ـ دختر کوچک و بیچاره من، به خاطر همین ناراحت هستی؟ من هیچ خویشاوندی ندارم. تا آن جا که می دانم کسی را در این دنیا ندارم. اگر هم خویشاوندی داشتم، چه کسی می فهمید؟ خیال می کنی فقط خودت نام ساختگی داری؟ فکر می کنی که اسم من واقعی است؟ ـ کیت مدتی به فی نگاه کرد. فی فریاد زد:
    ـ کیت، کیت، این یک مهمانی است.ناراحت نشو! اینقدر سرد نباش. ـ کیت بر خاست. به آرامی میز را کنار زد و روی زمین نشست. گونه اش را روی زانوی فی گذاشت. با انگشتان باریکش یک نخ طلایی را از روی نقش و نگارهای دامن فی دنبال کرد. فی نیز با گونه و موهای کیت بازی می کرد و گوش های او را نوازش می داد. فی به نرمی اطراف جای زخم روی پیشانی کیت را لمس کرد. کیت گفت:
    ـ هرگز تا این اندازه خوشحال نبوده ام.
    ـ عزیزم، تو مرا خوشحال می کنی. خوشحال تر از همیشه. دیگر احساس تنهایی نمی کنم. بلکه احساس امنیت دارم.
    کیت همچنان با ظرافت با نخ طلایی روی دامن فی بازی می کرد. آن ها مدتی در کنار یکدیگر نشستد تا این که فی تکان خورد و گفت:
    ـ کیت، فراموش کرده بودیم که این یک مهمانی است. شراب یادمان رفته بود. بریز بچه جان، باید جشن کوچکی بگیریم.
    کیت با نگرانی گفت:
    ـ مادر، آیا این کار لازم است؟
    ـ لازم است، چرا نباشد؟ دوست دارم کمی بنوشم و سرحال بیایم. بیا کیت، شامپاین دوست نداری؟
    ـ من زیاد نمی نوشم. برایم خوب نیست.
    ـ یاوه نگو، عزیزم. بریز.
    کیت از کف اتاق بلند شد و لیوان ها را پر کرد. فی گفت:
    ـ همه را بخور. مواظب هستم. تو که دوست نداری یک پیرزن، به تنهایی برای خودش، دیوانه بازی دربیاورد.
    ـ ولی مادر، تو هنوز پیر نشده ای.
    ـ حرف نزن. بخور. تا لیوان تو خالی نشود، به لیوان خودم دست نمی زنم.
    فی، لیوانش را نگه داشت تا کیت لیوان خود را خالی کرد، سپس آن را یک مرتبه سر کشید و گفت:
    ـ خوب است. خوب است. باز هم لیوان مرا پر کن. حالا بیا خوش باشیم. بعد از این که دو سه گیلاس بخوریم، همه رویدادهای بد را فراموش می کنیم.
    بدن کیت، مشروب را قبول نمی کرد. این را به یاد آورد و ترسید. فی گفت:
    ـ بچه جان، بگذار ته لیوانت راببینم؛ بله، همین طور خوب است. می بینی چقدر خوب است؟ دوباره آن را پر کن.
    بعد از گیلاس دوم، تحولی در کیت ایجاد شد. ترس او کاملاً زایل شد. تنها موضوعی که از آن واهمه داشت، همین بود، ولی دیگر دیر شده بود. مشروب، همه موانع، خودداری ها و فریب هایی را که با دقت زیاد همچون حصاری دور خود کشیده بود، درهم شکست، ولی دیگر اهمیتی نداشت. دیگر قادر نبود بر خود مسلط باشد و ساکت بماند. لحن صدایش اندوهگین و چشمانش درشت تر شد. حالتی کنایه آمیز به خود گرفت و گفت:
    ـ مادر، با من شرط نبند، چون بازنده می شوی. من می توانم بدون وقفه، شش گیلاس بنوشم.
    ـ بسیار خوب، بنوش تا ببینم.
    ـ اگر این کار را بکنم، به من نگاه می کنی؟
    ـ البته.
    مسابقه شروع شد، مقداری از مشروب روی میز ریخته شد و میزان آن به سرعت در بطری پایین رفت. فی در حالی که می خندید، گفت:
    ـ زمانی که دختر بودم... می توانم داستان هایی برایت تعریف کنم که شاید باور نکنی.
    کیت گفت:
    ـ من هم می توانم داستان هایی تعریف کنم که کسی آن ها را باور نکند.
    ـ تو؟ احمق نشو. تو هنوز بچه ای.
    کیت خندید و گفت:
    ـ هرگز بچه ای مثل من ندیده ای. من بچه هستم، بله، من بچه هستم.
    سپس خنده بلندی سر داد که صدای آن به گوش فی رسید. او که مست بود، نگاهش رابه کیت دوخت و گفت:
    ـ قیافه تو چقدر عجیب به نظر می رسد! شاید دلیل آن، نور چراغ باشد. اصلاً طور دیگری شده ای.
    ـ بله، من طور دیگری هستم.
    ـ عزیزم مرا مادر صدا کن.
    ـ تو را؟
    ـ کیت، آینده خوبی در انتظار ماست.
    ـ مطمئنی؟ تو که نمی دانی، نمی دانی.
    ـ من همیشه آرزو داشتم که به اروپا بروم. ما می توانیم سوار بر کشتی شویم و لباس های زیبا بپوشیم، لباس هایی که از پاریس می خریم.
    ـ شایدچنین کاری انجام دهیم، ولی حالا وقت این کار نیست.
    ـ کیت، چرا حالا وقت این کار نیست؟ من که خیلی پول دارم.
    ـ ما بیشتر ثروتمند می شویم.
    فی با التماس گفت:
    ـ چرا حالا نرویم؟ می توانیم این خانه را بفروشیم. با شغلی که داریم می توانیم ده هزار دلار درآمد داشته باشیم.
    ـ نه.
    ـ منظورت از این که می گویی نه، چیست؟ این جا خانه من است. می توانم آن را بفروشم.
    ـ فراموش کرده ای که من دخترت هستم؟
    ـ کیت، لحن صدایت را دوست ندارم. چه اتفاقی افتاده؟ باز هم مشروب داریم؟
    ـ بله، کمی مشروب باقی مانده. می توانی از داخل بطری به آن نگاه کنی. بیا با بطری بخور. همین طوی خیلی خوب است، مادر. بگذار از گردنت سرازیر شود. بگذار مشروب روی سینه بند و شکم بزرگت بریزد.
    فی در حالی که می نالید، گفت:
    ـ کیت، این قدر بدجنس نباش! خیلی با هم خوش بودیم. می خواهی خوشی هایمان را خراب کنی؟
    کیت بطری را از دست او قاپید و گفت:
    ـ بطری را به من بده.
    بطری را گرفت، محتویاتش را تا قطره آخر سر کشید و آن را روی کف اتاق انداخت. حالت صورتش، زننده شده بود و چشمانش برق می زد. لبانش باز و دندان های کوچک و تیزش نمایان شد. دندان های نیش او درازتر و تیزتر از سایر دندان هایش بود. با ملایمت خندید و گفت:
    ـ مادر، مادر عزیزم، می خواهم به تو نشان بدهم که یک روسپیخانه را چگونه اداره کنی. ما از آدم های خوشگذران و عیاشی که این جا می آیند تا خودشان را خالی کنند، فقط یک دلار می گیریم. ما به آن ها لذت می دهیم. بله، مادر جان.
    فی با خشم گفت:
    ـ کیت، تو مست شده ای. متوجه نمی شوم چه می گویی.
    ـ البته که متوجه نمی شوی، مادر جان، دوست داری حقیقت را بگویم؟
    ـ دوست دارم تو خوب باشی، همان طور که پیش تر بودی.
    ـ ولی حالا دیگر خیلی دیر شده. من نمی خواستم مشروب بخورم. ولی تو، تو کرم کثیف چاق، مرا مجبور کردی. من دختر عزیز و شیرین تو هستم، به خاطر نداری؟ بسیار خوب، به خاطر دارم وقتی مشتری های دائمی داشتم، چقدر خوشحال بودی. فکر می کنی آن ها را رها می کنم؟ فکر می کنی آن ها فقط به من یک دلار پول خرد می دهند؟ نه، آن ها به من ده دلار می دهند و هر روز هم نرخ را بالا می برم. آن ها نمی توانند پیش شخص دیگری بروند. دیگر هیچ کس برای آن ها فایده ای ندارد.
    فی در حالی که مثل یک بچه کوچک گریه می کرد، گفت:
    ـ کیت، این طور حرف نزن، تو که این طور نبودی. تو که این طور نبودی.
    ـ مادر عزیزم، مادر چاق عزیز، شلوار یکی از مشتریان دائمی مرا پایین بکش. به جای پاشنه کفش من، به کشاله ران آن ها نگاه کن، خیلی زیباست. همچنین به زخم های کوچکی که مدتی از آن ها خون می چکد، نگاه کن. بله، مادر. من بهترین نوع تیغ را با خودم در جعبه دارم و آن تیغ ها خیلی تیز هستند، خیلی تیز.
    فی تلاش می کرد از روی صندلی بلند شود، ولی کیت او را سر جایش نشاند و ادامه داد. می دانی مادر جان، این خانه باید به همین روش اداره شود. قیمت به بیست دلار هم می رسد و ما آن حرامزاده ها را مجبور می کنیم حمام کنند. خون آن ها را با دستمل سفید ابریشمی می گیریم، مادر جان، لکه های خونی که روی شلاق هایمان جا مانده.
    فی، روی صندلی، با صدای گرفته ای فریاد می کشید. کیت بلافاصله به سمت او خیز برداشت و با دستش جلو دهان او را گرفت و گفت:
    ـ سر و صدا نکن. بر خودت مسلط باش. تا می توانی در دست دخترت فین کن، ولی سر و صدا راه نینداز.
    فی با صدای خفه گفت:
    ـ از تو می خواهم که این خانه را ترک کنی. دیگر دوست ندارم این جا باشی. من اجازه نمی دهم که در خانه ام از این کارها بکنی. باید از این جا بروی.
    ـ مادر، نمی توانم بروم. نمی توانم مادر بیچاره ام را تنها بگذارم.
    سپس صدایش به سردی گرایید و ادامه داد:
    ـ حالا هم از تو متنفرم، متنفر!
    سپس لیوان را از روی میز برداشت، به سمت کمد رفت، نصف آن را پر از داروی مسکن کرد و گفت:
    ـ مادر، این را بخور، برایت خوب است.
    ـ نه، نمی خورم.
    ـ زن خوبی باش.
    سپس فی را مجبور کرد که آن مایع را بنوشد. گفت:
    ـ یک جرعه دیگر، فقط یک جرعه دیگر بخور.
    فی مدتی زیر لب، حرف هایی زد و سپس روی صندلی به خواب رفت و صدای خرناسه اش بلند شد.

    کیت ابتدا ترسید و سپس وحشتزده شد. خاطره ای به ذهنش آمد و حالت تهوع به او دست داد. دست هایش را به هم قلاب کرده بود و هر لحظه دچار وحشت بیشتری می شد. شمعی را با شعله چراغ روشن کرد، بی هدف از میان سالن تاریک به سمت آشپزخانه رفت. مقداری خردل در یک لیوان ریخت، به آن آب اضافه کرد و به هم زد تا تبدیل به مایع شد، سپس آن را سر کشید. در حالی که بر اثر خوردن آن محلول گلویش می سوخت، به لبه ظرفشویی تکیه داد. حالش به هم خورد. ضربان قلبش بیشتر شده بود و احساس صعف می کرد، ولی عاقبت تأثیر شراب از بین رفت و حالت طبیعی خود را باز یافت.
    در ذهنش حوادثی را که آن شب بر او گذشته بود، مرور می کرد و همانند یک حیوان، صحنه ها را یکی پس از دیگری بو می کشید. صورتش را شست، ظرفشویی را تمیز کرد و خردل را در قفسه گذاشت و سپس به اتاق فی برگشت.
    هوا به سرعت روشن می شد. کیت کنار تختخواب نشست و به آسمان نگریست. فی هنوز روی صندلی، مشغول خرناسه کشیدن بود. کیت چند لحظه نگاهی به او انداخت و سپس رختخواب فی را آماده کرد. بدن فی را به زحمت می کشید. پس از این که زن را با زحمت به تختخواب برد، لباس های او را از تن خارج کرد، صورتش را شست و لباس هایش را کنار گذاشت.
    هوا به سرعت روشن می شد. کیت کنار تختخواب نشست و به چهره آرام فی نگریست. دهان زن نیمه باز بود. بی اختیار حرکتی کرد و از میان لب های خشک خود حرف های مبهمی زد، سپس آهی از دل برآورد و دوباره خرناسه کشید.
    چشمان کیت بازتر شد. کشو بالای کمد را گشود و شیشه های دارو را بررسی کرد. قرص مسکن، آرامبخش، داروی ضد درد، شربت تقویتی، مرهم روغنی هال، نمک طبیعی، روغن کرچک، آمونیاک، همه وسایل در آن جا بود. شیشه آمونیاک را به سمت تختخواب برد، دستمالی را به آن آغشته کرد و در حالی که در فاصله دوری ایستاده بود، آن را روی بینی و دهان فی گرفت.
    بخار خفه کننده آمونیاک، وارد مجاری تنفسی فی شد و او را به هوش آورد. چشمانش باز و وحشتزده شده بود. کیت گفت:
    ـ مادر، مهم نیست. مهم نیست. کابوس می دیدی.
    ـ آه، بله. خواب می دیدم.
    دوباره خوابید و صدای خرناسه اش بلند شد، ولی آمونیاک اثر خود را کرده بود. همچنان که به هوش می آمد، نوعی حالت بی قراری داشت. کیت شیشه را در جای پیشین در قفسه گذاشت. میز را جمع و شراب ریخته شده را پاک کرد و لیوان ها را به آشپزخانه برد.
    نور کمرنگ صبحگاهی از کناره های کرکره وارد می شد. آشپز در اتاقک خود که پشت آشپزخانه قرار داشت، غلتی زد، کورمال کورمال به دنبال لباس خود گشت و کفش های بزرگش را پوشید.
    کیت بدون سر و صدا حرکت می کرد. دو لیوان آب نوشید و باز هم لیوان را پر کرد، آن را به اتاق فی برد و در را بست. پلک چشم راست فی را بلند کرد. چشم زن ثابت بود و حرکت نمی کرد. کیت با دقت و آهسته کار می کرد. دستمال را برداشت و بوئید. مقداری از آمونیاک تبخیر شده بود، ولی دستمال هنوز بوی آمونیاک می داد. پارچه را به آرامی روی صورت فی گذاشت. هنگامی که فی غلتید و می خواست بیدار شود، دستمال را کنار کشید تا دوباره بخوابد. سه بار این کار را انجام داد. دستمال را کناری گذاشت و قلاب عاجی شکل را با فشار یکنواخت، به سینه افتاده فی مالید تا به خود پیچید و ناله کرد. آنگاه با قلاب، جاهای حساس بدن فی را مانند زیر بغل، کشاله ران، و گوش او را نواز ش داد و هر وقت که فی می خواست بلند شود، فشار را کم می کرد.
    فی ناله ای کرد و غلتید. کیت، ضربه ای به پیشانی زن زد و انگشتانش را با ملایمت روی بازوهای او مالید. سپس آهسته شروع به حرف زدن کرد.
    ـ عزیزم، عزیزم، خواب بد می بینی. بیدار شو، مادر.
    نفس های فی، منظم شد. آه بلندی کشید، سپس به پهلو غلتید و ناله خفیفی کرد. وقتی که کیت از کنار رختخواب برخاست، سرش گیج رفت. به زحمت تعادلش را حفظ کرد و به اتاقش رفت. لباس هایش را درآورد و لباس خواب، روبدوشامبر و دمپایی هایش را پوشید. موهایش را بروس کشید، بالای سرش جمع کرد و یک شب کلاه روی آن گذاشت. سپس صورتش را شست و بلافاصله به اتاق فی بازگشت.
    فی، آرام به پلو خوابیده بود. کیت، در سالن را باز کرد. لیوان آب را به سمت تختخواب برد و آب سرد را در گوش فی ریخت. فی، دوباره جیغ کشید. ایسل وحشتزده، سرش را از اتاق بیرون آورد و متوجه شد که کیت با روبدوشامبر و دمپایی، جلو در اتاق فی ایستاده است. آشپز، دقیقاً پشت سر کیت ایستاده بود و اجازه نمی داد کیت به داخل برود.
    ـ خانم کیت، خواهش می کنم داخل نروید. شما نمی دانید چه اتفاقی افتاده.
    ـ مزخرف نگو. فی ناراحت است.
    سپس به زور وارد اتاق شد و به سمت تختخواب دوید. فی گریه و زاری می کرد.
    ـ چه خبر است عزیزم؟
    آشپز در وسط اتاق بود و سه دختر با چهره های نزار و خواب آلود در آستانه در ایستاده بودند. کیت فریاد زد:
    ـ به من بگو چه اتفاقی افتاده!
    ـ اوه عزیزم، خواب هایی دیدم، آن خواب ها! دیگر تحمل این خواب ها را ندارم.
    کیت به سمت در رفت و گفت:
    ـ کابوس دیده، حالش خوب می شود. شما به رختخواب هایتان بروید. من نزد او می مانم. آلکس، یک قوری چای بیاور.
    کیت، خستگی ناپذیر به نظر می رسید. سایر دختر ها نیز متوجه این موضوع شده بودند. حوله های سردی که روی سر فی که درد می کرد، گذاشت، شانه هایش را گرفت و فنجان چای را نزدیک دهانش برد. او را ناز و نوازش می کرد، ولی وحشت در چشمان فی موج می زد. ساعت ده، آلکس یک قوطی آبجو آورد و بدون این که حرفی بزند، روی میز گذاشت. کیت، آن را در لیوان ریخت و نزدیک دهان فی برد.
    ـ عزیزم، برایت خوب است. این را بخور.
    ـ دیگر دوست ندارم مشروب بخورم.
    ـ مزخرف نگو! خیال کن داروست. حالا شدی یک دختر خوب. حالا دراز بکش و استراحت کن.
    ـ می ترسم بخوابم.
    ـ مگر خواب هایت آشفته بودند؟
    ـ خواب های وحشتناکی بودند، بله، وحشتناک بودند.
    ـ مادر، آن ها را برایم تعریف کن. شاید فایده داشته باشد.
    فی خود را عقب کشید و گفت:
    ـ حرفی به کسی نمی زنم.
    ـ این خواب ها مثل خواب های همیشگی من نبودند.
    کیت گفت:
    ـ مادر بیچاره کوچک من! دوستت دارم. حالا سعی کن بخوابی. من این جا می ایستم و نمی گذارم خواب ببینی.
    فی دوباره خوابید. کیت، کنار تختخواب نشسته بود و به او نگاه می کرد.

    پایان فصل بیستم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. #42
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل بیست و یکم
    (1)

    چون انسان در موارد حساس و خطرناک عجله می کند، ممکن است به نتیجه مطلوبی نرسد. به همین دلیل، در زندگی مرتکب اشتباه می شود. اگر قرار باشد کسی کار مشکل و دقیقی انجام دهد، باید ابتدا به نتیجه آن فکر کند و پس از اینکه نتایج را پذیرفت، هیچ تردیدی به خود راه ندهد و اقدام کند. در این حال، عواملی چون ترس، اضطراب و عجله موجب اقدام نادرست نمی شود. کمتر کسی از این حقیقت آگاهی دارد.
    آن چه موجب موفقیت کیت در انجام کارهایش می شد، این بود که یا به صورت اکتسابی یا به صورت ذاتی به این حقیقت واقف بود. کیت هرگز عجله نمی کرد. اگر مانعی بر سر راهش به وجود می آمد، آن قدر منتظر می ماند تا برداشته شود، آنگاه ادامه می داد. در این مدت، آرامش خود را کاملاً حفظ می کرد. ضمناً روشی را به کار می برد که در مسابقه کشتی از آن استفاده می شود، یعنی رقیب را به اندازه ای خسته می کرد که به شکست نزدیک شود، یا نیرویش را در راه تضعیف او به کار می برد. کیت عجله نمی کرد. عاقبت کار را در نظر می گرفت و سپس برای همیشه آن را فراموش می کرد. در این حال، حمله آغاز می شد و اگر تردیدی داشت از اول شروع می کرد. در نیمه های شب یا هنگامی که کاملاً تنها بود نقشه می کشید تا در رفتارش، تغییری مشاهده نشود. از شخصیت ها، معلومات، اطلاعات، زمان و خلاصه هر موقعیتی استفاده می کرد. از آغاز و انجام کار مطلع بود و در نتیجه وقت خود را صرف کسب اطلاعات می کرد، ولی در ضمن انجام دادن این کار، منتظر می ماند تا حوادث، سیر طبیعی را طی کنند.
    ابتدا، در وصیتنامه در مورد آشپز مطالبی نوشته شده بود. بنابراین لازم می دانست اطلاعاتی از او به دست بیاورد. کیت، این ماجرا را از ایسل شنید و در آشپزخانه با آشپز که مشغول مالش دادن خمیر نان بود، روبرو شد. آرد گندم، دست های بزرگ مرد را تا آرنج سفید و به خمیر مایه آغشته کرده بود. کیت با ملایت گفت:
    ـ فکر می کنی کار خوبی کردی که گفتی پایین وصیتنامه را تو امضا کرده ای؟ به نظرت، فی چه فکری می کند؟
    آشپز با حالتی کاملاً متعجب به او نگاه کرد و گفت:
    ـ ولی من...
    ـ ولی تو چه؟ در این مورد حرفی نزده ای یا فکر کردی اگر حرفی بزنی موجب دردسر می شود؟
    ـ فکر نمی کنم که...
    ـ فکر نمی کنی حرفی زده باشی؟ فقط سه نفر از این جریان اطلاع داشتند. فکر می کنی من حرفی زده ام؟ یا فکر می کنی فی حرفی زده باشد؟
    سپس متوجه شد که آشپز مات و مبهوت ایستاده است. می دانست که دیگر نمی تواند با اطمینان بگوید که این راز را فاش نکرده است. اندکی بعد، اعتراف کرد که راز را برملا کرده است.
    سه دختر در مورد وصیتنامه، از کیت سؤالاتی پرسیدند و او در پاسخ گفت:
    ـ فکر نمی کنم فی دوست داشته باشد در این مورد حرفی بزنم. آلکس هم حق نداشت حرفی بزند.
    دخترها از این حرف، موضوعی را متوجه نشدند، عاقبت کیت گفت:
    ـ چرا خودتان از فی نمی پرسید؟
    ـ ما هرگز این کار را نمی کنیم.
    ـ ولی می توانید پشت سرش حرف بزنید! حالا نزد او بروید و هرچه می خواهید از خودش بپرسید.
    ـ نه، کیت، نه.
    ـ بسیار خوب، مجبورم به او بگویم که شما این سؤالات را پرسیده اید. دوست ندارید نزد او بروید؟ فکر نمی کنید اگر متوجه شود که شما پشت سرش حرف می زنید، خوشحال شود؟
    ـ بسیار خوب...
    ـ پس خودم نزد او می روم. من آدم صادق و راستگو را دوست دارم.
    سپس آن ها را تا نزدیک در اتاق برد. آنگاه کیت گفت:
    ـ از من می پرسند چه اتفاقی افتاده. آلکس اعتراف کرده که حرف هایی زده.
    فی کمی متعجب شده بود، گفت:
    ـ بسیار خوب عزیزم، فکر نمی کنم که راز مهمی باشد.
    کیت گفت:
    ـ خوشحالم که این طور فکر می کنی، ول می دانی تا تو آن را مطرح نکردی، من حرفی نزدم.
    ـ کیت، فکر می کنی گفتن آن خوب نباشد؟
    ـ نه، به هیچ وجه. من خوشحالم، ولی به نظرم درست نیست پیش از این که تو مطرح کنی من حرفی بزنم.
    ـ کیت، تو چقدر خوبی. اشکالی ندارد. دخترها، می دانید من در این دنیا تنها هستم و کیت را به عنوان دخترم قبول کرده ام. او خیلی از من مواظبت می کند. کیت آن جعبه را بیاور.
    هر یک از دخترها وصیتنامه را در دست گرفت و وارسی کرد..متن وصیتنامه به اندازه ای ساده بود که آن ها می توانستند همه عباراتش را برای یکدیگر بازگو کنند. به صورت کیت نگاه می کردند و می خواستند متوجه شوند آیا تغییری در چهره اش ایجاد می شود، یا نه، ولی او نه تنها تغییری نکرد، بلکه با آن ها مهربان تر شد.
    یک هفته بعد، کیت که بیمار شده بود، همچنان خانه را اداره می کرد و هیچ کس متوجه نشد او بیمار است تا این که او را با قیافه ای ناراحت در وسط سالن دیدند که درد می کشد. از دخترها خواهش کرد حرفی به فی نزنند، ولی آن ها به حرف هایش گوش ندادند. عاقبت فی رسید و کیت را مجبور کرد که استراحت کند. سپس دکتر وایلد را خبر کرد.
    او پزشکی خوب و انسانی شریف بود. به زبان کیت نگاه کرد، نبض او را گرفت و چند پرسش خصوصی مطرح کرد. سپس با انگشت به لب پایین او زد. با دستش پشت کیت را فشار داد و گفت:
    ـ اینجا؟ نه؟ اینجا؟ درد دارد؟ فکر می کنم باید غذاهای مدر بخوری.
    قرص های زرد، سبز، قرمز به او داد که مصرف کند. درمان، مؤثر واقع نشد. کیت به فی گفت:
    ـ خودم می توانم به مطب پزشک بروم.
    ـ نه، من از او خواهش می کنم به این جا بیاید.
    ـ که باز هم برایم قرص بیاورد؟ مزخرف است. فردا صبح به مطب او می روم.
    دکتر وایلد، انسان خوب و شریفی بود. می گفت که اطمینان دارد گوگرد، داروی ضد خارش است. کارش را جدی می گرفت. مانند همه پزشکان دهکده، نه تنها دکتر، بلکه کشیش و روانشناس هم بود. از بیشتر اسرار، نقاط ضعف، و نقاط مثبت مردم سالیناس آگاهی داشت. هرگز نمی توانست مرگ دیگران را به راحتی بپذیرد. در حقیقت، مرگ یک بیمار، دلیل بر عدم آگاهی و شکست او در حرفه طبابت محسوب می شد. آدم جسوری نبود و تنها هنگامی که چاره ای نداشت، به جراحی متوسل شد. داروخانه ها به تدریج به کمک پزشکان شتافتند، ولی دکتر وایلد از پزشکان نادری بود که نسخه هایش را خود می پیچید و به داروخانه نمی داد و کار زیاد و بی خوابی های شبانه، به مرور زمان، نوعی حالت گیجی و مشغولیت ذهنی را در او به وجود آورده بود.
    ساعت هشت و نیم صبح چهارشنبه، کیت از خیابان اصلی گذشت، از پله های ساختمان بانک مانتری کانتی بالا رفت و در راهرو به دنبال مطب دکتر وایلد گشت. روی در نوشته شده بود: ساعات پذیرایی از بیماران، از دو تا یازده.
    در ساعت دو نیم، دکتر وایلد، کالسکه اش را در طویله گذاشت و با حالتی خسته، کیف سیاهش را برداشت. از آلیسان آمده و در آن جا شاهد مرگ یک پیرزن آلمانی بود. مرگ آسانی نداشت. برای وصیتنامه او، متمم نوشته بودند، ولی دکتر وایلد هنوز مطمئن نبود که واقعاً فوت کرده است یا نه. پیرزن، نود و هفت ساله و صدور جواز دفن، برای دکتر بی اهمیت بود. به راز مرگ فکر می کرد. غالباً به این موضوع می اندیشید. روز گذشته، آلن دی که سی و هفت ساله بود و شش پا و یک اینج قد داشت، مردی قوی و سرحال بود و می توانست چهارصد جریب زمین و یک خانواده بزرگ را اداره کند، پس از سه روز تحمل تب و ماندن در هوای آزاد، به دلیل بیماری ذات الریه درگذشت. دکتر وایلد می دانست که این موضوع همانند یک راز است. پلک های چشمش سنگین شده بود. فکر کرد بهتر است با اسفنج حمام کند و پیش از عیادت بیماران، یک لیوان مشروب بنوشد.
    از پله ها بالا رفت و کلید کهنه را در قفل فرو برد. ولی کلید نمی چرخید. کیفش را روی زمین گذاشت و به کلید فشار آورد، ولی کلید تکان نخورد. دستگیره را گرفت و آن را چرخاند و دوباره به کلید فشار آورد. در از داخل باز شد. کیت در مقابل او ایستاده بود.
    ـ اوه، صبح بخیر. قفل گیر کرد. شما چگونه وارد شدید؟
    ـ در قفل نبود. من زود رسیدم و در این جا منتظر شما شدم.
    ـ در قفل نبود؟
    کلید را به سمت دیگر چرخاند و متوجه شد زبانه کوچک قفل به راحتی عقب می رود. گفت:
    ـ به نظرم پیر شده ام. همه رویدادها را فراموش می کنم.
    آهی کشید و ادامه داد:
    ـ نمی دانم چرا در را قفل می کنم. می توان آن را با یک سیم باز کرد. مگر چه کسی می خواهد این در را باز کند؟
    آنگاه انگار کیت را برای نخستین بار می بیند، گفت:
    ـ تا ساعت یازده هیچ بیماری را نمی پذیرم.
    کیت گفت:
    ـ باز هم از آن قرص ها لازم داشتم. نمی توانستم دیرتر بیایم.
    ـ قرص ها؟ آه، بله. همان دختری که در خانه فی دیدم!
    ـ بله، درست است.
    ـ حالت بهتر شده؟
    ـ بله، قرص ها مؤثر بودند.
    دکتر گفت:
    ـ بسیار خوب، آن ها ضرری ندارند. در داروخانه را هم باز گذاشته ام؟
    ـ داروخانه دیگر چیست؟
    ـ آن جا، منظورم همان در است.
    ـ به نظرم آن در را هم باز گذاشته اید.
    ـ بله، به تدریج پیر می شوم. حال فی چطور است؟
    ـ نگران او هستم. چند روز پیش بیمار بود. دل درد داشت و کمی حالت غیر عادی پیدا کرد.
    دکتر وایلد گفت:
    ـ ناراحتی معده. هیچ کس نمی تواند این ناراحتی را داشته باشد و همیشه غذا بخورد و ضمناً حالش هم خوب باشد. من که نمی توانم. ما به این حالت، ناراحتی معده می گوییم که از زیاد خوردن و شب زنده داری حاصل می شود. حالا، آن قرص ها... رنگ آن ها را به خاطر داری؟
    ـ سه نوع بود: زرد، سبز و قرمز.
    ـآه، بله. یادم آمد.
    هنگامی که دکتر قرص ها را در یک جعبه گرد مقوایی می ریخت، کیت در آستانه در ایستاده بود.
    ـ چقدر دارو در این جا دارید!
    دکتر وایلد گفت:
    ـ بله، هنگامی که طبابت را شروع کردم، این ها را ساختم. ولی دیگر از آن ها استفاده نمی کنم. این داروها را از قدیم دارم. می خواستم کیمیاگری کنم.
    ـ چه می گویید؟
    ـ حرفی نمی زنم. بفرمایید این قرص ها را بردارید. به فی بگویید استراحت کند و سبزی بخورد. من دیشب نخوابیدم. می توانید بروید.
    سپس با پای لرزان به اتاق جراحی رفت. کیت از پشت سر به او نگریست و سپس نگاهش به قفسه شیشه های دارو دوخته شد. در داروخانه را بست و به اطراف نگاه کرد. یکی از کتاب ها از قفسه بیرون زده بود آن را به داخل فشار داد تا با سایر کتاب ها هم ردیف شود. سپس کیف دستی بزرگش را از روی مبل چرمی برداشت و آن جا را ترک کرد.
    کیت در اتاق خود پنج شیشه دارو و تکه کاغذی را که روی آن با عجله مطالبی نوشته شده بود، از داخل کیف درآورد. همه آن ها را داخل جورابی گذاشت، آن را گلوله کرد و در یک لنگه کفش لاستیکی قرار داد. سپس آن را همرا با لنگه دیگر، درانتهای گنجه گذاشت.



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  3. #43
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    (3)
    در ماه های بعد، تغییراتی تدریجی در خانه فی ایجاد شد. دخترها بی مسؤولیت و زودرنج شده بودند. اگر به آن ها گفته می شد که خود یا اتاق هایشان را تمیز کنند، به شدت آزرده و خشمگین می شدند و خانه را پر از سر و صدا می کردند. با این حال، کارها به این منوال پیش نرفت. شبی در هنگام صرف شام، کیت گفت که به طور اتفاقی، اتاق ایسل را بازدید کرده و آن جا را به اندازه ای تمیز و زیبا یافته که مجبور شده است برایش هدیه ای بخرد. ایسل بسته هدیه را روی میز غذا گشود. یک شیشه بزرگ ادوکلن در آن بود. با استفاده از این هدیه می توانست برای مدتی طولانی، خوشبو باشد. ایسل از این که کیت، لباس های کثیف او را زیر تخت ندیده است، خوشحال بود. پس از صرف شام، نه تنها لباس های کثیف را بیرون برد، بلکه کف اتاق ها را نیز تمیز کرد و با جارو، تار عنکبوت ها را از گوشه های اتاق زدود.
    یک روز بعدازظهر، گریس به اندازه ای زیبا شده بود که کیت، سنجاق سینه پروانه ای شکل بدلی خود را به او داد. گریس ناچار شد بلوز تمیزی بپوشد تا با سنجاق سینه اش هماهنگ باشد.
    آلکس، خود را جنایتکار می دانست. علیرغم آن چه می اندیشید، به او گفته و خود متوجه شده بود که در درست کردن بیسکویت، مهارت زیادی دارد. همچنین فهمید آشپزی مهارتی نیست که کسی بتواند یاد بگیرد، بلکه باید استعداد آن کار را داشته باشید.
    نابینا خیلی زود دریافت که کسی از او متنفر نیست. شیوه پیانو نواختن او نیز به گونه ای محسوس تغییر کرده بود. به کیت گفت:
    ـ گاهی که فرد آن چه را فراموش کرده به خاطر می آورد، می فهمد چه مضحک بوده.
    کیت پرسید:
    ـ مثلاً؟
    ـ مثلاً همین..
    برای کیت پیانو نواخت و افزود:
    ـ ... نمی دانم چیست، ولی به نظرم آهنگی از شوپن می آید. کاش می توانستم نت ها را بخوانم.
    سپس برایش توضیح داد که چگونه بینایی خود را از دست داده است. البته این ماجرا را برای هیچ کس تعریف نکرده بود. داستان او بسیار اندوهبار بود. همان شب، قطعه ای از بتهوون به نام سونات مهتاب را که صبح آن روز تمرین کرده بود و هنوز به خاطر داشت، نواخت.
    ایسل گفت:
    ـ صدای پیانو، آدم را یاد نور ماه می اندازد. می دانی ماجرای این آهنگ چیست؟
    نابینا گفت:
    ـ نه، نمی دانم.
    اسکار تریب که شب شنبه از گونزالس آمده بود، گفت:
    ـ هر ماجرایی داشته باشد، خیلی زیباست.
    یک شب، برای هر کسی هدیه ای آوردند، زیرا گفته بودند خانه فی، بهترین، تمیزترین و زیباترین خانه در همه منطقه است. مسبب این امر چه کسی بود؟ حتماً دخترها. چه کس دیگری می توانست باشد؟ خوب، اگر آن ها غذاهای خوشمزه آن جا را امتحان می کردند، چه می گفتند؟
    آلکس به آشپزخانه رفت و با شرمساری، چشمانش را با پشت دستش پاک کرد. شرط بست که شیرینی خوشمزه ای درست کند که دهان همه را آب بیندازد.
    جورجیا هر روز صبح، ساعت ده بیدار می شد و از نابینا، پیانو نواختن را یاد می گرفت. ناخن هایش همیشه تمیز بود.
    گریس از مراسم مذهبی ساعت یازده روز یکشنبه برگشت و به تریکسی گفت:
    ـ نزدیک بود ازدواج کنم و از فاحشگی دست بردارم. می توانی تصور کنی؟
    تریکسی گفت:
    ـ نظر خوبی است. دختر های خانه جنی برای خوردن کیک جشن تولد فی به این جا آمدند و بسیار تعجب کرده بودند. آن ها در مورد موضوعی غیر از اوضاع خانه فی صحبت نمی کنند. جنی خیلی خشمگین است.
    ـ امروز صبح، آن عدد را روی تخته سیاه دیدی؟
    ـ بله، دیدم. در طول یک هفته، هشتاد و هفت مشتری داشتیم. حالا ببین بعد از تعطیلات چه می شود! جنی یا سیاهه، تعداد مشتری های ما را با مشتری های خودشان نمی توانند مقایسه کنند.
    ـ تعطیلات؟ مگر فراموش کرده ای که تعطیلات عید پاک نزدیک است؟ این روزها در خانه جنی، حتی یک مشتری هم پیدا نمی شود.
    فی پس از بیماری و خواب های آشفته، آرام و اندوهگین بود. کیت می دانست تحت نظر قرار دارد، ولی نمی توانست کاری بکند. یک روز بعداز ظهر که فی مشغول گرفتن فال ورق برای خودش بود، کیت در زد و وارد شد. گفت:
    ـ مادر، حالت چطور است؟
    فی گفت:
    ـ عالی است، خیلی عالی است.
    چشمان او انگار رازی را پنهان می کرد. فی زیاد زیرک نبود. ادامه داد:
    ـ می دانی کیت، می خواهم به اروپا بروم.
    ـ چه خوب، هم لیاقت داری و هم پول.
    ـ نمی خواهم به تنهایی بروم. می خواهم توهم با من بیایی.
    کیت با شگفتی به او نگریست و گفت:
    ـ من؟ می خواهی مرا با خودت ببری؟
    ـ بله، چرا نبرم؟
    ـ آه، تو خیی مهربان هستی! چه وقت می رویم؟
    ـ دلت می خواهد؟
    ـ من همیشه خواب اروپا را می بینم. چه وقت می رویم؟ هر چه زودتر بهتر.
    دیگر اثری از سوءظن در چشمان فی نبود و صورتش آرام به نظر می رسید. گفت:
    ـ شاید تابستان آینده برویم. کیت، می توانیم نقشه این کار را برای تابستان آینده بکشیم!
    ـ بله، مادر.
    ـ تو دیگر مشتری قبول نمی کنی، مگر نه؟
    ـ چرا قبول کنم؟ تو که به این خوبی از من مواظبت می کنی.
    فی به آرامی ورق ها را جمع کرد و در کشو میز گذاشت. کیت صندلی را جلو کشید و گفت:
    ـ می خواهم درباره موضوعی با تو حرف بزنم.
    ـ چه موضوعی؟
    ـ سعی می کنم به تو کمک کنم.
    ـ عزیزم، تو که همه کارها را انجام می دهی.
    ـ می دانی که بیشتر پول ما برای تهیه غذا صرف می شود، در ضمن در فصل زمستان، خرج غذا بیشتر خواهد شد.
    ـ بله.
    ـ حالا می توانی میوه و انواع سبزی را جعبه ای بیست و پنج سنت بخری، ولی در فصل زمستان برای خرید یک کمپوت هلو و یک کنسرو لوبیا، می دانی چقدر پول باید بدهیم؟
    ـ تو که قصد نداری کمپوت درست کنی؟
    ـ خوب، چرا که نه؟
    ـ آلکس چه می گوید؟
    ـ مادر، می خواهی باور کن، می خواهی نکن. از آلکس بپرس. خودش این پیشنهاد را داد.
    ـ نه!
    ـ چرا، همین طور است. قسم می خورم.
    ـ آه، متأسفم عزیزم. تو درست می گویی.
    آشپزخانه به محل کنسروسازی تبدیل شد. همه دخترها کمک کردند. آلکس باور کرده بود خودش چنین پیشنهادی داده است.
    فی و کیت معمولاً روی میز بزرگی که در اتاق پذیرایی بود، شام می خوردند، ولی شب های یکشنبه که آلکس در مرخصی بسر می برد و دخترها ساندویچ می خوردند، کیت برای دو نفر شام درست می کرد و به اتاق فی می آورد. می کوشید بهترین غذا رادرست کند. همیشه غذاهای لذیذ و خوشمزه مانند پاته جگر غاز، سالادهای خوشمزه و شیرینی که از قنادی لانگ در آن طرف خیابان خریداری شده بود، روی میز قرار می داد. به جای مشمع سفید و دستمال کاغذی، روی میز فی پارچه حریر و دستمال سفره کتانی در کنار بشقاب ها می گذاشت. گاهی هم شمع و گلدان و گل استفاده می کرد. البته در آن دوران، شمع در سالیناس کمیاب بود. کیت می توانست با استفاده از گل های وحشی مزرعه، دسته گل های زیبایی درست کند. فی می گفت:
    ـ چه دختر زیرکی! می تواند هرکاری را انجام بدهد. ما می خواهیم با هم به اروپا برویم. کیت به زبان فرانسوی تسلط دارد. به من درس می دهد. می دانی فرانسوی ها به نان چه می گویند؟
    فی خیلی خوشحال بود، چون کیت به او هیجان می داد و باعث می شد برای آینده نقشه هایی در سر داشته باشد.

    روز شنبه، چهاردهم اکتبر، نخستین دسته مرغابی در آسمان شهر سالیناس به پرواز درآمد. فی از پنجره اتاق به پرندگان نگاه می کرد و می دید چگونه به سمت جنوب پرواز می کنند. پیش از صرف شام، فی به او گفت:
    ـ به نظرم زمستان نزدیک است. باید به آلکس بگوییم بخاری ها را آماده کند.
    ـ مادرجان، شربت تقویتی می خوری؟
    ـ بله، می خورم. این طور که تو از من پذیرایی می کنی، کم کم تنبل می شوم.
    کیت گفت:
    ـ من دوست دارم از تو پذیرایی کنم.
    سپس شیشه داروی گیاهی را از کشو بیرون آورد، در مقابل نور گرفت و گفت:
    ـ از دارو مقدار زیادی باقی نمانده. باید شیشه دیگری بخرم.
    ـ به نظرم سه شیشه از آن دوازده شیشه، داخل گنجه است.
    کیت لیوان را برداشت و گفت:
    ـ یک مگس در این لیوان افتاده، می برم آن را بشویم.
    در آشپزخانه، لیوان را آب کشید و قطره چکانی از جیب خود بیرون آورد. سر آن با تکه کوچکی سیب زمینی، بسته شده بود، همان طور که لوله ظرف نفت را می بندند. با دقت، چند قطره از آن مایع شفاف را که محلول استرکنین بود، در لیوان ریخت.
    به اتاق برگشت، سه قاشق سوپخوری از داروی گیاهی در لیوان ریخت و به هم زد. فی، شربت تقویتی را نوشید، لبانش را لیسید و گفت:
    ـ چقدر تلخ است!
    ـ عزیزم، تلخ است؟ بگذار امتحان کنم.
    کیت یک قاشق از آن دارو خورد، صورتش را در هم کشید و گفت:
    ـ بله، تلخ است. فکر می کنم کهنه شده باشد. آن را دور می اندازم. واقعاً تلخ است. بگذار یک لیوان دیگر برایت بیاورم.
    چهره فی، سر شام کاملاً سرخ شده بود. از غذا خوردن دست کشید و به نظر رسید مشغول گوش دادن است. کیت پرسید:
    ـ مادر، چه شده؟
    فی که نمی خواست او را خیلی ناراحت کند، گفت:
    ـ نمی دانم، به نظرم قلبم کمی ناراحت است. ناگهان ترسیدم و قلبم شروع به تپیدن کرد.
    ـ می خواهی تا اتاق تورا همراهی کنم؟
    ـ نه، عزیزم. حالم خوب است.
    گریس چنگالش را زمین گذاشت و گفت:
    ـ فی، چهره ات خیلی سرخ شده.
    کیت گفت:
    ـ باید نزد دکتر وایلد بروی.
    ـ نه،حالم خوب است.
    کیت گفت:
    ـ مرا ترساندی. پیش تر هم این طور شده بودی؟
    ـ خوب، گاهی نفسم می گیرد. به نظرم چاق شده ام.
    آن شب شنبه، فی حال مساعدی نداشت و حدود ساعت ده، کیت او را تشویق کرد تا بخوابد. چند بار به او سرکشی کرد تا مطمئن شود که خواب است.
    روز بعد، حال فی خوب شد و گفت:
    ـ به نظرم کمی نفس تنگی دارم.
    کیت گفت:
    ـ می خواهم غذای مخصوص بیماران را برایت بیاورم. کمی سوپ جوجه برایت درست کرده ام. سالاد لوبیا هم داریم، همان طور که دوست داری، روغن زیتون و سرکه در آن ریخته ام. بعد هم یک فنجان چای می خوریم.
    ـ کیت، به خدا حالم خوب است.
    ـ بهتر است هر دو نفرمان غذای سبک بخوریم، دیشب مرا ترساندی. عمه من به دلیل ناراحتی قلبی فوت کرد. هنوز خاطره او را در ذهن دارم.
    ـ من هرگز ناراحتی قلبی نداشته ام. فقط وقتی از پله ها بالا می آیم، نفسم می گیرد.
    کیت در آشپزخانه، شام را در دو بشقاب گذاشت. سس سالاد را در فنجانی اندازه گیری کرد، روی سالاد لوبیا ریخت، فنجان مورد علاقه فی را در سینی گذاشت و سوپ را روی اجاق گرم کرد. باز هم قطره چکان را از جیب بیرون آورد و دو قطره روغن کرچک هندی روی لوبیا ریخت و به هم زد. به اتاق رفت و محتویات یک شیشه کوچک مسهل را سر کشید، سپس شتابان به آشپزخانه بازگشت. سوپ داغ را در فنجان ها ریخت، قوری را پر از آب جوش کرد و سینی ها را به اتاق فی برد. فی گفت:
    ـ نمی دانستم گرسنه هستم. این سوپ، رایحه خیلی خوبی دارد.
    کیت گفت:
    ـ برایت سس مخصوص سالاد درست کرده ام. دستورالعمل آن قدیمی است. اکلیل کوهی و آویشن در آن ریخته ام. ببین دوست داری.
    فی گفت:
    ـخیلی خوشمزه است. عزیزم، کاری وجود دارد که تو بلد نباشی؟
    کیت ناراحت بود، دانه های درشت عرق روی پیشانی او نشسته بود. ناگهان خم شد و از شدت درد فریاد کشید. چشمانش مات و آب دهانش جاری شده بود. فی به راهرو رفت و فریاد کشید. دخترها و چند نفر از مشتریان روز یکشنبه، دراتاق گرد آمدند.
    کیت روی کف اتاق، از درد به خود می پیچید. دو نفر از مشتریان، او را بلند کردند، روی تختخوابی گذاشتند و کوشیدند حالش را جا بیاورند، ولی او دوباره خم شد و فریاد زد. عرق از بدنش سرازیر شده و لباس هایش را خیس کرده بود.
    فی، پیشانی کیت را با حوله ای پاک کرد که خود نیز دچار درد شد.
    یک ساعت طول کشید تا توانستند دکتر وایلد را که با یکی از دوستان قمار می کرد، پیدا کنند. فی و کیت، هر دو از شدت اسهال و استفراغ، ضعیف شده بودند و به طور مداوم دچار تشتج می شدند. آقای وایلد گفت:
    ـ شما چه خورده اید؟
    به سینی ها نگاه کرد و گفت:
    ـ این لوبیاها را در خانه به صورت کنسرو درآورده اید؟
    گریس گفت:
    ـ بله، آن ها را همین جا کنسرو کرده ایم.
    ـ فرد دیگری هم لوبیا خورده؟
    ـ نه، می دانید...
    دکتر وایلد گفت:
    ـ همه شیشه ها را بشکنید. لعنت به این لوبیاها!
    سپس ابزار تخلیه معده را از داخل کیف خود بیرون آورد.
    دکتر روز سه شنبه کنار آن دو زن لاغر و رنگ پریده نشست. تختخواب کیت را نیز به اتاق فی برده بودند. دکتر گفت:
    ـ حالا می توانم بگویم که فکر نمی کردم زنده بمانید. خیلی بخت و اقبال داشتید. دیگر از آن لوبیاها نخورید. لوبیای کنسرو شده را از بیرون بخرید.
    کیت پرسید:
    ـ این بیماری چه بوده؟
    ـ نوعی مسمومیت. اطلاع چندانی درباره آن نداریم، ولی اشخاص معدودی جان سالم به در می برند. اگر شما دو نفر زنده ماندید، به این دلیل است که یکی از شما جوان است و آن دیگری، قوی.
    دکتر از فی پرسید:
    ـ هنوز اسهال خونی ادامه دارد؟
    ـ بله، تا حدودی.
    ـ بسیار خوب، این قرص های مرفین را بخورید تا اسهال شما متوقف شود. احتمالاً فتق گرفته اید. می گویند یک فاحشه هرگز نمی میرد. حالا هر دو نفر راحت باشید.
    آن روز، هفدهم اکتبر بود.
    حال فی دیگر خوب نشد. کمی خوب می شد و دوباره به شدت بیمار. در روز سوم ماه دسامبر، حالش وخیم شد مدتی طول کشید تا نیروی از دست رفته را به دست بیاورد. در دوازدهم ماه فوریه، خونریزی شدت یافت و این امر موجب تضعیف قلب او شد. دکتر وایلد مدتی با گوشی به ضربان قلب او گوش داد.
    کیت لاغر شده بود و از بدن ظریفش، جز پوست و استخوان نمانده بود. دخترها کوشیدند برای کیت مرخصی بگیرند، ولی نتوانستند. گریس گفت:
    ـ خدا می داند چه موقع چشمانش را روی هم گذاشت، فکر می کنم اگر فی بمیرد، آن دختر نیز می میرد.
    ایسل گفت:
    ـ نزدیک است با یک گلوله، کار خود را تمام کند.
    دکتر وایلد، کیت را به سالن تاریک برد، کیف سیاهش را روی صندلی گذاشت و گفت:
    ـ باید بگویم که قلب فی تحمل این همه فشار را ندارد. از درون خراب است. این مسمومیت از زهرمار زنگی بدتر است.
    سپس سر را برگرداند تا چهره نزار کیت را نبیند. ادامه داد:
    ـ فکر کردم بهتر است به تو بگویم تا خودت را آماده کنی.
    همان طور که دستش را روی شانه استخوانی کیت گذاشته بود، گفت:
    ـ آدم های کمی را دیده ام که مثل تو وفادار باشند. اگر می تواند غذایی بخورد، کمی شیر داغ به او بده.
    کیت، تشت آب گرم را روی میز کنار بستر گذاشت. وقتی تریکسی وارد شد، کیت، مشغول شستن فی بود و با دستمال های سفره، او را خشک می کرد. سپس موهای بلند و طلایی فی را بروس کشید و بافت. پوست فی چروکیده شده و به آرواره ها و جمجمه اش چسبیده بود و چشمانش ار حدقه درآمده و بی حالت بودند. فی سعی کرد حرف بزند، ولی کیت گفت:
    ـ ساکت باش! به خودت فشار نیاور.
    کیت به آشپزخانه رفت، یک لیوان شیر گرم آورد و روی میز کنار بستر گذاشت. دو شیشه کوچک از جیب بیرون آورد، محتویات هر کدام را اندکی مکید و در قطره چکان ریخت. سپس گفت:
    ـ مادر، دهانت را باز کن. این یک داروی جدید است. عزیزم، شجاع باش. داروی بدمزه ای است.
    دارو را در دهان فی ریخت و سرش را بالا نگه داشت تا بتواند قدری شیر بنوشد که مزه بد دارو از بین برود. کیت گفت:
    ـ حالا تا برمی گردم، استراحت کن.
    کیت به آرامی از اتاق خارج شد. آشپزخانه تاریک بود. در بیرون را باز کرد و خارج شد و روی علف ها قدم زد. زمین از باران های بهاری نمناک شده بود. در پشت حیاط، با یک چوب نوک تیز، حفره کوچکی کند. چند شیشه کوچک را به همراه قطره چکان، داخل آن حفره انداخت. با چوب آن ها را خرد کرد و رویشان خاک ریخت. هنگامی که به خانه برمی گشت، باران می آمد.
    ابتدا همه کوشیدند دست های کیت را ببندند تا خود را زخمی نکند. او شیون می کرد و دچار حالت کرختی و افسردگی بود. مدتی طول کشید تا دوباره حالش خوب شود. وصیتنامه را کاملاً فراموش کرده بود. در نهایت تریکسی آن موضوع را به خاطرش آورد.

    پایان فصل بیست و یکم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. #44
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض


    فصل بیست و دوم

    آدام در خود فرو رفته بود. خانه ناتمام سانچز در معرض باد و بارن قرار داشت، چوب های تازه کف اتاق ها بر اثر رطوبت تاب برداشته و باغچه سبزی ها، پر از علف هرزه شده بود.
    انگار سراسر وجود آدام را هاله ای فرا گرفته بود که او را از حرکت کردن و اندیشیدن بازمی داشت. دنیا در نظرش تیره و تار بود. گاهی به خود می آمد و هنگامی که تصمیم می گرفت کاری انجام دهد باز هم به ناراحتی روانی دچار می شد و افسردگی، سراپایش را فرامی گرفت. گاهی صدای گریه و خنده دوقلوها، او را به خود می آورد، ولی در درونش، نوعی تنفر خفیف را نسبت به آن ها احساس می کرد. آن ها برای آدام، مظهر فقدان بودند. همسایگان که به دیدن او می آمدند، خشم و اندوه را در چهره اش می دیدند و می کوشیدند او را تسلی دهند. با توجه به ابری که درون آدام سایه افکنده بود، انجام هرکاری برای او غیر ممکن می نمود. آدام در مقابل آن ها مقاومت نمی کرد. طولی نکشید که همسایگان نیز دیگر به سراغ او نرفتند.
    لی، مدتی کوشید تا آدام را سرحال بیاورد، ولی خودش کار زیادی داشت. لازم بود غذا بپزد، همه جا را تمیز کند، به دوقلوها غذا بدهد و آن ها را حمام کند. بر اثر تماس زیاد با بچه ها به آن ها علاقه مند شد. به لهجه کانتونی با آن ها حرف می زد و نخستین واژه هایی که بچه ها یاد گرفتند و تکرار کردند، لغات چینی بود.
    ساموئل همیلتن باز هم به دیدن آدام آمد تا بتواند او را از آن حالت خارج کند. لیزا مداخله کرد و به شوهرش گفت:
    ـ نباید به آن جا بروی. اگر برگردی، دیگر آن آدم سابق نیستی. ساموئل تو نمی توانی او را عوض کنی، او تو را عوض می کند. می توانم حالات نگاهش را در چهره ات ببینم.
    ساموئل گفت:
    ـ لیزا، تا به حال به آن دو پسر بچه کوچولو توجه کرده ای؟
    لیزا با حالت زننده ای گفت:
    ـ من ناراحت خانواده خودم هستم. هر وقت از آن جا باز می گردی، مدتی موجب ناراحتی ما می شوی.
    ساموئل گفت:
    ـ بسیار خوب، نمی روم.
    دیگر نرفت، ولی متأسف بود، زیرا هنگامی که می دید انسان دیگری ناراحت است، نمی توانست آسوده باشد. رها کردن آدام و بدبختی های او، برایش کار ساده ای نبود.
    آدام به او حقوق داده و حتی مخارج آسیاب بادی را نیز پرداخت کرده بود، ولی ساموئل احساس می کرد نیازی به پول ندارد. وسایل و قطعات آسیاب بادی را فروخت و پول آن را برای آدام فرستاد. البته هیچ پاسخی دریافت نکرد. می دانست در درون آدام تراسک، خشمی زبانه می کشد. ساموئل فکر می کرد که آدام از رنج کشیدن لذت می برد. با این حال، فرصت چندانی برای غصه خوردن و فکر کردن نداشت، زیرا مشکلات خانوادگی خودش زیاد بود. جو به دانشگاه می رفت، همان دانشگاهی که لیلاند استنفورد در مزرعه ای در نزدیکی پاله آلتو تأسیس کرده بود. تام، موجب نگرانی پدرش می شد، زیرا جز درس خواندن کاری نمی کرد. ساموئل احساس می کرد که تام به اندازه کافی از زندگی لذت نمی برد. ویل و جورج، در تجارت موفق بودند. جو نامه هایی به صورت شعر می فرستاد که در آن ها همه آداب و رسوم مورد قبول را به باد انتقاد می گرفت.
    ساموئل، نامه ای به جو نوشت و در آن اظهار داشت: «معلوم است که دین و مذهب خود را فراموش کرده ای. از نامه هایت مشخص است که به دلیل بی نیازی، دیگر مذهب نداری. ولی صمیمانه از تو خواهش می کنم دین مادرت را از او نگیری. وقتی که آخرین نامه ات را خواند، فکر کرد که حالت خوب نیست. مادرت هنوز تصور می کند که سوپ خوب، می تواند همه بیماری ها را مداوا کند. حمله شجاعانه تو را به اساس تمدن، به دل درد نسبت می دهد. غصه می خورد. ایمانش مثل کوه است، ولی تو پسرم، حتی یک خاک انداز هم در دستت نیست تا بتوانی آن کوه را بتراشی.»
    لیزا به تدریج پیر می شد. ساموئل، پیری را در چهره اش می دید. البته خودش هم احساس پیری می کرد، چه ریش هایش سفید شده یا نشده باشد. لیزا در گذشته زندگی می کرد، که این خود نشانه پیری است.
    زمانی، لیزا نقشه ها و پیش بینی های ساموئل را چون فریادهای دیوانه وار یک کودک می پنداشت. بعد دریافت که چنین ویژگی هایی در یک مرد میانسال، نامناسب است. آن سه نفر، یعنی لیزا، تام و ساموئل در مزرعه تنها بودند. اونا با مردی غریبه ازدواج کرده و از آن جا رفته بود. دسی در سالیناس، خیاطخانه داشت. آلیو با مرد جوانی ازدواج کرد. مالی هم پس از ازدواج؛ در آپارتمانی در سانفرانسیسکو زندگی می کرد. در اتاق خواب او جلو بخاری یک شیشه عطر و فرشی از پوست خرس قرار داشت. مالی سیگاری با فیلتر طلایی می کشید که نام آن وایولت میلو بود. بعد از شام هم قهوه می نوشید.
    یک روز در هنگام بلند کردن یک عدل یونجه، کمر ساموئل درد گرفت. از این ماجرا بسیار ناراحت شد، زیرا نمی توانست تصور کند دیگر قادر به انجام چنین کارهایی نیست. آنقدر ناراحت نشده بود که گویی بچه هایش به او خیانت کرده اند.
    در کینگ سیتی، دکتر نیلسون او را معاینه کرد. دکتر هنگامی که متوجه شد ساموئل بیش از حد به خود فشار می آورد، خشمگین شد.
    ـ کمرت رگ به رگ شده.
    ساموئل گفت:
    ـ بله، تقصیر خودم است.
    ـ این همه راه آمده ای که به تو بگویم کمرت رگ به رگ شده، ضمناً دو دلار هم حق ویزیت بگیرم؟
    ـ این هم دو دلار.
    ـ می خواهی بگویم چه باید بکنی؟
    ـ بله.
    ـ بکوشید دوباره کمرت رگ به رگ نشود. حالا پولت را پس بگیر. ساموئل، تو احمق نیستی، شاید بچه شده ای.
    ـ ولی کمرم درد می کند.
    ـ البته که درد می کند. وگرنه چگونه متوجه می شوی کمرت ایراد پیدا کرده.
    ساموئل خندید و گفت:
    ـ تو برایم خیلی ارزش داری. بیشتر از دو دلار برایم ارزش داری. حالا پول را نزد خودت نگه دار.
    دکتر نگاه دقیقی به او انداخت و گفت:
    ـ ساموئل به نظرم درست می گویی. پول را نزد خودم نگه می دارم.
    ساموئل برای دیدن ویل به مغازه جدید او رفت. به سختی قادر بود پسرش را بشناسد، زیرا ویل، چاق و مرفه به نظر می رسید و کت و جلیقه پوشیده بود و در انگشت کوچکش، یک حلقه طلا به چشم می خورد. ویل گفت:
    ـ یک بسته برای مادرم دارم. یک بسته قوطی کنسرو فرانسوی است. مثل قارچ و جگر و ساردین هایی که آن قدر کوچک هستند و نمی توان به آسانی آن ها را دید.
    ساموئل گفت:
    ـ همه آن ها را برای جو می فرستد.
    ـ نمی توانید او را مجبور کنید که همه آن ها را خود ش بخورد؟
    پدرش گفت:
    ـ نه، ولی دوست دارد آن ها را برای جو بفرستد.
    لی وارد مغازه شد، از دیدن آن ها تعجب کرد و گفت:
    ـ حال شما چطور است، آقا.
    ـ سلام، لی. حال بچه ها چطور است؟
    ـ حال بچه ها خوب است.
    ساموئل گفت:
    ـ لی، من تصمیم دارم به مغازه مجاور بروم و یک گیلاس آبجو بنوشم. اگر با من بیایی خوشحال می شوم.
    لی و ساموئل، دور میز گردی در میخانه نشستند و ساموئل با انگشت خود که از تماس با گیلاس آبجو مرطوب شده بود، شکل هایی روی میز می کشید. سپس گفت:
    ـ می خواستم بیایم و تو و آدام را ببینم، ولی دیدم فایده ای ندارد.
    ـ آمدن شما که ضرر نداشت. فکر کردم حالش خوب شود. ولی هنوز مانند ارواح در خانه به این طرف و آن طرف می رود.
    ساموئل پرسید:
    ـ بیشتر از یک سال گذشته، مگر نه؟
    ـ یک سال و سه ماه.
    ـ بسیار خوب، فکر می کنی چه می توانم بکنم؟
    لی گفت:
    ـ نمی دانم، شاید شما بتوانید او را از این حالت در بیاورید. من هر کاری کردم فایده نداشت.
    ـ من نمی توانم کاری کنم که از این حالت بیرون بیاید. اگر هم بخواهم او را شوکه کنم، خودم شوکه می شوم. ضمناً می خواستم بپرسم اسم دوقلوها را چه گذاشته؟
    ـ هنوز برای آن ها اسمی انتخاب نکرده.
    ـ لی، شوخی می کنی؟
    ـ من شوخی نمی کنم.
    ـ آن ها را چه صدا می کند؟
    ـ به آن ها می گوید آن ها.
    ـ منظورم این است که وقتی که حرف می زند به چه نامی آن هارا صدا می کند؟
    ـ وقتی با آن ها حرف می زند، به آن ها می گوید شما، دیگر فرقی نمی کند با یکی از آن ها حرف بزند یا با هر دو نفر.
    ساموئل با عصبیانیت گفت:
    ـ مزخرف است، این دیگر چه آدم احمقی است؟
    ـ می خواستم بیایم و به شما بگویم اگر نتوانید او را سرحال بیاورید، با یک آدم مرده فرقی ندارد.
    ساموئل گفت:
    ـ می آیم. شلاق نیز همراه خودم می آورم. به او فحش نمی دهم. لی، تو واقعاً راست می گویی، باید بیایم.
    ـ چه وقت؟
    ـ فردا.
    لی گفت:
    ـ من مرغ سر می برم. آقای همیلتن، شما دوقلوها را دوست دارید. آن ها نیز بچه های خوشگلی هستند .در مورد آمدن شما حرفی به آقای تراسک نمی زنم.

    ساموئل با اندکی خجالت به همسرش گفت که تصمیم دارد به خانه تراسک برود. ابتدا تصور کرد همسرش به شدت با او مخالفت می کند و مجبور می شود با او جر و بحث کند. از این که نمی خواست تسلیم نظر همسرش شود، ناراحت بود. منظورش را چنان بیان کرد که انگار می خواهد اعتراف کند. هنگامی که ساموئل، ماجرا را برای لیزا تعریف می کرد، زن دست ها را به کمر گذاشت. قلب ساموئل فرو ریخت. پس از این که حرف هایش تمام شد، نگاه سردی به او انداخت و گفت:
    ـ ساموئل، فکر می کنی بتوانی او را تحت تأثیر قرار بدهی؟
    ساموئل منتظر چنین پاسخی نبود، گفت:
    ـ نمی دانم مادر، نمی دانم.
    ـ فکر می کنی نامگذاری بچه ها خیلی مهم باشد؟
    ساموئل با لکنت گفت:
    ـ بله، به نظرم همین طور است.
    ـ ساموئل، به این فکر کرده ای که چرا می خواهی به آن جا بروی؟ آیا به این دلیل است که آدم فضولی هستی؟ یا این که نمی توانی در کار دیگران مداخله نکنی؟
    ـ لیزا، من نقاط ضعف خودم را به خوبی می شناسم. فکر کردم رفتن به آن جا، فقط برای فضولی نیست.
    لیزا گفت:
    ـ بهتر است دلیل دیگری داشته باشی. این مردک حتی نمی خواهد بفهمد که بچه هایش زنده هستند. آن ها را همین طور رها کرده.
    ـ لیزا، به نظر من هم همین طور است.
    ـ اگر به تو بگوید فضولی نکن، چه می گویی؟
    ـ نمی دانم.
    آرواره های لیزا بسته شد و دندان هایش صدا کرد. گفت:
    ـ حالا فکر می کنی اگر آن بچه ها را نامگذاری نکنی، در این خانه جایی برای تو نیست؟ خجالت نمی کشی که دست از پا درازتر برگردی و بگویی که او اجازه نمی دهد او به حرف هایت گوش نمی کند؟ اگر چنین کاری بکنی، مجبورم از این جا بروم.
    ساموئل گفت:
    ـ یک سیلی به او می زنم.
    ـ نه، تو مرد این کار نیستی. ساموئل تو نمی توانی رفتار وحشیانه داشته باشی. با ملایمت با او صحبت می کنی، سپس دست از پا درازتر به این جا برمی گردی و می کوشی کاری کنی که من فراموش کنم به آن جا رفته ای.
    ساموئل فریاد زد:
    ـ او را می کشم.
    در را محکم بست و وارد اتاق خواب شد. لیزا از پشت شیشه لبخند زد. ساموئل بلافاصله با لباس سیاه و پیراهن یقه آهاری برگشت. هنگامی که لیزا مشغول محکم کردن گره کراوات شوهرش بود، ساموئل کمی به سمت او خم شد. ریش سفید او سفید و براق بود. لیزا گفت:
    ـ بهتر است کفش هایت را با یک پارچه تمیز کنی.
    ساموئل در حالی که مشغول واکس زدن کفش های کهنه اش بود، سر را بلند کرد، نگاهی به لیزا انداخت و گفت:
    ـ اجازه می دهی کتاب مقدس را با خود ببرم؟ پیدا کردن اسامی از داخل کتاب مقدس، کار خیلی خوبی است.
    لیزا با نگرانی گفت:
    ـ دوست ندارم کتاب مقدس را از خانه بیرون ببری، چون اگر دیر به خانه برگردی، مطلبی برای خواندن ندارم.
    ولی پس از این که چهره گرفته همسرش را دید، به اتاق خواب رفت و با انجیل کوچک و کهنه ای که جلد قهوه ای آن چسب زده بودند، برگشت و گفت:
    ـ این را با خودت ببر.
    ـ ولی آن کتاب مال مادرت است.
    ـ او اهمیتی نمی دهد. همه اسامی در آن است.
    ساموئل گفت:
    ـ آن را در کاغذی می پیچم تا کثیف نشود.
    لیزا با تندی گفت:
    ـ نظر مادرم، نظر من است و من نظرم را به تو گفتم. تو هرگز از این انجیل دست بر نمی داری. همیشه آن را زیر سؤال می بری. آن را طوری برمی داری که انگار مشکوک است. من هم خشمگین می شوم.
    ـ مادر، سعی می کنم آن را بفهمم.
    ـ به فهمیدن چکار داری؟ فقط آن را بخوان. چه کسی خواسته که تو آن را بفهمی؟ اگر خداوند بزرگ می خواست آن را درک کنی، چنین قدرتی را به تو می داد، یا آن را طور دیگری می نوشت که آدم هایی مثل تو نیز آن را بفهمند.
    ـ ولی، مادر...
    لیزا گفت:
    ـ ساموئل، تو سر سخت ترین آدم روزگار هستی.
    ـ بله، مادر.
    ـ هرگز با من موافقت نمی کنی. این دلیل دورویی توست. دلایل خودت را هم بگو.
    همچنان که ساموئل با کالسکه از آن جا دور می شد، لیزا با چشمانش او را دنبال می کرد. سپس با صدای بلند گفت:
    ـ همسری خوب، ولی سر سخت است.
    ساموئل با شگفتی فکر می کرد: «من که او را می شناسم، چرا اذیتش می کنم؟»



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  5. #45
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    (3)
    ساموئل به جاده پر دست اندازی که در انتهای دره سالیناس قرار داشت، رسیده بود. همان طور که در نیم مایلی درختان بلوط در حال حرکت بود، می کوشید با خشمی ساختگی، شرم خود را پنهان سازد و برای این که به خود شهامت دهد، سخنان متهورانه ای را تکرار می کرد.
    آدام خیلی بیشتر از آن چه ساموئل فکر می کرد، ضعیف و لاغر شده بود. چشمانش خسته به نظر می رسید، انگار مدتی از آن ها استفاده نکرده است. چند لحظه طول کشید تا آدام متوجه حضور ساموئل شود. ساموئل گفت:
    ـ از این که بدون دعوت به این جا آمده ام شرمنده ام.
    آدام گفت:
    ـ حالا چه می خواهی؟ مگر پولت را پرداخت نکرده ام؟
    ساموئل گفت:
    ـ چرا، پولم را پرداخت کرده ای. به خدا پرداخت کرده ای. باید بگویم حتی بیشتر از حقم به من داده ای.
    ـ پس چرا به این جا آمده ای؟ برو بیرون!
    ـ زمانی مرا دعوت می کردی.
    ـ ولی حالا دعوت نمی کنم.
    ساموئل دست ها را به کمر زد، به جلو خم شد و گفت:
    ـ ساکت باش! حالا به تو می گویم. در یک شب پر از رنج و درد که همان دیشب بود، فکر خوبی به نظرم رسید. پس از این که صبح شد، راحت شدم. سراسر شب به این امر فکر می کردم. صبح که فرا رسید، تصمیم گرفتم نزد تو بیایم.
    ـ کار خیلی بدی کردی.
    ساموئل گفت:
    ـ می خواهی با دوقلوها چه کنی؟
    ـ به تو ربطی ندارد.
    ساموئل از خشونت آدام، خوشحال بود. متوجه شد که لی در داخل خانه به این طرف و آن طرف می رود و مخفیانه به او می نگرد. ساموئل گفت:
    ـ تو را به خدا، مرا عصبانی نکن. سعی می کنم آرامش خودم را حفظ کنم.
    ـ متوجه نمی شوم چه می گویی.
    ـ چطور می توانی متوجه شوی، آدام تراسک؟ تو شبیه گرگی هستی که از توله های خرس نگه داری می کند. مثل خروسی هستی که می خواهد روی تخم بنشیند. احمق کثافت!
    ناراحتی در چهره آدام مشخص بود و برای نخستین بار به خود آمد. از این که ساموئل عصبانی شده بود، خوشحال به نظر می رسید. ساموئل فریاد زد:
    ـ دوست من! تو را به خدا از جلو چشمم دور شو. می ترسم جنایتی مرتکب شوم.
    آدام گفت:
    ـ تو از خانه من بیرون برو! مگر دیوانه شده ای؟ برو بیرون. این جا خانه من است. من این جا را خریده ام.
    ساموئل با ریشخند گفت:
    ـ این جا را با پولی که به ارث برده ای، خریدی. تو که زحمت نکشیدی و عرق نریختی تا این جا را بخری. حتی لیاقت این بچه ها را هم نداری.
    ـ لیاقت آن ها را ندارم؟ متوجه نمی شوم چه می گویی.
    ساموئل فریاد زد:
    ـ خدا به فریاد من برسد! آدام، تو نمی فهمی. پیش از این که تو را خفه کنم، بهتر است خوب گوش بدهی. منظورم آن دوقلوهای زیبا و معصوم و بی گناه است. دلت به حال آن ها نمی سوزد؟
    آدام با لحنی خشن گفت:
    ـ برو بیرون. لی! آن سلاح را بیاور! این مردک دیوانه شده.
    دست های ساموئل روی گلوی آدام قرار گرفت، فشار به تدریج، بیشتر شد تا خون به چشمان مرد بیچاره آمد. ساموئل در همان حال فریاد زد:
    ـ تو این بچه ها را نخریده ای! آن ها را ندزدیده ای! بلکه آن ها را به تو بخشیده اند!
    ناگهان انگشتانش را از گلوی آدام برداشت. آدام، در حالی که به شدت نفس نفس می زد، گلویش را مالید. جای انگشتان مرد آهنگر، دردناک بود. گفت:
    ـ از من چه می خواهی؟
    ـ تو اصلاً نمی دانی دوست داشتن یعنی چه!
    ـ چرا، می دانم. همین قدر می دانم که باید خودم را بکشم.
    ـ دروغ می گویی، دلت مثل سنگ است.
    ـ از این جا برو! وگرنه تو را کتک می زنم. فکر نکن توانایی دفاع از خود را ندارم.
    ـ عرضه این کار را نداری!
    ـ پیرمرد، تو را می زنم. خیلی احمق شده ای!
    ساموئل گفت:
    ـ تو که حتی عرضه بلند کردن یک سنگ را نداری. تو که یک سال است برای بچه هایت هیچ اسمی انتخاب نکرده ای، چطور می توانی دعوا کنی؟
    آدام گفت:
    ـ کارهای من هیچ ربطی به تو ندارد.
    ساموئل مشت محکمی به او زد. آدام به زمین افتاد. ساموئل گفت:
    ـ بلند شو!
    پس از این که بلندشد، مشت دیگری به او زد. این بار آدام دیگر بلند نشد و همان طور از روی زمین به چهره تهدیدآمیز پیرمرد می نگریست. خشم ساموئل اندکی فرو نشست و به آرامی گفت:
    ـ بچه هایت هنوز اسم ندارند.
    آدام پاسخ داد:
    ـ مادرشان آن ها را بی مادر کرد.
    ـ و تو نیز آن ها را بی پدر کردی. نمی توانی درک کنی که یک بچه تنها چقدر رنج می برد؟ در این خانه نه علاقه ای وجود دارد، نه پرنده ای آواز می خواند و نه صدایی بلند می شود. آدام، به خاطر نداری که این خانه پیش تر چطور بود؟
    آدام گفت:
    ـ من این کار را نکردم.
    ـ درست است که تو این کار را نکردی، ولی بچه هایت اسم ندارند.
    سپس خم شد، دست هایش را روی شانه های آدام گذاشت، او را از زمین بلند کرد و گفت:
    ـ ما برای این بچه ها اسم انتخاب می کنیم. آنقدر فکر می کنیم تا برای آن ها اسامی خوبی بیابیم.
    سپس با دست هایش، گرد و خاک پیراهن آدام را پاک کرد. نگاه آدام به نقطه دوری دوخته شده بود، انگار به نوایی که از دور دست می آمد، گوش می داد، ولی چشمانش دیگر آن حالت سابق را نداشت. گفت:
    ـ غیر قابل تصور است از کسی که به من ناسزا گفته و مرا کتک زده، سپاسگزاری کنم. ولی از تو سپاسگزاری می کنم. از صمیم قلب.
    ساموئل لبخندی زد و گفت:
    ـ به نظرت طبیعی بود؟ کارم را درست انجام دادم؟
    ـ منظورت چیست؟
    ـ بسیار خوب، به همسرم قول دادم این کار را انجام بدهم. باور نمی کرد توانایی انجام این کار را داشته باشم. می دانی، من اهل دعوا کردن نیستم. آخرین باری که دعوا کردم، درمدرسه بود.
    آدام به ساموئل خیره شد، ولی در ذهن خود، برادرش چارلز را مجسم کرد که چگونه با او رفتار می کرد. سپس کتی در حالی که سلاح را به طرف او نشانه رفته بود، در نظرش مجسم شد. آدام گفت:
    ـ من نترسیدم، شاید خسته بودم.
    ـ ساموئل، فقط یک بار از تو می پرسم و بس. موضوعی شنیده ای؟ خبری از او داری؟ اصلاً خبری از او به تو رسیده؟
    ـ نه، خبری نشنیده ام.
    آدام گفت:
    ـ خوب، خیالم راحت شد.
    ـ از او متنفری؟
    ـ نه، نه، فقط دلم گرفته. شاید بعدها به نفرت تبدیل شود. می دانی، هیچ فاصله ای بین عشق و وحشت نیست. من گیج شدم، کاملاً گیج شدم.
    ساموئل گفت:
    ـ روزی با هم می نشینیم و تو همه رویدادها را مثل ورق برای من رو می کنی، ولی چرا حالا حرفی نمی زنی؟
    از پشت آلونک، صدای جیغ یک مرغ و سپس پرپر شدن آن به گوش رسید. آدام گفت:
    ـ چه می کنند؟
    صدای جیغ دوباره بلند شد. ساموئل گفت:
    ـ لی مشغول سر بریدن یک مرغ است. می دانی، اگر مرغ ها نیز دارای دولت، کلیسا و تاریخ بودند، با تنفر به لذات انسانی نگاه می کردند. هنگام عزا و عروسی، سر مرغ بیچاره را می برند.
    هر دو ساکت شدند. تنها گاهی با گفتن سخنان معمولی، سکوت را می شکستند و سؤالاتی بی معنی در مورد سلامتی یکدیگر یا درباره هوا می پرسیدند. به پاسخ های یکدیگر گوش نمی دادند. اگر لی دخالت نکرده بود، آن ها با یکدیگر دعوا می کردند.
    لی، یک میز و دو صندلی آورد و صندلی ها را در مقابل هم گذاشت. سپس رفت و یک بطری ویسکی و دو گیلاس آورد و روی میز، در مقابل هر صندلی، یک گیلاس چید. دوقلوها را هم آورد و روی زمین، کنار میز گذاشت و هر یک از آن ها تکه چوبی داد تا تکان دهند و سایه اش را روی دیوار تماشا کنند.
    بچه ها ساکت نشسته بودند و به اطراف می نگریستند. به ریش ساموئل خیره می شدند و به دنبال لی می گشتند. نکته عجیب در مورد این بچه ها، لباس هایشان بود، چون لباس چینی پوشیده بودند. لباس یکی از آن ها به رنگ آبی فیروزه ای و لباس دیگری قرمز کمرنگ و حاشیه و دکمه های آن ها سیاه بود. روی سرشان، کلاه گرد سیاه ابریشمی قرار داشت که بر هر یک از آن ها، یک دکمه قرمز روشن دوخته شده بود. ساموئل پرسید:
    ـ این لباس ها را از کجا آوردی؟
    لی با تندی گفت:
    ـ از جایی نیاورده ام، پیش تر آن ها را داشتم. یک دست لباس دیگر هم دارم که خودم دوخته ام. روز نامگذاری باید لباس خوب به بچه ها پوشاند.
    ـ لی، تو دیگر به لهجه چینی حرف نمی زنی!
    ـ درست می گویید. فقط وقتی به کینگ سیتی می روم، با آن لهجه صحبت
    می کنم.
    سپس شعری برای بچه ها که روی زمین بودند خواند. هر دوی آن ها به روی لی لبخند زدند و چوب هایشان را در هوا تکان دادند. لی گفت:
    ـ کمی مشروب برایتان بریزم؟ این مشروب، مدتی دراین جا بوده.
    ساموئل گفت:
    ـ این همان مشروبی است که دیروز از کینگ سیتی خریدی؟
    ساموئل و آدام نشسته بودند و دیگر با هم تعارف نداشتند.ساموئل احساس شرمندگی می کرد. نمی توانست ضربه های مشتی را که به آدم زده بود، به آسانی جبران کند. به فواید شهامت و بردباری می اندیشید که بر اثر عدم استفاده، حاصل می شود. از ته دل، به خود می خندید.
    آن دو نشستند و به دوقلوها با آن لباس های عجیب نگاه کردند. ساموئل اندیشید: «گاهی دشمن آدم، بهتر از دوست می تواند به او کمک کند.»
    سپس سر را بلند کرد و نگاهی به آدام انداخت. آدام گفت:
    ـ نمی دانم او چه کسی بود، چه بود. خودم را راضی کرده بودم که به این موضوع دیگر فکر نکنم.
    ـ حالا می خواهی بفهمی؟
    آدام سرش را زیر انداخت و گفت:
    ـ نمی توان گفت که کنجکاوی است. ولی دوست دارم بدانم در رگ های بچه هایم خون چه کسی جریان دارد. وقتی آن ها بزرگ شوند، از این که طور دیگری هستند، تعجب نکنم.
    ـ بله، به تو هشدار می دهم که خون آن ها بذر شرارت را نمی کارد، بلکه سوءظن خودت است. آن ها همان طور بزرگ می شوند که تو انتظار داری.
    ـ ولی خون آن ها...
    ساموئل گفت:
    ـ من اعتقاد زیادی به خون ندارم. فکر می کنم که خوبی و بدی بچه ها به خاطر تربیت است.
    ـ انسان که نمی تواند از یک خوک، اسب مسابقه بسازد.
    ساموئل گفت:
    ـ ولی می تواند خوک را طوری تربیت کند که سریع تر برود.
    ـ فکر نمی کنم کسی در این اطراف، با تو موافق باشد. حتی خانم همیلتن.
    ـ درست می گویی. بیشتر اوقات با من مخالفت می کند، به همین دلیل، این حرف ها را با او در میان نمی گذارم، چون با من جر و بحث می کند. او با زور در همه مباحث موفق می شود و نظرش این است که اختلاف عقیده، یک توهین آشکار است. ولی آدم باید یاد بگیرد چگونه با او کنار بیاید. بیا در مورد بچه ها حرف بزنیم.
    ـ باز هم کمی مشروب می خوری؟
    ـ بله، ممنونم. اسم، راز بزرگی است، هرگز نفهمیدم آیا اسم است که سرشت بچه ها را تعیین می کند یا این که بچه، خودش را تغییر می دهد تا با اسمش هماهنگ شود. ولی باید از این موضوع مطمئن شد. وقتی برای آدم، اسمی انتخاب می کنند، خودش دلیل این اسم است، که آن نادرست است. نظرت در مورد اسامی معمولی مانند جان، جیمز یا چارلز چیست؟
    آدام مشغول نگاه کردن به دوقلوها بود که موضوع نامگذاری پیش آمد. چهره یکی از آن ها ناگهان او را به یاد برادرش انداخت. به جلو خم شد.ساموئل پرسید:
    ـ چه شده؟
    آدام فریاد زد:
    ـ این دوقلوها شبیه هم نیستند. اصلاً به هم شباهت ندارند.
    ـ البته که شبیه یکدیگر نیستند. آن ها دوقلوهای همسان نیستند.
    ـ آن یکی، آن یکی، شبیه برادرم است. همین حالا متوجه شدم. نمی دانم آن یکی، به من شباهت دارد یا نه.
    ـ هر دو آن ها شبیه خودت هستند. در چهره هر انسانی می توان هر پدیده ای را مشاهده کرد.
    آدام گفت:
    ـ حالا این طور نیست، ولی برای یک لحظه فکر کردم روح می بینم.
    ساموئل گفت:
    ـ شاید ارواح همین طور باشند.
    لی بشقاب ها را آورد و روی میز گذاشت. ساموئل پرسید:
    ـ آیا روح چینی هم وجود دارد؟
    لی گفت:
    ـ میلیون ها روح چینی وجود دارد. ما بیشتر از سایر پدیده ها، روح داریم. به نظرم در چین، هرگز مرگی نیست. آن جا پر از روح است. به هر حال، هنگامی که در آن جا بودم چنین احساسی داشتم.
    ساموئل گفت:
    ـ لی، بنشین. مشغول نامگذاری این بچه ها هستیم.
    ـ مرغ سرخ می کنم. همین حالا حاضر می شود.
    آدام نگاه از دوقلوها برداشت. در چشمانش، مهربانی موج می زد. پرسید:
    ـ لی، مشروب می خوری؟
    ـ در آشپزخانه یک گیلاس می نوشم.
    به سمت آشپزخانه رفت. ساموئل خم شد، یکی از بچه ها را برداشت، روی زانویش گذاشت و گفت:
    ـ تو هم آن یکی را بردار. باید ببینیم اسمی به خاطرمان می آید که برایشان انتخاب کنیم یا نه.
    آدام ناشیانه، بچه دیگر را روی زانویش گذاشت و گفت:
    ـ آن ها از دور، شبیه یکدیگرند، ولی هنگامی که از نزدیک نگاه می کنی، چنین به نظر نمی رسد. چشم های این یکی، گردتر از آن یکی است.
    ساموئا اضافه کرد:
    ـ بله، سرش گردترو گوش هایش بزرگ تر است. ولی این یکی، بیشتر به یک توپ کوچولو شباهت دارد. این یکی دورتر می رود، ولی زیاد بالا نمی رود. موها و پوست این یکی، تیره تر می شود. این یکی، بچه زیرکی است و زیرکی، نشانه محدودیت ذهن است. زیرکی به آدم می گوید چه کاری انجام دهد، چون زیرکانه نیست. ببین، این یکی چگونه می تواند خودش را اداره کند! این یکی خیلی از آن یکی جلوتر است. رشدش نیز بهتر است. عجیب نیست که وقتی از نزدیک به آن ها نگاه می کنی، چقدر با هم فرق دارند؟
    حالت چهره آدام تغییر می کرد. انگار چهره اش باز و هر مطلبی از سیمایش خوانده می شد. انگشتش را بالا گرفت. بچه خواست آن را بگیرد، ولی نتوانست. نزدیک بود بیفتد. آدام گفت:
    ـ آرام! مگر می خواهی بیفتی؟
    ساموئل گفت:
    ـ نامگذاری آن ها براساس خصلت هایشان، اشتباه است. شاید اشتباه کنیم. بهتر است اسمی برایشان انتخاب کنیم که خوب باشد. اسم مردی را که روی من گذاشتند، کسی بود که خداوند او را صدا زد و من در همه زندگی، گوش دادم. به نظرم خداوند یکی دو بار مرا صدا زد، ولی زیاد واضح نبود.
    آدام در حالی که بچه را بغل کرده بود، خم شد، دو گیلاس ویسکی ریخت و گفت:
    ـ ساموئل ممنونم که به این جا آمدی. حتی از این که مرا زدی، ممنونم. لابد از حرفم تعجب می کنی.
    ـ این کار برایم عجیب بود. لیزا هرگز این موضوع را باور نمی کند، پس هیچ گاه حرفی به او نمی زنم. حقیقت باور نکردنی، خیلی بیشتر از دروغ می تواند موجب دردسر شود. پشتیبانی از حقیقتی که غیر قابل قبول است، شهامت بسیاری می خواهد. مجازات این عمل، مصلوب شدن است. من جرأت این کار را ندارم.
    آدام گفت:
    ـ نمی دانم مردی با معلومات تو، چگونه می تواند در مزرعه کار کند؟
    ساموئل گفت:
    ـ به این دلیل که شهامت ندارم، نمی توانم مسئولیت آن را کاملاً برعهده بگیرم. وقتی که خداوند بزرگ، اسم مرا صدا نزد، من می توانستم اسم او را صدا بزنم، ولی این کار را نکردم. تفاوت بین استثنایی بودن و معمولی بودن، همین است. این بیماری، بسیار شیوع دارد. ولی هر انسان معمولی باید بداند که استثنایی بودن، موجب تنهایی در این دنیا می شود.
    آدام گفت:
    ـ به نظرم، استثنایی بودن، مزایایی هم دارد.
    ساموئل گفت:
    ـ من چنین نظری ندارم. مثل این که آدم بگوید که یک جسم بزرگ، کوچک است. نه، من معتقدم هنگامی که انسان به آن درجه از مسؤولیت می رسد، بزرگی و انسان، باید در تنهایی، انتخاب خود را انجام دهند. در یک طرف، محبت و دوستی و تفاهم، و در سوی دیگر، استثنایی بودن و عظمت وجود دارد. همین جا باید انتخاب کرد. من خوشحالم که معمولی بودن را پذیرفته ام، ولی نمی دانم چگونه بگویم که اگر کسی، دومی را بپذیرد، چه پاداشی نصیب می برد. هیچ کدام از بچه هایم استثنایی نمی شوند، شاید تام یک شخص استثنایی شود. حالا او بر سر این دو راهی ایستاده و عذاب می کشد. دیدن این صحنه، بسیار دردناک است. عجیب نیست که پدری دوست داشته باشد پسرش به استثنایی بودن محکوم شود؟ خیلی خودخواهانه است.
    آدام خندید و گفت:
    ـ حالا می فهمم که نامگذاری کار ساده ای نیست.
    ـ فکر می کردی کار ساده ای است؟
    آدام گفت:
    ـ نمی دانستم این کار می توانداین قدر جالب باشد.
    لی با بشقاب مرغ سرخ کرده، یک کاسه سیب زمینی پخته و یک ظرف ترشی چغندر که داخل سینی گذاشته بود، وارد شد و گفت:
    ـ نمی دانم خوشمزه شده یا نه. مرغ ها کمی پیر بودند. جوجه نداشتیم. امسال، راسوها همه جوجه ها را خوردند.
    ساموئل گفت:
    ـ تو هم بیا بخور.
    لی گفت:
    ـ اجازه بدهید مشروبم را بیاورم.
    وقتی لی رفت آدام گفت:
    ـ برای من خیلی عجیب است... او که با لهجه خاصی صحبت می کرد.
    ساموئل گفت:
    ـ حالا به تو اطمینان دارد. او خیلی صمیمی است و انتظار پاداش نیز ندارد. از ما دونفر خیلی بهتر است. ما حتی در خواب نیز نمی توانیم ببینیم که آدمی مثل او باشیم.
    لی بازگشت، درانتهای میز روی صندلی نشست و گفت:
    ـ بچه ها را روی زمین بگذارید.
    وقتی دوقلوها را روی زمین گذاشتند، سر و صدایشان بلند شد. لی با زبان چینی، با تندی حرفی به آن ها زد و هر دوساکت شدند.
    همانند همه روستاییان، غذایشان را به آهستگی خوردند. ناگهان لی برخاست و به سمت خانه رفت. لحظاتی بعد با کوزه ای شراب قرمز برگشت و گفت:
    ـ فراموش کرده بودم این را بیاورم. در خانه پیدا کردم.
    آدام خندید و گفت:
    ـ به خاطر دارم که پیش از خرید خانه، در این جا شراب می خوردم. شاید چون مست بودم، این جا را خریدم. فکر می کنم که مدت هاست مزه غذا را احساس نکرده ام.
    ساموئل گفت:
    ـ حالت بهتر می شود. بعضی از افراد تصور می کنند اگر حالشان بهتر شود، به بیماری آن ها توهین شده. ولی مرهم زمان، کاری به این امور ندارد. اگر کسی صبر داشته باشد، حالش خوب می شود.



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  6. #46
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    (4)
    لی، میز را تمیز کرد و به هر کدام از بچه ها، یک پای مرغ داد. آن ها در حالی که پای چرپ مرغ را در دست گرفته و به حالت جدی نشسته بودند، مشغول لیس زدن شدند. کوزه شراب و گیلاس ها همان طور روی میز قرار داشتند. ساموئل گفت:
    ـ بهتر است به موضوع نامگذاری برگردیم. فکر می کنم اگر دیر به خانه برگردم، لیزا ناراحت شود.
    آدام گفت:
    ـ نمی دانم چه اسمی برایشان انتخاب کنیم.
    ـ هیچ اسمی خانوادگی به خاطر نداری که دوست داشته باشی روی آن ها بگذاری تا توجه خویشاوندان ثروتمند را جلب کند، یا این که اسمی را انتخاب کنی که در آینده مایه افتخار باشد؟
    ـ نه، می خواهم تا آن جا که امکان دارد، اسامی جدیدی برایشان انتخاب کنم.
    ساموئل با بند انگشت، ضربه ای به پیشانی خود زد و گفت:
    ـ باعث خجالت است. باعث خجالت است که آن ها نمی توانند اسامی مناسبی داشته باشند.
    آدام پرسید:
    ـ منظورت چیست؟
    ـ دیشب فکرکردم....
    سپس کمی مکث کرد و ادامه داد:
    ـ...گفتی اسم تازه؟ چرا اسم اجدادت را برای آن ها انتخاب نمی کنی؟
    ـ اجدادم؟
    ـ البته، هابیل و قابیل.
    آدام گفت:
    ـ اوه، نه، این کار درستی نیست.
    ـ می دانم کار درستی نیست. این اسامی ممکن است باعث شود که بچه ها به سرنوشت هابیل و قابیل دچار شوند. ولی عجیب نیست. شاید قابیل، بهترین نام در دنیا باشد و تا آن جا که می دانم این اسم فقط روی یک نفر بوده.
    لی گفت:
    ـ شاید به همین دلیل است که این اسم همیشه تأثیر سوء داشته.
    آدام به شراب قرمز داخل گیلاس خود نگاهی کرد و گفت:
    ـ وقتی این اسم را بر زبان می آوری، همه بدنم می لرزد.
    ساموئل گفت:
    ـ از خلقت بشر، دو داستان همیشه در ذهن ما بوده. آن ها را همانند آدم های نامرئی با خود حمل می کنیم: داستان رانده شدن از بهشت و داستان هابیل و قابیل. من هیچ یک از آن ها را نمی فهمم. اصلاً درک نمی کنم، ولی می توانم آن ها را احساس کنم. لیزا همیشه به خاطر این موضوع با من جر و بحث دارد. او می گوید نباید سعی کنیم آن ها را درک کنیم. می گوید چرا باید حقیقت را توضیح دهیم؟ شاید راست می گوید، شاید حق با او باشد. تو ماجرای باغ بهشت و هابیل و قابیل را می فهمی؟
    آدام گفت:
    ـ از تو می پرسم، آیا این را می فهمی؟
    ـ فکر می کنم ماجرای هبوط انسان از بهشت و رانده شدن او را از بهشت می فهمم. شاید این را در خودم احساس می کنم، ولی برادرکشی را اصلاً قبول ندارم. نه، شاید شرح جزئیاتش را به طور دقیق به خاطر نیاورم.
    ساموئل گفت:
    ـ اغلب افراد، جزئیات آن را مطالعه نمی کنند. همن جزئیات مرا شگفتزده می کند. در ضمن هابیل فرزندی نداشت.
    سپس نگاهی به آسمان انداخت و ادامه داد:
    ـ خدای من، روز چقدر زورد می گذرد! مثل زندگی است، وقتی متوجه نیستیم، خیلی زود می گذرد و هنگامی که توجه می کنیم، بسیار سریع می گذرد. نه، من از زندگی لذت می برم و خود را قانع می کنم که لذت بردن، گناه نیست. از این که دوست دارم همه کارها را متوجه شوم، لذت می برم. هیچ گاه راضی نمی شوم از کنار یک سنگ بگذرم، بدون این که آن را بردارم و زیر آن را نگاه کنم. ولی متأسفم که نمی توانم آن روی ماه را ببینم.
    آدام گفت:
    ـ من کتاب مقدس ندارم. یک کتاب مقدس داشتم که در کانکتیکات جا گذاشتم.
    لی گفت:
    ـ من دارم. می روم و آن را می آورم.
    ساموئل گفت:
    ـ لازم نیست. لیزا کتاب مقدس مادرش را به من داد که بیاورم. همین جا در جیبم است.
    سپس بسته ای را درآورد، کتاب کهنه و پاره ای را از لای کاغذ بیرون کشید و گفت:
    ـ این کتاب مقدس، خیلی کهنه است. نمی دانم در مورد چه مشکلات و مصائبی با آن مشورت کرده اند. اگر یک کتاب مقدس کهنه به من بدهند، می توانم با توجه به جای انگشتانی که به مرور زمان روی آن مانده، بگویم که وضع صاحبش چطور بوده. لیزا اجازه نمی دهد حتی یک جای کتاب مقدس پاره شود. حالا این داستان قدیمی را باز می کنم. اگر از خواندن آن ناراحت می شویم، به این دلیل است که خودمان ناراحت هستیم. شاید فکر کنی داستانی طولانی است، ولی این طور نیست، بلکه کوتاه است. کمی شراب به من بده، گلویم خشک شد. آه، پیدا کردم، داستان به این کوتاهی، زخم عمیقی برجای گذاشته.
    سپس به زمین نگریست و گفت:
    ـ ببین بچه ها روی خاک خوابیده اند.
    لی برخاست و گفت:
    ـ پتویی روی آن ها می اندازم.
    ساموئل گفت:
    ـ خاک گرم است. خوب، داستان را می خوانم:
    «...و آدم، همسر خود، حوا را بشناخت و او باردار شد و قابیل را زایید و گفت مردی را از یهوه حاصل نمودم. و حوا، برادر او، هابیل را زایید. و هابیل، شبان و قابیل، کارگر مزرعه بود. پس از مدتی، قابیل هدیه ای از محصول زمین برای خداوند آورد و هابیل نیز از نخست زادگان گله خویش و پیه آن ها، هدیه ای آورد و خداوند، هابیل و هدیه او را منظور داشت. ولی قابیل و هدیه او را منظور نداشت...»
    لی گفت:
    ـ ادامه بدهید، ادامه بدهید. ما به موضوع اصلی برمی گردیم.
    ساموئل به خواندن ادامه داد:
    «...پس خشم قابیل، به شدت، افروخته شده. سر به زیر افکند. آن گاه خداوند به قابیل گفت: چر ا خشمناک شدی و چرا سر خود را به زیر افکندی؟ اگر نیکویی می کرد، آیا مقبول نمی شدی و اگر نیکویی نکردی، گناه در کمین است و اشتیاق نو دارد، ولی تو باید بر آن مسلط شوی. و قابیل با برادرش، هابیل سخن گفت. و واقع شد، چون در صحرا بودند، قابیل بر برادر خود. هابیل برخاست و او را به قتل رساند. پس خداوند به قابیل گفت: برادرت، هابیل کجاست؟ «گفت: نمی دانم. مگر من نگهبان برادرم هستم؟ گفت: چه کردی؟ خون برادرت از زمین، نزد من فریاد برمی آورد و اکنون تو ملعون هستی از زمینی که دهان خود را باز کرد تا خون برادر تو را از دستت فرو برد. با زمین، هر کار کنی،همانا قوت خود را دیگر به تو ندهد و در جهان، پریشان و آواره خواهی بود. و قابیل به خداوند گفت: عقوبتم، فراتر از تحمل من است. این که امروز روی زمین مرا مطرود ساختی و از روی تو پنهان خواهم بود و آواره در جهان خواهم بود و واقع می شود، هر که مرا یابد، مرا خواهد کشت. و خداوند به او گفت: پس هر که قابیل را به قتل برساند، باید هفت بار انتقام پس دهد. و خداوند بر قابیل نشانی داد که هر که او را یابد، وی را به قتل نرساند. پس قابیل از پیشگاه خداوند رانده شد و در زمین، در شرق بهشت مسکن گزید...»
    ساموئا تقریباً با خستگی، کتاب کهنه را بست و گفت:
    ـ همه مطلب، این جاست. فقط شانزده آیه. خدای من! فراموش کردم چقدر وحشتناک است. آدم ناراحت می شود. شاید لیزا راست می گوید. آدم، مطلبی را متوجه نمی شود.
    آدام، آه عمیقی کشید و گفت:
    ـ ولی این داستان، آرامش بخش نیست، مگر نه؟
    لی، لیکور تیره رنگی را از بطری گرد و سنگی در داخل لیوان ریخت و کمی از آن نوشید. سپس گفت:
    ـ هیچ داستانی، تأثیر و دوامی ندارد، مگر این که در درون خودمان احساس کنیم داستان درستی است و در مورد ما مصداق دارد. آدم ها چه بار گناهی را بر دوش می کشند.
    ساموئل به آدام گفت:
    ـ و تو سعی کردی همه اینها را بر دوش بکشی.
    لی گفت:
    ـ من هم همین طور، هر کسی این بار را بر دوش می کشد. ما گناه را مثل وسیله ای گرانبها در دست نگه می داریم، شاید این طور دوست داریم.
    آدام،حرفش را قطع کرد و گفت:
    ـ انگار حالم به تدریج بهتر می شود.
    ساموئل گفت:
    ـ منظورت چیست؟
    ـ هر بچه کوچکی تصور می کند که خودش، گناه را اختراع کرده. ما تصور می کنیم تقوی، امری آموختنی است، چون به ما این طور گفته اند. ولی گناه در وجود ماست.
    ـ بله، متوجه هستم. ولی این داستان، چگونه ماجرا را روشن می کند؟
    آدام با هیجان گفت:
    ـ چون ما زاده گناه هستیم. بعضی از گناهان ما، در نیاکان ما وجود دارد. ما چه فرصتی داشتیم؟ ما فرزندان پدران خود هستیم. ما نخستین کسانی نیستیم که گناه کرده ایم. این یک بهانه است. چقدر می توان بهانه گرفت؟
    لی گفت:
    ـ این بهانه، متقاعد کننده نیست، وگرنه از مدت ها پیش، می توانستیم گناهان خود را پاک کنیم و دنیا از مردم بدبخت و گناهکار پر نمی شد.
    ساموئل گفت:
    ـ هر طور می خواهید، تعبیر کنید، ولی ریشه آن در اجدادمان وجود دارد. گناه در بطن ماست.
    آدام گفت:
    ـ هم هابیل و هم قابیل، هر چه داشتند به خداوند دادند، ولی خداوند هدیه هابیل را پذیرفت و هدیه قابیل را رد کرد. این کار، عادلانه نبود. من هرگز نفهمیدم چرا. تو فهمیدی؟
    لی گفت:
    ـ شاید بهتر است از زاویه دیگری به این ماجرا نگاه کنیم. به خاطر دارم که این داستان برای چوپان ها نوشته شده، آن ها کشاورز نبودند. فکر نمی کنید خداوند چوپان ها، یک بره چاق را به یک دسته جو ترجیح می دهد؟ هنگامی که کسی می خواهد هدیه بدهد، باید بکوشد بهترین و باارزش ترین را انتخاب کند.
    ساموئل گفت:
    ـ بله، متوجه هستم. ولی لی، باید به تو هشدار دهم که اگر دلایل تو را که یک آسیایی هستی، به لیزا بگویم، خیلی سر و صدا می کند.
    آدام که به هیجان آمده بود، گفت:
    ـ بله، ولی چرا خداوند، قابیل را محکوم کرد؟ این کار عادلانه نیست.
    ساموئل گفت:
    ـ گوش دادن به این حرف ها فایده ای ندارد. خداوند قابیل را محکوم نکرد. حتی خداوند هم می تواند تبعیض قائل شود، مگر نه؟ به فرض این که خداوند بره را بیشتر از سبزی دوست داشته باشد. شاید قابیل، یک دسته هویج برای او آورده و خداوند به او گفته باشد: «من، این را دوست ندارم. دوباره سعی کن آن چه را بیاوری که دوست داشته باشم. در این صورت، دیگر فرقی بین تو و برادرت قائل نمی شوم.» ولی قابیل خیلی عصبانی شد. احساساتش جریحه دار شده بود و می خواست خود را به هر طریقی که شده، تخلیه کند. بر حسب تصادف، هابیل را یافت.
    لی گفت:
    ـ پولس رسول به یهودیان گفت که هابیل ایمان داشت.
    ساموئل گفت:
    ـ در سفر پیدایش، هیچ اشاره ای به این موضوع نشده. هیچ اشاره ای به ایمان یا فقدان ایمان نشده. فقط معلوم شده هابیل چه اخلاقی داشته.
    لی پرسید:
    ـ خانم همیلتن در مورد گفته های متناقص کتاب مقدس، چه نظری دارد؟
    ـ در مورد این موضوع، حرفی نمی زند، چون قبول ندارد که آن ها ضد و نقیض هستند.
    ـ ولی...
    ـ ساکت باش. از او بپرس. اگر قضیه را حل کنید، دچار سردرگمی نمی شوید، گرچه شاید حقیقت، تلخ باشد.
    آدام گفت:
    ـ شما دو نفر این مطلب را مطالعه کرده اید. من فقط مطالبی دراین مورد شنیده ام، ولی مطلبی را متوجه نشدم. قابیل را به خاطر جنایتی که مرتکب شده بود، بیرون کردند؟
    ـ بله، به خاطر جنایت رانده شد.
    ـ خداوند، او را با علامت مخصوصی، مشخص کرد؟
    ـ توجه کردی؟ این نشان، روی قابیل گذاشته شد که نجات پیدا کند، نه این که نابود شود. هر کس او را به قتل می رساند، نفرین می شد. این نشان تنها برای زنده ماندن بود.
    آدام گفت:
    ـ احساس من این است که پس از آن، قابیل در بدبختی زندگی کرد.
    ساموئل گفت:
    ـ شاید این طور باشد، ولی قابیل به زندگی ادامه داد و صاحب فرزند شد، در حالی که هابیل در افسانه ها زندگی می کند. ما فرزندان قابیل هستیم. عجیب نیست حالا در قرنی که زندگی می کنیم و چندین هزار سال از آن ماجرا می گذرد، سه نفر مرد عاقل و بالغ، دور هم نشسته باشند و طوری در مورد این امور صحبت کنند که انگار همین دیروز در کینگ سیتی اتفاق افتاده و متهم آن نیز برای محاکمه حاضر نشده؟
    یکی از دوقلوها بیدار شد. خمیازه ای کشید، سپس نگاهی به لی انداخت و دوباره به خواب رفت. لی گفت:
    ـ آقای همیلتن، به خاطر دارید که به شما گفتم مشغول ترجمه تعدادی از اشعار کهن چینی به زبان انگلیسی هستم؟ البته نگران نباشید، قصد ندارم آن ها را بخوانم. در حالی که این کار را انجام می دادم، متوجه شدم بعضی از رویدادهای قدیمی، انگار همین امروز صبح اتفاق افتاده اند و من از این امر تعجب می کنم. البته مردم درگیر امور خصوصی هستند. اگر داستانی به آن ها مربوط نباشد، به آن گوش نمی کنند. من در این جا قانونی وضع می کنم، یک داستان بزرگ و با ارزش باید در مورد همه مردم باشد، در غیر این صورت، دوام ندارد. رویدادهای عجیب و بیگانه، جالب نیستند. فقط اموری که صددرصد شخصی و آشنا باشند، توجه ما را جلب می کنند.
    ساموئل گفت:
    ـ حالا این را به داستان هابیل و قابیل ربط بده.
    آدام گفت:
    ـ من برادرم را به قتل نرساندم...
    ناگهان مکثی کرد و خاطرات گذشته را به یاد آورد. لی به ساموئل گفت:
    ـ فکر می کنم بتوانم چنین کاری بکنم. این بهترین داستان دنیاست زیرا سرگذشت، هر کسی محسوب می شود. به نظر من، این داستان، مظهر روح انسان است. حالا به نتیجه می رسیم. اگر حرف هایم روشن نیست، کمی صبر داشته باشید. بزرگترین وحشتی که یک بچه به آن دچار می شود، این است که احساس کند او را دوست ندارند، و مطرود بودن برای او واقعاً وحشتناک است. به نظرم، هر کسی در زندگی کم و بیش، مطرود واقع شده. هنگامی که چنین بلایی سر آدم می آید، موجب ایجاد خشم می شود، و هنگامی که آدم خشمگین شود، می خواهد انتقام بگیرد، پس مرتکب جنایت می شود و بعد از ارتکاب جنایت، احساس گناه به او دست می دهد. داستان بشر، همین است. به نظر من اگر مطرود بودن وجود نداشت، آدم ها دیگر به وضع کنونی دچار نمی شدند. شاید افراد دیوانه کمتری در این دنیا داشتیم. مطمئنم زندان های زیادی نیز در این دنیا وجود نداشت. ریشه همه مشکلات در کودکی است. هنگامی که به یک بچه توجه نمی شود، آن بچه به گربه لگد می زند و احساس گناه خود را پنهان می کند. دیگری، دزدی می کند تا با ثروتمند شدن، مقبول دیگران واقع می شود؛ سومی دوست دارد دنیا را تسخیر کند. گناه، انتقام، گناه بیشتر، همین طور پشت سر هم ادامه دارد. انسان تنها حیوان گناهکار است. حالا صبر کنید! به نظرم این داستان وحشتناک و قدیمی، بسیار مهم است، زیرا ارواح، روح گناهکار و مرموز آدمی را همانند یک آینه به تصویر می کشد. آقای تراسک، شما گفتید که برادرتان را به قتل نرسانده اید، ولی پس از آن، موضوعی به ذهنتان رسید. نمی دانم چیست، ولی هر چه بود، با داستان هابیل و قابیل، خیلی تفاوت داشت. آقای همیلتن، نظرتان در مورد لهجه چینی من چیست؟ می دانید که همه ما با هم برادریم و آمریکایی با آسیایی فرقی ندارد.
    ساموئل که آرنجش را روی میز تکیه داده و با دست هایش، چشم ها و پیشانی خود را گرفته بود، گفت:
    ـ باید فکر کنم. بله، باید فکر کنم. می خواهم خودم پاسخ مناسب را بیابم.
    لی به آرامی گفت:
    ـ مگر می توان براساس حقایق پذیرفته شده، دنیای دیگران را بنا نهاد؟ اگر دلایل بعضی از دردها و دیوانگی ها را بدانیم، مگر می توانیم آن ها را ریشه کن کنیم؟
    ـ نمی دانم، لعنتی. تو دنیای قشنگ مرا ویران کردی. پاسخ هایی که برای پرسش ها داری، برایم پذیرفتنی نیست. بگذار فکر کنم! حرف هایی که تا حالا گفته ای، پرسش هایی در ذهنم ایجاد کرده. نمی دانم پسرم تام، در این مورد، چه تصوری دارد! او هرگر قانع نمی شود. آن ها را مثل کباب گوشت خوک که روی آتش به این طرف و آن طرف می رود، در ذهنش می گرداند. آدام، این مطالب را کنار بگذار. مدتی است که به فکر فرورفته ای.
    آدام شروع به حرف زدن کرد. نفس عمیقی کشید و گفت:
    ـ موضوع خیلی ساده است. من همیشه از امور ساده می ترسیدم.
    ساموئل گفت:
    ـ نه تنها ساده نیست، بلکه تاریک است. این قدر نشستیم که خورشید غروب کرد. من این همه راه آمده ام تا برای این دوقلوها، یک اسم انتخاب کنم، ولی هنوز این کار را نکرده ایم. لی، ما فقط وقت تلف کرده ایم. بهتر است عقاید فیلسوفانه را برای خودت نگه داری و در امور کلیسا دخالت نکنی، وگرنه به زودی به صلیب کشیده خواهی شد. البته عقاید فلسفی تو تا زمانی خوب است که در امور کلیسا دخالت نکند. حالا دیگر باید بروم.
    آدام مآیوسانه گفت:
    ـ چندتا اسم بگو.
    ـ از کتاب مقدس؟
    ـ از هر جا که میخواهی.
    ـ بسیار خوب، از بین افرادی که از مصر مهاجرت کردند فقط دو نفر آن ها به سرزمین موعود رسیدند. می خواهی نام آن ها را بگویم؟
    ـ چه کسانی بودند؟
    ـ کالب و یوشع.
    ـ یوشع سرباز بود، فرمانده بود. من نظامیگری را دوست ندارم.
    ـ خوب، کالب، ناخدا بود.
    ـ ولی فرمانده نبود. من نام کالب را دوست دارم، کالب تراسک.
    یکی از دوقلوها بیدار شد و بی وقفه شروع به گریستن کرد. ساموئل گفت:
    ـ اسم او را بردی، نام یوشع را دوست نداری؟ اسم یکی از آنها کالب است، همان بچه باهوش. همین بچه که چشم و ابروی سیاه دارد. نگاه کن، آن یکی هم بیدار شد، من همیشه اسم هارون را دوست داشتم، ولی او هرگز به سرزمین موعود نرسید.
    بچه دوم سر و صدا کرد. آدام گفت:
    ـ همین خوب است.
    ساموئل ناگهان خندید و گفت:
    ـ پس از این همه صحبت، در مدت دو دقیقه اسم آن ها را انتخاب کردیم. کالب و هارون. حالا شما آدم هایی هستید که به انجمن اخوت پیوسته اید.
    لی، بچه ها را بغل کرد و پرسید:
    ـ نامگذاری تمام شد؟
    آدام گفت:
    ـ البته که تمام شد. نام آن یکی، کالب و اسم این نیز هارون است.
    هوا تقریباً تاریک شده بود که لی، بچه ها را که هنوز فریاد می زدند، به سمت خانه برد. آدام گفت:
    ـ دیروز فرق آن ها را نمی دانستم، ولی حالا می دانم، هارون و کالب.
    ساموئل گفت:
    ـ خدا ا شکر که عاقبت برای آن ها اسمی انتخاب کردیم. لیزا، یوشع را ترجیح می دهد، ولی نام هارون را هم دوست دارد. به نظرم اشکالی ندارد. حالا می روم تا سوار کالسکه شوم.
    آدام تا نزدیکی آلونک او را همراهی کرد، سپس گفت:
    ـ خوشحالم که آمدی. انگار باری از روی دوشم برداشته شد.
    ساموئل به داکسولوژی دهنه زد. نوار پیشانی اسب را محکم کرد، تسمه زیر گلویش را بست و گفت:
    ـ حالا دیگر می توانی به باغ خودت فکر کنی. می توانی آن را همان طور درست کنی که نقشه اش را کشیده ای.
    آدام چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت:
    ـ فکر نمی کنم توانایی گذشته را داشته باشم. دیگر آن حال و حوصله را ندارم، تنها به اندازه ای پول دارم که زندگی کنم. هرگز این پول را برای خودم نمی خواستم. کسی را هم ندارم که باغ را به او نشان دهم.
    ساموئل که چشمانش پر از اشک شده بود، گفت:
    ـ فکر نکن که همیشه به این حالت می مانی. مگر تو از آدم های دیگر بهتر هستی؟ این را بدان تا وقتی خودت نخواهی، دل مرده نمی شوی.
    سپس لحظه ای ایستاد، نفس نفس زد و بدون این که خداحافظی کند، با قامتی خمیده سوار بر کالسکه شد، به داکسولوژی شلاق زد، کالسکه را به حرکت درآورد و از آن جا دور شد.

    پایان فصل بیست و دوم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  7. #47
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض


    فصل بیست و سوم
    (1)

    اعضای خانواده همیلتن افرادی حساس و عصبی بودند و برخی از آن ها زود خشمگین می شدند. چنین خانواده هایی در دنیا نادر نیستند. ساموئل در میان دختران خود، اونا را بیشتر از دیگران دوست داشت. همچنان که هر طفلی عاشق شیرینی است، اونا نیز در کودکی تشنه یادگیری بود. اونا و پدرش بر سر یادگیری با هم تعامل داشتند. کتاب هایی کرایه می کردند، می خواندند، و سپس رمز و راز موجود در آن ها را برای یکدیگر شرح می دادند و باز می کردند.
    اونا درمقایسه با سایر بچه ها، درونگرا بود. کمتر می خندید. در جوانی با مردی با چشم و ابروی سیاه، ازدواج کرد. مردی که انگشتان او پیوسته به مواد شیمیایی، از جمله نیترات نقره بود. او یکی از افرادی به حساب می آمد که در فقر زندگی می کنند و در نتیجه همواره انسان هایی جستجوگر هستند. به عکاسی علاقه مند بود و اعتقاد داشت میتوان دنیای خارج را به کاغذ منتقل کرد، البته نه تنها به صورت سیاه وسفید؛ بلکه به رنگ هایی که برای چشم انسان قابل رؤیت باشد. نام آن مرد، اندرسن بود و استعداد زیادی در برقراری ارتباط با دیگران نداشت. همچون همه تکنیسین ها از تفکر در مورد امور عادی لذت نمی برد. تفکر استقرایی را نیز دوست نداشت. همچون فردی که به قله کوهی دست یافته باشد، گام به گام پیش می رفت. به دلیل هراسی که از اعضای خانواده همیلتن داشت، آن ها را خوار می شمرد، زیرا همگی بلندپرواز بودند و گاهی نیز به موانع دشوار برمی خوردند.
    اندرسن هرگز با موانعی مواجه نشد، زیرا اصولاً بلندپرواز نبود. آهسته گام برمی داشت، به تدریج پیش می رفت، و در نهایت آن چه را می خواست، به دست می آورد. آن چه می خواست، همان فیلم رنگی بود. شاید به همین دلیل با اونا ازدواج کرد که دختر شوخ طبعی نبود؛ بنابراین از این راه قوت قلب پیدا کرد، زیرا از افراد خانواده خود می ترسید و خجالت می کشید. همسرش را به شمال در نزدیکی اروگان برد. آن جا مکانی سرسبز و دورافتاده بود. با شیشه و کاغذ عکاسی، زندگی ساده ای برای خود فراهم کرد.
    اونا نامه هایی سرد و بی مفهوم برای افراد خانواده خود می نوشت. محتوای نامه های اونا همیشه این بود که حالش خوب و امیدوار است که حال اعضای خانواده نیز خوب باشد و این که شوهرش به کشفیات تازه نزدیک می شود. تا این که در نهایت فوت کرد و جسد او را به زادگاهش بازگرداندند. من هیچگاه اونا را ندیده بودم. پیش از این که او را به ذهن بسپارم، فوت کرده بود.
    سال ها بعد جورج همیلتن در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده و صدایش گرفته بود، اطلاعاتی درباره دخترک به من داد. گفت:
    ـ اونا برخلاف مالی، دختر زیبایی نبود، ولی دست و پای زیبایی داشت. مچ پاهایش همچون علف باریک بود و همچون علف حرکت می کرد. انگشتانش باریک و ناخن هایش کوچک و شبیه بادام بودند. پوستی زیبا، شفاف و براق داشت. برخلاف ما، خنده رو و بازیگوش نبود. شخصیتی متفاوت با همه داشت. بیشتر گوش می داد. هنگامی که کتاب می خواند، صورتش همچون چهره کسی بود که در حال گوش دادن به موسیقی باشد. هرگاه پرسشی را مطرح می کردیم، اگر پاسخی داشت، به ما می داد، ولی برخلاف ما، با گفتن ممکن است و امکان دارد، سخنانش را تزیین نمی کرد. ما همیشه سخنان بیهوده بسیاری می گفتیم، ولی اونا دختری پاک و ساده بود.
    جورج لحظاتی مکث کرد و سپس افزود:
    ـ هنگامی که اونا را به منزل آوردند، ناخن هایش شکسته و انگشتانش ترک برداشته بود و پاهای زیبایش...
    مدتی نتوانست به سخنانش ادامه دهد و سپس در حالی که به سختی می کوشید بر خود مسلط باشد، افزود:
    ـ... ریگ و خار پاهایش را زخمی کرده بود. مدت زیادی با پاهای زیبایش، بدون کفش راه رفته و پوست بدنش خشک شده بود. ما فکر می کردیم اتفاقی افتاده و بر اثر تماس با موادشیمیایی زیادی که در اطراف او بودند، آسیب دیده است، ولی ساموئل می اندیشید که هیچ حادثه ای در کار نبوده، بلکه رنج و اندوه باعث مرگ او شده. مرگ اونا همچون زلزله خفیفی، ساموئل را تکان داد. حرفی نزد، تنها روی صندلی نشست و خود را تکان داد. احساس می کرد به دلیل غفلت، این رویداد شکل گرفته. دیگر توانایی سابق را نداشت که به جنگ زمانه برود. آثار پیری به تدریج در چهره اش نمایان می شد. پوست صورتش چین می خورد و چشمانش فروغ گذشته را نداشت. شانه هایش هم خمیده شد. لیزا با پذیرش آن واقعیت، توانست مصیبت را تحمل کند؛ او کسی نبود که به این دنیا اعتماد داشته باشد، ولی ساموئل که ظاهراً می خندید و با خنده های خود اندوه روزگار را پنهان می کرد، با مرگ اونا کمرش شکست و ناگهان پیر شد.
    سایر فرزندان ساموئل، شغل و درآمد خوبی داشتند. جورج در شرکت بیمه مشغول به کار بود. ویل روز به روز ثروت بیشتری به دست می آورد. جو به شرق آمریکا رفته بود و در کار تبلیغات که آن روزها هنوز مرسوم نبود، برای خود راهی باز می کرد. اگر هم جو نقصی داشت، در این رشته جدید نقص ها به کمک او آمدند و حتی مفید هم واقع شدند. فهمید که می تواند از خیالپردازی در کار تبلیغات استفاده کند. همین اتفاق نیز افتاد، زیرا جو در رشته جدیدی معروف شده بود.
    غیر از دسی، سایر دختران ازدواج کردند و او نیز دوزندگی پر رونقی در شهر سالیناس داشت. تنها تام همچنان بیکار بود.
    ساموئل به آدام تراسک می گفت که تام دوست دارد به شهرت برسد. پدر نیز چنین قدرتی را در فرزند خود می دید و مشاهده می کرد او چگونه پیش می رود و عقب نشینی می کند، مشیر چنین حالتی در خود او نیز وجود داشت.
    تام نه ملایمت پدر را داشت و نه ظاهر خوشآیند او را، ولی هرگاه کسی نزدیک می شد، می توانست قدرت، خونگرمی و صداقت را در ظاهر او مشاهده کند. و زیر پوشش این ویژگی ها، حالت گوشه گیری او کشف می شد. گاهی همچون پدرش شاد و خندان بود، ولی ناگهان در میان شادی، مانند ویولونی که سیم هایش قطع شده باشد، شادی را به فراموشی می سپرد و در ظلمات مبهم درونی خود فرو می رفت.
    چهره گندمگون و بر اثر آفتاب سوختگی، قرمز تند و شبیه افراد نژاد اسکاندیناوی یا آلمانی بود. موی سر و ریش و سبیل تام نیز رنگ قرمز تند داشت و چشمان آبی او می درخشید. پر قدرت و چهار شانه، ولی دارای پاهای لاغر بود. می توانست به خوبی اسب سواری و پیاده روی کند و بدود، ولی هرگز با کسی مسابقه نمی داد.
    ویل و جورج که هر دو برده قمار بودند، اغلب می کوشیدند برادر خود را وسوسه کنند تا سود و زیان این کار را تجربه کند. تام گفت:
    ـ چند بار این کار را انجام دادم، ولی دوست نداشتم. اصلاً نمی دانم چرا مردم به خاطر این کار با هم رقابت می کنند. هنگامی که برنده می شوم، احساس پیروزی به من دست نمی دهد و هرگاه می بازم، ناراحت نمی شوم. هر گاه انسانی چنین احساساتی نداشته باشد، قمار کردن کردن بی فایده است. انسان از این راه پول در نمی آورد و در نتیحه این کار، نه موجب تولد می شود و نه مرگ. حتی شادی و اندوهی را نیز ایجاد نمی کند، بنابراین کار بیهوده ای است. اگر از قمار احساسی خوب یا بد به من دست می داد، این کار را انجام می دادم.
    ویل از سخنان او سر در نمی آورد. همه زندگی خود را صرف رقابت کرده بود و از این راه روزگار می گذرانید. تام را دوست داشت و می کوشید آن چه به نظرش خوب می رسد، به برادرش بدهد. تام را در کارهای تجاری شرکت می داد و می کوشید لذت خرید و فروش را در او ایجاد کند، و به او یاد دهد چگونه دیگران را فریب دهد و به آن ها دروغ بگوید و زندگی کند.
    تام همواره با حالتی گیج به مزرعه باز می گشت و احساس می کرد اوضاع را درک نمی کند. احساس می کرد باید در کارهای رقابت آمیز شرکت کند و لذت ببرد، ولی در عین حال، نمی خواست خود را فریب دهد. ساموئل می گفت:
    ـ تام همیشه زیاده روی می کند، چه درمورد غذا و چه در مورد همسر.
    ساموئل فردی عاقل بود، ولی به نظر من تنها یک جنبه از شخصیت تام را می شناخت. شاید بچه ها تام را بهتر از او می شناختند. آن چه در مورد تام شرح داده ام، از ذهنم سرچشمه گرفته و اندکی نیز با حدس و گمان آمیخته شده است. چه کسی می داند آن چه می اندیشم، درست باشد؟
    ما در سالیناس زندگی می کردیم و هنگامی که تام وارد می شد، خیلی زود می فهمیدیم. او همواره شب ها می آمد و زیر بالش من و ماری بسته های آدامس می گذاشت. در آن روزها آدامس مانند پول ارزش داشت. ماه ها می گذشت و تام نمی آمد، ولی هر روز صبح پس از این که از خواب بیدار می شدیم، زیر بالش ها را جستجو می کردیم. من هنوز هم این کار را انجام می دهم، ولی سال ها می گذرد و زیر بالش، آدامس پیدا نمی کنم.
    خواهرم ماری، دوست نداشت دختر باشد و بنابراین هرگز نپذیرفت که دختر به دنیا آمده است. ورزشکار بود و با انواع بازی ها آشنایی داشت، ولی دختر بودن، مانع انجام چنین کارهایی می شد. البته پیش از این که به دختر بودن خود به درستی واقف شود، در این کارها شرکت می کرد.
    گاهی تصور می کنیم که در قسمتی از بدن خود، مثلاً زیر بغل، دکمه ای داریم که اگر آن را فشار دهیم می توانیم پرواز کنیم. ماری نیز به همین ترتیب عمل می کرد و هرگاه می خواست، به گونه ای سحر آمیز تبدیل به پسری کوچک و سرسخت می شد. شب به همان وضعیت عادی، با زانوان خم شده، سر در زاویه خاص، انگشتان در هم فرو رفته می خوابید، و صبح تبدیل به پسری می شد. هر شب می کوشید به همان وضعیت بخوابد، ولی همیشه میسر نبود. گاهی نیز من به او کمک می کردم انگشتانش را در هم فرو ببرد.
    به تدریج امیدواری از دست می داد تا این که یک رو ز صبح، زیر بالش ها آدامس پیدا کردیم. کاغذ آدامس را باز کردیم و موقرانه شروع به جویدن آن کردیم. آدامس نعنایی بود. فکر نمی کنم تا کنون خوشمزه تر از آن درست شده باشد.
    ماری درهمان حال که جوراب سیاه و راه راه خود را می پوشید، نفس راحتی کشید و گفت:
    ـ البته!
    پرسیدم:
    ـ البته چه؟
    او گفت:
    ـ دایی تام.
    با صدایی بلند به جویدن آدامس ادامه داد. پرسیدم:
    ـ دایی تام چه؟
    ـ او می داند انسان چگونه می تواند پسر شود!
    همه کارها برای او به همان سادگی بود. نمی دانم چگونه پیشتر به این موضوع فکر نکرده بودم.
    مادر در آشپزخانه به کارهای دخترک دانمارکی که به تازگی خدمتکار ما شده بود، نظارت می کرد. چندین خدمتکار داشتیم. کشاورزان تازه وارد دانمارکی، دختران خود را برای خدمتکاری نزد خانواده های آمریکایی می فرستادند تا نه تنها زبان انگلیسی، بلکه آشپزی، طرز چیدن میز، آداب معاشرت، و سایر کارهای ظریفی را که در خانواده های طبقه بالا شهر سالیناس مرسوم بود فرا گیرند. این دختران پس از دو یا سه سال کار کردن با حقوق دوازده دلار در ماه، همسران برازنده ای برای پسران آمریکایی می شدند. آن ها نه تنها آداب و رسوم آمریکایی را فرامی گرفتند، بلکه در مزرعه می توانستند همچون اسب کار کنند. امروزه برخی از خانواده های اشرافی سالیناس، فرزندان همین دختران دانمارکی هستند.
    ماتیلد مو بور در آشپزخانه بود. مادر نیز مانند مرغی که قدقد می کند، پیوسته به او دستور می داد. ما پرسیدیم:
    ـ دایی تام بیدار شده؟
    مادر گفت:
    ـ ساکت باشید! او دیشب آمد. خیلی دیر وقت بود. بگذارید کمی بخوابد.
    از دستشویی اتاق خواب پشت سر ما صدای آب می آمد. می دانستیم که بیدار است. مانند گربه پشت در اتاق ایستادیم و منتظر ماندیم تا خارج شود.
    نخست با دیدن یکدیگر، خجالت کشیدیم. فکر می کنم دایی تام نیز مانند ما خجالتی بود. تصور کرده بودم به محض خروج از اتاق، مارا بغل می کند، ولی رفتار او با ما بسیار رسمی بود.
    ـ دایی تام، از آدامسی که برایمان آوردی، سپاسگزاریم.
    ـ از این که خوشتان آمد، خوشحالم.
    ـ فکر می کنید به دلیل آمدن شما، امشب خوراک صدف بخوریم؟
    ـ بله، سعی می کنیم. البته اگر مادرتان اجازه بدهد.
    به اتاق نشیمن رفتیم. صورت تام بسیار تیره و چشمانش بسیار آبی بود. ما لباس های خوب پوشیده بودیم، ولی او هرگز لباس خوب نمی پوشید و از این جهت با پدرش تفاوت داشت. سبیل قرمز او هیچگاه مرتب نبود و موهایش نیز نامرتب و دست هایش بر اثر کار کردن، زمخت بود. ماری گفت:
    ـ دایی تام، یک دختر چگونه پسر می شود؟
    ـ چگونه پسر می شود؟ ماری، تو که مانند پسرها هستی.
    ـ نه، منظورم این نیست. می خواهم بدانم چگونه می توانم واقعاً یک پسر بشوم؟
    تام اندیشمندانه به او نگاه کرد و گفت:
    ـ تو؟
    ماری شروع به حرف زدن کرد:
    ـ دایی تام، من نمی خواهم دختر باشم. می خواهم پسر باشم. دختر مجبور است همواره با عروسک بازی کند. من نمی خواهم دختر باشم. نمی خواهم!
    اشک در چشمانش حلقه زد. تام به دست های خود نگریست. با ناخن شکسته، کمی از پینه های آن را کند. به نظر من قصد داشت حرف زیبایی بزند. می خواست مانند پدرش حرف هایی شیرین و زیبا و هیجان انگیز بزند:
    ـ ولی من نمیخواهم تو پسر باشی.
    ـ چرا نمی خواهی پسر باشم؟
    ـ می خواهم دختر باشی.
    بت در ذهن ماری شکسته شد:
    ـ منظورت این است که دخترها را دوست داری؟
    ـ بله، ماری. دخترها را بسیار دوست دارم.
    ماری نگاه تنفرآمیزی به او کرد. اگر گفته تام صحت داشت، بدون تردید، احمق بود. ماری با لحنی که نشان می داد نمی خواهد چنین سخنانی را بشنود، گفت:
    ـ بسیار خوب، ولی میخواهم بدانم چگونه می توانم پسر شوم.
    حواس تام جمع بود. می دانست که ارزش او در نظر ماری پایین آمده است. می خواست کاری کند که ماری او را دوست بدارد و تحسین کند. در عین حال، در سرشت تام حقیقتی وجود داشت که اجازه نمی داد زیاد دروغ بگوید. به موهای ماری نگریست. موهای دخترک به اندازه ای روشن بود که به سفیدی می زد. ماری موها را محکم بافته بود تا ایجاد مزاحمت نکند، و چون در هنگام تیله بازی، دست ها را با موهایش پاک می کرد، انتهای موی بافته شده او کثیف بود. تام به چشمان سرد و نگاه خصومت آمیز ماری نگریست. به آرامی گفت:
    ـ فکر نمی کنم واقعاً دوست داشته باشی عوض شوی.
    ـ چرا، دوست دارم عوض شوم.
    تام اشتباه می کرد. ماری واقعاً می خواست عوض شود. تام گفت:
    ـ خوب، این کار غیر ممکن است. روزی خوشحال خواهی شد که بدانی این کار، غیر ممکن بوده.
    ماری گفت:
    ـ خوشحال نمی شوم.
    سپس رو به من کرد و با لحنی تحقیرآمیز گفت:
    ـ او که نمی داند!
    تام خود را عقب کشید و من از توهینی که به او شده بود، لرزیدم. ماری از سایر بچه ها خشن تر و گستاخ تر بود. به همین دلیل همواره در تیله بازی پیروز می شد.
    تام با لحنی ناراحت گفت:
    ـ اگر مادرت می گوید، اشکالی ندارد. امشب خوراک صدف می خوریم.
    ماری گفت:
    ـ من این غذا را دوست ندارم.
    سپس به اتاق خواب رفت و در را به شدت بر هم کوبید.
    تام نگاه تأسف باری به من انداخت و گفت:
    ـ دختر خوبی است.
    ما دو نفر تنها شدیم. احساس می کردم باید جبران ناراحتی هایی را که ماری ایجاد کرده بود، بکنم. گفتم:
    ـ من خوراک صدف دوست دارم.
    ـ می دانم. ماری هم دوست دارد.
    ـ دایی تام، هیچ راهی وجود ندارد که او پسر شود؟
    تام با لحنی اندوهبار پاسخ داد:
    ـ نه، فکر نمی کنم. اگر راهی وجود داشت، به او می گفتم.
    ـ او بهترین تیله باز محله است.
    تام آهی کشید و دوباره به دست هایش نگریست. شکست را در سیمای او مشاهده می کردم و سخت برایش متأسف بودم. رفتم و چوب پنبه ای که ذاخل آن را خالی کرده و اطراف آن را سنجاق زده بودم، آوردم و گفتم:
    ـ دایی تام، دوست داری این قفس مگس را به تو بدهم؟
    او واقعاً آقا بود. گفت:
    ـ میخواهی آن را به من بدهی؟
    ـ بله.
    ـ می دانی چگونه کار می کند؟ یکی از سنجاق ها را بیرون می کشیم تا مگس وارد چوب پنبه شود، سپس داخل آن می نشیند و وزوز می کند.
    ـ این را خیلی دوست دارم. جان، سپاسگذارم که این را به من دادی.
    همه مدت روز با چاقوی تیز و کوچک جیبی و تکه چوبی ور رفت. پس از این که از مدرسه بازگشتیم، روی چوب، صورت کوچکی را با چاقو روی چوب حک کرده بود. چشم ها، گوش ها و لبهای صورتک، حرکت می کرد و چوب های کوچکی، آن ها را داخل سر تو خالی به هم وصل می کردند. زیر گردن سوراخی داشت که توسط چوب پنبه آن را پر کرده و این امر جالب بود. مگسی می گرفتیم، از سوراخ داخل می کردیم، با چوب چنبه در آن را محکم می بستیم و ناگهان سر آدمک مثل سر یک انسان زنده می شد. همان طور که مگس دیوانه وار روی چوب ها راه می رفت، چشم ها به حرکت در می آمدند، سخن می گفتند و گوش ها تکان می خوردند. حتی ماری نیز اندکی او را بخشید، ولی تا هنگامی که دختر بودن خود را پذیرفت، به او اطمینانی نداشت و آن زمان نیز بسیار دیر شده بود. او آن آدمک را فقط به من نداد، بلکه به هر دو نفر ما داد. هنوز آن آدمک را داریم و کار می کند.
    گاهی با تام به ماهیگیری می رفتم. پیش از طلوع خورشید با کالسکه به فرمون پیک می رفتیم و هنگامی که به نزدیکی کوه می رسیدیم، ستارگان آسمان را ترک می کردند و خورشید پدیدار می شد. یادم می آید هنگام سواری، گوش و گونه ام را به کت تام می چسباندم. او دست روی شانه من قرار می داد و گاهی بازویم را نوازش می کرد. سرانجام زیر درخت بلوطی توقف و افسار اسب را باز می کردیم تا از نهر، آب بخورد. سپس افسار را به پشت کالسکه می بستیم.
    به خاطر نمی آورم که تام سخنی گفته باشد. گاهی که به او می اندیشم، صدا یا واژه هایی را که به کار می برد، به یاد نمی آورم. پدربزرگم را به خوبی در ذهن دارم، ولی درباره تام، جز سکوت در خاطر من نقشی نیست.شاید هم تام هرگز حرف نمی زد. تام طناب، قرقره، و وسایل ماهیگیری جالبی داشت، ولی گرفتن ماهی برایش مهم نبود. نیازی نداشت که بر حیوانات پیروز شود.
    سرخس هایی را که زیر آبشارهای کوچک می روییدند به یاد می آورم. هنگامی که قطرات کوچک آب به آن ها می خورد، به حرکت درمی آمدند. رایحه برخاسته از تپه ها، آزالیاهای وحشی، راسویی که در فاصله ای دور حضور داشت، بوی خوش باقلای مصری و عرق اسب، پرواز لاشخورها در آسمان و نگاه تام که به آن ها دوخته شده بود به یادم می آید، ولی نمی توانم به خاطر بیاورم او درباره آن ها حرفی زده باشد. به خاطر می آورم که چگونه طعمه را نگاه می داشتم تا تام طناب را دور قلاب گره بزند. بوی سرخس های له شده در سبد ماهیگیری و رایحه خوش ماهی قزل آلا که در کنا ر سبزه رودخانه می افتاد را به خاطر می آورم و سرانجام یادم می آید که به مالسک برمی گشتیم و در کیسه چرمی، مقداری جو می ریختیم، آن را بر سر اسب می بستیم و طناب را پشت گوش های حیوان قلاب می کردیم. به یاد نمی آورم که او سخنی گفته باشد، در خاطره من، تنها صورت گندمگون و سیمای ساکت او نقش بسته است.
    تام می دانست که زیاد خوش قیافه نیست. پدرش خوش قیافه و باهوش و مادرش کوتاه قامت و از خودراضی بود. برادران و خواهران او نیز خوش قیافه بودند، یا باهوش و پولدار. تام آن ها را با همه وجود دوست داشت. به کوهنوردی عشق می ورزید و جوانی شجاع بود، هر چند گاهی هراس، مانع ابراز شجاعت او می شد.
    ساموئل می گفت:
    ـ تام با بزرگی و عظمت مبارزه نرم می کند و می خواهد بداند آیا می تواند بار سنگین بزرگ بودن را تحمل کند یا از توان او خارج است.
    ساموئل پسر خود را به خوبی می شناخت، می دانست استعداد ابراز خشونت در او وجود دارد و از این امر، بیم داشت، زیرا ساموئل خود مرد آرامی بود و هرگز از حد خو تجاوز نمی کرد، حتی هنگامی که با مشت به سر و صورت آدام تراسک می کوبید، در او خشونتی دیده نمی شد. ساموئل کتاب هایی را که به خانه می آوردند و بعضی از آنها مخفیانه آورده می شد، می خواند و چنان سرمست افکار و عقاید نویسندگان کتاب ها می شد که گویی در آسمان پراز می کند. هنگامی که تام کتاب می خواند به افکار نویسندگان نقب می زد و با خواندن آن ها دارای شخصیتی دگرگون می شد.
    خشونت و کمرویی از ویژگی های تام به حساب می آمد. از طرفی به زن نیاز داشت و از طرف دیگر فکر نمی کرد شایستگی زندگی کردن بازنی را داشته باشد. مدت زیادی در غربت زندگی می کرد. گاهی سوار برقطار می شد و به سانفرانسیسکو می رفت و عیاشی می کرد. سپس آهسته به مزرعه بازمی گشت و احساس می کرد ارضا نشده، ضعیف و نالایق است. بنابراین با کار کردن، خود را تنبیه می کرد. زمین بایر را شخم می زد و تخم می کاشت. به انداه ای چوب سخت بلوط می برید تا پشتش درد بگیرد و بازوانش خسته شود.
    تام میراث هایی نیز از پدر داشت، مثلاً پنهانی شعر می سرود. در آن دوران لازم بود شعر پنهانی سروده شود. شاعران ارزشی نداشتند و در غرب آمریکا با تحقیر به آنان نگریسته می شد. شعر نشانه ضعف، تباهی و فساد بود. اگر کسی شعر می خواند، برایش سوت می زدند و اگر شعر می سرود، از جامعه طرد می شد. سرودن شعر، گناه بود. هیچ کس نمی دانست شعر تام خوب است یا بد، زیرا شعرهای خود را تنها به یک فرد نشان داد و پیش از مرگ نیز همه را سوزاند. از مقدار خاکستر باقیمانده از کاغذهای حاوی اشعار او در بخاری، حدس زده می شد که اشعار زیادی سروده است.
    تام در میان اعضای خانواده، دسی را بیشتر از همه دوست داشت، زیرا دختری شاد بود و همواره می خندید. مغازه او در سالیناس همتا نداشت. در آن جا زنان حکمرانی می کردند، و بنابراین همه مقررات به راحتی نقض می شد. درهای مغازه به روی مردان بسته بود. خلوتگاهی به حساب می آمد که زنان می توانستند به آن پناه بیاورند و همه ویژگی های خود را همچون لاابالی گری، رضایت از خود، راستگویی، اسرارآمیز بودن و غیره را ظاهر سازند. سینه بندهایی که در مغازه او فروخته می شد، خریداران زیادی داشت و زنانی که از آن ها استفاده می کردند، در زمره افراد خوشپوش آن دوران بودند. مشتریان در مغازه هیاهوی زیادی به راه می انداختند، می خندیدند و صدای قهقه آن ها به آسمان می رفت. مردان از پشت درهای بسته، صدای قهقه را می شنیدند، شگفتزده می شدند و اظهار می داشتند: «این زن ها، چقدر از عالم واقعی بی خبرند!» البته این اظهار نظر تا حدی درست بود.
    می توانم دسی را مجسم کنم. عینک طلایی پیوسته روی بینی او سر می خورد، اشک شعف از دیدگانش سرازیر بود، از شدت خنده، همه عضلات صورتش کشیده می شد، و موهایش روی پیشانی می ریخت و روی عینک و چشمانش را می گرفت.
    مشتری مجبور بود از چند ماه پیش به او سفارش لباس بدهد و دست کم بیست بار به مغازه سر بزند تا پارچه و طرح آن انتخاب شود. آن زمان، کسی به خوش مشربی دسی، در شهر سالیناس وجود نداشت. در آن شهر، مردان با حضور در باشگاه ها، مجامع مردانه و فاحشه خانه ها، خود را سرگرم می کردند، ولی زنان سرگرمی زیادی جز رفتن به کلیسا و گوش دادن به موعظه کشیش نداشتند. این زندگی یکنواخت ادامه داشت تا این که دسی به شهر آمد.
    دسی در آن جا عاشق شد. جزئیات رابطه عاشقانه او را نمی دانم و حتی از هویت آن مرد هم اطلاعی ندارم، شاید اختلاف مذهبی، داشتن همسر دیگر، بیماری، یا خودخواهی موانعی در راه ازدواج آن ها بود. گمان می کنم مادرم می دانست، ولی چون از اسرار خانوادگی به حساب می آمد، کسی در این باره حرف نمی زد. اگر ساکنان شهر سالیناس نیز در این مورد اطلاعاتی داشتند، بروز نمی دادند، زیرا آن ها نیز آن را در زمره اسرار شهر می دانستند. آن چه به خاطر می آورم این است که ماجرا بسیار اندوهبار و وحشتناک بود. یک سال بعد، دیگر کسی چهره شاد دسی را ندید و خنده از لبان دخترک رخت بربست.
    تام همچون شیری که درد می کشید، دیوانه وار روی تپه ها اسب می راند. نیمه شب اسب را زین می کرد و به سالیناس می رفت و منتظر رسیدن قطار صبح نمی ماند. ساموئل به دنبال او می گشت و از کینگ سیتی تلگرامی برایش به سالیناس می فرستاد.
    صبح که تام با صورت سیاه شده، اسب خسته را مهمیززنان به خیابان جان در شهر سالیناس می رساند، کلانتر در انتظار او ایستاده بود. تام را پیاده می کرد، به داخل سلولی می برد و به اندازه ای به او قهوه و کنیاک می داد تا ساموئل از راه برسد.
    ساموئل هرگز تام را نصیحت نمی کرد. او را به خانه می برد و ماجرا را به روی او نمی آورد. در عوض، سکوت همه جای خانه همیلتن را فرا می گرفت.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  8. #48
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    (2)
    در مراسم شکرگزاری سال 1911، اعضای خانواده در مزرعه جمع شدند. همه بچه ها حضور داشتند، غیر از جو که در نیویوک زندگی می کرد و لیزی که تشکیل خانواده داده بود و اونا که فوت کرده بود. آن ها مقداری زیادی هدیه و غذا همراه داشتند. غیر از دسی و تام، سایرین ازدواج کرده بودند. خانه همیلتن از هیاهوی بچه ها پر شده بود. این همه هیاهو در آن خانه، سابقه نداشت. بچه ها با هم دعوا می کردند، فریاد می کشیدند و می گریستند. مردان مدام به داخل آهنگری ساموئل می رفتند و در هنگام بازگشت، سبیل ها را پاک می کردند تا کسی متوجه نشود در آن جا چه خورده اند.
    صورت گرد و کوچک لیزا، پیوسته سرخ می شد. پیوسته دستور می داد و به کارهای خانه رسیدگی می کرد. اجاق آشپزخانه روشن بود. تختخواب ها کافی به نظر نمی رسید و روی زمین برای بچه ها بستر پهن کرده بودند.
    ساموئل همچون همیشه شوخ طبعی می کرد و حاضران را به خنده می انداخت. با آواز خواندن و خاطره گفتن و حرف زدن، مهمانان را سرگرم می کرد، ولی ناگهان احساس خستگی کرد. خستگی همه وجود او را فرا گرفت و به بستر رفت و به لیزا پیوست. لیزا از دو ساعت پیش در آن جا دراز کشیده بود. از این که ساموئل می خواست به این زودی بخوابد، شگفتزده شد.
    پس ازاین که پدر و مادر رفتند، ویل بطری های ویسکی آهنگری را آورد و افراد خانواده در آشپزخانه جمع شدند تا ویسکی در گیلاس ها ته گرد مخصوص ژله، دست به دست شود. مادران به اتاق خواب سر می زدند تا مطمئن شوند لحاف از روی بچه ها کنار نرفته است. همگی آهسته حرف می زدند تا بچه ها و افراد مسن از خواب بیدار نشوند. تام و دسی، جورج و دمپی، مالی و ویلیام جی مارتین، آلیو و ارنست اشتاین بک، ویل و دیلاشین درآن جا حضور داشتند.
    همه آن ده نفر می خواستند بگویند که ساموئل سالخورده است. این امر چنان شگفت انگیز به نظر می رسید که انگار روحی سرگردان به آن جا آمده است. نمی توانستند باور کنند چنین اتفاقی بیفتد. آن ها ویسکی می نوشیدند و غیبت می کردند.
    ـ شانه هایش را دیدی؟ خیلی پایین افتاده. حال و روز خوشی ندارد.
    ـ پاهایش را روی زمین می کشد، ولی مهمتر از آن، چشمانش است. از چشمانش می توان فهمید که سالخورده شده.
    ـ همیشه آخر از همه به بستر می رفت.
    ـ متوجه شدی که وسط داستان، ناگهان فراموش کرد که چه گفته؟
    ـ از پوست او آشکار می شود، چروک خورده و رگ های پشت دستش بیرون زده.
    ـ پای راستش را می کشد.
    ـ پای راست برای این کشیده می شود که از اسب افتاده و پایش شکسته.
    ـ بله، می دانم. ولی پیشتر آن را نمی کشید.
    آن ها از سر ناراحتی این حرف ها را می زدند. با خود می گفتند که چنین اتفاقی نیفتاده و پدر پیر نشده، بلکه هنوز جوان است و همیشه جوان می ماند. شاید به میانسالی برسد، لوی خدای بزرگ! او نمی تواند پیر شود و برف پیری بر چهره اش بنشیند. هرگز! طبیعی بود که فکر آن ها به این موضوع معطوف بود، ولی بیان نمی کردند. در دل می گفتند دنیا بدون حضور ساموئل نمی تواند وجود داشته باشد.
    «چگونه بدون مشورت با او می توانیم کاری انجام دهیم؟ بهار، یا کریسمس، یا باران بدون او چگونه می شود؟ ما نمی توانیم بدون حضور او، عید را جشن بگیریم.»
    افکار را از چنین موضوعاتی منحرف می کردند و به دنبال کسی می گشتند تا او را اذیت کنند، زیرا خود اذیت شده بودند. ناگهان همگی متوجه تام شدند.
    ـ تو این جا بودی؟ همه این مدت، این جا بودی؟
    ـ چگونه این اتفاق برای پدر افتاد؟ چه موقعی؟
    ـ چه کسی این کار را با او کرده؟
    ـ حتماً تو با دیوانگی هایت مسبب چنین امری بوده ای!
    تام می توانست همه این حرف ها را تحمل کند، زیرا عادت کرده بود. با صدایی گرفته گفت:
    ـ علت واقعی، اونا بود. پدر نمی تواند اونا را فراموش کند. به من گفت که یک مرد واقعی، نباید اجازه دهد، غم او را درهم بشکند. بارها به من گفت که گذشت زمان، همه مشکلات را برطرف می کند. به اندازه ای این حرف ها را به من زد که فهمیدم واقعاً از بین رفته.
    ـ چرا به من نگفتی؟ می توانستیم کاری انجام بدهیم.
    تام با خشونت توأم با فروتنی گفت:
    ـ لعنت به این روزگار! چه می گفتم؟ می گفتم که او از شدت اندوه در حال مرگ است؟ می گفتم که غصه به مغز استخوان او رسیده؟ چه می گفتم؟ شما که در این جا نبودید. من شاهد مرگ تدریجی او بودم!
    تام از اتاق خارج شد و صدای پایش روی سنگ فرش ها به گوش رسید. حاضران شرمنده شدند. ویل مارتین گفت:
    ـ می روم او را برگردانم.
    جورج بی درنگ گفت:
    ـ این کار را نکن!
    ویل مارتین سر را تکان داد و جورج گفت:
    ـ این کار را نکن! بگذار که تنها باشد. ما او را می شناسیم.
    پس از مدت کوتاهی، تام بازگشت و گفت:
    ـ می خواهم از شما معذرت بخواهم. خیل متأسفم. شاید کمی مست کرده باشم. هرگاه چنین حالتی به من دست می دهد، پدر می گوید ذهنت خراب است. باید اعتراف کنم که شبی به خانه برگشتم و در حیاط، پایم لغزید و در بوته های گل رز افتادم. سپس چهار دست و پا از پله ها بالا رفتم و روی کف اتاق کنار بستر افتادم. صبح به منگ فت تام ذهنت خراب بود. به نظر او، همه کارهای بد من، به دلیل ذهن خراب بود.
    ناگهان جورج سخنان او را قطع کرد و گفت:
    ـ تام، ما هم می خواهیم از تو عذرخواهی کنیم. طوری با تو حرف زدیم که دست کمی از سرزنش نداشت، در حالی که منظور ما این نبود. شاید هم منظور همین بود، نمی دانم. به هر حال، متأسفیم.
    ویل مارتین با حالتی واقعگرایانه گفت:
    ـ زندگی در این جا بسیار سخت است. چرا از او نمی خواهیم همه اموال خود را بفروشد و به شهر مهاجرت کند؟ در آن جا می تواند زندگی خوش و طولانی داشته باشد. من و مالی خوشحال می شویم که آن ها با ما زندگی کنند.
    تام گفت:
    ـ فکر نمی کنم، چنین کاری انجام دهد. مثل یک قاطر لجباز است و مثل یک اسب مغرور. غروری شکست ناپذیر دارد.
    ارنست شوهر آلیو، گفت:
    ـ خوب، اگر به او بگوییم ضرری ندارد ما خوشحال می شویم که هر دو آن ها با ما زندگی کنند، چه؟
    همگی ساکت شدند، زیرا تفکر درباره این موضوع که روزی مزرعه، خاک خشک و سنگی دامنه تپه ها، و دره خشک و بی حاصل وجود نداشته باشد، برای آن ها تکاندهنده بود.
    ویل همیلتن که به طور غریزی یا به دلیل داشتن تجربیات تجاری می توانست برداشت های اشخاص را در هنگام مواجه شدن با دشواری ها پیش بینی کند، گفت:
    ـ اگر به پدر بگوییم مغازه را تعطیل کند، مثل این است که خبر پایان زندگی او را داده ایم. او هرگز این کا را نمی کند.
    جورج با او موافق بود و گفت:
    ـ ویل راست می گوید. ممکن است فکر کند که عمر او به پایان رسیده. هرگز آن را نمی فروشد، زیرا اگر این کار را انجام بدهد، یک هفته هم زنده نمی ماند.
    ویل گفت:
    ـ راه دیگری هم وجود دارد. می توانیم از او دعوت کنیم به دیدن ما بیاید و مزارع ما را اداره کند. هنگام آن رسیده که پدر و مادر دنیا را ببینند. رویدادهای گوناگونی در حال شکل گرفتن است. دل آن ها باز می شود. بعد از مدتی هم به این جا بر می گردد. شاید تا چند سال بعد، دیگر نتواند به کار ادامه بدهد. خودش می گوید زمان، کاری را می کند که دینامیت هم نمی تواند انجام دهد.
    دسی موهایش را از روی صورت عقب زد و گفت:
    ـ واقعاً فکر می کنید او تا این اندازه احمق است؟
    ویل با استفاده از تجربیات خود، گفت:
    ـ به هر حال می توانیم این کار را امتحان کنیم. نظر شما چیست؟
    همه سر تکان دادند، تنها تام مثل سنگ نشسته بود و فکر می کرد. جورج پرسید:
    ـ تام دلت نمی خواهد مسؤولیت مزرعه را به عهده بگیری؟
    تام گفت:
    ـ این که کاری ندارد! این مزرعه اصلاً ادره نمی خواهد.
    ـ پس چرا موافقت نمی کنی؟
    تام گفت:
    ـ دوست ندارم به پدر دروغ بگویم، چون متوجه می شود.
    ـ ولی این پیشنهاد چه ضرری دارد؟
    تام به اندازه ای گوش هایش را خاراند که سرخ شد. سپس گفت:
    ـ مانع کار شما نمی شوم، ولی خودم نمی توانم این کار را بکنم.
    جورج گفت:
    ـ می توانیم این موضوع را در یک نامه بنویسیم، و با دعوتنامه ای که پر از عبارات طنز باشد، به او بدهیم. هر گاه ساموئل از یکی از ما خسته شود، می تواند نزد دیگری برود. با این وضع چندین سال مهمان ما خواهد بود.
    ماجرا در همین جا خاتمه یافت.
    (3)
    تام نامه آلیو را از کینگ سیتی آورد و چون از مفاد نامه با خبر بود منتظر ماند تا ساموئل را تنها ببیند و نامه را به او بدهد. ساموئل در کوره آهنگری کار می کرد و دست هایش سیاه شده بود. گوشه پاکت را گرفت و روی سندان گذاشت. دست هایش را با آب بشکه ای که در آن آهن را فرو می برد، شست. با نوک تیز نعل اسب، نامه را گشود و بیرون رفت تا آن را زیر نور خورشید بخواند. تام به محورهای چرخ کالسکه روغن زردرنگی می زد و از گوشه چشم، به پدرش نگاه می کرد.
    ساموئل نامه را به پایان رساند، آن را تا کرد و در پاکت گذاشت. آنگاه روی نیمکتی که جلوی مغازه بود نشست و به نقطه نامعلومی خیره شد. پس از مدتی، دوباره نامه را گشود، خواند، تا کرد و در جیب پیراهن آبی رنگ خود قرار داد. تام متوجه شد که پدرش برخاست و در حالی که بر سنگ های جاده لگد می زد، به طرف تپه شرقی رفت.
    باران شب گذشته، به علف ها جان دوباره بخشیده بود. ساموئل در نیمه راه چمباتمه زد، مشتی خاک از روی زمین برداشت و با انگشت، روی کف دست صاف کرد. در آن خاک، انواع سنگ، از قبیل چخماق و ذرات درخشان میکا و فلدسپات دیده می شد. لحظاتی بعد، خاک را دور ریخت و کف دست ها را پاک کرد. علفی کند، میان دندان ها گذاشت و به آسمان خیره شد. ابر خاکستری رنگی به سرعت به سمت مشرق می رفت و به دنبال درختانیم ی گشت که روی آن ها ببارد.
    ساموئل اندکی مکث کرد و سپس آهسته از تپه پایین رفت. نگاهی به انبار انداخت و وسایل و ابزار کار را بررسی کرد. نزدیک تام رسید، اندکی مکث کرد و یکی از چرخ های کالسکه را با دست چرخاند. چنان نگاهی به تام انداخت که گویی برای نخستین بار او را می بیند. گفت:
    ـ تو مردی کامل شده ای!
    ـ مگر نمی دانستی؟
    ساموئل گفت:
    ـ به نظرم می دانستم.
    آن گاه به قدم زدن ادامه داد. حالت کنایه آمیزی که برای همه اعضای خانواده آشنا بود، در چهره اش دیده می شد. مثل این که در دل می خندید. از کنار باغچه گذشت و در اطراف خانه که دیگر نو نبود، به قدم زدن ادامه داد. اتاق های خوابی که اخیراً به خانه اضافه کرده بود، رنگپریده شده بودند و ماده ای را که دور شیشه های پنجره را آغشته می کرد، بی خاصیت شده بود. پیش از این که وارد خانه شود، در آستانه در ایوان ایستاد و به مزرعه نگریست.
    لیزا خمیری را برای پخت شیرینی آماده می کرد. در کار به اندازه ای مهارت داشت که خمیر زیر انگشتانش جان می گرفت. خمیر را صاف کرد و کمی از آن را کشید تا مطمئن شود به درستی ور می آید. ورقه نازک خمیر را برداشت و روی ظرف مخصوص شیرینی پزی گذاشت. با چاقو لبه های خمیر را مرتب کرد. توت فرنگی در مایه قرمزرنگی در یک کاسه آماده بود.
    ساموئل روی صندلی آشپزخانه نشست، پاها را روی هم انداخت و به لیزا نگریست. با چشمانش می خندید.
    لیزا گفت:
    ـ این وقت روز کار نداری که انجام بدهی؟
    ـ چرا مادر. به نظرم اگر دلم بخواهد می توانم انجام بدهم.
    ـ پس در آن جا نشین و اعصاب مرا خراب نکن. اگر خسته شده ای، روزنامه در اتاق است.
    ساموئل گفت:
    ـ روزنامه را خوانده ام.
    ـ همه را خوانده ای؟
    ـ بله.
    ـ ساموئل، فکر می کنم حالت خوب نیست و اتفاقی برایت افتاده. این را از چهره تو می خوانم. هر چه زودتر به من بگو تا ببینم چه باید کرد و بعد به کارهایم برسم.
    ساموئل در حالی که پاهایش را تکان می داد به او لبخند زد و گفت:
    ـ چه زن کوچکی! سه تا زن مثل تو روی هم یک لقمه هم نمی شوند.
    ـ ساموئل دست از سرم بردار! اگر شب ها شوخی کنی، مهم نیست، ولی هنوز ساعت یازده صبح هم نشده. بگو ببینم چه شده!
    ساموئل گفت:
    ـ لیزا، معنی واژه انگلیسی تعطیلات را می دانی؟
    ـ گفتم که اول صبح با من شوخی نکن.
    ـ لیزا، پرسیدم معنی آن را می دانی؟
    ـ البته که می دانم، خیال کرده ای احمق شده ام؟
    ـ خوب، یعنی چه؟
    ـ یعنی برای استراحت به کنار دریا رفتن. حالا ساموئل، دست از این مسخره بازی بردار.
    ـ نمی دانم این واژه را از کجا یاد گرفته ای.
    ـ آه، بگو چه می خواهی؟ چرا نباید بدانم؟
    ـ لیزا، تو تاکنون به تعطیلات رفته ای؟
    ـ من...
    مکث کرد. مرد گفت:
    ـ پنجاه سال است تو زن کوچک، حتی یک بار هم به سفر نرفته ای.
    لیزا با نگرانی گفت:
    ـ ساموئل، خواهش می کنم از آشپزخانه برو بیرون!
    ساموئل نامه را از جیب درآورد، باز کرد و گفت:
    ـ این نامه را اولی فرستاده. می خواهد برای دیدار با او به سالیناس برویم. آن ها اتاق ها ی طبقه بالا را برای ما آماده کرده اند. می خواهد با فرزندان او آشنا شویم. برایمان بلیت گرفته تا در جلسه ای فرهنگی که هر سال در یکی از روستاهای نیویورک تشکیل می شود، شرکت کنیم. بیلی ساندی می خواهد با شیطان کشتی بگیرد و برایمان سخنرانی کند. دوست دارم به این سخنرانی گوش کنم. سخنرانی او مسخره است، ولی می گوید حرف زدن او تأثیر گذار است.
    لیزا با انگشتی که به آرد آغشته بود، بینی خود را خاراند. کمی آرد روی بینی او باقی ماند. با نگرانی پرسید:
    ـ خیلی هزینه دارد؟
    ـ هزینه؟ هیچ! پول بلیت را پرداخت کرده.
    لیزا گفت:
    ـ نمی توانیم برویم، چون کسی نیست که مزرعه را اداره کند.
    ـ تام این کار را انجام می دهد؛ در فصل زمستان، مزرعه نیازی به اداره کردن ندارد.
    ـ او تنها می ماند.
    ـ شاید جورج به این جا بیاید و مدتی بماند و با هم به شکار بلدرچین بروند. لیزا، ببین در این نامه چه گذاشته اند.
    ـ چیست؟
    ـ دو بلیت برای سالیناس.
    ـ می توانی پول بلیت ها را برایش بفرستی.
    ـ نه، نمی توانم مادر.
    زن دوباره بینی خود را خاراند. ساموئل گفت:
    ـ این کار را نکن، بیا این دستمال را بگیر.
    لیزا گفت:
    ـ آن دستمال نیست، حوله ظرف پاک کنی است.
    ـ مادر، بیا این جا بنشین. باید استراحت کنی. بگیر، می دانم که این حوله ظرف پاک کنی است. می گویند بیلی ساندی، شیطان را روی صحنه به این طرف و آن طرف می کشاند.
    لیزا گفت:
    ـ این کفر است!
    ـ ولی دوست دارم صحنه را ببینم. تو دوست نداری؟ چه گفتی؟ سرت را بالا بگیر. نشنیدم چه گفتی.
    لیزا گفت:
    ـ گفتم بسیار خوب.
    هنگامی که ساموئل نزدیک تام رسید، او در حال کشیدن تصویری دید. تام زیر چشمی به پدرش نگاه می کرد و می کوشید تأثیر نامه اولی را در او ببیند.
    ساموئل به تصویر نگریست و گفت:
    ـ این تصویر چیست؟
    ـ طرح یک در بازکن. برای گشودن در از داخل کالسکه.
    ـ با چه وسیله ای آن را باز می کند؟
    ـ یک فنر محکم.
    ساموئل به تصویر نگریست و گفت:
    ـ با چه وسیله ای در را می بندد؟
    ـ این جا میله ای است که با فشار دادن آن، فنر آزاد می شود.
    ساموئل گفت:
    ـ این وسایل زمانی کار می کنند که در دقیقاً روی لولا قرار گرفته باشد. بیشتراز بیست سال طول می کشد نا این دستگاه کامل شود.
    تام با اعتراض گفت:
    ـ بویژه اگر اسب هم رم کند!
    پدر گفت:
    ـ می دانم، ولی به هر حال، نوعی سرگرمی است.
    تام پوزخندی زد و گفت:
    ـ باز هم مچ مرا گرفتی!
    ـ تام، فکر می کنی اگر من و مادرت به مسافرت برویم، بتوانی مزرعه را اداره کنی؟
    تام گفت:
    ـ البته که می توانم، کجا می خواهید بروید؟
    ـ اولی می خواهد مدتی نزد او در سالیناس باشیم.
    تام گفت:
    ـ عالی می شود! مادر موافق است؟
    ـ موافق است، البته تا زمانی که به فکر مخارج آن نباشد.
    تام گفت:
    ـخیلی خوب است. چه مدتی در آن جا می مانید؟
    نگاه کنایه آمیز ساموئل، بر چهره تام دوخته شد. تام گفت:
    ـ پدر چه اتفاقی افتاده؟
    ـ لحن تو، پسرم. لحن تو طوری است که مرا متوجه می کند. خوب ، پسرم، اگر میان تو و خواهران و برادرانت رازی وجود دارد، به من مربوط نمی شود و اشکالی ندارد.
    تام گفت:
    ـ نمی دانم منظور شما چیست.
    ـ باید خدا را شکر کنی که هنرپیشه نشدی، تام. اگر هنرپیشه می شدی نمی توانستی خوب بازی کنی! به نظرم این نقشه را تو و سایر اعضای خانواده در روز شکرگزاری کشیده اید. نقشه خوبی است. می دانم ویل در این کار دست داشته. اگر دوست نداری بگویی، مهم نیست.
    تام گفت:
    ـ من با این نقشه موافق نبودم.
    پدر گفت:
    ـ تو مثل آن ها نیستی و حقیقت را از من پنهان نمی کنی، ولی به سایرین نگو در این مورد حرفی زده ای.
    سپس برگشت، دست روی شانه تام گذاشت و گفت:
    ـ سپاسگزارم که واقعیت را گفتی، شاید کار زیرکانه ای نباشد، ولی هرگز آن را فراموش نمی کنم.
    ـ خوشحالم که تصمیم دارید بروید.
    ساموئل در آستانه در مغازه آهنگری ایستاد، به مزرعه نگریست و گفت:
    ـ می گویند مادر، فرزند زشت خود را از سایر بچه ها بیشتر دوست دارد.
    سپس سر را محکم تکان داد و افزود:
    ـ تام، امیدوارم بتوانم لطفی را که در حق من کردی، جبران کنم. خواهش می کنم این راز را بازگو نکن، حتی به برادران و خواهرانت هم نگو. می دانم چرا می خواهم بروم.

    پایان فصل بیست و سوم


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  9. #49
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    فصل بیست و چهارم
    (1)

    نمی دانم چرا بعضی از افراد کمتر از دیگران از شنیدن حقایق مربوط به مرگ و زندگی رنج می برند. مرگ اونا، در واقع ساموئل را از پای درآورد و موجب پیری زودرس او شد. از طرف دیگر، لیزا که همچون شوهرش، اعضای خانواده را دوست داشت زیاد تحت تأثیر آن رویداد قرار نگفت و پیر نشد. زندگی او به همان شیوه گذشته ادامه یافت. البته دچار اندوه شد، ولی اندوه نتوانست او را بیندازد.
    فکر می کنم لیزا کتاب مهندسی را با همه تناقضات موجود، همچون دنیا، پذیرفته بود. مرگ را دوست نداشت، ولی می دانست که وجود دارد و در صورت مواجهه با آن، نباید دچار شگفتی شود.
    ساموئل درباره مرگ می اندیشید و فلسفه بافی می کرد، ولی واقعاً به آن معتقد نبود، زیرا در ذهن او، مرگ وجود خارجی نداشت. گمان می کرد خود و هرچه پیرامون او وجود دارد، جاودانی است. احتمالاً باور داشت که می توان با فلسفه بافی، مرگ را از بین برد. مرگ دشمن شخصی او بود و می خواست با آن مبارزه کند.
    برای لیزا مرگ، پدیده ای طبیعی بود و انتظار داشت هر لحظه به سراغ کسی بیاید، با این حال، دچار اندوه نمی شد و برای پذیرش آن، یک دیگ لوبیا روی اجاق می گذاشت، شش عدد کلوچه می پخت، و دقیقاً محاسبه می کرد چقدر غذا باید برای مراسم سوگواری تهیه شود. با همان حالت محزون، دقت می کرد که آیا ساموئل پیراهن سفید و تمیز برای شرکت در مراسم بر تن دارد؟ آیا کت سیاه او تمیز و بی لکه است؟ آیا کفش هایش واکس خورده هستند؟ شاید این دو انسان متفاوت، زوج خوبی برای یکدیگر بودند، زیرا می توانستند نقاط ضعف یکدیگر را پوشش دهند.
    اگر ساموئل این واقعیت ها را قبول داشت، شاید در مواجهه با آن ها از لیزا نیز پیشی می گرفت، ولی همین روند پذیرش، او را خرد می کرد. پس از این که تصمیم گر فت به سالیناس برود، لیزا او را کاملاً زیر نظر گرفت. دقیقاً نمی دانست با ساموئل چه باید کرد، ولی می دانست برنامه ای مهم در پیش دارد. او واقعگرایی تمام عیار بود. می دانست که به هر حال فرزندان خود را می بیند. درمورد آن ها و فرزندان آن ها کنجکاو بود. مکان برایش اهمیتی نداشت، چون به نظر او، مکان تنها مرحله ای برای رسیدن به بهشت بود. کار را به خاطر کار دوست نداشت، بلکه به اجبار کار می کرد. بسیار خسته هم بود. هر روز صبح، با درد و کوفتگی عضلات از بستر برمی خاست و می کوشید با مشکلات مبارزه کند، ولی هرگز خم به ابرو نمی آورد.
    به نظر او بهشت محلی بود که لباس ها در آن کثیف نمی شدند و نیازی به پخت غذا و شستن ظروف نبود. البته نمی توانست همه واقعیت های بهشت را بپذیرد و قبول نداشت که در آن جا ساز و آواز باشد. همچنین برایش عجیب بود که چگونه برگزیدگان ورود به بهشت، از تنبلی و بیکاری در آن جا خسته نمی شوند. قصد داشت اگر به بهشت برود، حتماً کاری برای خود پیدا خواهد کرد، مثل وصله کردن ابرها، نوازش کردن بال خسته فرشتگان و شاید هم گاهی پشت و رو کردن یقه خرقه ها. باور نمی کرد که دست کم در گوشه ای از بهشت، تار عنکبوت پیدا نشود، بنابراین تصمیم داشت با جارو آن را پاک کند!
    از این که می خواست به سالیناس برود، هم خوشحال بود و هم می ترسید. به اندازه ای از رفتن به آن جا احساس خوشحالی می کرد که می اندیشید شاید این کار، نوعی گناه باشد. لزومی نمی دید به نیویورک برود، زیرا می دانست که ساموئل در آن جا عیاشی خواهد کرد و او مجبور خواهد شد مراقب او باشد. همچون همیشه فکر می کرد ساموئل، جوان یبیچاره است. خوشبختانه نمی دانست در ذهن همسرش چه می گذرد و ناراحتی های روحی چه بر سر جسم او می آورد.
    برای ساموئل، مکان اهمیت زیادی داشت. مزرعه برایش عزیز بود و هرگاه آن را ترک می کرد، گویی معشوقه را رها کرده است. با این حال، چون تصمیم نهایی را گرفته بود، دوست نداشت عقیده خود را عوض کند. بنابراین به همه همسایگان سر زد و با دوستان قدیمی وداع کرد. همان دوستانی که از اوضاع گذشته و کنونی مزرعه خبر داشتند. هر چند در هنگام وداع، حرفی درباره آینده به دوستان قدیمی نزد، ولی آن ها می دانستند دیگر او را نخواهند دید. به کوه ها و درختان، حتی به قیافه افراد، چنان می نگریست که گویی می خواهد خاطره آن ها را برای همیشه به یاد داشته باشد.
    تصمیم داشت آخر از همه به خانه تراسک برود. ماه ها می گذشت که به آن جا نرفته بود.
    آدام دیگر آن جوان سابق نبود. دوقلوها یازده ساله شده بودند، ولی لی زیاد پیر نشده بود. لی تا انبار همراه ساموئل رفت و در آن جا گفت:
    ـ مدتی است که می خواهم با شما حرف بزنم، بسیار گرفته شده ام. دست کم هر ماه یک بار به سانفرانسیسکو می روم.
    ساموئل گفت:
    ـ می دانی، اگر کسی به ملاقات دوست خود نرود، ناگهان از او بی خبر می شود و مدتی بعد وجدان انسان، او را عذاب می دهد که چرا به ملاقات دوست، نرفته است.
    ـ ماجرای دختر شما را شنیدم و متأسف شدم.
    ـ لی، نامه تو را دریافت کردم و هنوز نگه داشته ام. مطالب خوبی نوشته بودی.
    لی گفت:
    ـ بله همان مطالب چینی. انگار هر چه سن من بالاتر می رود، بیشتر چینی می شوم.
    ـ لی، تو هم عوض شده ای، چه اتفاقی افتاده؟
    ـ موهایم آقای همیلتن. آن ها را کوتاه کرده ام.
    ـ آه، بله، فهمیدم.
    ـ همه ما تغییر کرده ایم. مگر نشنیده اید؟ ملکه دوآگر رفته و چین آزاد شده. منخوس ها دیگر ارباب ما نیستند و مجبور نیستیم موهایمان را بلند نگهداریم. حکومت جدید موجودیت خود را اعلام کرد. دیگر کسی موی بلند ندارد.
    ـ لی، مگر چه فرقی می کند؟
    ـ نه زیاد، ولی راحت تر است. هنوز به موی کوتاه عادت نکرده ام.
    ـ حال آدام چطور است؟
    ـ خوب است، ولی زیاد عوض نشده. نمی دانم پیش تر چگونه بوده.
    ـ من هم نمی دانم. بچه ها خیلی زود رشد کردند. احتمالاً خیلی بزرگ شده اند.
    ـ بله، بزرگ شده اند. خوشحالم که این جا مانده ام. از ناظر بودن بر رشد بچه ها و کمک کردن به آن ها خیلی تجربه آموختم.
    ـ به آن ها زبان چینی یاد داده ای؟
    ـ نه، آقای تراسک اجازه نداد و به نظرم حق با او بود. اگر به آن ها یاد می دادم، اوضاع پیچیده تر می شد. البته من دوست آن ها هستم. بچه ها پدرشان را تحسین می کنند، ولی مرا دوست دارند. با بچه های دیگر خیلی فرق می کنند. غیر قابل تصور است!
    ـ چگونه، لی؟
    ـ پس از این که از مدرسه بیایند، متوجه خواهید شد. آنها مثل دو طرف یک مدال هستند. کال باهوش و خوش قیافه، و برادرش پسری است که پیش از حرف زدن، جلب توجه می کند، ولی پس از حرف زدن، بیشتر از او خوشتان می آید!
    ـ تو کال را دوست نداری؟
    ـ همیشه از او طرفداری می کنم. او برای زندگی کردن مبارزه می کند، ولی برادرش این گونه نیست.
    ساموئل گفت:
    ـ من هم در بین فرزندانم چنین مشکلی دارم. نمی توان فهمید چرا این گونه است. آدم تصور می کند تربیت کردن فرزندانی که از یک پدر و مادر هستند، مشابه است، ولی چنین نیست.
    ساموئل و آدام از جاده ای که درختان بلوط بر آن سایه انداخته بود، گذشتند تا به کاریز رسیدند. از آن جا دره سالیناس دیده می شد. آدام پرسید:
    ـ امشب خواهی ماند؟
    ساموئل گفت:
    ـ نمی خواهم مسؤول سر بریدن جوجه های بیشتری باشم.
    ـ لی برایتان گوشت پخته.
    ـ بسیار خوب، در این صورت...
    یک شانه آدام، به دلیل برداشتن جراحتی قدیمی، پایین تر از شانه دیگر بود. نشانه رنج در قیافه او دیده می شد. همه جا را نگاه می کرد، ولی توجهی به جزئیات نداشت. آن دو در جاده توقف کردند و به دره که از باران های زودرس سرسبز شده بود، نگریستند. ساموئل با ملایمت گفت:
    ـ نمی دانم چرا در زمین خودت محصول نکاشته ای.
    آدام گفت:
    ـ دلیلی برای کاشتن نداشتم. پیشتر هم راجع به این موضوع صحبت کرده ایم. فکر می کردی من عوض می شوم، ولی نشدم.
    ساموئل گفت:
    ـ به عوض نشده افتخار می کنی؟ به نظرت می رسد با این کار، شخصیتی بزرگ یا قهرمان می شوی؟
    ـ نمی دانم.
    ـ بسیار خوب، در این باره فکر کن. شاید روی صحنه ای بزرگ، نقشی را ایفا می کنی که تماشاگر آن، تنها خودت هستی.
    آدام با لحنی که نشان می داد کمی خشمگین است، پاسخ داد:
    ـ برایم موعظه می کنی؟ خوشحالم که آمدی، ولی چرا می خواهی مرا اذیت کنی؟
    ـ برای این که می خواهم کمی خشمگین شوی. من آدم فضولی هستم. در مقابل چشمانم زمینی بایر و در کنارم فردی بی ثمر می بینم. جای تأسف است. نباید در این دنیا، دقت به هدر برود، چون به دست آوردن آن، کار آسانی نیست. آیا درست است که زندگی انسان بی ثمر باشد؟
    ـ چه باید بکنم؟
    ـ می توانی تلاش کنی!
    آدام چشم در چشم او دوخت و گفت:
    ـ ساموئل، از این کار می ترسم. بهتر است همین طور بمانم. شاید دیگر توانایی یا شهامت این کار را نداشته باشم.
    ـ فرزندانت را دوست داری؟
    ـ بله، بله.
    ـ یکی از آن ها را بیشتر از دیگری دوست داری؟
    ـ این چه حرفی است که می زنی؟
    ـ نمی دانم، از لحن تو چنین بر می آید؟
    آدام گفت:
    ـ بهتر است به خانه برگردیم.
    زیر درختان راه می رفتند. ناگهان آدام گفت:
    ـ شنیده ای که کتی در سالیناس زندگی می کند؟ این شایعه را شنیده ای؟
    ـ بله، تو چطور؟
    ـ بله، ولی باور نمی کنم. نمی توانم باور کنم.
    ساموئل بدون این که حرفی بزند، در جاده ای که رد چرخ کالسکه در آن شیارهایی به وجود آورده بود، راه می رفت. فکری به خاطرش رسید و گفت:
    ـ هرگز او را از خاطره ات بیرون نکردی؟
    ـ به نظرم درست می گویی. البته خاطره تیراندازی را فراموش کردم و دیگر در این باره فکر نمی کنم.
    ساموئل گفت:
    ـ هر قدر سعی می کنم، نمی توانم به تو بگویم چگونه باید زندگی کنی. می دانم بهتر است از شک و تردید بیرون بیایی و با وقایع دنیا مواجه شوی. در همان حال که تو را راهنمایی می کنم، خاطراتم را مورد بررسی قرار می دهم، درست همان طور که گارگران، کف می خانه را جارو می زنند تا خاک های درون شکاف ها را پاک کنند. بله، گذشته را جستجو می کنم. آدام، برای تو خیلی زود است که رویدادهای گذشته را به یاد بیاوری، وقت آن رسیده که خاطرات تازه ای برای خودت ایجاد کنی تا پس از پیر شدن، به آن ها بیندیشی.
    آدام سر را پایین انداخته بود و دندان هایش را چنان برهم می فشرد که استخوان های آرواره او از زیر شقیقه هایش بیرون زده بود. ساموئل نگاهی به او انداخت و گفت:
    ـ دندان هایت رابه هم فشار نده. ببین چگونه اشتباه خود را توجیه می کنیم! دوست داری به تو بگویم همه این افکار، زاییده ذهن خودت بوده؟ هرگاه به بستر می روی و چراغ را خاموش می کنی، او در آستانه در ظاهر می شود و هاله ای نور پشت سرش می بینی. می توانی حرکت پیراهن خواب او را احساس کنی. خرامان به بستر می آید، و تو سر را از روی بالش می کشی تا جایی برای سر او باز شود. می توانی عطر خوش بدن او را استشمام کنی...
    آدام با لحنی خشمگین فریاد زد:
    ـ کافی است، لعنتی، بس کن! این قدر در زندگی من دخالت نکن! مثل یک گراز وحشی که لاشه گاوی را بو می کشد، می خواهی به زندگی من وارد شوی!
    ساموئل با ملایمت گفت:
    ـ چنین بلایی بر من هم آمده. شب ها، ماه ها، سال ها و حتی تا این لحظه به فکر آن رویداد بوده ام و هستم. به نظرت ضرورت داشت او را در خاطره خودم دفن کنم، ولی نکردم. در تمام این سال ها به لیزا دروغ گفتم. هر رفتاری با او کردم، ساختگی بود، چون بهترین احساس را برای آن ساعت خوش صرف کرده بودم. آرزو می کنم او مخفیانه با کسی رابطه داشته باشد، ولی هرگز از این موضوع با خبر نشوم. به نظرم، او هم همه احساسات را در قلبش دفن کرده، قفلی روی آن زده و کلید را به درون جهنم انداخته.
    آدام چنان مشت هایش را گره کرده بود که بند انگشتان سفید او بی رنگ به نظر می رسید. با لحنی خشمگین گفت:
    ـ کاری کردی که به خود شک کنم. همیشه با من چنین می کنی. از تو می ترسم، ساموئل. چه باید بکنم؟ به من بگو! نمی دانم چگونه تا این حد واضح همه وقایع را می بینی. چه باید بکنم؟
    ـ آدام، راه حل را خوب می دانم، ولی هرگز خود انجام نمی دهم. باید سعی کنی کتی جدیدی بیابی. باید اجازه بدهی کتی جدید، کتی خیالی را نابود کند. باید اجازه بدهی آن دو نفر به جان هم بیفتند. باید در کناری بنشینی و هر کدام را که برنده شد، به همسری انتخاب کنی. بهترین راه این است که عشق تازه ای را پیدا کنی که جای قبلی را بگیرد.
    آدام گفت:
    ـ میترسم دوباره امتحان کنم.
    ـ پیشتر هم همین را می گفتی. راستی می خواهم کاری خودخواهانه انجام بدهم، آدام. من از این جا می روم. آمده ام با تو وداع کنم.
    ـ منظورت چیست؟
    ـ دخترم آلیو از من و لیزا خواهش کرده برای ملاقات با او به سالیناس بروم. ما پس فردا از این جا می رویم.
    ـ خوب بروید و برگردید.
    ساموئل گفت:
    ـ بعد از یکی دو ماه که نزد آلیو بمانیم، نامه ای از جورج می رسد و اگر برای دیدن او به پاسورویل نرویم، احساسات او جریحه دار می شود. بعد از او هم مالی دوست دارد به سانفرانسیسکو نزد او برویم. پس از آن، ویل می خواهد نزد او برویم. اگر عمری باقی باشد، مجبور می شویم تا شرق آمریکا برویم وسری هم به جو بزنیم.
    ـ خوب، عالی است. به اندازه کافی زحمت کشیده ای و دیگر باید گردش و تفریح کنی.
    ساموئل گفت:
    ـ من عاشق همین مکانی هستم که در آن زندگی می کنم. آن جا را مثل سگی که به توله اش عشق می ورزد، دوست دارم. از هر سنگ و هر تکه خاک آن خوشم می آید. برایم مهم نیست که آب ندارد، به نظرم آن جا بهترین نقطه دنیاست.
    ـ تو به استراحت احتیاج داری.
    ساموئل گفت:
    ـ بله، حرف خوبی زدی. باید قبول کنم. به همین دلیل هم مجبور شدم قبول کنم. وقتی می گویی احتیاج به استراحت دارم، منظورت این است که عمرم به پایان رسیده.
    ـ خودت این را قبول داری؟
    ـ قبول کرده ام.
    آدام با هیجان گفت:
    ـ نمی تواند این گونه باشد. اگر آن را بپذیری، دیگر نمی توانی زندگی کنی!
    ساموئل گفت:
    ـ می دانم.
    ـ ولی نباید این کار را کنی.
    ـ چرا نه؟
    ـ نمی خواهم این کار را بکنی.
    ـ آدام، من پیرمردی فضول هستم. جای تعجب است که هر چه سنم بالاتر می رود، از میزان فضولی من کم می شود. برای همین است که فکر می کنم اکنون وقت آن رسیده که به دیدن فرزندانم بروم. همیشه باید وانمود کنم که فضول هستم.
    ـ کاش همان جا می ماندی و کار می کردی.
    ساموئل لبخندی زد و گفت:
    ـ از شنیدن این حرف خوشحالم و از تو سپاسگزارم. بسیار خوب است که حتی اگر دیر شده باشد، آدم را دوست داشته باشند.
    آدام ناگهان سخنان ساموئل را قطع کرد و گفت:
    ـ می دانم برایم کارهایی کرده ای که نمی توانم جبران کنم. با این حال، می خواهم خواهش کنم لطف دیگری در حق من بکنی و در صورت امکان زندگی مرا نجات دهی.
    ـ اگر بتوانم، انجام می دهم.
    آدام دستش را بلند کرد، در سوی غرب زمینی را نشان داد و گفت:
    ـ آن زمین را می بینی؟ می خواهم به من کمک کنی تا باغی را که در مورد آن صحبت کردیم، در آن جا بسازیم. آسیاب بادی و چاه های آب را روبراه کنیم و یونجه بکاریم. می توانم تخم گل هم بکارم، درآمد زیادی دارد. فکر کن چگونه می شود، چندین جریب زمین پر از گل اشرافی، شاید ده جریب گل سرخ. تصور کن هرگاه باد مغرب بوزد، گل های باغ های غرب چه عطری را پراکنده می کند!
    ساموئل گفت:
    ـ گریه ام میگیرد. آدم مسن نباید گریه کند.
    چشمانش واقعاً پر از اشک شده بود، افزود:
    ـ آدام از تو سپاسگزارم. پیشنهاد تو مثل رایحه خوش باد غرب، انسان را به هیجان می آورد.
    ـ پس این کار را می کنی؟
    ـ نه، این کار را نمی کنم. در سالیناس هنگامی که به صدای ویلیام جنینگز گوش می دهم، صحنه را مجسم و باور می کنم چنین اتفاقی واقعاً افتاده.
    ـ ولی من قصد دارم این کار را انجام بدهم.
    ـ پس برو و تام را ببین. او به تو کمک می کند. می تواند در صورت لزوم در همه دنیا گل سرخ بکارد.
    ـ ساموئل می دانی چه می کنی؟
    ـ بله، می دانم چه می کنم. به اندازه ای خوب می دانم که انگار نیمی از آن را انجام داده ام.
    ـ چه مرد لجوجی!
    ساموئل گفت:
    ـ لیزا می گوید من آدم بداخلاقی هستم، ولی حالا که گرفتار بچه ها هستم، لذت می برم.



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  10. #50
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    (2)
    میز غذا چیده شد، لی گفت:
    ـ دلم می خواست میز را مثل همیشه زیر درخت بچینم، ولی هوا سر شده.
    ساموئل گفت:
    ـ لی، همین طور است.
    دوقلوها آهسته جلو آمدند، ایستادند و به مهمان خیره شدند.
    ـ بچه ها مدتی است که شما را ندیده ام، ولی اسامی خوبی برایتان انتخاب کرده ام. تو کالب هستی، مگر نه؟
    ـ من کال هستم.
    ـ آه، بله، کال.
    انگار رو به دیگری کرد و گفت:
    ـ تو توانستی کاری بکنی که اسمت زیبا باشد.
    ـ منظور؟
    ـ اسمت آرون است؟
    ـ بله، آقا.
    لی خندید و گفت:
    ـ اسمش را متفاوت مینویسد.
    آرون گفت:
    ـ آقا، من سی و پنج خرگوش بلژیکی دارم. دلتان می خواهد آن ها را ببینید؟ قفس آن ها کنار چشمه است. پنج بچه خرگوش هم دارم. دیروز متولد شده اند.
    ساموئل گفت:
    ـ آرون، دلم می خواهد آن ها را ببینم. کال، تو باغبانی می کنی؟
    لی سربرگرداند، به ساموئل نگریست و با لحنی خشمگین گفت:
    ـ این کار را نکن!
    آرون گفت:
    ـ من یک خرگوش نر دارم که پانزده پوند وزن دارد. می خواهم برای جشن تولد پدرم آن را به او هدیه بدهم.
    در اتاق خواب آدام باز شد. آرون گفت:
    ـ آقا، به او نگویید. این یک راز است.
    لی در همان حال که گوشت می برید، گفت:
    ـ آقای همیلتن شما همیشه برای من ناراحتی ایجاد می کنید! بچه ها بنشینید. آدام در حالی که آستین ها را بالا میزد، وارد شد، پشت میز نشست و گفت:
    ـ شب به خیر بچه ها!
    بچه ها با صدای بلند گفتند:
    ـ شب بخیر، پدر.
    آرون گفت:
    ـ به او نگویید.
    ساموئل گفت:
    ـ نمی گویم.
    آدام پرسید:
    ـ چه مطلبی را نمی خواهی بگویی؟
    ساموئل گفت:
    ـ مگر همه رویدادها را باید به تو بگوییم؟ مطلبی را مخفیانه به پسرت گفتم.
    کال حرف آن ها را قطع کرد و گفت:
    ـ من هم می خوام پس از صرف شام، مطلبی را مخفیانه به شما بگویم.
    ساموئل گفت:
    ـ من هم می خواهم بشنوم. امیدوارم ندانم موضوع چیست.
    لی همچنان در حال بریدن گوشت بود. سر را بالا کرد، نگاهی خیره و تند به ساموئل انداخت، و تکه های گوشت را در بشقاب ها گذاشت. دو بچه بدون سر و صدا ولی با سرعت، غذای خود را بلعیدند. آرون گفت:
    ـ پدر اجازه می دهید ما برویم؟
    آدام سر را تکان داد و بچه ها خارج شدند. ساموئل همچنان که به بچه ها نگاه می کرد، گفت:
    ـ آن ها بیشتر از یازده سال نشان می دهند، بچه های من خیلی پرگو و شیطان بودند، ولی این بچه ها مثل مردان بزرگ هستند.
    آدام پرسید:
    ـ راست می گویی؟
    لی گفت:
    ـ به نظرم علت این است که در این خانه زن نیست تا ارزش بچه ها را بداند. فکر نمی کنم مردان زیاد از بچه ها خوششان بیاید، بنابراین بچه ها هیچ وقت از بچه بودن سودی نبرده اند. نمی دانم این کار، خوب است یا بد.
    ساموئل ته مانده بشقاب خود را با نان پاک کرد و گفت:
    ـ آدام نمی دانم تا چه حد لی می شناسی. او فیلسوفی است که آشپزی می کند، یا آشپزی است که می اندیشد. من مطالب زیادی از او یاد گرفته ام. آدام، تو هم احتمالاً مطالب زیادی از او یاد گرفته ای.
    آدام گفت:
    ـ انگار زیاد به حرف هایش گوش نداده ام، شاید هم او زیاد حرف نمی زند.
    ـ آدام، چرا نمی خواستی بچه هایت زبان چینی یاد بگیرند؟
    آدام لحظه ای فکر کرد و سپس گفت:
    ـ باید راستش را بگویم، شاید احساس حسادت می کردم چون دلم نمیخواست آن ها به مسیری کشیده شوند که من نتوانم مقصد آن را پیش بینی کنم.
    ساموئل گفت:
    ـ حرفی منطقی و انسانی است، ولی انگار خیلی از موضوع دور شدم. لی قهوه جوش لعابی و خاکستری را روی میز گذاشت، فنجان ها را از قهوه پر کرد و نشست. کف دستش را پشت فنجان قهوه گرم کرد، خندید و گفت:
    ـ آقای همیلتن، شما خیلی اسباب زحمت من شدید. آرامش چین را برهم زدید..
    ـ لی، منظورت چیست؟
    لی گفت:
    ـ به نظرم به شما گفته ام. شاید هم فکر کرده ام که به شما گفته ام. به هر حال، داستان جالبی است.
    ساموئل گفت:
    ـ می خواهم بشنوم.
    بعد به آدام نگاه کرد و ادامه داد:
    ـ آدام، دلت می خواهد بشنوی؟ هنوز در افکارت غوطه ور هستی؟
    آدام گفت:
    ـ در این باره فکر می کردم. مضحک است. هیجانزده می شوم.
    ساموئل گفت:
    ـ خوب است، شاید بهترین اتفاق برای یک نفر باشد. لی، به داستان تو گوش می دهیم.
    مرد چینی دست را پشت سر گذاشت، تبسمی کرد و گفت:
    ـ نمی دانم توانستم به موی کوتاه عادت کنم یا نه. به نظرم خیلی وقت بود به موی بلند عادت داشتم. بله، داستان از این قرار است. آقای همیلتن، به شما گفتم که روز به روز بیشتر چینی می شوم، و شما هم روز به روز بیشتر ایرلندی می شوید.
    ساموئل گفت:
    ـ گاهی بله، گاهی نه.
    ـ یادتان می آید یک روز از سوره چهارم سفر پیدایش، شانزده آیه برای ما خواندید و درباره آن بحث کردیم؟
    ـ بله، یادم می آید. این مربوط به سال ها پیش است.
    لی گفت:
    ـ تقریباً ده سال پیش. داستان خییل در من مؤثر افتاد. هر چه بیشتر فکر کردم، بیشتر به عمق آن پی بردم. ترجمه های موجود را با هم مقایسه کردم. همه آن ها تقریباً شبیه بودند. تنها یک جای آن برایم قابل قبول نبود. آن چه در ترجمه کینگ جیمز آمده، فرق زیادی دارد. چون در این جا خدا قول نمی دهد، بلکه دستور می دهد. درباره آن بیشتر تحقیق کردم. می خواستم بدانم نویسنده اصلی چه گفته که ترجمه های گوناگونی از آن شده.
    ساموئل کف دست ها را روی میز گذاشت، به جلو خم شد و در حالی که چشمانش برق می زد، گفت:
    ـ لی، می خواهی بگویی که عبری هم خوانده ای؟
    لی گفت:
    ـ داستان تقریباً طولانی است. دلتان می خواهد کمی مشروب چینی بخورید؟
    ـ منظورت همان مشروبی است که طعم ترشیدگی دارد؟
    ـ بله، اگر آن را بخورم بهتر می توانم حرف بزنم.
    ساموئل گفت:
    ـ شاید هم من بهتر بتوانم گوش بدهم.
    پس از این که لی به آشپزخانه رفت، ساموئل پرسید:
    ـ آدام، تو از این ماجرا خبر داشتی؟
    آدام گفت:
    ـ نه، به من نگفته، شاید هم گوش نداده ام.
    لی با بطری سنگی و سه فنجان کوچک چینی نازک و ظریف که برق می زد، وارد شد. همچنان که نوشیدنی سیاه رنگی را به داخل فنجان ها می ریخت، گفت:
    ـ به شیوه چینی بخورید. داخل آن افسنطین زیادی ریخته شده و واقعاً مشروب خوبی است. اگر به اندازه کافی بخورید، گیرایی زیادی دارد.
    ساموئل نوشیدنی را مزه مزه کرد و گفت:
    ـ می خواهم بدانم چرا این قدر به این موضوع علاقه پیدا کردی.
    ـ بسیار خوب، به نظرم کسی که این داستان بزرگ را ابداع کرده کاملاً می دانسته چه می خواهد بگوید و در گفتارش شکی نداشته.
    ـ پس به نظر تو این کتاب مقدس نیست و با انگشت مرکبی خدا نوشته نشده.
    ـ به نظرم ذهنی که این داستان را ابداع کرده، مغر الهی داشته. ما در چی ناز این مغزها داشتیم.
    ساموئل گفت:
    ـ پس تو عضو فرقه ما نیستی.
    ـ گفتم که روز به روز بیشتر چینی می شوم. برای شرکت در انجمن خانوادگی به سانفرانسیسکو رفتم. می دانید آن ها چه می کنند؟ خانواده های بزرگ ما مراکزی دارند که هر عضوی می تواند به آن ها کمک کند یا از آن ها کمک بگیرد. خانواده لی بسیار بزرگ و دارای یک انجمن است.
    ساموئل گفت:
    ـ اسم آن ها را شنیده ام.
    ـ می دانید هرگاه دور هم جمع می شوند، چه می گویند؟
    ـ شاید بتوانم حدس بزنم.
    لی گفت:
    ـ آن چه در آن جا می گذرد، کمی با حدس شما تفاوت دارد. در خانواده ما چند مرد محترم قدیمی، دانشمند و متفکر حضور دارند. یکی از آن ها سال ها وقت صرف تفکر درباره یکی از عبارات کنفوسیوس کرده. فکر کردم صاحب نظرانی هستند که می توانند به من کمک کنند، بنابراین به آن جا رفتم. چه آدم های جالبی. هر روز بعدازظهر، تریاک استعمال می کنند تا ذهنشان باز شود. آنگاه همه مدت شب می نشینند و فکر می کنند. گمان نمی کنم کسی در دنیا پیدا شود که مثل آن ها بتواند از تریاک چنین استفاده خوبی کند.
    لی نوشیدنی خود را سر کشید و افزود:
    ـ موضوع را با احترام برای یکی از دانشمندان تعریف کردم، داستان را برایش خواندم و گفتم از آن چه فهمیده ام. شب بعد، چهار نفر از آن ها دور هم جمع شدند و مرا نیز دعوت کردند. همه مدت شب نشستیم و درباره داستان بحث کردیم. به نظرم خنده دار است. می دانم جرأت ندارم آن را برای بسیاری افراد تعریف کنم. چهار مرد سالخورده که جوان ترین آن ها بیشتر از نود سال دارد، خواندن عبری را شروع کردند! آن ها یک خاخام دانشمند را به استخدام درآوردند و مثل بچه ها شروع به یاد گرفتن عبری کردند. کتاب های تمرین، دستور زبان، واژه ها و عبارات تازه را خواندند. کاش بودید و می دید چگونه با قلم و مرکب، عبری می نوشتند. نوشتن از راست به چپ، تا آن اندازه که شما را ناراحت می کند، آن ها را اذیت نکرد، چون چینی ها از بالا به پایین می نویسند. آن ها میخواستند از همه موضوعات سر درآوردند.
    ساموئل گفت:
    ـ تو چه کردی؟
    ـ آن ها را همراهی می کردم و از روشنی و پاکی اذهان و افکارشان در شگفت بودم. از نژاد خود خوشم آمد، و برای نخستین بار دلم خواست چینی باشم. هر دو هفته یک بار، به جلسات آن ها می رفتم، و سپس در اتاقم صفحات زیادی را سیاه می کردم. همه واژه های چینی موجود را خریدم، ولی آن آقایان سالخورده همچنان از من جلوتر بودند. طولی نکشید که از آن خاخام هم جلو زدند، و او مجبور شد همکار خود را برای ادامه کار بیاورد. آقای همیلتن، دلم می خواست در بعضی از شب هایی که به بحث و جدل گذشت شرکت داشتید و پرسش ها، نظرات، و تفکر عالی را تجربه می کردید. بعد از دو سال به این نتیجه رسیدیم که می توانیم شانزده آیه را که شما از سوره چهارم سفر پیدایش خواندید، با زبان اصلی بررسی کنیم. می دانستیم که دو واژه خواهی کرد و بکن، اهمیت زیادی دارند. بنابراین پیامد کار چنین بود: ممکن است گناه را مهار کنی. مردان سالخورده تبسمی کردند و سر تکان دادند. از این که دو سال وقت صرف این کار کرده بودند، راضی به نظر می رسیدند. همین تلاش موجب شد که از لاک چینی خود بیرون بیایند و بکوشند زبان یونانی یاد بگیرند.
    ساموئل گفت:
    ـ داستان جالبی است. سعی کردم همه آن را بفهمم، ولی یک قسمت را نفهمیدم. چرا این قدر این لغت تا این اندزه مهم است؟
    دست لی در حالی که فنجان ظریف را پر می کرد، تکان خورد. محتوای آن را سر کشید و باصدای بلند گفت:
    ـ متوجه نشدید، ترجمه آمریکایی به انسان دستور می دهد که بر گناه پیروز شوند، زیرا گناه نوعی نادانی است. ترجمه کینگ جیمز با آوردن عبارت خواهی کرد، به انسان وعده می دهد که حتماً بر گناه پیروز می شوند. واژه عبری تمشی، به معنای ممکن است، به انسان فرصت انتخاب می دهد. شاید مهمترین واژه دنیا باشد، چون راه باز و مسؤولیت را بر عهده انسان می گذارد. اگر بگویم ممکن است، باید جنبه دیگر را که ممکن نیست، در نظر بگیریم. فهمیدید؟
    ـ بله، فهمیدم. ولی تو که معتقد نیستی این یک قانون الهی است. پس چرا به آن اهمیت می دهی؟
    لی گفت:
    ـ مدتی است که می خواستم این موضوع را به شما بگویم. حتی منتظر پرسش های شما بودم. هر نوشته ای که تفکر و زندگی افراد بیشماری را تحت تأثیر قرار دهد، مهم است. میلیون ها انسان از فرقه های گوناگون در کلیساها با شنیدن واژه «بکن» گمان می کنند به آن ها دستور داده شده کاری را انجام دهند و ناگریز اطاعت می کنند. میلیون ها نفر دیگر که واژه «خواهی کرد» را می خوانند، گمان می کنند سرنوشت آن ها چنین بوده و هر کاری بکنند، تأثیری در آن چه قرار است اتفاق بیفتد ندارد. در عوض واژه «ممکن است»، انسان را بزرگ می کند و در ردیف خدایان قرار می دهد، چون علیرغم ضعف و برادرکشی، باز می تواند راه را انتخاب کند، بجنگد و پیروز شود.
    در صدای لی، طنین پیروزی احساس می شد. آدام گفت:
    ـ لی، تو به این امر اعتقاد داری؟
    ـ بله، اعتقاد دارم. آسان است که انسان از روی تنبلی و ضعف، خود را در دامن پروردگار بیندازد و بگوید که «نمی دانستم، راه را برایم تعیین کرده بودند.» درباره عظمت افتخار فکر کنید! انسان واقعاً می تواند انسان باشد. گربه هیچ انتخابی ندارد. زنبور باید عسل درست کند. در این کارها هیچ نشانه ای از خدا دوستی وجود ندارد. آن مرد سالخورده که نگران و ناراحت به مرگ می اندیشیدند، اینک آرزو دارند زودتر بمیرند.
    آدام گفت:
    ـ منظورت این است که چینی ها به کتاب مقدس اعتقاد دارند؟
    لی گفت:
    ـ آن مردان سالخورده داستان حقیقی را باور می کنند، و هرگاه چنین داستانی را می شنوند تشخیص می دهند. آن ها معتقد به حقیقت هستند. می دانند که این شانزده آیه، بیانگر تاریخ زندگی انسان در هر عصر یا فرهنگ یا نژاد است. آن ها باور نمی کنند فردی شانزده آیه درباره حقیقت بگوید و بعد با استعمال یک فعل، منکر همه آن ها شود. کنفوسیوس به انسان می گوید چگونه زندگی کنند و زندگی خوش و موفقی داشته باشند، ولی با چنین نردبانی است، می توان تا ستارگان رفت.
    چشمان لی برق زد. گفت:
    ـ نمی توان منکر اینها شد. اینها باعث می شوند که دیگر ضعیف و ترسو و تنبل نباشد.
    آدام گفت:
    ـ نمی دانم تو چگونه توانستی هم آشپزی کنی، هم مسؤول تربیت بچه ها باشی و هم مراقبت از مرا بر عهده بگیری و در عین حال، دنبال این کارها هم بروی.
    لی گفت:
    ـ خودم هم نمی دانم. البته هر روز بعدازظهر مثل همان مردان سالخورده، تریاک استعمال و احساس می کنم که انسان هستم. می دانم که انسان موجود مهمی است، بسیار مهمتر از یک ستاره. این که می گویم، الهیات نیست. من به الهیات گرایشی ندارم، ولی عشق جدید به دستاویز درخشانی که روح انسانی است، پیدا کرده ام. انسان، موجودی استثنایی و زیبا در این دنیا به حساب می آید. همواره مورد حمله قرار می گیرد، ولی هرگز نابود نمی شود.
    ساموئل توسط لی و آدام تا نزدیکی انبار بدرقه شد. لی فانوس با خود آورده بود تا راه را روشن کند، چون هر چند یکی از شب های اوایل زمستان و آسمان پر از ستاره بود، ولی ظلمات بر زمین حکمرانی می کرد. سکوت سراسر تپه ها را فرا گرفته بود. هیچ جانوری، چه علف خوار، چه گوشتخوار، حرکت نمی کرد. بادی نمی وزید و شاخه و برگ سیاه درختان بلوط نیز در زمینه های آسمان بی حرکت بودند. سه مرد حرف نمی زدند. تنها دسته فانوس، همچنان که لی آن را در دست تکان می داد، کمی صدا می کرد و سکوت را می شکست. آدام پرسید:
    ـ فکر می کنی چه زمانی از مسافرت برگردی؟
    ساموئل پاسخی نداد.
    داکسولوژی سر را پایین انداخته و با شکیبایی در آخور ایستاده بود و به کاه های زیر پایش خیره می نگریست. آدام گفت:
    ـ انگار تا آخر عمر نمی خواهی آن اسب را رها کنی!
    ساموئل گفت:
    ـ سی و سه سال دارد و دندان هایش افتاده. باید با انگشتان خودم نواله گرم به این حیوان بدهم. گاهی خواب های بد می بیند. در خواب فریاد می زند و تکان می خورد.
    آدام گفت:
    ـ اسب بسیار زشتی است.
    ـ می دانم، به همین دلیل زمانی که کره بود، آن را انتخاب کردم. می دانی سی و سه سال پیش، آن را دو دلار خریدم. همه جای بدنش عیب داشت. سم هایش کج و پشت زانوهایش چنان کلفت و کوتاه و صاف بود که انگار مفصل نداشت. سرش شکل چکش داشت و پشتش به داخل فرو رفته و سینه اش باریک و کفلش بزرگ بود. هنوز هم به تسمه های زین عادت نکرده و وقتی زین پشت آن قرار می دهی و سوار می شوی، انگار با سورتمه راه می رود. این حیوان نمی تواند یورتمه برود و در مواقع راه رفتن سر می خورد، در این سی وسه سال، یک ویژگی خوب در آن ندیده ام. اسبی بدرفتار، خودخواه، بداخلاق، متمرد و یاغی است. تا امروز جرأت نکرده ام پشت آن راه برم. اگر این کار را بکنم، جفتک می اندازد. وقتی به آن نواله می دهم، دستم را گاز می گیرد. با این حال، عاشق آن هستم.
    لی گفت:
    ـ شما اسم او را داکسولوژی گذاشته اید؟
    ساموئل گفت:
    ـ بله، فکر کردم چنین موجود بدبختی، دست کم باید اسم بزرگی داشته باشد. فکر نمی کنم زیاد زنده بماند.
    آدام گفت:
    ـ شاید بهتر باشد آن را خلاص کنی.
    ساموئل پرسید:
    ـ چرا باید این کار را بکنم؟ یکی از موجودات نادر و خوشبختی است که در عمرم دیده ام.
    ـ باید از درد زجر بکشد؟
    ـ فکر نمی کنم، داکسولوژی هنوز خیال می کند قبراق و سرحال است. آدام، حاضری آن را با یک تیر خلاص کنی؟
    ـ بله، می کنم، چرا نه؟
    ـ حاضری مسؤولیت پس از آن را بر عهده بگیری؟
    ـ بله، به نظرم می توانم. سی و سه سال عمر دارد و خیلی بیشتر از حد معمول عمر کرده.
    لی فانوس را روی زمین گذاشت. ساموئل در کنار فانوس چمباتمه زد و دست هایش را روی شعله های زرد آن گرفت تا گرم شود. آنگاه گفت:
    ـ آدام، موضوعی مرا ناراحت می کند.
    ـ چیست؟
    ـ واقعاً حاضری اسب مرا بکشی، تنها به این دلیل که مردن، آن را راحت می کند؟
    ـ بله، ولی منظورم...
    ساموئل گفت:
    ـ آدام، تو زندگی کردن را دوست داری؟
    ـ نه!
    ـ اگر دارویی داشتم که می توانست تو را درمان کند و در عین حال، بکشد فکر می کنی لازم بود آن را به تو بدهم؟ خوب فکر کن ببین چه می خواهی بگویی.
    ـ چه دارویی؟
    ساموئل گفت:
    ـ اگر به تو بگویم این دارو تو را می کشد، حاضری آن را بخوری؟
    لی گفت:
    ـ آقای همیلتن مواظب باشید! مواظب باشید!
    آدام گفت:
    ـ آن دارو چیست؟ به من بگو.
    ساموئل با ملایمت گفت:
    ـ دیگر نمی توانم حرف نزنم. لی، اگر اشتباه می کنم، مسؤولیت آن را نیز بر عهده می گیرم و حاضرم به خاطر آن سرزنش شوم.
    لی با هیجان پرسید:
    ـ مطمئنید که درست می گویید؟
    ـ نه، مطمئن نیستم. آدام آن دارو را می خواهی؟
    ـ بله، نمی دانم چیست، ولی آن را به من بده.
    ـ آدام، کتی در سالیناس، صاحب یک فاحشه خانه است. فاحشه خانه او در فساد و بدنامی، در این کشور نظیر ندارد. کتی با نام مستعار کیت در آن جا کار می کند. دختران جوان و زیبا را استخدام می کند و تا جایی به ورطه فساد و تباهی می کشاند که دیگر هرگز نتواند سر پا بایستند. داروی تو همین است که گفتم. ببینم تأثیر آن چیست!
    آدام گفت:
    ـ دروغ می گویی!
    ـ نه، آدام هر چه بگویی هستم، ولی دروغگو نیستم.
    آدام برگشت و به لی گفت:
    ـ درست است؟
    لی گفت:
    ـ من پادزهر نیستم، حتماً درست است.
    آدام مردد زیر نور لزران فانوس ایستاد. سپس بازگشت و دوید. آن ها صدای پای او را در هنگام دویدن و لغزیدن می شنیدند. آدام درهمان حال که چهار دست و پا و به زحمت از تپه ها بالا می رفت، روی خار و خاشاک می افتاد و سر و صدا ایجاد می کرد. هنگامی که به بالای تپه رسید، سر و صدا قطع شد.
    لی گفت:
    ـ چه داروی زهر آلودی!
    ساموئل گفت:
    ـ مسؤولیت آن را بر عهده می گیرم. سال ها پیش به این نتیجه رسیدم که هرگاه سگی استرکنین بخورد و در حال مرگ باشد، بهتر است تبری برداری و منتظر تشنج حیوان باشی. درست در آن لحظه باید دم سگ را قطع کنی. اگر زهر خیلی کارگر نشده باشد، ممکن است سگ خوب شود. ضربه دردآور می تواند اثر زهر را خنثی کند. بدون وارد کردن این ضربه، سگ حتماً خواهد مرد.
    لی پرسید:
    ـ از کجا می دانید که این امر در مورد آدام صدق می کند؟
    ـ نمی دانم، ولی می دانم سگ حتماً می میرد.
    لی گفت:
    ـ شما مرد شجاعی هستید!
    ـ نه، ولی خیلی زود فراموش می کنم!
    لی پرسید:
    ـ حدس می زنید او چه می کند؟
    ساموئل گفت:
    ـ نمی دانم، ولی دست کم از حالت افسردگی بیرون می آید. لطفاً فانوس را برایم نگهدار!
    ساموئل زیر نور زرد فانوس، دهنه داکسولوژی را که کاملاً ساییده شده و مثل ورقه نازک فولاد بود، بست. از سال ها پیش از دسته جلو استفاده نمی کرد. سر چکشی اسب آزاد می ماند تا هر جا دلش می خواهد آن را بگرداند و در صورت لزوم بایستد. ساموئل به این موضوع اهمیت نمی داد. به آرامی تسمه را که زیر دم اسب می رفت بست و حیوان آماده جفتک انداختن شد.
    پس از این که ساموئل اسب را به کالسکه بست، لی پرسید:
    ـ اجازه می دهید همراه شما بیایم و پیاده برگردم؟
    ساموئل گفت:
    ـ بله، بیا.
    شب بسیار تاریکی بود و داکسولوژی روی جاده می لغزید. انگار از مسافرت شبانه راضی نبود. ساموئل گفت:
    ـ لی، امیدوارم ناراحت نشوی، ولی چه می خواهی بگویی؟
    لی شگفتزده به نظر نمی رسید. گفت:
    ـ شاید من هم همان طور که شما در مورد خودتان می گویید، فضول هستم و احتمالات را بررسی می کنم، ولی امشب مرا غافلگیر کردید. فکر نمی کردم موضوع را به آدام بگویید.
    ـ تو ماجرای کتی را می دانستی؟
    لی گفت:
    ـ البته.
    ـ بچه ها هم می دانند؟
    ـ فکر نمی کنم، ولی زمان همه مسائل را حل می کند. بچه ها را در مدرسه مسخره می کنند.
    ساموئل گفت:
    ـ شاید بهتر باشد آدام آن ها را از این جا ببرد. لی ، درباره این موضوع فکر کن.
    ـ آقای همیلتن، به پرسش من پاسخ ندادید. چگونه چنین کاری کردید؟
    ـ فکر می کنی اشتباه کردم؟
    ـ نه، منظورم این نیست، ولی هرگز گمان نمی کردم تا این اندازه لجوج باشید.
    ساموئل گفت:
    ـ کجای دنیا میتوان انسانی را یافت که دوست نداشته باشد درباره خودش حرف بزند؟ ادامه بده.
    ـ آقای همیلتن، شما مرد مهربانی هستید همیشه فکر می کردم لجوج نیستید. امشب کاری کردید که تصور من درباره شما عوض شود.
    ساموئل تسمه شلاقی را که در محفظه استوار بود، به دور دسته پیچید و پای داکسولوژی روی جاده پر دست انداز لغزید. پیرمرد با ریش خود بازی می کرد. ریش او زیر نور ستارگان، سفیدتر از آن بود که پیشتر به نظر می رسید. کلاه سیاه را از سر برداشت، روی زانو گذاشت و گفت:
    ـ من هم مثل تو تعجب کردم، ولی اگر می خواهی دلیل را بدانی، به درون خود نگاه کن.
    ـ نمی فهمم چه می گویید.
    ـ لی، اگر پیشتر درباره مطالعات، حرفی به من زده بودی، اوضاع فرق می کرد.
    ـ هنوز هم حرف های شما را نمی فهمم.
    ـ لی، مواظب باش! می خواهی مرا به حرف زدن وادار کنی. به تو گفتم گاهی رگ ایرلندی من تکان می خورد. فکر می کنم موقع تکان خوردن است!
    لی گفت:
    ـ آقای همیلتن، شما که می روید و دیگر برنمی گردید. فکر نمی کنم زیاد بخواهید در این دنیا زندگی کنید.
    ـ درست می گویی، لی. از کجا می دانی؟
    ـ مرگ سراپای شما را فراگرفته. بوی مرگ می دهید!
    ساموئل گفت:
    ـ نمی دانستم فرد دیگری هم می تواند متوجه این موضوع شود. می دانی لی، فکر می کنم زندگی من مثل موسیقی بوده. البته همه آن موسیقی خوب نبود، ولی شکل و آهنگ داشت. مدتی است که زندگی من هماهنگ نیست، تنها یک نت دارد، آن هم اندوهی همیشگی است. لی، به نظرم همه ما فکر می کنیم زندگی سرانجامی جز شکست ندارد.
    لی گفت:
    ـ شاید افراد پولدار چنین فکر نکنند. آن ها بیشتر از سایر مردم ناراضی هستند. به یک نفر غذا و لباس و خانه خوب بدهید، باز هم از غصه می میرد.
    ـ این همان ترجمه واژه ای است که گفتی! «ممکن است!» سخنان تو مرا آشفته کرد. پس از این که به حال عادی برگشتم، راهی تازه در مقابل خود گشوده دیدم و متوجه شدم زندگی من پایان جالبی دارد. آن موسیقی که گفتم، مثل آواز یک پرنده در شب، به انتها نزدیک می شود. ممکن است گناه را مهار کنی! لی، همه مفهوم، در همین عبارت است. فکر نمی کنم همه آدم ها از دنیا بروند. افرادی را می شناسم که این گونه نشدند. این افراد، همیشه در دنیا می مانند. اگر روح انسان در مسیر زندگی به پیروزی دست یابد، ماندگار می ماند. درست است که اغلب افراد از بین می روند، ولی انسان هایی نیز مثل ستون های آتش، سایر افراد را که زندگی آن ها را دچار وحشت کرده، از میان تاریکی هدایت می کنند. ممکن است! ممکن است! چه سخن بزرگی! می گویند ما ضعیف و بداخلاق و بیمار هستیم، ولی اگر این درست باشد، میلیون ها سال پیش از صفحه روزگار محو می شدیم و استخوان های فسیل شده، آرواره ها و نقش دندان های شکسته ما روی لایه های سنگی، تنها نشانه های موجود در این دنیا بود، ولی انتخاب! بله، لی. انتخاب برنده شد. پیشتر این اتفاق را نه می فهمیدم و نه قبول می کردم. خوب، پس فهمیدی چرا امشب ماجرا را به آدام گفتم. خواستم او انتخاب کند. شاید اشتباه کردم، ولی با گفتن این واقعیت، او را وادار کردم یا به زندگی ادامه بدهد، یا بمیرد! خوب لی، به من بگو تلفظ عبری آن واژه چه بود؟
    لی گفت:
    ـ تمشی! لطفاً کالسکه را نگهدارید!
    ـ خیلی باید پیاده بروی تا به خانه برسی.
    لی پیاده شد و گفت:
    ـ آقای ساموئل!
    پیرمرد خندید و گفت:
    ـ لیزا دوست ندارد این موضوع را به او بگویم.
    ـ آقای ساموئل، شما خیلی سطح بالا حرف می زنید.
    ـ لی، زمان موعود فرا رسیده.
    لی گفت:
    ـ بدرود ساموئل.
    لی با سرعت در جاده پیش رفت. صدای چرخ های آهنین کالسکه به گوش می رسید. لی برگشت و نگاه کرد. روی تپه ساموئل را در زمینه تیره آسمان دید که موهای سفید او زیر نور ستارگان می درخشید.

    پایان فصل بیست و چهارم



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 5 از 10 نخستنخست 123456789 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/