794-814

قدیمی شدیم و شاید هم از ابتدا خط عشقمان ممتد نبود و به نقطه ی کورکه رسید، گسست. توبه زودی عروسی می کنی و از این خانه می روی انموقع این خودت و سحاب هستید که باید معاشرینتان را انتخاب کنید و دیگر من و آ یدین حق اعتراض نخواهیم داشت. من منکر این که او پدر توست نیستم ولی دلم می خواهد حالا که پای درد دل من نشستی، بدون هیچ حب وبغضی و بدون این که بخواهی قلبت را به خاطر نامهربانی سالهای کودکی و نوجوانی نسبت به این مرد تنبیه کنی. با چشم باز به قضاوت بنشینی. تو در سنی نیستی که من بتوانم مانع ملاقاتتان بشوم و مجبورت کنم ماجرای امروز را به دست فراموثس بسپاری. او وجود دارد و من منکر آن نیستم. امیدوار بودم که هیچ وقت به این فکر نیفتدکه دوباره به ایران بازگردد و به فکر نقب زدن برای راه یافتن به قلبت باشد. قول بده نه تو و نه سحاب هیچ وقت اسم این مرد را جلوی خانم جان و آقاجان نبرید. شما مختارید که در آینده چه رفتاری با یاشار داشته باشید، ولی اجازه نمی دهم در سنی که پدر ومادرم نیاز به آرامش دارند با یاد آوری روزهای تلخ ناکامی من ذهنشان را مغشوش کنی و قلبشان رابشکنی بگذاربه این خیال باشند که اوهم چون خاطره اش مرده است.
‏-شاید خاطره هایش را کشته باشی، اما وجودش را که نمی توانی بکشی، او زنده است و قلب گرمی که در سینه دارد پر از آرزو ست.
‏- تو چند ساعت بیشتر نیست که یاشار را شناخته ای، پس چرا این طور با اطمینان در مورد احساسش سخن می گویی ؟
‏- یعنی تو منکر این احساس هستی؟ بالاخره او هم یک پدر است، پدری که از حق قانونی خود محروم شده و آنهایی که از این حق محرومش کرده اند قادر به کشتن احساسش نشده اند.
‏مارال در تماس دست با فلز سیاه شده ای که در مشت می فشرد، احساس برودت کرد. به درستی نمی دانست چرا روزی که آنرا از انگشت بیرون آورد در به دور افکندن آن تردید داشت. شاید علت نگهداری این حلقه ی ساده در میان آن جواهرات قیمتی، این بود که تفاوتش یادآور بزرگترین اشتباه زنذگی او باشد. رو به لعیا کرد وگفت:
‏-من چنین روزی را پیش بینی می کردم، روزی را که در مقابلم بایستی و مرا به خاطر اشتباهی سرزنش کنی که ادامه آن اشتباه بزرگتری بود. به خاطر همین بودکه گذاشتم این حلقه در جعبه ی زیور آلاتم باقی بماند. من دیگر آنرا نمی خواهم، مال تو. می توانی آن را به عنوان نشانه ای از یک اشتباه به یادگار داشته باشی. امروز می توانی باز هم سووال پیچم کنی و با سرزنشهایت عقده ی دل را خالی کنی، اما بعد از این دیگر، هیح وقت به تو اجازه نمی دهم که نام این مرد را در این خانه ببری. حتی اگر هر روز او را ببینی و به لعن و نفرینهایش را درمورد من گوش بدهی و در نفرین کردنم با او همراه شوی، ملامتت نمی کنم. فقط دلم می خواهد هیچ وقت در محبتی که به ایدین داشتی، خللی ایجاد نشود. شاید من تحمل شماتت هایت را داشته باشم. شاید مستوجب لعن و نفرین باشم ولی او نیست و همیشه علاقه اش به تو آنقدر بی ریا و با صفا بوده که شرمم می آ ید شاهد بی حرمتی ات باشم. قول بده هرگز دل مردی را که هیچ وقت به فکر شکستن دلی نبرده، نشکنی و احترامش را داشته باشی.
‏بیرون باران بند آمده بود، اما باران اشکهای لعیا تازه داشت شروع به باریدن می کرد. بی توجه به درد پا به سرعت از جا برخاست و دستها را به دورگردن مادر حلقه کرد وباصدایی که ازفشار گریه وشدت محبت لرزان بود گفت:
-دوستت دارم مامان جون. هم تو را هم ایدین بابا. را چرا فکر می کنی او از راه نرسیده می تواند جای محبت شما را تنگ کند.


فصل 90

پای یاشار به همراه قلبش به روی ترمز فشرده شد وکمی دورتر از کوچه ی منزل لعیا اتومبیل را متوقف ساخت. یحیی با تعجب به چهره ی گرفته او خیره شد و پرسید:
-پس چرا ایستادی، دایی جان؟
بی آنکه روی برگرداند پاسخ داد:
-اعصابم راحت نیست. الان نمی توانم رانندگی کنم.کاش رانندگی بلد بودی ومی توانستی به جای من پشت فرمان بنشینی.
-چرا مگر چه اتفاقی افتاده؟
‏این بار برگشت و به براندازکردن چهره ی خواهرزاده ی ساده ی شهرستانی خود پرداخت. باورش نمی شد این جوان نتوانسته باشد واقعیتی را که هر حرکت وهرکلام وی به وضوح آشکارمی ساخت ،درک کند. ایکاش می دانست که در آن لحظه لعیا چه می کرد و در برخورد با مادر گناهکارش چه عکس العملی نشان می داد. آیا در مقابل او می ایستاد وبا فریاد، بیان حقیقت را طلب می کرد، به محاکمه اش می کشید و در مورد آنچه از پدر یاشار شنیده بود، به استنطاق می پرداخت؟ یا این که در سکوت و آرامش منتظرمی شد که زندگی سیر عادی و همیشگی را طی کند. یادآوری نام مارال هیچ احساسی را در قلبش زنده نمی کرد. زن بی صفتی که ناجوانمردانه تنها سرمایه ی با ارزش زندگی را از اوگرفته بود، فقط سزاوار لعن و نفرین بود. کاش پروانه ی نیم سوخته ی دلش بال و پر زنان ازکوچه ای که لعیا عبور کرده بود می گذشت و بر بام آن خانه می نشست وکاش می توانست از آنجا به بام خانه ی دل او هم پر بکشد و از آنچه که در قلبش می گذشت آگاه شود.یحیی که از پریشانی یاشار، پی به آشفتگی درونش برده بود، بی آنکه دوباره آن سووال را تکرار کند در سکوت منتظر ماند تا او به اعصاب خود مسلط شود، این بار بی آنکه یحیی چیزی پرسیده باشد، پاسخ سووال قبلی را داد:
-او دختر من است. دختر من، می فهمی چه می گویم؟
‏با ناباوری نگاهش کرد و به همراه این نگاه در رنجی که می کشید همراه شد. تنها جمله ای که بر زبان راند، یک آه کوتاه بود، گرچه این آه حتی به اندازه ی یک بند انگشت آه یاشار سوزان نبود، ولی برای آ تش زدن یک خرمن کفایت می کرد. اکنون دیگر به راحتی می توانست به حلاجی ماجرای انروز بعدازظهر در دانشگاه بپردازد و به علت تلاش دایی اش برای به دست آوردن دل این دختر پی ببرد.
‏باران که شروع به باریدن کرد، یاشار ماندن در آنجا را جایز ندانست و پا به روی گاز نهاد و راه خانه را در پیش گرفت.
‏فاصله ی منیریه تا قلهک، مسافت کوتاهی نبود. به پیچ شمیران که رسید باران تندتر شد و برف پاک کن اتومبیل از کار افتاد و ادامه ی رانندگی را مشکل ساخت. دوباره درکنار خیابان ایستاد و منتظر شد تا آسمان به اندازه ی گرفتگی دل ابرش ببارد و آرام گیرد. یحیی بی حوصله گفت:
-شاید به این زودیها هوا باز نشود. می خواهید پیاده بشوم ببینم چرا برف

پاک کن کار نمی کند؟
‏_نه لازم نیست. رگبار بهاری است. فکر نمی کنم زیاد ادامه داشته باشد. کمی حوصله کن.
‏بالاخره باران بند آمد و آنها به راهشان ادامه دادند. به محض حرکت یاشار شروع به صحبت کرد وگفت:
‏_ یعنی تو اصلا تعجب نکردی که چرا برخلاف عادتم مثل کنه به این دختر چسبیده بودم و نمی خواستم از او جدا بشوم؟
‏_چرا خیلی تعجب کردم، ولی حتی به فکرم نرسیدکه ممکن است او همان دخترگمشده ی شما باشد.
‏_ چرا همان دختر است. دختری که آنقدر به من نزدیک و ا ینقدر از من دور است. بعضی فاصله ها را نمی شود ازمیان برداشت و در هر تلاشی، مانعی بر سر راهت سبز می شود که گذشتن از آن را غیرممکن می کند، درست مانند همان موقع که تا به برف پاک کن احتیاج پیداکردیم، ازکار افتاد. می دانی دلم از چه می سوزد یحیی؟ دلم از این می سوزد که با همه ی تلاشی که کردم تا خود را در ماجرای جدایی از مادرش تبرئه کنم، حتی نیم نگاه هم به من نکرد، آنها مغز او را هم مثل مفز مارال با آب طلا شستشو داده اند. آخر چرا، چرا باید اینطور بشود.
‏مشت محکمی را چند بار پیاپی به روی فرمان اتومبیل کوفت. چیزی نمانده بود تعادل خود را از دست بدهد و با ماشینی که به سرعت ازکنار شان می گذشت، تصادف کند. پسر با لحن ملتمسانه ای گفت:
‏-خواهش می کنم دایی جان، مواظب باشید.
‏سر را به علامت تأسف تکان داد وگفت: حق با توست. باید مواظب باشم،باید آرام بگیرم اما نمی توانم.
‏نمی دانی آنها چه به روزم آوردند. حواست را جمع کن. مبادا تو هم مثل من
در دام دختری اسیر بشوی که هم طراز خانواده ات نباشد و تفاوتش با تو باعث شکستن غرورت بشود وکار را به جدایی برساند. من در زندگی با مادر لعیا شکسته شدم درست مانند شاخه ی تازه جوانه زده ای که درمعرض اولین باد ناملایم پائیزی می شکند. من تو را از آن شهر بیرون آوردم، چون در آنجا تفاوتها محسوس تر است و طوفانها سهمگین تر.
‏هوا تاریک شده بودکه آنها به خانه رسیدند. ریحانه به عادت همیشه که هر وقت یحیی دیر می کرد، به جلو در منزل پناه می برد و درآنجا به انتظار می نشست، باز هم در همانجا چشم به راه مانده بود.
‏خانه ی کوچک یاشار در حوالی قلهک شامل یک ساختمان دو طبقه بود که سالن پذیرائی آن در طبقه ی اول و اتاق خوابها در طبقه ی دوم قرار داشت. درباغچه ی کوچک حیاط عطر گلهای بهاری فضا را معطر می ساخت و نشان دهنده ی ذوق و سلیقه ی صاحبخانه بود. به محض دیدنشان ریحانه نفسی به راحتی کشید ودر را گشود تا اتومبیل وارد حیاط شود. یاشار برخلاف همیشه که با گرمی با خواهر خود احوالپرسی می کرد، سلامش را زیر لب پاسخ گفت و بی آنکه کلام دیگری برزبان آورد، از پله های ایوان بالا رفت:
‏نگاه یأس آمیز یحیی در برخورد با دیدگان مادر بر نگرانی اودامن زد. ریحانه طاقت نیاورد و بر سرعت قدمها افزود و درست در لحظه ای که یاشار وارد اتاق نشیمن می شد، روبرویش قرار گرفت و پرسید:
-چی شده شادا چرا مضطربی؟
‏آهی کشید و پاسخ داد.
-داستان آن مفصل است ریحان. فعلآ یک چای داغ برایم بریز تا بعد.
با دست لرزان قوری را از روی سماوری که گوشه ی اتاق می جوشید برداشت و به ریختن آن در لیوان پرداخت
یاشار به پشتی تکیه داد و نشست گفت:
‏_ تا وقتی انتظاری هست زندگی شیرین است و زمانی که دیگر انتظاری نیست، تلخی را با همه ی وجود احساس می کنی. چه خام بودم که فکر می کردم وقتی لعیا را پیدا کنم، دلم به اندازه ی چشمم روشن می شود. اما وقتی پیدایش کردم فهمیدم که این دختر لعیا نیست، مارال است، مارال دختر حاج صمد سلطانی با همان غرور و تکبرو با همان کینه و نفرت نسبت به خانواده ی شکوری. در آرزوی یک نگاه سوختم، ولی حتی نیم نگاه هم به من نکرد. قبل از این که بداند کیستم در مورد پدر او سخن گفتم و آنوقت درست همان حرفهای را تکرار کرد که مادر و خانواده اش با نیرنگ و دسیسه های مخصوص خودشان از دوران کودکی مغزش را با همین افکار رشد داده بودند. بعد از این که در مقابل آن سخنان سخت و شکننده بی تاب شدم و صریحا گفتک که من پدرش هستم، حتی سربلند نکردکه نگاهم کند، چه برسد به این که احساس و عاطفه ای داشته باشد. خدا می داند چه شبهایی در رویاهایم لحظه ی روبرو شدن با این دختر را مجسم می کردم و در خیالم او را در آغوش می فشردم، اما در آن لحظه نه دستانم قدرت حرکت به سویش را داشتند و نه زبانم قدرت به زبان آوردن احساسم را، آخر چرا ریحان،چرا؟اگر من پرش نیستم، پس چطور توانست به محض آگاهی از این واقعیت انطور بی احساس باقی بماند و هیچ عکس العمل محبت آمیزی نشان ندهد؟ اینها کار آن زن است، کار آن بی صفت که این دختر را از من روی گردان کرده. لابد آن بی انصاف خودش چندتا بچه دارد. مگر نمی داند که من فقط همین یکی را دارم، پس چرا او را از من گرفت؟
- آن بی انصاف سه تا بچه دیگر هم دارد.

از جمله ای که بی اختیار بر زبان آورده بود پشیمان شد، اما دیگر برای کتمان حقیقت کاری از دستش برنمی آمد.

‏_ خودت می دانی که خانواده ی سلطانی در زنجان گاو پیشانی سفید هستند ومن جسته وگریخته از این و آن شنیده ام که مارال با پسرعمه ی خود عروسی کرده و از او یک دختر و دو پسر دارد.
_ پس چرا قبلا چیزی به من نگفته بودی؟
‏_چه لزومی داشت بگویم.
‏_ تو می دانستی که من از زمانی که به ایران بازگشته ام در جستجویشان خواب راحت نداشته ام. توکه می دانستی چقدر آرزوی دیدار لعیا را دارم، پس چرا نشانی آنها را به من ندادی؟

‏_چرا پاسخم را نمی دهی؟
‏_ باورکن تنها نشانی من از آنها همان منزل زنجان حاج صمد است که تابستانها گاهی به آنجا می آیند. همین و بس و دیگر نمی دانم.
‏_ یعنی هیچ وقت به این فکر نیفتادی وقتی به آنجا آمدند از دور لعیا را تماشا کنی، آخر چطور ممکن است که آرزوی دیدار این دختر را نداشته باشی؟
‏_ نمی تو انستم آرزوی دیدارش را نداشته باشم. بالاخره هرچه باشد او دختر برادرم است با وجود این با خودم گفتم از خیرش بگذر ریحان، چون اگر یکبار، فقط یکبار او را ببینی، مهرش به دلت خواهد نشست و غصه ای بر

‏از شنیدن این جمله یکه خورد و با ناباوری پرسید: ،تو ازکجا می دانی؟ ‏یاشار با چهره ی غضبناک به او خیره شد و در انتظار پاسخ، سکوت اختیار کرد. ناچار زبان به اعتراف گشود: ‏مانند شاگرد کودنی که از پاسخ به سوال استاد عاجز است، مظلومانه سکوت اختیار کرد و سر به زیر افکند. یاشار تشر زنان و با لحن تحکم آمیزی گفت :
_ چرا پاسخم را نمی دهی؟
_ باور کن تنها نشانی من از آن ها همان منزل حاج صمد در زنجان است که تابستانها گاهی به آن جا می آیند. همین و بس دیگر چیزی نمی دانم.
_ یعنی هیچ وقت به این فکر نیفتادی وقتی به آنجا آمدند از دور لعیا را تماشا کنی ، آخر چطور ممکن است آرزوی دیدن این دختر را داشته باشی؟
_نمی توانستم آرزوی دیدنش را نداشته باشم. بلاخره هر چه باشد او دختر برادرم است با وجود این با خودم گفتم از خیرش بگذر ریحان ، چون اگر یک بار ، فقط یک بار او را ببینی ، مهرش یه دلت خواهد نشست و غصه ای بر

غصه هایت خواهد افزود.
‏_ من هم این کوه غصه را روی دلم داشتم که حالا ریزش کرده و همه ی وجودم را گرفته است.
‏_ از خیرش بگذر شادا. این دختر به همان اندازه عذا بت خواهد داد که مارال عذاب داده و باعث آواره گی ات شده، دلم نمی خواهد دوباره جلای وطن کنی. من و یحیی به غیر از توکسی را نداریم. تازه داشت زندگیمان سرو سامان می گرفت، آخر این بلای ناگهانی چه بود که به سرمان آمد چند سال پیش یکروز وقتی به حمام رفته بودم لیلان دلاک برایم مژده آورد که قرار است مارال و غزال با دخترهایشان لعیا و هما به آنجا بیایند. لیلان بیچاره گمان می کرد که من از این خبر خوشحال می شوم و به او مژدگانی می دهم. من نه آرزوی دیدن مارال را داشتم و نه قصد دیدن دختر برادرم را. به خود نهیب زدم که او دختر آن زن است. نه دختر شادا و در خانواده ای بزرگ شده که در بوجود آوردن فاصله ها مهارت دارند. برای زنی مثل من، در شهری که همه با من آشنا و همه با من بیگانه بودند، داشتن یک فامیل نزدیک آنهم دختر عزیزکرده ی برادرم می توانست نعمتی باشد، ولی افسوس دیدنش به اندا زه ی ندیدش عذاب آور بود. بدنم را آب کشیدم و از حمام بیرون آمدم. تو هم با ید همین کار را می کردی شادا. همین که فهمیدی او همان دختر گمشده ات است، بدون هیچ حرف وکلامی ازکنار او می کذشتی و می رفتی، نه این که بگذاری به محاکمه ات بکشد و همه ی عقده هایی را که آنها در دلش نهاده اند، بر سرت خالی کند.
‏_ منظورت این است که باید فقط با حسرت نگاهش می کردم و جواهر گرانقیمتی را که سالها پیش گم کرده بودم، به محض پیداکردن آن دوباره از دست می دادم.
‏_مگر حالا از دستت نرفته؟
‏.من به امید مرهم نهادن به روی زخم دل به خانه پناه آورده ام، آنوقت از لحظه ای که آمده ام، با نیش کلام در صددی تا دلم را پر از خراش کنی. همه ی آنچه که می گویی می دانم، در واقع از همانروزکه به ناچار جلای وطن کردم می دانستم که طناب زندگی به دور گردنم بسته شده تا مرا درست برخلاف جهت خواستنه های دلم به دنبال بکشاند. باورکن که توقع زیادی ندارم . آن سالهایی که می توانستم شبها گهواره اش را بجنبانم وگذران روزهای عمرش ‏را بشمارم، او را روی زانو بنشانم وگرمی دستانش را به دورگردنم احساس کنم و از لحظه به لحظه های شیرین زبانیهای دخترم لذت ببرم، در پشت کوه حسرتها پنهان شده اند. آن روزها دیکر برنمی گردد و این کوهی نیست که بشود از جای کند و فرصتهای از دست رفته را جبران کرد. من حالا فقط در طلب یک نگاه محبت آمیز لعیا هستم و بیش از آن چیزی نمی خواهم.
‏ریحانه از همه ی حسرتهای زندگی خود و برادرش دریای اشکی ساخت که رگبار آن سوز آه را به همراه داشت.
‏_ تو به خودت ظلم کردی شادا. دلم از این می سوزد که حالا همه چیز داری وهیچ چیزنداری. آنچه که به آنها داده ای همه ی زندگی ات بود و آنچه که در مقابل گرفته ای فقط یک برگ پوچ است و بس. آنموقع که بر بالهای پرنده ی تیز پای جوانی پرواز می کردی، این قدرت را داشتی که بر هر بامی که بخواهی فرو د بیایی واگر دلت به همراه پایت نمی لرزید و در فرود بر بام عشق دچار اشتباه نمی شدی، حالا حسرتی در دل نداشتی که کلامت را پر از آه کند.


فصل 91

مکث زندگی به روی لحظه ها، حوصله ی لعیا را سر برده بود. شب سختی را در بیداری گذراند و صبح که از خواب برخاست پنجره ی اتاق را بازتر کرد و هوای لطیف بهاری راکه آفتاب آن بعد از باران، دلپذیر و خنکی اش مطبوع بود، با همه ی وجود بلعید.
‏با وجود این که بارش شب گذشته به اندازه ی کافی گلها را سیر اب کرده بود، با این وصف یادگار پسر شفیقه که اکنون در منزل انها خدمت می کرد، برطبق عادت همیشگی مشغول ابیاری گلها و درختان باغچه بود. و سعی می کرد یواش و آهسته انجام وظیفه کند تا مبادا انجام کار روزانه او باعث بیداری خانواده ی ارباب شود. غافل از آن که نه تنها لعیا، بلکه مارال و ایدین هم در رختخوابشان بیدار بودند و با افکار سر درگم خود کلنجار می رفتند.
‏مارال آرزو می کرد که ایکاش می توانست با دخترش به ده بگریزد و درست مانند آن روزها که حاج صمد او را به املا کشان می برد تا دور از دسترس یاشار باشد، لعیا را نیز از آنجا دورکند.گرچه به خوبی می دانست که این کار عملی نیست و نخواهد توانست حریف این دختر شود.
‏ایدین آسایش زندکی خود را که داشت دستخوش طوفان می شد طلب می کرد و محبت دختر خوانده اش را که اکنون در حال تجزیه و تقسیم بود.
بالاخره وقت آن شد که هر یک فعالیت روزانه خود را آغاز کند.لعیا مشغول تعویض لباس بود که مارال داخل اتاق شد و پرسید:
-کجا می خواهی بروی؟
‏- به دانشکده. قرار است سحاب به دنبالم بیاید. برای چه این سووال را می کنی؟ مگر قرار بود جای دیگری بروم.
‏ایکاش می تو انست به او بگوید که ´´امروز نرو´´ اما اکر امروز نمی رفت فردا می رفت و اگر فردا مانع رفتنش می شد، باز هم روزهای دیگری را در مقابل داشت.
‏هردو در آن لحظه به یاد شان امد که قرار بود بعد ازاین نام آن مرد در آن خانه برده نشود. مارال تن به قضا داد وگفت:
‏- بدون صبحانه نرو، زخم معده می کیری.
‏لبخند بیرنگش، حاکی از آن بود که درد مادر را می فهمد. مارال آنقدر آهسته از اتاق خارج شدکه لعیا متوجه رفتن او نشد و فقط صد ایش را شنید که مثل همیشه با سرو صدا و بدون توجه به فریاد های اعتراض رعنا سعی در بیدار کردن آن دختر را داشت.
‏زندکی مسیر عادی خود را طی می کرد و این فقط احساس لعیا بود که داشت دچار دگرگرنی می شد. به خاطر آورد خواسته ی مادر این بوده که در رفتارش نسبت به ایدین تغییری ا یجاد نشود. برای اثبات محبت خود به موجودی که در این قضیه هیح گناهی نداشت مثل همیشه با لبان پرخنده و چهره ی گشاده، مهربانی را در نگاه نشاند. به اوکه مشغول اصلاح صورتش بود سلام کرد وگفت:
‏- سلام آیدین بابا.
‏آ یدین تیغ صورت تراشی را در دستش نگهداشت. در جستجوی نگاه لعیا به او خیره شد و پس از اطمینان از محبتی که هنوز در آن نگاه موج می زد،
لبها را به لبخندی گشود وگفت:
-سلام عزیز دلم، دیشب خوب خوابیدی؟
-بله بابا جان.
‏به نظر آیدین رسیدکه هیچ اتقاتی نیفتاده، نه مردی از راه رسیده ‏که قصد دزدی محبت را دارد و نه لعیا این قصد را که محبتش را ارزان بفروشد. سر میز صبحانه هرکدام دنیایی حرف برای گفتن داشت. اما هیچ کدام کلامی بر لب نیاوردند. لعیا برای پایان دادن به این سکوت مزاحم از خدا می خواست که هر چه زودتر زنگ درمنزلشان به صدا درآید و سحاب به دنبالش بیاید. صدای زنگ درکه برخاست کتابها را برداشت تا راهی شود. درست مانند این که به سفر دور و درازی می رود چشمان مارال پراز اشک شد. ایدین از پنجره ‏چشم به حیاط دوخت و با دیدن حکمعلی که مشغول گفتگو با یادگار بود گفت:
‏-عجله نکن لعیا، سحاب نیست حکمعی است. مارال با نگرانی سر بلند کرد و پرسید:
- حکمعلی؟ این موقع صبح چه کار دارد؟ نکند برای خانم جان یا آقا جان اتفاقی افتاده.
‏قبل ا ‏ز اینکه کسی پاسخی به او بدهد صدای یادگار از داخل حیاط به گوش رسید که ارباب را صدا می زد. آیدین به جای جواب با عجله از پله ها پائین رفت و در حیاط به حکمعلی رسید و پرسید:
-اتفاقی افتاده؟
-حاج آقا حالشون خوب نیست. خانوم بزرگ گفتن که عجله کنین. کتابهای لعیا بی اختیار از دستش رها شد و به زمین افتاد. در حالی که دلش از حادثه بدی گواهی می داد، به دنبال مادرکه سراسیمه در حال دویدن بود از پله ها پایین آمد. به کنار در حیاط که رسید با سحاب که تازه از راه رسیده بود برخورد کرد و به همراه او وسایر اعضاء خانواده وارد منزل پدر بزرگ خود شد.
‏حاج صمد در بستر رنگ پریده و رنجور به نظر می رسید. وهیچ شباهتی به مردی که نام او لرزه بر اندامها می افکند، نداشت. طغرل به دنبال پزشک رفته بود. ماه منیر و حوریه درکنار بسترش یک نفس فریاد می زدند و از وی می خواستند که دیده بگشاید و به آنها بنگرد. مارال و لعیا نیز به آن دو پیوستند و در فریاد و زاری هایشان هم صدا شدند. چند دقیقه بعد عشرت و یونس به اتفاق غزال و خانواده از راه رسیدند. دکتر به محض ورود از آنها خواست که او را با بیمار تنها بگذارند. مارال و غزال به سادگی حاضر به جدایی از پدرشان نمی شدند. ولی طغرل که بی صبر و ناآرام بود آنها را با تحکم از اتاق بیرون راند.
‏ساعتی بعد صمد که هنوز بیهوش بود به بیمارستان منتقل شد و در بخش مراقبتهای ویژه بستری گردید.
‏لعیا وسحاب رفتن به دانشکده را از یاد بردند ودرکنار دیکران در پشت در بسته ی آن بخش به انتظار نشستند. اولین پدری که لعیا برای خود می شناخت حاج صمد بود و اولین دست نوازش مردانه ای که بر سرش کشیده شد دست گرم ومحبت آمیز او بود. لعیا سال اول تولد خود را که به دلیل نوه ی غفور شکوری بودن مورد غضب وی قرار کرفته بود، به یاد نداشت، چون از زمانی که قادر به تشخیص نوع محبتها شد فقط مهربانی آن مرد را به خاطر داشت. فردایی که در پی آن روز آمد باز هم درس و دانشکده فراموش شد و نگرانی از سلامتی پدر بزرگ او و سحاب را ناچار ساخت که در پشت در اتاق بیمارستان درانتظار بمانند. جای خالی سحاب در کلاس درس باعث تعجب و نگرانی یاشار بود و

رشته ای راکه باعث پیوندش به لعیا می شد گسته می یافت.
‏ترسش از این بودکه مبادا ان دو برای پاره کردن این رشته حاضر به ترک تحصیل شده باشند.
‏چند روزی که گذشت طاقت نیاورد و پس از خروج از دانشگاه در مسیری که آنروز آن دو را به منز لشان رسانده بود، به دنبال یافتن نشانی از لعیا به راه افتاد و پس از رسیدن به محل موعرد اتومبیل را پارک کرد و به قدم زدن در آن حوالی پرداخت. به درستی نمی دانست که لعیا درکدام کوچه منزل دارد. تصمیم گرفت یکی پس از دیگری به در تمام ساختمانهای آن محل سر بکشد تا شاید نشانی از آنها بیابد. وارد کوچه که شد به محض این که سرکشید تا نوشته ی روی زنگ در را بخواند، در یکی از آن خانه ها گشوده شد و چهره ی آشنایی در میان دو لنگه آن نمایان شد. نه این چهره آشا نبود، بیگانه بود، بیگانه ای که یک زمان به نام آشنا با مدادهای رنگی بیوفایی خانه های سپید مهربانی اش را رنگ نامهربانی زده بود.
‏این تارهای احساس نبود که قلب مارال را به تپش می افکند، بلکه این غلیان خشم، بودکه همراه با ضربان قلب او به فریاد آمد:
_ تو اینجا چه کار می کنی یاشار؟
در کلام یاشار هم، خشم وکینه موج می زد، نه مهر و محبت:
_ فکر نمی کردم خیابان منیریه هم جزو املاک شخصی دختر حاج صمدسطانی باشد.
خیابان منیریه جزو املاک پدر من نیست، اما اینجا حریم خانه ی من است و تو حق تجاوز به این حریم را نداری تا حالا کجا بودی. پس چرا همانجایی که رفته بودی نماندی و اینطور ناگهانی به زندگی لعیا شبیخون زدی و باعث نا آرامی اش شدی.
- من نیامده ام آن حقی را که به زور از من گرفتی از تو بگیرم لعیا در سنی است که حق انتخاب دارد و تو آنقدر ذهن او را نسبت به من خراب کرده ای که هیچ امیدی به جلب حمایتش ندارم.
حق نداشتی آرامش زندگی این دختر را به هم بزنی ،اجازه نمی دهم با احساسش بازی کنی و او را بر ضد خانواده ی ما بشورانی و به خاطر تبرئه خودت مرا گناهکار جلوه بدهی.مگر این تو نبودی که در شب عروسی ریحانه به قصد کشت گلویم را فشردی؟ وقتی توانستم از دستت فرار کنم و به خانه ی آقاجان بروم، جای انگشتانت به روی گردنم نشان دهنده ی آن عمل ناپسند بود. تصدیق کن این تو بودی که به من بدکردی و باعث فرارم شدی.
_ تو بی صبر و نا آرام بودی و در خانه ی پدر عادتت داده بودند که همه ی خواسته هایت بلافاصله برآورده شود. به همین جهت بی آنکه به مشکلات زندگی بیندیشی و برای از میان برداشتن آن همراهم باشی با خودخواهی هایت فقط به تفاوتها می اندیشیدی و در مقام مقایسه خود را فریب خورده می دانستی. من قصد فریب را نداشتم و از روز اول واقعیت زندگی را با تو در میان نهادم و چه غافل بودم که فکر می کردم تو با سایر أعضاء خانواده ات تفاوت داری و واقع بین هستی نه ظاهر بین.
‏_ این تفاوت وجود داشت. هیچ کدام از دختران فامیل من با یک حلقه ساده که هیح نگینی نداشت به خانه ی بخت نرفته اند من آن حلقه را به عنوان نشانه ای از یک اشتباه به لعیا دادم.
‏یاشار با خشم و نفرت به چهره ای خیره شد که یکزمان به خاطر وفاداری به او همه ی زندگی خود را باخته بود و آنچه را که یک زمان چشم احساس مانع از لمس آن بود، اکنون با چشم عقل لمس کرد و بر سالهای برباد رفته ی عمر لعنت فرستاد وگفت:
‏_ توهنوز هم مثل ان موقع ها فقط به ظواهر زندگی می اندیشی. دیدن نگین درخشان آن حلقه ی ساده چشم حقیقت بین می خواست. آن نگین درخشانی

که چشم عقل تو و دختران غافل فامیلت را کور می کرد در مقابل نگین درخشان عشقی که من به تو هدیه کرده بودم ارزشی نداشت. تو ظاهر آن حلقه ی ساده را می دیدی و چون احساست واقعی نبود، درخشش نگینهایش به چشمت نمی آمد وگرنه به جای آنکه آنرا به عنوان نشانه ای از یک اشتباه به دخترت بدهی، به عنوان یادگار گرانبهایی از مردی که در قمار زندگی همه ی احساس خود را به گرو نهاد و بازنده شد، نشانش می دادی. این فلز درخشان را سیاهی قلب تو سیاه کرد.
_تا قبل از آن که دستت به دورگردنم فشرده شود، شاید هنوز جلوه ی نگین محبت را به رویش مشاهده می کردم. ولی از آن به بعد به نظرم فلز بی ارزشی بود که دیگر هیچ قیمتی به غیر از ندامت نداشت.
_ توقع داشتی وقتی به مادرم توهین کردی چه عکس العملی نشان می دادم؟ در آن لحظه به نظرم می رسید زنی که روبرویم ایستاده و آن کلمات توهین آمیز را به زبان می آورد، همسرم نیست، بلکه دختر دشمن دیرینه ی خانوادگی مان است که درست مانند پدر خود قصد حقیر شمردن مادرم را دارد. من گلوی دشمنم را می فشردم، نه گلوی تو را.
بالاخره اقرار کردی که این عمل از تو سرزده. از همان روز اول آشنایی درملاقاتهایمان عینک بدبینی پدرت را به چشم داشتی و تصویر من برایت تصویری بود از خشم وکینه ی خانواده ی شکوری نسبت به خانواده ی ما. باید همان موقع می فهمیدم که قدم در چه راهی نهاده ام.
_اگر من عینک آقاجانم را به چشم داشتم، تو هم قلب سیاه و پرکینه ی حاج صمد را به سینه داشتی.
_اجازه نمی دهم به پدرم توهین کنی به خصوص که الان مریض است وما تازه او را از بیمارستان به خانه آورده ایم و من به خاطر این شوک قلبی سخت نگران هستم.
یاشار لبخند رضایت آمیزی به لب آورد وگفت:
‏_ پس او دارد به سزای اعمالش می رسد. امیدوارم اصغر جلاد هم به سزای اعمال خود برسد.
‏-اگر منظورت مشد اصغر است که چند سال پیش بیماری سرطان آن بیچاره را از پا افکند.
‏-دیدی گفتم. امیدوارم که در موقع جان کندن به اندازه ی کافی زجر کشیده باشد.
‏-مردن اوچه دردی از تو را دوا می کند. اصلا برای چه به اینجا آمدی و چه کسی راه این خانه را نشانت داد؟
‏-من به دنبال دخترم به اینجا آمدم، نه به دنبال زنی که از عاطفه و محبت هیچ نشانی ندارد.
‏-آن دختر فقط چند ماه اول تولد به تو تعلق داشت و بعد از آن نام فامیل همان مردی را به رویش نهاده ایم که تو او را دشمن د یرینه ی خانواده ات می پنداری. اسم آن دختر لعیا سلطانی است و حالا دیگر پدرش آ یدین یونسی است، نه یاشارشکوری، پس بی جهت سعی نکن او را به خود بچسبانی.
_ این تو هستی که می خواهی او را به دیکران بچسبانی. لعیا دختر من است، نه دختر صمد سلطانی یا ایدین یونسی.
با لحنی که هم خشم آلود بود و هم طعنه آمیزگفت:
_ بیست سال دیر آمدی آقای دکتر یاشارشکوری.
_حتی اگر بیست سال دیگر هم می آمدم، بازهم او دختر من است. این بار مارال طاقت نیاورد و فریاد کشید:
_ می خواهی چه کارکنی. دست او را بگیری و با خودت ببری. فکر می کنی لعیا با تو خواهد آمد؟
-کمی یواشتر خانم یونسی اینجا دهات پدرت نیست که از صدای

فریادت همه رعیتها بر خود بلرزند.من نیامده ام که لعیا را با خودم ببرم،فقط آمده ام ببینم چرا چند روز است به دانشگاه نمی اید.من دخترم را دوست دارم.حتی شاید بیش از ان حدی که هر پدری فرزند خود را دوست دارد.آن محبتی که در طول بیست سال باید نثارش می کردم در قلبم انباشته شده و برای ابراز ان نیاز به ساعتها دردودل با او را دارم.ولی دردم را در دلم نگه می دارم و می روم.این تو بودی که نگذاشتی شاهد بزرگ شدنش باشم.پدرت به کمک آن وکیل ملعون توطئه کردند و با دسیسه و نیرنگ دخترم را از من گرفتند.انها خیال داشتند مرا به جرم تحریک کارگران به شورش به زندان بیندازند.مادر ساده دلم با اشک و زاری و التماس وادارم کرد لعیا را به شما بدهم و آبرویم را بخرم.من از این کشور رفتم،چون اگر می ماندم نمی توانستم او را از چنگت بیرون نیاورم.ایکاش ان موقع حقم را می گرفتم،نه حالا که دیگر این حق گرفتنی نیست.اگر همان روز اول زن پسر عمه ات می شدی و در قطارزنجان تهران بر سر راهم قرار نمی گرفتی،شاید من هم با دختر صدیقه خانم که آنا برایم در نظر گرفته بود عروسی می کردم و حالا سرو سامانی داشتم.افسوس که در موقع چیدن گلی از گلزار زندگی به دنبال رنگ و بوی ان رفتم.خداحافظ مارال.آن بار که از خانه گریختی بدون خداحافظی رفتی و حالا من با تو خداحافظی می کنم و می گویم برای همیشه خداحافظ.اگر احساس ان دختر هم به اندازه ی چهره اش به تو شباهت داشته باشد دیگر امیدی به جلب محبتش نیست.هر دو انچنان با حرارت از خود دفاع می کردند که تشخیص اینکه کدام ظالم و کدام مظلوم واقع شده کار مشکلی به نظر می رسید.دو موجود خشمگین دو موجودی که سالها با کینه هایشان زندگی کرده بودند قصد محکوم کردن یکدیگر را داشتند.لعیا که به دنبال مادر قصد خروج از منزل و رفتن به خانه پدربزرگ را داشت،همه ی سخنانی را که مابین ان دو ردوبدل می شد می شنید. اکنون دیگر برایش اهمیتی نداشت که کدام مقصرند. این مادرش بود و آن دیگری پدرش، پدری که قدرت و نفوذ حاج صمد او را از حق قانونی خود محروم ساخته بود.
قدمهای یاشار برای به دنبال کشیدن پاها حرکت کندی از خود نشان دادند. اما دلش از پشت دیوارهای بسته ای که در کنار آن ایستاده بود به داخل پر می کشید و حسرت نگاه کردن به درون خانه را داشت. به محض این که روی برگرداند و قصد رفتن کرد لعیا طاقت نیاورد و از مخفی گاه خارج شد و با صدای بلند گفت:
-نه پدر،نرو،صبر کن.
‏پاهای یاشار از حرکت باز ایستادند. به عقب برگشت و درست روبروی او قرار گرفت. دل و جان را در دیدگان جای داد و سیر تماشایش کرد. و این بار به جای خشم وکینه، مهر و محبت را در آن آشکار دید. لعیا بی هیچ تلاشی زبان دلش شد وگفت:
-با وجود این که همه ی حرفهایتان را شنیدم، قصد آنرا ندارم که در مورد آنچه بین شما گذشته به قضاوت بنشینم. درست است که محبتت از زمان طفولیت به همراه قلبم که به اندازه ی جثه ام کوچک بودد به تدریج رشد نکرده و بزرگ نشده و به یکباره جای دادن آن در دلم کار چندان آسانی نیست. ولی برای این که آنرا در دل بنشانم هیچ تلاشی نکردم و این خودش بود که بی سر و صدا آمد و در آن جای گرفت. دلم می خواست می توانستم دعوتت کنم که به منزل ما بیایی، اما لابد می دانی که اینجا خانه ی مادرم است، نه خانه ی من. اگر کمی صبرکنی تا چند ماه دیگروقتی سحاب فارغ التحصیل شد و عروسی کردیم، باکمال میل از تو دعوت می کنم که به دیدنمان بیایی.
برای اولین بار بعد از سالها، دل یاشار به همراه لبها خندید. لعیا دختر خان نبود، دختر خودش بود، دختری که خون خانواده ی شکوری در رگهای آن جریان داشت و در زندگی او نقش عشق به اندازه ی نقش هوس کمرنگ و زودگذر نبود.


پایان