با شروع كار، باز هم پرنده خيالش به گذشته پر كشيد. به ياد آورد كه چگونه بعد از صحبت با بهاره تصميم گرفت كه روي پاهاي خودش بايستد و بيشتر تلاش كند تا بتواند بهاره را بدست آورد.
خانواده اش نيز از تلاش او شادمان بودند. حال فخري و فروتن نيز در مورد دختري كه دل شاهرخ اسيرش شده بود، چيزهايي مي دانستند و دلشان مي خواست زودتر او را ببينند. در نظرشان انتخاب شاهرخ خيلي عجيب بود ولي براي انتخاب او ارزش قائل بودند. پس از گذشت يك ماه تلاش بي وقفه، زحماتش نتيجه داد و با آمادگي كامل تصميم گرفت به ديدار بهاره برود.
اين بار يكراست به دانشگاه رفت و منتظر ماند تا او را پس از تعطيل شدن كلاسش ببيند. بعد از گذشت يك ساعت او را ديد. چنان از ديدن مجدد او پس از يك ماه به وجد آمده بود كه حسابي دست و پايش را گم كرد. با هيجان مقابل او قرار گرفت و لحظاتي مشتاقانه نگاهش كرد و با صدايي لرزان سلام كرد.
- من اومدم بگم كه...
- به همين زودي؟ يعني با گذشت يك ماه، شما مستقل و ...
- بله، صد در صد مطمئنم...
با ديدن بعضي از افراد دانشگاه كه مشكوك به بهاره نگاه مي كردند، گفت:
- ببخشيد، من نمي تونم اينجا با شما صحبت كنم.
- متوجه ام. عذر مي خوام كه باز هم اينجا مزاحم شدم.
بهاره لبخندي زد و گفت:
- احتياجي به عذر خواهي نيست. تقصير خودمه.
- اگه مايل باشي مي رسونمت.
- ممنونم. ولي يادتون باشه اين براي آخرين باره.
شاهرخ متعجب به او نگريست و خواست سؤالي بپرسد كه يكي از پسران مقابل آن دو قرار گرفت و به بهاره با لحني تمسخر آميز گفت:
- سلام عرض كردم خانم متين. بهاره ابرو در هم كشيد و با لحني سرد گفت:
- --- فكر نمي كنم بعد از دو تا كلاس مشترك نيازي به سلام و عليك باشه.
- خير، فقط ديدن شما با...
نگاهي به شاهرخ انداخت و ادامه داد:
- ... با آدماي مشكوك نظرم رو جلب كرد كه بگم اگه كسي قصد مزاحمت داره، بنده در هر شرايطي در خدمتگزاري حاضرم.
- نيازي نيست. لطف كنيد بريد پي كارتون.
پسر همچنان ايستاده بود و با پوزخند به او مينگريست. شاهرخ عصباني گفت:
- مگه نشنيدي خانم چي گفت؟
- بله؟
- بفرماييد پي كارتون.
- مگه به شما ارتباطي داره؟ اصلاً سركار كي باشند؟
- فكر نمي كنم به شما ارتباطي داشته باشه. در ثاني من مي تونم شما رو به دليل مزاحمت تحويل پليس بدم.
پسر خنده اي كرد و به دوستانش اشاره كرد نزديكتر بيايند. بهاره كمي ترسيد و عصبي گفت:
- بهتره بريد پي كارتون مزاحم ها!
پسر مزاحم كه بيژن نام داشت، گفت:
- نه سركار خانم متين، من اجازه نمي دم اين آقا براي شما مزاحمت ايجاد كنه. مي خوام سرجاش بنشونمش.
- بهتره خودت سر جات بشيني تا بفهمي چقدر پستي. آقاي بيژن بيدل اين براي آخرين باره كه به شما تذكر مي دم مزاحم من نشيد. مطمئن باش دفعه بعد حتماً اين موضوع و موضوعات ديگه رو كه فكر نمي كنم برات رضايتبخش باشه به مدير دانشكده اطلاع مي دم و با پرونده سياهي كه داري اخراجت حامي مي شه. پس حالا تا بيشتر عصباني نشدم، نوچههات رو جمع كن و هواي اينجا رو بيشتر از اين آلوده نكن!
سخنان نيش دار و لحن محكم بهاره باعث شد بيژن با عصبانيت راه خود را بكشد و همراه دوستانش برود، ولي معلوم بود اولاً به دليل ضايع شدن و در ثاني به دليل اينكه نتوانسته بود خودش را به طريقي به بهترين دختر دانشگاه نزديك كند، عصباني و ناراحت است.
شاهرخ به بهاره نگريست و گفت:
- باورم نمي شه. شما طوري باهاش حرف زديد كه ترسيد و فرار كرد!
- اگه اين طور حرف نزنم مجبورم هر روز مزاحمتهاي خيي از اين اراذل و اوباش رو تحمل كنم. خب...
- آه منو ببخشيد، بفرماييد.
در ماشين را باز كرد و بهاره سوار شد. خودش هم پشت فرمان نشست و حركت كرد. پس از لحظاتي كه سكوت حكم فرما شده بود شاهرخ زمزمه كرد:
- من باعث شدم شما با اون پسره ي بي ادب بحث كنيد و اعصابتون خرد بشه. متأسفم نمي خواستم اينطور بشه.
- مهم نيست، خودتون رو ناراحت نكنيد. بهتره بريد سر اصل مطلب و حاشيه بريد. خيلي فرصت ندارم.
- بله متوجه ام. خب...
توقف كرد و سر برگرداند.
- از اون روزي كه گفتي بايد روي پاهاي خودم بايستم و بتونم مستقل زندگي كنم، تمام تلاشم رو كردم. حتي ذره اي از كمكهايي كه از طرف خانواده، مخصوصاً پدرم به من مي شد رو قبول نكردم. شايد مي خواستم خودم هم مقدار تواناييام رو محك بزنم. حالا فكر مي كنم من آمادهام. فكر مي كنم تقريباً همون مردي شدم كه انتظار داشتي. من تو اين راه از جونم مايه گذاشتم. حالا نوبت شماست كه جواب آخر رو به من بدين و خلاصم كنيد.
بهاره لحظاتي شكوت كرد، بعد لبخندي روي لبانش ظاهر شد . گفت:
- من... اراده ي شما رو تحسين مي كنم. شما مرد كاملي هستيد، ولي با اين حال...
- با اين حال چي؟
- من قصد ازدواج ندارم.
جمله اش مثل پتك بر سر شاهرخخ فرود آمد، طوري كه رنگ از چهره اش پريد. پس از لحظاتي سكوت گفت:
- يعني... يعني جواب شما منفيه؟
باز هم لبخند روي لبهاي بهاره تكرار شد و گفت:
- من گفتم خيال ازدواج ندارم، جوابي به شما ندادم.
- خب... تو رو خدا اين قدر منو عذاب نديد.
- من چنين قصدي ندارم، باور كنيد.
- ولي... پس چرا با من چنين مي كنيد؟
- توقع داريد از من چي بشنويد؟
- يه دليل قانع كننده، مي خوام بدونم چرا خيال ازدواج نداريد؟ حداقل مي تونم كه بدونم، هان؟!
- خب، آمادگيش رو ندارم. در ثاني دارم درس مي خونم.
- با درس خوندن شما مخالفتي ندارم، تازه مي تونم تو اين راه همراهتون هم باشم. در مورد اينكه آمادگي نداريد، من نمي دونم منظورتون از آمادگي چيه؟
- من... خب...
- شما چي؟ خواهش مي كنم بگيد مشككلتون چيه؟ خونواده تون با با ازدواجتون مشكل دارند؟
رنگ چهره بهاره كمي تغيير كرد و شاهرخ پي به موضوع برد و گفت:
- اگه مشكل ماديه من نيازي به جهيزيه و اين وسايل ندارم. خونه من فقط شما رو كم داره. شما با ارزش ترين چيزي هستيد كه مي تونيد با اومدنتون به خونه من، به اون رنگ و صفا بدين.
- آقا شاهرخ. شما تقريباً همه چي رو در مورد خودتون به من گفتيد. بهتره من هم كمي در مورد خودم بگم. شايد در اون صورت تصميم گيري براي شما راحت تر بشه.
***
ص 48