فصل اول

سكوت قبرستان با ناله ها و شيون هاي پي در پي شكسته ميشد. كلاغ ها نيز قا قار كنان نواي از دست رفتن را سر داده بودند. در ميان اين سوگواري صداي گريه مرد جواني دلخراش تر از همه بود. نالههايش دل سنگ را آب مي كرد. سخنان جانگدازش بر زخم دل حاضرين نمك مي پاشيد. عزيزي كه با رفتنش بهار زندگي را به خزاني دلگير تبديل كرده بود. مرد جوان خود را در ميان گل و لاي انداخته و بر سر و رويش مي كوفت. ناگاه از جا بلند شد و يكباره خود را به درون قبر تازه كنده شده انداخت. قبركن با تعجب به حاضرين نگاه كرد. نمي دانست چه كند. تا وقتي مرد جوان داخل قبر بود نميتوانست آن را براي مراسم دفن آماده كند. شيون مرد لحظه اي قطع نمي شد.
- بهاره، بهاره عزيزم چطور تونستي منو تنها بذاري و بري؟ آخ بهاره، اميدم، عزيزم آخه من هنوز باورم نمي شه منو گذاشتي و رفتي. آسون به دست نياورده بودمت كه به اين سادگي از دستم بري. حالا با خونه خالي بدون تو چه كنم؟ خدايا چي بگم؟ چرا از ميون اين همه آدم، بهاره نازنين من بايد بره؟ چرا همسر مهربون من بايد بره؟ من چطوري تحمل كنم؟ چطوري طاقت بيارم؟
اطرافيان به او نزديك شدند و سعي در دلداريش داشتند، اما او آرام نمي گرفت. اينقدر بر سر و رويش زد كه از حال رفت و توانستند او را از خاكهاي سرد گور جدا كنند و بهاره را به خانه ابدي بسپارند. وقتي پيكر جوان بهاره در گور آرام گرفت، چهره زيبايش را گشودند. حالا زمين و زمان بر مرگ اين بانوي جوان مي گريست. مرد جوان كه تازه به هوش آمده بود، نالان به طرف قبر آمد و با صدايي گرفته و فرياد زد:
- داريد چيكار مي كنيد؟ مگه من چيكارتون كردم؟ چرا بهاره رو ازم مي گيريد؟ چرا منو از عشقم جدا مي كنيد؟ آخه من چطوري خاك كردن اميد زندگيم رو ببينم و دم نزنم؟ مگه شما دل نداريد؟ مگه شما عاشق نيستيد؟ آخه مگه مهربوني مرده؟ آخ بهاره كاش من پيشمرگت شده بودم. خدايا چرا خوشبختي رو ازم گرفتي؟
با تمام ناله ها آرام آرام خاك چهره زيباي بهاره را پوشاند. حالا تنها فرد ساكت قبرستان بهاره بود. همه زار مي زدند و مي گريستند. ناله هاي شاهرخ لحظه اي فركش نمي كرد.
روزهاي بعد پشت سر هم آمد و گذشت. مراسم سوم و شب هفت به پايان رسيد، اما شاهرخ حتي اندكي آرام نشده بود. دائماً به خود مي پيچيد و بهاره را صدا ميزد. همه غم بهاره را از ياد برده بودند و نگران حال او بودند. پدر و مادرش شب و روزشان را نمي فهميدند. حتي پدر و مادر بهاره هم كه خود داغدار بودند به دلداري شاهرخ مشغول شدند، اما او اينقدر بي تابي كرد كه به ناچار در بيمارستان بستري شد. داروهاي آرامبخش، جسم او را آرام كرد، اما ذهنش همچنان فعال بود و دائماً بهاره را صدا مي زد. تأثير داروهاي مسكن از بين مي رفت، شاهرخ اينقدر فرياد ميزد كه دوباره مجبور به تزريق مي شدند.
در اين ميان آنچه غم دل بازماندگان را بيشتر مي كرد، وجود نوزاد كوچك بهاره بود، نوزادي كه با مرگ مادرش به دنيا آمده بود و همه او را فراموش كرده بودند. اين نوزاد كوچك كه نارس به دنيا آمده بود، درون دستگاه نگهداري مي شد و بي خبر از مصيبتي كه بر سرش آمده زندگيش را شروع كرده بود.
پدر و مادر شاهرخ گاهي به ديدنش مي رفتند و همپاي پدر و مادر بهاره ميگريستند، اما وضعيت وخيم شاهرخ، نوزاد كوچك را كه آرام خوابيده بود از ياد آنها مي برد.
- آقاي دكتر، خواهش مي كنم بگيد حال پسرم چطوره، چرا مدام هذيون مي گه؟ به خدا ما هم داريم ديوونه مي شيم.
- پسر شما در شرايط روحي بدي قرار داره. اون ضربه سختي خورده كه ممكنه تا مدتها اثر بدي براش داشته باشه.
- ما بايد چيكار كنيم؟ مي شه اونو به خونه ببريم؟
- به نظر من بهتره اونو ببريد، اما از خونه خودش دور نگه داريد. در ضمن پيشنهاد مي كنم موضوع بچه رو هم بهش يادآوري كنيد، شايد از اينكه بچه اش زنده مونده، آرامش پيدا كنه. اون به يك دستاويز براي زندگي نياز داره و شما بايد اين اميد رو براش زنده كنيد. معمولاً در اينجور مواقع بچه كمي مشكل رو حل مي كنه.

ص 7