صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 50 , از مجموع 58

موضوع: عروس زلزله | زهرا نیکخواه

  1. #41
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحات 390 تا 399

    یک هفته از عروسی دختران دوقلوی حاج عباس گذشته بود که دکتر تلفنی از حاج عباس خواست اگر اجازه بدهد برای صحبت در مورد امری مهم به نزد او برود. هستی بی صبرانه به دکتر می نگریست و در انتظار جواب حاج عباس بود. در فکر هستی، پاسخ مثبت حاج عباس تنها جوابی بود که می بایست دکتر می شنید. یقین داشت که حاج عباس از سپردن مسئولیت او به جوانی مانند دکتر بسیار خوشحال می شود. قرار شد همان شب دکتر به خانه ی حاج عباس برود. لبخند رضایتی که بر لبان محمد دیده می شد، نشان از اعتماد به نفس بالای او بود.
    با لحنی شاد به هستی گفت: «هستی خانم، خودت را آماده کن که به زودی زیر یک سقف زندگی کنیم.»
    هستی با لبخندی زیبا پاسخ دکتر را داد، ولی ناگاه چهره اش را غباری از غم پوشاند. دکتر متوجه تغییر حالت چهره ی هستی شد و با لحنی مردد پرسید: «هستی، چه شده؟ اتفاقی افتاده؟»
    وقتی دید هستی پاسخ نمی دهد، ادامه داد: «من خیال می کردم تو آن قدر دنیا را دوست داری که حاضر باشی در کنار او زندگی کنی. یعنی اشتباه می کردم؟»
    «نه، نه. تو حالا داری اشتباه می کنی. به خدا دنیا را از خواهر به خود نزدیکتر می دانم، ولی مشکل چیزی دیگر است.»
    دکتر به هستی نزدیک شد. می دانست که به زودی مریض بعدی از راه خواهد رسید. آن وقت تا غروب دیگر نمی توانست با این دخترک سیاه چشم تنها بماند و راز دلش را بشنود. دلش می خواست اجازه داشت که برای لحظاتی دستان کشیده و شکیل هستی را در میان دستانش بگیرد و با فشردن آنها دوباره احساس خوشایند خواستن را تجربه کند. اما متوجه بود که هستی از این کار او خوشحال نمی شود و حتی شاید دیگر به مطب هم نیاید. هستی غیر مستقیم به او گوشزد کرده بود که برگزاری مراسم عقد رسمی برایش حائز اهمیت است.
    بنابراین محمد پرسید: «تو از چه نگرانی؟ اگر از بابت زندگی با دنیا هراسی نداری، پس چه چیز دیگری ممکن است تو را ناراحت کند و چشمان زیبایت را به غم بنشاند؟»
    «هانیه فکر مرا به خود مشغول کرده. او هنوز پدر و مادرش را پیدا نکرده و شدیداً به من وابسته است. اگر قرا باشد او را ترک کنم، مسلماً مریض تر خواهد شد.»
    «یعنی می فرمایی عقد تو، مستلزم عقد هانیه هم هست؟»
    «محمد شوخی نکن. من جدی حرف می زنم.»
    «منظورت چیه، هستی؟ تو که مادر هانیه نیستی. هانیه همان قدر ممکن است به تو وابسته باشد که دو روز بیشتر از آن را به ترانه. دیدی که ترانه ازدواج کرد و او را تنها گذاشت و آب هم از آب تکان نخورد. حالا گناه من و تو در این میان چیست؟»
    «دکتر، وضعیت من با ترانه فرق می کند. این دختر الان دارد با من زندگی می کند و آن قدر که به من خو گرفته و وابسته شده، به هیچ کس وابستگی ندارد. تنها راه این است که دعا کنیم پدر و مادرش زودتر پیدا شوند، وگرنه من هرگز قدرت آن را نخواهم داشت که او را بلاتکلیف به حال خود رها کنم.»
    «امان از دست تو، هستی. تو به فکر یک موجود عقب افتاده ای و به نیاز من توجه نمی کنی. فکر نمی کنی که بعد از سه سال تحمل، طاقت من هم دیگر تمام شده؟ تو به فکر همه ی موجودان عقب افتاده و سالم یا حتی به فکر پرندگان هم هستی، اما هرگز به موجودی که در کنارت است و عاشقانه دوستت دارد، توجه نمی کنی.»
    با صدای زنگ در که از ورود بیمار بعدی خبر می داد، محمد با ناراحتی وارد اتاق خود شد، در حالی که فکر می کرد به دست آوردن هستی به آن راحتی ها هم که تصور می کرد، نیست.
    قرار شد دکتر خود به تنهایی برای صحبت با حاج عباس پیشقدم شود. دنیا با شور و شوق به محمد گفت: «محمد جان، اگر خیال می کنی گفتن این مسئله برایت دشوار است، می خواهی من هم همراه تو بیایم.»
    «نه دنیا، امشب مجلس بله برون نیست که تو حتماً در آن حضور پیدا کنی، بهتر است من به تنهایی بروم و حرف دلم را راحت بگویم. به هر حال من روانشناسم.»
    «می دانم عزیزم، می دانم. البته که تو قادر به گفتن خصوصی ترین راز زندگی ات خواهی بود. گمان نمی کنم حاج عباس هم مشکلی داشته باشد.»
    «دنیا، می دانی از چه چیز پکر و دلخورم؟»
    «نه، برعکس خیال می کردم تو فوق العاده خوشحال هم باشی. نکند باز با هستی حرفت شده؟»
    «در واقع هم آره و هم نه. موضوع مربوط به هانی است.»
    «هانی؟! همان دخترکی که پیش هستی زندگی می کند؟ او در این میان چه نقشی دارد؟»
    «گمان می کنم هستی به عنوان جهیزیه می خواهد هانیه را هم به این خانه بیاورد.»
    دنیا سر به زیر انداخت و اندکی بعد به آرامی از محمد پرسید: «ببینم، تو که به جهیزیه و این جور چیزها اهمیت نمی دهی؟ چون خیال نمی کنم هستی حاضر باشد در این مورد هم به حاج عباس تحمیل شود، ولی خدا خودش می داند که هستی به اندازه ی هزاران دختر با جهیزیه ی کامل ارزش دارد.»
    دکتر پوزخندی زد و گفت: «دنیا، مثل اینکه تو هنوز منو نشناختی. من هستی را با دنیایی جهیزیه و دختران پولدار عوض نمی کنم. خودت خوب می دانی که اگر چنین هدف و منظوری داشتم، پیش از این موقعیتهای خیلی خوبی برایم مهیا بود. مشکل من هانیه است و شرطی که هستی در مورد او پیش روی من گذاشته. ولی راجع به هانیه جدی صحبت می کنم. من به هیچ وجه حاضر نیستم دائماً این دختر را در کنار هستی تحمل کنم.»
    «عزیز من، حتماً برای آن هم راه حلی وجود دارد.»
    «چه راه حلی؟ چطور می شود از شرّ این دختر خلاص شد؟ شاید به ذهن تو چیزی رسیده. توضیح بده من هم بفهمم.»
    «انگار که من دکتر روانشناس توام. بابا محمد، تو روانشناسی. پس باید بتوانی به راحتی از زیر زبان هانی نشانی منزل و دیگر مشخصاتش را به دست بیاوری. با او صحبت کن. هستی حق دارد. او قادر نیست آن دخترک بینوا را به حال خود رها کند. وجدانش چنین اجازه ای را به او نمی دهد.»
    «من که نگفتم هستی او را به حال خود رها کند. می شود او را تحویل بهزیستی داد.»
    «خودت می دانی که هستی حاضر به انجام چنین کاری نیست. هانیه خیلی به هستی علاقه مند و وابسته شده. اگر هستی او را تحویل بهزیستی بدهد، هانی به شدت ضربه می خورد. شاید حالش از اینکه هست بدتر هم بشود. محمد، این گره به دست خودت باز می شود.»
    «اگر نظر تو این است، من سعی خود را خواهم کرد. اول باید ببینم امشب چه پیش می آید. همه چیز تا ساعاتی دیگر مشخص می شود.»
    «مطمئناً خیر است. به خدا توکل کن. کاش پدر و مادرمان زنده بودند و از این لحظات لذت می بردند. بی شک از زمان به دنیا آمدنت در آرزوی چنین شبی بودند.»
    همراه با گفتن این جملات، اشک چشمان دنیا را پر کرد. محمد با دیدن اشک دنیا، برادرانه صورت خواهرش را بوسید و با محبتی خالصانه گفت: «گمان می کنم تو با محبت ترین خواهر دنیا باشی و البته به وسعت اسم قشنگت زیبا و خواستنی هستی.»
    آن شب زمانی که محمد خواسته ی دلش را در مورد ازدواج با هستی به حاج عباس گفت، متوجه شد که چهره ی حاجی درهم رفت.
    حاج عباس صحبت خود را با تعریف و تمجید از دکتر آغاز کرد.
    «دکتر جان، خودت می دانی که خیلی دوستت دارم، آن چنان که من و اکرم آرزو داشتیم تو داماد ما بشوی، ولی خدا نخواست یا دخترم ترانه لیاقت تو را نداشت.»
    محمد با حس روان شناختی خود فهمید که شروع سخنان ظاهراً شیرین حاج عباس، سرانجام خوشی در برنخواهد داشت. بنابراین به وسط حرف حاجی پرید و گفت: «حاجی این نظر لطف شماست. من خودم شاهدم که بارها مطرح می کردید که هستی هم مثل دختر شماست. در واقع بر من منت می گذارید اگر مرا به دامادی خود بپذیرید.»
    حاجی در جواب دکتر سکوت کرد.
    دکتر حس کرد که سکوت حاجی، ناشی از رضایت او نیست. می بایست منتظر می شد تا خود حاجی سخن بگوید. او بی شک قادر بود نظر این مرد را هر چه بود، به نفع خود تغییر دهد. کافی بود که حاجی حس کند که او فردی صادق است و واقعاً هستی را دوست دارد. او می دانست که حاجی برای خوشبختی هستی از چیزی دریغ نخواهد ورزید.
    بعد از دقایقی سرانجام حاجی دوباره شروع به صحبت کرد. «محمد جان، علی رغم همه ی علاقه ام به تو که آدمی خود ساخته و بسیار موقر می بینمت، مجبورم با ازدواج تو و هستی مخالفت کنم. شاید، شاید تو مرا برای این کار نکوهش کنی. می دانی که بسیاری از دختران آرزوی ازدواج با تو را دارند، ولی متأسفانه هستی مناسب تو نیست.»
    «چه می گویید، حاجی؟ چرا چنین عقیده ای دارید؟ من در تمام این سه سال عاشق هستی بودم. او مناسب ترین شخص برای من است. فکر شما هر چه هست، با عرض معذرت در این مورد اشتباه می کنید. کافی است شما موافقت فرمایید. آن وقت ما ازدواج خواهیم کرد و حتماً ازدواج موفقی هم خواهیم داشت. به خداوندی خدا قسم که من نهایت تلاشم را برای خوشبخت کردن این دختر به کار خواهم برد.»
    «می دانم پسرم، می دانم. ولی از تو خواهش می کنم هستی را فراموش کن و بیشتر از این در مورد این موضوع اصرار نکن. در هر صورت جواب آخر من نه است.»
    تصور شنیدن جواب منفی از حاج عباس، برای دکتر غیرقابل قبول بود، به خصوص که هستی امیدوارش کرده بود که حاجی مایل است زودتر از زیر بار مسئولیت او رها شود. دلخور و ناراحت گفت: «حاج عباس، تا جایی که من از شما شناخت دارم، شما آدمی بزرگوار و منطقی هستید. چه چیز خلافی در من می بینید که نمی توانید با این وصلت موافقت کنید؟»
    «خلاف؟ استغفرالله. خدا نکند. تو آدم پاکی هستی، ولی او هم دختری نیست که به سادگی بشود ازش گذشت. در واقع من او را برای برادرم علیرضا در نظر گرفته ام.»
    «چی؟ علیرضا؟!»
    «بله، علیرضا، یعنی علیرضا این قدر بد است که این طور تعجب کردی؟»
    «نه، نه، حاجی موضوع مربوط به بدی یا خوبی برادر شما نیست. اما بالاخره باید عشق و علاقه را هم در نظر گرفت. در واقع دوست نداشتم این را اعتراف کنم، ولی بهتر است بدانید که من و هستی به هم علاقه مندیم و روی این موضوع به توافق هم رسیده ایم.»
    «یعنی می گویی قبل از اینکه با من صحبت کنی، با خود هستی در این مورد حرف زده ای؟»
    «من اول می بایست در مورد علاقه زن دلخواهم مطمئن می شدم و بعد پیش شما می آمدم.»
    «ولی فعلاً بزرگتر و قیم هستی من هستم و من در این مورد تصمیم می گیرم.»
    «می دانم حاجی، اما هستی بیست و یک سالش است. او دیگر بد و خوب زندگی را می فهمد. شما باید برای انتخاب او ارزش قائل شوید، همین طور برای انتخاب برادرتان.»
    «برادر من روی حرف من حرفی نمی زند. از این گذشته، او بهتر از هستی کجا گیر می آورد؟»
    «حاجی، خواهش می کنم کمی منطقی فکر کنید. پس علاقه ی من و هستی به هم چه می شود؟ من هستی را حتی آن موقع که غریبانه و مظلومانه برای بستری شدن در آسایشگاه می بردم، دیوانه وار دوستش داشتم و در تمام مدتی که او جایی برای زندگی نداشت، به امید روزی که او را خانم خانه ام ببینم، در منزلم پذیرفتم. یقیناً شما این موضوع را به یاد می آورید.»
    «آه، بله این رنج بزرگی است که در مورد این دختر هیچ وقت مرا راحت نمی گذارد. او به قدری شیرین و خواستنی است که من حقیقتاً بابت کوتاهی ام در مورد او خیلی ناراحتم و دیگر حاضر نیستم اشتباهم را تکرار کنم. به هیچ قیمتی او را از دست نخواهم داد. علیرضا باید از خدا بخواهد با زنی مثل هستی ازدواج کند و او حتماً به خوبی این مطلب را درک می کند. دو تا دخترهای من هیچ کدام خواسته ی مرا در ازدواجشان رعایت نکردند. البته امیرخان جوان خوب و شایسته ای است، ولی مریضی اش واقعاً نگران کننده است. والله نمی دانم این بدبختی از کجا برایمان پیش آمد؟ در مورد فرزاد هم که خودتان بهتر از قضیه اطلاع دارید. ولی دیگر نمی گذارم برادرم هم به ازدواجی که مطابق دلخواه من نیست، تن بدهد. قصد ندارم این موضوع را به هستی گوشزد کنم، چون این دختر آن قدر به من مدیون هست که بخواهد قسمتی از آن را جبران کند.»
    «حاجی، واقعاً این حرفها از شما بعید است. شما نمی توانید برای خاطر دل و خواسته خودتان با زندگی هستی بازی کنید. من چنین اجازه ای را به شما نخواهم داد.»
    «آقای محترم، من از شما اجازه نخواستم که شما چنین حرفی را می زنید. من دیگر حرفی برای گفتن ندارم. تا حریم ما بیشتر از این پاره نشده، بهتر است شما از اینجا تشریف ببرید. یقیناً برای شما هم دختر خوب زیاد است. من حتی حاضرم به جای پدر مرحومتان برای خواستگاری همراه شما به هر جا که بخواهید بیایم، به شرط اینکه هستی را فراموش کنید. برای راحتی خیالتان عرض می کنم که بهتر است این دختر را از امشب زن علیرضا بدانید، نه یک دختر مجرد.»
    «واقعاً برایتان متأسفم، حاجی. واقعاً متأسفم. حالا می فهمم علت واقعی بلاهایی که به سرتان آمده از کجاست؟ آقای محترم، چه بخواهید و چه نخواهید، من سرانجام با هستی ازدواج می کنم. خداحافظ شما.»
    «لطفاً از خانه ی من بیرون بروید. شما مثل اینکه حرف حسابی حالی تان نیست.»
    دکتر عصبانی از اتاق خارج شد و هنگام خروج، با کبری خانم که داشت با سینی چای وارد اتاق پذیرایی می شد، برخورد کرد و سینی از دست کبری بر زمین افتاد. محمد به قدری عصبانی بود که سفیدی پوستش زیر نقاب سرخ رنگ هجوم خون به چهره اش پنهان شده بود. از کبری معذرتی خواست و قبل از اینکه کبری موفق شود جواب او را بدهد، از در خارج شد.
    قادر نبود بلافاصله به خانه برگردد و با چهرۀ امیدوار دنیا مواجه شود. سوار اتومبیلش شد و بی هدف مدتی در خیابان پرسه زد. با دیدن پارکی توقف کرد و بی اختیار به سوی دکه ای که جلوی درِ ورودی پارک قرار داشت، به راه افتاد. بی هیچ کلامی دستش به طرف پاکت سیگاری نشانه رفت. مرد فروشنده قیمت را گفت و پاکت را به طرف او گرفت. دکتر دست به داخل جیب برد، پول آن را داد و به داخل پارک رفت.
    در آن سال، زمستان جایش را با بهار عوض کرده بود. هنوز صدای پرندگان از میان شاخ و برگهای درختان به گوش می رسید. روی اولین نیمکت خالی پارک نشست. دلش خیلی گرفته بود. برای رسیدن به هستی مدتها صبوری پیشه کرده بود و دیگر طاقت کوچکترین انتظاری را نداشت. می دانست در به دست آوردن هستی مصمم است. آن پیرمرد مغرور هم نمی توانست مانعی برای او به حساب بیاید.
    پس چرا این قدر غمگین بود؟
    برای اولین بار دلش خواست اشک بریزد. سرش را بالا گرفت و به پرندگان شاد بالای درختان نگریست. کاش او هم می توانست شاد باشد. بی اراده پاکت را گشود و سیگاری را که همیشه دیگران را از آن نهی می کرد، بیرون آورد. احساس کرد دستش به لرزش افتاده است. اگر این قدر ضعیف بود، چگونه می توانست به مقابله با حاج عباس و برادر جوانش بپردازد؟ اگر هستی علی رغم علاقه ی قلبی اش به محمد، به دلیل دِینی که احساس می کرد به حاج عباس دارد علیرضا را می پذیرفت چه؟
    نه، نه، این ممکن نبود. بابت قرض و دین که نباید زندگی را نابود کرد. سیگار را به لبانش نزدیک کرد. تازه یادش آمد که وسیله ای برای روشن کردن سیگار ندارد. انتظارش دقایقی بیشتر طول نکشید. جوانی که در حال عبور از آنجا بود، بدون کوچکترین درخواست محمد، فندکش را به سوی او گرفت. محمد بی اراده سیگار را بر لب گذاشت و آن را روشن کرد.
    بعد از دور شدن جوان، فوراً سیگار را در دست گرفت و به آن خیره شد. دودش همچون ماری به نظر می رسید که به دور خود می پیچید. بالا می رفت و در دل سیاهی شب گم می شد.
    دکتر غرق در افکار خود، به سیگار روشن و دود آن می نگریست. ناگهان به خود آمد. آیا راه مبارزه با مشکلات همین بود؟ به یاد سخنانی افتاد که بارها و بارها طوطی وار برای بیماران افسرده اش تکرار می کرد. او همیشه در زندگی راهی غیر از نشستن و شاهد بودن را بر می گزید. تاکنون هیچ وقت خود را تسلیم سرنوشت نکرده بود.
    به یاد آورد که دو روز بعد از مرگ پدر و مادرش در امتحانی بسیار سخت شرکت کرده بود که بیشتر همدوره ای هایش موفق به گذراندن آن نشده بودند. ولی او با تلاش و کوشش نمره ای خوب را از آن خود کرد. او هدف داشت و می دانست که پدر و مادرش برای رسیدن او به آن هدف امید داشتند. پس با مرگ آنها نمی بایست همه چیز تمام می شد. بنابراین بایست برای رسیدن به خواسته اش که خواسته ی والدینش نیز بود، تلاش می کرد.
    حالا نیز برای رسیدن به هستی می بایست می کوشید. سیگار روشن را بر زمین انداخت و با ته کفشش به له کردن آن پرداخت. تصمیم خود را گرفته بود و می بایست آن را عملی می کرد، در اولین فرصت ممکن، شاید فردا. بله، همین فردا.
    احساس کرد مشتی که قلبش را به سختی در خود فشرده و توان حرکت را از او زایل کرده بود، باز شده. به آسانی از جا برخاست. پاکت سیگار را به داخل اولین سطل زباله ای که در پارک پیدا کرد، انداخت و مصمم به سوی منزلش به راه افتاد.
    تنها رضایت هستی برای انجام کاری که قصد انجامش را داشت، کافی بود.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. #42
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض


    400-409

    16

    صبح آن روز،هستی دو تلفن ناراحت کننده داشت.اولی از طرف حاج عباس بود که به اودستور اکید می داد دیگر حق ندارد به مطب دکتر برود.هستی از انچه بین حاجی و دکتر رخ داده بود،اطلاعی نداشت،اما از لحن جدی و ناراحت حاجی حدس می زد که مطمئنا اتفاق خوبی نیفتاده است.شب گذشته تا نیمه های شب بیدار بود و در انتظار تلفن یا خبری از دکتر،تا از نتیجه ی مذاکرات او و حاجی با خبر شود.حتی یک بار خودش شماره ی منزل دکتر را گرفته ولی قبل از اینکه کسی گوشی را بردارد،ارتباط را قطع کرده بود.
    به یاد می اور از حاجی پرسیده بود چرا نباید به مطب برود،و حاجی در جواب او گفته بود که شب به همراه علیرضا به اپارتمان او می اید و همه چیز را توضیح می دهد.شاید حالا که حاجی به راز دل دکتر پی برده بود،قصد داشت شخصیت هسای را بالا ببرد.اما کاش محمد به حاجی گفته بود که انها همیشه رعایت قوانین شرع را کرده اند و قدمی از پاکی دور نشده اند.آن وقت با دانستن این مطلب دیگر حاجی این مقررات سخت را برای انها وضع نمی کرد.هنوز در فکر سخنان حاجی دست و پا می زد که تلفن دوم اعصابش را به کل به هم ریخت.مدتی بود که از سعید خبری نداشت و به تصور اینکه سرانجام او دست از سرش برداشته است،خیالش راحت بود.
    تلفن دوم از طرف سعید بود.بار اول فقط سکوت کرد اما بار دوم مستقیما او را تهدید کرد و گفت هیچ احساس خوشایندی ندارد که او باز هم به مطب می رود.
    هستی به او گفت:خیال می کردم تو عاقل شدی و دیگر کاری به کار من نداری.
    من مدتی در انگلیس بودم و قرار بود چشمان افسانه را عمل کنند تا شاید قادر به دیدن شود. ولی این امید واهی هرگز به جایی نرسید. تازه با توجه به وضیعیت خرابی که پیدا کرد. نزدیک بود جانش را هم موقع عمل از دست بدهد. اما هستی من تمام مدت سفر در این فکر بودم که اگر تو جای افسانه همراه من به این سفر می امدی چه کیفی می کردم.
    هستی از شنیدن حرفای دور از عاطفه سعید بیزار شد. ایا همه مردان اینچنین بی وفا هستند؟ او در تمام مدت زندگی مشترک پدر و مادرش عملی حاکی از اینگونه بی اعتنایی ها ندیده بود.
    با یاد اوری پدرش اندکی از نفرتش نسبت به مردها کاسته شد. هستی قولی را که د رمورد سعید به دکتر داده بود را یاد اورد. دکتر هرگز مایل نبود با این مرد سمج صحبت کند برای اینکه اب پاکی را روی دستش بریزد گفت گفت:
    -اقای محترم بهتر است به سوی نازنین خود برگردید. او بدون شک بیشتر به کمک شما نیاز دارد. من هم قصد ازواج با کسی را دارم که برایم عزیز است و شما به هیچ وجه قادر نخواهید بود جلوی کار مرا بگیرید.
    لحن سعید ناگهان تغییر کرد. دیگر نشانه ای از محبت در ان نبود. رزیلانه خندید و گفت:
    لابد این عزیز تو همان دکتر بی خاصیت هست مگر نه؟
    قلب هستی تیر کشید/. او که حاضر نبود کوچکترین بی احترامی را نسبت به محمد تحمل کند با نفرتی اشکار گوشی را سرجایش کوبید.
    هانیه که از حالت هستی به ناراحتی او پی برده بود خود را به کنار هستی رساند ولی قبل از اینکه بتواند سخنی بگوید تلفن زنگ خورد. هستی به قصد تهانت احتمالی سعید گوشی را بر داشت که سعید با تهدید گفت:
    ببین هستی من تو رو دوست دارم.ولی مثل اینکه تو هیچی از محبت و دوست داشتن سرت نمیشه. منتظر باش و ببین چگونه تو را بدست خواهم اورد.
    -دیگر مزاحم نشو هیچ غلطی نمی توانی کنی. دیگر دوره ی تهدید و زورگویی تمام شده. کارت عروسی ام را برای تو و افسانه خواهم فرستاد.
    هستی بدون معطلی گوشی را گذراشن و دوشاخه پریز را کشید. در این فکر بود که روز بسیار بدی را شروع کرده.
    هانی با دهانی باز ناظر تمام حرکات و بود. هستی از مظلومیت بیش از حد این دختر خنده اش گرفت. اغوش باز کرد و هانی را همچون مادری مهربان در اغوش گرفت. دکتر که تمام قرار و مدارهایش را با دنیا گذاشته بود منتظر هستی بود. تابلوی تعطیل است را بر روی در مطب اویخته بود و در انتظار هستی وقت می گذراند. ساعت از ده گذشته بود و هنوزم خبری از هستی نبود. چه اتفاقی افتاده بود؟
    هستی ادم وقت شناسی بود. ضربان قلبش شدت گرفت و هاله ای از عصبانیت چهره ی جذابش را پوشاند. دلش گواهی بد میداد. حتما حادثه ای پیش امده بود. صبح امروز حسابی به خودش رسیده بود شیک ترین کت و شلوارش را پوشید و صورتش را به صورت پروفسوری اصلاح کرده بود که خیلی هم بهش میامد. دنیا که می دانست کارهای محمد بی حکمت نیس تا دم در همراهی اش کرد و گفت که امروز در خانه منتظرش می ماند نا او بیاید. هیچ وقت تصور نمی کرد بعد از اینهمه انتظار چنین عروسی مخفیانه الی بگیرد. راه اپارتمان هستی را در پیش گرفت. سر انجام زنگ اپارتمان هستی را فشرد و صدای زمخت هانیه امد که پرسید:کیه؟
    برای لحظه ای از ذوق و شوق اولیه اش کم شد و گفت:
    من محمد هستم هانیه خانم لطفا در را باز کنید.
    زودتر از هانیه هستی دکمه ایفون را فشرد و در را باز کرد.هستی و هانیه در انتظارش بودند محمد در دل ارزو می کرد کاش هانیه دقایقی انها را با هم تنها بگذارد اما مثل اینکه دخترک چنین قصدی نداشت. وقتی میخواست گل را هدیه هستی کند نگاه خیره هانیه را بر خود دید با اشاره هستی گل ها را به طرف هانیه گرفت و گفت:
    هانیه خانم این گلها تقدیم شما
    هانیه به قدری از گرفتن گلها خوشحال شد که محمد برای لحظه ای از رفتارش خجالت کشید. هستی با مهربانی از هانیه پرسید:
    -هانی جان از گلها خوشت امد؟ نمی خواهی از اقای دکتر تشکمر کنی؟
    هانی یک دفعه و در حرکتی ناگهانی بیسیار سریع صورت تازه اصلاح شده ی دکتر را بوسید و در حالی که دهانش مثل همیشه در هنگام صحبت اندکی کج می شد به دکتر گفت:
    -من شما را دوست دارم.
    دکتر مهربانانه سرش را تکان داد و گفت: اگر ممکن است میخوام خصوصی با شما صحبت کنم.
    هستی با حالبت مادرانه ای رو به هانیه گفت: هانی عزیزم تو برو گلها رو بگذار توی گلدان تا خشک و پلاسیده نشوند.
    هانیه خوشحال سری تکان داد و گفت:" نه نمی گذارم خشک شوند. من گلهای درکتری را بیشتر دوست دارم.
    دکتر از شنیدن اخرین جمله ی هانیه خنده اش گرفت و لبخندی اشکارا بر چهره اش دیده شد و پرسید:
    منظورش از گلهای دکتری چیست؟
    هستی جواب داد: منظورش گلهایی است که یک دکتر اورده باشه.
    هستی چرا تا الان به مطب نیامدی؟ من منتظرت بودم.
    راستش قبل از اینکه به مطب بیایم حاج عباس به من زنگ زد و گفت که امروز همراه علیرضا به اینجا می ایند و من به مطب نروم. وقتی علت را پرسیدم گفت وقتی مرا دید برایم می گوید. تو هم که دیشب زنگی نزدی. دیشب چه اتفاقی افتاد؟
    هیچ فقط باید بگویم که این پیرمرد هرچه به سرش میاید حقش است. او زبان نفهم ترین موجودی است که من در زندگی ام دیه ام.
    -اهان دکتر راجع به حاج عباس اینگونه صحبت نکن. او حق زیادی به گردن من دارد.
    -اتفاقا او هم به این موضوع اشاره کرد و حالا می خواهد از همین نقطه ضعف تو برای رسیدن به هدفش استفاده کند.
    هانیه در حالی که گلها را در داخل گلدان چیده بود دوباره سروکله اش پیدا شد.
    دکتر با نگاهی به هانی صحبت هایش را قطع کرد و هستی متوجه منظور او شد و به هانیه گفت:
    هانی جان برو تلویزوین نگاه کن تا ما صحبت هایمان تمام شود.
    هاینه با لجبازی گفت:
    -نه من دوست دارم کنار تو باشم فیلم دوست ندارم.
    هستی دستی به سر هانی کشید و نگاهش را که مملو از التماس بود به چشمان دکتر دوخت.
    دکتر فهمیده بود که هستی نمی تواند هانیه را از خود براند گفت:
    -باشه اشکالی ندارد. ما به بحث مشاوره ایمان جلوی هانی خانم ادامه م یدهیم.
    هستی گفت:-جواب جحاج عباس چه بود؟
    -ایشان مرا از خواستگاری جنابعالی بر حذر کرده اند.
    -چرا؟ حتما شوخی م یکنی؟
    -نه اتفاقا کاملا جدی می گویم به من گفت خیلی دوست داشت داماد او شوم الما برای هستی تصمیم دیگری گرفته!
    -تصمیم؟ یعنی چه؟ منظورش چیست؟
    دکتر دقایقی و در حالی که نشان می داد گفتن ان چندان هم اسان نیست ادامه داد: تصمیم گرفته تو را برای علیرضا خواستگاری کند.
    *-چی؟ برای برادرش؟ یعنی علیرضا؟
    -اره برای علیرضا همانعلیرضای محبوب و مظلوم که ادعای عشق به دنیا را دارد.
    -امکان ندارد. مطمئنم علیرضا با این موضوع موافقت نمی کند پس خیالنت راحت باشد.
    -نه اصلا نیازی به نگرانی نیست انشالله به پای هم پیر می شوید.
    -محمد؟ منظورت چیه؟
    -منظورم؟ منظورم هستی جان این است که این پسره ی موش مرده هم نتوانسته در مقابل برادرش حرفی بزند. یعنی اظهار تمایل کرده که با تو ازدواج کند.
    -اوه خدالی من! او چطور توانسته چنین خیانتی را در حق دنیا انجام دهد؟ درحالی که شدیدا عاشق اوست؟
    -هستی جحان منم فعلا نمی دانم چطور توانسته! فعلا موضوع اصلی این است که تو میخوای چیکار کنی؟
    -من به حاجی م یگویم که کوچکترین علاقه ای به علیرضا ندارم و تو را....!
    او با نگاهی به هانیه که مرتبا سرش را جانب دکتر و هستی حرکت م یداد بقیه ی حرفش را فاکتور گرفت .
    نگرانی از سیمای محمد خوانده می شد و گفت:
    -نه هستی این کافی نیست. قدرت حاج عباس زیادتر از توست. او با کراهایی که برات انجام داده تو را مجبور به این کار می کند. همان طور که این کار را با علیرضا کرده.
    -پس چکار کنیم؟
    -ما باید هرچه سریعتر و مخفیانه عقد کنیم. در این صورت خیال من جمع میشود.
    -چه میگویی این کار محال است!
    -نه محال نیست. تو گواهی فوت پدرت و بقیه افراد خانواده ات را داری؟
    -اره دارم.
    -تو بیست و یک سالت هست . یعنی قادر به تشخیص خوب و بد زندگی ات هستی. تو می توانی برای خودت تصمیم بگیری. هستی من مفصلا با حاجی صحبت کردم. او به هیچ صراطی مستقیم نیست. و یک نفس حرف های خودش را تکرا می کند.فقط نیاز به چند شاهد داریم.من دوستانمی دارم که میتوانند جواب ازمایش را سریعا اماده کنند. هستی ما وقت زیادی نداریم باید همه این کارها را امروز انجام دهیم.
    -امروز؟
    -بله امروز@ میدانمکمی دور از انتظار است ولی چاره ی دیگری نداریم.
    غباری از غم چهره ی هستی را پو.شاند. او هرگز تصور نمی کرد بعد از ان مهمان ناخوانده یعنی زلزبه که انگونه بساط زندگی اش را زیر و رو کرده بود دیگر حالا حالاها چیزی او را منقلب کند. درست است که او توقع عروسی مجلل را داشت حداقل چنین جشن مختصری م یگرفته می شد. تصور نمی کرد با این عجله و بدون هیچ گونه مراسمی در محضر عقد همسر دلخواهش در اید.
    دکتر که از غم درون هستی با خبر شده بود با مهربانی گفت:
    -هستی جان باور کن من هم در مورد انچه ذهن تو را مشغول کرده فکر می کنم ولی ترس از دست دادن تو مرا دیوانه می کند و باعث اقدام من شده. ببین امروز حاجی با بدجنسی تو را از امدن به مطب منع کرده. او ادم دنیا دیده و زرنگی است. ممکن است همین امشب تو را به خانه ی خودش ببرد. ان وقت راه تماس من هم با تو قطع می شود و یک وقت متوجه می شوی ناخواسته بر سر سفره ی عقد با او نشسته ای!
    -محمد دنیا از این مسئله اطلاع دارد؟
    -بله...امروز در خانه به انتظار ما نشسته! او در همه مراحل همراه ما خواهد بود.دذر ضمن من به تو حق می دهم و. در این مورد تو را مجبور به کاری نمی کنم . البته با شرایطی که می بینم گمان می کنم که هانیه خانوم سر قفلی مراسم عقد کنان ما باشد.
    ناگهان هستی با نگاهی به قیافه معصوم هانیه در سکوت انها را می نگریست. خنده اش گرفت. نمی دانست هانیتا کجای صحبت های انها را فهمیده. از نگاهش چیزی نمی فهمید.
    دکتر هنوز در انتظار جواب بود: خب چه می گویی؟
    هستی بار دیگر به چشمان ابی دکتر نگریست. اگر قرار بود همسر او مردی غیر از دکتر باشد حاضر بود تا اخر عمر مجرد بماند و نامی از ازد.واج نبرد. انگاه با تصور این موضوع گفت: چند دقیقه ای مناظر باش من و هانیه اماده شویم.
    وقتب دکتر جواب ازمایش های لازم برای عقد کنان را در دست عاقد قرار داد اظطرابی ناگهانی وجود هستی را در بر گرفت. ناباورانه به دستان دکتر که کاغذها را در اختیار روحانی محضر قرار می داد نگاه کرد. تعجبش از این بود که امیره و سه نفر دیگر از د.وستان دکتر به عنوان شاهد عقد انها در محضر بودند. از ظاهر انان چیزی مشخص نبود که ایا هم رشته دکتر هستند یا نه!


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  3. #43
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض



    410 تا 419.....


    حال فرقی هم نمی کرد. به هر حال پذیرفته بودند که نقشی در ازدواج آنان داشته باشند، حال آنکه هیچ یک از اعضای خانواده او هرگز نمی توانست چنین نقشی را ایفا کند. چقدر دلش می خواست مادرش زنده بود و در مراسم عقد او حضور داشت، یا حتی خواهرش نگین، مسلماً در موقع گرفتن بله از عروس، نگین می گفت: " عروس زیرلفظی می خواهد و تا زیر لفظی نگیرد بله را نمی گوید. " آن وقت دنیا به جای مادر داماد، زیرلفظی به او می داد و مریم کوچولو نیز شادمانه جلوی عروس و داماد می رقصید.
    با این خیالات لبخندی محو بر چهره زیبای هستی نشست. او از ترس فاش شدن رازشان حتی به آرایشگاه نرفته بود. فقط دنیا با مداد کمی چشمهای او را آرایش کرده بود. همین قدر هم برای چشمهایی به آن زیبایی کافی بود. مژگان بلندش که سیاهی دو چشمش را خمارتر جلوه می داد، همچون سپری بر چشمانش سایه افکنده بود.
    قبل از ورود به محضر بنا به پیشنهاد محمد با عجله به بازار رفته و حلقه هایی زیبا برای عروس و داماد خریده بودند. پیراهن کرم رنگی نیز که با ظرافت هیکل هستی هماهنگی خاص داشت، به همراه روسری مناسب با آن پیراهن تنها چیزهایی بود که با توجه به کمبود وقت موفق به خرید آنها شده بودند. دکتر روسری زیبایی نیز برای هانیه خریده بود و هانیه که برعکس همیشه دیگر حرف نمی زد و فقط شاد و شنگول به دنبال آنها به هر جا می رفت، با شادی غیرقابل وصفی آن را بر سر گذاشته بود.
    هستی با شنیدن صدای دنیا که مهربانانه به او می گفت: " کجایی دختر؟ " به دنیای حال برگشت و سراسیمه گفت: " چه شده؟ اتفاقی افتاده؟ "
    " هستی جان، محمد گواهی فوت مربوط به افراد خانواده ات را در زلزله می خواهد. "
    هستی از جا بلند شد و کاغذ را به محمد داد.
    محمد چشمان دریایی رنگ زیبایش را به هستی دوخت. به هر حال او روانشناس بود و از درون به هم ریخته همسر آینده اش اطلاع کافی داشت. موقع گرفتن گواهی به هستی گفت: " متأسفم، هرگز قصد نداشتم این طور ناگهانی تو را به عقد خودم دربیاورم، ولی می دانی که حاجی چاره ای برایمان باقی نگذاشت. "
    هستی به آرامی سرش را تکان داد و با نگاهی به آن دریای آرام توفان وجودش از طغیان دست برداشت، صاحب آن چشمان خوشرنگ تنها اصل زندگی او محسوب می شد. او به هیچ وچه حاضر به از دست دادن محمد نبود.
    عاقد تمام شرایط را برای آن دو توضیح داد. وقتی از آنها پرسید که در مورد مهریه به چه توافقی دست یافته اند، تازه به خاطرشان آمد که این مسئله هرگز در صحبتهایشان نگنجیده بود.
    دکتر با پیشنهاد مبلغی معقول قائله را ختم کرد.
    وقتی عاقد برای سومین بار جملات الهی یکی شدن آنها را خواند و منتظر جواب مثبت هستی شد، هستی که برای آن عقد غریبانه چشمهایش پر اشک شده بود، خود را آماده جواب می کرد که دنیا سینه ریزی زیبا را به عنوان زیرلفظی به گردن عروس خوشگلشان انداخت و در گوش هستی گفت: " زن داداش، کاش مادرم زنده بود و خودش این سینه ریز را به گردنت می انداخت. به هر حال این را به عنوان هدیه ای از طرف مادرشوهرت بپذیر. " و آنگاه صورت هستی را بوسید.
    هستی با درک این موضوع که همسرش نیز بسیار غریب است، سرانجام بله را گفت و بعد از شنیدن جواب مثبت محمد، احساس کرد که بالاخره طلسم زندگی او توسط محمد شکسته شد و حالا دیگر به عنوان زنی شوهردار شناخته می شود.
    بعد از مراسم عقد، احساس کرد که دست محمد در سنگینی جو محضر مشتاقانه به دنبال دست او می گردد. می دانست که حالا دیگر هیچ اشکالی در راه وصل دو دست آنان که پیام آور سخنان ناگفته بر لبهایشان بود، وجود ندارد. به نرمی دستش را به سوی دست همسرش دراز کرد و با لمس آن، اولین آواز یکی شدن روحشان را که انگار اسارت تن را به سختی تحمل می کرد، شنید.
    هانیه نیز که فهمیده بود رویدادی مهم برای هستی در شرف وقوع است، اشک می ریخت و آن قدر صورت لطیف هستی را بوسید که صدای دکتر را درآورد. دنیا هم آشکارا بسیار هیجان زده شده بود و با محبتی خالصانه هستی را می نگریست.
    قرار شد در موقعیتی مناسب، دکتر دوستانش را که به عنوان شاهد در مراسم حضور داشتند، برای صرف ناهار یا شام به رستوران دعوت کند.
    امیر نیز با تبریکی صادقانه به دکتر و هستی، در حالی که لبخندی پر محبت چهره مردانه اش را پوشانده بود، گفت: " هستی خانم باید اعتراف کنم که شما از سارای ما خیلی زرنگ تر بودید که توانستید محمد را با همه حقه بازیها و دم به تله ندادنهایش به پای سفره عقد بکشانید. به هر حال امیدوارم که خوشبخت شوید و در کنار هم عمری طولانی را سپری کنید. "
    در حین گفتن کلام آخر، به طور ناگهانی غمی گنگ در چشمان امیر موج زد، که از دید محمد دور نماند. محمد برادرانه امیر را در آغوش کشید و برای عوض کردن جو موجود گفت: " امیر، راستی تو با الهه خانم سازش داری یا هر روز جنگ و دعوایتان به راه است؟ "
    " آره، هر روز یک فصل کتک می خورم تا از خواب بیدار شوم، هر کس نداند تو که می دانی من به خواب صبح خیلی حساسم... ولی از شوخی گذشته، زن من یک الهه واقعی است. "
    بعد از خداحافظی امیر و دوستان دکتر، ساعت به چهار بعد از ظهر نزدیک شده بود. هستی نگران بود که مبادا حاج عباس زنگ بزند و متوجه شود که او در خانه نیست، ولی برای دکتر دیگر چیزی به اسم نگرانی در مورد حاج عباس وجود نداشت. او سرانجام به خواسته قلبی اش رسیده و هستی را به همسری خود درآورده بود. بنابراین برعکس افکاری که تمام شب گذشته وجودش را به بازی گرفته بود، با آرامش کامل به هستی گفت: " عزیزم اگر واقعاً نگرانی، می خواهی تو را به منزل برسانم. "
    دقایقی بعد در راه آپارتمان هستی بودند. این بار هانیه بی وقفه در اتومبیل حرف می زد و عجیب بود که محمد به شوخی جوابهایی خنده دار به او می داد. آن شب اوقاتی سخت در انتظار هستی بود. البته ناشرش به او خبر داده بود که سرانجام اولین چاپ رمانش با موفقیت به پایان رسیده است؛ قرار بود چندین نسخه از آن را با پیک برای هستی بفرستد، ولی هستی از دلهره آن چه از جانب حاج عباس و برادرش انتظار او را می کشید، شدیداً نگران و مضطرب بود نمی دانست چگونه قادر خواهد بود جواب محبتهای حاجی را بدین نحو پاسخگو باشد، به خصوص که کبری خانم که ساعتی قبل به منزل آمده بود، عنوان می کرد حاجی از زنش نیز خواسته است در مراسم خواستگاری امشب حضور یابد. هستی بیشتر از همه از علیرضا ناراحت بود، که چگونه ممکن بود علی رغم دوست داشتن دنیا، حاضر به ازداج با فردی دیگر شود؟
    سرانجام زنگ در از آمدن میهمان ها خبر داد. حاجی یاالله گویان وارد خانه شد و با صدای بلند گفت: " هستی جان، دخترم کجایی؟ "
    هستی که حتی ظاهراً هم نمی توانست آرامش خود را حفظ کند، گفت: " حاجی سلام، بفرمائید تو. "
    اکرم خانم که از زمان بازگشت ترانه به خانه روابطش با هستی گرم تر شده بود، صورت او را بوسید. هانیه خود را برای بوسیدن اکرم خانم جلو کشید، ولی کوچکترین عکس العملی از جانب او ملاحظه نکرد. پس با لحنی گله مند به هستی گفت: " دوست ندارد من را ببوسد؟ "
    هستی به جای اکرم خانم بلافاصله صورت هانیه را بوسید.
    هانیه لبخند زنان گفت: " عروس مرا بوسید. "
    قلب هستی از شنیدن این سخن هانیه فشرده شد. فکر می کرد که هنوز زود است که حاج عباس از قضیه سر در بیاورد. امیدوار بود علتی وجود نداشته باشد که مجبور به گفتن حقایقی که رخ داده بود بشود، البته اگر هانیه می توانست جلوی زبانش را بگیرد، که چنین چیزی از او بعید به نظر می رسید. از وقت آمدن کبری خانم، بیشتر از ده بار به او گفته بود که هستی عروس شده است. خوشبختانه زن مظلوم تصور کرده بود که منظور او عروسی هستی با علیرضا است و حرف او را زیاد جدی نگرفته بود. هستی امیدوار بود که حاج عباس و همسرش هم همین برداشت را داشته باشند.
    اکرم خانم به محض نشستن، از هستی پرسید: " هستی جان، فک و فامیل این دختر هنوز پیدا نشده؟ "
    هستی به سردی پاسخ داد: " متأسفانه فعلاً نه، ولی او به ما خو گرفته. هانیه، من و کبری خانم را خیلی دوست دارد. "
    علیرضا حسابی در خود فرورفته بود. هنگام ورود گل و شیرینی در دست او بود، که همان موقع آنها را روی میز قرار داده بود. هستی هنوز از ترسویی و حرف شنوی بیش از اندازه این پسر از برادرش تعجب می کرد، حتی در مقام مقایسه به راحتی می شد او را از دختران حاجی نیز در رتبه کمتری قرار داد، گرچه کار ترانه شجاعانه نبود و تنها بی پروایی، آن هم از نوع بی عقلی کامل محسوب می شد.
    تنها فرد شاد مجلس حاجی بود که هستی دلسوزانه به او چشم دوخته بود. در دل خدا خدا می کرد که حاجی هرگز موضوع را به آنجا نکشاند که او مجبور به گفتن حقیقت شود.
    هستی مؤدبانه از حال الهه و ترانه پرسید. با پیش آمدن این موضوع، انگار سر در دل اکرم خانم باز شود. در حالی که حزنی عمیق در صدایش مشهود بود، گفت: " واالله طفلی الهه که شانس نداشت. گمان نمی کنم با مریضی داماد بیچاره ام آب خوشی از گلوی طفلک معصوم پایین برود. باز به ترانه خوش بین ترم. "
    اکرم خانم سعی داشت به صحبتهایش ادامه دهد که حاج عباس معترضانه به وسط حرف او پرید و گفت: " خانم، حالا چه وقت این صحبتهاست؟ ما آمدیم از امر خیر و خوشی حرف بزنیم. شما باز هم از غم و غصه می گویی؟ امشب دیگر جای این حرفها نیست. "
    اکرم خانم از سر دلخوری گفت: " من که چیزی نگفتم، حاجی. هستی جان که غریبه نیست، از خودمان است. "
    هانی به دستور کبری خانم چای آورد. اکرم خانم که نمی توانست طاقت کوچکترین بی نظمی را در امور سنتها داشته باشد، برای این که به حاجی بفهماند هستی خیلی هم آش دهن سوزی نیست، به کنایه گفت: " واالله ما تا حالا شنیده بودیم که عروس باید چای عروسی را به همه تعارف کند. این اولین بار است که من می بینم یک دختر عقب افتاده در مجلس خواستگاری به خانواده داماد چای تعارف می کند. "
    هانیه که با شروع صحبت اکرم خانم دست از کار خود کشیده بود و با سینی چای در وسط پذیرایی ایستاده بود تا از حرفهای او سر در بیاورد، بدون اینکه از منظور اصلی اکرم خانم چیزی بفهمد، خنده ای کرد و گفت: " هستی که عروس شده، پس عروسی من است. "
    علیرضا که از صحبت هانیه خنده اش گرفته بود، در حالی که می خندید، سرش را پائین انداخت.
    هانی با دیدن چهره خندان علیرضا رو به هستی کرد و گفت: " داماد خندید، داماد خندید. "
    هستی از آنچه پیش آمده بود، رضایت نداشت و برای بدتر نشدن اوضاع گفت: " هانی جان، ممنون. دیگر کسی چای نمی خورد. "
    ولی هانی التماس کنان جواب داد: " پس من میوه بیاورم؟ "
    حاجی که کم کم داشت تحملش را از دست می داد گفت: " دختر خانم، ما میوه نمی خوریم. یا برو به اتاقت یا برو پیش کبری خانم. " و بلند کبری را صدا زد تا هانی را با خود ببرد.
    کبری دست هانی را کشید و در حالی که زیر لب غر می زد و می گفت آن طفلک بینوا که کاری نکرده، او را با خود برد.
    هانی همین طور که با کبری می رفت، می گفت: " داماد خندید، داماد خندید. "
    حاج عباس پشت سر هم زیر لب الله اکبر می گفت و هستی حیرت زده منتظر اجرای بقیه تئاتری بود که قرار بود نقش اول آن را ایفا کند.
    با برقراری آرامش، حاج عباس گفت: " هستی جان، حتماً می دانی که امشب ما برای چه اینجا آمده ایم؟ "
    با شنیدن این حرف، اضطرابی شدید در وجود هستی شعله ور شد. آرزو می کرد حاج عباس به صحبتش ادامه ندهد. هر دم منتظر بود که علیرضا بالاخره صدای اعتراضش را بلند کند، اما هیچ گونه اعتراضی از علیرضا شنیده نشد. نگاه علیرضا روی هستی متوقف شده بود، ولی انگار در دنیایی دیگر سیر می کرد.
    حاجی بی آنکه منتظر جوابی از جانب هستی باشد، ادامه داد: " هستی جان، بالاخره تو هم باید مثل دو دختر دیگرم سر و سامان بگیری و من و اکرم خانم آن قدر تو را دوست داریم که حاضر نیستیم به غریبه شوهرت بدهیم. واقعیتش این است که ما تو را برای علیرضا در نظر گرفته ایم و می خواهیم تو زن او بشوی. "
    هستی مات و مبهوت نگاهش را به علیرضا دوخت، ولی فهمید که انتظار کوچکترین عکس العملی از این موجود بعید به نظر می رسد، بنابراین خود به جای علیرضا جواب داد: " حاجی چنین چیزی ممکن نیست. "
    حاجی تعجب کرد. " چرا هستی جان؟ تو کس دیگری را بهتر از علیرضا سراغ داری؟ علیرضا تحصیلکرده است، به اندازه خودش جوانی خوش تیپ است و خانه اش هم که حاضر است. به محض ازدواجتان، من هم یک اتومبیل آخرین سیستم به او هدیه می دهم. دیگر چه می خواهید؟ تازه اکرم خانم قول داده که جهیزیه تو را هم مثل دیگر دخترانمان تهیه کند. دیگر چه می گویی؟ باز هم اعتراض داری؟ "
    " حاجی، در واقع ... "
    هستی باز هم ملتمسانه به علیرضا نگریست تا شاید او را از این موقعیت بحرانی خلاص کند، ولی علیرضا ساکت و غمگین نگاهش به ظاهر به هستی و در واقع در دور دستها سپری می کرد. انتظار کوچکترین کمکی از جانب این پسر، توقعی نابجا و آرزویی محال بود.
    هستی اندیشید که حق این عروسک آلت دست، همان جواب منفی بود که از دنیا شنید. علیرضا اصلاً لیاقت آن دختر صادق و فهیم را نداشت. به هر حال می بایست به طریقی او را وادار به حرف زدن می کرد، و یکدفعه فکری به ذهنش خطور کرد.
    گفت: " حاج عباس، من باید با برادرتان به طور خصوصی حرف بزنم. "
    حاجی با خوشحالی گفت: " البته که باید با هم تنها حرف بزنید. این پیشنهاد خوبی است، ولی مطمئن باش که علیرضا با ازدواج با تو موافق است و تمام شرایط تو را قبول دارد. تازه از خدا بخواهد که زنی به خوشگلی و خانمی تو زنش بشود. این طور نیست، علیرضا جان؟ "
    علیرضا که متوجه نبود راجع به او حرف می زنند با اشاره حاج عباس گفت: " چه گفتید؟ حاجی، ببخشید، من حواسم نبود. "
    " راجع به تمایل تو به ازدواج با هستی صحبت می کردیم. تو نظرت را به هستی جان بگو تا خیال دخترمان از جانب تو جمع شود. "
    علیرضا این بار انگار کالایی را برانداز می کند، هستی را نگاه کرد. هستی و دنیا از دو تیپ متفاوت بودند. یکی از شرق و دیگری انگار از غرب به ایران آمده بود. اما هر دو بسیار زیبا بودند. به یقین اگر پای دنیا در بین نبود، علیرضا مجذوب هستی می شد. هستی وفاداری و متانت و گذشته از همه اینها، تدبیر و عقل خود را به همه ثابت کرده بود. هستی هنوز ازدواج نکرده بود. سابقه ناراحتی اعصابش نیز چیز مهمی نبود. شاید هرکس دیگری جای او قرار می گرفت، حتی به مرز دیوانگی هم می رسید. ولی با همه اینها، دل او در گرو عشق دختری چشم آبی بود. دختری که با ازدواج با هستی می بایست برای همیشه او را به فراموشی می سپرد. کاش برادرش به او اجازه می داد که خودش برای زندگی اش تصمیم بگیرد. در این صورت ازدواج و طلاق دنیا کوچکترین ملاک و مانعی برای ازدواج با او به حساب نمی آمد. علیرضا مطمئن بود که با دنیا خوشبخت خواهد شد و فرزندان خوبی نصیب آنان می شود.
    با این تصورات حس کرد که دلش برای دنیا تنگ شده است. چقدر آن نگاه مهربان آبی رنگ را دوست داشت. حیف که طاقت مبارزه با حاج عباس را در خود نمی دید. با نگاهی مجدد به هستی، خود را آماده صحبت خصوصی با او دید، بنابراین از حاج عباس درخواست کرد که به آنها اجازه دهد اندکی به طور خصوصی صحبت کنند.
    به محض اینکه تنها شدند، هستی معترضانه گفت: " واقعاً از تو بعید است. مگر تو ادعای عشق دنیا را نداشتی؟ اصلاً تو چیزی از عشق و عاشقی می فهمی؟ چرا با حاجی مبارزه نمی کنی؟ چرا خواسته دلت را بیان نمیکنی؟ یعنی تو از دختران حاجی هم کمتری؟ "
    علیرضا در سکوت به سخنان دخترک گوش می کرد. متوجه بود آنچه هستی می گوید حقیقتی محض است، اما حقیقتی دیگر هم وجود داشت که یا هنوز هستی به آن پی نبرده بود و یا می دانست و به روی او نمی آورد.علیرضا از بچگی پدر و مادرش را از دست داده بود. برادر او، یعنی همه کس او. شاید می توانست روزی عشق دنیا را فراموش کند، ولی برادرش را که خلاصه شده همه خانواده در وجود یک تن بود، نمی توانست به این راحتی از دست بدهد. از ابتدای زندگی اش یاد گرفته بود که وابستگی به برادرش یعنی کسب آسایش و تأمین هزینه های زندگی. گوش کردن به حاج عباس، یعنی داشتن اتومبیل و خانه راحت؛ و او قادر به از دست دادن همه اینها نبود. خانه مسکونی و اتومبیل شیک، قولهای ابتدایی حاج عباس در قبال ترک دنیا و عشق او بود. علیرضا با خود پیمان بسته بود که به برادرش وفادار بماند.
    شاید چشمان سیاه هستی که این گونه خشم او را نشان می داد، باعث می شد که دنیا را به فراموشی بسپارد. پس بهتر بود که خود را ضعیف نشان نمی داد. ابراز ضعف و عدم اعتماد به نفس، تنها نتیجه اش ابراز تنفر هستی بود و بس. او با وجود مدرک روانشناسی اش به خوبی از این موضوع مطلع بود.
    روی این اصل سعی کرد ظاهر غمگین را از خود دور کند و با لحنی به ظاهر خونسرد گفت: " من به اشتباه خیال می کردم که عاشق دنیا هستم. او به هر حال یک زن مطلقه است. البته یک زن مطلقه بسیار زیبا، ولی با سخنان برادرم متقاعد شدم که او مورد خوبی برای من نیست. شاید من و تو فعلاً عاشق هم نباشیم، ولی بی شک بعد از یک هفته که شب و روز را کنار هم سپری کنیم، از هم خوشمان می آید و شاید حتی ... "
    " حتی چی؟ حتی عاشق هم بشویم؟ "
    " آره، منظورم همین بود. "
    " علیرضا بگذار خیالت را جمع کنم. من هرگز عاشق تو نبوده ام و خیال هم ندارم که هرگز با تو ازدواج کنم. "
    " این دیگر به برادرم مربوط است. قدرت مبارزه با حاجی را داری؟ خوب، اگر این قدر شجاعت داری، برو بگو که من را نمی خواهی. "
    " علیرضا واقعاً برایت متأسفم. خوشحالم که دنیا هرگز تو را به عنوان مرد شایسته دوست داشتن ندانست. "
    " دنیا مرد دیگری را دوست دارد؟ "
    " نمی دانم، شاید این طور باشد، ولی مطمئنم که تو و دل هوسبازت را خوب شناخته. "
    " هستی، من تا به امروز به چشم خواهر به تو نگاه کردم، ولی به عنوان همسر آینده ات از تو تقاضا دارم به من توهین نکنی و اجازه بدهی دوست داشتن پایه و اساس زندگی آینده مان باشد. "
    هستی به تمسخر شروع به خندیدن کرد. علیرضا که دیگر طاقت تحمل نداشت، از جایش بلند شد و از در اتاق بیرون رفت. هستی همچنان سر جایش نشسته بود و نمی دانست تکلیف او چیست؟ کاش محمد در کنارش بود و او را تنها نمی گذاشت. محمد موجودی بسیار تیزهوش بود . او به خوبی مخمصه ای را که هستی در آن گیر می کرد، حدس زده و کاری را که از دستش بر می آمد، به فوریت



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. #44
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    420 تا 424
    انجام داده بود . حالا دیگر اسم محمد به روشنی ستاره های درخشان شبانه در شناسنامه ی هستی به چشم می خورد و تلالو کور کننده اش مطمئناً چشم علیرضا را خیره می کرد .
    صدای حاجی از بیرون به گوش می رسید که هستی را به عنوان عروس خوشگلش صدا می زد .
    چقدر از حاجی خجالت می کشید ؟ چقدر خود را در زندگی مدیون او می دانست . چطور می بایتس محبتهای این مرد را پاسخ می داد ؟ بی رمق از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت . خوشبختانه یک راه بیشتر در جلویش وجود نداشت و او ملزم به انتخاب آن بود .
    حاجی با لحنی مهربان به او گفت : « خوب دخترم ، بگویم کبری خانم شیرینی را باز کند تا همه دهانمان را شیرین کنیم ؟ جواب تو مثبت است ، مگر نه ؟ »
    هستی برای آخرین بار به علیرضا نگریست ، اگر پای محمد هم در میان نبود ، او هرگز حاضر نمی شد با علیرضا پیمان زناشویی ببندد . با سعی و تلاش قوایش را جمع کرد و بی مقدمه گفت : « نه حاجی ، من حاضر به ازدواج با برادر شما نیستم . »
    رنگ چهره ی حاج عباس فی الفور به سرخی گرایید ، با لحنی که عصبانیت و ناراحتی در آن موج می زد گفت : « چه عیبی در علیرضا وجود دارد که حاضر به ازدواج با او نیستی ؟ »
    « من عیبی بر او نمی گیرم ، اما همانطور که خودتان می دانید ، من کسی دیگر را دوست دارم . »
    حاجی از جایش بلند شد و این بار فریاد زنان ، که از او بعید به نظر می رسید ، گفت : « تو چه می گویی ؟ یعنی کارهایی را که من برایت انجام دادم ، به این زودی فراموش کردی ؟ »
    « نه حاجی ، قسم می خورم که هیچ یک از محبت های شما را از خاطر نبرده ام . »
    « ولی از جوابی که دادی ، عکس این قضیه برداشت می شود . »
    « حاجی شما آدم خیر خواهی هستید . من اطمینان دارم که همه کارهایتان را بدون توقع انجام داده اید غیر از این است ؟ »
    « من کارهایم را برای خدا انجام دادم و برای خدا هم می خواهم که تو را خوشبخت کنم . »
    « با یک ازدواج اجباری ؟ زندگی با کسی که دوستش ندارم ؟ »
    « آن زیاد مهم نیست . موقع ازدواج من و اکرم خانم هم عشقی وجود نداشت . محبت و دوست داشتن بعد از ازدواج به وجود می آید . »
    اکرم خانم اصلاً از حرف حاجی خوشش نیامده بود ، غرولند کنان گفت : « حاجی چه می گویی ؟ چرا مرا با هستی مقایسه می کنی ؟ من کی از شما خوشم نیامده بود ؟ نکند یک وقت خدای نکرده شما مرا دوست نداشتید ؟ »
    هستی دید که چشمان اکرم خانم پر از اشک شد و وقتی کبری خانم با شیرینی سر رسید ، با فریاد اعتراض او مواجه شد که گفت : « کی به تو گفت همه چیز به خیر و خوشی تمام شده که شیرینی تعارف می کنی ؟ »
    کبری خانم بغض آلود جواب داد : « من چه می دانم خانم ؟ شما هم که فقط سر من داد می زنید ، حالا برای چه گریه می کنید خانم جان ؟ »
    « از دست حاجی ، این شوهر بی وفا . »
    « اکرم جان ، چه می گویی ؟ حالا بدهکار هم شدیم ، من کی به شما بی وفایی کردم ؟ »
    « همین که این حرفها را جلوی این دخترک غریبه می زنی ، خودش کلی بی وفایی است . »
    حاجی گفت : « کدام دختر غریبه ؟ هستی که غریبه نیست . »
    « چرا هست ، او که قصد ندارد علیرضا را به شوهری قبول کند . »
    « چرا می کند ، خوب هم قبول میک ند . یعنی این کاری است که اگر می خواهد ارتباط من با او برای همیشه قطع نشود ، باید بکند . »
    علیرضا دقایقی می شد که از اتاق خارج شده بود . درگیری لفظی اکرم خانم و برادرش ، تازگی چندنی برای او نداشت . البته هر بار اکرم خانم بهانه ی لازم را پیدا می کرد و در واقع علیرضا ته قلبش از این موضوع خوشحال هم بود ، مخصوصاً حالا که می دید برنامه ی ازدواج و خواستگاری خود به خود در حال خراب شدن است . گرچه از جسارت هستی خوشش می آمد و به نوعی تلافی ضعف وجودی اش را با شجاعت او جبران شده می دید ، بی شک اگر به هم خوردن مراسم باعث نزدیک شدن او به دنیا می شد ، این موضوع را به فال نیک می گرفت . به هر حال تصمیم گرفت به نزد هانی برود . از حرکات ساده و کودکانه ی دخترک خوشش آمده بود . هانی اولین دختری بود که بی پروا او را داماد نامیده و موجبات خنده اش را فراهم آورده بود .
    هستی گیج و مبهوت به سخنانی که بین حاج عباس و زنش رد و بدل می شد و قسمتهایی از آن هم بی ارتباط با او نبود ، گوش می داد .
    حاجی بار دیگر رو به هستی کرد و گفت : « بگو ببینم دختر جان ، تو تصمیمت را گرفتی یا نه ؟ کاری نکن که روح پدرت در قبر تحت فشار باشد . »
    « حاجی شما چه نقصی در دکتر دیدید که مرا از ازدواج با او نهی می کنید ؟ »
    حاجی با این سوال کاملاً غافلگیر شد . تا مدتی سکوت کرد و قادر به جواب دادن نبود . به راستی که او قادر نبود کوچکترین عیبی بر دکتر وارد کند . دکتر گذشته از نجابت ذاتی ، جوانی مستقل و تحصیل کرده بود . چطور می توانست بر چنین انسانی عیب بگذارد . در حالی که داماد خودش فرزاد حتی یکی از صفات شایسته را هم نداشت و در انتها نیر ناجوانمردانه و تنها برای پول او با دختر عزیزش ازدواج کرده بود ؟ در حالی که سرش را به زیر می انداخت گفت : « هستی مرا مجبور نکن پشت سر جوان مردم بد بگویم . او هر چه که هست به خودش مربوط است . پیشکش همسر آینده اش . اصلاً به ما چه مربوط که در مورد او صحبت کنیم ؟ »
    « ولی حاجی ، همه چیز دکتر به من مربوط است . »
    اکرم خانم به حرف آمد . « حاجی جان ، این دختر ما را مسخره گیر آورده . گفتی دخترک یتیم است و کسی را ندارد ، تو در حقش مادری کن . به او احترام بگذار و به خواستگاری او بیا ، آمدم . ولی دیگر نمی توانم شاهد التماس شما به این دختر بی پدر و مادر باشم ، دختران حتی زیباتر و بهتر از هستی هم برای او پیدا می شود . »
    « خانم شما ساکت باشید ، تا من حسابم را با او تسویه کنم . هستی ، آخرین جوابت چیست ؟ زود باش حرفت را بزن . »
    حاج عباسی که هستی تا کنون می شناخت ، مردی با ایمان و صبور بود که هستی را مانند پدری دلسوز دوست داشت ، نه آدمی خودخواه و بی منطق که حالا در جلوی رویش می دید . دیگر تحمل نداشت و قادر به سکوت نبود . فکر کرد بالاتر از سیاهی که رنگی نیست . او حالا شوهر داشت و دیگر دختری تنها و غریب محسوب نمی شد . می بایست حقیقت را به حاجی می گفت آنگاه حتماً حاجی کوتاه می آمد . با لکنت زبانی اشکار شروع به حرف زدن کرد . « حاجی در واقع من .... من می خواستم بگویم که دکتر آن قدر ها هم بی ارتباط به من نیست . »
    « چه ارتباطی بین تو و دکتر وجود دارد ؟ نکند او هم مثل طفلک بیچاره ی من گول شارلاتان دیگری را خوردی ؟ جواب بده دختر ، حرف بزن . »
    اکرم خانم برای لحظه ای از آنچه می شنید ، برقی از شادی در دیدگانش جلوه گر شد . مدتها بود به جهت بلایی که ترانه بر سرش آورده بود ، خجالت زده ی خاص و عام بود . حالا اگر هستی که حاج عباس بارها از عقل و درایتش نزد همه صحبت می کرد نیز مرتکب چنین نادانی و حماقتی شده بود ، گناه ترانه کمتر می شد .
    ولی آرامشش از حدس این خبر چندان نپایید . هستی مرتکب گناهی نشده بود که باعث کم جلوه کردن گناه ترانه شود . به قول خودش هستی دختر بی پدر و مادری بود که او وی را از منزلش رانده بود ولی ترانه همیشه محبوب و مورد محبت خانواده اش بود . پس گناه و قصور ترانه اندک نبود ، و این را هر عقل سلیمی حکم می کرد .
    سپس انچه از هستی شنید ، بریش غیر قابل باور بود .
    هستی با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت : « من و دکتر صبح امروز عقد کردیم . او حلا همسر قانونی و شرعی من است . بعد از مراسم عقد او و خواهرش بالافاصله مرا به خانه رساندند . »
    حالا دیگر نوبت حاجی بود که صدایش بلرزد . چطور چنین چیزی امکان داشت ؟ دکتر شب گذشته برای خواستگاری از هستی نزد او آمده بود و حالا هستی عنوان می کرد که زن قانونی دکتر است و ین بدین معنابود که همه چیز ، همه ی رویاها ، همه ی خیالها و آرزوهایش برای علیرضا پایان یافته بود . انگار با شنیدن این موضوع عصبانیتش فروکش کرده بود . تنها غباری از ناراحتی و افسوس در دلش به جای مانده بود . دکتر از او سریع تر عمل کرده بود . او باهوش فراوانتش دست حاجی را خوانده و با درایت و منطق به جنگ تعصب او آمده بود .
    حاجی زیر لب گفت : « این موضوع حقیقت دارد ؟ »
    هستی به آرامی جواب داد : « بله حاجی . »
    « پس دیگر همه چیز تمام شده . اکرم ، بلند شو برویم . این پسر کجاست ؟ علیرضا بیا برویم . »
    اکرم خانم زیر گوش حاجی پچ پچ کرد : « حالا که محبت های شما را این طور با ناسپاسی پاسخ داد ، دیگر لزومی ندارد این آپارتمان در اختیارش باشد ، حاجی ، سادگی و محبت هم حدی دارد . بگو شوهرش امشب بیاید دنبالش و او را ببرد . »
    اکردم در دل از اینکه عرضه ی هیچ کدام از دخترانش به اندازه ی هستی نبود تا شوهری پزشک و آن چنان برازنده انتخاب کنند ، افسرده بود و برای به دست آوردن آرامش خود ، این چنین به تحریک حاجی می پرداخت .
    حاجی تا نیمه ی راه رفته بود ، دوباره برگشت . این بار نگاهش کاملاً خالی از هر گونه احساس و محبت بود . به همان سردی که در نگاهش هم ملموس بود گفت : « تو فقط دو سه روز وقت داری از این خانه بروی . اگردر زندگی آینده ات هم به مشکلی برخورد کردی ، دیگر هرگز به کمک من امیدوار نباش . اگر به حرمت پدرت نبود همین امشب تو را از اینجا بیرون می کردم . »
    اشک چشمان هستی را پر کرده بود . مژگان بلندش از سخنان بی رحمانه و تحقیر آمیز حاجی بی اختیار پایین آمد و قطرات اشک مروارید گون بر چهره اش غلتید .



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  5. #45
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    425-440
    فصل 17

    الهه بعد از شروع زندگی مشترکش با امیر، به خوبی قدر لحظات با هم بودن را می فهمید و حاضر نبود لحظه ای را از دست بدهد. امیر هم عاشق الهه بود و با درک خصوصیات مثبت همسرش، روز به روز دامنه ی همبستگی خود به الهه می افزود. از این رو آجرهای دیوار عشقی مقدس را با هم پی ریزی می کردند. در نخستین لحظات این یک شدن تصمیم گرفتند که اصلاً به بیماری امیر توجه نکنند و غیر از لحظاتی که به اجبار مجبور به پذیرش این میهمان ناخوانده می شدند، بقیه ی اوقات از دریچه ای دیگر به این موضوع نگاه کنند.
    آنها به واسطه ی وجود همین بیماری با افرادی خوب آشنا شده بودند؛ کسانی که هنوز هم در بحبوبه ی رنگ فروشی و تظاهرات غلیظ آدم نمایی، در دنیای معنویات باقی مانده بودند و قصد یکی شدن با جهان چاپلوسی ها را نداشتند. از این رو رنج را به تمام معنا حس می کردند ولی هر روز قدمهای استوار و آهنین شان آنها را به مرادشان که همانا رسیدن به انسانیت والا بود، رهنمون می کرد.
    الهه و امیر را به راحتی در جمع خالصشان پذیرفته بودند و امیر با حضور در بین آنها درد خود را به فراموشی می سپرد. اکثر آنها از نظر سنی از امیر بزرگتر بودند؛ قهرمانان شجاعی که اغلب مردم بی رحمانه رشادت ها و دلیری های آنها را به یاد نمی آوردند و مظلومیت صادقانه و تواضع وجودی شان را از سر حقارت و ترحم پاسخ می دادند. اما امیر و الهه با حقیقتی غیرقابل کتمان در وجود این دلاوران بازمانده ی جنگ و این شهدای زنده مواجه می شدند؛ آنان بزرگوارانه و از سر متانت حاضر به تقسیم دردهایشان با کسی نبودند. انگار از جهانی دیگر آمده بودند و همچنان در اشتیاق رفتن می سوختند.
    امیر بارها از خود پرسیده بود که چطور قبل از جریان بیماری اش هرگز به فکرش نرسیده بود چنین افرادی هم وجود دارند؟ روزی نبود که یکی از یاران را تا منزلگه آخرت بدرقه نکنند. اکثر فیلم هایی که از این شجاعان آزادی ساز گرفته شده بود، بعد از شهادتشان تکمیل و پخش می شد و این یک از رنج آورترین موضوعاتی بود که گاهی در صحبتهایشان مطرح می کردند. متأسفانه بسیاری از این جانبازان شیمیایی قطع نخاع نیز شده بودند. اما خوشبختانه اکثریت آنها از وجود همسری خوب و فداکار همچون فرشته بهره مند بودند. انگار مهر آنان به صورت الهی در دل این دختران جوان و زیبا قرار گرفته بود و با افتخاری که ریشه در عالم غیب داشت، عاشقانه کمر به خدمت آنان می بستند.
    امیر با همکاری و همراهی الهه، دو سه بار باغی را اجاره کرده و به میهمان نوازی از این دوستان عزیز و خانواده هایشان پرداخته بود. خوشبختانه امیر مدرک مهندسی خود را دریافت کرده ولی الهه هنوز دو سالی به پایان تحصیلاتش باقی مانده بود. آنها دائماً در سفر و گشت و گذار یا کمک به دوستان جدیدشان بودند. تازگی ها الهه تغییراتی را به وضوح در خودش حس می کرد و قصد داشت به محض مطمئن شدن، آن را با همسرش مطرح کند.
    برعکس الهه که روابطی حسنه با همسرش داشت، ترانه روزگاری سخت را سپری می کرد. فرزاد تنها دو روز توانسته بود ظاهر قضیه را در ارتباط با وظایفی که به عنوان شوهر داشت، حفظ کند. عدم تعهد و پایداری او به عنوان همسری وفادار، نخستین چیزی بود که ترانه را از سست بودن عناصر زندگی اش آگاه کرد. هفته ی دوم بعد از ازدواجشان، کم کم سر و کله ی اعضای خانواده ی فرزاد پیدا شد. ترانه به امید اینکه با آمدن مادر و خواهران فرزاد خود او هم قرار بیشتری در خانه خواهد گرفت، استقبال شایان توجهی از مادر شوهر و فرزندان او کرد. ولی این کار عروس جوان نه تنها تأثیری مثبت بر افراد تازه وارد نداشت، بلکه آنان را به این یقین رساند که ترانه خود را به زور به پسرشان تحمیل کرده است. آنها آن قدر خود را در منزل فرزاد راحت احساس می کردند که عملاً اختیار آشپزخانه و دیگر قسمتها را به خود اختصاص داده بودند و حاضر به ترک آنجا نبودند.
    فرزاد نیز که همیشه آرزو داشت مکانی راحت برای زندگی افراد خانواده اش فراهم کند، با گوشزد کردن این موضوع که به رفت و آمد او کاری نداشته باشند، از اینکه ترانه تنها نبود و خصوصاً دو خواهر کوچکترش او را دائم زیر نظر داشتند، راضی بود. اما علی رغم علاقه ی قلبی اش به خانواده ی پرجمعیت اش مایل به پذیرفتن پدر معتادش در خانه ی خود نبود.
    ترانه در مئت کمی تمام اختیارات خود را به عنوان کدبانوی آن خانه از دست داد و تنها محیط امن را در اتاق خوابش دانست که شب اول زندگی اش در آنجا مورد محبت همسرش واقع شده بود. با گذشت ماهها و شنیدن متلکهای جان نواز از مادر و خواهران همسرش که دیگر صاحبان اصلی آن ملک محسوب می شدند، به فکر افتاد که شاید وجود بچه بتواند آهوی گریز پای زندگی او را به مأمن اصلی زندگی اش برگرداند. ولی هر ماه ناامیدتر از ماه قبل به زندگی کسالت باری که هفته ای یک شب فرزاد را در کنار خو داشت، ادامه می داد.
    فرزاد هرگز روی خوشی به ترانه نشان نمی داد و دائم هم از خواهرانش گزارش می گرفت که آیا ترانه تلفنی با خانواده اش در تماس بوده است یا خیر؟
    ترانه که دوست نداشت بیش از آن پدر و مادرش را ناراحت کند، هرگز از اوضاع نابسامان خانه اش صحبتی نمی کرد و در جواب مادرش که اعتراض می کرد چرا همیشه صدای یکی از خواهران فرزاد از پشت تلفن شنیده می شود، سعی می کرد خونسرد نشان دهد و برای راحتی خیال مادرش به تظاهر می گفت که آنها آدمهای مهربانی هستند که برای کمک به او خانه اش آمده اند. ولی حتی بیان این سخنان حاکی از محبت هم نمی توانست اندکی از عقده ی حقارتی که آن دختران جوان در وجودشان حس می کردند، کم کند. تحقیری که در تمامی مدت عمر گریبان آنان را گرفته بود و آنها وجود دختران نازپرورده ای همچون ترانه را در آن دخیل می دانستند.
    این اواخر فرزاد هم که به دنبال سخنان تحریک آمیز مادرش به فکر بچه افتاده بود، مرتباً به سرزنش ترانه می پرداخت و او را زنی بی عرضه می دانست. یک بار هم از سر بی احتیاطی کامل موضوع حاملگی پیش از ازدواج ترانه را نزد مادرش مطرح کرده بود، که از آن پس نیش کلام مادر شوهر سوزنده تر از گذشته عروس بیچاره را هدف قرار می داد. طوری که ترانه ناچار شد برای کمک به پزشکان مختلف متوسل شود.
    هستی با التماس و گریه ی کبری خانم حاضر شد آن شب را در آپارتمان حاج عباس به صبح برساند، ولی هرگز نتوانست بدون خوردن قرص خواب آور لحظه ای چشم بر هم بگذارد. سرانجام وقتی وجودش توسط مسکن های آرامش دهنده ی قوی از اضطراب و فشار روحی خالی شد و آرام گرفت، توانست چشم بر هم بگذارد و به خواب برود.
    پس از چند لحظه تلفن به صدا در آمد، اما تأثیر مسکن ها آن قدر زیاد بود که او نتوانست به تلفن جواب بدهد. به جای هستی کبری خانم گوشی را برداشت و سنگ تمام گذاشت. به دکتر بابت ازدواجش با هستی حسابی تبریک گفت و برای نگران نکردن دکتر در آن وقت شب، گفت که همه چیز به خیر و خوشی تمام شده است.
    دکتر پرسید:« حالا هستی چه می کند؟ چرا با من حرف نمی زند؟»
    کبری خانم پاسخ داد:« حالا هستی چه می کند؟ چرا با من حرف نمی زند؟»
    کبری خانم پاسخ داد:« او روز سختی را پشت سر گذاشته و تصور نمی کنم با این حالی که دارد، فردا هم بتواند به مطب بیاید. بهتر است شما فردا شب زنگ بزنید و با او صحبت کنید. هستی در یک روز غافلگیرانه و بدون پیش بینی قبلی ازدواج کرده و در همان روز هم مراسم خواستگاری پرتشنجی را پشت سر گذاشته، به هر حال باید به او حق بدهید و بگذارید کمی استراحت کند تا حالش جا بیاید. حالا هم به زور مسکن خوابیده. البته اگر شما اصرار دارید، بیدارش کنم.»
    « نه، نه، دوست ندارم مزاحمش بشوم. باشد فردا برایش زنگ می زنم. فقط به او بگو که من تماس گرفتم و شدیداً نگرانش بودم.»
    « باشد، دکتر جان، باشد، انشاالله که خوشبخت شوید.»
    دکتر برای لحظه ای مکثی کرد و سپس گفت:« از شما هم متشکرم، کبری خانم، شما زن خوب و مادر برازنده ای برای هستی بودی، خداحافظ.»
    هستی صبح فردا شروع به جمع آوری وسایلش کرد. تنها فکری که او را به خود مشغول کرده بود، وجود هانی بود. می دانست که دکتر از صمیم قلب حاضر به پذیرفتن هانیه در منزلش نیست و در عین حال فهمیده بود که اگر لازم شود، برای کسب رضایت او این کار را نیز انجام خواهد داد.
    کبری خانم تنها چند ساعتی مهلت خواسته و با اصرار از هستی خواهش کرده بود که تا برگشتن او از آن خانه نرود. بعد از صحبتهای توهین آمیز حاج عباس در شب گذشته، تحمل آنجا برای هستی سخت و ناخوشایند بود، ولی به دلیل احترامی که برای آن زن پیر قائل بود، قبول کرد که تا آمدن کبری خانم صبر کند.
    گرچه گفتن این موضوع به دکتر که حاج عباس او را از خانه اش رانده است، ناخوشایند و دلخورکننده بود، کاری بود که می بایست انجام می داد. سعی کرد با صحبت کردن با هانی اندکی زمان را بکشد. آن روز به مطب نرفت و اواسط روز صدای زنگ به صدا درآمد. از ترس اینکه مبادا حاج عباس برای اطمینان از رفتن او به آنجا سرزده است. قدرت نداشت گوشی آیفون را بر دارد. برای لحظه ای از قولی که به کبری خانم داده بود، پشیمان شد. بهتر بود صبح زود برای همیشه آپارتمان حاج عباس را ترک می کرد. برای لحظه ای اندیشید که بهتر است اصلاً در را باز نکند. حاج عباس نیز که حتماً می دانست که کبری در منزل نیست، با باز نشدن در تصور می کرد که هستی هم به همراه هانیه منزل او را ترک کرده است. لذا بی اختیار جلوی هانیه را که برای باز کردن در می رفت، گرفت. بعد از دو سه زنگ متوالی، سرانجام کسی که پشت در ایستاده بود ناامیدانه آنجا را ترک کرد و هرگز هستی متوجه نشد غریبه ای که با هزاران امید پشت در ایستاده بود، چه کسی است.
    سرانجام، غروب آن روز کبری خانم با یک جعبه شیرینی به خانه برگشت. در صورتش خوشحالی موج می زد. وقتی هستی علت شادی او را سؤال کرد، کبری صورت هستی را بوسید و گفت:« سرانجام نتیجه ی زحماتم را گرفتم.»
    هانی که بی اختیار به جعبه ی شیرینی حمله برده بود و هنوز یکی را نخورده دیگری را در دهان قرار می داد، خنده ای انفجاری کرد، که همزمان مقدار زیادی شیرینی از دهانش به بیرون پرتاب شد. کبری خانم مهربانانه به او تذکر داد که سعی کند هنگام خوردن نخندد، چون امکان دارد غذا به گلویش بپرد و راه تنفس او را مسدود کند. ولی او با حالتی مبهوت تنها به تماشای آنها پرداخت.
    کبری پیشانی هانی را همچون مادری مهربان بوسید. هستی متوجه شد که در نگاه بی رمق هانیه نوری درخشیدن گرفت و ناگهان بی مقدمه خود را در آغوش کبری خانم رها کرد. چشمان کم نور کبری در زیر نور عینک ذره بینی اش از اشک پر شد و هستی شاهد جرقه ی عشق مادر و فرزندی در چهره ی صادق دو همخانه اش شد.
    کبری همان گونه که هانی را در آغوش می فشرد، گفت:« هستی جان، حالا دیگر صاحب این خانه حاج عباس نیست.»
    هستی با تعجبی آشکار گفت:« اگر حاج عباس مالک آپارتمان نیست، پس اینجا به چه کسی تعلق دارد؟»
    « به من، به من. حاجی امروز اینجا را به نام من کرد. یعنی تعارف و خجالت را کنار گذاشتم و در ازای یک عمر زحمت صادقانه، تقاضای این آپارتمان را کردم و حاجی هم قبول کرد. هستی جان، باورت می شود؟ امروز این خانه در محضر به نام من شد.»
    « آره عزیزم، البته که باورم می شود. اینجا حق توست. تبریک می گویم. پس بگو این شیرینی بابت چه بود.»
    « بله، شیرینی قباله ی این خانه است. دیگر لزومی ندارد با این عجله اینجا را ترک کنی.»
    البته کبری می دانست که این حرف را برای دلخوشی هستی می گوید، وگرنه حاجی از او قول گرفته بود که هستی هر چه سریع تر باید آنجا را ترک کند و کبری علیرغم میلش این قول را به او داده بود.
    هستی حالت تردیدی را که از سخنان آخر کبری در چشمانش آشکار بود، به خوبی حس کرد و با لبخندی مهربانانه گفت:« نه کبری خانم، من و هانی همین امشب از اینجا خواهیم رفت. اما از صمیم قلب می گویم که مبارکت باشد.»
    کبری با عجله به وسط حرف هستی پرید و گفت:« هستی جان، تو شوهر کردی، حالا گرچه بی خبر، مبارکت باشد، اما هانی هنوز دختر من است. فقط یکی از دخترانم ازدواج کرده ولی آن یکی باید پیش من بماند.»
    « کبری خانم، چه می گویی؟ موقعی که به منزل حاج عباس می روی، تنها ماندن برای هانی خطرناک است.»
    « می دانم هستی جان، می دانم. برای همین از حاجی اجازه گرفتم که او را هم به همراه خودم به خانه ی حاج عباس ببرم. این طوری هم برای خودش بهتر است و هم می تواند آنجا کمک من باشد. درست است که به تو خیلی علاقه مند است، ولی اگر از خودش هم بپرسی، این روزها به قدر کافی عادت کرده که پیش من بماند.»
    « ولی کبری خانم؟»
    « دیگر ولی ندارد. حاجی قول داده که از نظر قانونی هم سرپرستی او را برای من بگیرد. مسلماً خانواده ی او دیگر دنبالش نیستند، وگرنه تا حالا پیدا شده بودند. خیال نمی کنی من درست می گویم؟»
    « چرا، چرا کبری خانم. اگر خود هانی هم این طور بخواهد، من حرفی ندارم.»
    قرار شد آن شب به عنوان آخرین شام، هستی در کنار آنها باشد و سپس از دکتر بخواهد که به دنبالش بیاید. کبری خانم ناپرهیزی کرد و دو سه رنگ غذای خوشمزه به مناسبت ازدواج هستی پخت. خیلی آرزو داشت که دکتر و خواهرش نیز در مراسم آن شب شرکت داشتند، ولی از ترس حاجی این آرزو را بی آنکه بر زبان جاری سازد، در دل خفه کرد.
    موقع صرف شام، هانی انگار متوجه شده بود که هستی قصد دارد برای همیشه آنان را ترک کند، بی آنکه لقمه ای غذا بخورد، تنها به تماشای هستی نشسته بود و چشم از او بر نمی داشت. هنوز شام را به پایان نرسانده بودند که صدای زنگ تلفن توجه همه را به خود جلب کرد. محمد پشت خط بود. هستی هنوز نمی دانست چگونه از دکتر بخواهد که برای بردنش به دنبال او بیاید. معلوم بود محمد از شنیدن صدای او، احساس شعفی ناگهانی وجودش را پر کرده است. هستی خجالت زده گفت:«دکتر، دکتر» ولی نتوانست بیشتر از این به سخنش ادامه دهد، تنها در ادامه پرسید که آیا دنیا حضور دارد؟
    دکتر دلشکسته گفت:« خیال می کردم زنم با من حرف دارد، ولی مثل اینکه دنیا عزیزتر از من است.»
    دنیا با شنیدن اسمش سریعاً گوشی را از محمد گرفتو با لحنی پر محبت گفت:« سلام هستی جان، این محمد حسود مثل اینکه فراموش کرده تو اول دوست من بودی و تازه زن او شده ای. حالا بگو عزیزم چه اتفاقی افتاده؟»
    هستی از شنیدن جملات محبت آمیز این خواهر و برادر، گریه اش گرفت. در حالی که بغض از صدایش می بارید، گفت:« دنیا جان به محمد بگو هرگز قصد ناراحت کردن او را نداشتم، اما خیال نمی کنم تاکنون هیچ دختری در موقعیت من قرار گرفته باشد.»
    « هستی جان، چرا گریه می کنی؟ چه موقعیتی عزیزم؟ راحت صحبت کن، بگو ببینم چی شده؟»
    « چیزی نشده، فقط، فقط اینکه من با اوضاع و احوالی که دیشب پیش آمد، دیگر از حمایت حاجی برخودار نیستم. یعنی دیگر حق ماندن در این خانه را ندارم. حاج عباس مر از خانه بیرون کرده.» همزمان با هق هقی که با صدایش در هم آمیخته بود، ادامه داد:« دنیا، من دیگر جایی را ندارم که بروم.»
    دنیا با شنیدن این حرف گفت:« چه می گویی، هستی؟ اصلاً غصه نخور. مگر دیوانه شده ای که این طور حرف می زنی؟ هیچ اشکالی ندارد، خانه ی خودت منتظر توست.»
    محمد که به دقت در حال گوش دادن به حرفهای دادن به حرفهای دنیا بود، دیگر طاقت نیاورد، به سرعت گوشی را از دست دنیا گرفت و گفت:« عزیزم، نگران چه هستی؟ آماده باش من تا دقایقی دیگر به دنبالت می آیم. از تو تعجب می کنم که چرا مرا تا این حد غریبه می دانی. عزیزم، من شوهر تو هستم. از حالا تا همیشه و تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند. هستی، باور کن آن قدر خوشحالم دنبالت می آیم که دلم می خواهد از خوشحالی فریاد بکشم. خدا پدر و مادر حاج عباس را رحمت کند. منتظرم باش که دارم می آیم.»
    « محمد!»
    « بله، عزیزم؟»
    « دنیا را هم می آوری؟»
    « اگر تو بخواهی، البته.»
    « آره، دوست دارم دنیا به عنوان خواهر من در کنارم باشد.»
    « باشه، عزیزم. چشم، حتماً او را می آورم.»
    هستی با آنچه از محمد می شنید، به آرامش رسید. کبری خانم با خوشحالی گفت:« هستی، دخترم به حاج عباس هیچ ربطی ندارد. اینجا دیگر متعلق به من است. در رفتن عجله نکن.»
    « نه، کبری خانم. بهتر است هر چه زودتر تکلیفم را روشن کنم و خیالم جمع بشود. دیگر مایل به ماندن در آپارتمانی که زمانی متعلق به حاج عباس بوده نیستم. از تو هم ممنونم.» سپس او رو به هانی کرد و پرسید:« تو چه می کنی؟»
    هستی غمی بزرگ را در چشمان دخترک احساس کرد. هانیه با لکنتی آشکار گفت:« هستی، نمی خواهی مرا با خودت ببری؟»
    « اگر دلت بخواهد، البته تو را هم خواهم برد.»
    کبری خانم گفت:« نه هانی جان، تو باید پیش من بمانی، پیش کبری خانم.»
    « ولی من، من می خواهم هم پیش تو باشم، هم پیش هستی.»
    کبری با لحنی مادرانه گفت:« هانیه جان، دلت می خواهد که دختر من باشی؟»
    « آره دوست دارم، اما دوست دارم دختر هستی هم باشم.»
    « ولی عزیزم، هستی حتی از تو هم کوچکتر است. تو می توانی تنها خواهر هستی باشی و دختر من.»
    « نه، هستی مامان من می شود، مگر نه، هستی؟»
    « اگر تو بخواهی شاید، ولی دیگر کبری خانم نمی تواند مادرت باشد.»
    هانیانگشتش را به دهانش فرو برد و به نشانه ی فکر کردن، مدتی سکوت کرد. بعد از دقایقی سرانجام انگار که درگیری با خود موفق شده باشد، با لحنی کودکانه گفت:« اصلاً کبری خانم مادرم شود و تو خواهرم، باشد؟»
    کبری خانم با خوشحالی زایدالوصفی گفت:« خوب، پس دختر باید پیش چه کسی بماند؟»
    « دختر باید مادرش بماند، اما وقتی مادرم مرد، زن بابا ما را اذیت می کرد. من و خواهرم هم فرار کردیم. ما فرار کردیم.»
    هستی متوجه شد که هانی ناخودآگاه قسمتی از زندگی اش را به خاطر می آورد. حالا برایش کاملاً روشن بود که چرا بعد از چند بار چاپ عکس هانی در روزنامه ها، هرگز کسی سراغ او را نگرفته بود. از قرار، زندگی او همراه مرگ مادرش از هم پاشیده بود. دلش برای هانی بیشتر از خودش می سوخت. هستی ناخودآگاه بارها حسرت زندگی دو دختر حاج عباس را خورده بود. آنها سایه ی پدر و مادر را بر سر خود داشتند و هنوز در چتر حمایت پدری که فقط خواهان خوشبختی آنان بود، می زیستند. اما با دیدن هانی، متوجه شد که برای سلامتی که خداوند به او عطا کرده، باید شکرگذار باشد.
    با لحنی افسرده گفت:« هانی، اگر دلت بخواهد من همه ی عمر از تو مراقبت خواهم کرد. بارو کن در هیچ شرایطی تو را تنها نخواهم گذاشت.»
    ولی هانی یکدفعه خود را در آغوش کبری خانم جای داد و در حالی که دست او را بر پیشانی خود می کشید، گفت:« من مامانم را می خواهم. من کبری خانم را می خواهم. هستی، تو هم با شوهرت بعداً پیش ما بیا.»
    هستی با لبخندی زیبا پاسخ داد:« البته که می آیم. شما هم قول بدهید که پیش من بیاید.»
    قبل از اینکه کبری خانم جواب بدهد، صدای زنگ در شنیده شد، قلب هستی ضربان بیشتری پیدا کرد. مرحله ی دیگری در زندگی دختر جوان آغاز می شد. این بار داوطلبانه و مشتاقانه آماده ی ورود به مرحله ی بعدیزندگی اش بود.
    هانی با جیغی کوتاه گفت:« من، من در را باز می کنم.»
    محمد و دنیا با دسته ای غنچه ی گل سرخ و یک جعبه شیرینی در پشت در ایستاده بودند. محمد این بار دسته گلی هم برای هانی خریده بود. هانی برای تشکر، صورت دنیا را بوسید. هدیه ای هم از جانب خواهر و برادر برای کبری خانم در نظر گرفته شده بود. کبری از دیدن هدیه که ساعتی زیبا بود، کلی ذوق کرد و با خوشحالی به دکتر گفت که مدتها بود از کسی هدیه دریافت نکرده بود. بعد از صرف چای و شیرینی، سرانجام نوبت به خداحافظی رسید.
    هستی و کبری خانم یکدیگر را در آغوش گرفتند و معصومانه اشک می ریختند. هستی از کبری خانم محبتهای زیادی دیده بود و قادر به فراموش کردن آنها نبود. بعد از آن نوبت به هانیه بود که با هستی خداحافظی کند. دکتر با لحنی متعجب از هستی پرسید:« مگر هانی همراه ما نمی آید؟»
    جلوتر از هستی، هانیه پاسخ داد:« من، من باید پیش مامانم بمانم تا مرا ندزدند. آخه دخترهای خشگل را می دزدند.»
    همه خندیدند و هستی دوباره صورت هانی را بوسید. آنگاه به همراه دکتر و دنیا، آنجا را ترک کرد.
    به محض ورود به منزل دکتر، دنیا اسپند دود کرد و بالای سر هستی و دکتر چرخاند، آن وقت به بهانه ی دم کردن چای، زن و شوهر جوان را تنها گذاشت. این نخستین بار بود که بعد از جاری شدن خطبه ی نکاح هستی با شوهرش تنها می شد.
    دکتر جلو آمد و هستی را که جلوی در ایستاده بود، به داخل اتاق راهنمایی کرد. می دانست بر زبان آوردن آنچه قصد داشت در بدو ورود به همسرش بگوید، کلامی نابجاست، ولی چاره ای نداشت و هستی به عنوان همسر او می بایست به این مسائل عادت می کرد.
    هستی که متوجه شد دکتر قصد دارد موضوعی را مطرج کند، همچنان ساکت در کنار او نشسته بود. دکتر به آرامی دستش را جلو برد و شروع بع نوازش موهای سیاه و صاف هستی کرد. چندین سال بود که بارها در رؤیاهای شیرین جوانی خود را در چنین حالتی تصور کرده بود و حالا آن افسانه مبدل به واقعیتی شیرین شده بود که با برخاستن از خواب، شیرینی آن به کف روی آب تبدیل نمی شد.
    نگاهش را به چشمان زیبای محبوبش دوخت و گفت:« هستی، می دانی چقدر منتظر این لحظات بودم؟»
    پوست سفید دخترک محجوبانه از خجالت به سرخی گرایید. او تا به حال چنین تجربیات شیرینی را که خدایش آن را برای بندگانش حلال کرده، حس نکرده بود. دیگر احساس غربت و بی کسی نمی کرد. سرش را بر شانه ی محمد گذاشت و لذتی رخوت آمیز را احساس کرد.
    محمد با ناراحتی و علی رغم میل باطنی اش گفت:« هستی، من امشب باید به بیمارستان بروم. نهایت تلاشم را کردم که بتوانم کسی را جای خودم بگذارم تا شب ورود تو به خانه مان مجبور به ترک تو نشوم، ولی باور کن کسی پیدا نشد.»
    غم و اندوه یکباره وجود هستی را در بر گرفت. چقدر دلش می خواست می توانست تا صبح در کنار همسر جذابش بماند و رازهای نهفته در دلش را در آغوش امن او بازگو کند، ولی فکر کرد که باید به چنین وضعی عادت کند. بی شک می بایست می پذیرفت که به عنوان همسر یک پزشک، دارای مسئولیتهایی است. گرچه قبول این وظایف در اولین شب ورودش به خانه ی همسرش کمی سخت به نظر می رسید، با لحنی که سرشار از محبت بود، گفت:« زیاد فکرش را نکن. کشیکت تا چه ساعتی است؟»
    « انشاءالله فردا صبح برمی گردم. فردا مطب را تعطیل می کنم و تا شب با هم می گردیم، راضی هستی؟»
    « آره راضی هستم.»
    آنگاه با صدای دنیا که آنان را به خوردن چای و میوه فرا می خواند، از جا بلند شدند.
    هیچ کس تصورش را نمی کرد که نیم ساعت بعد از رفتن هستی، غریبه ای که صبح به دیدنش آمده بود، دوباره به منزل کبری برگردد. مردی بود حدوداً سی و پنج ساله با عینکی که او را بسیار برازنده نشان می داد. غرور و متانت در چهره ی آن مرد موقر موج می زد، ولی پیراهن و کت و شلوار مشکی اش عزادار بودن او را نشان می داد.
    وقتی این بار در خانه به رویش گشوده شد، خوشحال شد که سرانجام سفرش بی فایده نبوده است. با شنیدن این موضوع که هستی دیگر در آنجا زندگی نمی کند، هاله ای از اندوه چهره ی موقرش را پوشاند. بسیار با ادب و فوق العاده مؤدبانه سخن می گفت، به طوری که در همان دقایق اول کبری را شیفته ی خود کرد و بدون لحظه ای تردید نشانی خانه ی جدید هستی را در اختیار آن غریبه ی تاره وارد که ادعا می کرد از شهر هستی آمده است، قرار داد.
    غریبه که خود را علی معرفی کرده بود، می خواست بلافاصله به دیدن هستی برود، ولی با اطلاع از اینکه آن شب اولین شب ازدواج هستی و همسرش است، تصمیم گرفت تا صبح فردا صبر کند.
    علی حقیقت دوست همان گونه که آمده بود، در عرض چند دقیقه خداحافظی کرد و رفت.
    کبری که دلش طاقت نمی آورد، یکی دو ساعت بعد از رفتن آن مرد، زمانی که هستی خود را آماده ی خواب می کرد، به او زنگ زد و گفت که فردا این شخص به دیدنش می رود.
    دنیا از هستی پرسید که آیا در بین اقوامش کسی را به این نام می شناسد؟ هستی هر چه فکر کرد، کمتر به نتیجه ی مطلوب رسید، او هرگز چنین شخصی را نه دیده بود و نه می شناخت. لذا چاره ای نداشت که تا فردا و آمدن آن غریبه صبر کند.
    علی حقیقت دوست زمانی به منزل هستی آمد که یک ساعتی بود دکتر از محل کارش برگشته بود. از او دعوت کرد که به داخل خانه برود و او مؤدبانه پذیرفت. دکتر منتظر بود که با آمدن هستی برق آشنایی در نگاه آن دو نفر بدرخشد. اما علی و هستی هر دو نشان دادند که یکدیگر را نمی شناسند. هستی بعد از سلام و خوشامدگویی، در کنار محمد روی مبل نشست. دنیا به هستی خاطر نشان کرده بود که پذیرایی را خودش انجام می دهد تا خیال او را از این بابت راحت شد. هستی منتظر بود غریبه ای که خود را علی معرفی کرده بود و این طور که از ظاهرش هویدا بود بسیار با شخصیت به نظر می رسید، شروع به صحبت کند.
    غریبه بعد از اینکه از دنیا برای پذیرایی تشکر کرد، شروع به سخن گفتن کرد. بسیار شمرده و با کلامی جاذب سخن می گفت. از لهجه اش به راحتی می شد حدس زد که علی رغم زندگی در شمال، شمالی نیست. در حالی که چشمانش را به چشمان هستی دوخته بود، گفت:« احتمالاً شما هستی خانم هستید.»
    هستی با نگرانی پاسخ داد:« بله، اما شما از کجا مرا می شناسید؟»
    « نگران نباشید. من تا حالا شما را، یعنی سعادت ملاقات با مشا را پیدا نکرده بودم، ولی سرنوشت خانواده تان و خود شما را و اینکه شب ازدواجتان مصادف با آن حادثه ی تلخ شدید، بارها و بارها از دیگران شنیده ام.»
    هستی که از بازگو شدن حادثه ی مصیبت بار شب ازدواج اولش با اندکی خجالت کمی خود را از دکتر دور می کرد، از سر اکراه پرسید:« آیا شما از بستگان حمید هستید؟»
    « نه، نه، اشتباه نکنید. اصلاً بهتر است ماجرا را از اول برایتان بازگو کنم. من قبل از زلزله در زادگاهم یعنی در تهران زندگی می کردم. بعد از وقوع زلزله بود، من و همسرم جزو نیروهای مردمی عازم شمال شدیم تا به مردم زلزله زده و مصیبت زده کمک کنیم. مصیبت هایی که ارمغان زلزله بود و مردم عادی کوچکترین گناهی در ایجاد آن نداشتند. محیط زیبای شمال ما را جذب کرد و تصمیم گرفتیم همان جا، البته در مرکز استان زندگی کنیم مرحوم همسرم خیلی از محیط فرح بخش شمال لذت می برد.»
    « همسرتان مرحوم شده؟ یعنی در زلزله او را از دست دادید؟»
    « خیر، خیر، گفتم که در حین زلزله ما در تهران بودیم. همسر من چند ماهی است که بر اثر سرطان، این دژخیم خانمان سوز دارفانی را وداع گفته.»
    « ممنونم. به هر حال ما غریب هشت سال بود که ازدواج کرده بودیم و بچه دار هم نمی شدیم. بنابراین با توجه به وضعیت ساکت زندگی مان، تصمیم گرفتیم یکی از بچه های آنجا را به فرزندی قبول کنیم. حتماً هستی خانم می داند که قرعه به نام چه کسی اصابت کرد.»
    همه ساکت بودند. هستی بهت زده منتظر بود که او به حرفش ادامه دهد. سخنان مرد ناخودآگاه او را به یاد شهر و دیار و اقوامش انداخته بود. شاید یکی از دختر عموهایش زنده مانده بود که خبری از هیچ کدام از اقوام و خویشاوندانش نداشت. اگر کسی از آنها زنده بود، می توانست برای یکبار هم شده خبری از خود برای هستی بفرستد.
    مرد غریبه وقتی سکوت آنها را دید، ادمه داد:« من خیال می کردم که هستی خانم این موضوع را بداند.»
    هستی ناخودآگاه گفت:« من از کجا باید بدانم؟ من که از عالم غیب خبر ندارم.»
    « آه، البته. منظورم این نبود که شما از عالم غیب با خبر هستید. واقعیتش من طی نامه ای همه چیز را برای حاج عباس که حالت قیم خانواده ی شما را داشت، نوشته بودم و از طریق او هم نشانی شما را داشتم. البته شاید حق با حاجی بود که شما را از اصل ماجرا مطلع نکرد. او به من گوشزد کرد که این طوری برای ما هم بهتر است. یعنی اینکه مریم کوچولو هم از زنده ماندن خواهرش مطلع نشود.»
    هستی یکه خورد از جا بلند شد. حتماً منظور آن مرد مریم، خواهر کوچکتر او نبود. او سالها بود که همراه دیگر اعضای خانواده اش زنده به گور شده بود. لعنت به زلزله که همه ی عشق و علایق و خانواده اش را از او گرفته بود.
    دکتر دست هستی را گرفت و دوباره او را بر جای نشاند.
    هستی دلش می خواست غریبه به سخنانش ادامه دهد. شنیدن نام مریم، هر چند یقیناً مریمی دیگر بود، برای او خوشایند محسوب می شد. نمی دانست چرا آرامش خود را از دست داد. ضربان قلبش بسیار شدید شده بود و دستش را در جایی که تصور می کرد قلب در آنجا واقع شدع است، قرار دا.
    سخنان غریبه با شیرین ترین کلماتی که تاکنون شنیده بود، آذین می شد.
    « بله، همسرم با دیدن آن دختر کوچولوی معصوم که مظلومانه اشک می ریخت و خود را از همه دور می کرد، عاشق او شد. هستی خانم، خواهر کوچولوی شما، مریم، عجیب به شما شباهت دارد. انگار خود شما را کوچک کرده باشند. با همان چشمان سیاه زیبا و جادویی ...»
    به ناگاه هستی بی اختیار فریاد کشید:« مریم؟ مریم من؟»
    گریه مجال سخن گفتن را از او گرفت. این غریبه چه می گفت؟ مریم خواهر او زنده بود و هستی از این موضوع خبر نداشت؟ نه، این قابل قبول نبود. دیگر قادر به کنترل قلبش نبود.. انگار از قفسه ی سینه اش راهی به خارج پیدا کرده بود و دزدانه در حال فرار بود. مریم او زنده بود و هستی مدت سه سال از او خبر نداشت. چه بی رحمانه او را در بی خبری گذاشته بودند، او بارها هانی را در آغوش کشیده و بر او دل سوزانده بود، در صورتی که خواهر بیچاره اش به گفته ی این غریبه دور از آغوش پر محبت او در جایی دیگر غریبانه اشک می ریخت و مظلومانه خود را از همه پنهان می کرد.
    حس کرد که سقف بالای سرش در حال دوران است. لوستری که به سقف آویزان بود، همزمان با چرخش سقف هر لحظه پایین تر می آمد. حالا دیگر به سخنان آن مرد را نمی شنید، ولی انگار حرکت لبهایش را حس می کرد. دیگر چیزی نفهمید و نقش بر زمین شد.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  6. #46
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    441-450
    18
    وقتی هستی دوباره چشمانش را باز کرد ، دکتر مضطربانه او را صدا میکرد و دنیا لیوانی آب و قند به او میخوراند .
    « هستی ، عزیزم ، چه شده ؟ چرا از حال رفتی ؟ » این کلامی بود که دنیا بر زبان می آورد .
    به جای هستی ، دکتر جواب داد : « از شوک این خبر لحظه ای از حال رفت . کمی صبر کنی ، حالش بهتر میشود . »
    هستی بی رمق پرسید : « محمد ، درست شنیدم ؟ مریم زنده است ؟ »
    تازه متوجه شد که کمی دورتر ، آن مرد با حالتی دستپاچه ایستاده است و چشم از او بر نمیدارد . مرد غریبه با شنیدن صدای هستی جلوتر آمد و پوزش خواهانه گفت : « ببخشید ، مثل اینکه خیلی تند رفتم . قصد ناراحت کردن شما را نداشتم . »
    هستی با وجود بی حسی در تک تک سلولهایش ، التماس کنان به مرد غریبه متوسل شد و گفت : « خواهش میکنم حقیقت را بگویید . مریم من زنده است ؟ چرا حاج عباس مرا با خبر نکرد ؟ »
    « واقعیتش انگار حال شما خیلی خوب نبود . البته من مستقیما با خود حاج عباس در ارتباط نبودم ، ولی از خانمش نامه ای دریافت کردم که اعلام کرده بود شما در یک آسایشگاه روانی بستری هستید و حالتان اصلا مناسب نیست . ایشان از من خواسته بودند به مریم هم راجه به زنده بودن شما حرفی نزنم . البته مریم نمیدانست شما زنده اید ، ولی دائم از اعضای خانواده و خصوصا ازدواج شما که قرار بود صبح شب زلزله انجام شود ، صحبت میکرد . بعد از آن چنان وحشتناک گریه میکرد که اغلب به تشنج می افتاد و تنها آغوش هنگامه ، همسر مرحومم ، میتوانست او را آرام کند . »
    « الان مریم کجاست ؟ هنوز در منزل شماست ؟ »
    دکتر سعی میکرد که هستی را به آرامش دعوت کند . گفت « هستی جان ، سعی کن اینقدر هیجان زده نشوی . آرام باش . مهم این است که حالا میدانی او زنده است و بالاخره او را میبنی . »
    « محمد ، تو باورت میشود که مریم خواهر کوچولوی من زنده است ؟ »
    غریبه که احساس راحتی بیشتری میکرد ، با لبخندی که بر وقار چهره اش می افزود ، گفت : « حالا دیگر مریم کوچولوی شما آنقدر ها هم کوچک نیست . او به مدرسه میرود . در کلاس سوم دبستان درس میخواند و برای خود نوجوانی شده . یک دختر خانم نوجوان . »
    هستی هیجان زده سوال خود را تکرار کرد . « هنوز هم پیش شما زندگی میکند ؟ نکند با خودتان او را به تهران آورده اید ؟ »
    « نه ، نه ، خواهش میکنم این قدر به خودتان فشار نیاورید . متاسفانه من بعد از مرگ همسرم ، قادر به نگهداری و مراقبت از یک دختر بچه نبودم . مجبور شدم مریم را به بهزیستی بسپارم . این طوری برای خودش هم راحت تر بود . در تمام مدتی که با ما زندگی میکرد ، با هنگامه احساس راحتی بیشتری داشت . بودن با او را به بودن با من ترجیح میداد . متاسفانه مرگ هنگامه ضربه ی سختی برای بار دوم به او وارد کرد . باور کنید من اگر میدانستم که بیماری زنم این قدر جدی است ، هرگز راضی نمیشدم مریم را با آن روحیه حساسش به خانه ی خودمان بیاورم . خیال نمیکردم همسرم رفیق نیمه راه است . »
    چشمان او با یاد آوری همسرش ، پر از اشک شد . دینا جعبه ای دستمال کاغذی را به طرف او گرفت و با آرامش همیشگی خود گفت : « شما کار پسندیده ای کردید که ما را از این موضوع مطلع کردید . البته هر کس دیگری جای هستی بود ، یقینا کارش به تیمارستان کشیده میشد . تازه من و دکتر معتقدیم او بسیار توانا بوده که قادر به تحمل این فاجعه شده و مدت بسیار کمی هم در آن آسایش گاه بستری شد . تعجبم از این است که چرا اکرم خانم هرگز در مورد زنده بودن خواهر کوچکتر هستی سخنی بر لب نیاورد ؟»
    « من هم نمیدانم . به هر حال در سفری که این دفعه به قصد دیدار از خانواده ام به تهران داشتم ، هر طور بود نشانی هستی خانم را از حاج عباس گرفتم . البته به نظر می آمد که او خیلی از هستی خانم ناراحت است و بالاخره به زور راضی به دادن نشانی شد . من وظیفه ی خودم می دانستم که این موضوع را به شما اطلاع دهم تا اگر برایتان امکانش فراهم است ، برای نجات آن بچه اقدام کنید . به هر حال دیدن یک نفر همخون ، شوق بیشتری را برای ادامه زندگی در فرد ایجاد میکند . البته من هم قصد برگشتن به زادگاهم را دارم و تقاضای انتقال کرده ام ، ولی تا وقتی در شمال هستم ، هیچ گونه همکاری را از شما دریغ نخواهم کرد . نشانی خودم را در شمال هم به شما میدهم . من بعد از ظهر امروز دوباره راهی شمال هستم . امیدوارم به زودی شما را در آنجا ملاقات کنم . »
    دنیا و دکتر به اصرار از آقای حقیقت دوست خواستند که برای نهار پیش آنها بماند ، ولی او تشکر کرد و پس از خداحافظی از آنها جدا شد .
    هستی بعد از شنیدن خبر زنده بودن خواهرش ، در دینایی دیگر سیر میکرد . بهت زده اما خوشحال ، به نقطه ای خیره مانده بود و فکر میکرد که کاش خدا دو بال برای پرواز به او داده بود تا یکسره خود را نزد مریم برساند . مریم او زنده بود . یعنی از زیر آوار سالم بیرون آمده بود . خدایا شکرت . خدایا شکرت .
    ولی چرا اکرم خانم این موضوع را از او پنهان کرده بود ؟ چرا به ذهنش نرسیده بود در شرایطی بحرانی که هستی در آن مدتها دست و پا میزد ، دیدن یکی از اعضای خانواده چه کمک بزرگی در بهبود سریع او خواهد بود ؟ خدایا ، چطور به خود اجازه داده بود این حق مسلم را از او دریغ کند ؟ شاید نگران بود مبادا یک نفر دیگر هم به آنها اضافه شود . واقعیت این بود که اکرم خانم جز دو سه روز اول ورود هستی ، هرگز روی خوشی به او نشان نداده بود . بنابراین از تحمیل غریبه ای دیگر به زندگی خود اصلا رضایت نداشت .
    هستی به شدت احساس گرما کرد .
    محمد تعجب زده از او پرسید : « هستی ، چه شده ؟ چرا این قدر قرمز شده ای ؟ نکند تب داری ؟ »
    هستی میدانست که هیجانی زیاد در وجودش شعله ور است . بدنش از درون میسوخت ، انگار او را در کوره ای آتش گذاشته بودند . وقتی محمد به صورت هستی دست کشید و فهمید همسرش در تبی شدید میسوزد ، فورا او را به سوی تختخواب هدایت کرد .

    الهه بیشتر از ده بار جواب آزمایش را از کیفش در آورد . علاقمندانه جواب مثبت را میخواند و آن را همچون شیئی گرانبها دوباره در کیفش پنهان میکرد . مشتاق بود هر چه زودتر پدر بچه اش را از وجود جنینی که در رحم داشت باخبر کند . الهه با محبت ذاتی و قلب مهربانش ، دقیقه به دقیقه به ساعت مینگریست . از اینکه عقربه های ساعت تندتر حرکت نمیکرد ، عصبانی بود . امیر برای انجام کاری عازم منزل یکی از دوستان تازه اش شده بود . آن روز امیر برای همراهی در خرید خانه ای مناسب برای دوست جانبازش به آنجا رفته بود و مخصوصا به الهه گفته بود که اگر دیر شد ، نگران نشود . اما شوق الهه ، باعث میشد که او نتواند به آسانی دیر کردن امیر را تحمل کند .
    الهه و امیر متوجه شده بودند بسیاری از جانبازانی که آنها را به دوستی پذیرفته اند ، علی رغم وضعیت نامساعد اقتصادی و دارا بودن زن و بچه ، اغلب در هیچ شرایطی مایل به پذیرش کمکهای مالی که امیر با کمال رغبت حاضر بود در اختیار آنان قرار دهد ، نیستند . البته همراهی و یاری صادقانه ی امیر را در برنامه های روزمره ی زندگی شان میپذیرفتند . امیر بعضی از شبها که از خصوصیات بارز این یاران صدیق برای الهه صحبت میکرد ، ناخودآگاه روحیه ی قوی آنان را تحسین میکرد ، خصوصا اکبر که به راحتی با امیر صمیمی شده بود .
    وقتی امیر خنده ها و شوخی های با مزه ی او را میدید ، به یاد خودش می افتاد . گرچه امیر دیگر هرگز نتوانسته بود به شادی روزهای قبل از بیماری اش باشد ، با دیدن اکبر و دیدن تلاش او برای شرکت در آزمون مقطع دکترا ، متوجه شده بود که حتما بیماری اکبر بسیار سطحی و میزان شیمیایی شدنش آن چنان خطرناک نیست .
    همسر اکبر یکی از استادان دوره ی فوق لیسانس او بود و حدودا ده سالی کوچکتر از اکبر بود . البته خود اکبر بین جانبازان جزو جوانترین ها محسوب میشد . خودش میگفت : « درست پانزده ساله بودم که برای اولین بار عازم جبهه شدم . مسئله نجات وطنم آنقدر برایم حیاتی بود که حاضر بودم همه چیزم را در را آن از دست بدهم . در آن زمان عشق به کشور و نگاه کردن به دشمن به چشم بیگانه ای وحشی و گرگی درنده ، همراه با صوت زیبا و جاودانی حاج آقا آهنگران ، دنیای جوانان عاشق جبهه را میساخت . آنجا عارفانه حاضر بودی جسم را اسیر گلوله ی دژخیم کنی تا به بهای آن روحت را آزاد سازی . علنا میتوانستی پرواز جوانان را به چشم ببینی . اگر شایستگی پرواز حقیقی را داشتی ، به همراه روحت قادر بودی پرزنان در حالیکه میخندیدی ، سبکبال و شاد پرواز کنی و اگر بالهایت را بریده بودند ، تا رشد مجدد آنها میبایست گل واژه های صبر را در پیشانی تقدیر خود شکوفا می کردی . »
    همسرش ثریا که خود استاد ادبیات بود ، میگفت :« من در محضر اکبر شاگردی هستم که جرات کوچکترین عرض اندام را ندارم . »
    الهه و امیر نیز حقیقتا عاشق روحیه ی لطیف و در عین حال قوی و مستحکم اکبر بودند . اکبر حدودا پانزده سالی بزرگتر از آنان بود و به راحتی تجربیات با ارزشش را در اختیار آن دو قرار میداد . همیشه میخندید و به امیر میگفت : « امیر ، خداوند خیلی تو را دوست داشته که بدون اینکه خودت بدانی ، چون روحت با ما بود ، همگام قافله سالار ما شدی و حتی ترکش بلا هم تو را مورد آزمون خود قرار داد . »
    امیر روز به روز به اکبر وابسته تر و علاقمند تر میشد . آن روز هم قرار بود بعد از مدتها با گرفتن وام و غیره ، بالاخره اکبر و ثریا از مستاجری خارج شوند و امیر همراه آنان برای خرید خانه ای مناسب رفته بود . البته امیر به اکبر پیشنهاد کرده بود که میتواند مقداری پول به عنوان قرض در اختیار آنان بگذارد ، ولی اکبر خیلی محترمانه به امیر فهمانده بود که او نیازی به این کمک ندارد و از او خواسته بود در صورت امکان به افراد نیازمند تر کمک کند .
    ساعت به ده شب نزدیک میشد ، ولی همچنان از آمدن امیر خبری نبود . الهه لحظه به لحظه بی تاب تر میشد . کم کم شادی اولیه ی شنیدن خبر حامله بودنش جای خود را با نگرانی معاوضه میکرد . دلش ناخودآگاه شور میزد و در خیال هزاران مرتبه امیر را از دست رفته میدید . کم کم باورش میشد کابوسی که در عالم خیال تصور میکرد ، واقعیت محض است . حالا دیگر اشک از چشمانش سرازیر بود .
    با خود گفت : خدایا ، گرچه عشق موجودی را که در درونم احساس میکنم با هیچ چیز عوض نخواهم کرد ، اگر قرار است او به جای پدرش پا به این دنیای بی وفا بگذارد ، از من بگیرش . اما هنوز لحظه ای نگذشته بود که عشق مادرانه قلبش را فشرد . درحالیکه اشک میریخت به استغفار پرداخت و زنده بودن پدر و کودکش ، هر دو را از خدا خواست . دیگر طاقت نداشت . صدای زنگ در برایش ناقوس بهترین خبر بود . شادی کنان و بی توجه به موقعیت حساسش به طرف در خانه دوید . پدر و مادرش پشت در ایستاده بودند . خنده ای که بی اراده بر صورتش نقش بسته بود ، در دم خشکید .
    اکرم خانم به کنایه گفت : « ببینم الهه جان ، از دیدن ما این قدر پکر شدی ؟ »
    او بدون کوچکترین تظاهر و پرده پوشی ، همانند دوران کودکی به آغوش مادر پناه برد و با صدای بلند شروع به گریه کرد .
    حاج عباس مضطربانه پرسید : « الهه ، چیزی شده ؟ »
    تازه متوجه شد که هنوز پدر و مادرش را در بیرون خانه نگه داشته است .
    بالاخره ساعت ده و نیم بود که صدای زنگ تلفن به بی خبری الهه و خانواده اش پایان داد . اکبر پشت خط بود و با لحنی غمگین از آنان میخواست که خود را سریعا به بیمارستان برسانند . امیر آن شب تا نزدیکی های صبح در اتاق مراقبتهای ویژه بود . اکبر و ثریا به همراه الهه و پدر و مادرش در بیمارستان ماندند و در انتظار بهبود امیر ثانیه شماری کردند . اکبر با تاسف میگفت که تا هنگام غروب حال امیر خوب بود که یک دفعه آن سرفه ی ناگهانی به سراغش آمد . میگفت : « هر کاری کردیم سرفه اش بند نیامد . انگار راه تنفس امیر تنگ شده بود ، ولی با این حال ما را قسم میداد که چیزی به الهه نگوییم . وقتی دیدیم حالش بهتر نمیشود ، او را سریعا به بیمارستان انتقال دادیم و آنها هم با توجه به وخامت حالش او را به بخش مراقبتهای ویژه منتقل کردند . تا آخرین لحظه هم اصرار میکرد که الهه خانم را با خبر نکنیم . میگفت او در شرایط ویژه ای به سر میبرد و نگرانی برایش خوب نیست . »
    ثریا با لبخندی گفت :« الهه جان ، گمان میکنم امیر در مورد تو حدسهایی زده . میگفت تو سعی میکنی از او مخفی کنی و او هم به گونه ای رفتار میکند که تو حسابی باور کنی چیزی نمیداند . »
    اکرم خانم تعجب زده به دخترش نگاه میکرد . همه انگار منتظر شنیدن جوابی از الهه بودند ، الهه از خجالت سرخ شده بود . برای خلاصی از دست مادرش گفت : « مادر ، حالا که جای این حرفها نیست . باید به فکر حال وخیم امیر باشیم . »
    اکبر با دیدن عکس العمل خانواده ی الهه ، خود را از جمع آنان دور کرد . ثریا بلافاصله به دنبالش دوید و گفت : « اکبر جان ، اگر روزی خداوند به ما بچه ای بدهد ، مطمئنا خانواده ی من افتخار میکنند که پدر آن بچه تو هستی . »
    اکبر از سر تاسف دستش را روی شانه ی زنش گذاشت و گفت : « دلم به حال ایر میسوزد . »
    اما ثریا دلش به حال جوانی خود او میسوخت .
    نزدیکی های صبح امیر را به بخش انتقال دادند . الهه سعی میکرد جلوی شوهرش اشک نریزد . میدانست که گریه های او رنج امیر را افزایش میدهد . امیر خیلی ضعیف و بی رمق به نظر می آمد . انگار در عرض چند ساعت چند کیلویی از وزنش کم شده بود . وقتی چشم گشود ، با دیدن الهه لبخندی رنجور بر لبانش سایه انداخت . حاج عباس خم شد و پیشانی دامادش را بوسید . اکرم خانم بغض کرده بود . امیر زیر لب به اکرم خانم سلام گفت . اکرم خانم با حسرتی آشکار از او پرسید که حالش چطور است ؟ و امیر درحالیکه صدایش به زحمت شنیده میشد ، زیر لب گفت :« خوبم ، خوبم . »
    اکبر و ثریا پشت سر الهه ایستاده بودند . اکبر با خنده به تخت او نزدیک شد و پیشانی اش را بوسید .
    امیر از سر دلخوری به اکبر گفت :« چرا به الهه گفتید ؟ »
    « والله ، راستش دیگر ترسیدیم . پسر ، اون زن توست . حق داره که از همه چیز تو با خبر باشد . تازه همین قدر هم که دیر به او اطلاع دادم ، کم مانده بود بنده ی خدا سکته کند . »
    امیر با حالتی دردناک جواب داد : « زبانت را گاز بگیر . خدا نکند . »
    پرستار تذکر داد که دور مریض را خلوت کنند . همه خداحافظی کردند و رفتند ، غیر از الهه که بالای سر امیر ماند . امیر با اشاره از الهه خواست که دستش را بگیرد . الهه مشتاقانه دست دراز کرد و دستان کشیده و بی رمق امیر را در دست گرفت . دستهای امیر یخ کرده بود . از حرارت دستهای الهه گرمایی مطبوع به وجودش راه یافت . فکر کرد که کاش باقی مانده ی کوتاه عمرش را بتواند دور از بیمارستان و در کنار الهه به سر ببرد . دکتر شیمی درمانی را به عنوان آخرین مسکن و نه درمان قطعی ، پیشنهاد کرده بود و او هنوز در پذیرش این موضوع مردد بود . فکر میکرد نکند الهه با تغییر ظاهری او از ازدواجش پشیمان شود . ولی با نگاهی به چشمان معصوم و زیبای همسرش بابت افکار بدی که به او هجوم می آورد به خود لعنت فرستاد .
    با لبخند از الهه پرسید : « راستی چیزی میخواستی به من بگویی ؟ »
    الهه که سعی میکرد ناراحتی اش را از امیر مخفی کند ، پاسخ داد : « چیزی که خودت زودتر از من میدانی و حتی اکبر و ثریا هم میدانند . احتمالا خواجه حافظ شیرازی هم تا حالا در کتابش اگر ثبت نکرده ، متاسف است . بله آقا ، تو پدر شدی ، ولی بی خیال در رختخواب خوابیده ای . »
    » من دلم میخواست این خبر را از دهان قشنگ تو بشنوم . از روزی که با تو ازدواج کردم ، فقط خیر و خوشی همراه خودت آوردی . »
    الهه که دیگر طاقت تحمل نداشت ، مژگانش را به نرمی پایین آورد و قطره اشکی به روی گونه هایش غلطید . دائم این فکر ذهنش را می آزرد که آیا سرانجام این کودک در زمان زنده بودن پدرش متولد میشود یا خیر ؟ آیا امیر هرگز قادر خواهد بود که صدای گریه ی کودکش را بشنود ؟
    قلبش از این افکار آزرده شد و اشکها با سرعت بیشتری از چشمانش فرو ریخت . صدای امیر در گوشش میپیچید که به او میگفت : « الهه جان ، خواهش میکنم اینطور مظلومانه اشک نریز ، تو درد مرا با این گریه ها چند برابر میکنی . »
    خبر شیمی درمانی که تا ساعاتی قبل از دکتر معالج امیر شندیه بود ، خبری تاسف بار بود که الهه مجبور به پذیرش آن بود . درحالیکه سعی میکرد جلوی گریه اش را بگیرد ، ناله کنان گفت :« امیر ، آنان میخواهند شیمی درمانی را شروع کنند . »
    « میدانم عزیزم ، میدانم . اینها همان عواملی است که من برای خاطرشان حاضر به ازدواج با تو نبودم . »
    « نه ، نه ، اشتباه نکن . من تنها برای خاطر تو ناراحت هستم . »
    الهه علی رغم سعی و تلاشی که از خود نشان میداد ، بی وقفه اشک از چشمانش جاری بود . امیر سعی کرد با دست دیگرش سر الهه را در آغوش بگیرد . آه که چقدر این نعمت خوب خدا را دوست داشت . چقدر ترک الهه ، همسر محبوبش ، سخت و ناگوار بود . آیا الهه بعد از او با کسی دیگر پیمان زناشویی میبست ؟ از این تصور لحظه ای بر خود لرزید ، ولی بلافاصله بر خود نهیب زد که فعلا زمان مرگ فرا نرسیده است . شاید سرانجام موفق به دیدن موجودی که وابسته به او و الهه بود نیز میشد . از فکر کوچولویی که قرار بود تا چند ماه دیگر به جمع دوتایی شان اضافه شود ، لبخندی چهره ی رنگ پریده اش را پوشاند .

    دو ساعتی میشد که ترانه به صورت همسرش که در خواب به سر میبرد ، خیره شده بود . نهایت توجه فرزاد به ترانه ، تنها در ماه اول زندگی شان بود . فرزاد آن قدر به عشق ترانه نسبت به خود اطمینان داشت که مطمئن بود هر بلایی هم بر سر او بیاورد ، ترانه حتی لب به اعتراض نمیگشاید . بنابراین خیلی زود کارهای خلافش را آغاز کرد ، با این تفاوت که در ماه اول دامنه ی بی وفایی هایش هرگز به خانه کشیده نمیشد . ولی حالا با فراغت خاطر و آسودگی خیال هر کاری که میخواست ، در نهایت گستاخی انجام میداد . ویلون که بهانه ای برای آشنایی ترانه با فرزاد محسوب میشد ، حالا دیگر بلای جان ترانه شده بود و حتی از شنیدن صدای آن وحشت میکرد .
    فرزاد به قصد تشکیل کلاسهای آموزش آلات موسیقی ، مخصوصا ویلون ، به راحتی موفق به جذب دختران زیادی به خانه اش میشد و جوابش در ازای اعتراض های ترانه یک چیز بود : « اگر ناراحتی از خانه من برو بیرون . »
    یک بار ترانه سر زده وارد کلاس خصوصی او با یک زن جوان شده بود ، از رفتار وقیحانه ی همسرش و آن زن چنان جا خورده بود که گریه کنان به قصد منزل پدرش خانه را ترک کرده بود ، ولی بعد از دو سه ساعت قدم زدن در خیابان ، مجددا ترجیح داده بود به خانه ی خودش که در واقع صاحب اصلی آن فرزاد بود ، برگردد .
    فرزاد به اصرار مادرش که میگفت صلاح نیست زن جوانش را پشت در بگذارد ، سرانجام بعد از زمانی معطل کردن ، در را به روی ترانه گشوده و با سیلی محکمی به استقبال همسرش رفته و قاطعانه به او گفته بود : « این آخرین دفعه ای ...



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  7. #47
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    451-460
    بود که در را به رویت گشودم . بار دیگر اگر بی اجازه من از این خانه بیرون بروی ، دیگر راهی برای برگشتن دوباره ات وجود نخواهد داشت .
    این اولین بار بود که فرزاد جلوی مادر و خواهرانش به اعمال خشونت علیه ترانه پرداخت ، ولی با تکرار این مسئله در روزهای آینده ، نشان داد که با دانشجوی روشنفکری که ترانه عاشقانه به او دل بسته بود ، تفاوت زیادی کرده است و در واقع به تکرار نقش حیوانی پدرش ، البته در قالبی جوانتر و زیباتر ، میپردازد .
    ترانه همچنان خیره به صورت فرزاد مینگریست . خطوط چهره ی همسرش در خواب او را معصومانه تر نشان میداد . چقدر فرزاد در عالم خواب میهربان و صمیمی به نظر میرسید . آرزو کرد میتوانست او را به همین صورت برای همیشه در کنار خود حفظ کند . از این تصور خنده اش گرفت و برای اولین مرتبه بعد از ازدواجش ، از ته دل خندید . اندیشید که دیگر به قدر روزهای نخست آشنایی به فرزاد علاقمند نیست ، ولی لحظه ای بعد با نگاهی دوباره به صورت برازنده ی شوهرش ، بی اختیار خواست که چهره ی زیبای او را ببوسد . بر خود و احساس ضعفی که همیشه در قبال فرزاد از خود نشان میداد ، لعنت فرستاد و به پهلوی دیگر غلطید . افکاری آزار دهنده فکرش را مشغول کرده بود . متوجه بود که فرزاد بعد از فهمیدن اینکه او هرگز صاحب بچه ای نخواهد شد ، علنا به چشم کلاهبردار به او نگاه میکند . مادر شوهر و خواهران و برادران فرزاد که حالا دیگر برای همیشه در خانه ی آنها ماندنی شده بودند ، با وجود این نقص ترانه دیگر کوچکترین احترامی برای او قائل نبودند و او را زنی ناقص بر میشمردند .
    یک بار به دفاع از فرزاد او را دختری مریض نامیده بودند ، با گریه فریاد زده بود که این بلا را پسرشان به سر او آورده است ، ولی نتیجه حرفش کتکی بود که آن شب فرزاد برای راضی کردن مادرش و اثبات مردانگی خودش به او زده بود . هنوز از رنجهایی که در آن خانه متحمل میشد ، سخنی به پدر و مادرش نگفته بود و همه ی این عوامل دست به دست هم میداد که او را به انسانی مریض و افسرده تبدیل کند . گرچه شنیدن این مسئله که بعد از نابود شدن جنین اولش هرگز قادر نخواهد بود طعم شیرین مادر شدن را بچشد ، به تنهایی کافی بود او را به ناامیدی و افسردگی بکشاند .
    با یادآوری این مسئله چشمانش پر از اشک شد . این روزها با وجود موضوعات ناخوشایندی که در زندگی برایش پیش می آمد ، رفته رفته علاقه ی خود را به زندگی از دست میداد . کاش میشد بدون آسیب رساندن به پدر یا مادرش برای همیشه این دنیا را میگذاشت و راهی جهانی دیگر میشد ، جهانی که این قدر آلوده به دروغ و هرزگی نبود . با یادآوری والدینش سعی کرد در مورد مرگ نیندیشد . حتی دیگر به زندگی نیز اهمیت نمیداد . برایش مهم نبود که خواهران فرزاد بدون اجازه به کمد لباسهایش دست میزدند و هر چه دوست داشتند برمیداشتند ، یا به دلیل وجود مادر فرزاد در آشپزخانه حتی نمیتوانست بدون اجازه یک فنجان چای هم بخورد . دیگر کم کم با بی اعتنایی هایی که از فرزاد میدید ، نسبت به ظاهر خود هم توجهی نداشت . گیاه وار غذا میخورد و گیاه گونه رشد میکرد ، بی آنکه نشاط و شادابی گیاه را داشته باشد . زیرا نور زندگی اش مدتها بود که در غبار تاریکی محو شده و او را به ساقه ای خشکیده مبدل کرده بود .

    با اینکه هستی دلش میخواست عصر آن روز برای دیدن مریم عازم شمال شود ، به دلیل وخامت حالش مجبور شد سه روزی را در رختخواب سپری کند . در همهی این مدت ، دنیا همچون خواهری مهربان مراقب او بود و تنهایش نمیگذاشت . با بتهتر شدن حالش در صبح چهارمین روز ، وقتی دکتر آماده ی رفتن به محل کارش میشد ، هستی از او خواست کمی صبر کند تا به مطالب وی گوش دهد . دکتر که از بهبود نسبی هستی خوشحال بود ، در کنار او نشست .
    هستی با خجالتی آشکار گفت : « راستش محمد ، من به خوبی تو ایمان دارم ، ولی قصدم دارم از تو جدا بشوم . »
    دکتر با لبخندی تمسخر آمیز پرسید : « جوک جدید سال است یا قصد اذیت مرا داری ؟ »
    نه ، نه ، محمد من شوخی نمیکنم . خیلی هم جدی حرف میزنم . من نمیتوانم با تو زندگی کنم . »
    آرام آرام لبخند از لبان محمد محو شد . با حالتی جدی گفت : « هستی ، تو زندگی زناشویی را جدی نگرفتی ؟ این بچه بازیها چیست ؟ تو الان زن من هستی . مثل اینکه یادت رفته که ما عقد کرده ایم . »
    « محمد ، من هیچ چیز یادم نرفته و هرگز زندگی زناشویی و ازدواج را هم به مسخره نمیگیرم . »
    « پس معنی این حرفهای تو چیست ؟ برای چه چنین حرفهای نا خوشایندی آن هم درست چند روز بعد از عقدمان میزنی ؟ »
    « محمد من تا حالا تنها بودم ، ولی حالا باید به فکر خواهرم هم باشم . مریم به من احتیاج دارد . او خواهر من است . دلیلی ندارد مریم را به تو تحمیل کنم . »
    « آه پس موضوع این است . تو در مورد من چنین تصوری داری ؟ »
    « محمد ، تو خودت گفتی که مایل نیستی هانی را با خودم بیاورم . یادت نیست ؟ »
    « هستی ، تو چه میگویی ؟ تو هانی را با خواهرت یکی میدانی ؟ ما در مورد هانی وظیفه ای نداشتیم . با وجود این من برای خاطر تو حتی قبول کرده بودم که هانی هم با ما زندگی کند . اما در مورد خواهرت قضیه کاملا فرق میکند . هستی ، من خوشحالم که خواهرت زنده است و خوشحال میشوم که آن بچه با ما زندگی کند . به محض اینکه تو قوای لازم را به دست بیاوری ، با هم عازم شمال میشویم . »
    هستی در سکوت و از سر لذت به سخنان دکتر گوش میداد . برای اولین بار از تاریخ وقوع زلزله ، حس میکرد که دوباره تشکیل خانواده داده است ؛ خانواده ای که با وجود خواهر محمد و خواهر او تکمیل میشد . میدانست که دنیا با محبت خالصانه اش موفق به جذب مریم عزیز او خواهد شد . آه ، چقدر دلش برای خواهر کوچولویش تنگ شده بود . فکر کرد که مریم در تنهایی و دور از خانواده ی حقیقی اش چه روزگار سختی را گذرانده است . آیا بعد از گذشت این مدت ، هنوز هستی را به خاطر داشت ؟ از سخنان علی حقیقت دوست که این طور به نظر میرسید .
    حالا این محمد ، همسر او بود که با سخنان دلگرم کننده اش نشان میداد که هستی در انتخابش و جواب مثبتی که داده بود اشتباه نکرده است .
    با لبخند گفت : « محمد ، من همین امروز برای رفتن به سراغ مریم آمادگی دارم . »
    محمد نگاهی به ساعت خود انداخت و گفت :« خوب ، پس بلند شو و ساکی برای خودت و من حاضر کن . بالاخره ما هم باید بفهمیم که زن گرفته ایم . تا امروز که چیزی از این موضوع دستگیرمان نشده . »
    هستی از جایش بلند شد ، اما محمد با چشمانی که از عاشقترین غزل های عاشقانه پر بود و در متن آبی اش انعکاس صفایی صادقانه را به تجلی می آورد ، در حالیکه به هستی کمک میکرد تا از جای برخیزد ، گفت : « نه هستی ، تو فقط حاضر شو ، من ساک را میبندم . »
    هستی با دیدن دنیا که با دو لیوان آب میوه وارد اتاق شد ، با خوشحالی از او پرسید : « دنیا ، تو هم با ما می آیی ؟ »
    دکتر با اخمی ظاهری گفت : « ای بابا ، ما حق نداریم کمی هم با زنمان خلوت کنیم ؟ »
    دنیا با یک دنیا محبت خندید و گفت : « چرا برادر جان ، این حق مسلم شماست . سرانجام تصمیم گرفتید که عازم شمال شوید ؟ البته اگر از من خواهش هم میکردید ، نمی آمدم . ولی هستی ، به راستی شوهر پررویی داری . با این مظلومیت و معصومیتی که در تو میبینم ، خدا به دادت برسد . مواظب باش زیاد به محمد رو ندهی . »
    هستی با خنده ای دلچسب پاسخ داد : « از شوخی گذشته ، دلم میخواهد تو هم با ما بیایی . »
    دنیا آب میوه را به دست هستی داد ، خواهرانه پیشانی او را بوسید و گفت :
    « میدانم عزیزم ، تو لطف داری ، ولی بهتر است این دفعه را دو نفری با هم بروید . بعد از آمدن مریم خانم ، تصور نمیکنم دیگر چنین موقعیتی گیرتان بیاید . »
    دکتر دست دراز کرد و در حالیکه خواهرش را در آغوش میگرفت گفت : « دنیا خانم ، خدا را چه دیدی ، شاید مریم از تو بیشتر از هستی خوشش بیاید . آن وقت تو باید مراقب مریم باشی و او را تر و خشک کنی . »
    « البته اگر من هم این کار را بکنم ، صرفا برای خاطر هستی است ، نه تو . یادت باشد . »
    محمد با لیوان آب میوه از اتاق خارج شد و دنیا با محبتی خواهرانه در آماده کردن وسایل سفر به هستی کمک کرد . هستی که تصور میکرد شادترین روز زندگی اش را میگذراند ، به دقت به نصایح خواهر همسرش گوش میداد ؛ خواهر شوهری که تا کنون از هر خواهری برایش مهربانتر بود .
    این اولین سفر دو نفره ی زوج جوان بود . دکتر می اندیشید گرچه در واقع قصد آنان ماموریتی اجباری است ، به نوعی میتوانستند آن را ماه عسل نیز به حساب آورند .
    در بین راه مناظری زیبا دیده میشد . با تمام شدن زمستان و آغاز بهار ، جنگلها و درختان بین راه سخاوتمندانه شکوفایی خود را به ناظران جاده عرضه میکردند . این بهار و سبزه بود که عشق را با شکوه بی مانندش به آن عاشقان جوان عرضه میکرد . محمد آرزو میکرد وضعیت مالی اش انقدرخوب بود که میتوانست هستی را برای شروع زندگی به سفری در خارج از کشور ببرد ، ولی در عین حال میدانست هستی نیز با درک مشکلات اقتصادی دکتری جوان ، حاضر به صرف چنین هزینه ای نخواهد شد . وقتی هم محمد این آرزویش را بیان کرد ، هستی پیشنهاد داد که بهتر است به جای این کار ابتدا به فکر تغییر مکان و تجهیز مطب باشند ، به خصوص که پله های باریک و زیاد مطب و شنیدن آن صدای ناموزون و ناهنجار تازه کاران کلاس موسیقی ، برای بیماران عصبی عذاب آور به شمار می آمد .
    وقتی به نزدیکی های محل زلزله رسیدند ، دکتر منتظر عکس العملی از هستی بود . آخرین چیزی که هستی از ان زمان ها به یاد می آورد ، حضور آمبولانسها و امداگران در آن منطقه بود که حالا دیگر اثری از آنها دیده نمیشد .
    دکتر بیشتر مایل بود به صورتی گذرا از آن جاده و شهری که هستی زمانی در آن زندگی میکرد ، بگذرد و فکر میکرد یادآوری خاطرات گذشته ، آن قدرها برای همسرش دلچسب نیست . آرزو میکرد هستی با یادآوردن آنچه پشت سر گذاشته بود ، دوباره روحیه خود را نبازد . ولی علی رغم میلش ، بنا به خواهش و اصرار هستی مجبور شد اتومبیل را در آن محل متوقف کند .
    هستی هیچ گاه تصور نمیکرد که بعد از گذشت سه سال ، هنوز چهره ی شهرش این قدر غمگین و زلزله زده باشد . به جای خانه های قبلی ، تعداد زیادی خانه ی پیش ساخته دیده میشد . البته تعدادی خانه ساخته شده بود و شمار زیادی ساختمان نیمه کاره هم به چشم میخورد . به همراه زنگ و نمای تغییر یافته ی شهرش ، به نظر میرسید که انسانها نیز عوض شده اند . بیشتر افراد آنجا غریبه بودند یا لااقل هستی آنها را نمیشناخت . مردمان شهرش بی اعتنا از کنار او گذر میکردند ، انگار نه انگار که روزی هستی آنجا زندگی میکرده و اصولا در آنجا به دنیا آمده است .
    با وجود گذشت زمانی نسبتا طولانی از وقوع زلزله ، هنوز پیکر خونین شهر بذر غم پاشیده شده بود . هستی ناخودآگاه به یاد شب تلخ زلزله افتاد و بی اختیار به طرف مکانی به راه افتاد که روزگاری خانه اش در آن قرار داشت . قبل از اینکه به محل زندگی سابقش نزدیک شود ، صدایی که او را به نام میخواند ، توجهش را جلب کرد . زنی مسن بود که اسم او را فریاد میزد . به طرف صدا برگشت و با کمی دقت ، متوجه شد که صاحب صدا را میشناسد .
    خانم عباسی بود ، مادر حمید ، نامزد سابقش . در عرض سه سال لااقل به اندازه ده سال پیرتر شده بود ، بی اراده به سوی خانم عباسی دوید و وقتی خانم عباسی آغوش گشود ، هستی خود را در آغوش او جای داد . چشمان پیر و کم سوی خانم عباسی پر از اشک شد . هستی صدای او را شنید که گفت : « هستی جان ، خودتی ، مگر نه ؟ یکدفعه کجا غیبت زد ؟ من بعد از آن روز که تو را در بیمارستان دیدم ، برای بردنت به آنجا آمدم ، ولی گفتند با عمویت به تهران رفته ای . هیچ کس از تو خبری نداشت . آه عزیزم چقدر خوب است که دوباره برگشته ای . تو عطر و بوی حمیدم را برای من زنده میکنی . »
    با این حرف ناگهان هستی به طرف محمد برگشت . دکتر که میدانست نام نامزد سابق هستی حمید بوده است ، مطمئن شد که زن غریبه مادر اوست . خانم عباسی تازه متوجه همراه هستی شد ، درنگی کرد و از هستی پرسید : « مادر جان ، این آقا کیست ؟ »
    هستی خجالت میکشید پاسخ دهد . به لکنت افتاد و قبل از آنکه بتواند جواب درستی به مادر حمید بدهد ، دکتر به نجاتش آمد و گفت : « شما احتمالا مادر حمید خان هستید . خدا بیامرزدش . هستی خیلی از این جوان تعریف میکند . »
    مادر حمید با شنیدن کلام دکتر خوشحال شد و گفت : « یعنی هستی پسر مرا فراموش نکرده ؟ میدانید ، آخر پسر من ناکام از دنیا رفت . دو سال بود که در حسرت ازدواج با این خانم خوشکله بود که بدجور دل پسر مرا برده بود . هر وقت میگفتم به خواستگاری دختری دیگر برویم ، با من قهر میکرد و قاطعانه میگفت فقط هستی را میخواهد ، نه کسی دیگر را . گاهی که خیلی از دست پدر هستی عصبانی میشد ، با ناراحتی میگفت میترسد پدر هستی با این سختگیریهای بی موردش باعث شود آخر او کاری را که نباید ، بکند . و وقتی من با ترس و لرز میپرسیدم چه کاری ، میگفت آدم ربایی . میگفت آخرش هستی را میدزدد . »
    بعد انگار تازه متوجه چشمان آبی دکتر شده باشد ، با دقت زیادتری به دکتر خیره شد و گفت : « چشمان پسرم درست رنگ چشمان شما بود . شما خوشبخت تر از حمید من بودید ، چون مثل اینکه با هستی ازدواج کرده اید . »
    ناگهان بغض هستی ترکید . دوباره به گردن خانم عباسی آویخت و با گریه گفت : « خانم عباسی ، مرا ببخید ، مرا ببخشید . »
    « چرا عزیزم ؟ تو کاری که درست بود انجام دادی . تو هنوز خیلی جوانی . الحمدالله مثل اینکه جوان خوبی گیرت آمده . انشاء الله به پای هم پیر شوید . راستی ، بچه نداری ؟ »
    « نه خانم عباسی . ما تازه عقد کرده ایم . »
    « خوب حتما خوشبخت میشوید . هستی جان بیا برویم خانه ی ما . تو که دیگر کسی را در این شهر نداری . »
    به جای هستی ، دکتر پاسخ داد : « نه مادر جان ، مزاحم شما نمیشویم . ما باید به رشت برویم . باید زودتر حرکت کنیم که تا قبل از تاریکی هوا به آنجا برسیم . »
    هستی علیرغم میلش مجبور به خداحافظی از خانم عباسی شد . دلش میخواست میتوانست دوری در شهر بزند . ، ولی دکتر مایل بود هر چه زودتر از آن مکان که جز یادآوری غم و درد چیز دیگری برای هستی به ارمغان نمی آورد ، دور شوند .
    بقیه ی راه دکتر سعی میکرد با یادآوری مسائل شیرین ، هستی را از خاطراتی که در آن غرق شده بود ، نجات دهد . مریم بهترین حربه ای بود که میتوانست شادی از دست رفته را به هستی برگرداند . وقتی سرانجام با تاریک شدن هوا به شهر رشت رسیدند ، محمد ترجیح داد که آن شب را در مجهزترین هتل شهر سپری کنند . رانندگی در آن مسیر طولانی ، حسابی خسته اش کرده بود ، ولی با یادآوری اینکه او و هستی اولین شب با هم بودن را سپری میکنند ، شوقی غیر قابل وصف وجودش را لرزاند .
    آن شب هستی با دیدن دوباره ی شهرش و خانم عباسی ، بیشتر از همه وقت به یاد عزیزانش و از جمله نامزد سابقش حمید افتاده بود ، ولی وقتی برای تخستین بار گرمای مطبوع آغوش همسرش را حس کرد ، با تمام وجود خود را به محمد سپرد . در آغوش پر محبت همسرش ، دیگر از حمید خبری نبود . فقط او بود و محمد که عاشقانه او را مینگریست . دیگر حتی چشمان آبی محمد که بی اندازه به چشمان حمید شباهت داشت نیز نمیتوانست یاد نامزد سابقش را در ذهن او زنده کند . تنها دکتر در کنارش بود و میدانست که با تمام وجود او را دوست دارد .
    19
    وقتی نور آفتاب دزدکی خود را به وسط اتاق کشاند و تن پوش خود را بر همه جا گشتراند ، هستی چشمان خود را باز کرد تا دست همسرش را بگیرد و وقتی متوجه شد که دکتر در اتاق نیست ، وحشت زده بر جایش نشست . سپس صدای دوش حمام توجهش را جلب کرد و آن وقت با خیال راحت دوباره بر تخت دراز کشید . هنوز به طور کامل این کار را انجام نداده بود که با شنیدن صدای ضربه ای به در اتاق ، دوباره بر تخت نشست .
    این بار سریعا خود را به در رساند . پیشخدمت هتل بود که به دستور محمد صبحانه را آورده بود . هستی از جلوی در کنار رفت و همزمان محمد از حمام خارج شد . احساس رضایت و عشق در چشمان همسرش مشهود بود . هستی به آرامی سلام گفت و با چشمان سیاهش که میدانست محمد شیفته ی آنهاست ، هزاران پیام حاصل از پیوند و یکی شدن قلبهایشان را به استقبال نگاه دریایی وگیرای او فرستاد .
    دو ساعت بعد ، هستی و محمد با آقای حقیقت دوست در راه بهزیستی بودند . دکتر قبلا هماهنگیهای لازم را با این آقا به عمل آورده بود . حالا گه قرار بود هستی تا دقایقی دیگر خواهر کوچکش را ببیند ، اضطرابی کشنده وجودش را در برگرفته بود . ساکت از پنجره اتومبیل به بیرون مینگریست و در این اندیشه بود که عکس العمل مریم بعد از دیدن او چه خواهد بود .
    دکتر از او پرسید : « در چه فکری هستی ؟ »
    هستی در جواب فقط پاسخ داد : « مریم »
    با شناختی که محمد از هستی داشت ، میدانست که بر خلاف ظاهر آرامش ، در درونش غوغایی برپاست . بیشتر مایل بود به نحوی هیجان درونی زن جوانش را کاهش دهد و این کار را در شکستن سکوت هستی میدید . اما متوجه شد که او مایل به حرف زدن نیست .
    مدیر بهزیستی که زنی حدودا پنجاه ساله بود ، با خوشحالی آنها را پذیرفت ولی برای بردن مریم گفت که باید روال قانونی کار انجام شود . ضمنا خواست که بعد از دیدن مریم در این مورد تصمیم بگیرند .
    هستی با خنده ای تمسخر آمیز گفت : « خانم محترم ، مریم خواهر من است . ما هر دو از یک پدر و مادر هستیم . من و همسرم تصمیم خود را گرفته ایم و هیچ چیز نمیتواند خللی در آن بوجود آورد . »
    مدیر که خانم مقدم نامیده میشد ، در برابر پوزخند هستی تنها لبخندی بر لب آورد و گفت : « البته ، البته ، در این موضوع که شکی نیست . من فقط فکر کردم یک وقت مثل آقای حقیقت دوست پشیمان نشوید . در این صورت به روحیه ی مریم ضربه ای جبران نشدنی وارد خواهید کرد . »
    « چه میگویید خانم ؟ با عرض معذرت از آقای حقیقت دوست ، باید خدمتتان عرض کنم که در هر حال ایشان نسبت به مریم غریبه بودند و بعد از مرگ همسرشان طبیعی است که نگهداری از یک دختر خردسال برای مردی تنها مشکل بوده ، ولی اولا من زن هستم و ثانیا مریم خواهر من است . »
    « بسیار خوب ، من حرفی ندارم . امیدوارم که اینطور باشد . »
    آنگاه او زنگی را به صدا دراورد و به زن جوانی که انگار منشی اش بود ، گفت : « خانم نیک پی ، لطفا مریم را به اتاق ملاقات بیاورید . »
    هستی بی طاقت شده بود . حس میکرد که در این دقایق آخر دیگر قدرت تحملش تمام شده است . آرزو داشت خانم نیک پی بدود و به مریم خبر بدهد . بی شک مریم هم دوان دوان خود را به هستی میرساند . فکر میکرد که نباید از خواهر کوچکش که موقع وقوع زلزله تازه وارد شش سالگی شده بود ، انتظار زیادی ...
    تا پایان صفحه 460


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  8. #48
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    461-473
    داشته باشد . شاید اصلا مریم او را به جا نمی آورد . ولی این زیاد مهم نبود . هستی خودش میتوانست سریع خود را به دخترک کوچک برساند و او را سرمستانه در آغوش بگیرد .
    ناخودآگاه از جایش برخاست .
    محمد به او اشاره کرد که بر اعصاب خود مسلط باشد و دوباره سرجایش بنشیند . دقایقی بعد ، خانم نیک پی اطلاع داد که مریم در اتاق انتاظر منتظر آنهاست . موقع خروج از اتاق خانم مقدم بی آنکه هستی متوجه شود ، از آقای حقیقت دوست پرسید : « مثل اینکه خواهرش کاملا از حقیقت اطلاع ندارد ؟»
    مرد سری تکان داد و در جواب گفت : « فکر میکردم اگر خواهرش را ببیند ، یقینا بهتر است . حالا دیگر همه چیز به او بستگی دارد . »
    هستی طول راهرو را تقریبا دوید . دری بزرگ در انتهای راهروی طویل دیده میشد . هستی که جلوتر از همه بود ، از خانم نیک پی پرسید : « خواهرم اینجاست ؟ »
    خانم نیک پی مهربانانه جواب داد :« بله ، ولی آیا میدانید خواهرتان ... ؟ »
    هستی بی توجه به آنچه خانم نیک پی قصد داشت بازگو کند ، بلافاصله در اتاق را گشود و داخل شد . اما لحظه ای بعد صدای فریادی که از اسم مریم تا روی زبانش آمده بود ، تبدیل به بغضی سرکش اما خاموش شد .
    او از سر حسرت به مریم مینگریست و مریم کوچولو که حالا نوجوانی نه ساله بود ، روی صندلی چرخدار نشسته بود و تازه واردان را نگاه میکرد .
    هستی خیلی زود بر خود مسلط شد و یکدفعه به طرف مریم دوید . مریم با صدایی که اندکی از زمان بچگی اش فاصله داشت ، فریاد زد : « هستی ، هستی ، آبجی هستی ، واقعا خودتی ؟»
    هستی که سر بچه گانه خواهرش را بر سینه میفشرد ، در حالیکه اشک چشمانش را پر کرده بود و نمیدانست که از خوشحالی دیدار خواهرش است یا افسردگی از اینکه او را از دو پا عاجز میبیند ، با بغضی فرو خورده جواب داد : « بله ، عزیزم ، منم هستی ، خواهر تو . »
    چشمان مریم هم پر از اشک شده بود . ناله کنان گفت : « تو این همه مدت کجا بودی ؟ چرا پیش من نیامدی ؟ »
    « خواهر کوچولوی خوشکلم . نگران نباش ، حالا دیگر من پیش تو هستم . »
    مریم خود را از آغوش هستی بیرون کشید و دقیق تر به خواهر بزرگش نگاه کرد . هستی علی رغم اشک آلود بودن چشمانش ، سعی میکرد اشکهای خواهرش را پاک کند و چون طبق معمول دستمال به همراه نداشت ، این کار را ناشیانه با دست انجام میداد . مریم دستان ظریف خواهرش را از روی گونه هایش بلند کرد و بی اختیار انها را به طرف لبان خود برد .
    هستی که هنوز صدایش پر از بغض بود ، گفت : « مریم جان ، چه میکنی ؟ »
    « آبجی ، تو رو خدا مرا اینجا نگذار . تو رو به روح پدرمان ، تو را به روح مادرمان مرا از اینجا ببر . هستی جان ، درست است من روی صندلی چرخدار هستم ، ولی همه کارهایم را خودم انجام میدهم . به خدا زیاد اذیتت نمیکنم . اینجا را دوست ندارم . نرا با خودت میبری ؟ مرا با خودت میبری ؟ »
    هستی مجددا مریم را در آغوش کشید ، اما قدرت نداشت کلامی بر لب بیاورد . فقط به نشانه ی مثبت بودن جواب ، سر تکان داد . حالا دیگر مریم از شوق میگریست . دکتر و آقای حقیقت دوست از دیدن دو خواهر ، شدیدا تحت تاثیر قرار گرفته بودند و خانم نیک پی به همراه دو خواهر اشک میریخت .
    سرانجام ، زمانی که احساسات اولیه اندکی فروکش کرد ، هستی به محمد اشاره کرد که جلوتر برود . مریم تازه متوجه شده بود که غیر از هستی کسان دیگری هم در اتاق هستند . هستی به معرفی دکتر پرداخت و گفت : « مریم جان ، تو شوهر مرا نمیشناسی . این محمد است ، دکتر محمد ، همسر من . »
    مریم با نگاهی که از نگرانی موج میزد ، زیر لب به دکتر سلام کرد .
    هستی که متوجه تغییر حالت چهره ی مریم شده بود ، با لحنی مهربان گفت :
    « مریم جان ، چیزی شده ؟ تو از چیزی نگرانی ؟ »
    مریم که دوباره اشک در چشمانش جمع شده بود ، گفت : « تو ازدواج کرده ای ؟ پس دروغ گفتی که مرا با خودت میبری ؟ حتما همسرت اجازه نمیدهد . »
    قبل از اینکه هستی جواب دهد ، محمد جلو آمد و برادرانه پیشانی خواهر زنش را بوسید و گفت : « نه مریم جان ، من هم تو را دوست دارم . اصلا برای بردن تو این همه راه را آمده ایم . »
    صدای مریم شنید میشد که با گریه و با لحنی معصومانه گفت : « راست میگویید ؟ واقعا برای بردن من آمده اید ؟ »
    « آره عزیزم . ما تا حالا نمیدانستیم که تو در زلزله زنده مانده ای ، وگرنه زودتر از اینها به دنبالت می آمدیم . حالا هم توسط آقای حقیقت دوست از این موضوع با خبر شده ایم . »
    « علی آقا را میگویید ؟ »
    آقای حقیقت دوست با شنیدن اسمش جلو آمد و خجالت زده به مریم سلام کرد . مریم مهربانانه جواب داد : « سلام علی آقا ، حال شما خوب است ؟ ممنونم که خواهرم را به اینجا آوردید . دید گفتم خواهرم خیلی خوشکل است ؟ دیدید راست میگفتم ؟ »
    علی آقا به نرمی پاسخ داد : « تو همیشه بچه ی راست گویی بودی . »
    مریم که با شنیدن سخنان دکتر دیگر گریه نمیکرد ، شادمانه گفت : « پس من بروم با دوستانم خداحافظی کنم و ساکم را ببندم . آخر همه خیال میکردند که من دروغ میگویم که خواهرم زنده ماند . بچه های اینجا هیچ کس را ندارند و بیشتر آنهایی که از زلزله باقی مانده اند ، همه در اینجا زندگی میکنند . آنها به من گفتند که دروغ میگویم و حتما خواب دیده ام که خواهرم زنده است . حالا اگر تو را ببینند ، میفهمند که من دروغگو نیستم . »
    هستی علی رغم تلاشی که به کار میبرد ، نتوانست از شنیدن سخنان مریم اشک نریزد . به یاد می آورد که مادرش در تربیت آنها نهایت سعی خود را به کار میبرد که آنها هرگز متوسل به دروغ نشوند و حالا در ذهن مجسم میکرد که خواهرش با این موضوع به این سادگی ، سه سال تحت فشار بوده است .
    مریم التماس کنان از هستی میخواست که با او نزد دوستانش برود تا او بتواند به همه آنها راستگو بودنش را اثبات کند . هستی میخواست چنین کند ولی دکتر به اشاره ی علی آقا به او گفت که وقت اداری تمام میشود و آنان موفق به گرفتن مجوز سرپرستی مریم نمیشوند ، و این یعنی دو خواهر میبایست باز هم از هم جدا میشدند . موضوع برای مریم قابل قبول نبود . دستهای هستی را محکم گرفته بود و با اشک و التماس درخواست میکرد که از پیش او نرود . باورش نمیشد که هستی دوباره برگردد . هستی با خواهش از دکتر اجازه خواست که نزد مریم بماند تا آنها کارهای اداری را انجام دهند و برگردند . کم مانده بود دکتر موافقت خود را با این کار اعلام کند که آقای حقیقت دوست گفت اگر اوراق سرپرستی امضایی لازم داشته باشد ، خود هستی باید آنها را امضا کند . سپس با خنده ای که بر صورت موقرش نشسته بود ، گفت : « مریم جان ، تو که این همه وقت صبر کرده ای ، یک روز دیگر هم طاقت بیار . قول میدهم که انشاء الله فردا برای بردن همیشگی تو بیاییم . »
    مریم با دلخوری گفت :« راست میگویید ؟ واقعا فردا می آیی ؟ آبجی اگر فردا نیایی ، من حتما از غصه میمیرم . تو که نمیخواهی من پیش پدر و مادر و نگین بروم . آبجی من میخواهم کنار تو بمانم . از مردن خیلی میترسم . »
    « نه عزیزم ، باور کن من نمیگذارم تو بمیری . تو باید سالها زندگی کنی و عروس بشوی . من به تو قول میدهم و تو میتوانی به قول من امیدوار باشی . »
    موقعی که خانم نیک پی داشت مریم را از اتاق خارج میکرد ، هنوز مریم آنها را نگاه میکرد . هستی میدید که چشمان مریم پر از اشک است ، اما سعی میکرد تحملش را زیاد تر کند . بعد از خروج مریم ، بلافاصله از اتاق خارج شد . فکر میکرد تحملش را زیادتر کند . بعد از خروج مریم ، بلافاصله از اتاق خارج شد . فکر میکرد در هوای اتاق به راحتی قادر به نفس کشیدن نیست . میدانست که باز هم آزمونی سخت در پیش دارد . بی خبر از اطراف خود ، لبخند میزد و به آسمان مینگریست . فکر کرد ای کاش میتوانست فریاد بزند و از خدایش بپرسد چرا ؟ آخر چرا باید همه ی مصیبتها برای او پیش بیاید ؟ هنوز دو سه روز بیشتر نبود کهخیال میکرد به طور واقعی به دروازه ی خوشبختی قدم گذاشته ، اما حالا میدید که این خیالی بیش نبوده است . بی اراده روی چمن حیاط بهزیستی نشست و به گریه افتاد .
    محمد به طرف هستی دوید و او را از روی چمنهای سبز بلند کرد . دلش میخواست آداب و رسوم به او اجازه میداد که همان جا همسرش را در آغوش بگیرد و به او بفهماند که در برابر این مسئولیت هرگز او را تنها نخواهد گذاشت ، اما حیف که در میان جمع ، انجام این عمل را زشت و دور از ادب اجتماعی متداول در ایران میدانست . بنابراین تنها به فشردن دست هستی قناعت کرد و در گوشش زمزمه کرد : « عزیزم ، کارهای اداری دیر میشود . تو باید شاکر خداوند باشی که باز مریم را به تو برگردانده است . »
    هستی برای لحظه ای درمورد حقیقت بزرگی که در سخن شوهرش نهفته بود ، فکر کرد . سپس بلافاصله گفت : « من شکر گزارم . باور کن شکرگزارم ولی کاش ... »
    دکتر دستش را بر لبهای هستی گذاشت و گفت شکر گزار باش ، به همین که داری . ای کاش و اما دیگر وجود ندارد . در همه کارهای خداوند حکمتی وجود دارد که تو از آن بی خبری . تازه میتوانیم به فکر معالجه او هم باشیم . اصل کار وجود او است که دوباره سعادت دیدار آن را پیدا کرده ای . »
    آن روز کارشان تا آخرین ساعات اداری طول کشید و وقتی جهت بردن مریم دوباره به بهزیستی مراجعه کردند ، به آنها اعلام شد که مسئولان مربوطه رفتند و بهتر است تا فردا صبح تحمل کند . علی رغم دعوت آقای حقیقت دوست ، دکتر نپذیرفت که محل سکونتشان را در هتل ترک کنند . موقع جدا شدن ، دکتر از آقای حقیقت دوست قول گرفت که او گاهی برای دیدن مریم به خانه ی آنها برود . از اینکه یک روز کامل وقت این مرد محترم را گرفته بودند ، از او صمیمانه تشکر کردند و به پیشنهاد دکتر برای صرف شام وارد رستورانی شدند .
    آن شب باز هم هستی در آغوش همسرش با یادآوری مظلومیت چهره ی معصوم خواهرش گریست ، ولی در عین حال از اینکه غیر از مریم همسری مهربان نیز داشت ، خدا را شکر کرد . امنیتی که در کنار محمد احساس میکرد ، درخشش انوار عشق مقدسی بود که او را یکسر به دکتر پیوند میداد ، پیوندی که به این سادگی ها گسستنی نبود . با این تصورات خدا را حقیقتا شکر کرد و با انعکاس محبتی که از چشمان آبی همسرش دیده میشد ، خود را بیشتر به آغوش همسرش سپرد .
    صبح فردا ، هستی از شدت هیجان زودتر از دکتر از خواب بیدار شد . وقتی زن و شوهر به بهزیستی رفتند ، متوجه شدند که دوست جدیدشان نیز در آنجاست و با مریم در حال صحبت است . چشمان مریم مشتاق اما نگران به نظر میرسید . با دیدن هستی ناخودآگاه نفسی راحت از سینه بر کشید . انگار تمامی اضطراب و دیدن هستی ناخودآگاه دلهره ای را که در خود داشت ، با خروج آخر باز دم از خود دور میکرد . دل کوچکش آرزو میکرد که دو پایش سالم بود و خود به طرف هستی میدوید . با نگاهی دوباره به خواهرش ، اندیشید که هستی به قدر کافی بزرگ شده است . انگار به راحتی میتوانست نقش مادری از دست رفته را در وجود خواهرش منعکس کند . پس هنوز خدا او را دوست داشت . شبهای زیادی به همراه غریبه هایی که بعد از زلزله تنها آشنایان حقیقی زندگی اش را تشکیل میدادند ، از بی کسی اشک ریخته بود . اغلب دوستانش در موقعیتی مشابه مریم به سر میبردند . هر کدام به نوعی آسیب دیده زلزله ناجوانمرد شده بودند . یکی دست ، دیگری پا ، یکی کلیه و کسی دیگر چشم خود را از دست داده بود . گرچه مردم در ابتدای کار زیاد یادشان میکردند ، غم و رنج مشترکشان این بود که در سنین کودکی یاوری نداشتند . بعضی ها در عوض پدر و مادرشان عروسکهای اهدایی مردم را در آغوش میگرفتند و با لفظ کودکانه ی خود نقش پدر یا مادر عروسکان بی جان را میپذیرفتند ، حال آنکه خود محتاج نوازش دست مهربان پدر یا آغوش پر محبت مادرشان بودند .
    مریم دستهای هستی را میکشید و از او میخواست برای آخرین بار با هم به نزد دوستانش بروند . دوستان مریم برای خاطر او ، هستی را به گرمی در میان گرفتند و به دور او حلقه زدند . آن قدر مهربان و مشتاق محبت بودند که هستی از دیدن صفای این آوارگان کوچک زمین لرزه ، بی اختیار اشک میریخت . یکی به دامنش آویخته بود و دیگری موهایش را نوازش میداد . اما حسرت ترک آنجا و زندگی در میان خانواده چیزی بود که به وضوح از چشمان همه ی آنان خوانده میشد ، گرچه سن تعدادی از آنها آنقدر کم بود که بعید به نظر میرسید هرگز طعم گرم خانواده را چشیده و از نعمت برحق داشتن پدر و مادر برخوردار شده باشند .
    هستی تک تک آن چهره های کوچک و معصوم را بوسید . آرزو میکرد موقعیت این را داشت که همه ی آنها را به خانه ببرد و خود به مواظبت از آنها بپردازد . در خود این آمادگی را میدید که از حالا تا ابد بتواند خود را وقف آنها کند ، زیرا آنها را به شکل هستی های کوچک زندگی خود میدید . آن روز غروری خاص در چشمان مریم میدرخشید و با افتخار دکتر را به عنوان شوهر خواهرش به همه معرفی میکرد .
    آن روز محمد و هستی مریم را در شهر گرداندند و به همراه آقای حقیقت دوست به نقاط دیدنی شهر رفتند . در انتهای تفریحشان به دعوت میزبان ، در رستورانی شام خوردند و سرانجام آقای حقیقت دوست با اصرار آنها را به خانه ی خود برد .
    دکتر و هستی از شخصیت دوست جدیدشان بسیار خوششان آمده بود و خواستار ادامه دوستی با این شخص بودند . فردای آنروز پس از خداحافظی از مرد محترمی که آنان را به مریم رسانده بود ، عازم تهران شدند . در راه وقتی هستی به چهره ی معصوم خواهرش مینگریست که با آرامش کامل روی صندلی عقب در خواب بود ، یکبار دیگر چشمانش پر از اشک شد .
    محمد که حواسش به هستی بود ، دست او را در دست گرفت و با فشردن آن به نوعی به همسرش قول داد که او را تنها نمیگذارد .

    در غیاب هستی و محمد ، زمانی که خورشید اشعه ی طلایی اش را پنهان میکرد و بخشی از دنیا در تاریکی به اسارت میرفت ، زنگ در خانه به صدا در آمد . دنیا که در نبود برادر و زن برادر محبوبش حسابی کسل و کلافه شده بود ، از سر بی اعتنایی جواب زنگ را داد . وقتی فهمید که علیرضا پشت در است ، خشمی ناگهانی وجودش را در بر گرفت . علی رغم این موضوع ، سعی کرد خود را خونسرد نشان دهد . با ملایمت جواب داد : « آقای علیرضا ، برادرم در منزل نیست . »
    صدای نگران و پر اضطراب علیرضا در پشت آیفون شنید شد که گفت :« نه ، نه . دنیا خانم اشتباه نکنید . خواهش میکنم در را باز کنید . من ... من با شما کار دارم . برای دیدن برادرتان نیامده ام . خواهش میکنم در را باز کنید . »
    دنیا هنوز در باز کردن در مردد بود . شاید زمانی برای مدتی کوتاه فکر علیرضا را به مخیله اش راه داده بود ، ولی با کار آخر او با هستی ، متوجه شده بود که هرگز نمیتواند او را به عنوان همسری با وفا به حساب بیاورد . حتی به نوعی بعد از آنچه از زبان هستی شنیده بود ، از علیرضا متنفر شده بود . مرد خودخواهی که بدون در نظر گرفتن احساسات واقعی خودش قصد ازدواج داشت .
    بی درنگ پاسخ داد : « آقای محترم ، من با شما کاری ندارم . خواهش میکنم مزاحم نشوید . »
    « نه دنیا خانم ، من باید با شما صحبت کنم . خواهش میکنم به من اجازه دهید چند دقیقه ای با شما صحبت کنم تا آنچه در دلم میگذرد با شما مطرح کنم ، و تا حرفم را نزنم ، محال است از اینجا بروم . »
    دینا که میدانست این پسر سمج است و دست بر نخواهد داشت ، بهتر دید که زودتر در را باز کند تا او سخنانش را هر چه سریعتر بگوید و برود . از سر اکراه دکمه ی آیفون را فشار داد .
    صدای باز شدن در به گوش رسید و دقایقی بیشتر طول نکشید که علیرضا خود را به پشت در آپارتمان رساند . دنیا هنوز صلاح نمیدانست این غریبه را به داخل راه دهد ، ولی علیرضا گفت :« دنیا خانم ، نمیخواهید اجازه دهید من بیایم تو ؟ »
    دنیا علی رغم میل باطنی اش از جلوی در کنار رفت . علیرضا بدون تعارف روی مبل نشست و از دنیا خواست که بنشیند . دنیا بی آنکه به خواسته علیرضا تن دهد ، عنوان کرد : « من ایستاده راحت ترم ، خواهش میکنم سریع تر حرفهایتان را بزنید و بروید . »
    « گرچه کلامتان پر از تلخی است ، بدانید که برای من از عسل هم شیرین تر است . دنیا خانم ، یعنی شما متوجه نشده اید که من شدیدا عاشق و شیفته چشمان آبی قشنگتان هستم ؟ وقار و زیبایی دو عامل جذب بسیار مهمی است که در شما به طور کامل جلوه نمایی میکند . من خواهان به دست اوردن شما هستم . از شما تقاضا میکنم با من ازدواج کنید . »
    دنیا خنده ای تلخ بر لب آورد و به تندی گفت : « آه ، میبینم شما برای این خواستگاری بی مقدمه از بزرگترتان اجازه ی کتبی گرفته اید یا بی اجازه دست به چنین ناپرهیزی زده اید ؟ »
    « بی شک آن دختر دیوانه ذهن شما را پر کرده که چنین نامهربان با من حرف میزنید . »
    « آقا حرف دهانتان را بفهمید . آن دختری که این طور بی ادبانه از او سخن میگویید ، اولا بهترین دوست من است و ثانیا ، خانم برادر من است ، و ثالثا ، اگر واقعا او را دیوانه میدانید ، پس به عقل شما هم که روزگاری خواهان ازدواج با او بودید باید شک کرد . »
    « ببینید خانم ، من قصد توهین به هستی را نداشتم . او دختر مهربان و خوبی است . ولی حقش نبود این گونه ذهنیت شما را در مورد من پر کند . من شما را حقیقتا دوست دارم . مدتهاست که غیر از شما در مورد هیچ زنی نمی اندیشم . من باید تنها با شما ازدواج کنم ، میفهمید ؟ باید . »
    « چگونه با وجودی که به غیر از من در مورد کسی دیگر نمی اندیشید به خواستگاری هستی رفتید ؟ و اگر میپذیرفت ، الان مردی زن دار محسوب میشدید ، این طور نیست ؟ »
    « چرا ، چرا همینطور است که میگویید ، ولی هستی خودش هم میداند که آن کار را به اجبار برادرم بود و من هیچ نقشی و رضایتی در ان کار نداشتم . بعد از آن موضوع ، برادرم به قدری در هم شکسته و غمگین شده که دیگر برای ازدواج من و شما مشکلی ایجاد نمیکند . حالا چه میگویید ؟ آیا حاضرید با من ازدواج کنید ؟ »
    دنیا دیگر طاقت نیاورد که بیشتر از این به مزخرفات خودخواهانه این پسر مغرور گوش دهد . او تمای وجود و احساسات زن جوان را به هیچ گرفته بود و تصور میکرد که چون دنیا زنی طلاق گرفته است ، آن چنان در ازدواج با او پیشتاز است که همهی گناهان او را نادیده می انگارد . دلش میخواست از صمیم قلب فریاد بزند و این موجود خودخواه و از خود راضی را به بیرون پرتاب کند ، ولی باز هم خودداری کرد و با لحنی قاطع جواب داد : « شما پیشنهادتان را عنوان کردید ، حالا بهتر است به جواب من گوش بدهید . من نه حالا و نه هیچ وقت دیگر به پیشنهاد شما جواب مثبت نخواهم داد . من اصولا قصد ازدواج ندارم . مخصوصا با شما . »
    علیرضا که انتظار چنین جوابی را نداشت ، دلخور از جا بلند شد و درحالیکه دست دنیا را در دست میگرفت ، گفت : « شما نمیتوانید این قدر بی رحم باشید . دنیا خانم ، خواهش میکنم حالا که همه چیز از جانب خانواده ی من درست شده ، با دست خودتان این مسئله را خراب نکنید . »
    دنیا با عصبانیت دستش را از دست علیرضا بیرون کشید و فریاد زنان گفت : « چه کسی به شما اجازه داده با پررویی تمام این عمل را انجام دهید ؟ شما ظاهرا از نظر سنی هم از من کوچکترید ، پس هیچ تناسبی بین ما وجود ندارد . خواهش میکنم از اینجا بروید . »
    « نه من تا از شما جواب مثبت نگیرم ، پایم را از این خانه بیرون نخواهم گذاشت . شما باید به من بله بگویید . »
    « چرا من باید چنین اجباری را بپذیرم ؟ »
    « به دلیل اینکه شما عاشق تر از من پیدا نمیکنید . هیچ چیز جلودار من نخواهد بود و من قول میدهم که هرگز مسئله ی ازدواجتان را به روی شما نیاورم . به خدا شما را مثل دختری چهارده ساله تصور میکنم و مطمئن باشید که شما عروس دلخواه من هستید . »
    دنیا از شدت ناراحتی سرش را تکان داد و گفت : « لابد بچه های زیادی هم دوست دارید که من باید مادر آنها باشم ؟ »
    « آره ، آره ، من خیلی بچه دوست دارم و آرزویم این است که شما مادر بچه های من باشید . »
    ناگاه صدای قهقهه ی دنیا بلند شد . آن قدر خندید و خندید که ناگهان صدای خنده اش به هق هق گریه مبدل شد . علیرضا سراسیمه به طرف دنیا رفت . ناگهان احساس کرد که از هیچ چیز نمیترسد . حتی اگر در آن لحظه برادر دنیا در خانه را باز میکرد و او را در آنجا میدید ، برایش فرقی نمیکرد . پس از آن تعجب زده لب به سخن گشود و گفت : « بهتر است از اینجا بروید . شما جواب مرا شنیدید . من مایل به ازدواج نیستم . »
    « اما تو نمیتوانی بدون هیچ دلیل موجهی از من بگریزی . اگر برای آن خواستگاری از من ناراحتی ، من از تو معذرت میخواهم . مرا ببخش . من در آن لحظه زجر میکشیدم که در احساسم به تو خیانت میکنم ، اما هنوز کوچکترین تعهدی نسبت به تو نداشتم ، دنیا ، تو زن عاقلی هستی . درست است که قبلا یک بار ازدواج کرده ای ، اما هنوز خیلی جوانی . تو نیاز به موجودی داری که تو را کامل کند . آرزویم این است که این شخص من باشم . »
    دنیا نمیدانست چگونه به علیرضا بفهماند که به درد هم نیخورند . دلش نمیخواست رازی را که سالها در دلش نگه داشته بود و غیر از محمد هیچ کس دیگر از آن اطلاع نداشت به این جوان بگوید . به نوعی هم حس میکرد که توان فرار از دست او را ندارد . اما در واقع او هرگز نمیتوانست همسری دلخواه برای علیرضا باشد . دل به دریا زد و تصمیم گرفت حقیقتی را که بارها سعی در فراموش کردن آن داشت ، بیان کند . بنابراین لب یه سخن گشود .
    « علیرضا من به درد تو نمیخورم . آیا میدانی که علت جدا شدن من از همسرم چه بود ؟ »
    « چه فرقی میکند ؟ هر چه میخواهد باشد . برای من فرقی نمیکند . »
    « این مسئله حتما برای تو فرق میکند . من در باروری مشکل دارم و قدرت مادر شدن را ندارم . »
    حالا دیگر فشار عصبی به اوج رسیده بود . علی رغم تلاش زیادی که به خرج میداد ، قادر به جلوگیری از ریزش اشکهایش نبود . ناراحت از این ضعف رنانه ، فریاد زنان گفت : « آره من هرگز نمیتوانم مادر شوم و بچه هایی را که تو آرزو داری به تو بدهم . پس زودتر مرا فراموش کن و از اینجا برو . بگذار حالا که با درد خودم کنار آمده ام ، به زندگی ادامه دهم . »
    علیرضا با شنیدن این سخنان ، لحظاتی سکوت کرد و به فکر فرو رفت . شاید میتوانست برادرش را به اینکه دنیا زنی مطلقه است ، راضی کند ، اما با این مسئله ی جدید دیگر امکان نداشت بتواند حتی با احساس و قلب جوان خود کنار بیاید . او همیشه آرزوی خانواده ای پر جمعیت را داشت . حالا که دنیا در کمال صداقت او را از همه چیز مطلع کرده بود ، حق بود او را به حال خود میگذاشت و میرفت .
    اما او شدیدا دنیا را دوست داشت . بین دو احساس متفاوت گیر کرده بود . هر روزی که میگذشت ، آرزوی دیدن آن چشمان آبی رنگ به رویایی دست نیافتنی مبدل میشد و اکنون با موقعیت جدیدی که با آن روبرو شده بود ، مسلما رویاهایش برای همیشه نابود میشد ، اما اگر ...
    بلافاصله گفت : « دنیا اگر تو با کاری که میگویم موافقت کنی ، ما میتوانیم زن و شوهر خوشبختی شویم . »

    دنیا در حالیکه سعی میکرد دیگر بیشتر از این ضعف زنانه اش را جلوی علیرضا عنوان نکند . بی هیچ سخنی منتظر ادامه سخن او شد .
    علیرضا خودخواهانه ابراز کرد : « دنیا ، فقط کافی است که تو اجازه بدهی من به همراه تو زنی دیگر را هم فقط برای بچه دار شدن عقد کنم . اگر با این امر موافقت کنی ، قول میدهم که تو یگانه همسر محبوب من باقی بمانی و حاضرم برای تو قسم بخورم . تو با این کار موافقی ؟ »
    دنیا دیگر بیش از این طاقت نیاورد و گفت :« نه ، نه ، من به حق خودم قانعم . من هرگز با تو یا امثال تو ازدواج نمیکنم که از طرف دیگر یک عمر مورد تحقیر قرار گیرم . نه ، من موافق نیستم و به هیچ وجه قصد ازدواج هم ندارم . اگر هم روزی تصمیم به ازدواج بگیرم ، با کسی که در شرایط خودم باشد ، ازدواج میکنم . حالا زودتر از اینجا برو و مرا تنها بگذار . »
    علیرضا گیج و منگ فکر کرد که دیگر در آنجا کاری ندارد . شاید به صحت حرفی هم که زده بود زیاد اطمینان نداشت . او به هوس سرکشی که برای به دست آوردن دنیا گریبانش را گرفته بود ، بیشتر توجه داشت . بی آنکه کلامی دیگر بگوید ، به طرف در به راه افتاد و سریعا از آجا خارج شد ، در حالیکه میدانست همیشه یاد زنی زیبا با چشمان افسانه ای آسمانی را در خاطرات عاشقانه اش بایگانی خواهد کرد .
    تا پایان صفحه 473




    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  9. #49
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض


    فصل 20

    دنیا تا پاسی از شب نتوانست به راحتی بخوابد. در دلش بارها و بارها به علیرضا لعنت فرستاد که آرامشی را که با هزاران زحمت برای خود ایجاد کرده بود، در عرض دقایقی بر باد داده بود. بعد از طلاق، روزهای زیادی را در بیمارستان سپری کرده بود و در تمام این مدت، تنها کسی که همواره در کنارش بود و او را تنها نمی گذاشت، محمد بود. سخنان امیدوارکننده و مطلوب برادرش سرمایه ی دوباره ی زندگی اش شده بود و حالا بعد از گذشت چند سال، احساس می کرد که سرمایه اش به باد فنا رفته است.
    به خود می گفت در واقع هیچ چیز تغییر نکرده و او همچنان نازاست. در حقیقت او هرگز نمی توانست احساسات مادرانه را لمس کند و حتی پروپاقرص ترین خواستگارش نیز با شنیدن این نقطه ضعف بزرگ یا در واقع بیماری اش برای همیشه از او دست برمی داشت. دلش از این موضوع گرفت. غمی بزرگ در درونش احساس کرد. با رنجی که در خود می دید، سر بر بالش گذاشت و بی طاقت تر از همیشه به استقبال اشکی رفت که دریای چشمانش را پر کرده بود، و در خلوت خود از ته دل گریست.
    چند هفته ای می شد که کار شیمی درمانی بر روی امیر آغاز شده بود. متأسفانه ریزش موهایش نیز از اولین عوارض این کار بود. وقتی امیر در آیینه به خود می نگریست، احساس می کرد که در عرض چند روز دقیقاً به اندازه ی چند سال پیرتر شده است، آنگاه از سر افسوس به الهه خیره می شد. بعد از پایان هر مرحله از شیمی درمانی، دیگر رمقی در خود نمی دید و علی رغم جوانی، مجبور به استراحتی چند روزه در خانه می شد. در تمامی این مدت، الهه تمام کلاسهایش را تعطیل می کرد و سرسختانه به مراقبت از همسرش می پرداخت. با رفتارش به خوبی نشان می داد که از صمیم قلب به امیر علاقه مند است و تغییر فاحش ظاهری همسرش، کوچکترین تأثیری بر شدت عشق او نمی گذارد. اکرم خانم دو سه بار بابت فداکاری های الهه، به نیت خیرخواهی دخترش، جاهلانه جملاتی در مورد بدبختی دخترش در جلوی امیر بر زبان آورده بود، ولی هر بار با برخوردی تند از جانب الهه مواجه شده بود، به طوری که امیر با همه ی علاقه ای که به همسرش داشت، او را بابت رفتار تند با مادرش شدیداً مورد مؤاخذه قرار داده بود. آنگاه بود که الهه در حالی که اشک می ریخت، سر همسرش را در آغوش می کشید و می گفت: «بابا، من چطوری باید عنوان کنم که واقعاً با تو خوشبختم؟ چرا پدر و مادرم دست از سر من برنمی دارند؟»
    امیر که طاقت دیدن اشکهای الهه را نداشت، صورت لطیف زنش را می بوسید و صادقانه می گفت: «خیال نمی کنم محبت تو نسبت به من عادی و زمینی باشد. بی شک تو و ثریا و دیگر همسران جانبازان، فرشته هایی آسمانی هستید که خدا برای نشان دادن قسمتی از حلاوت بهشت، به صورت امانت شما را به زمین روانه کرده. من بابت داشتن تو خیلی از خدا سپاسگزارم.»
    این روزها زن و شوهر با تمامی رنجها و غصه هایی که بابت بیماری امیر متحمل می شدند، شدیداً در انتظار اولین تکانهای بچه ای بودند که الهه در شکم می پروراند.
    برعکس الهه که دارای کانون گرم خانوادگی با دوستانی صمیمی و بسیار مهربان نظیر اکبر و ثریا بود، ترانه همچنان بدترین روزهای زندگی اش را می گذراند. فرزاد به هر بهانه ای با او قهر می کرد و تنهایش می گذاشت. مادر فرزاد که یک بار قلبش را عمل کرده بود، باز هم مجدداً دچار بیماری قلبی شده بود و ناخودآگاه برگشت بیماری خود را زیر سر ترانه می دانست و برای تحریک پسرش از هیچ کاری فروگذار نمی کرد، خصوصاً که این اواخر نگاه ترانه نمایی از غرور را نسبت به او و دختران و پسرانش نشان می داد. مسئله ی بچه دار نشدن ترانه و حالت افسردی که زن جوان روز به روز به آن نزدیکتر می شد، باعث شده بود که مادر شوهرش دائماً فرزاد را به ازدواج مجدد تحریک کند. ترانه که همه ی امید خود را در زندگی از دست داده بود. حالا دیگر فقط یک فکر در سر داشت؛ مرگ و تنها مرگ. تا حالا دو بار هم اقدام به این کار کرده بود، که خوشبختانه خواهران همسرش بنا به عادت کنجکاوی شان متوجه مسئله شده و او را به موقع نجات داده بودند. اما دیگر بی اعتنایی های طولانی مدت فرزاد برایش قابل تحمل نبود و روزی صد بار آرزو می کرد که مرده بود. این اواخر موضوع دیگری نیز ذهن او را آزار می داد. مسئله ای که فرزاد گاهی به اشاره یا به صورت شوخی جلوی او مطرح می کرد، و آن موافقت ترانه با ازدواج مجدد او بود؛ چیزی که ترانه هرگز طاقت نداشت شاهد آن باشد. ولی با فکر اینکه اگر تنها خودش را بکشد در واقع راه را برای همسرش هموار کرده است، درباره ی مرگ انسانی دیگر نیز می اندیشید؛ کسی که حالا دیگر به شدت اولیه دوستش نداشت و حتی گاهی حس می کرد که با تمام وجود از او متنفر است، و او غیر از همسرش شخص دیگری نبود.
    فرزاد با پولی که از حاج عباس به اسم ترانه و برای خاطر او می گرفت، تازگی ها موفق به خرید خانه ای کوچک برای دو برادرش شده بود و قرار بود که به زودی برای آنها به خواستگاری بروند. بابک بعد از فرزاد برادر بزرگتر محسوب می شد و با سرمایه ای که توسط فرزاد در اختیارش قرار گرفته بود، حسابی به کار چسبیده بود. ولی رامین برادر کوچکتر دقیقاً پیشه ی پدر را دنبال کرده بود و از الان معتادی قهار به شمار می رفت که فریادهای فرزاد نیز در تهدید اینکه او را از خانه اش بیرون می کند، هرگز نمی توانست در بهبود حال او مؤثر باشد.
    ترانه با اینکه هر روز مشتی قرص می خورد و حال درستی نداشت، می دانست که باید از رامین دوری کند و فهمیده بود که این برادر شوهرش آدمی بسیار خطرناک است، خصوصاً اینکه او از نگاههایی هیز برخوردار بود و از اینکه ترانه را به منزله ی مال حراجی می نگریست، ترانه شدیداً آزرده می شد. ترانه دقت داشت که در این مورد کلامی پیش فرزاد بر زبان نیاورد، چون بار اول که فرزاد این موضوع را از دهان ترانه شنیده بود، برخورد بسیار تندی با زنش داشت و تقصیر را به گردن او انداخته بود. ثانیاً بعد از آن بود که به فکر خرید خانه ای برای دو برادر مجردش افتاده بود. در هر صورت بعد از رفتن دو برادر فرزاد، ترانه اندکی راحت تر شده بود.
    ترانه حق داشت که هفته ای یک بار به خانه ی مادرش برود، ولی هر بار فرزاد تأکید می کرد که مشکلات آنها تنها مربوط به خودشان است و او حق بازگو کردن آنها را به پدر یا مادرش ندارد. فرزاد همیشه در اخلاق و رفتار ترانه کنجکاو می شد و اگر کوچکترین نشانه ای در عدم توجه ترانه به سخنانش می دید، شب عزای دختر جوان در زیر مشت و لگدهای بی رحمانه ی همسرش بود.
    تازگی ها دیگر ترانه چندان رغبتی هم به رفتن به خانه ی پدر و مادرش نشان نمی داد، زیرا از بس ناشیانه دروغ گفته بود، احساس می کرد که خانواده اش هم دیگر به راحتی سخنان او را باور نمی کنند. اکرم خانم که می دانست خانواده ی فرزاد از فردای عروسی میهمان خانه ی دخترش بوده اند، دائماً به جان ترانه غُر می زد که به فرزاد بگوید به نوعی خانواده اش را به منزل خودشان برگرداند، غافل از اینکه همه ی افراد ساکن در آنجا، تنها شخص زائد را کدبانوی اصلی خانه، یعنی ترانه می دانستند.
    مریم با استقبال خوب دنیا مواجه شد. دنیا که از دیدن پاهای فلج خواهر هستی خیلی ناراحت شده بود، به گرمی و با روی خوش از دخترک کم سن و سال استقبال کرد، به طوری که مریم به راستی از زندگی در خانه ی خواهرش لذت می برد.
    او بعد از گذشت مدتی طولانی، هنوز هم وحشت داشت به راحتی در مورد چگونگی فلج شدنش حرفی بزند. بالاخره تعریف کرد بعد از اینکه او را از بیمارستان مرخص کرده بودند، زندگی افراد بازمانده از زلزله در چادرها ادامه پیدا کرده بود. آنان بدترین دوران عمر خود را در چادرهایی که کمترین وسیله ی رفاهی را در خود داشت، سپری می کردند. هنوز جمع آوری بچه های بی سرپرست آغاز نشده بود و مریم به همراه سه زن که در زلزله تنها بعضی از کودکانشان زنده مانده بودند، در یک چادر زندگی می کردند. زنان آن قدر درگیر غم و غصه های خود بودند که توجهی به مریم نداشتند. مریم به خاطر نمی آورد که چگونه آن شب آتش سوزی شروع شد.
    او با بغضی غریبانه تعریف کرد: «در خواب بودم که احساس کردم داغ شدم. گرما خیلی زیاد بود، شُر شُر عرق می ریختم و وقتی چشم باز کردم، دیدم بچه هایی که در چادر بودند، جیغ می کشند و گریه می کنند. در بیرون چادر نور زیادی پیدا بود و در تاریکی شب همه جا روشن شده بود. گرما بیداد می کرد. همه با هم جیغ می زدیم و گریه می کردیم. همه از آتش می ترسیدیم و کسی جرأت نمی کرد از چادر خارج شود. صدای جیغ و ناله و فریاد از بیرون چادرها هم شنیده می شد. یکی از زنانی که کودکش را در آغوش گرفته بود و اشک می ریخت، با گریه گفت باید برود و بچه اش را نجات دهد. همه به او اعتراض کردند که بهتر است در چادر بماند تا به کمکشان بیایند، ولی او آن قدر شوکه شده بود که فریاد زد اگر خودمان را نجات ندهیم، تا کسی بخواهد به کمک ما بیاید، همه کباب شده ایم. می گفت پدر بچه اش در زلزله مرده و او دیگر نمی گذارد که خدا این بچه را هم ازش بگیرد. صدای جیغ زدنها نگذاشت بقیه ی حرفهایش به گوش برسد. یک دفعه با بچه اش به طرف ورودی چادر دوید. در آنی آتش وارد چادر شد. ما می دیدیم که او و بچه اش در آتش سوختند. من گریه می کردم و مادرم را صدا می کردم. دو زن دیگر دست بچه های خود را گرفته بودند. یکی از آنها به طرف من فریاد کشید که بلند شوم و به دنبالش بروم. معلوم نبود کجا می خواست برود. دیگر چیزی نمانده بود که آتش به ما برسد. من همچنان نشسته بودم و گریه می کردم. صدای آن زن دیگر خوب شنیده نمی شد. به من اشاره می کرد که بلند شوم. من می دیدم که آن بچه و مادرش در آتش سوختند. فریادهای جگرخراش آن زن جوان وحشتناک بود. یک دفعه دیدم اگر همچنان آنجا بنشینم، به زودی نفر بعدی که در آتش می سوزد، خودم هستم. سعی کردم از جایم بلند شوم، اما هر کاری کردم، نتوانستم. حالا دیگر اگر هم می خواستم، نمی توانستم خودم را نجات بدهم. در آن واویلا هر کس به فکر نجات خودش و بچه اش بود و من غریبانه فریاد می زدم و مادرم را صدا می کردم. به خوبی صدای جلز و ولز آتش را در بغل گوشم می شنیدم، اما قدرت حرکت نداشتم. از شدت ترس و وحشت ناگهان حس کردم که سرم گیج می رود. شدیداً حالت تهوع داشتم. مرگ را در جلوی چشمم می دیدم، ولی می دانستم که دوست ندارم بمیرم. فقط مامان را صدا می کردم که ناگهان حس کردم دیگر چیزی نمی بینم. بعداً به من گفتند همان موقع که برای خاموش کردن آتش اقدام کردند، من بیهوش شدم و کف چادر افتادم. البته تا مدتها برای خوب شدن سوختگی هایم در بیمارستان بستری بودم. بعد از آن ما بچه های بی سرپرست را به چادرها برنگرداندند و ما را به بهزیستی تحویل دادند، با این تفاوت که من دیگر هرگز نمی توانستم راه بروم و پاهای سالمم را با دو پای فلج عوض کرده بودم. دکترها گفته اند که از شدت ترس شوکه و فلج شده ام. هستی، کاش اقلاً آن موقع تو پیش من بودی. مسلماً تو مرا تنها نمی گذاشتی، این طور نیست؟»
    هستی که با شنیدن درد تنهایی خواهر کوچکترش دیگر طاقت نداشت کوچکترین سخنی بر لب بیاورد، فقط مریم را در آغوش کشید و به یاد تنهایی و رنجی که دخترک خردسال کشیده بود، اشک ریخت.
    «آبجی، من هنوز هم بعضی شبها وقتی چشمهایم را می بندم، تصویر آن زن و بچه اش را می بینم که در آتش می سوزند.»
    «آه عزیزم، تو باید سعی کنی که این چیزهای غم انگیز را فراموش کنی.»
    دنیا هم که تحت تأثیر سخنان دردآور مریم قرار گرفته بود، در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، به مریم نزدیک شد و گفت: «مریم جان، تو دیگر تنها نیستی. ما پیش تو هستیم و هرگز تنهایت نمی گذاریم.»
    «دنیا خانم، اگر شوهر کنی، مجبوری که من و هستی را تنها بگذاری، این طور نیست؟»
    هستی و دنیا با هم به حرف مریم خندیدند. دنیا مهربانانه به روی مریم لبخند زد و گفت: «ببینم ناقلا، حالا دیگر تو هم دلت می خواهد زودتر مرا شوهر بدهی؟ راستش را بگو.»
    «راستش من دلم می خواهد شما هم ازدواج کنید و با همسرتان پیش ما زندگی کنید.»
    دنیا از محبت خالصانه ی مریم غرق لذت شد و او را در آغوش فشرد.
    خوشبختانه ثبت نام مریم در مدرسه بسیار سریع و بی اشکال انجام گرفت. دنیا و هستی با هم قرار گذاشتند که به کمک یکدیگر مریم را در رفت و آمدش به محل تحصیل یاری دهند. کتاب هستی که چاپ و توزیع شده بود، عامل خوشحالی دیگر زن جوان را تشکیل می داد. این روزها زندگی به راستی روی خوشش را برای او به نمایش گذاشته بود، گرچه وقتی برای دیدن کتابش به کتابفروشی مراجعه کرد، متوجه شد که کتاب او در قسمتی دور از دسترس گذاشته شده است. از بی سلیقگی فروشنده خیلی حرص خورد. چون معلوم بود که او فقط به فکر فروش کتابهای نویسندگان مشهور است و برای او که هنوز نویسنده ای گمنام محسوب می شد، چندان ارزشی قائل نیست. فروشنده ی بی انصاف، علی رغم اینکه از نویسندگان معروف خارجی و داخلی از هر کتاب چندین جلد در ویترین مغازه اش چیده بود، حتی برای معرفی کتاب او و نویسنده ی تازه کارش، کوچکترین قدمی برنداشته بود.
    هستی اندیشید که در کشورش برای معروف شدن کسی قدمی برنمی دارند، بلکه منتظرند که از معروفیت دیگران بهره ببرند. با اوقات تلخ راه برگشت را در پیش گرفت. او هنوز مریم، محمد و دنیا را داشت که به آنان دل خوش کند.
    موقع برگشت به خانه، چشمش به اتومبیلی شیک افتاد که برایش خیلی هم ناآشنا نبود. بی علت اضطراب وجودش را در برگرفت. متوجه شد که سرنشین آن پیاده شد و به دنبال او به راه افتاد. بی اختیار بر سرعت قدمهایش افزود، ولی شخصی که او را تعقیب می کرد، تندتر از او گام برمی داشت. سرانجام دستی به شدت بازوی او را گرفت. با حیرت و ترس به طرف متجاوز برگشت و نگاهش با چشمان سعید تلاقی کرد. کمی بلندتر از معمول گفت: «تا فریاد نکشیدم، دستم را ول کن.»
    سعید بی اعتنا به حرف هستی، خنده ای مرموز بر لب نشاند و جواب داد: «بد نیست، من تا حالا فریاد تو را نشنیده ام.»
    هستی که از آبروریزی این کار بیشتر وحشت داشت. بار دیگر به سعید اعتراض کرد: «من ازدواج کرده ام. دست از سرم بردار. تو دوباره از کجا پیدایت شد؟ مدتی از دستت خلاص بودم.»
    سعید وقیحانه خنده ای کرد و گفت: «خبر ازدواجت را با آن دکتر عوضی دارم. برای انجام کارهای پزشکی افسانه مجدداً مدتی را در خارج از کشور بودم، اما حالا برگشتم و حقم را می خواهم.»
    «تو دیوانه ای. کدام حق؟ حقت را از کسی بخواه که آن را خورده. دستم را ول کن. برای آخرین بار به تو تذکر می دهم.»
    «وای که من واقعاً از این تذکر تو ترسیدم.»
    سپس سعید به آرامی دستش را از بازوی هستی جدا کرد و نگاهش را به چشمان زن جوان دوخت.
    هستی از اینکه محمد آنها را نمی دید، در دل خوشحال بود. فکر کرد خالا که مسئله ی ازدواج خود را مطرح کرده است، سعید از او دست برمی دارد. بنابراین ادامه داد: «ببین سعید خان، مثل اینکه درست نفهمیدی. من الان آن دختر جوانی که تو تصور می کردی، نیستم. الان من یک زن شوهردار هستم، می فهمی؟ زن شوهردار.»
    «زن شوهردار؟ ممکن است برایم هجی هم بکنی تا من خوب تر بفهمم؟ آخر من نمی دانم معنای زن شوهردار چیست. قبلاً هم گفته بودم که تو فقط باید با من ازدواج کنی. من به افسانه مهلت دادم تا چشمانش را جراحی کند، ولی او فرصت خود را از دست داد. حالا دیگر هیچ مانعی سر راه ما وجود ندارد.»
    «به نظر من، تو به شدت مریضی و نیاز به استراحت داری. می خواهی یک وقتی از دکتر برایت بگیرم؟»
    «خفه شو. دیوانه خودتی. بهتر است مواظب خودت و اعضای خانواده ات باشی. اگر مایل باشی، من چند تا وکیل زبده دارم که راحت می توانند طلاق تو را بگیرند. در غیر این صورت به اجبار این کار را خواهم کرد.»
    هستی از مزخرفات مرد جوان بی طاقت شده بود. دیگر تحمل جایز نبود. درست نبود بیشتر از این به چرندیات این کله پوک گوش بدهد. به راه افتاد، در حالی که می شنید سعید همچنان می گفت: «خوب در مورد حرفهای من فکر کن.»
    ولی او سعید را دیوانه ای بیشتر نمی دانست. گفتن این سخنان دلیل خوبی برای بی عقلی یک نفر به حساب می آمد. تصمیم گرفت اصلاً به تهدیدات سعید اهمیت ندهد، اما لازم بود زنگی به افسانه می زد. شاید افسانه می توانست او را از شرّ مزاحمتهای شوهر بی عقلش نجات دهد. گرچه ممکن بود از دست افسانه نیز کاری ساخته نباشد. به هر حال محمد نمی بایست از این موضوع چیزی می فهمید. با حساسیتهایی که در وجود محمد دیده بود، گفتن این مطلب مثل منفجر کردن نارنجکی در زندگی خودش بود. محمد با وجودی که مردی اجتماعی و تحصیلکرده بود، شدیداً در مورد هستی از خود حساسیت نشان می داد. بهتر بود در مورد امشب فکر می کرد و میهمانی منزل امیر و الهه، که آنان نیز خانوادگی به آن دعوت بودند. لحظه ای اندیشید که آیا حاج عباس هم به منزل دخترش دعوت دارد؟ دلش خیلی برای حاج عباس تنگ شده بود. بعد از آن شب کذایی خواستگاری علیرضا از هستی، تاکنون موفق به دیدن آن پیرمرد محترم نشده بود. کاش حاجی این قدر متعصبانه و کورکورانه قضاوت نمی کرد. ای کاش انسانها قدر نعماتی را که به آنها ارزانی می شد، می فهمیدند. یادش آمد در کتابی خوانده بود که اگر روزی کسی برای مشکل گشایی به شما مراجعه کرد، بدانید که نعمت خداوند به سویتان فرستاده شده است. حیف که حاجی برای تمام کارهای خوبی که برای او انجام داده بود، ارزشی قائل نشده و خودخواهانه بر او منت گذاشته بود. دلش می خواست کسی بین او و حاجی واسطه می شد و این حقایق را به حاجی می فهماند، اما دریغ که هرگز چنین آدمی وجود نداشت. الهه نیز دختر محبوب حاجی بود و لابد به دلیل ارتباط امیر و محمد، علی رغم اطلاع از مخالفت پدرش باز هم به دعوت از محمد و خانواده اش اقدام کرده بود.
    به هر حال بعد از مدتها تنهایی، حالا که احساس می کرد همه چیز بر وقف مراد است، دلش می خواست در این میهمانی شرکت کند.
    دنیا که مایل به شرکت در میهمانی آن شب نبود، با توجه به اصرار هستی و محمد رضایت خود را اعلام کرد و مریم از شدت خوشحالی جیغی کشید. هستی می دانست که رابطه ی دنیا با مریم بسیار گرم و صمیمانه شده است و در دلش اقرار می کرد که محال است کسی دنیا را ببیند و از او خوشش نیاید.
    آن شب در منزل امیر و الهه، آنها با اکبر و ثریا آشنا شدند. آقا و خانم خالصی نیز به همراه سارا در میهمانی شرکت داشتند. سارا با لحنی بسیار خشک، ازدواج دکتر را تبریک گفت. کاملاً معلوم بود که سارا هنوز از او دلخور است.
    مریم مات و مبهوت به همه چیز می نگریست و در همه حال ترجیح می داد که دنیا در کنارش باشد.
    هستی با دیدن امیر حسابی جا خورد. امیر در عرض چند ماه انگار ده سال پیرتر شده بود. تغییرات شگرفی را در الهه نیز احساس کرد. الهه مهربان تر و با گذشت تر از سابق نشان می داد، ولی حرکاتش در همه حال نشان از درایت و پختگی داشت. اغلب اوقات توجهش صرف شوهرش می شد و قصد داشت هر طور شده وسایل آسایش او را مهیا کند. زیبایی شکفته شده ی چهره اش همراه با تملک منطق و درک، از او موجودی خاص ساخته بود. آقای خالصی دائماً قربان صدقه ی عروس زیبایش می رفت. به راستی هم که او زیبا بود، خصوصاً که هاله ای از معصومیت مادرانه این زیبایی را تکمیل می کرد.
    به خوبی مشخص بود که امیر خود را کاملاً تسلیم بیماری هراس انگیزش نکرده است و در هر نگاهی که به الهه می انداخت، همراه با حرکات مژگانش توفانی از عشق و محبت را بدرقه ی قدوم مبارک همسرش می کرد، و این چیزی بود که علی رغم رنج و درد ناشی از بیماری اش که همچون دراکولایی خون آشام سایه ی سنگین خود را بر آن خانه افکنده بود، فضایی دوست داشتنی و عطرآمیز را هر دم به میهمانان عرضه می داشت.
    از افراد حاضر در میهمانی، مشخص بود که گزینش هر یک با هدفی خاص انجام پذیرفته است. سرانجام در دقایقی قبل از صرف شام، فرزاد و ترانه هم از راه رسیدند. فرزاد کاملاً سرخوش و شاداب نشان می داد. چهره اش از همیشه جذاب تر و خواستنی تر بود، اما ترانه انگار کوله باری از غم را حمل می کرد. به خصوص با دیدن خواهر دوقلویش که در لباس زیبای حاملگی بسیار باوقار جلوه می کرد، برای لحظاتی محو تماشای الهه شد و سپس با چشمانی اشک آلود به روبوسی با خواهرش پرداخت. هیچ کس دقیقاً نفهمید آیا این اشک شادی است یا تأسف. هستی را نیز بوسید و به او تبریک گفت. در بقیه ی طول مدت شب، گرچه شوهرش نقل مجلس بود، ترانه در هیچ کدام از بحثها شرکت نکرد. انگار همراه با ازدواجش پیمانی ناگسستنی با غم و تنهایی به امضا رسانده بود. ترانه بسیار ضعیف می نمود، به طوری که الهه وحشت زده از او پرسید که آیا حالش خوب است؟ فرزاد نیز بی توجه به حالت همسرش، مشغول صحبت و جلب نظر تنها دختر جمع، یعنی سارا بود که برای گرفتن انتقام از دکتر، می رفت تا با پای خود در دام صیادی واقعی اسیر شود؛ صیادی که بعد از اسارت جوجه هایی نظیر او رهایشان می کرد و نقشه ی به دام انداختن صیدی دیگر را می کشید. آن شب امیر با دیدن رفتار فرزاد و سارا هزاران بار به خود لعنت فرستاد که چرا تسلیم خواسته ی همسر محبوبش شده و فرزاد و ترانه را دعوت کرده است. بعد از اتفاقی که برای خواهر زنش افتاده بود، فرزاد تمام اعتبارش را پیش او از دست داده بود.
    حاج عباس و زنش در این میهمانی شرکت نکرده بودند. ثریا و اکبر هم تنها میهمانان غریبه ی آن جمع بودند. اکبر تازه بعد از یک دوره ی نقاهت طولانی در بیمارستان، دوباره به خانه برگشته بود. امیر که همیشه روحیه ی بشاش او را تحسین می کرد و تصورش بر این بود که احتمالاً میزان شیمیایی شدن اکبر بسیار کم است. تازه به شدت بیماری مردی که هنوز روح بزرگ او را دقیقاً نمی شناخت، پی برده بود. اکبر به سرطان خون مبتلا بود. خودش می گفت بیخود نیست که به نمونه گرفتن از مغز استخوان مریض، شکنجه ی شیطانی می گویند. وقتی او در دنباله ی صحبتهایش از حالت بیمار در هنگامی که از او مغز استخوان می گیرند حرف می زد، موضوع آن قدر دردآور بود که به واقع از حیطه ی شکنجه های انسانی خارج می شد و به مرحله ای وسیع تر که خواه ناخواه پای ابلیس در میان بود، می رسید.
    ثریا که می دید برای اولین مرتبه همسرش از رنج متحمل شده در بیماری اش سخن می گوید، طاقت نیاورد و بی اختیار اشکش سرازیر شد. در آن لحظه آرزو می کرد قادر بود قسمتی هرچند ناچیز از بیماری موجودی را که آن قدر برایش عزیز بود، خود به دوش می گرفت. آن وقت بی شک اکبر درد کمتری را تحمل می کرد.
    اکبر برای عوض کردن جوّ سنگینی که از سخنانش بر فضا حاکم شده بود، گفت: «حالا بگذارید یک چیز خوب برایتان تعریف کنم.»
    سپس از یکی از همکلاس هایش که با شروع جنگ هر طوری بود از ایران خارج شده بود، صحبت کرد و گفت: «تازگی ها نامه ای از بهروز به دستم رسید. بهروز از جنگیدن هراس داشت و چون فوق العاده باهوش و درس خوان بود، با شروع جنگ از ایران فرار کرد و در کشور آلمان به تحصیل ادامه داد. حالا هم یکی از پزشکان دارای فوق تخصص و درجه ی یک آلمان است. در نامه اش نوشته بود که حتی به ریاست بیمارستان بزرگی نیز منصوب شده، اما علی رغم این موقعیت، هنوز گاهی وجدانش کمی او را اذیت می کند. او برای آسوده کردن این وجدان و اینکه نتوانسته در زمان جنگ کاری انجام دهد، تصمیم گرفته یکی از بیماران شیمیایی را به خرج خودش به آلمان ببرد و او را درمان کند. می گفت در این زمینه اطلاعاتش بسیار زیاد است. نوشته بود بعد از اینکه از طریق سفارت آلمان اقداماتی انجام داده اسم مرا در بین این افراد مشاهده کرده. اول باور نمی کرده که من همان همکلاس قدیمش باشم. بعد از برقراری ارتباط تلفنی و نوشتن نامه، متأسفانه فهمید که من همان اکبر شرّ کلاسم. حالا قرار است من به اتفاق ثریا عازم آلمان شویم تا بلکه بتوانیم ناراحتی این دکتر هموطنان را درمان کنیم. شاید خدا هم لطفی بکند و اگر قرار است به زندگی ادامه دهم، با شفای کامل برگردم.»
    همه برای اکبر دعا کردند.
    الهه بی مقدمه از اکبر پرسید: «اگر یقیناً علم تا این درجه بالا رفته باشد، شاید بشود برای امیر هم کاری انجام داد.»
    اکبر سری تکان داد و گفت: «انشاالله، انشاالله.»
    بعد از شام، امیر بی مقدمه موضوع اصلی را که بابت آن آنها را به خانه اش کشانده بود، مطرح کرد که هستی از شنیدن آن مطلب به شدت شوکه شد. امیر از تأسیس مؤسسه ای حرف می زد که می بایست به صورت خصوصی اداره می شد؛ بنایی که در آن از بازماندگان حوادث طبیعی مثل سیل و زلزله و غیره نگهداری شود، و درش به روی افراد مصیبت دیده از بلایی طبیعی، مجروحان جنگی، بیماران شیمیایی، خانواده ی شهدا و مانند آن، باز باشد.
    به گفته ی امیر، نحوه ی مدیریت این مکان براساس سیستم اداره ی خانواده بود و حرف اول را در آنجا صفا و صمیمیت می زد. سپس بسیار صادقانه، در حالی که چشمانش از اشک خیس شده بود، گفت: «محمد جان، تا قبل از اینکه دردهای مردم را بشناسم، هرگز چنین تصمیمی نداشتم. متأسفامه حالا هم که به این فکر افتاده ام، بیماری ام زیاد به من مهلت نخواهد داد و حتی نمی توانم از تخصصم در انجام این کار بهره بگیرم. بیشتر روزهای هفته را باید در بیمارستان سپری کنم و این شیمی درمانی لعنتی، دیگر رمقی برای من باقی نگذاشته. به همین دلیل به فکر افتادم از دیگران برای این کار بهره ببرم. سرمایه گذار اصلی این کار خیر، پدرم است که البته تصمیم گرفته سهم الارث مرا زودتر در اختیارم قرار بدهد و مشاورم هم جناب اکبرخان است. واقعیتش با دیدن اوضاع هستی خانم و سرپرستی خواهر عزیزش مریم، فکر کردم که تو و زنت مشترکاً می توانید مدیریت این مؤسسه را به عهده بگیرید، مخصوصاً که تخصص تو بسیار در این کار لازم و ضروری به نظر می رسد.»
    امیر بعد از گفتن این سخن، ناگهان به شدت به سرفه افتاد. اکبر به شوخی گفت: «مرد حسابی، من که گفتم پول از تو، سخنرانی از من.»
    الهه به سرعت به سراغ داروی امیر دوید و امیر در حین سرفه از سر تأسف حرکات زنش را می نگریست. بعد از اینکه اندکی آرام شد، با حرکت دست به اکبر اشاره کرد که باقی مطلب را او ادامه دهد.
    در این میان فرزاد از خود می پرسید که این موضوع مسخره چه ربطی به او و ترانه داشته است که آنان را هم دعوت کرده بودند؟ به خصوص دلخور بود چون بعد از صرف شام، سارا نیز با اشاره ای از جانب امیر، خود را از فرزاد دور کرده بود. در این میان، هستی و دکتر شدیداً به فکر فرو رفته بودند.
    اکبر از اینکه محبت چه کارها که نمی کند، حرف می زد. او بیان می کرد که مؤسسه ی آنان باید نمونه باشد، و بهترین ها را پرورش بدهد، و محیط آن باید با مراکز بازپروری و خانه های اصلاح و تربیت مغایر باشد. حتی به هستی پیشنهاد کرد که حتماً سری به این گونه مراکز بزند و ایرادها و نقطه ضعفهایی را که این مراکز را از محیط دلچسب خانه و خانواده متمایز می کند، دریابد. در این مورد خاطر نشان کرد که ثریا و الهه نیز همراه او خواهند بود.
    آقای خالصی مغرور به این کار پسر جوانش، به هستی و شوهرش می نگریست و منتظر پاسخ آنان بود. هستی در اندیشه ی سه چهار سال قبل فرو رفته بود. آن زمان که خود در اوج بدبختی به خانواده ی الهه پناه آورده بود. او محتاج خانواده ای بود که در آن پذیرفته شود و با اینکه حاج عباس و خانواده اش به او پناه داده بودند، در واقع نتوانسته بودند او را از خود بدانند و در نتیجه حالا به چشم غریبه در نظر آنان جلوه گر می شد، حتی بدتر از آن، شاید به چشم دشمنی خانگی.
    هستی با یادآوری این خاطرات که بسیار آرام هم از کنارش گذر کرده بود، اشک چشمانش را پر کرد. دنیا که در کنار او نشسته بود، به آرامی دستش را فشرد. آه که چقدر این زن را دوست داشت.
    هستی بابت قبول این مسئولیت کوچکترین تردیدی نداشت و کافی بود این را به آنان بگوید. صدای آقای خالصی در گوشش طنین افکن شد که از او و شوهرش قبول این مسئولیت را تقاضا می کرد.
    دکتر نگاه آسمانی اش را به او دوخت. می دانست که هستی دقیقاً به درد این کار می خورد. هنگام خواندن رمان تازه چاپ شده ی زنش، به اوج احساسات انسانی او پی برده بود. هستی گرچه تحصیلات فرهنگستانی نداشت، معلوماتش را از سر تجربه و با بالاترین نمرات در آن اجتماع دیو سیرت کسب کرده بود. متوجه بود که چشمان سیاه زنش در اوج التماس قبول این کار در حال پرواز است. فکر کرد اگر او هم این مسئولیت را نپذیرد، هستی با تمام وجود، یک تنه خود را وقف این کار خواهد کرد.
    ناگهان افکارش با سخن مریم به هم ریخت، مریم معصومانه و کودکانه از هستی پرسید: «آبجی، مرا هم به این مؤسسه انتقال می دهند؟»
    هستی بی توجه به اینکه این دکتر است که باید جواب آخر را بدهد، جواب داد: «مریم جان، من و دنیا کاری می کنیم که افراد عادی هم آرزوی زندگی در آنجا را داشته باشند.»
    دنیا بهت زده به او نگریست.
    امیر با لحنی مهربان از دکتر پرسید: «خوب محمد جان، نظر تو چیست؟ همسرت را یاری می دهی یا باید کسی دیگر را برای همکاری با او پیدا کنم؟»
    محمد تسلیم و مطیع، به نشانه ی رضایت سری تکان داد. نه از آن جهت که به خود و تخصصش اطمینان داشت، که البته داشت، بلکه چون عشق به تلاش در این راه را در وجود زنی که عاشقانه دوستش داشت، می دید.
    با این جواب همه شروع به تبریک گفتن به او و هستی و دنیا کردند؛ دنیایی که آرامش هستی را به ارمغان می آورد و او این آسایش را با تمام وجود صرف افرادی می کرد که زمانی مثل او محتاج دستی نوازشگر بودند.
    برقی در چشمان هستی می درخشید که صورتش را در زیر درخشش نور مصنوعی اتاق به گونه ای عجیب به ملکوتی شدن نزدیک می کرد.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  10. #50
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    490-500
    ۲۱



    هستی هرگز تصور نمی کرد برای اخذ مجوز ، آن هم برای انجام کار خیر و خدا پسندانه ، آنقدر آنها را معطل کنند . با وجودی که واسطه ی کار اکبر بود که او را به عنوان جانباز صدیق انقلاب و کشوا میشناختند و سرمایه گذار اصلی هم آقای خالصی ، مردی محترم ، سرشناس و مؤمن بود گرفتن مجوز قریب به چهار ماه طول کشید .
    هر جا که وجود هستی و دکتر لازم بود آنان از هیچ کمکی دریغ نداشتند . حتی سر از پا نمیشناخت و تنها نگرانیاش تلفنهای گاه و بیگاه سعید بود که نشان میداد برای گرفتن انتقام از او منتظر فرصت مناسبی است . مطمئن بود با دیوانه ای به ظاهر عاقل سر و کار دارد . با یادآوری حرکات دور از منطقی که سعید گاه از خود نشان داده بود ، ناخودآگاه ترسی مبهم وجود او را در بر میگرفت . حالا که در کنار خانواده ی دوست داشتنیاش حوادث هولناک گذشته رفته رفته برایش رنگ می باخت راضی نمی شد از خدا بی خبری ماند سعید آرامش تازه به دست آمده ی او را بهم بزند .
    هستی با تمام وجود از دکتر راضی بود و روز به روز بابت این انتخاب به خود می بالید . دکتر چیزی را از او دریغ نمی کرد و به جز مواردی که خودخواهی های خاص مردانه وجودش را پر می کرد و از هستی تقاضای مطیع بودن داشت ، در بقیه موارد دوست داشتنی و مهربان بود . هستی بارها به خود گفته بود که بهتر است موضوع سعید و تهدیدهای گاه و بیگاه او را با محمد در میان بگذارد ، ولی با دیدن حساسیت ها و تعصب شدیدی که دکتر نسبت به او نشان میداد، حتی از فکراین موضوع پشیمان می شد .
    به دلیل روابط کاری رفت و آمدشان با الهه و امیر بیشتر از سابق شده بود . الهه ماه آخر دوران بارداری اش را میگذراند و بی صبرانه منتظر بود نوزادی را که سونوگرافی جنسیت آن را دختر مشخص کرده بود و بسیار هم با تحرک و پر جنب و جوش به نظر می آمد در آغوش امیر قرار دهد .
    وقتی هستی با علاقه و ذوق از وسایل سیسمونی الهه برای دنیا تعریف می کرد ، برای لحظه ای او را در فکر دید . هستی هرگز تصور نمی کرد که عامل طلاق و جدایی دنیا عدم وجود یکی از این موجودات دو پای کوچولو باشد ؛ موجودات لطیفی که گاهی در بعضی از خانواده ها علناً خودشان به هیچ گرفته میشوند و حتی به عناوین مختلف مورد تعرض و اذیت و آزار قرار می گیرند . سوال دنیا رشته ی افکار او را از هم گسست .
    " هستی تو و محمد قصد ندارید مرا عمه کنید ؟ واقعیت این است که من به دلخوشی دیدن بچه شما زندگی میکنم ."
    " اه ، دنیا جان ، تو نباید چنین حرفی بزنی ، میدانم محمد را خیلی دوست داری اما میگویند بچه ی خود آدم چیز دیگری است تو باید به فکر دیدن بچه ی خودت باشی ."
    ناگهان احساس کرد که چشمان دنیا غرق اشک شد و از سر دستپاچگی پرسید :
    " دنیا ، چیز بد ی گفتم ؟"
    " نه ، نه حرف تو اصلا بد نبود ، هستی تا حالا به تو نگفتم تو هم آنقدر خانمی که هیچ وقت از من نپرسیدی میدانی علت واقعی طلاق من چه بود ؟ هستی جان من هرگز بچه دار نمی شوم ."
    هستی مات و مبهوت به آنچه دنیا مطرح می کرد گوش می داد . علی رغم آنچه می شنید هنوز برایش قابل هضم نبود که کار دنیا و همسرش تنها به خاطر بچه به جدایی کشیده شده باشد . صفات خوب دنیا آنقدر زیاد بود که هزاران بار به مساله بچه میچربید .
    با لحن متاثر گفت :" دنیا شما میتوانستید بچه ای را به فرزند خواندگی بپذیرید ."
    خنده ای تلخ بر صورت زیبای دنیا نقش بست " هستی جان تو به قلب پاک خودت نگاه می کنی و بر اساس آن تصمیم میگیری . شوهر سابق من آن قدر خودخواه بود که حاضر نبود حتی در مورد بچه ای که مال خودش نباشد فکر کند . چه برسد که به عنوان فرزند خوانده خودش آن را بپذیرد . بگذاریم ..... راستی به تو نگفتم در آخرین نمایشگاه نقاشی ام چه کسی را دیدم ؟"
    " نه چه کسی را دیدی ؟"
    " آقای حقیقت دوست با جمعی از شاگردانش برای دیدن نمایشگاه من آمده بود. می گفت به تهران منتقل شده ، در ضمن گفت که اگر ناراحت نمی شویم قصد دارد یک روز برای دیدن مریم به خانه ی ما بیاید ."
    " چه خوب ، مریم خیلی از این علی آقای گل تعریف می کند به نظرم مرد شریفی باشد . ببینم حالا مطمئنی حتما میخواهد برای دیدن مریم بیاید یا این بهانه ای برای آمدن به خانه ی ماست ؟"
    برقی از شادی و هیجان در چشمان آبی رنگ دنیا درخشید ، اما خودداری اش را حفظ کرد و گفت :" هستی ، تو دختر عاقلی هستی ، مریم این آقا را به یاد همسر مرحومش می اندازد ، ما نباید در مورد او بد فکر کنیم ."
    " خدا مرا بکشد اگر فکر بد ی در مورد او کرده باشم، اما فکرهای خوب که اشکالی ندارد ."
    " بلند شو هستی که کار دارد کم کم به بیراهه میکشد . تو اینقدر زرنگی و حرف را به این ور و آن ور میکشانی که آخر جواب من را ندادی بالاخره ما بچه برادرمان را میبینیم یا نه ؟"
    " دنیا جان ، حالا حالاها دلت را صابون نزن ، من فعلا قرار است مدیر یک مؤسسه با صدها بچه بشوم . تو میتوانی عمه ی همه ی آنها باشی ، راستی الهه می گفت که اکرم خانم اول راضی نبود برای بچه امیر و الهه سیسمونی بدهد, ولی وقتی اولین بار الهه او را مجبور می کند که دست بر شکمش بگذارد و لگدهای این عروسک کوچولو را حس کند ناگهان اشکش سرازیر میشود و الهه را در بغل میگیرد . بعد آنقدر لباس دخترانه تهیه کرده که الهه اعتراض کرده بهتر است چند دست لباس پسرانه هم بخرد . آخر الهه تصمیم گرفته بالافاصله بچه دومش را حامله شود . او برای رضایت امیر حاضر به انجام هر کاری هست ."
    " یعنی امیر خواهان بچه ی بعدی است ؟"
    " نه، در واقع امیر به دلیل موقعیت بحرانی اش به این یکی هم راضی نبود . ولی الهه قصد دارد به امیر بفهماند که او فقط به فکر امیر و بچه هایش است و یک یادگار از او را بسیار کم میداند . خدا را شکر من معتقدم امیر در مورد همسر خیلی شانس آورده . آقای خالصی که مراتب قربان صدقه الهه میرود و کار را به جایی رسانده که حتی معصومه خانم میگوید انگار او بیشتر از امیر الهه را دوست دارد ."
    دنیا خندید و هستی ادامه داد:" الهه تعریف می کرد وقتی حرف معصومه خانم را به امیر گفته امیر چشمانش از اشک پر شده و آن وقت او را در آغوش گرفته و گفته هیچ گاه هیچ کس در هیچ مکانی نمیتواند به اندازهای که او دوستش دارد به الهه علاقه داشته باشد . دنیا گاهی دلم هوای پدر یا پدر شوهری را می کند که مرا در آغوش با محبت خود بفشارد و مهرش را نشان من دهد . حتی وقتی فکر میکنم بچه های من و محمد هرگز از جانب مادر بزرگ و یا پدر بزرگی مورد نوازش قرار نمیگیرند احساس بی صبری تمام وجودم را در بر میگیرد ."
    دنیا به آرامی خود را به هستی نزدیک کرد ، درک آنچه هستی می گفت برایش قریب و نااشنا نبود . دنیا بارها خود را در موقعیت هستی قرار داده و به حال او تأسف خورده بود . چقدر دلش میخواست میتوانست بر سر جوانانی که به رایگان از این نعمتها برخوردارند اما قدر آن را نمیدانند فریاد بزند که تا زمان را از دست نداده اند به دور پدر و مادرشان بگردند . همچون گل هایی خوشبو آنان را ببویند و دست نوازش بر پوست چروکیده شان بکشند که هر چین و شکن صورت آنها یادگاری از درد و رنجی است که برای راحتی فرزند بر خود هموار کرده اند . اما متاسفانه این حقیقت محض بر همه آشکار بود که با گذشت هر روز وفای جوانان کمتر می شود و به تناسب غرق شدن در جهان علم و تکنیک محبت و مهربانی بیشتر رنگ شعار به خود میگیرد و کم کم ترس آن میرود که جوان ایرانی صحبت درباره محبت را تنها افسانه ای بداند که در قصه ها میتوان از آن نشانی یافت .
    دنیا ساعت کرد همچون خواهری بزرگتر این زن جوان را که با پیوندی سحری با برادرش به عزیزترین موجود زندگی اش تبدیل شده بود در آغوش بکشد و به دلداری او بپردازد . با خنده ای شیرین گفت :" نترس ، هستی ، وقتی کوچولوی تو قدم به خانه ی ما بگذارد من آنقدر آنها را دوست خواهم داشت که به تنهایی جای همه مادر بزرگ ها و پدر بزرگ های نداشته شان را برایشان پر کنم . این را به تو قول میدهم ."
    هستی که گرمای وجود دنیا همیشه در بدترین شرایط او را به زندگی دلگرم میکرد ، مهربانانه صورت لطیف دنیا را بوسید و زیر لب گفت :" از خدا میخواهم که همیشه وجود تو را برای من حفظ کند ."
    در این حین محمد که دقایقی بود وارد خانه شده بود ، با دیدن صفای رابطه ی بین خواهر و زنش از سر شیطنت خود را میان آنان جا داد و گفت :" آهای بدجنس ها ، باز هم چشام مرا دور دیدید و به کل فراموشم کردید ؟ بعد میگویند چرا جوان ها معتاد می شوند . همین شماها باعث این بدبختی ها میشوید . حالا میفهمم مریضانم حق دارند که از دست یک زن به آن حال و روز دچار میشوند . بیچاره من که به دست دو زن اسیر شده ام ."
    مریم که تازه از خواب بیدار شده بود با صندلی چرخدارش جلو آمد و با شنیدن کلام آخر محمد در حالی که خنده ای معصومانه بر لبان چون گلش شکفته بود معترضانه گفت :" محمد آقا اشتباه کردید ، دو زن نه ، سه زن لطفاً مرا هم بازی بدهید ."
    محمد دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد ، برادرانه به طرف مریم رفت و بوسه ای بر پیشانی دخترک نوجوان که کم کم از مرز کودکی فاصله میگرفت نشاند و گفت :" البته سه زن که یکی از آنها مریم خانم گل خودم است ."
    هستی غرق در لذت به این منظره نگاه می کرد . دیگر ناشکری نمی کرد . هنوز چیزهای زیادی وجود داشت که هر یک به تنهایی شایسته بود هزاران سپاس و شکر در پی داشته باشد .
    ناخود آگاه احساس کرد دلش میخواهد هر چه زودتر مادر شود . از این حس لرزشی غریب در تنش به وجود آمد . که کمتر از نخستین باری که خود را در آغوش دکتر حس کرده بود ، نبود . همان طور لذت بخش و همراه با امنیت خاطر .

    چند روزی می شد که ترانه متوجه تغییراتی در وجود فرزاد شده بود .مخصوصا که مادر و خواهرانش نیز انگار او را رها کرده بودند و دیگری کاری به کارش نداشتند . حالا دیگر اکثر اوقات را در خانه ی برادر فرزاد میگذراندند . هر چند برای تکمیل وسایل زندگی خانه ی آنان از جهیزیه ترانه تقریباً چیزی باقی نمانده بود ، ترانه آن قدر از عدم حضور آنان خوشحال بود که حاضر بود تمام لوازم منزل را بردارند به شرطی که برای همیشه شرشان را کم کنند . حالا دیگر راحت تر قدم به آشپزخانه می گذاشت و آشپزی هم میکرد . در آخرین شب حضور خانواده ی فرزاد او تا دیروقت با اعضا خانواده اش جلسه داشت. ترانه طبق معمول به خود اجازه نمیداد در جمع خانوادگی آنها شرکت کند . خصوصاً که فرزاد به او قول داده بود مادر و دو خواهرش برای همیشه قصد ترک آن خانه را دارند .
    ترانه از این وضع احساس رضایت می کرد ، ولی نمیفهمید چرا نمیتواند آرامش لازم را کسب کند . بی دلیل دلش شور میزد و حتی محبت های فرزاد آتش این اضطراب را در او شدیدتر می کرد .یعنی سرانجام فرزاد قبول کرده بود که با او تشکیل زندگی داده است و این ندای وجدانش بود که او را دوباره جذب این زندگی کرده بود ؟ سرانجام از شدت خستگی و بی حوصلگی خوابید .
    نیمه های شب از صدای گفتگوی تلفنی شوهرش از خواب پرید و با دلهره از او پرسید با چه کسی صحبت می کند . اما فرزاد بالافاصله گوشی را گذاشت و از او بابت اینکه بیدارش کرده بود عذرخواهی کرد . ترانه هم که میدید روابط بینشان بهتر شده است صلاح ندانست با سولات بیشتر اوضاع را خراب کند .
    صبح فردا فرزاد به اولین قول خود جامعه عمل پوشاند . خانه متعلق به ترانه و فرزاد بود و هیچ غریبه ای در آن وجود نداشت . گرچه آنان حتی از تلویزیون و ضبط او هم نگذشته بودند . همین که برای همیشه آنجا را ترک کرده بودند خود به دنیایی می ارزید .
    ترانه پنجره ها را باز کرد و هوای تازه را به درون ریه هایش که دیگر به سلامت روزهای اول نبودند فرستاد . حالا وقتش بود که خانه داری ، کدبانو گری و عشق خود را با همه ی وجود به همسرش ثابت کند ؛ همسری که علی رغم اذیت و آزارها هنوز هم عاشقانه دوستش داشت . اندیشید ، یقینا شوهرش با مسله بچه هم کنار آماده است و به نظرش رسید شاید بتواند او را راضی به پذیرش کودکی به عنوان فرزند خوانده کند .دخترکی کوچک با دامن پرچین صورتی یا حتی اگر فرزاد بخواهد پسر بچه ای خردسال با کت و شلواری شیک و کراواتی قرمز رنگ که روی پیراهنش آویزان باشد. با تصور این موضوع شادی عمیقی در دلش خانه کرد . دیگر آرزوی مرگ نمی کرد ، گرچه هنوز هم برگشت دوباره ی فرزاد را به طور کامل باور نداشت .
    تغییر روحیه ناگهانی مرد جوان جذاب به معجزاتی که در افسانه ها رخ میداد بیشتر شباهت داشت و حالا ترانه میخواست این موضوع را باور قلبی اش کند . بی اختیار به جلوی آینه کشیده شد . مدت ها بود که با خودش با دنیا ، با همه کس و حتی با آینه نیز قهر کرده بود . تارهای موهای خرمایی رنگش در اثر افسردگی درونی صاحبش هر کدام از سر بی قرار به یکسو پر می کشید . چشمانش درخشش سابق را نداشت و به علت مصرف مداوم قرص های خواب آور حالت خستگی در صورتش موج میزد . خنده ای تلخ بر لبانش نشست . از خود غافل شده بود . حالا میفهمید که چرا فرزاد از او دور شده است . میبایست به خود می رسید و حالا که در مورد همسرش امیدی تازه پیدا کرده بود حق نبود که به آسانی این دلخوشی را از خودش ، از فرزاد و از خانه ای که تاکنون در آن تنها نبودند دریغ کند .طبق عادت هر رو . به طرف قرص خواب آور دیگری کشیده شد . ولی قبل از آنکه قرص را بخورد از سر نفرت آن را به دیوار اتاق کوبید ، میبایست با این ضعف و بی ارادگی مبارزه می کرد . بی اعتنایی های فرزاد او را به اینجا کشیده بود ولی حالا با وضعیت جدید به خود قول داد که با این کار مبارزه کند .
    کیفش را برداشت و برای کوتاه کردن موهایش که بسیار بلند و بی قواره شده بود عازم آرایشگاه شد . آن روز بعد از تغییر قیافه حس اعتماد بنفس بیشتری یافت . حالا دیگر لازم بود بیشتر به فکر خود باشد . تصمیم گرفت یکی دو دست لباس نو آن گونه که فرزاد میپسندید بخرد . بعد از تمام این کارها عازم خانه شد .
    وقتی دوباره خود را در آینه تماشا کرد ، گرچه با کوتاه کردن موها و تغییر لباس جلوه پیدا کرده بود ، هنوز لاغری گونه های برجسته ی سابقش توی ذوق میزد . فکر کرد چرا یکباره از دختری شاداب و طناز به زنی چنین افسرده و خمود مبدّل شده است ؟
    بی شک غیر از خودش مقصر دیگری نمیتوانست پیدا کند . حتی فرزاد با تمامی خطاهایی که در مورد او انجام داد بود نمیتوانست گناهکار اصلی محسوب شود . او بود که بی تناسب عاشق شده و یکسره خود را در راه عشق قربانی کرده بود . در حالی که حتی تصورش را نمی کرد که در مسلخ عاشقی فرمانروای عشقش به ذبح بیش از یک قربانی حاضر شود . و ترانه در این راه پدر و مادر و آبروی چندین ساله آنها را به همراه خود به گردباد خانمان برانداز هوس تقدیم کرده بود .
    بی اختیار به طرف وسایل آرایش خود کشیده شد .مدت ها بود از آنها استفاده نکرده بود و حالا که فرزاد قصد داشت دوباره شمع زندگی شان را روشن کند رغبت این کار را به دست آورده بود .
    بعد از پایان کار دوباره خود را در آینه تماشا کرد .به شکلی غریب تغییر یافته بود . به کمک پودرهای مختلف دوباره گونه هایش برجسته نشان میداد . پس هنوز هم زیبا بود . از دیدن تصویر دوباره اش لبخندی بر لبانش نشست . آرزو کرد که فرزاد هر چه سریع تر به خانه برگردد و او را در این حالت ببیند . کاش فرزاد میتوانست به واقع او را دوست بدارد ؛ آنوقت ترانه از نثار جانش نیز برای او مضایقه نمی کرد .
    صدای در منزل او را به خود آورد ، یعنی امکان داشت که به این زودی خدواند خواسته اش را اجابت کرده باشد ؟
    ذوق زده از صندلی بیلند شد و به طرف آیفون پرواز کرد . صدای مرد غریبه ای که از او میخواست در را بگشاید تمامی ذوق و شوقش را در نطفه خفه کرد ، به آرامی پرسید :" شما کی هستید ؟"
    مرد بسیار مودبانه جواب داد :" ببخشید خانم البته ما معامله را تمام کرده ایم ولی همسرم اصرار دارد که مادرش قبل از دیگران خانه را ببیند ."
    " کدام خانه ؟ یقینًا شما اشتباه آمده اید !!"
    " نه خانم ، ما هفته گذشته همین منزل را دیدم مگر صاحب خانه آقایی به اسم فرزاد نیست ؟"
    آنان اسم شوهرش را می گفتند . فرضا او که حالا به زندگی برگشته بود .
    بی اراده دستش را بر دکمه آیفون فشار داد میبایست به این غریبه ها می فهماند که اشتباه آمده اند . یعنی فراد به راستی به فکر فروش این خانه افتاده بود؟ چرا باید فرزاد بخواهد خانه ای به این زیبایی را بفروشد ؟ این یادگاری از پددرش یعنی حاج عباس بود .
    پشت پرده های حریری که بر پنجره آویزان بود دید که یک مرد به همراه دو زن وارد خانه شدند . از سر اکراه در را به روی آنان گشود . یکی از زنان بسیار جوان بود و از قرار معلوم زن مسن تر مادر او بود . مرد با متانت جلو آمد و گفت :" باید ببخشید که شرطمان را زیر پا گذاشتیم ."



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 5 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/