490-500 ۲۱
هستی هرگز تصور نمی کرد برای اخذ مجوز ، آن هم برای انجام کار خیر و خدا پسندانه ، آنقدر آنها را معطل کنند . با وجودی که واسطه ی کار اکبر بود که او را به عنوان جانباز صدیق انقلاب و کشوا میشناختند و سرمایه گذار اصلی هم آقای خالصی ، مردی محترم ، سرشناس و مؤمن بود گرفتن مجوز قریب به چهار ماه طول کشید .
هر جا که وجود هستی و دکتر لازم بود آنان از هیچ کمکی دریغ نداشتند . حتی سر از پا نمیشناخت و تنها نگرانیاش تلفنهای گاه و بیگاه سعید بود که نشان میداد برای گرفتن انتقام از او منتظر فرصت مناسبی است . مطمئن بود با دیوانه ای به ظاهر عاقل سر و کار دارد . با یادآوری حرکات دور از منطقی که سعید گاه از خود نشان داده بود ، ناخودآگاه ترسی مبهم وجود او را در بر میگرفت . حالا که در کنار خانواده ی دوست داشتنیاش حوادث هولناک گذشته رفته رفته برایش رنگ می باخت راضی نمی شد از خدا بی خبری ماند سعید آرامش تازه به دست آمده ی او را بهم بزند .
هستی با تمام وجود از دکتر راضی بود و روز به روز بابت این انتخاب به خود می بالید . دکتر چیزی را از او دریغ نمی کرد و به جز مواردی که خودخواهی های خاص مردانه وجودش را پر می کرد و از هستی تقاضای مطیع بودن داشت ، در بقیه موارد دوست داشتنی و مهربان بود . هستی بارها به خود گفته بود که بهتر است موضوع سعید و تهدیدهای گاه و بیگاه او را با محمد در میان بگذارد ، ولی با دیدن حساسیت ها و تعصب شدیدی که دکتر نسبت به او نشان میداد، حتی از فکراین موضوع پشیمان می شد .
به دلیل روابط کاری رفت و آمدشان با الهه و امیر بیشتر از سابق شده بود . الهه ماه آخر دوران بارداری اش را میگذراند و بی صبرانه منتظر بود نوزادی را که سونوگرافی جنسیت آن را دختر مشخص کرده بود و بسیار هم با تحرک و پر جنب و جوش به نظر می آمد در آغوش امیر قرار دهد .
وقتی هستی با علاقه و ذوق از وسایل سیسمونی الهه برای دنیا تعریف می کرد ، برای لحظه ای او را در فکر دید . هستی هرگز تصور نمی کرد که عامل طلاق و جدایی دنیا عدم وجود یکی از این موجودات دو پای کوچولو باشد ؛ موجودات لطیفی که گاهی در بعضی از خانواده ها علناً خودشان به هیچ گرفته میشوند و حتی به عناوین مختلف مورد تعرض و اذیت و آزار قرار می گیرند . سوال دنیا رشته ی افکار او را از هم گسست .
" هستی تو و محمد قصد ندارید مرا عمه کنید ؟ واقعیت این است که من به دلخوشی دیدن بچه شما زندگی میکنم ."
" اه ، دنیا جان ، تو نباید چنین حرفی بزنی ، میدانم محمد را خیلی دوست داری اما میگویند بچه ی خود آدم چیز دیگری است تو باید به فکر دیدن بچه ی خودت باشی ."
ناگهان احساس کرد که چشمان دنیا غرق اشک شد و از سر دستپاچگی پرسید :
" دنیا ، چیز بد ی گفتم ؟"
" نه ، نه حرف تو اصلا بد نبود ، هستی تا حالا به تو نگفتم تو هم آنقدر خانمی که هیچ وقت از من نپرسیدی میدانی علت واقعی طلاق من چه بود ؟ هستی جان من هرگز بچه دار نمی شوم ."
هستی مات و مبهوت به آنچه دنیا مطرح می کرد گوش می داد . علی رغم آنچه می شنید هنوز برایش قابل هضم نبود که کار دنیا و همسرش تنها به خاطر بچه به جدایی کشیده شده باشد . صفات خوب دنیا آنقدر زیاد بود که هزاران بار به مساله بچه میچربید .
با لحن متاثر گفت :" دنیا شما میتوانستید بچه ای را به فرزند خواندگی بپذیرید ."
خنده ای تلخ بر صورت زیبای دنیا نقش بست " هستی جان تو به قلب پاک خودت نگاه می کنی و بر اساس آن تصمیم میگیری . شوهر سابق من آن قدر خودخواه بود که حاضر نبود حتی در مورد بچه ای که مال خودش نباشد فکر کند . چه برسد که به عنوان فرزند خوانده خودش آن را بپذیرد . بگذاریم ..... راستی به تو نگفتم در آخرین نمایشگاه نقاشی ام چه کسی را دیدم ؟"
" نه چه کسی را دیدی ؟"
" آقای حقیقت دوست با جمعی از شاگردانش برای دیدن نمایشگاه من آمده بود. می گفت به تهران منتقل شده ، در ضمن گفت که اگر ناراحت نمی شویم قصد دارد یک روز برای دیدن مریم به خانه ی ما بیاید ."
" چه خوب ، مریم خیلی از این علی آقای گل تعریف می کند به نظرم مرد شریفی باشد . ببینم حالا مطمئنی حتما میخواهد برای دیدن مریم بیاید یا این بهانه ای برای آمدن به خانه ی ماست ؟"
برقی از شادی و هیجان در چشمان آبی رنگ دنیا درخشید ، اما خودداری اش را حفظ کرد و گفت :" هستی ، تو دختر عاقلی هستی ، مریم این آقا را به یاد همسر مرحومش می اندازد ، ما نباید در مورد او بد فکر کنیم ."
" خدا مرا بکشد اگر فکر بد ی در مورد او کرده باشم، اما فکرهای خوب که اشکالی ندارد ."
" بلند شو هستی که کار دارد کم کم به بیراهه میکشد . تو اینقدر زرنگی و حرف را به این ور و آن ور میکشانی که آخر جواب من را ندادی بالاخره ما بچه برادرمان را میبینیم یا نه ؟"
" دنیا جان ، حالا حالاها دلت را صابون نزن ، من فعلا قرار است مدیر یک مؤسسه با صدها بچه بشوم . تو میتوانی عمه ی همه ی آنها باشی ، راستی الهه می گفت که اکرم خانم اول راضی نبود برای بچه امیر و الهه سیسمونی بدهد, ولی وقتی اولین بار الهه او را مجبور می کند که دست بر شکمش بگذارد و لگدهای این عروسک کوچولو را حس کند ناگهان اشکش سرازیر میشود و الهه را در بغل میگیرد . بعد آنقدر لباس دخترانه تهیه کرده که الهه اعتراض کرده بهتر است چند دست لباس پسرانه هم بخرد . آخر الهه تصمیم گرفته بالافاصله بچه دومش را حامله شود . او برای رضایت امیر حاضر به انجام هر کاری هست ."
" یعنی امیر خواهان بچه ی بعدی است ؟"
" نه، در واقع امیر به دلیل موقعیت بحرانی اش به این یکی هم راضی نبود . ولی الهه قصد دارد به امیر بفهماند که او فقط به فکر امیر و بچه هایش است و یک یادگار از او را بسیار کم میداند . خدا را شکر من معتقدم امیر در مورد همسر خیلی شانس آورده . آقای خالصی که مراتب قربان صدقه الهه میرود و کار را به جایی رسانده که حتی معصومه خانم میگوید انگار او بیشتر از امیر الهه را دوست دارد ."
دنیا خندید و هستی ادامه داد:" الهه تعریف می کرد وقتی حرف معصومه خانم را به امیر گفته امیر چشمانش از اشک پر شده و آن وقت او را در آغوش گرفته و گفته هیچ گاه هیچ کس در هیچ مکانی نمیتواند به اندازهای که او دوستش دارد به الهه علاقه داشته باشد . دنیا گاهی دلم هوای پدر یا پدر شوهری را می کند که مرا در آغوش با محبت خود بفشارد و مهرش را نشان من دهد . حتی وقتی فکر میکنم بچه های من و محمد هرگز از جانب مادر بزرگ و یا پدر بزرگی مورد نوازش قرار نمیگیرند احساس بی صبری تمام وجودم را در بر میگیرد ."
دنیا به آرامی خود را به هستی نزدیک کرد ، درک آنچه هستی می گفت برایش قریب و نااشنا نبود . دنیا بارها خود را در موقعیت هستی قرار داده و به حال او تأسف خورده بود . چقدر دلش میخواست میتوانست بر سر جوانانی که به رایگان از این نعمتها برخوردارند اما قدر آن را نمیدانند فریاد بزند که تا زمان را از دست نداده اند به دور پدر و مادرشان بگردند . همچون گل هایی خوشبو آنان را ببویند و دست نوازش بر پوست چروکیده شان بکشند که هر چین و شکن صورت آنها یادگاری از درد و رنجی است که برای راحتی فرزند بر خود هموار کرده اند . اما متاسفانه این حقیقت محض بر همه آشکار بود که با گذشت هر روز وفای جوانان کمتر می شود و به تناسب غرق شدن در جهان علم و تکنیک محبت و مهربانی بیشتر رنگ شعار به خود میگیرد و کم کم ترس آن میرود که جوان ایرانی صحبت درباره محبت را تنها افسانه ای بداند که در قصه ها میتوان از آن نشانی یافت .
دنیا ساعت کرد همچون خواهری بزرگتر این زن جوان را که با پیوندی سحری با برادرش به عزیزترین موجود زندگی اش تبدیل شده بود در آغوش بکشد و به دلداری او بپردازد . با خنده ای شیرین گفت :" نترس ، هستی ، وقتی کوچولوی تو قدم به خانه ی ما بگذارد من آنقدر آنها را دوست خواهم داشت که به تنهایی جای همه مادر بزرگ ها و پدر بزرگ های نداشته شان را برایشان پر کنم . این را به تو قول میدهم ."
هستی که گرمای وجود دنیا همیشه در بدترین شرایط او را به زندگی دلگرم میکرد ، مهربانانه صورت لطیف دنیا را بوسید و زیر لب گفت :" از خدا میخواهم که همیشه وجود تو را برای من حفظ کند ."
در این حین محمد که دقایقی بود وارد خانه شده بود ، با دیدن صفای رابطه ی بین خواهر و زنش از سر شیطنت خود را میان آنان جا داد و گفت :" آهای بدجنس ها ، باز هم چشام مرا دور دیدید و به کل فراموشم کردید ؟ بعد میگویند چرا جوان ها معتاد می شوند . همین شماها باعث این بدبختی ها میشوید . حالا میفهمم مریضانم حق دارند که از دست یک زن به آن حال و روز دچار میشوند . بیچاره من که به دست دو زن اسیر شده ام ."
مریم که تازه از خواب بیدار شده بود با صندلی چرخدارش جلو آمد و با شنیدن کلام آخر محمد در حالی که خنده ای معصومانه بر لبان چون گلش شکفته بود معترضانه گفت :" محمد آقا اشتباه کردید ، دو زن نه ، سه زن لطفاً مرا هم بازی بدهید ."
محمد دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد ، برادرانه به طرف مریم رفت و بوسه ای بر پیشانی دخترک نوجوان که کم کم از مرز کودکی فاصله میگرفت نشاند و گفت :" البته سه زن که یکی از آنها مریم خانم گل خودم است ."
هستی غرق در لذت به این منظره نگاه می کرد . دیگر ناشکری نمی کرد . هنوز چیزهای زیادی وجود داشت که هر یک به تنهایی شایسته بود هزاران سپاس و شکر در پی داشته باشد .
ناخود آگاه احساس کرد دلش میخواهد هر چه زودتر مادر شود . از این حس لرزشی غریب در تنش به وجود آمد . که کمتر از نخستین باری که خود را در آغوش دکتر حس کرده بود ، نبود . همان طور لذت بخش و همراه با امنیت خاطر .
چند روزی می شد که ترانه متوجه تغییراتی در وجود فرزاد شده بود .مخصوصا که مادر و خواهرانش نیز انگار او را رها کرده بودند و دیگری کاری به کارش نداشتند . حالا دیگر اکثر اوقات را در خانه ی برادر فرزاد میگذراندند . هر چند برای تکمیل وسایل زندگی خانه ی آنان از جهیزیه ترانه تقریباً چیزی باقی نمانده بود ، ترانه آن قدر از عدم حضور آنان خوشحال بود که حاضر بود تمام لوازم منزل را بردارند به شرطی که برای همیشه شرشان را کم کنند . حالا دیگر راحت تر قدم به آشپزخانه می گذاشت و آشپزی هم میکرد . در آخرین شب حضور خانواده ی فرزاد او تا دیروقت با اعضا خانواده اش جلسه داشت. ترانه طبق معمول به خود اجازه نمیداد در جمع خانوادگی آنها شرکت کند . خصوصاً که فرزاد به او قول داده بود مادر و دو خواهرش برای همیشه قصد ترک آن خانه را دارند .
ترانه از این وضع احساس رضایت می کرد ، ولی نمیفهمید چرا نمیتواند آرامش لازم را کسب کند . بی دلیل دلش شور میزد و حتی محبت های فرزاد آتش این اضطراب را در او شدیدتر می کرد .یعنی سرانجام فرزاد قبول کرده بود که با او تشکیل زندگی داده است و این ندای وجدانش بود که او را دوباره جذب این زندگی کرده بود ؟ سرانجام از شدت خستگی و بی حوصلگی خوابید .
نیمه های شب از صدای گفتگوی تلفنی شوهرش از خواب پرید و با دلهره از او پرسید با چه کسی صحبت می کند . اما فرزاد بالافاصله گوشی را گذاشت و از او بابت اینکه بیدارش کرده بود عذرخواهی کرد . ترانه هم که میدید روابط بینشان بهتر شده است صلاح ندانست با سولات بیشتر اوضاع را خراب کند .
صبح فردا فرزاد به اولین قول خود جامعه عمل پوشاند . خانه متعلق به ترانه و فرزاد بود و هیچ غریبه ای در آن وجود نداشت . گرچه آنان حتی از تلویزیون و ضبط او هم نگذشته بودند . همین که برای همیشه آنجا را ترک کرده بودند خود به دنیایی می ارزید .
ترانه پنجره ها را باز کرد و هوای تازه را به درون ریه هایش که دیگر به سلامت روزهای اول نبودند فرستاد . حالا وقتش بود که خانه داری ، کدبانو گری و عشق خود را با همه ی وجود به همسرش ثابت کند ؛ همسری که علی رغم اذیت و آزارها هنوز هم عاشقانه دوستش داشت . اندیشید ، یقینا شوهرش با مسله بچه هم کنار آماده است و به نظرش رسید شاید بتواند او را راضی به پذیرش کودکی به عنوان فرزند خوانده کند .دخترکی کوچک با دامن پرچین صورتی یا حتی اگر فرزاد بخواهد پسر بچه ای خردسال با کت و شلواری شیک و کراواتی قرمز رنگ که روی پیراهنش آویزان باشد. با تصور این موضوع شادی عمیقی در دلش خانه کرد . دیگر آرزوی مرگ نمی کرد ، گرچه هنوز هم برگشت دوباره ی فرزاد را به طور کامل باور نداشت .
تغییر روحیه ناگهانی مرد جوان جذاب به معجزاتی که در افسانه ها رخ میداد بیشتر شباهت داشت و حالا ترانه میخواست این موضوع را باور قلبی اش کند . بی اختیار به جلوی آینه کشیده شد . مدت ها بود که با خودش با دنیا ، با همه کس و حتی با آینه نیز قهر کرده بود . تارهای موهای خرمایی رنگش در اثر افسردگی درونی صاحبش هر کدام از سر بی قرار به یکسو پر می کشید . چشمانش درخشش سابق را نداشت و به علت مصرف مداوم قرص های خواب آور حالت خستگی در صورتش موج میزد . خنده ای تلخ بر لبانش نشست . از خود غافل شده بود . حالا میفهمید که چرا فرزاد از او دور شده است . میبایست به خود می رسید و حالا که در مورد همسرش امیدی تازه پیدا کرده بود حق نبود که به آسانی این دلخوشی را از خودش ، از فرزاد و از خانه ای که تاکنون در آن تنها نبودند دریغ کند .طبق عادت هر رو . به طرف قرص خواب آور دیگری کشیده شد . ولی قبل از آنکه قرص را بخورد از سر نفرت آن را به دیوار اتاق کوبید ، میبایست با این ضعف و بی ارادگی مبارزه می کرد . بی اعتنایی های فرزاد او را به اینجا کشیده بود ولی حالا با وضعیت جدید به خود قول داد که با این کار مبارزه کند .
کیفش را برداشت و برای کوتاه کردن موهایش که بسیار بلند و بی قواره شده بود عازم آرایشگاه شد . آن روز بعد از تغییر قیافه حس اعتماد بنفس بیشتری یافت . حالا دیگر لازم بود بیشتر به فکر خود باشد . تصمیم گرفت یکی دو دست لباس نو آن گونه که فرزاد میپسندید بخرد . بعد از تمام این کارها عازم خانه شد .
وقتی دوباره خود را در آینه تماشا کرد ، گرچه با کوتاه کردن موها و تغییر لباس جلوه پیدا کرده بود ، هنوز لاغری گونه های برجسته ی سابقش توی ذوق میزد . فکر کرد چرا یکباره از دختری شاداب و طناز به زنی چنین افسرده و خمود مبدّل شده است ؟
بی شک غیر از خودش مقصر دیگری نمیتوانست پیدا کند . حتی فرزاد با تمامی خطاهایی که در مورد او انجام داد بود نمیتوانست گناهکار اصلی محسوب شود . او بود که بی تناسب عاشق شده و یکسره خود را در راه عشق قربانی کرده بود . در حالی که حتی تصورش را نمی کرد که در مسلخ عاشقی فرمانروای عشقش به ذبح بیش از یک قربانی حاضر شود . و ترانه در این راه پدر و مادر و آبروی چندین ساله آنها را به همراه خود به گردباد خانمان برانداز هوس تقدیم کرده بود .
بی اختیار به طرف وسایل آرایش خود کشیده شد .مدت ها بود از آنها استفاده نکرده بود و حالا که فرزاد قصد داشت دوباره شمع زندگی شان را روشن کند رغبت این کار را به دست آورده بود .
بعد از پایان کار دوباره خود را در آینه تماشا کرد .به شکلی غریب تغییر یافته بود . به کمک پودرهای مختلف دوباره گونه هایش برجسته نشان میداد . پس هنوز هم زیبا بود . از دیدن تصویر دوباره اش لبخندی بر لبانش نشست . آرزو کرد که فرزاد هر چه سریع تر به خانه برگردد و او را در این حالت ببیند . کاش فرزاد میتوانست به واقع او را دوست بدارد ؛ آنوقت ترانه از نثار جانش نیز برای او مضایقه نمی کرد .
صدای در منزل او را به خود آورد ، یعنی امکان داشت که به این زودی خدواند خواسته اش را اجابت کرده باشد ؟
ذوق زده از صندلی بیلند شد و به طرف آیفون پرواز کرد . صدای مرد غریبه ای که از او میخواست در را بگشاید تمامی ذوق و شوقش را در نطفه خفه کرد ، به آرامی پرسید :" شما کی هستید ؟"
مرد بسیار مودبانه جواب داد :" ببخشید خانم البته ما معامله را تمام کرده ایم ولی همسرم اصرار دارد که مادرش قبل از دیگران خانه را ببیند ."
" کدام خانه ؟ یقینًا شما اشتباه آمده اید !!"
" نه خانم ، ما هفته گذشته همین منزل را دیدم مگر صاحب خانه آقایی به اسم فرزاد نیست ؟"
آنان اسم شوهرش را می گفتند . فرضا او که حالا به زندگی برگشته بود .
بی اراده دستش را بر دکمه آیفون فشار داد میبایست به این غریبه ها می فهماند که اشتباه آمده اند . یعنی فراد به راستی به فکر فروش این خانه افتاده بود؟ چرا باید فرزاد بخواهد خانه ای به این زیبایی را بفروشد ؟ این یادگاری از پددرش یعنی حاج عباس بود .
پشت پرده های حریری که بر پنجره آویزان بود دید که یک مرد به همراه دو زن وارد خانه شدند . از سر اکراه در را به روی آنان گشود . یکی از زنان بسیار جوان بود و از قرار معلوم زن مسن تر مادر او بود . مرد با متانت جلو آمد و گفت :" باید ببخشید که شرطمان را زیر پا گذاشتیم ."
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)