300 _ 309
می داد، شروع به تعریف آنچه در مورد امیر و الهه شنیده بود، کرد.
هستی تعجب زده پرسید: « یعنی امیر به راستی شیمیایی شده؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟ الهه وافعاً قصد ازدواج با او را دارد؟»
« آره عزیزم. اکرم خانم هم دارد از این موضوع دق می کند. ترانه خانم هم عوض اینکه پیش خانواده اش باید و به دلداری مادر بدبختش بپردازد، همه اش سرش به کار خودش گرم است. این هم از وفای بچه ها، تازه نمی دانی خبر بعدی ام چیست؟ علیرضا خان هم خیال زن گرفتن دارد. عزیزم، تو آن قدر ساده ای که خیال می کنی همه مثل خودت صادق و یکرنگ هستند.»
هستی که با خوردن شربت احساس می کرد حالش اندکی جا آمده، پرسید: « از چه کسی صحبت می کنی؟ کی با من صادق نبوده؟»
« چه می دانم، همین خانم خوشگله، دوستت دیگر.»
« منظورت دنیاست؟»
« آره، همین دنیا خانم. البته من او را هم دوست دارم. علیرضا برادر حاج عباس به برادرش گفته است که برای خواستگاری دنیا بروند، ولی حاج عباس عصبانی شده و گفته نه، او یک زن طلاق گرفته است و علیرضا یک پسر جوان و خوش تیپ ازدواج نکرده. گفته هر دختر دیگری را که انتخاب کند، او قبول دارد ولی باید دنیا را فراموش کند. هستی جان، نمی دانی آن خانه چه خبر است؟ بلوایی است که سگ صاحبش را نمی شناسد. در این دو سه روز آرزو داشتم زودتر به خانخ و نزد تو برگردم. الهه از یک طرف مرتب گریه می کرد تا مادر و پدرش را راضی کند و از طرف دیگر علیرضا برای اولین بار بر سر برادر بزرگترش که به جای پدر اوست، داد می زد. حالا بگو ببینم ترانه کجاست؟»
« واقعیتش نمی دانم، کبری خانم.»
« یعنی چی نمی دانی؟ راست بگو. این دو سه روز اصلاً پیش تو بوده یا نه؟»
« آره، امروز تا عصر هم با هم بودیم، ولی در پارک یکدفعه مرا گذاشت و فرار کرد.»
« استغفرالله. فرار برای چه؟ مگر دختره جنی شده؟»
« شاید هم به خانه شان برگشته باشد.»
« والله نمی دانم. بهتر است با خانه ی حاج عباس تماس بگیری و حقیقت را به آنها بگویی. فردا اگر خدای ناکرده بلایی بر سر دخترک بیاید، اکرم خانم از چشم تو می بیند. پاشو همین الآن زنگ بزن.»
هستی از جایش بلند شد. برایش مشکل بود که حقیقت را به حاج عباس بگوید، ولی اندیشید چاره ای جز این ندارد. گرچه با گفتن این موضوع به حاج عباس، بعید نبود که از جانب فرزاد خطری او را تهدید کند.
صدای جوان الهه از پشت خط شنیده می شد. هستی خجالت زده گفت: « الهه جان، می خواستم اگر ممکن باشد با حاج عباس صحبت کنم.»
صدای الهه از پشت تلفن غمگین به نظر می آمد و هستی حق را به وی می داد که برخلاف تازه عروسان دیگر روحیه ای شا د نداشته باشد.
دقیقه ای بیشتر طول نکشید که صدای پر ابهت حاجی شنیده شد که با لحنی نگران می گفت: « هستی جان، چی شده؟ خدای نکرده مشکلی برایت پیش آمده؟»
« نه، نه، حاج عباس. من می خواستم مطمئن شوم که ترانه به خانه برگشته یا نه؟»
« ترانه؟ ترانه که پیش توست. مگر آنجا نیست؟»
بغضی غریبانه در صدای هستی حس مس شد. فکر می کرد نکند حاجی او را در قبال ترانه یا فرارش مقصر بشناسد؟ کاش زودتر از اینها مسدله را با حاجی در میان گذاشته بود.
حاجی سراسیمه گفت: « هستی، اتفاقی برای ترانه افتاده؟ بگو دختر، چرا ساکتی؟»
« حاجی، من باید شما را ببینم. هر چه زودتر، همین حالا.»
« آخه بگو چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟»
« حاجی خواهش می کنم بیایید اینجا. هر چه سریع تر خودتان را به اینجا برسانید.»
« باشد. تا نیم ساعت دیگر آنجا هستم.»
بعد از قطع تلفن، هستی فکر کرد که به زودی غش خواهد کرد. این احساسی بود که از غروب آن روز، بعد از ملاقاتش با فرزاد، به دفعات دچار آن شده بود و حالا روی دادن چنین اتفاقی چندان نامنتظر به نظر نمی رسید.
اکرم خانم علی رغم اصرار حاج عباس مبنی بر منتظر ماندنش در منزل، همراه او عازم آپارتمان هستی شده بود. آن شب لحظات به سخت ترین حالت ممکن بر هستی می گذشت. وقتی از خطای ترانه صحبت می کرد، حاج عباس از خجالت سرش را به پایین انداخته بود و اصلاً هستی را نمی نگریست، ولی اکرم خانم با پریدن به وسط صحبتهای هستی، فریادکشان گفت: « حاجی، این دختر از اول با ترانه ی ساده ی من خوب نبود. حرفش را قبول نکن. او دروغگوی بزرگی است. وای خداوندا، تو خودت ثابت کن که این دخترک دیوانه دروغ می گوید.»
هستی دیگر سخن نمی گفت و ناظر اشکهای زن حاج عباس بود که از سر اسطیصال ناشی از وضعیتی که دخترش ایجاد کرده بود، مقصر اصلی را هستی می دانست و مرتباً او را دیوانه و کم عقل و حسود می نامید. برای قانع کردن شوهرش نیز بی رحمانه در جلوی دختر جوان می گفت: « تو حتماً هنوز خوب نشدی. شاید باز هم باید در تیمارستان بستری شوی.»
سرانجام اکرم خانم با فریاد شوهرش که گفت: « زن، ساکت شو تا ببینم چه خاکی بر سرمان شده»، ساکت شد و فقط به گریه کردن پرداخت.
هستی بی اعتنا به سخنان درشتی که اکرم خانم خطاب به او بر زبان رانده بود، نگران به حاجی چشم دوخته بود.
حاجی سر بلند کرد و با لحنی متأثر پرسید: « نتیجه ی آزمایش چی بود؟»
هستی دیگر طاقت نیاورد. خجالت می کشید بیش از این توضیحی بدهد. اشک در چشمانش جمع شده بود. بالاخره جواب داد: « حاجی، من نمی دانم چه بگویم؟»
« هستی، تو باید حقیقت را به من بگویی. به اکرم و نادانی او توجهی نکن. جواب آزمایش مثبت بود، آره؟»
هستی نیش اشک را در چشمانش احساس کرد. سرش را به نشانه ی مثبت تکانی داد و به آرامی زیر لب گفت: « متأسفانه، ترانه چهار ماهه حامله است.»
حاجی دو دستش را بلند کرد و محکم بر فرق سرش کوبید.
اکرم خانم با ناراحتی به طرف حاجی دوید و گفت: « حاجی جان، این طوری نکن. تو را به خدا به سرت نزن. دختر، تو چه مرضی داری؟ چرا نقشه ی خراب شدن زندگی ما را کشیده ای؟ حاجی، من قسم می خوارم که این دختر از سر حسادت دروغ می گوید. او به ترانه و زیبایی او و حتی خانواده اش حسادت می کند. ترانه ی من از گل پاکتر است.»
در گوشه ای از سالن، کبری با گریه ناظر عکس العملهای آن سه بود، ولی بیشتر از اینکه دلش برای ترانه یا اکرم خانم بشوزد، از خرد شدن و تحقیر مرد بزرگی که در جلوی رویش می دید، ناراحت بود. از طرفی مظلومیت و بی کسی هستی که معصومانه اشکهایش را پاک می کرد، دل کبری را می سوزاند.
حاجی بی اعتنا به احساس همدردی زنش، به هستی گفت: « تو می دانی که این بچه ی حرامزاده مال کدام پدرسوخته است؟»
هستی که از ابهت صدای حاج عباس حسابی ترسیده بود، ناله کنان گفت: « حاجی، به نظرم او گول فرزاد، دوست علیرضا را خورده.»
حاجی با صدای بلند فریاد زد: « فرزاد؟! چطور چنین چیزی امکان دارد؟ اکرم، این همان پسری نیست که برای تعلیم موسیقی به خانه مان می آمد؟ اکرم، لعنت بر تو. تو تقصیر داری. تو موافقت مرا گرفتی تا این دخترک احمق چنین آلوده شود. خوب، آن پسرک لعنتی هم می توانست مثل امیر به خواستگاری ترانه بیاید.»
اکرم به وسط حرفهای شوهرش پرید و گفت: « دیدی، حاجی؟ دیدی حرف من ثابت شد که این دخترک بی چشم و رو یک دروغگوی تمام عیار است؟ تو را به خدا او را از این آپارتمان بیرون بینداز. حاجی، اگر فرزاد می خواست، می توانست به خواستگاری ترانه بیاید. ترانه دختر فوق العاده خوشگلی است. پدرش هم که شما هستید. فرزاد هم مهندس است. هستی، خجالت بکش. فقط دو روز دختر ساده مان به تو پناه آورد، حالا چنین دروغهایی را سر هم می کنی.»
هستی ملتمسانه گفت: « به خدا قسم من آرزو داشتم از این خانه مرا بیرون می کردید و حرفهایم دروغ بود، ولی متأسفم اکرم خانم، من حال شما را درک می کنم. الآن موضوع مهم این است که ترانه فرار کرده و معلوم نیست چه بلایی ممکن است به سرش بیاید.»
هستی شاهد بود که چهره ی حاج عباس به طور ناگهانی پیرتر شده است. درد و رنجی عظیم در نگاه آشفته اش دیده می شد. حاج عباس به هستی گفت: « سریع حاضر شو که زودتر به سراغ این پسرک کثافت تن لش برویم. مادرش را به عزایش خواهم نشاند.»
هستی با ترس گفت: « حاجی، بهتر است اول به پلیس خبر دهیم. شاید جان دخترتان در خطر باشد.»
اکرم که وضعیت را خطرناک می دید، گفت: « آره، این دختر دیوانه راست می گوید. حاجی با دخالت پلیس هر کاری که بکنیم قانونی تر است.»
ولی حاجی با فریادی دیگر گفت: « هستی، سریع حاضر شو، معطل نکن. آرزو داشتم همین الآن خبر مرگ ترانه را برایم می آوردند. دخترک آشغال به هیچ کدام از ما اهمیتی نداد. اگر جوانی یعنی فقط هوس، پس لعنت به هر چه جوان و جوانی است. خدایا مرا بکش. کاش هرگز به هوش نمی آمدم.»
آن شب تنها امیر و علیرضا مانع از بروز حادثه ای خطرناک شدند. حاجی چنان فرزاد را تهدید می کرد که او علی رغم جوانی و تنومندی، از ترس قادر به صحبت نبود. هستی از همه ی ماجرا، تنها نگاه خشمگین و انتقام جوی فرزاد به خاطرش مانده بود و لحظه ای که فرزاد دور از چشم دیگران به او گفته بود خودش را با بد کسی درانداخته است و بالاخره روزی حسابش را خواهد رسید. هستی مضطربانه تنها نگاهی سطحی به فرزاد انداخته بود. تمام صورت فرزاد زخمی بود و او قصد داشت انتقام تمام بلاهایی را که آن روز بر سرش آمده بود، از هستی بگیرد.
سرانجام، حاجی هستی را به خانه رساند و گروهی را برای یافتن ترانه بسیج شدند. اکرم خانم که در ابتدا اصرار به اطلاع دادن به پلیس را داشت، حالا به حاجی می گفت که آبرویشان می رود و بهتر است خودشان جستجو را آغاز کنند. قرار شد امیر از دکتر نیز کمک بخواهد، و آن شب تا صبح به همه ی جاهایی که حدس می زدند ممکن است دختر جوانی مانند ترانه به آن پناه ببرد، سر زدند ولی دریغ از به دست آوردن کوچکترین سرنخ.
با توجه به این اوضاع، هستی مجبور شد وقت قرار ملاقات با ناشر کتابش را به زمانی دیگر موکول کند. حس تنهایی، عجیب دل کوچکش را بی قرار کرده بود. سخنانی که دیشب اکرم خانم دور از هرگونه رعایت او بر زبان جاری ساخته بود، امروز دیوانه ترش می کرد. کبری نیز با گفتن اینکه اکرم خانم زن فوق العاده خودخواه و بی ملاحظه ای است، بر این آتش دامن می زد. بالاخره کبری برای کار روزانه وارد خانه ی حاج عباس شد و هستی از خواست در صورت به دست آوردن هرگونه خبری او را مطلع کند.
تا وقت غروب فقط در خانه اش راه رفت و اوایل شب بود که کبری به او زنگ زد. از قرار، حال اکرم خانم آن قدر بد بود که او را به اورژانس بیمارستان انتقال داده بودند. او قادر نبود تا بهبود حال اکرم خانم به خانه برگردد. انگار همه چیز در هم و قاطی شده بود و در آن میان هستی تنهای تنها بود.
باز هم از دست دادن پدر و مادرش و نداشتن همدمی واقعی، بدجور اذیتش می کرد. دو سه بار تصمیم گرفت به محمد زنگ بزند، اما غرورش مانع از این کار شد. علی رغم غربت و تنهایی اش و شنیدن آن همه ناسزا از اکرم خانم، دلش برای بدبختی زن بیچاره می سوخت. حتی با وضعیت پیش آمده به مراتب او را بدبخت تر از خود می دانست. ترانه همه ی غرور پدر و مادرش را به آتش کشیده بود و در انتها خود نیز با پریدن میان آتش، قلبشان را نیز به درد آورده بود. به یاد جمله ای افتاد که بارها از مادربزرگش شنیده بود. مادربزرگ خدابیامرزش همیشه می گفت که بچه از عسل شیرین تر و از نیش زنبور تلخ تر است، و حالا تلخی فرزند را در تمامی ابعادش در مورد حاج عباس می دید.
کارت سعید هنوز روی میز اتاق قرار داشت. آیا صلاح بود از او راجع به ترانه سؤال کند؟ شاید این فقط بهانه ای برای بازی دادن هستی به شمار می رفت. تازگی ها از همه می ترسید و بیشتر از همه، این سعید بود که او را می ترساند. دیشب هم علی رغم ضعفی که در قبال حاج عباس از فرزاد دیده بود، از او نیز ترسیده بود، مخصوصاً وقتی آن طور کینه توزانه نگاهش کرده و از انتقام حرف زده بود. او در این میان هیچ کس را نداشت که به او پناه ببرد. ناگهان صدای اذان از مسجد محل، در گوشش پیچید. انگار ندایی آسمانی به او گفت که هنوز کسی را دارد. اشک هایش را طبق معمول همیشگی با دست پاک کرد و برای گرفتن وضو آماده شد. بعد از خواندن نماز، حسابی گریه کرد و به راز و نیاز با خدا پرداخت. حالا دیگر آرامش بیشتری داشت.
بالاخره صدای زنگ تلفن موجب شد از سر سجاده برخیزد. به امید شنیدن خبری از ترانه، عجولانه گوشی را برداشت. حاج عباس بود و در آهنگ صدایش از ابهت و جذبه ی سابق خبری نبود. این انعکاس صدای حاج عباس نبود، بلکه صدای لرزان پیرمردی بود. از هستی پرسید: « تو هیچ کدام از دوستان ترانه را نمی شناسی؟ هستی، خوب فکر کن که ترانه راجع به هیچ کس دیگر با تو صحبت نکرد؟»
« نه حاج عباس، فقط از من خواست که با فرزاد حرف بزنم و او را راضی به خواستگاری کنم.»
« دخترک احمق، این قدر پست شده که به هیچ چیز غیر از عشق خودش توجه ندارد.»
« نه، حاج عباس، این طور نیست. ترانه برای آبروی شما و خودش قصد داشت که این کار را بکند و وقتی فهمید این پسرک از خود راضی به این کار رضایت نمی دهد، از غصه متواری شد.»
« پسرک نانجیب هنوز زیر بار این قضیه نمی رود و می گوید کار او نیست. اه هستی، دخترم، از دیشب هزار بار آرزوی مرگ کردم. آن از سرنوشت الهه، این از ترانهف آن هم از علیرضا که مثل پسرم می ماند. دیگر به هیچ کس دلخوشی ندارم. وقتی فکر می کنم دختر کوچکم اسیر دست این نامرد شده و چه بلایی به سرش آمده، می خواهم دیوانه شوم.»
هستی احساس کرد ارتعاش صدای حاج عباس زیادتر شده است. پیرمرد انگار دیگر قدرت خودداری نداشت و گریه می کرد. هستی التماس کنان گفت: « حاج عباس، تو را خدا این قدر خودتان را ناراحت نکنید. گریه ی شما قلب مرا آتش می زند.»
حالا دیگر صدای هق هق پیرمرد علناً به گوش می رسید. در حالی که سعی می کرد این موضوع را کتمان کند، گفت: « نه هستی جان، من، من گریه نمی کنم. تو نگران من نباش. اما فقط، فقط...»
« فقط چی حاجی؟ فقط چی؟»
« فقط دلم می خواست الآن جای پدر تو بودم. خدا او را دوست داشت که خیلی زود از رنج این دنیا خلاصش کرد. او از اول طاقت رنج و درد را نداشت.»
در این لحظه هستی صدای قطع شدن ارتباط را حس کرد. دلش عجیب برای این پیرمرد می سوخت. او عمری را در خدمت به دیگران گذرانده بود و معلوم نبود در پی کدام گناه پنهانی، خداوند چنین کیفر جانفرسایی را برایش در نظر گرفته بود. در دل هزاران بار بر ترانه و دختران ناآگاهی که با کارهای از سر جهالت خود عملاً بنای خانواده را سست می کردند، لعنت فرستاد. مگر ترانه در زندگی چه کم داشت؟ پدری خوب و مادری که او را دوست داشت؛ رفاه، تفریح و همه ی آنچه بسیاری از دختران همسن و سالش آرزویش را می کردند. بی شک با حفظ نفس و هوش گناه آلودش می توانست بهترین آینده را برای خود رقم بزند. مگر والدین غیر از خوشبختی فرزندشان چه آرزویی دارند؟
می بایست کاری می کرد. قادر نبود بیش از این شاهد رنج کشیدن کسی باشد که به مانند پدر برایش عزیز بود. اعدادی که شماره ی تلفن سعید را تشکیل می دادند، در جلوی چشمانش چرخشی دایره وار را شروع کرده بودند. بی اختیار به سمت تلفن رفت و شماره گرفت.
صدای جذاب سعید از پشت خط شنیده شد. « الو، بفرمایید.»
از شنیدن صدای سعید ناخودآگاه لرزشی تمام پیکر ظریف هستی را در بر گرفت و گوشی را بر جایش گذاشت.
آیا سعید به راستی از جای ترانه با خبر بود؟ به هر حال این هم امکانی بود که می بایست مورد آزمایش قرار می گرفت. به خاطر آورد زمانی که از همه چیز و همه کس ناامید بود و تنها آرزوی مرگ خود را می کرد، حاجی بود که به دادش رسیده و علی رغم میل زنش، مانند پدر او را به خانه و کاشانه ی خود راه داده بود و تا امروز هم هرگز محبتش را از او دریغ نکرده بود.
پس ارزشش را داشت که هستی نیز برای خاطر حاج عباس خود را به خطر بیندازد.
بار دیگر شماره ی مزبور را گرفت. بعد از صدای اولین زنگ، صدای سعید را شنید که قاطعانه گفت: « هستی، گوشی را نگذار. من در خانه هستم و جلوی افسانه با تو صحبت می کنم. می دانم برای چه زنگ زدی؟ بدان که اگر بار دیگر گوشی را بگذاری، دیگر هرگز به آن دختر دست پیدا نمی کنی.»
تهدید سعید مؤثر افتاد و هستی عاجزانه گفت: « نشانی محلی را که ترانه در آنجاست، به من بده.»
« نه، دختر خانم. تو خیلی زرنگی. من همیشه اول یک چیزی را می گیرم، سپس در مقابلش چیزی می دهم. تازه اغلب مواقع فقط گیرنده بوده ام، افسانه به خوبی این را می داند.»
در همان حال دستش را بر شانه ی افسانه گذاشت و ادامه داد: « این طور نیست، عزیزم؟ تو که مرا خوب می شناسی؟»
صدای زیبای افسانه از آن سو شنیده شد که پرسید: « هستی از تو چه می خواهد؟»
پس از آن سعید بود که گفت: « صبر داشته باش. عزیزم، صبر داشته باش. این دختر کوچولو هنوز دقیق مرا نشناخته.»
هستی از سر بی صبری گفت: « تو دروغ می گویی. خیال نمی کنم تو جای ترانه را بدانی. چگونه ممکن است؟ تو همان موقع مرا به خانه رساندی. من گول نمی خورم.»
صدای خنده ی سعید در گوشش پیچید، و با همان خنده گفت: « عزیز من، تو مرا دست کم گرفتی. به همان صورتی که آن پسرک لندهور داشت کتک می خورد و من در کنار تو بودم، به همان ترتیب هم فرد دیگری را به تعقیب آن دختر کوچولو فرستاده بودم. حالا برای اینکه ثابت کنم چقدر خاطرت برایم عزیز است، نشانی آن احمق کوچولو را یادداشت کن. اما آنجا محل خطرناکی است که می دانم آن قدر عاقل هستی که خودت به تنهایی آنجا نروی. بهتر است این نشانی را به پدر ترانه بدهی و از او بخواهی با نیروی پلیس به آنجا برود. البته اگر تا حالا دخترک آنجا باشد و او را پَر نداده باشند.»
« نشانی را بگو، خواهش می کنم زودتر بگو.»
« این قدر عجله نداشته باش که زودتر از شر من خلاص شوی. اگر نصف افسانه هم مرا دوست داشته باشی، برایم کافی است. ما سه نفر می توانیم زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم.»
هستی از نفرت به خود می پیچید، ولی جرأت نداشت حرفی در مخالفت با سعید بزند. آن مرد به قدر کافی دیوانه بود که نشانی را به او ندهد. آن وقت اساساً تلفن کردن به او کاری بیهوده به نظر می رسید، و این مطابق با خواسته ی هستی نبود. بهترین کار را در سکوت کردن دید.
سعید گفت: « هستی، تو هنوز پشت خطی؟»
« آره، نشانی را نمی گویی تا یادداشت کنم و آنرا به حاج عباس بدهم؟»
علاقه مندی ها (بوک مارک ها)