صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 58

موضوع: عروس زلزله | زهرا نیکخواه

  1. #31
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    289 تا 299
    فصل 12
    هر روز از دوهفته اي كه بدون هستي سپهري شده بود، به منزله ي قرني طولاني بود. مي دانست كه شوق و ذوق گذشته را ندارد. حتي موقع معالجه بيمارانش، برخلاف گذشته، عملاً گذر لحظات را به شدت احساس ميكرد. هرگز تصور نميكرد كه هستي اين چنين مغرور باشد. علي رغم اينكه صادقانه اين دختر را دوست داشت،عادت كرده بود از راويه ي تنگ تر او را بنگرد.هرچند او فاقد خانواده بود و تنها و بي كس پيرامونش را همچون ديواري ضخيم پوشانده بود، احساس ميكرد در گذر از راه عاشقي، كوچه ي اول از هستي خواهد بود و در ذهن تصور ميكرد كه او گوي سيقت را حتي از سارا نيز مي ربايد. ولي در عمل چنين عكس العملي را از هستي نديده بود و همچنين آتش اشتياق او را بيشتر دامن ميزد. تازه فهميده بود دختري را كه در خيال اين چنين به خود نزديك مي شمرد و تصور ميكرد تنها كافي است دست دراز كند و او را براي هميشه از آن خود كند، آن قدرها هم به او نزديك نبوده است و به دست آوردنش سهل و آسان نيست.
    اما هر روز كه مي گذشت، خود را وابسته تر از روز قبل ميديد. اوايل به شنيدن اولين زنگي كه از تلفن بر ميخاست، بلافاصله گوشي را برميداشت و به اميد آنكه هستي در پشت خط است به تلفن جواب مي داد، ولي به مرور زمان اين نااميدي بود كه به جاي شوق شنيدن صداي هستي گريبانگيرش مي شد. حالا ديگر خيال نميكرد، بلكه يقين داشت كه اين دخترك چشم سياه مغروز را بت همه ي وجود دوست دارد. متوجه شده بود كه به شوق بودن در كنار هستي، گذر


    زمان را احساس نمی کند . دو هفته برای طاقت آوردن و ندیدن محبوب کافی به نظر می رسید . صبرش لبریز شده بود و آرزو می کرد هر چه سریعتر این پرنده ی کوچک را در قفس قلب خود اسیر ببیند . غرور در عشق تا اندازه ای معقول بود . ولی حالا زمان آن رسیده بود که بار دیگر عشقش را به دختر دلخواهش ابراز کند . از کجا معلوم بود که او عمری طولانی در پیش داشته باشد ؟ آیا امیر هیچ گاه می دانست که چنین عاقبتی تلخ در انتظارش است ؟ حالا که او هنوز فرصت مناسبی برای زنده بودن و زندگی کردن داشت ، نمی بایست بیش از این وقت را تلف می کرد . بهتر بود همان شب به دیدن هستی می رفت . شاید با شاخه ای گل سرخ ، به نشانه ی سرآغازی برای عشق .
    تا آن موقع هنوز چند ساعتی وقت باقی بود ، که می توانست آن را صرف ساختن عاشقانه ترین کلماتی کند که می خواست از صمیم قلب به هستی بگوید و انعکاس شعاع عشق را در سیاهی چشمان معشوقش ببیند .
    به ناگاه فکری مانند خوره در ذهنش ظاهر شد . از کجا معلوم که هستی به او علاقه داشته باشد ؟ او تاکنون کوچک ترین عکس العملی بر این عشق از جانب دختری که شدیدا" دوستش داشت ، ندیده بود . آیا بی اعتنایی هستی در دو هفته ی اخیر ، گذشته از غرور ظریف زنانه اش ، ناشی از عدم علاقه اش به او نبود ؟
    در گرمای اتاق ، احساس سرما وجودش را لرزاند . ورود مریض بعدی کمکی برای برقراری آرامش در او بود . از جا بلند شد و در اتاق را باز کرد تا به بیمار منتظر اجازه ی ورود دهد . برای لحظه ای به صندلی هستی نگریست . جای خالی او به شدت احساس می شد . پس از ورود مریضش با تانی در اتاق را بست و به معالجه ی او پرداخت .
    ده دقیقه ای می شد که هستی به اتفاق ترانه وارد پارک شده بود . اکثر افراد داخل پارک نوجوان بودند . در هر گوشه دختر و پسر جوانی با هم در حال قدم زدن و گفتگو بودند . وضع ظاهری آنان حاکی از آن بود که اکثریت با هم نسبتی ندارند . سن بسیاری از آنان پایین تر از آن بود که بخواهند زن و شوهر یا حتی نامزد باشند .
    مدت ها بود که هستی متوجه شده بود به اسم مقابله با سنت ها ، ارزش های حقیقی نیز کم کم به دور انداخته می شود . حتی در اصالت دخترانی که به اسم دوست دختر این پسران را همراهی می کردند نیز به خودی خود شک و تردید ایجاد می شد . در اثر مرگ اصالت غرور و متانت بود که حالا ترانه ، دختر مردی سرشناس و با ایمان ، علی رغم توفان مخوفی که او را در برگرفته بود ، باز هم بی خیال و خونسرد در کنار او قدم می زد و گدایی ازدواج با مردی را می کرد که از نظر هستی یک تن لش به تمام معنا بود .
    صدای ترانه روی بریده شدن افکارش بی تاثیر نبود . گفت : فرزاد آنجاست ، روی آن نیمکت نشسته .
    هستی بی اراده نگاهش را به نیمکت مورد اشاره دوخت .
    ترانه ادامه داد : حسابی به خودش رسیده . هستی ، خیال می کنی تصور دیدن مرا هم دارد ؟
    هستی گفت : نمی دانم ، به راستی نمی دانم .
    اما در دل حرف ترانه را تائید کرد . فرزاد به راستی جذاب و خوش تیپ بود . پولیور سرمه ای رنگی که پوشیده بود ، تناسب خاصی با چهره اش داشت .
    ترانه آرزو می کرد به جای هستی ، خودش قرار بود با فرزاد ملاقات کند .
    با آغاز ماموریت ، نگرانی و دلهره به وضوح در چشمان هستی دیده می شد . ترانه روی نیمکتی که از مسیر دید فرزاد دور بود ، نشست . با دیدن فرزاد تپش قلبش شدیدتر شده بود . ناگاه ضربه ای را درون شکمش احساس کرد . بی شک اولین بار بود که فرزندش تکان می خورد . بی اختیار صاف نشست و چشمش را به معشوق بی وفایش دوخت . آیا هستی قادر بود فرزاد را به خواستگاری از ترانه وادار کند ؟ قرار گذاشته بودند در صورت مخالفت فرزاد ، هستی از حربه ی تهدید نیز استفاده کند . ولی چرا فرزاد مخالف این ازدواج بود در حالی که می دانست ترانه دختری زیبا و دارای زندگی مرفه و پدری ثروتمند است ؟ تازه در نهایت ، تنها وارثان پدرش او و خواهرش الهه بودند . اما همه ی این ها نتوانسته بود فرزاد را به این ازدواج راغب سازد . او آخرین امید را در هستی می دید و اگر هستی موفق به این کار نمی شد ، آن وقت او به خوبی تکلیف خود را می دانست .
    دوست صمیمی اش رکسانا قول داده بود که کمکش کند . در همه چیز با هم پیمان همکاری بسته بودند . در کشتن بچه ای که متعلق به فرزاد بود و در انتها فرار از خانه و حتی از تهران ، و شاید پناه آوردن به کشوری دیگر . همه ی این ها به دلیل عشق یک طرفه ای بود که او به فرزاد داشت . قطره اشکی که در حال فرو ریختن از گوشه ی چشمانش بود ، با بستن پلک ها ، روی صورتش جاری شد . هستی را می دید که در کنار فرزاد روی نیمکت نشسته است . احساس بی قراری داشت دیوانه اش می کرد اما خود را وادار به تحمل کرد .
    هستی سعی می کرد به فرزاد که با نگاهی مشتاق او را می نگریست ، نگاه نکند . سرانجام فرزاد به سخن درآمد . (( خیال می کردم بلافاصله سعی می کنی با چشمان سیاهت کار دلم را یکسره کنی . ولی انگار خیلی خجالتی هستی . ))
    (( نه ، نه . من که گفتم می خواهم در مورد موضوع مهمی با شما صحبت کنم . ))
    (( مگر عشق و دوست داشتن موضوع مهمی نیست ؟ ))
    هستی اندیشید که این پسرک بسیار طمعکار است . می بایست قدرت خود را حفظ می کرد و با اعتماد به نفس کامل با او حرف می زد . سرش را به طرف فرزاد برگرداند و در حالی که سعی می کرد قاطعانه صحبت کند ، گفت :
    (( آقای عزیز ، من هم می خواهم در مورد عشق و دوست داشتن با شما حرف بزنم . ))
    (( هستی جان ، سخن عشق را ملایم تر و ظریف تر بیان می کنند ، اما به نظر من ، تو کلامت را به جای چوب و چماق به کار گرفته ای . ))
    (( گمان می کنم که شما اشتباه گرفته اید . من آمده ام در مورد ترانه با شما حرف بزنم . ))
    فرزاد سیگاری از جیبش درآورد ، روشنش کرد و با حالتی دلنشین شروع به پک زدن به آن کرد . سعی کرد با استفاده از فرصت ، فاصله ی خود را با هستی کم کند . آن گاه در حالی که دود سیگارش را در صورت دختر جوان فوت می کرد ، گفت : (( البته قبول دارم که ترانه دختر زیبایی است ، ولی به نظرم زیبایی تو مست کننده تر باشد . بهتر است راجع به خودمان صحبت کنیم . ))
    هستی یک باره از کوره در رفت و پرخاشگرانه گفت : (( فرزاد خان ، ترانه باردار است و شما پدر بچه اش هستید ، می فهمید ؟ پدر بچه ای که ترانه در شکم دارد و تا پنج ماه دیگر هم به دنیا خواهد آمد . ))
    برای لحظه ای آشفتگی را در نگاه جذاب فرزاد دید . فرزاد برای دقایقی سکوت کرد و سپس با لحنی که با دقایق قبل بسیار متفاوت می نمود گفت : (( خانم عزیز ، خیال می کردم برای گفتن حرف هایی خوشایندتر مرا دعوت کرده ای ، ولی از شنیدن این مزخرفات ، بسیار از تو دلگیر شدم . به آن دخترک لوس و نازک نارنجی هم بگو اگر با این روش قصد دارد مرا بفریبد و وادار به خواستگاری از احمقی مثل خودش بکند ، کور خوانده . من گرچه حالا حالاها قصد ازدواج ندارم و همسر آینده ام هم باید به مراتب زیباتر و پولدارتر از این دخترک نادان باشد ، خواستگاری از دختر بی کسی مثل تو را به شخصی مثل ترانه که خودش به دنبال شوهر می دود ، ترجیح می دهم . ))
    و بلافاصله به نشانه ی رفتن از روی نیمکت بلند شد . هستی که احساس می کرد سخنانش هنوز ناتمام مانده است ، بی درنگ گفت : (( فرزاد خان ولی هنوز حرف های من تمام نشده که شما از جایتان بلند شدید . ))
    فرزاد با حالتی که نشان می داد اندکی دلخور به نظر می آید گفت : (( اگر حرفت باز هم در مورد ترانه است ، وقت من ارزشمندتر از این حرف هاست . اما اگر حرف تازه ای داری با کمال میل در کنارت خواهم نشست . ))
    (( شما چطور می توانید به این راحتی از واقعیت فرار کنید ؟ ترانه دروغ نمی گوید ، من خودم با او برای آزمایش رفتم و جوابش را دیدم . او هنوز شما را دوست دارد . او عاشق شماست ، گرچه گمان می کنم همان طور که می گویید ، واقعا" احمق است که به موجود کثیفی مثل شما علاقمند است . ))
    فرزاد با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی تر از قبل می کرد ، به هستی نگریست و به تمسخر گفت : (( خوب ، عالی است . بسیار عالی است . برای اولین بار از یک دختر سخنان تازه می شنوم . باورم نمی شود تو دختر کوچولو چنین جراتی داشته باشی و سخنانی چنین درشت و تلخ از میان لبهای زیبایت بیرون بیاید . لطفا" ادامه بده ، خانم کوچولو ، باعث شدی مشتاق تر بشوم . ))
    هستی احساس می کرد نزدیک است از حرف های کنایه آلود فرزاد بالا بیاورد . اگر برای رعایت ادب در آن پارک عمومی نبود ، بدش نمی آمد چنین کاری را در حق آن مرد خودخواه و از خودراضی انجام دهد . قبل از این که به فرزاد مهلت دهد تا دوباره از جایش بلند شود گفت : (( تو آن دختر ساده لوح را اغفال کردی ، ولی بدان که پدرش مرد مقتدری است و زندگی ترانه برای او فوق العاده ارزش دارد . من مسلما" از این جا پیش حاج عباس خواهم رفت و همه ی حقیقت را به او خواهم گفت . در این صورت بعد از از بین رفتن آبرویت و تحمل شلاق هایی که باید بابت خطایت بخوری ، مجبور به این ازدواج خواهی شد . ))
    این بار نمایی از خشم چهره ی فرزاد را پر کرد . دست دراز کرد و مچ دست هستی را در مشتش فشرد . هستی احساس می کرد که از شدت درد چهره اش برافروخته شده است و همزمان سخنان خشمگین فرزاد همچون شلاقی که از آن سخن گفته شده بود ، او را مورد تاراج قرار داد .
    فرزاد با لحنی عصبانی می گفت : (( خانم کوچولو ، بهتر است خودت را از این معادله فاکتور بگیری . من مطمئنم تو چنین غلطی را نمی کنی ، چون در این صورت من زندگی ات را به آتش می کشانم . نشنیدی که گاهی فضولی کردن کار دست آدم ها می دهد ، مخصوصا" دست افرادی دوست داشتنی نظیر تو ؟ ))
    (( دستم را ول کن کثافت ! دستم شکست . ))
    (( این فقط پیش درآمد آن چیزی است که به تو گفتم . حیف شد، ما می توانستیم لحظات خوشی را در کنار هم بگذرانیم . تو و من دو تا آدم بی پول و جیره خوار . خیال کردی تو خیلی از من بهتری ؟ ما هر دو و هر کدام به شکلی از پول پدر ترانه استفاده می کنیم . از قول من به ترانه بگو دیگه جلوی چشم من ظاهر نشود . بهتر است دنبال پدر واقعی اش بگردد . او آن قدر کثیف و جاهل است که بعید نیست با افراد دیگر هم ارتباط داشته باشد . ))
    فریاد هستی در آمده بود . سعی می کرد با مشت به سینه ی فرزاد بکوبد تا دستش را از فشار آن دست قوی برهاند ، که ناگهان مردی در یک لحظه به طرف فرزاد آمد و با مشت به صورت او کوبید . فرزاد تعادلش را از دست داد و بر زمین افتاد . مرد ول کن نبود و با او گلاویز شد . هستی با آزاد شدن دستش ، از جا بلند شد و به طرف ترانه دوید . مردم دور آن دو نفر که به شدت در حال زد و خورد بودند ، جمع شده بودند .
    ترانه با دیدن چهره ی مایوس و ماتم گرفته ی هستی که سعی می کرد از جمع آن مردم بگریزد ، فهمیده بود که جواب فرزاد منفی است . می بایست قبل از رسیدن هستی می گریخت . اگر فرزاد او را نمی خواست ، دیگر دلیلی نداشت که او بچه ی فرزاد را بخواهد . احساس می کرد با تمام وجود از جنینی که در درون شکمش رشد می کرد ، متنفر است . احساس حقارت تمامی وجودش را در برگرفته بود . دلش می خواست در آن لحظه حادثه ای رخ می داد و زمین دهان باز می کرد و او را می بلعید . دیگر امیدی به فرزاد نداشت . شاید تقصیر خودش بود که می خواست به نوعی خود را به او تحمیل کند . می بایست هر طور بود از شر این موجود کوچک خلاص می شد . اشک هایش همچون سیلابی فرو می ریخت . می بایست می گریخت . می بایست شرم می کرد ؛ احساسی که پیش از این هرگز به او دست نداده بود . آری ، بهتر بود از شرم می مرد ، ولی قبل از آن ، می بایست می رفت .
    بی اختیار شروع به دویدن کرد و گریخت .
    زمانی که هستی به مکانی رسید که در آنجا از ترانه جدا شده بود ، دیگر اثری از او ندید . مضطربانه به هر طرف نگریست . حتما" ترانه متوجه سخنان فرزاد شده بود . هر لحظه میزان جمعیت به دور فرزاد و آن مرد ناشناس زیادتر می شد . احساس ناتوانی تمامی وجود هستی را در بر گرفت . سرش گیج می رفت . دو زانو روی چمن نشست . همان طور که فرزاد گفته بود ، کاش خود را داخل ماجرا نکرده بود . او به قدر کافی گرفتاری داشت . ولی ترانه چه می شد ؟ می بایست هر چه سریع تر به نزد حاج عباس می رفت و او را از قضیه مطلع می کرد .
    دستی او را از زمین بلند کرد . نگاهی به صاحب آن انداخت . سعید بود که مهربانانه می گفت او را به خانه می رساند .
    نه ، نه . نمی بایست با سعید به جایی می رفت . او به افسانه قول داده بود . ولی فهمید که قدرت مخالفت ندارد . سعید از کجا پیدایش شده بود ؟ در روزهای گذشته نیز بعضی اوقات سایه اش را می دید که به دنبال او بود .
    خدایا ، این مرد از او چه می خواست ؟
    سعی کرد از جا برخیزد ، ولی ناگهان سرش گیج رفت . احتمالا" فشار خونش پایین آمده بود . انگار سعید به جای او قدم بر می داشت . کمی بعد احساس کرد که در اتومبیل او نشسته است . دلش می خواست به جای سعید ، دکتر در کنارش قرار داشت و او می توانست سرش را بر شانه ی او بگذارد و زار زار گریه کند .
    اتومبیل سریع به راه افتاد و او همچون عروسکی مطیع ، اتفاقاتی را که در پارک افتاده بود ، از نظر می گذراند .
    به کمک سعید از پله های خانه اش بالا رفت . سعید بی آن که از او اجازه بگیرد ، داخل خانه شد . لیوانی آب و قند درست کرد و آن را به دست هستی داد . هنوز هستی به فکر اتفاقات داخل پارک بود .
    بالاخره سعید سکوت را شکست و پرسید : (( حالت چطور است ؟ ))
    هستی با تکان دادن سر به او جواب مثبت داد .
    حالا سعید درست رو به رویش قرار داشت . از او می پرسید : (( هستی ، آن مرد کی بود ؟ ))
    هستی مات و مبهوت به سعید نگریست . متوجه شده بود که منظور او فرزاد است . بی آن که جوابی بدهد ، گفت : (( تو دوست مرا ندیدی ؟ ))
    (( منظورت ترانه ، دختر حاج عباس است ؟ ))
    هستی از این سخن سعید بیشتر متعجب شد . حیرت زده گفت : (( تو از کجا می دانی اسم او ترانه است ؟ ))
    (( قبلا" به تو گفته بودم ، من هر چیزی را که به نوعی مربوط به تو باشد ، می دانم . حتی قضیه ی حاملگی او را هم فهمیدم . دخترک احمقی به نظر می آید . ))
    هستی دیگر از شدت تعجب داشت شاخ در می آورد . همین طور خشکش زده بود . هنوز موفق به شناخت کامل سعید نشده بود . معلوم بود که در چند روز اخیر دقیقا" به تعقیب او پرداخته و لحظه ای از او غافل نبوده است .
    سعید که مشخص بود حسابی از حالت تعجب هستی لذت می برد ، ادامه داد :
    (( راستی از این که دیگر به مطب آن دکتر هم نمی روی ، خوشحالم . به نظرم کار خیلی خوبی کردی . ))
    (( تو همه ی این مسائل را چطور فهمیدی ؟ ))
    (( چطورش زیاد مهم نیست . اما بهتر است که دیگر دوروبر این پسرک پررو نگردی . امروز فقط دستور دادم کمی گوشمالی اش بدهند ، ولی دفعه ی بعد امکان دارد زنده نگذارمش . ))
    (( آقا سعید من دیگر حالم خوب شده . شما بهتر است از اینجا تشریف ببرید . از کمک شما بی نهایت سپاسگزارم . ))
    (( هستی ، من مجددا " با افسانه صحبت کردم . او با ازدواج ما موافق است . بگذار برای خواستگاری پیش حاج عباس بیایم . افسانه مدت زیادی زنده نخواهد ماند . بعد از آن ، تو تنها خانم آن خانه هستی . ))
    (( اگر می دانی که زنت مدت زیادی زنده نیست ، بهتر است منتظر مرگ او بنشینی و در مدت کوتاهی که از عمرش باقی است ، این قدر رنجش ندهی . بگذار با خاطری خوش از تو این دنیا را ترک کند . ))
    (( او شرط مرا پذیرفته است و تو هم باید با این مسئله کنار بیایی . ))
    هستی فریاد زنان گفت : (( با چی کنار بیایم ؟ چرا تو خیال می کنی من باید همسر مرد زن دارد و بی وفایی همانند تو بشوم ؟ ))
    همزمان با گفتن این سخنان به طرف تلفن رفت و گفت : (( همین الان از آپارتمان من برو بیرون ، وگرنه به پلیس خبر می دهم که تو مزاحم من شده ای . ))
    سعید خنده کنان خود را به نزدیک هستی رساند و به تمسخر گفت : (( گمان می کنم در این صورت پای خودت هم درگیر باشد ، چون اثری از خشونت در ورود من به داخل خانه دیده نمی شود . ))
    سپس خیلی جدی ادامه داد : (( هستی ، من زیاد اهل شوخی نیستم . تو با میل خودت زن من می شوی ، یا به اجبار تو را وادار به این کار می کنم . در هر صورت راه حل دیگری برایت وجود ندارد . باور کن که من تو را دوست دارم . این اولین مرتبه است که من عاشق شده ام و حاضر نیستم به این آسانی ناامید شوم . پس بهتر است با این حرکات مسخره مرا نترسانی . ضمنا" من زیاد هم عادت به انتظار ندارم . لزومی ندارد که حالا از ترس بلرزی . فعلا" کاری به تو ندارم ، اما این به شرطی است که عاقل باشی و عاقلانه عمل کنی . اگر هم خبری از ترانه خواستی ، با خودم تماس بگیر . این هم کارت من . به زودی می بینمت . فعلا" خداحافظ . ))
    سعید از آپارتمان هستی خارج شد . وقتی سوار اتومبیلش می شد ، دو چشم آبی خشمگینانه او را می نگریست . محمد از سر تاسف نگاهی به دسته گل قرمز قشنگی که روی صندلی جلوی اتومبیلش گذاشته شده بود ، انداخت . در اوج ناراحتی آن ها را برداشت و به پر پر کردن گل ها پرداخت ، گل هایی که قرار بود آن شب واسطه ی آشتی او و هستی شود . از سر نفرت در مورد هستی فکر می کرد . دیگر برایش مشخص بود که این دختر سرش با شخصی دیگر گرم است . پس عشق او بی فایده بود و او می بایست هر چه زودتر سعی می کرد هستی را به فراموشی بسپارد . سرش را روی فرمان گذاشت . عشق او با نمایی از نفرت آکنده شده بود و برای آدمی به مغروری او ، این مسئله ای نبود که به آسانی فراموش شود .
    هستی چند دقیقه ای سرجایش ایستاد . قدرت کوچک ترین حرکتی را نداشت . یک دفعه به یاد ترانه افتاد . آیا ترانه به خانه اش برگشته بود ؟
    صدای زنگ در او را به خود آورد . شاید ترانه برگشته بود . با تمام توانی که در خود داشت ، به طرف آیفون رفت . کبری خانم بود که می گفت : (( مادر جان منم ، در را باز کن . ))
    کبری خانم با دیدن صورت رنگ پریده هستی ، به طرف او دوید و گفت :
    (( چه شده ؟ با کسی دعوا کردی ؟ وای خدا جان بر سر دخترم چه آمده ؟ هستی جان چیزی شده ؟ راست بگو چه اتفاقی افتاده ؟ ))
    (( نترس کبری خانم ، چیزی نشده . بگو ببینم ترانه به خانه برنگشته ؟ ))
    (( نه قربانت بروم . مگر ترانه پیش تو نیست ؟ او که به مادرش گفته بود پیش تو می ماند . نکند که دروغ گفته و اصلا" اینجا نمانده ؟ وای خدا جون ، مادرش حتما " دق می کند . آن از بلایی که قرار است سر آن دخترش بیاید ، این هم از این یکی . ))
    (( مگر چه بلایی سر الهه آمده ؟ ))
    (( هنوز نیامده ، ولی قرار است بیاید . ))
    (( کبری خانم ، شوخی نکن . مرا دست انداخته ای .))
    (( بگذار اول یک شربت برایت بیاورم . شاید رنگ صورتت جا بیاید . بعد برایت به طور مفصل تعریف می کنم . ))
    هستی روی مبل نشست و فکر می کرد او هم از بدبختی دست کمی از ترانه نخواهد داشت . ترانه اسیر جهالت خود بود و او هم به نوعی اسیر مردی دیوانه مانند سعید ، حالا می فهمید مردی که آن طور بی رحمانه فرزاد را به زیر مشت و لگد گرفته بود ، در واقع از طرف سعید اجیر شده بود . گرچه کتک هایی که فرزاد نوش جان کرده بود حقش بود ، این کار برای هستی چه عواقبی را به بار می آورد ؟ سعید همانند سایه ای شبانه روز به دنبالش بود و اگر خودش هم نبود ، گماشته هایش او را راحت نمی گذاشتند .
    کبری خانم در حالی که لیوان شربت آلبالوی خوشرنگی را به دست هستی



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  3. #32
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    300 _ 309


    می داد، شروع به تعریف آنچه در مورد امیر و الهه شنیده بود، کرد.
    هستی تعجب زده پرسید: « یعنی امیر به راستی شیمیایی شده؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟ الهه وافعاً قصد ازدواج با او را دارد؟»
    « آره عزیزم. اکرم خانم هم دارد از این موضوع دق می کند. ترانه خانم هم عوض اینکه پیش خانواده اش باید و به دلداری مادر بدبختش بپردازد، همه اش سرش به کار خودش گرم است. این هم از وفای بچه ها، تازه نمی دانی خبر بعدی ام چیست؟ علیرضا خان هم خیال زن گرفتن دارد. عزیزم، تو آن قدر ساده ای که خیال می کنی همه مثل خودت صادق و یکرنگ هستند.»
    هستی که با خوردن شربت احساس می کرد حالش اندکی جا آمده، پرسید: « از چه کسی صحبت می کنی؟ کی با من صادق نبوده؟»
    « چه می دانم، همین خانم خوشگله، دوستت دیگر.»
    « منظورت دنیاست؟»
    « آره، همین دنیا خانم. البته من او را هم دوست دارم. علیرضا برادر حاج عباس به برادرش گفته است که برای خواستگاری دنیا بروند، ولی حاج عباس عصبانی شده و گفته نه، او یک زن طلاق گرفته است و علیرضا یک پسر جوان و خوش تیپ ازدواج نکرده. گفته هر دختر دیگری را که انتخاب کند، او قبول دارد ولی باید دنیا را فراموش کند. هستی جان، نمی دانی آن خانه چه خبر است؟ بلوایی است که سگ صاحبش را نمی شناسد. در این دو سه روز آرزو داشتم زودتر به خانخ و نزد تو برگردم. الهه از یک طرف مرتب گریه می کرد تا مادر و پدرش را راضی کند و از طرف دیگر علیرضا برای اولین بار بر سر برادر بزرگترش که به جای پدر اوست، داد می زد. حالا بگو ببینم ترانه کجاست؟»
    « واقعیتش نمی دانم، کبری خانم.»
    « یعنی چی نمی دانی؟ راست بگو. این دو سه روز اصلاً پیش تو بوده یا نه؟»
    « آره، امروز تا عصر هم با هم بودیم، ولی در پارک یکدفعه مرا گذاشت و فرار کرد.»
    « استغفرالله. فرار برای چه؟ مگر دختره جنی شده؟»
    « شاید هم به خانه شان برگشته باشد.»
    « والله نمی دانم. بهتر است با خانه ی حاج عباس تماس بگیری و حقیقت را به آنها بگویی. فردا اگر خدای ناکرده بلایی بر سر دخترک بیاید، اکرم خانم از چشم تو می بیند. پاشو همین الآن زنگ بزن.»
    هستی از جایش بلند شد. برایش مشکل بود که حقیقت را به حاج عباس بگوید، ولی اندیشید چاره ای جز این ندارد. گرچه با گفتن این موضوع به حاج عباس، بعید نبود که از جانب فرزاد خطری او را تهدید کند.
    صدای جوان الهه از پشت خط شنیده می شد. هستی خجالت زده گفت: « الهه جان، می خواستم اگر ممکن باشد با حاج عباس صحبت کنم.»
    صدای الهه از پشت تلفن غمگین به نظر می آمد و هستی حق را به وی می داد که برخلاف تازه عروسان دیگر روحیه ای شا د نداشته باشد.
    دقیقه ای بیشتر طول نکشید که صدای پر ابهت حاجی شنیده شد که با لحنی نگران می گفت: « هستی جان، چی شده؟ خدای نکرده مشکلی برایت پیش آمده؟»
    « نه، نه، حاج عباس. من می خواستم مطمئن شوم که ترانه به خانه برگشته یا نه؟»
    « ترانه؟ ترانه که پیش توست. مگر آنجا نیست؟»
    بغضی غریبانه در صدای هستی حس مس شد. فکر می کرد نکند حاجی او را در قبال ترانه یا فرارش مقصر بشناسد؟ کاش زودتر از اینها مسدله را با حاجی در میان گذاشته بود.
    حاجی سراسیمه گفت: « هستی، اتفاقی برای ترانه افتاده؟ بگو دختر، چرا ساکتی؟»
    « حاجی، من باید شما را ببینم. هر چه زودتر، همین حالا.»
    « آخه بگو چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟»
    « حاجی خواهش می کنم بیایید اینجا. هر چه سریع تر خودتان را به اینجا برسانید.»
    « باشد. تا نیم ساعت دیگر آنجا هستم.»
    بعد از قطع تلفن، هستی فکر کرد که به زودی غش خواهد کرد. این احساسی بود که از غروب آن روز، بعد از ملاقاتش با فرزاد، به دفعات دچار آن شده بود و حالا روی دادن چنین اتفاقی چندان نامنتظر به نظر نمی رسید.
    اکرم خانم علی رغم اصرار حاج عباس مبنی بر منتظر ماندنش در منزل، همراه او عازم آپارتمان هستی شده بود. آن شب لحظات به سخت ترین حالت ممکن بر هستی می گذشت. وقتی از خطای ترانه صحبت می کرد، حاج عباس از خجالت سرش را به پایین انداخته بود و اصلاً هستی را نمی نگریست، ولی اکرم خانم با پریدن به وسط صحبتهای هستی، فریادکشان گفت: « حاجی، این دختر از اول با ترانه ی ساده ی من خوب نبود. حرفش را قبول نکن. او دروغگوی بزرگی است. وای خداوندا، تو خودت ثابت کن که این دخترک دیوانه دروغ می گوید.»
    هستی دیگر سخن نمی گفت و ناظر اشکهای زن حاج عباس بود که از سر اسطیصال ناشی از وضعیتی که دخترش ایجاد کرده بود، مقصر اصلی را هستی می دانست و مرتباً او را دیوانه و کم عقل و حسود می نامید. برای قانع کردن شوهرش نیز بی رحمانه در جلوی دختر جوان می گفت: « تو حتماً هنوز خوب نشدی. شاید باز هم باید در تیمارستان بستری شوی.»
    سرانجام اکرم خانم با فریاد شوهرش که گفت: « زن، ساکت شو تا ببینم چه خاکی بر سرمان شده»، ساکت شد و فقط به گریه کردن پرداخت.
    هستی بی اعتنا به سخنان درشتی که اکرم خانم خطاب به او بر زبان رانده بود، نگران به حاجی چشم دوخته بود.
    حاجی سر بلند کرد و با لحنی متأثر پرسید: « نتیجه ی آزمایش چی بود؟»
    هستی دیگر طاقت نیاورد. خجالت می کشید بیش از این توضیحی بدهد. اشک در چشمانش جمع شده بود. بالاخره جواب داد: « حاجی، من نمی دانم چه بگویم؟»
    « هستی، تو باید حقیقت را به من بگویی. به اکرم و نادانی او توجهی نکن. جواب آزمایش مثبت بود، آره؟»
    هستی نیش اشک را در چشمانش احساس کرد. سرش را به نشانه ی مثبت تکانی داد و به آرامی زیر لب گفت: « متأسفانه، ترانه چهار ماهه حامله است.»
    حاجی دو دستش را بلند کرد و محکم بر فرق سرش کوبید.
    اکرم خانم با ناراحتی به طرف حاجی دوید و گفت: « حاجی جان، این طوری نکن. تو را به خدا به سرت نزن. دختر، تو چه مرضی داری؟ چرا نقشه ی خراب شدن زندگی ما را کشیده ای؟ حاجی، من قسم می خوارم که این دختر از سر حسادت دروغ می گوید. او به ترانه و زیبایی او و حتی خانواده اش حسادت می کند. ترانه ی من از گل پاکتر است.»
    در گوشه ای از سالن، کبری با گریه ناظر عکس العملهای آن سه بود، ولی بیشتر از اینکه دلش برای ترانه یا اکرم خانم بشوزد، از خرد شدن و تحقیر مرد بزرگی که در جلوی رویش می دید، ناراحت بود. از طرفی مظلومیت و بی کسی هستی که معصومانه اشکهایش را پاک می کرد، دل کبری را می سوزاند.
    حاجی بی اعتنا به احساس همدردی زنش، به هستی گفت: « تو می دانی که این بچه ی حرامزاده مال کدام پدرسوخته است؟»
    هستی که از ابهت صدای حاج عباس حسابی ترسیده بود، ناله کنان گفت: « حاجی، به نظرم او گول فرزاد، دوست علیرضا را خورده.»
    حاجی با صدای بلند فریاد زد: « فرزاد؟! چطور چنین چیزی امکان دارد؟ اکرم، این همان پسری نیست که برای تعلیم موسیقی به خانه مان می آمد؟ اکرم، لعنت بر تو. تو تقصیر داری. تو موافقت مرا گرفتی تا این دخترک احمق چنین آلوده شود. خوب، آن پسرک لعنتی هم می توانست مثل امیر به خواستگاری ترانه بیاید.»
    اکرم به وسط حرفهای شوهرش پرید و گفت: « دیدی، حاجی؟ دیدی حرف من ثابت شد که این دخترک بی چشم و رو یک دروغگوی تمام عیار است؟ تو را به خدا او را از این آپارتمان بیرون بینداز. حاجی، اگر فرزاد می خواست، می توانست به خواستگاری ترانه بیاید. ترانه دختر فوق العاده خوشگلی است. پدرش هم که شما هستید. فرزاد هم مهندس است. هستی، خجالت بکش. فقط دو روز دختر ساده مان به تو پناه آورد، حالا چنین دروغهایی را سر هم می کنی.»
    هستی ملتمسانه گفت: « به خدا قسم من آرزو داشتم از این خانه مرا بیرون می کردید و حرفهایم دروغ بود، ولی متأسفم اکرم خانم، من حال شما را درک می کنم. الآن موضوع مهم این است که ترانه فرار کرده و معلوم نیست چه بلایی ممکن است به سرش بیاید.»
    هستی شاهد بود که چهره ی حاج عباس به طور ناگهانی پیرتر شده است. درد و رنجی عظیم در نگاه آشفته اش دیده می شد. حاج عباس به هستی گفت: « سریع حاضر شو که زودتر به سراغ این پسرک کثافت تن لش برویم. مادرش را به عزایش خواهم نشاند.»
    هستی با ترس گفت: « حاجی، بهتر است اول به پلیس خبر دهیم. شاید جان دخترتان در خطر باشد.»
    اکرم که وضعیت را خطرناک می دید، گفت: « آره، این دختر دیوانه راست می گوید. حاجی با دخالت پلیس هر کاری که بکنیم قانونی تر است.»
    ولی حاجی با فریادی دیگر گفت: « هستی، سریع حاضر شو، معطل نکن. آرزو داشتم همین الآن خبر مرگ ترانه را برایم می آوردند. دخترک آشغال به هیچ کدام از ما اهمیتی نداد. اگر جوانی یعنی فقط هوس، پس لعنت به هر چه جوان و جوانی است. خدایا مرا بکش. کاش هرگز به هوش نمی آمدم.»
    آن شب تنها امیر و علیرضا مانع از بروز حادثه ای خطرناک شدند. حاجی چنان فرزاد را تهدید می کرد که او علی رغم جوانی و تنومندی، از ترس قادر به صحبت نبود. هستی از همه ی ماجرا، تنها نگاه خشمگین و انتقام جوی فرزاد به خاطرش مانده بود و لحظه ای که فرزاد دور از چشم دیگران به او گفته بود خودش را با بد کسی درانداخته است و بالاخره روزی حسابش را خواهد رسید. هستی مضطربانه تنها نگاهی سطحی به فرزاد انداخته بود. تمام صورت فرزاد زخمی بود و او قصد داشت انتقام تمام بلاهایی را که آن روز بر سرش آمده بود، از هستی بگیرد.
    سرانجام، حاجی هستی را به خانه رساند و گروهی را برای یافتن ترانه بسیج شدند. اکرم خانم که در ابتدا اصرار به اطلاع دادن به پلیس را داشت، حالا به حاجی می گفت که آبرویشان می رود و بهتر است خودشان جستجو را آغاز کنند. قرار شد امیر از دکتر نیز کمک بخواهد، و آن شب تا صبح به همه ی جاهایی که حدس می زدند ممکن است دختر جوانی مانند ترانه به آن پناه ببرد، سر زدند ولی دریغ از به دست آوردن کوچکترین سرنخ.
    با توجه به این اوضاع، هستی مجبور شد وقت قرار ملاقات با ناشر کتابش را به زمانی دیگر موکول کند. حس تنهایی، عجیب دل کوچکش را بی قرار کرده بود. سخنانی که دیشب اکرم خانم دور از هرگونه رعایت او بر زبان جاری ساخته بود، امروز دیوانه ترش می کرد. کبری نیز با گفتن اینکه اکرم خانم زن فوق العاده خودخواه و بی ملاحظه ای است، بر این آتش دامن می زد. بالاخره کبری برای کار روزانه وارد خانه ی حاج عباس شد و هستی از خواست در صورت به دست آوردن هرگونه خبری او را مطلع کند.
    تا وقت غروب فقط در خانه اش راه رفت و اوایل شب بود که کبری به او زنگ زد. از قرار، حال اکرم خانم آن قدر بد بود که او را به اورژانس بیمارستان انتقال داده بودند. او قادر نبود تا بهبود حال اکرم خانم به خانه برگردد. انگار همه چیز در هم و قاطی شده بود و در آن میان هستی تنهای تنها بود.
    باز هم از دست دادن پدر و مادرش و نداشتن همدمی واقعی، بدجور اذیتش می کرد. دو سه بار تصمیم گرفت به محمد زنگ بزند، اما غرورش مانع از این کار شد. علی رغم غربت و تنهایی اش و شنیدن آن همه ناسزا از اکرم خانم، دلش برای بدبختی زن بیچاره می سوخت. حتی با وضعیت پیش آمده به مراتب او را بدبخت تر از خود می دانست. ترانه همه ی غرور پدر و مادرش را به آتش کشیده بود و در انتها خود نیز با پریدن میان آتش، قلبشان را نیز به درد آورده بود. به یاد جمله ای افتاد که بارها از مادربزرگش شنیده بود. مادربزرگ خدابیامرزش همیشه می گفت که بچه از عسل شیرین تر و از نیش زنبور تلخ تر است، و حالا تلخی فرزند را در تمامی ابعادش در مورد حاج عباس می دید.
    کارت سعید هنوز روی میز اتاق قرار داشت. آیا صلاح بود از او راجع به ترانه سؤال کند؟ شاید این فقط بهانه ای برای بازی دادن هستی به شمار می رفت. تازگی ها از همه می ترسید و بیشتر از همه، این سعید بود که او را می ترساند. دیشب هم علی رغم ضعفی که در قبال حاج عباس از فرزاد دیده بود، از او نیز ترسیده بود، مخصوصاً وقتی آن طور کینه توزانه نگاهش کرده و از انتقام حرف زده بود. او در این میان هیچ کس را نداشت که به او پناه ببرد. ناگهان صدای اذان از مسجد محل، در گوشش پیچید. انگار ندایی آسمانی به او گفت که هنوز کسی را دارد. اشک هایش را طبق معمول همیشگی با دست پاک کرد و برای گرفتن وضو آماده شد. بعد از خواندن نماز، حسابی گریه کرد و به راز و نیاز با خدا پرداخت. حالا دیگر آرامش بیشتری داشت.
    بالاخره صدای زنگ تلفن موجب شد از سر سجاده برخیزد. به امید شنیدن خبری از ترانه، عجولانه گوشی را برداشت. حاج عباس بود و در آهنگ صدایش از ابهت و جذبه ی سابق خبری نبود. این انعکاس صدای حاج عباس نبود، بلکه صدای لرزان پیرمردی بود. از هستی پرسید: « تو هیچ کدام از دوستان ترانه را نمی شناسی؟ هستی، خوب فکر کن که ترانه راجع به هیچ کس دیگر با تو صحبت نکرد؟»
    « نه حاج عباس، فقط از من خواست که با فرزاد حرف بزنم و او را راضی به خواستگاری کنم.»
    « دخترک احمق، این قدر پست شده که به هیچ چیز غیر از عشق خودش توجه ندارد.»
    « نه، حاج عباس، این طور نیست. ترانه برای آبروی شما و خودش قصد داشت که این کار را بکند و وقتی فهمید این پسرک از خود راضی به این کار رضایت نمی دهد، از غصه متواری شد.»
    « پسرک نانجیب هنوز زیر بار این قضیه نمی رود و می گوید کار او نیست. اه هستی، دخترم، از دیشب هزار بار آرزوی مرگ کردم. آن از سرنوشت الهه، این از ترانهف آن هم از علیرضا که مثل پسرم می ماند. دیگر به هیچ کس دلخوشی ندارم. وقتی فکر می کنم دختر کوچکم اسیر دست این نامرد شده و چه بلایی به سرش آمده، می خواهم دیوانه شوم.»
    هستی احساس کرد ارتعاش صدای حاج عباس زیادتر شده است. پیرمرد انگار دیگر قدرت خودداری نداشت و گریه می کرد. هستی التماس کنان گفت: « حاج عباس، تو را خدا این قدر خودتان را ناراحت نکنید. گریه ی شما قلب مرا آتش می زند.»
    حالا دیگر صدای هق هق پیرمرد علناً به گوش می رسید. در حالی که سعی می کرد این موضوع را کتمان کند، گفت: « نه هستی جان، من، من گریه نمی کنم. تو نگران من نباش. اما فقط، فقط...»
    « فقط چی حاجی؟ فقط چی؟»
    « فقط دلم می خواست الآن جای پدر تو بودم. خدا او را دوست داشت که خیلی زود از رنج این دنیا خلاصش کرد. او از اول طاقت رنج و درد را نداشت.»
    در این لحظه هستی صدای قطع شدن ارتباط را حس کرد. دلش عجیب برای این پیرمرد می سوخت. او عمری را در خدمت به دیگران گذرانده بود و معلوم نبود در پی کدام گناه پنهانی، خداوند چنین کیفر جانفرسایی را برایش در نظر گرفته بود. در دل هزاران بار بر ترانه و دختران ناآگاهی که با کارهای از سر جهالت خود عملاً بنای خانواده را سست می کردند، لعنت فرستاد. مگر ترانه در زندگی چه کم داشت؟ پدری خوب و مادری که او را دوست داشت؛ رفاه، تفریح و همه ی آنچه بسیاری از دختران همسن و سالش آرزویش را می کردند. بی شک با حفظ نفس و هوش گناه آلودش می توانست بهترین آینده را برای خود رقم بزند. مگر والدین غیر از خوشبختی فرزندشان چه آرزویی دارند؟
    می بایست کاری می کرد. قادر نبود بیش از این شاهد رنج کشیدن کسی باشد که به مانند پدر برایش عزیز بود. اعدادی که شماره ی تلفن سعید را تشکیل می دادند، در جلوی چشمانش چرخشی دایره وار را شروع کرده بودند. بی اختیار به سمت تلفن رفت و شماره گرفت.
    صدای جذاب سعید از پشت خط شنیده شد. « الو، بفرمایید.»
    از شنیدن صدای سعید ناخودآگاه لرزشی تمام پیکر ظریف هستی را در بر گرفت و گوشی را بر جایش گذاشت.
    آیا سعید به راستی از جای ترانه با خبر بود؟ به هر حال این هم امکانی بود که می بایست مورد آزمایش قرار می گرفت. به خاطر آورد زمانی که از همه چیز و همه کس ناامید بود و تنها آرزوی مرگ خود را می کرد، حاجی بود که به دادش رسیده و علی رغم میل زنش، مانند پدر او را به خانه و کاشانه ی خود راه داده بود و تا امروز هم هرگز محبتش را از او دریغ نکرده بود.
    پس ارزشش را داشت که هستی نیز برای خاطر حاج عباس خود را به خطر بیندازد.
    بار دیگر شماره ی مزبور را گرفت. بعد از صدای اولین زنگ، صدای سعید را شنید که قاطعانه گفت: « هستی، گوشی را نگذار. من در خانه هستم و جلوی افسانه با تو صحبت می کنم. می دانم برای چه زنگ زدی؟ بدان که اگر بار دیگر گوشی را بگذاری، دیگر هرگز به آن دختر دست پیدا نمی کنی.»
    تهدید سعید مؤثر افتاد و هستی عاجزانه گفت: « نشانی محلی را که ترانه در آنجاست، به من بده.»
    « نه، دختر خانم. تو خیلی زرنگی. من همیشه اول یک چیزی را می گیرم، سپس در مقابلش چیزی می دهم. تازه اغلب مواقع فقط گیرنده بوده ام، افسانه به خوبی این را می داند.»
    در همان حال دستش را بر شانه ی افسانه گذاشت و ادامه داد: « این طور نیست، عزیزم؟ تو که مرا خوب می شناسی؟»
    صدای زیبای افسانه از آن سو شنیده شد که پرسید: « هستی از تو چه می خواهد؟»
    پس از آن سعید بود که گفت: « صبر داشته باش. عزیزم، صبر داشته باش. این دختر کوچولو هنوز دقیق مرا نشناخته.»
    هستی از سر بی صبری گفت: « تو دروغ می گویی. خیال نمی کنم تو جای ترانه را بدانی. چگونه ممکن است؟ تو همان موقع مرا به خانه رساندی. من گول نمی خورم.»
    صدای خنده ی سعید در گوشش پیچید، و با همان خنده گفت: « عزیز من، تو مرا دست کم گرفتی. به همان صورتی که آن پسرک لندهور داشت کتک می خورد و من در کنار تو بودم، به همان ترتیب هم فرد دیگری را به تعقیب آن دختر کوچولو فرستاده بودم. حالا برای اینکه ثابت کنم چقدر خاطرت برایم عزیز است، نشانی آن احمق کوچولو را یادداشت کن. اما آنجا محل خطرناکی است که می دانم آن قدر عاقل هستی که خودت به تنهایی آنجا نروی. بهتر است این نشانی را به پدر ترانه بدهی و از او بخواهی با نیروی پلیس به آنجا برود. البته اگر تا حالا دخترک آنجا باشد و او را پَر نداده باشند.»
    « نشانی را بگو، خواهش می کنم زودتر بگو.»
    « این قدر عجله نداشته باش که زودتر از شر من خلاص شوی. اگر نصف افسانه هم مرا دوست داشته باشی، برایم کافی است. ما سه نفر می توانیم زندگی خوبی در کنار هم داشته باشیم.»
    هستی از نفرت به خود می پیچید، ولی جرأت نداشت حرفی در مخالفت با سعید بزند. آن مرد به قدر کافی دیوانه بود که نشانی را به او ندهد. آن وقت اساساً تلفن کردن به او کاری بیهوده به نظر می رسید، و این مطابق با خواسته ی هستی نبود. بهترین کار را در سکوت کردن دید.
    سعید گفت: « هستی، تو هنوز پشت خطی؟»
    « آره، نشانی را نمی گویی تا یادداشت کنم و آنرا به حاج عباس بدهم؟»



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  5. #33
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحات 310 تا 319 ...

    «چرا، چرا عزیزم، یادداشت کن. خیابان................»
    وقتی او نشانی را به طور کامل به هستی داد، اضافه کرد: «البته این نشانی با کلی زحمت و مخارج به دست آمده. به هر حال تو که قصد نداری به آنجا بروی؟»
    «من؟ نه، نه.»
    «خیالم جمع باشد؟»
    «آره بابا، من به آنجا نمی روم. خداحافظ.»
    هستی بعد از قطع ارتباط، اندیشید که چگونه می تواند این نشانی را در اختیار حاج عباس بگذارد؟ اگر حاج عباس می پرسید که این نشانی را از کجا به دست آورده است، چه جوابی داشت تا به او بدهد؟ نه، انصاف نبود بی آنکه گناهی مرتکب شده باشد، شک حاج عباس را به طرف خود جلب کند. روا نبود حاج عباس را نیز از خود ناامید کند. شاید بهتر بود که به آنجا می رفت و از ترانه می خواست که به نزد خانواده اش برگردد. فکر کرد احتمالاً سعید در مورد خطرناک بودن آن محل اغراق کرده است. ترانه حداقل آن قدر عاقل بود که به محلی خطرناک قدم نگذارد و حتماً او به خانه ی یکی از دوستانش رفته بود. پس بهتر بود او خود به تنهایی به آنجا می رفت و از ترانه می خواست که با او برگردد. بعد فکر کرد هر چه سریع تر ترانه را به آغوش پدر و مادرش برگرداند، بهتر است. مثلاً همین امشب. بله، او می بایست کاری می کرد. بازگرداندن ترانه به خانه، کاری بود کارِستان. شاید بدین وسیله می توانست در نظر اکرم خانم هم خوب تر جلوه کند و از میزان تنفر این زن نسبت به خود بکاهد. دیگر تأمل جایز نبود. به سرعت به طرف اتاقش رفت و بعد از پوشیدن لباس مناسب، خانه را ترک کرد.
    اتومبیلی دربست گرفت و نشانی مورد نظر را به راننده گفت. یک ساعد بعد، جلوی در خانه ای که به نظر می رسید مکان مورد نظر باشد، ایستاده بود. بعد از اینکه اتومبیل دور شد، تازه از مرخص کردن راننده احساس پشیمانی کرد. ای کاش او را نگه می داشت و به اتفاق ترانه با همان راننده به خانه برمی گشت. چندین قدم هم به دنبالش دوید، ولی دیگر دیر شده و اتومبیل رفته بود.
    بهتر دید اعتماد به نفس خود را حفظ کند. به نظر می رسید افراد آبرومندی در آن کوچه زندگی می کنند. وضعیت خانه ها نشان از مرفه بودن اکثر قریب به اتفاق ساکنان آنها داشت.
    با اطمینان زنگ را به صدا درآورد. با وجود روشن بودن چراغهای خانه، هیچ صدایی از آیفون شنیده نشد. هستی با اندکی تردید، برای دومین و سومین مرتبه زنگ را فشرد. دیگر داشت ناامید می شد و در فکر بود کم کم برگردد، که ناگهان صدای ظریف زنانه ای گفت: «بله؟»
    هستی با اندکی هراس گفت: «خانم، من دوست ترانه هستم. ترانه اینجاست، مگر نه؟»
    برای دقایقی تنها سکوت بود که بر دامنه ی نگرانی هستی افزود. سپس دوباره همان صدای ظریف گفت: «آه بله، خواهش می کنم بیایید تو.»
    «نه، مزاحم نمی شوم. فقط اگر امکان دارد به ترانه بگویید که هستی آمده.»
    «لطفاً بفرمایید تو. همان طور که ترانه برای ما عزیز است، دوست او هم محترم و عزیز است. خواهش می کنم چند دقیقه بفرمایید تو. ترانه هم منتظر شماست.» و بلافاصله در باز شد.
    هستی از سر تردید پا به حیاط خانه گذاشت. در به طور خودکار پشت سرش بسته شد. با روشن بودن چراغهای حیاط، توانست عبارت «سرای کودک زیبا» را بر تابلوی بزرگی که بر درِ ورودی ساختمان جلوه گر بود، ببیند. با دیدن این تابلو احساس آرامشی به او دست داد، ولی این آرامش مدت زیادی نپایید. هنوز جلوی درِ ساختمان ایستاده بود که متوجه درخشش دو چشم قهوه ای رنگ شد که دقیقاً او را می پایید. ناگهان صدای پارس سگی شنیده شد. سگ به طرف هستی پرید و هستی بی اختیار به داخل ساختمان دوید و از ترسش در را بست. سگ بیرون در ایستاده بود و هنوز پارس می کرد، ولی خوشبختانه داخل نمی آمد.
    تابلوهایی رنگی که برای جلب توجه بیشتر بچه ها بر در و دیوار نصب شده بود، نشان می داد آنجا همان مهد کودک مزبور است. آیا این سگ هر روز به استقبال کودکان هم می آمد؟ این سؤالی بود که هستی از خود کرد.
    در طبقه ی همکف که مهد کودک در آن واقع بود، کوچکترین نشانه ای از موجودی زنده به چشم نمی خورد، ولی در انتهای راهرو پلکانی عریض خودنمایی می کرد. مشخص بود که ساکنان خانه در طبقه ی دوم سکونت دارند. هستی اندیشید چرا ترانه پایین نمی آید تا به سرعت از آنجا بگریزند؟ گرچه خانه ای بود اشرافی و تمیز، هستی احساس ترس می کرد و نمی توانست آرامش خود را حفظ کند.
    هستی از پله ها بالا رفت. در انتهای پله ها مردی زمخت با سبیلی از بناگوش دررفته و خنده ای کریه که دندانهای سیاه و زشتش را نمودار می کرد، ایستاده بود. با دیدن هستی، درِ آپارتمان طبقه ی دوم را گشود و همچون سگ درون حیاط، او را به داخل آپارتمان دعوت کرد.
    هستی در این فکر بود که بگریزد، ولی سگی که در حیاط بود او را از این کار باز می داشت. زیر لب به آرامی سلام کرد. لرزش صدایش محسوس بود. مشخص بود که آن مرد از اضطراب به وجود آمده در دختر جوان لذت می برد. او از سر اکراه قدم به داخل آپارتمان گذاشت. زن و مردی نسبتاً جوان در پذیرایی بزرگی که چشم را خیره می کرد، دیده شدند. زن با دیدن هستی جلو آمد و در حالی که سلام می کرد، دست بر شانه ی او گذاشت و او را به طرف آن مرد جوان برد.
    هستی بعد از جوابِ سلام، گفت: « می بخشید، من قصد مزاحم شدن نداشتم. فقط اگر ممکن است به ترانه بگویید زودتر بیاید. راستی ترانه کجاست؟»
    صدای ظریفی که از پشت آیفون شنیده بود و متعلق به همان زن بود، گفت: «ترانه کمی حالش خوب نیست و استراحت می کند، شما باید پیش او بروید.»
    «چه اتفاقی برایش افتاده؟ دیروز که حالش خوب بود.»
    «نگران نشو. کمی سرما خورده. عجیب است که ترانه هرگز از دوست به این خوشگلی صحبتی نکرده بود.»
    مرد جوان هیچ حرفی نمی زد، فقط از میان دود سیگاری که می کشید، همچنان به هستی زُل زده بود.
    هستی گفت: «اگر ممکن است مرا پیش ترانه ببرید. خانواده اش نگران او هستند.»
    «البته، البته، ولی بهتر است قبل از آن کمی با هم صحبت کنیم. اول بگو چطور نشانی اینجا را پیدا کردی؟»
    هستی جواب داد: «از طریق یکی از دوستانم موفق به انجام این کار شدم.»
    ناگاه مرد به سخن درآمد و خطاب به زن گفت: «بهتر است از او بپرسی که آن دوست کیست و چطور نشانی اینجا را به دست آورده؟»
    «من... من نمی دانم.»
    «شاید از طریق تعقیب دوست تو و رکسانای احمق ما.»
    زن که مستانه نام داشت، به وسط حرف مرد جوان پرید و گفت: «افشین، این دختر غریبه است. صلاح نبود اسم رکسانا را جلوی او بیاوری.»
    مرد از جا بلند شد و در حالی که باقی مانده ی سیگارش را در زیر سیگاری خاموش می کرد، به دور هستی چرخید. به نظر هستی رسید که نگاه آن مرد حالت عادی ندارد. فکر کرد نگاه قهوه ای سگ داخل حیاط به مراتب قابل تحمل تر است. مرد بار دیگر به سخن درآمد و گفت: «حالا دیگر غریبه نیست. اگر رویش کار بشود، از خودمان می شود.»
    مستانه نگاهی غضبناک به هستی کرد و گفت: «به نظر من ترتیب سفر او را هم بدهیم به صلاحمان است.»
    هستی با ترس و دلهره گفت: «شما از چه حرف می زنید؟ من می خواهم به پدر ترانه زنگ بزنم و بگویم که اینجا هستم.»
    زن که آرایشی بسیار غلیظ هم داشت، در حالی که با دست موهایش را در یک طرف صورتش جمع می کرد، با خنده ای تمسخرآمیز جواب داد: «مگر نمی خواهی ترانه را ببینی. او منتظر توست.»
    هستی که خود را در برابر افراد مشکوک آن خانه بی دفاع می دید، گفت: «چرا، ترانه را هم می خواهم ببینم.»
    «اتفاقاً ترانه به مراقبتهای دائمی فردی مثل تو نیازمند است.»
    زن این را گفت و نگاهش را به مرد جوان دوخت. مرد سری تکان داد و زن، هستی را به طرف گلخانه ی کوچکی که در انتهای پذیرایی بود، هدایت کرد.
    هستی بی اراده به دنبال زن به راه افتاد. از تنها بودن با آن دو مرد که به نظر نمی آمد عادی باشند، به شدت وحشت داشت. آنجا به نظر می آمد که غیر از گلخانه چیز دیگری نباشد، ولی در پشت گلخانه، راهرویی باریک نمایان شد. از داخل پذیرایی امکان دیدن آن وجود نداشت. طرز قرار گرفتن گلهای متفاوت و درخچه هایی که بعضی از آنها بسیار بلند بودند، راهرو را کاملاً پوشش می داد.
    مستانه با چشمانی که به شدت دور و برش خطاطی شده و آنها را از حالت طبیعی خارج کرده بود، نگاهی به هستی کرد و گفت: «اینجا خوب ساخته شده، مگر نه؟»
    هستی از سر نفرت جواب داد: «بستگی دارد برای چه کاری ساخته شده باشد.»
    مستانه با خنده ای لوس جواب داد: «بعداً می فهمی به درد چه کارهایی می خورد. اینجا باید از پله ها پایین برویم. مواظب خودت باش چون چراغ اینجا سوخته و راه پله تاریک است. نترس، به زودی وارد روشنایی خواهیم شد. ترانه آنجاست.»
    «چرا اینجا؟»
    «زیاد سؤال می کنی.»
    وقتی از پله ها پایین می رفتند، هستی فهمید که آن راه به زیرزمین ختم می شود.
    مستانه دری را نشان داد و گفت: «ترانه آنجاست. خیال نمی کنم حالش زیاد خوب باشد.»
    هستی جلوتر از مستانه به داخل اتاق رفت. کف اتاق از سرامیک سفید پوشیده شده بود و تختی نیز در گوشه ای از آن قرار داشت. بر روی تخت، ترانه خوابیده بود.
    وقتی هستی وارد اتاق شد، ناگهان دختری با کله ای بزرگ که با نگاه خیره به او می نگریست، سر راهش سبز شد. مستانه با لحنی جدی به او گفت: «هانی جان، کنار برو، او دوست ترانه است.»
    هستی وحشت زده به سری که هیچ گونه تناسبی با هیکل دخترک نداشت، زُل زده بود.
    مستانه بار دیگر گفت: «هانیه، یاالله برو کنار، او دوست ترانه است.»
    سپس رو به هستی گفت: «او عقب افتاده ی ذهنی است، ولی مهربان و بی آزار است. این یکی دو روز هم او مراقب ترانه بوده.»
    هستی به سرعت به سمت ترانه دوید. در همین حین احساس کرد که در اتاق نیز قفل شد. دیگر نشانی از مستانه دیده نمی شد. مضطربانه ترانه را صدا می کرد. «ترانه، ترانه، چشمهایت را باز کن.»
    هانیه در طرف دیگر تخت ایستاده بود و به ترانه نگاه می کرد. ترانه به زحمت چشمانش را گشود و با دیدن هستی خنده ای بر لب آورد. معلوم بود که قدرت سخن گفتن از او سلب شده است. هستی از دیدن ترانه در آن وضعیت، حسابی جا خورده بود. چشمهای ترانه گود افتاده و صورتش کاملاً بی رنگ بود. انگار خونی در بدن او جاری نبود.
    هستی پرسید: «ترانه، چه به سرت آمده؟ تو که کاملاً خوب بودی. چه بلایی سر خودت آورده ای؟»
    نیشخندی زهرآلود بر لبان بی رنگ دخترک ظاهر شد. به آرامی زیر لب گفت: «آنها بچه ام را کشتند.»
    «هذیان می گویی، ترانه؟»
    هانی با ذهن معیوبش، معنی سخنان آنان را درک کرد و در جواب هستی گفت: «راست می گوید. بچه اش را کشتند.» بعد حالت خنده در صورتی که عقب افتادگی او را به وضوح نمایش می داد، ظاهر شد. مجدداً گفت: «آره خانم، خودم دیدم.» سپس قهقهه ای وحشتناک سر داد.
    ترس سراپای هستی را فرا گرفته بود. بر خود لعنت فرستاد که چرا بدون خبر به دیگران به این مکان دهشتناک پا گذاشته است.
    ترانه ناله کنان گفت: «هستی، من پشیمان شدم. خودم به آنان گفتم مرا از شرّ این بچه نجات دهند، ولی بعد پشیمان شدم. منتها آنها دیگر به حرفهایم گوش ندادند و بچه ام را بی رحمانه کشتند.»
    «این کار را یک دکتر انجام داد؟»
    «نمی دانم، نمی دانم. درد دارم، انگار تمام بدنم داغ شده و از درون می سوزم.»
    هستی دستش را بر پیشانی ترانه گذاشت. مثل کوره ی آتش بود. تب تمام پیکر دختر جوان را فرا گرفته بود. می بایست کاری برای او می کرد. وحشت زده به طرف در دوید و سعی کرد دستگیره ی آن را بپیچاند، ولی در باز نشد. همراه با فریاد، چندین ضربه ی پی در پی به در زد. انگار صدا به بالا نمی رسید. آنها چه کسانی بودند؟ برای چه این بلا را به سر ترانه آورده بودند؟ از جان او چه می خواستند؟
    اینها افکاری بود که حتی برای لحظه ای دست از سر هستی برنمی داشت. یکی از کفشهایش را از پا خارج کرد و با پاشنه ی آن بر در کوبید.
    هانیه از این کار هستی خیلی خوشش آمد. خود را سریع به هستی رساند و در حالی که می خندید، با لکنت زبان گفت: «کفش، کفشت را بده به من.»
    هستی متعجب به او نگریست. هانی معطل نکرد. بر زمین نشست و کفش دیگر هستی را هم از پایش خارج کرد و با تمام قوا ضرباتی به در وارد کرد. هستی نیز به کمک هانیه شتافت. حالا صدا طنین بلندتری داشت. صدای قدمهایی در راه پله شنیده شد.
    هستی با شنیدن صدای پا، دیگر به در ضربه نزد، اما هانیه همچنان به در می کوبید. حالا چرخش کلید به خوبی به گوش می رسید. با باز شدن در، هانیه به یک طرف پرتاب شد. مرد جوانی که در طبقه ی بالا بود، در آستانه ی در ظاهر شد.
    خشمگینانه وارد اتاق شد و بلافاصله دو سیلی محکم به دو طرف صورت هستی زد. شدت ضربه ها آن قدر بود که نزدیک بود هستی از شدت درد به زمین بخورد. هانیه با دیدن این صحنه، سریعاً خود را پشت تخت ترانه پنهان کرد.
    افشین نگاهی به سرتاپای هستی انداخت و گفت: «چه خبر است؟ برای چه این قدر سر و صدا راه می اندازی؟»
    هستی در حالی که صورتش را با دست می مالید، سعی کرد اعتماد به نفس خود را حفظ کند. او مشکلات بسیار بزرگتر از این را پشت سر گذاشته بود و می دانست که در همه حال خدا با اوست. حق بود از موجود کثیفی که به نام انسان در جلوی رویش می دید، هراس به خود راه ندهد، اما علی رغم این افکار، می دانست که ترسیده است. بنابراین سعی کرد ابتدا بر ترس درون فائق شود. با صدای بلندی که خود او را هم به تعجب وا داشت، گفت: «چرا در اینجا را بسته اید؟ من می خواهم با ترانه از اینجا خارج شوم. به چه حقی دستت را به روی من دراز کردی؟ تو آدم کثیفی هستی، معلوم نیست چه بر سر این دختر بیچاره آورده اید؟ او شدیداًَ تب دارد و ممکن است از شدت تب به تشنج بیفتد. می فهمید چه می گویم؟»
    لبخندی تمسخرآمیز بر لبان افشین ظاهر شد. هستی از دیدن حالت خونسرد و بی اعتنای او، احساس نفرت بیشتری کرد. وقتی بالاخره هستی آرام شد، مرد در کمال خونسردی گفت: «سخنرانی ات تمام شد؟ خوب عقده ات را خالی کردی؟ به زودی جایی می روی که یک نفر هم از حرفهایت سر در نخواهد آورد.»
    «تو از چه حرف می زنی؟ من می خواهم به خانه ام برگردم، می فهمی؟ هیچ جای دیگر هم نمی روم.»
    افشین که از جسارت این دختر تعجب کرده بود، جلو آمد، به اندازه ای که هستی برای عدم برخورد با او، عملاً به دیوار اتاق چسبید. آنگاه با خشونت چانه ی هستی را به طرف بالا کشاند و در حالی که صورتش را به صورت او نزدیک می کرد، زیر گوشش نجوا کرد: «نه، خوشم آمد. تو خیلی شجاعی، اما با ورود به اینجا همه ی شجاعتت را باید در خاک دفن کنی. از حالا به بعد تو دیگر آزاد نیستی.»
    آن وقت در حالی که تلاش می کرد با دستان زمختش به چانه ظریف دخترک فشار بیشتری وارد آورد، گفت: «فهمیدی چه گفتم یا نه؟ اگر نمی خواهی جواد را که آن بالا دیدی برای گوشمالی دادن به سراغت بفرستم، دیگر خفه شو. یعنی اگر می خواهی جسمت آسیب نبیند، بهتر است برای همیشه خفه شوی. حال آن دوست احمقت هم خوب می شود. قرار است شما با هم بروید آن ور آب.»
    اشک چشمان هستی را پر کرده بود، اما دلش نمی خواست جلوی این حیوان کثیف از خودش ضعف نشان دهد. افشین او را به گوشه ای پرت کرد و خود دوباره از اتاق خارج شد. پس از خروج افشین، هانیه بی درنگ به طرف هستی دوید و او را در آغوش کشید. علی رغم مغز معیوبش، احساس می کرد نیرویی او را به هستی نزدیک می کند. برای اولین بار بعد از آنکه خواهر زیبایش را از او جدا کرده بودند، شاهد بود که کسی در مقابل افشین ایستادگی می کند. سه سالی می شد که خواهرش را در همین زیرزمین به باد کتک گرفته بودند. افشین و جواد بی رحمانه او را زده بودند و وقتی دخترک بیچاره بیهوش شده بود، پیکر نیمه جان او را از آنجا خارج کرده بودند. آن روز هم هانیه با چشمانی از حدقه درآمده ناظر بر احوال خراب خواهرش بود، ولی باز هم ترسیده بود و غیر از پنهان شدن، کاری از او برنیامده بود. تنها زمانی که خواهرش را از زیر زمین خارج می کردند، او تلاش کرده بود در برابر آنان مقاومت کند، ولی جواد، مرد سبیلوی بدقیافه او را به طرف دیوار هُل داده بود، از آن روز به بعد او در زیرزمین زندانی بود؛ زیرزمینی که در آن شاهد اعمال خلاف بسیاری بود.
    او شاهد سقط جنین دختران فراری بسیاری بود که توسط پیرزن مامایی به صورت غیرقانونی انجام می شد. حتی چند نفری هم از این جراحی ها جان سالم به در نبرده بودند و در انتها جنازه شان توسط جواد و افشین به بیرون حمل شده بود. از آن دوران او دیگر موفق به ملاقات خواهرش نشده بود. دیگر حتی چهره ی او را هم به یاد نمی آورد. حتی چگونگی فریب خوردنشان و آمدن به این زیرزمین را نیز به فراموشی سپرده بود. اما می دانست که جواد بسیار وحشی تر از افشین است. او حتی به این دختر ناقص العقل با آن چهره ی وحشتناکش نیز رحم نکرده و چندین بار به زور او را مورد تعرض قرار داده بود.
    هانیه با یادآوری چهره ی خشن جواد، علناً گراز وحشی را به خاطر می آورد و حالا قرعه به نام هستی، این دختر زیبا و معصوم افتاده بود. او با همان ذهن عقب افتاده اش می فهمید که این تازه آغاز مصیبت آن دو دختر است. با دیدن هستی. دوباره ظرافت هیکل خواهرش در ذهنش مجسم شده بود؛ خواهری که شدیداً به او علاقه مند بود و هیچ گاه تنهایش نمی گذاشت. قطرات اشک در آن چشمان نیمه لوچ، مظلومیت او را نمایان می کرد.
    هستی با اصرار موفق شد که هانی را از خود دور کند و دوباره خود را به کنار تخت ترانه برساند. ترانه از شدت درد و تب بیهوش شده بود. هستی که حالا می فهمید به بد مصیبتی دچار شده است، در حالی که باز هم با پشت دست به پاک کردن اشکهایش مشغول بود، زیر لب با بغض می گفت: «ترانه این چه کاری بود با من و خودت کردی؟ هر دویمان را بدبخت کردی.»
    البته در دل به خود بیشتر لعنت می فرستاد. حالا دیگر حماقت خود را کمتر از حماقت ترانه نمی دانست. کار عاقلانه این بود که این گونه بی پروا خود را به خظر نمی انداخت. خداوند عقل را برای استفاده به انسان می دهد، ولی هستی می اندیشید که هنوز برچسب عقلش را نکنده است و آن را کاملاً دست نخورده نگه داشته است. او دقیقاً به مانند افرادی که بی باکی را با شجاعت یکی می دانند، عمل کرده بود. می بایست به خوبی می دانست که شجاعت، نترسی به همراه منطق و درایت است ولی بی باکی فقط سرِ نترس داشتن است. او هم در مورد آمدنش به این خانه ی مخوف، آن هم بدون اطلاع دیگران، کاملاً بی باکانه عمل کرده بود.
    به راستی آنها چه قصدی در مورد او داشتند؟ قرار بود او و ترانه به کجا بروند؟


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  6. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  7. #34
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    320-329

    حس می کرد که زلزله ی ویرانگری این بار مستقیم زندگی او را نشانه گرفته است وآن رابه آتش خواهد کشید.
    ترانه ناله کنان چشمانش را گشود.صدایش آرامتر ازقبل شده بود.ملتمسانه گفت:«تنم داغ است.دارم آتش می گیرم.خدایا من بچه ام را دوست داشتم.»
    هستی سعی کرد او را آرام کند.می بایست.به هر طریقی بود تلاش می کرد تا فشار تب را از تن ترانه بکاهد.چشمش به ظرف آبی در کنار تخت افتاد.سپس روبه هانیه کرد وگفت:«هانی تو یک دستمال نداری؟»
    هانی متعجب زده او را نگاه کرد وگفت:«دستمال؟»
    «آره دستمال به دستمال احتیاج دارم.باید او را پاشویه کنیم.»
    هانی بلافاصله قسمتی از پایین پیراهنی را که به تن داشت وبر اثر کهنگی رو به پوسیدگی بود پاره کرد وبه او داد.حالا دیگر پاهای لاغرش نمودار بود.این صحنه لبخندی بر صورت هستی نشاند.مهربانانه تکه پارچه را از هانیه گرفت آن را در ظرف آب فرو برد وبا ذاشتن پارچه ی خیس بر پیشانی ترانه وشستشوی دسته وپاهای او سعی کرد نگذارد تب ترانه بالاتر برود.می دانست اگر پزشکی بر بالین ترانه حاضر نشود ممکن است حال او وخیمتر شود ولی در آن لحظه راه چاره ای به نظرش نرسید.فقط می توانست دعا کند که خدا آنها را از آنجا نجات دهد.این تنها کاری بود که فعلا از اوبرمی امد.
    سرتاسر کفپوش سرامیک سفید آن اتاق داداری لکه های خشک شده ی خون بود.هستی حتی از ایستادن روی آن سرامیک آلوده نفرت داشت.با نگاهی به پاهایش فهمید که هنوز کفشهایش را نپوشیده است.بلافاصله به طرف کفشهایش دوید تا آنها را بپوشد.پاشنه ی کفشی که توسط هانیه برای ضربه زدن به در مورد استفاده واقع می شده بود پایین در افتاده بود.هستی کفش بی پاشنه را در دست گرفت ولی با نگاهی به زمین آلوده کفش را بدون پاشنه به پا کرد.آن وقت گوشه ای را که آلودگی ولک کمتری در آن به چشم می خورد انتخاب کرد ودر آنجا روی زمین نشست.
    هانیه با دیدن حرکت هستی جایی در کنار او را برای خودش پیدا کرد حس می کرد هستی همان خواهر گمشده ی سه سال پیش خود اوست.کاش اجازه می یافت گونه های برجسته ی دخترک را که آن طور از ضربات سیلی ناجوانمردانه ی افشین قرمز شده بود ببوسد.ولی چنین جرتی را در خود نمی یافت چون با همه کند ذهنی اش این را درک کرده بود که هستی خواهر واقعی او نیست.دلش می خواست راهی می یافت که هستی را از او جدا نکنند.او شبها وروزهای زیادی را در آن زیرزمین به تنهایی سر کرده بود وحالا سزاوار نبود دوباره تنها شود.
    با دهان کج ودر حالی که آب از لب ولوچه اش اویزان بود روبه هستی گفت:«تو پیش من می مانی؟برای همیشه.من به افشین می گویم که تو را نبرد.»
    هستی دستهای هانیه را در دست گرفت ودر حالی که احتمال می داد دخترک چیزی از حرفهایش سردر نیاورد به آرامی گفت:«ما همه باید از اینجا برویم.همه با هم.»

    فصل سیزدهم
    هستی نگران ومضطرب بالای سر ترناه ایستاده بود.تمام پیکر ظریف ترانه از شدت تب می سوخت.حتی پاشویه هم نتوانسته بود کمک موثری به او کند.انتظار کوچکترین کمکی خارج از آن زیرزمین کاملا بیهوده بود.هیچ کس خبر نداشت که هستی در آن زیرزمین الوده اسیر افرادی شده است که از روش برخوردشان مشخص بود بویی از انسانیت نبرده اند.
    برای لحظه ای کوتاه ترانه به هوش امد.هستی می خواست از قصد افرادی که در طبقه ی بالا بودند چیزهایی زیادتری بفهمد.ازا ین رو از ترانه پرسید:«تو چطور با این آدمهای کثیف آشنا شدی؟»
    ترانه سعی کرد تا سخنی بگوید ولی قادر به این کار نشد.فقط با صدایی که به سختی شنیده می شد توانست بگوید:«از طریق دوستم رکسانا.»
    «آنها چه قصدی دارند؟تو از این موضوع خبر داری؟آنها که نمی توانند تا ابد ما را در این زیرزمین نگه دارند.آیا می خواهند اعضای بدنمان را بفروشند؟شاید هم قاچاچی دختر هستند.ترانه قرار است آنها چه بلایی برسرما بیاورند؟»
    ترانه چشمانش را بست.بعد از گذشت دقایقی دوباره چشم گشود وناله کنان گفت:«هستی خیلی گرم است.دارم می سوزم.کمکم کن.من دارم می میرم.»
    هستی باز تن داغ وتب دار ترانه را با آب شست وشو داد.ملافه ای که بدنش را پوشانده بو پر از لکه های بزرگ خون بود.هستی زیر لب گفت:«ترانه چرا این بلا را برسر خودت اوردی ومن احمق را هم به دنبال خودت کشیدی؟»
    صدای ناله ی ترانه بلند شد.ناله کنان گفت:«هستی انها قصد دارند ما را به کشورهای عربی بفرستند.گمان می کنم که به من دروغ گفته اند.من گول رکسانا را خوردم.آنها ما را می فروشند.هستی یک کاری بکن.»
    آنچه هستی می شنید به گوشهایش غریب می امد.چطور ممکن بود یک ایرانی هموطن وناموس خود را درم عرض فروش قرار دهد واو را اسیر چنگال مردان سیاه پوست وزمخت عرب کند که تنها به فکر خوشگذرانی هستنی؟آنها این دختران را وسیله ای برای عیش ولذت خود می دانستند وبا آنها به عنوان بردگانی اسیر رفتار می کردند.نه هستی سزاوار چنین عقوبتی نبود.او گناهی نکرده بود که به چنین دامی گرفتار شود.نیت او فقط نجات وبرگرداندن ترانه نزد خانواده اش بود.حق نبود خداوند او را اسیر مردان سگ صفتی کند که حتی وفای سگ را هم نداشتند.
    دبگر قادر به جلوگیری از ریزش اشکهایش نبود.ناگهان چشمش به هانیه افتاد او هم بی آنکه از انچه در ذهن هستی می گذشت خبر داشته باشد با دیدن اشکهای هستی گریه می کرد هستی با دیدن مظلومیت دختر عقب افتاده بیشتر دلش گرفت.معلوم بود که این دخترک معصوم از دار ودسته ی مستانه ی لوند وآن مردان وحشی نیست.بی اختیار دخترک را در آغوش گرفت واشکهای او را با دست پاک کرد.به ناگاه دخترک غرق در لذت شد وخود را بیشتر در آغوش هستی جای داد.
    هستی در این اندیشه بود که هر طور شده کاری کند تا از آنجا نجات پیدا کنند.احساس می کرد مسئولیت نجات ترانه وحتی هانیه از آن بیغوله به عهده ی اوست.ولی هرچه می اندیشید فکرش به جایی نمی رسید.نگاهش به کفش بی پاشنه ای که به پا کرده بود افتاد وسپس روبه هانیه گفت:«هانی بازهم باید به در بکوبیم.نباید به آنها اجازه بدهیم ما را راحت در اینجا نگه دارند باید به هر طریقی که هست خودمان را نجات دهیم هانی جان بجنب.»
    هانیه با دهانی کج وچشمانی که بیشتر از حد طبیعی در حفره فرو رفته بود مات ومبهوت او را نگاه می کرد.
    هستی با دیدن سکوت هانیه دوباره گفت:«هانی چرا مرا نگاه می کنی؟باید دوباره به در بکوبیم؟»
    این بار با شنیدن این حرف خنده ای بر لبان هانیه ظاهر شد وگفت:«بازی؟من دوست دارم.بازی خوب است.»
    «آره این یک نوع بازی است.بازی من وتو با آن آدمهای دیوانه ی از خدا بی خبر.»
    سپس او دست هانی را کشید وبا هم به طرف در رفتند.هنوز اولین ضربه را نزده بودند که ناگهان هانی به شدت دستهای هستی را در دست خودگ رفت ومانع از کار او شد.
    هستی که مچ دستش درد گرفته بود گفت:«هانی دستم را ول کن چه می کنی؟تو هم بزن.»
    هانی با التماس خواست مانع هستی شود.به او گفت:«نه افشین افشین تو را می زند.»بعد دو ضربه ی محکم به صورت خود نواخت ودر حالی که جای ضربه ها در گونه اش قرمز شده بود به مالیدن آنها پرداخت.
    هستی نمی دانست چگونه به او بفهماند که باید تلاش خود را به کار ببرند وگرنه شاید به زودی آنها رابه سوی دبی یا کشورهای دیگر هدایت کنند؟هنوز نتوانسته بود هانیه رابه تکرار عملش وادار کند که ناگهان چرخش کلید را در سوراخ قفل احساس کرد.
    هانی که زودتر متوجه این موضوع شده بود سعی کرد که هستی را نیز در کنار خودش پشت تخت ترانه پنهان کند.
    صدای زمخت وهولناک جواد به گوششان رسید.«آهای دختر خوشگله تو کجا قایم شده ای؟بیا بیرون.باید برویم بالا با تو کار دارند.»
    هستی فکر کرد پنهان شدنش در پشت تخت کاملا بیهوده است سعی کرد اعتماد به نفس خود را حفظ کند.شاید می خواستند او را آزاد کنند.تا حالا تصور می کرد همه ی دختران به میل خود به کشورهای عربی اعزام می شوند ولی حالا می فهمید که این موضوع حداقل در مورد او صدق نمی کند.حتما آنها تاکنون متوجه شده بودند که هستی ازد ختران فراری نیست که از خانه وخانواده گریخته باشد.
    از جایش بلند شد وبه جواد گفت:«من باید از اینجا بروم وترانه راهم با خودم ببرم او شدیدا مریض است.»
    «اینها رابه آن بالاییها بگو.فعلا بیا کارت دارند.»
    هانیه دستهای ترانه را گرفت که مانع از رفتنش بشود وبا ترسی که در صورتش هویدا بود از هستی می خواست او را ترک نکند.می دانست جوا حیوانی وحشی است که در جلد انسان فرو رفته است.کتکهای بی رحمانه ای که از جواد خورده بود پیش چشمانش زنده شد.آن روز هیچ کس به داد دخترک نرسیده بود واو به راحتی همه چیزش رابه این غول بی شاخ ودم باخته بود.او همچون حیوانی درنده از هانیه که انسانی عاقل وکامل نبود نگذشته بود.بعد از آن ماجرا هانیه بارها به این فکر افتاده بود که چگونه می تواند جواد را بکشد.دوسه بار در رویای خود به چنین عملی دست زده بود وعقده ی درونش را با کشتن جواد خالی کرده بود ولی این تنها رویایی بیش نبود ودر عالم واقعیت باز هانیه بود وحملات وحشیانه ی آن ملعون برای همین هانیه همیشه آرزو میک رد که غیر از او اسیری دیگر نیز در زیرزمین باشد تا شاید خودش از آزار واذیت مرد آن پست در امان بماند.
    دختران فراری رابه طور موقت چند روزی در آن زیرزمین پنهان می کردند وسرانجام در تاریکی وخلوت شبی از شبها انان را هچون کالای قاچاق از آنجا خارج می کردند.تنها دختری که هرگز از آن مکان اجازه ی خروج نیافت هانیه بود که مدت سه سال در آن قرارگاه حبس بود وحتی از نور آفتاب هم او را محروم کرده بودند.فقط گاهی به اصرار مستانه برای رفتن به حمام او رابه بالا هدایت می کردند.
    حالا جواد همان غول بی شاخ ودم به دنبال هستی امده بود.هانیه ناگهان وبی مقدمه از پشت تخت بیرون آمد وبا دستهایش جواد را هل داد.جواد که انتظار چنین حمله ای را از آن دختر بی دست وپا وعقب مانده نداشت.برای لحظه ای غافلگیر شد وتعادل خود را از دست داد ونزدیک بود از پشت به زمین بخورد ولی در هر صورت توانست تعادل خود را حفظ کند وخنده ای زشت بر لبان سیاهش ظاهر شد.هستی از دیدن دندان های فوق العاده کثیف آن مرد حالتی از نفرت گریبانش را گرفت.جوا به طرف هانیه قدم برداشت ودر حالی که موهای وزوزی اش را گرفته بود او را محکم به دیوار کوبید.تعادل هانیه به هم خورد ومحکم بر زمین افتاد ولی جواد ول کن او نبود وبا نوک کفشهایش لگدهای جانانه ای برپهلوی دخترک زد.داد هانیه در امده بود واز درد فریاد می کشید.
    هستی با تمام قدرت از پشت به حواد حمله کرد.او تنها وسیله ای که برای دفاع پیدا کرده بود همان کفشهایش بود که هنوز در دستش دیده می شد.این بار جواد با دیدن غکس العمل هستی،هانیه را رها کرد ودو دست هستی را در مشتهای قوی اش فشرد.قبل از اینکه هانیه فرصت حمله ی مجدد را پیدا کند او کشان کشان هستی را به طرف پله ها برد.ترانه وحشت زده به این صحنه ها می نگریست.او علی رغم تلاشی که به عمل اورده بود حتی نتوانست روی تخت بنشیند.در بالای پله ها جواد دست هستی را ول کرد واو را جلوی افشین انداخت.
    هستی چنان روی فرش اتاق پهن شد که احساس کرد مهره های کمرش خرد شد.جواد برای افشین توضیح داد:«دخترک عقب افتاده حالا دیگر پررو شده همه اش تقصیر این عوضی است که او را مثل خودش پررو کرده وگرنه هانی بنده ومطیع من بود.»
    افشین به تمسخر نگاهی به جواد انداخت وگفت:«بسیار خوب حالا زود باش با مستانه برو برنامه ی اینها را ردیف کن.»
    هستی معترضانه گفت:«ترانه در حال مرگ است.اگر به دادش نرسید زنده نمی ماند.»
    افشین به وضوح نگران شد.روبه جواد کرد وگفت:«این احمق چه می گوید مگر اختر نگفت تا فردا حالش خوب می شود ومی تواند برود؟»
    مستانه با لحنی لوس پاسخ داد:«اختر تا حالا دو سه نفر را ناکار کرده به هر حال او دکتر نیست.یک مامی تجربی وخانگی است.»
    افشین پرخاش کرد:«خوب بروید سراغش واو را بیاورید.اقلا آن قدر او را زنده نگه دارید تا بتوانیم بفرستیمش آن طرف.اگر بعد از تحویل مرد دیگر به درک.سریع بروید وبه کارها برسید.»
    مستانه گفت:«حالا چرا این یکی را آوردی اینجا؟جنس اگر تازه ودست نخورده باشد قیمتش بالاتر است.»
    «فضولیش به تو نیامده گم شو.»
    هستی مات ومبهوت به سخنان انان گوش می داد واز وحشت تمام بدنش عرق کرده بود.با بودن مستانه هر چند که او را زن کثیفی می دانست احساس امنیت بیشتری میک رد وحالا می دید که افشین قصد دارد به طریقی آنها را از خانه دور کند.فکرش دیگر کار نمی کرد.چطور می توانست از شر جلادان آن خانه در امان باشد؟دژخیمانی که حتی مرگ آنها نیز برایشان کمترین اهمیتی نداشت.تنها چیزی که در فکر خود به آن می پرداختند پول بود ودیگر هیچ.
    در حالی که کاملا وحشت زده نشان می داد باز هم صدای خود را شنید که از سر نفرت به آنان می گفت از آنجا رهایش کنند.اما به زودی متوجه شد که در آپارتمان فقط افشین باقی مانده که حریصانه نگاهش را به او دوخته است.
    هستی احساس کرد که هر لحظه امکان دارد قلبش از جرکت باز بماند.افشین بی محابا جلو می امد وهستی عقب عقب خود را به دیوار پذیرایی نزدیک می کرد.معلوم بود از تماشای ترس دختر جوان لذت می برد.
    ناگهان معجزه ای به وقوع پیوست افشین ایستاد وگفت:«دوست داری نوشابه ای با هم بخوریم؟»سپس بی اعتنا به هستی به طرف آشپزخانه رفت.انگار مطمئن بود که هستی فرار نخواهد کرد.
    هستی نگاهی به در آپارتمان انداخت وبلافاصله با استفاده از فرصت به دیت امده به طرف در دوید.دستگیره ی در را پیچاند اما در باز نشد.صدای چندش اور خنده ی آن مرد را در پشت سرش شنید.افشین با ریشخند به او می نگریست.گفت:«تو حتی از آنی که خیال می کردم احمقتری تصور کردی می گذارم به این راحتی از چنگم فرار کنی؟حالا مطمئن شدی آن در قفل است وکلیدش هم اینجا روی میز است بیا اینجا یک چیزی کوفت کنیم.»
    هستی با چشمان گریان وحسرت زده از پنجره به بیرون می نگریست.ناگهان حس کرد که دستی روی شانه اش شنگینی می کند.افشین بود که با خشونت او را به طرف میز می برد.پرخاشگرانه فریاد زد:«ولم کن کثافت.»
    افشین به زور او را روی صندلی نشاند وآن وقت شروع به ریختن نوشابه در لیوان خودش ولیوان جلوی هستی کرد وطوری که هستی متوجه نشود در نهایت ظرافت از لای انگشتانش گری را در لیوان او ریخت غافل از اینکه هستی در دقایق آخر متوجه این قضیه شد.
    صدای مشمئز کننده ی افشین در گوشش پیچید.«حالا اگر قول بدهی که دختر خوبی باشی ونوشابه ات را تا ته بخوری شاید دلم به رحم بیاید واجازه بدهم که به خانه ات برگردی.»
    هستی در دلش گفت:خر خودتی.خیال کردی گردی را که داخل لیوانم ریختی ندیدم؟ناگهان فکری به ذهنش آمد.شاید هنوز می توانست کمی امیدوار باشد.ناخودآگاه نگاه چشمان سیاهش رابه افشین دوخت.
    افشین که تصور میک ر دخترک وحشی را اندکی رام کرده است ادامه داد:«البته اگر دختر سربه راه وحرف گوش کنی باشی وتمایل هم داشته باشی می توانم تو را توی دار ودسته مان مشغول به کار کنم.راستی که تو چه چشمهای سیاه زیبایی داری.می دانی که عربها برای چشمان سیاهت پول خوبی می دهند؟»
    هستی حس کرد که دست افشین به مان موهای بلندش فرو می رود.از شدت تنفر در حال بالا آوردن بود.دیگر تحمل نکرد ومحتویات لیوان رابه طور ناگهانی


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  8. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  9. #35
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحات 330 تا 339 ...


    به صورت و چشمهای افشین پاشید و لیوان را آنجنان محکم به سر او کوبید که خودش از شکستن لیوان وحشت زده شد. خون از سر افشین فوران کرد و دست هستی نیز زخمی شد. دیگر صبر را جایز ندانست. بی درنگ دسته کلید را از روی میز برداشت و به طرف در بسته حجوم آورد. بالاخره موفق به گشودن در شد.
    افشین از شدت ضربه ای که به سرش وارد شده بود، برای دقایقی گیج بود. وقتی سرانجام حالت عادی خود را بازیافت، متوجه شد که هستی از آپارتمان خارج شده است، و به دنبال او از پله ها سرازیر شد.
    هستی بی توجه به آنچه در حیاط انتظارش را می کشید، وارد حیاط شد. ناگهان با همان دو چشم قهوه ای رنگی که در بدو ورود به این خانه به استقبالش آمده بود، مواجه شد. از یک طرف سگ بود که با دندانهای تیز و برنده اش او را تهدید می کرد و در سوی دیگر، افشین بود که درنده تر از سگ منتظر او بود تا گوهر وجودش را برباید. ناچار بود در یک لحظه تصمیم خود را بگیرد. او مبارزه با سگ را که مرتباً پارس می کرد، به افشین زخمی و هولناک ترجیح داد.
    بی محابا از در ورودی مهد کودک بیرون آمد و تا وسط حیاط دوید. سگ پارس کنان به دنبالش خیز برداشت. حالا هستی دندان های تیز او را در یک پایش حس می کرد. فریاد می زد: " لعنتی، ولم کن. " که ناگاه فشار دستی قوی تر را احساس کرد.
    حالا دیگر سگ که افشین او را لوسی می نامید، دست از سر او برداشته بود، ولی افشین با قدرت تمام بازوی او را در چنگ خود می فشرد.
    هستی گریه می کرد، ولی قدرت مبارزه نداشت. سعی می کرد با ناخن هایش صورت افشین را چنگ بزند، اما افسوس که موفق نمی شد. هنوز قطرات خون از سر آن مرد می چکید. هستی با تمام قوا بر بدن افشین مشت می کوبید، ولی از فشار بازوانی که او را از پله ها بالا می کشید، کم نمی شدو اگر قدرت داشت، حتی می توانست در آن لحظات به راحتی افشین را بکشد و از کشتن این موجود کثیف نیز به خود ببالد. منتها واقعیت این بود که او همچون پر کاهی در آغوش مرد خشمگین و زخمی، دوباره به داخل آپارتمان برگردانده شده بود.
    افشین هنوز رهایش نکرده بود و دوباره او را به طرف زیرزمین می برد.
    هستی احساس کرد که از چشمان آن مرد آتش می بارد. هنوز گریه می کرد و دست از مبارزه برنمی داشت.
    افشین او را وسط زیرزمین بر روی سرامیک پرتاب کرد. هستی از اینکه باز هم به زیرزمین برگشته بود، موقتاً احساس آرامش می کرد. هانیه تعجب زده به سر و صورت خونین افشین می نگریست. طبق معمول که از خون می ترسید، به گوشه اتاق پناه برده بود. افشین به باز کردن کمربند شلوارش پرداخت و قبل از اینکه هستی بتواند کوچکترین واکنشی از خود نشان دهد، ضربات کمربند را بر تن لطیف او وارد کرد. حالا دیگر هستی از شدت درد فریاد می کشید، ولی افشین بی رحم تر از آن بود که از عمل او بگذرد. در میان فریادهای دختر جوان، صدای عصبانی مرد به گوش می رسید که می گفت: " بلایی به سرت بیاورم که هزار بار از کاری که کردی پشیمان شوی. مطمئن باش تو را به پیرترین عرب امارات خواهم فروخت. "
    هانیه علی رغم ترسی که از افشین داشت، دیگر طاقت نیاورد و با فریاد ترانه که گریه کنان از او می خواست تا هستی را نجات بدهد، خود را روی هستی انداخت تا ضربات کمربند، دیگر بیش از این جراحاتی به تن او وارد نکند.
    افشین که دیده بود دختر جوان از شدت درد بیهوش شده است، بعد از دو سه ضربه که به هانیه زد، اتاق را ترک کرد. هانی به تکان دادن هستی پرداخت. از تمام پیکر هستی خون جاری بود و دیگر کوچکترین قوایی نداشت که حتی فریاد بزند. هستی کاملاً بیهوش شده بود و ترانه از این می ترسید که مبادا دخترک مرده باشد. گریه کنان ناله می کرد و می گفت: " هانی، کاری بکن. نگذار او بمیرد. "
    هانی نیز فقط اشک می ریخت و تنها به تکان دادن تن زخمی هستی می پرداخت، اما کوچکترین حرکتی از دختر جوان دیده نمی شد.
    هانی با توجه به زندانی شدن سه ساله اش در آن زیرزمین، حساب شب و روز از دستش خارج شده بود. هیچ گونه روزنی که بتواند از آنجا طلوع خورشید را ببیند، وجود نداشت ولی احساس می کرد که شب سختی برای هر سه آنان خواهد بود. سرانجام در حالی که سرش را بر تن نرم اما خون آلود هستی گذاشته بود، خوابش برد.
    همزمان با صدای باز شدن در، هستی چشمانش را باز کرد. مستانه به اتفاق زنی مسن که به گونه ای عجیب زیر چشمهایش را سیاه کرده بود، وارد شد. پشت سر آنها افشین با سر باندپیچی دیده می شد.
    زن پیر غرغرکنان بالای سر هستی و هانیه که همچنان سرش بر تن هستی قرار داشت، ایستاد. با لگد چند ضربه بر پیکر دختر بینوا وارد کرد. هانیه بلافاصله بیدار شد و خود را جمع و جور کرد. با نگاهی به هستی، وقتی متوجه شد که او نمرده است، صورت زیبای هستی را بوسید.
    زن پیر که اختر نامیدهه می شد، گفت: " ببینم وقتی من از اینجا می رفتم، فقط یک مریض داشتم. اما حالا انگار تعداد بیماران زیادتر شده. "
    افشین به تندی گفت: " تو به این سگ وحشی کاری نداشته باش. زودتر حال آن یکی را بساز تا زنده به امارات برسد. "
    هستی نگاه کینه توز خود را به مستانه و افشین دوخت. مستانه با خنده به افشین گفت: " ببینم، تو این بلا را سر این خانم پرمدعا آوردی؟ البته نازشستش. او هم تو را بی جواب نگذاشته. "
    افشین از سر دلخوری گفت: " خفه می شوی یا خودم خفه ات کنم؟ "
    مستانه گفت: " اَه اَه اَه، تو از اول طاقت شوخی را نداشتی. "
    بعد رو به اختر کرد: " اختر جان به سراغ آن یکی برو ببین چه بلایی به سرش آوردی؟ طفلک حیف است که به این زودی با دنیا خداحافظی کند. "
    اختر لنگان لنگان خود را بالای سر ترانه رساند. انگار خود او از درد پاهایش احساس ناتوانی می کرد. دستش را بر پیشانی ترانه گذاشت. ترانه به آرامی چشمهایش را باز کرد. با دیدن اختر انگار که قوای دوباره یافته باشد، ناله کنان گفت: " لعنت به تو پیرزن. تو بچه ام را کشتی. حالا هم قصد کشتن مرا داری؟ "
    اختر با بغض شاختگی از ترانه دور شد و گفت: " من به این انتر خانم پرافاده دست نمی زنم. بیا کار خیر بکن. اصلاً به من چه، بمیرد.مرا از اینجا ببرید. "
    این بار افشین خود را به اختر رساند و با نفرتی آشکار گفت: " یاالله بجنب پیرزن لعنتی. اگر این دختر بمیرد، من می دانم و تو! دو برابر پولی را که به ات دادم، به زور پس می گیرم. زود باش برای نجات او کاری بکن. امروز اصلاً حوصله مرده کشی ندارم. می فهمی یا نه؟ "
    اختر که مشخص بود ترسیده است، چاپلوسانه گفت: " چشم، چشم، افشین خان. ولی تو را خدا به او بگو به من توهین نکند. "
    " خیلی خوب. تو هم کارت را انجام بده. "
    اختر از داخل کیفش آمپولی در آورد و با سرنگی در دست، آماده تزریق شد. از دهان ترانه فقط آهی خفیف شنیده شد. اختر یکی دوتا قرص و کپسول هم به زور به خورد ترانه داد.
    هستی متوجه نگاه کینه توزانه افشین به خود شد و سعی کرد چشمانش را از او برگرداند. در این فکر بود که چگونه می تواند از شر این گله گرگ وحشی خلاصی یابد.
    افشین برای لحظاتی زیرزمین را ترک کرد، ولی طولی نکشید جواد با یک سینی که روی آن سه فنجان چای و کمی نان و پنیر دیده می شد، ظاهر شد. هستی تازه به خاطر آورد که از ظهر دیروز چیزی نخورده است و تعجب کرد که پس چرا گرسنه اش نیست.
    افشین بار دیگر در چهارچوب در ظاهر شد و به اختر گفت: " ببینم، امشب می شود راهی شان کرد؟ "
    " امشب آقا افشین؟! نه، تصور نمی کنم. ولی اگر تا صبح بماند، شاید بشود. "
    هستی احساس کرد که افشین به سوی او می آید. ناگهان صورت هستی را در میان دستهایش گرفت و با چرخاندن آن به طرف بالا، مجبورش کرد که به او بنگرد. آنگاه در حالی که نفرتی آشکار از چشمانش خوانده می شد گفت: " خوب، متأسفانه امشب هم مهمان منی. "
    هستی با دستهایش دست افشین را پس زد. مستانه به طرف آنان آمد و گفت: " افشین، سر به سرش نگذار، به قدر کافی آش و لاشش کرده ای. "
    افشین با لبخندی که بر لبانش ظاهر شده بود گفت: " حرکاتش که هنوز با پررویی همراه است. "
    " افشین، بیا برویم. "
    " به زودی پلیس می آید دنبال من، مطمئن باشید که همه تان گیر می افتید. "
    هستی باور نمی کرد که آن حرف را خودش زده باشد اما قدر مسلم آن صدا متعلق به خودش بود که بدون کوچکترین هراسی از دهانش درآمده بود.
    افشین با شنیدن این حرف، دوباره برگشت و گفت: " هیچ کس جای تو و ترانه را پیدا نمی کند. اگر نمی دانی، بدان و بیخود دلت را برای آمدن پلیس صابون نزن، ما از پلیس استقبال هم می کنیم."
    با پیدا نشدن ترانه، گرچه حال اکرم خانم وخامت بیشتری پیدا کرده بود، از حاجعباس می خواست او را به خانه برگرداند. حاج عباس بارها با خود گفته بود که ناکامی دختر اولش را در امر ازدواج، بهتر از ننگی که ترانه با رفتارهای سبکسرانه اش به وجود آورده بود، می تواند تحمل کند. او بنا به تجربه فهمیده بود که امیر هزاران بار پاک تر از جوانی مانند فرزاد است که علی رغم برخورداری از سلامت، جوانمرد نبود.
    از سوی دیگر، اکرم خانم گرچه شدیداً از دست ترانه ناراحت و عصبانی بود، حس مادری مانع از تنفر او از دخترش می شد. از این فکر که چه بلایی ممکن است بر سر ترانه بیاید، دائماً فشار خونش بالا می رفت و از خدا می خواست که او را به سلامت به آنها برساند. همچنین با وجود مریض بودن، وظیفه واسطه بودنش را بین دختر و پدر هرگز به فراموشی نمی سپرد و از حاج عباس می خواست که دختر خطاکارش را ببخشد و با همت بیشتری به دنبال او بگردد.
    کبری خانم که مطمئن بود خانمش تا چند روزی در بیمارستان می ماند، از حاج عباس اجازه خواست که به نزد هستی برگردد و وقتی موافقت حاج عباس را دید، بلافاصله عازم آپارتمان مشترکش با هستی شد. در دو سه روزی که موفق به دیدن هستی نشده بود، حسابی دلتنگ او بود. نمی دانست از چه زمانی محبت این دخترک سیاه چشم را به دل سپرده است. ولی فهمیده بود که او را همچون دختری که خدا از او دریغ کرده بود، دوست دارد؛ بخصوص که هستی قول داده بود در کتابش درباره شخصیت مظلوم و مهربان او قلم فرسایی کند. آن روز کبری با عجله به خانه آمد و مشغول درست کردن شام شد. از اینکه برای هستی غذا می کشید و تماشا می کرد که او با لذت دستپختش را می خورد، لذت می برد. هستی همیشه از کبری به عنوان بهترین آشپز دنیا یاد می کرد و می گفت که عاشق دستپخت است. کبری هم که از لحاظ محبت هرگز در خانه حاج عباس اقناع نشده بود، از این حرفهای هستی غرق لذت می شد و احساس می کرد که او به راستی دخترش است.
    ساعت نزدیک ده شب بود ولی هنوز از هستی خبری نبود. کم کم نگرانی در دل او راه یافت. سابقه نداشت که هستی این قدر دیر به خانه بیاید. با خود گفت که یک ساعت دیگر هم صبر می کند و حدس زد شاید دوباره او کار در مطب را شروع کرده و در هنگام بازگشت به ترافیک برخورده است. سعی کرد با نظافت خانه خود را مشغول کند. بی اراده به طرف اتاق هستی کشیده شد. دید که تخت خواب هستی دست نخورده مانده است. ابتدا تعجب کرد، ولی بعد با خود گفت که یقیناً صبح امروز هستی تختخوابش را مرتب کرده است. دلش می خواست زنگ در به صدا در می آمد و هستی وارد خانه می شد. با نگرانی نگاهی به ساعت انداخت. ساعت دو دقیقه به دوازده شب بود. امکان نداشت هستی بی خبر شب را به خانه نیاید. دلشوره تمامی وجودش را در بر گرفته بود. به طرف تلفن رفت و بی اختیار شماره تلفن خانه حاج عباس را گرفت. صدای با وقار حاجی از آن طرف خط شنیده شد. کبری لحظه ای مردد ماند. کلمات در دهانش خشکیده بودند. صدای حاجی باز هم شنیده شد که گفت: " الو، الو؟ بفرمائید. "
    کبری دیگر تحمل نکرد و با لحنی که نشان دهنده دلشوره و نگرانی اش بود، گفت: " حاج آقا، منم کبری. "
    " آه، کبری تویی؟ پس چرا حرف نمی زدی؟ اتفاقی افتاده؟ ترانه دوباره به خانه شما برگشته؟ "
    " نه، نه، حاجی. هستی. "
    " هستی چه شده؟ اتفاقی برای هستی افتاده؟ "
    " حاجی، او هنوز به خانه برنگشته. هستی هم ناپدید شده. خیال نمی کنم که شب قبل هم در خانه بوده. "
    " تو چه می گویی، زن؟ هستی دختری نبود که بی خبر به جایی برود و شب هم به خانه برنگردد. "
    " می دانم، حاجی. من هم برای همین تعجب کردم. "
    " به مطب تلفن زدی؟ "
    " آخر حاج عباس، کی این وقت شب توی مطب است که من بخواهم زنگ بزنم؟ "
    " شاید به خانه آن دوستش، همان خواهر دکتر، دنیا رفته باشد. "
    " حاجی، من رویم نمی شود این وقت شب به خانه آنها زنگ بزنم. شما این کار را می کنید؟ "
    " البته، البته. "
    " اگر خبری گرفتید، به من هم بگویی. "
    " باشد. خداحافظ. "
    حاج عباس علی رغم دیر وقت بودن، به خانه دکتر تلفن کرد. حالا دیگر فکرش از چند جا مشغول بود. وقتی بعد از چندین مرتبه صدای زنگ سرانجام دنیا گوشی را برداشت. حاجی حسابی پکر شد. می دانست که دنیا زن مورد علاقه برادرش است، زنی که قبلاً یک بار ازدواج کرده بود و حاجی اصلاً او را برازنده خانواده خود نمی دانست. از سر اکراه گفت: " سلام دنیا خانم. می بخشید که این وقت شب مزاحم شما شدم. آقای دکتر هستند؟ "
    دنیا که می دانست یکی از مخالفان ازدواج او با علی رضا خود حاج عباس است، متعجب از تلفن دیرهنگام او گفت: " سلام، بله، برادرم در منزل است. حاجی اتفاقی افتاده؟ "
    " نه، نه، چیز مهمی نشده. فقط اگر دکتر تشریف دارند، با ایشان صحبت کنم. "
    " بله، البته. الآن صدایش می کنم. "
    حاجی از ادب و متانت دنیا با وجود مخالفتش با ازدواج او و علیرضا، حیرت زده شد.
    دقایقی بعد صدای دکتر از پشت خط شنیده شد. " سلام، بفرمایید. "
    " دکتر جان شرمنده ام که این وقت شب مزاحمت شدم. شما چه ساعتی هستی را از مطب مرخص کردید؟ "
    دکتر ناخودآگاه نگاهی به دنیا کرد. تا آن زمان دنیا از اختلاف دکتر و هستی باخبر نشده بود. با لحنی ناراحت گفت: " حاجی، هستی چندین روز است که دیگر به مطب نمی آید. "
    دکتر، چه می گویی؟ او هنوز به خانه برنگشته. ما خیالمان جمع بود که هستی هر روز پیش شماست و سرش به کارش گرم است. "
    دنیا با شنیدن نام هستی کنجکاوانه به صحبت های برادرش گوش می داد. هستی کوچکترین اشاره ای به اختلاف خود با محمد نکرده و محمد هم حرفی از نیامدن هستی به مطب با دنیا مطرح نکرده بود. آیا محمد بدون خبر منشی جدید استخدام کرده بود؟ ناگاه جرقه ای در ذهنش زده شد. سارا! چه بسا سارا در این مدت به جای هستی با او کار می کرد. اما چرا محمد این گونه با او غریبه بود؟ اگر محمد به سارا علاقه داشت، بهتر بود او را از این امر مطلع می کرد. دنیا با نگاهی به برادرش می خواست بفهمد که آیا در مورد او کوتاهی نکرده است؟ با غرق شدن در این خیالات، دیگر چیزی از حرف های دکتر و حاجی نفهمید. تنها متوجه شد که دکتر موقع خداحافظی با حاجی خیلی ناراحت است.
    بعد از قطع ارتباط، محمد بی اعتنا به دنیا به طرف پذیرایی راه افتاد. دنیا متوجه شد که محمد پاکت سیگاری را که یکی از مهمانان آن را جا گذاشته بود، از داخل کمد درآورد و شروع به روشن کردن یکی از آنها کرد. چه بلایی بر سر برادرش آمده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟
    به سرعت سیگار روشن را ازدست محمد قاپید و فریاد زنان گفت: " محمد، تو چه ات شده؟ چه کار می کنی؟ "
    محمد برای لحظاتی نگاهش را به دنیا دوخت و سپس بدون کوچکترین جوابی به طرف پنجره پذیرایی رفت. چند روزی می شد که هوا گرم تر شده بود. دیگر از برف و سرما خبری نبود. دنیا به طرفش آمد و از پشت دست بر شانه های برادرش گذاشت. مدتها بود که دیگر خیال نمی کرد محمد برادرش است. درست از زمانی که پدر و مادرش آنها را تنها گذاشته بودند، او به محمد به چشم فرزند خود می نگریست؛ فرزندی که اگر وجود خارجی داشت، امروز او نیز در خانه و کاشانه خود و در کنار همسرش می زیست؛ فرزندی که با نیامدنش، موجبات بر باد رفتن زندگی مشترک او را مهیا کرده بود؛ دلیل که بنا به آن قصد داشت علی رغم جوانی و زیبایی بسیارش، دیگر در فکر هیچ مردی نباشد.
    صدای خود را شنید که گفت: " عزیزم، محمدم، تو چه ات شده؟ چه انفاقی افتاده؟ "
    محمد دردآلود و ناراحت جواب داد: " حاج عباس می گفت هستی تا این وقت شب به خانه برنگشته. "
    ندیا با شنیدن این حرف مضطربانه به محمد نگریست و گفت: " امکان ندارد. درست است هستی پدر و مادر ندارد، ولی اصالتش را هرگز ترک نمی کند. او دختر ول و بیخودی نیست. تو که او را خوب می شناسی. "
    محمد با شنیدن این سخنان، به یاد خروج سعید از آپارتمان هستی افتاد. دختری که او و خواهرش می شناختند، متعلق به دو سال پیش بود. همان دختر معصوم و ساده ای که عزادار از دست دادن تمام اعضای خانواده اش بود. دو سال از آن تاریخ می گذشت و هستی نیز به تناوب این دو سال با زیباتر شدن چهره اش تغییرات زیادی کرده بود.
    با تجسم هستی در کنار سعید، احساس کرد خونش منجمد شده است. شاید بهتر بود چهره واقعی این دختر را به حاج عباس نیز نشان می داد، یا حتی به دنیا؛ به خواهر ساده اش که با گذشت سالها بعد از طلاق، هنوز مظهری از پاکی بود.
    پرخاشگرانه گفت: " من هستی را خوب می شناسم، اما تو هنوز او را نشناختی. "
    " محمد چه می گویی؟ چرا این طوری در مورد آن دختر بینوا صحبت می کنی؟ "
    " بینوا؟ نه خانم، او نه تنها بینوانیست، بلکه همین الآن هم مشغول خراب کردن زندگی یک زن دیگر است. "
    " محمد، مزخرف نگو. تو داری در مورد هستی حرف می زنی؟ "
    بله، دقیقاً در مورد هستی شما حرف می زنم. "
    " اما، هستی ای که من می شناسم، اینی نیست که تو در موردش سخن می گویی. "
    " دلیلش این است که تو هنوز به خوبی من او را نمی شناسی. "
    " چه مدت است که هستی دیگر در مطب تو کار نمی کند؟ "
    " سه هفته ای می شود. "
    " چرا تو یک کلمه در این مورد با من صحبت نکردی؟ "
    " دنیا، بس کن. تو معلم من نیستی که از من حساب و کتاب می خواهی. "
    " بله، من معلم تو نیستم، اما خواهر توام و دوست هستی. حالا می فهمم که دلیل آزردگی بیش از اندازه این دختر از چه بود. آه، امان از دست شما. حالا از چه حرف می زنی؟ تو چیزی در مورد هستی می دانی که من از آن خبری ندارم؟ "



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  10. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  11. #36
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض


    از صفحه 340 تا 349

    -تو که دوست صمیمی او هستی چطور از عشقش برایت تعریف نکرده ؟
    -اه محمد تو ادم را کلافه می کنی کدام عشق ؟ از چه کسی صحبت می کنی ؟هستی چگونه با این ادم خیالی که می گویی اشنا شده ؟
    -دنیا من از یک موجود خیالی صحبت نمی کنم از یک مردک عوضی دیوانه حرف می زنم که سعید نام دارد و شدیدا عاشق هستی شده مردی که زن دار
    -وای خدای من یک مرد متاهل ؟ محمد تو راست می گویی
    -شاید به نوعی تقصیر من باشد که پای این مرد را به زندگی هستی باز کردم ولی خیال می کردم دخترک عاقل تر از این حرفها باشد
    -اما هستی کوچکترین صحبتی از او با من نکرده
    -چه می خواستی بگوید ؟ اینکه می خواهد زن مردی بشود که زن دارد ان هم یک زن مریض کور ؟
    -تو چطور این چیزها را فهیمدی ؟ تو از کجا اینها را می دانی ؟ خود هستی به تو گفت ؟
    -البته که نه او حتی به نصایح من گوش هم نداد دفعه اخر خودم دیدم که سعید از خانه اش بیرون امد او مریض خودم بود
    -تو تو خودت دیدی ؟ مگر تو به خانه ای هستی رفته بودی ؟ یا اینکه او را تعقیب می کرد ی ؟ ببینم محمد چرا مسئله ای هستی برایت مهم است ؟
    محمد مکثی کرد کفت
    -خوب او منشی من است دلم نمی خواهد بدبختی اش را ببینم . به نظرش رسید که این توضیح برای دنیا قانع کننده باشد
    لحظاتی بعد دنیا در حالی که بسیار نگران بود گفت
    -محمد او یک دختر ساده و بسیار صادق است من هنوز هم نمی توانم حرف های تور ا کامل باور کنم اما به هر حال نبودن هستی در این موقع شب در خانه نشان می دهد که حتما اتفاقی برای او افتاده
    -اتفاق این فکر ی است که تو می کنی ؟ ولی من عقیده دارم که او الان در کنار سعید مشغول خوش گذرانی است
    -حالا سعید ادم قابل اعتمادی است ؟
    -قابل اعتماد ؟ او بسیار مرموز و زیرک است من حتی به عنوان دکتر نمی تونستم به ان اعتماد کنم
    -پس در این شرایط باید او را پیدا کنیم من دلم شور میزند گمان می کنم هستی بدون این که خودش بخواهد در خطر است محمد گفتی که این مرد بیمار تو بود ؟
    -اره اوایل بیمار بود ولی بعد از اینکه عاشق هستی شد دیگر مشخص بود که آمدنش به مطب به خاطر هستی است
    -خوب تو که شماره سعید را داری شماره تلفن تمام مریض هایت در پرونده های شان است باید همین الان در مطب باشد
    -برای چی ؟
    -اه خیال نمی کنم برادرم این قدر کم هوش باشد خوب برای برداشتن شماره تلفن همین مرد یعنی سعید
    -نه رفتن به مطب لازم نیست گمان می کنم شماره او را در دفترچه یادداشت روزنه ام دارم
    -چه بهتر پس همین الان به او تلفن کن اگر هم می خواهی من زنگ بزنم
    -نه خودم این کار را می کنم
    -پس بجنب زود باش گاهی خطر در کمین لحظاتی است که ما انها را به راحتی از دست می دهیم
    انگشتان محمد از سر تردید بر شماره ها می لغزید اگر هستی به میل خود همراه سعید رفته باشد ایا حق مداخله دارد ؟
    در این فاصله دنیا هم به گذشته برگشته بود به زمانی که برای نخستین بار همسرش به اتفاق دختری کم سن و سال و به دنیا خبر داده بود که به زودی ان دختر را عقد می کند صدای قهقهه ای وقیحانه شوهرش که علی رغم فرارش به داخل اتاق بازهم در گوش او طنین می انداخت و اشکهای مظلومامه که ان شب ریخته بود هرگز یادش نمی رفت همسرش بعد از فهمیدن این که دنیا هر گز توانایی مادر شدن ندارد بنای ناسازگاری گذاشت و به هر وسیله ای او را اذیت می کرد کتک زدن دنیا و اوردن زنان هرزه به خانه و در اخرین مرحله هم دیدن ان دخترک سبک سر که امده بود تا ویرانه های زندگی زناشویی او را به اتش بکشد
    حالا چطور امکان داشت هستی دوست نازنینی که مانند خواهرش بود این کار را انجام دهد این امکان نداشت
    محمد همچنان گوشی را نگه داشته بود بعد از پنج زنگ متوالی سرانجام صدایی بسیار دلنشین به گوش رسید که خواب الود جواب داد دکتر فهمید که مخاطبش زن سعید است تردید به سراغش امد گفت
    -ببخشید خانم که شما را از خواب بیدار کردم من دکتر معالج همسر تان هستم
    افسانه با صدای زیبا گفت
    -خواهش می کنم امری داشتید ؟
    -اه بله یعنی خیر عرضی دارم ایا شما دختری به نام هستی را می شناسید ؟
    افسانه سکوت کرد این باعث شد که محمد ادامه دهد
    -خواهش می کنم حقیقت را به من بگویید موضوع مهمی است
    -بله او را می شناسم
    -خان همسر شما در خانه است ؟
    -بله او در اتاقش خوابیده
    -اتاقش ؟ شما مطمئنید که او در خانه است ؟
    -بله آقا البته که مطمئنم موضوع مهم تان پرسش در مورد چگونگی خواب همسر من بود ؟
    -معذرت می خواهم خانم قصد کنجکاوی نداشتم ولی لازم بود بدانم که هستی با همسر شماست یا خیر ؟
    -خجالت بکشید آقا این وقت شب هستی با همسر من چه می کند ؟
    -اخرین سوال را می کنم دیگر مزاحم شما هم نمی شوم ایا احیانا شما نمی دانید که ممکن است هستی کجا باشد ؟
    -دقیقا باید الان درخانه اش و در رختخواب باشد
    -متاسفانه او در خانه اش نیست و این موضوعی جدید است و خیلی ما را نگران کرده
    دنیا سریعا گوشی را گرفت و التماس کنان گفت
    -خانم من شما را خوب نمی شناسم ولی خواهش می کنم اگر چیزی راجع به این دختر می دانید به ما بگوید
    -راستش فقط
    -فقط چی ؟ لطفاً به یاد بیاورید فقط چی ؟
    -شما چه نسبتی با این دختر دارید ؟
    -من دوست هستم ولی خاطرش خیلی برایم عزیز است به خدا او دختر خوبی است
    -راستش همسرم دو روز قبل تلفن با او صحبت می کرد یک نشانی به و داد ضمنا به او تاکید کرد که تنها به انجا نرود یادم هست که از خطرناک بودن ان مکان صحبت میکرد همان جایی که ترانه نامی هم رفته بود
    -ترانه ؟ یعنی هستی به دنبال ترانه رفته ؟
    -او قول داده بود که تنها نرود
    -نشانی ان نشانی در خاطرتون است ؟
    -دقیق نه ولی تصور می کنم در خیابان ...
    افسانه نام خیابان را برد و اضافه کرد -اما دیگر چیز به خاطرم نیست
    -خواهش می کنم به خاطر بیاورید شنیده ام که شما قدرت بینایی ندارید پس باید حواس دیگر تان بسیار قوی باشد لطفاً به مغز تان فشار بیاورید خواهش می کنم جان هستی در خطر است
    -متاسفانه هر چه فکر می کنم چیزی یادم نیست درست یادم نیست کوچه شهید محمدی یا احمدی مطمئنی نیستم صحبت از یک مهد کودک بود متاسفانه چیز بیشتری به خاطر نمی آوردم باور کنید حقیقت را می گویم
    -ممنونم خداحافظ
    محمد به وضوح کلافه بود دنیا به او گفت
    -محمد تو در مورد هستی اشتباه کردی او برای پیدا کردین ترانه رفته و احتمالا خودش هم گرفتار شده
    محمد سریعا شماره تلفن خانه حاج عباس را گرفت و گفت
    -حاجی باید به پلیس خبر دهیم هستی به دنبال ترانه رفته
    یک ساعت بعد پلیس برای یافتن دو دختر گمشده راهی نشانی مورد شد در حالی که دکتر و حاج عباس و امیر و علی رضا هم در اتومبیل دیگر انها را همراهی می کردند نشانی کامل نبود ولی انها تمام تلاش شان را می کردند


    علی رغم تلاش ها حال ترانه رو به وخامت گذاشت .خوش بختانه افشین به دوستانش غیر از مواقعی که برای بردن خوراک می رفتند و دقایقی در زیرزمین مزاحم انان بودند بقیه مواقع سرگرم کارهای خودشان بودند صدای فریاد افشین از بالا به گوش می رسید که بابت نحوه کار اختر به مستانه اعتراض می کرد
    -این قابل قبول نیست که ما جانمان را برای هیچ و پوچ به خطر بیندازیم اگر قرار باشد این یکی هم مثل ان چند تای دیگر به اسانی به پیشواز مرگ برود پس فایده ای کار اختر در چیست ؟ اگر هدف کشتن باشد که جواد تمیز تر از او کار انجام می دهد
    -افشین او پیر شده من که چند بار پیشنهاد کرد دیگر از اختر استفاده نکنیم ما باید با یک دکتر که اهل کار خلاف باید قرار داد ببندیم
    -خوب خیال می کنی هر دکتری با دستمزد پایین حاضر می شود چنین کاری را انجام دهد ؟ فعلا که کار از این حرفها گذشته
    -در هر صورت فردا باید انها را از اینجا ببریم داوود گفت که فردا شب قرار حرکت را گذاشته
    -البته اگر دختر زنده بماند حیف که ان یکی خیلی وحشی است اگر کمی رام تر بود می توانستیم پیش خودمان نگه داریم قیافه معصومی دارد خیلی بهتر از رکسانا می توانست اعتماد افراد را جلب کند
    -مرد حسابی قیافه معصوم که به درد کار ما نمی خورد همین رکسانا خوب است
    دیگر صدایی از بالا شنیده نیمش د هستی بالای سر ترانه گریه می کرد البته هانیه هم لحظه ای از انها جدا نمی شد ترانه با دیدن هستی و هانیه ناله کنان گفت
    -هستی به نظرم دارم می میرم اگر مردم توبه پدرم بگو که مرا ببخشد من هرگز دختر عاقلی نبودم و ابروی چندین و چند ساله ای او را بردم
    -نه ترانه این حرف را نزن من دلم روشن است که سرانجام نجات پیدا می کنیم ما از این دخمه بیرون می رویم
    -هستی دلم میخواست می توانستم مثل تو امیدوار باشم ولی حتی دیگر امیدی به زنده ماندن هم ندارم برای تو هم متاسفم برای خاطر من اسیر این ادمها شدی واقعاً از تو معذرت می خواهم من با گناهی که مرتکب شدم زندگی تو را که کوچکترین دخالتی در این ماجرا نداشتی خراب کردم
    ترانه مثل ابر بهاری اشک می ریخت هستی که باور نمی کرد روزی شاهد گریه کردن دختر بی خیال حاج عباس باشد از دیدن اشک های ترانه غمگین تر شد سعی میکرد به کمک پا شویه تب تندی را که پیکر جوان او را همچون گردباد در خود می پیچاند و وجودش را به اتش می کشاند اندکی پایین اورد وقتی که موفق شد دست از کار کشید و به شدت خسته شد احساس درماندگی می کرد درحالی که هانیه دستهای او را در دست می فشرد در پایین تخت ترانه روی همان سرامیک های الوده بر زمین نشست هستی دیگر امیدی به رسیدن کمک نداشت دومین روزی بود که در این سرداب بود با دیدن عکس العمل افشین حالا دیگه یقین داشت که کسی انها را پیدا نمی کرد با فکرکردن به خواب رفت نفهمید چقدر گذشته بود که در زیر زمین باز شد فقط زمانی چشم باز کرد که جواد بالای سرش دید . از این که می خواستند انها را از کشور خارج کند ترس برش داشت تازه خود را اماده التماس کرده بود که حس کرد دستش به دست هانیه بسته می شود فریاد زنان گفت
    -چرا این کار را می کنی ؟ برای چی دستم را می بینید ؟ به قول خودتان من که نمی توانم از این زیر زمین زهرماری فرار کنم
    -تازه دهانت را هم می بندم احمق عوضی به تو کوچکترین اعتمادی نیست تو کثافت باعث شدی که سرو کله پلیس در این کوچه پیدا شود بعید نیست که وارد این خانه هم بشوند
    با شنیدن سخنان جواد نور امیدی در دلش ظاهر شد
    قبل از اینکه دهانش را ببند از سر نفرت آب دهانش را به سوی او روانه کرد این عمل باعث شد که یک کشیده محکم نیز از جواد بخورد به طوری که احساس کرد سقف اتاق به دور سرش می چرخد قدرت جواد از افشین بیشتر بود طولی نکشید کار بستن هستی و هانیه پایان گرفت در حالی که قدرت کوچکترین حرکتی از انان سلب شده جواد روی زمین به حال خود رهایشان کرد و از زیر زمین رفت


    ساعت نزدیک سه بعد از نیمه شب بود این کامل ترین ادرسی بود که تا ان موقع در ارتباط با چند فقره ادم ربایی و گم شدن دختران جوان در اختیار نیروی انتظامی قرار گرفته بود دو سه ساعتی می شد که انان تمام کوچه ها ی ان محل را تحت نظر قرار داده بودند و تا ان لحظه موفق به پیدا کردن موردی مشکوک نشده بودند دیگر ناامید شده بودند و قصد برگشت داشتند شب از نیمه هم گذشته بود تا دو سه ساعت دیگه افتاب طلوع می کرد
    دکتر و حاج عباس حاضر به برگشت نبود وقتی افسری که سمت ریاست ان گروه را بر عهده داشت در کمال نهایت تاسف به انان اعلام کرد که این گونه تجسس دردی را دوا نمی کند و پلیس اماده برگشت می شود دکتر اعتراض کرد و از او خواست کمی دیگر هم تحمل کنند
    افسر با نگاهی به قیافه ا ی غمگین پدر ترانه اعلام کرد که نیم ساعت دیگه هم به گشت خود ادامه خواهند داد متاسفانه تابلوی مهد کودک بالای در ورودی هیچ کدام از خانه های انجا به چشم نمی خورد امیر و دکتر سرگردان در کوچه قدم می زدند و سعی می کردند مزاحم کار نیروهای پلیس نشوند
    در اخرین دقایق صدای پارس سگی توجه شان را به خانه ای جلب کرد دکتر از امیر پرسید
    -خیال می کنی این سگ برای چی پارس می کند ؟
    -نمی دانم لابد از سرو صدایی که ما در کوچه ایجاد کرده ایم احساس نگرانی می کند باید زودتر از اینجا دور شویم با این کارمان باعث نگرانی ازار ساکنان محل خواهیم شد بهتر است به داخل ماشین برویم
    -خیلی دلم به حال حاج عباس می سوزد او هستی را به اندازه دخترانش دوست دارد
    امیر سری به تایید تکان داد و گفت
    -نیروهای انتظامی در حال برگشتن هستند باید برویم
    او چند قدمی به طرف اتومبیل رفت ولی دکتر از جایش تکان نخورد
    -محمد چرا نمی ایی ؟ می بایست نشانی را کامل می گرفتی
    -امیر بیا اینجا
    -چه شده ؟ تو هنوز در کوک پارس ان سگی ؟
    -نه تابلوی که روی ساختمان است توجه مرا جلب کرده خیلی تاریک است من خوب تشخیص نمی دهم ان تابلو را می ببینی ؟ ان تابلو چیست ؟ نکند همان تابلوی مهد کودک است
    -نه بابا مهد کودک را بیرون در ورودی نصب می کنند که باعث جلب توجه همه بشود
    امیر به اصرار محمد نگاهش را به ان ساختمان دوخت تابلو به زحمت قابل رویت بود وقتی خود را اماده کرده بود به دکتر بگوید که او خواب دیده است و تابلوی در کار نیست ناگهان احساس کرد که دوستش حق دارد در بالای ساختمان خانه در داخل حیاط تابلوی به چشم می خورد تعجب زده نگاهی به دکتر کرد و گفت
    -که امکان دارد این همان خانه باشد
    علی رضا نزد انان امد و گفت
    -بچه ها داریم بر می گردیم بهتر است که سوار ماشین شوید
    دکتر با دست به طرف خانه اشاره کرد و گفت
    -علی رضا گمان می کنم بالاخره ان خانه را پیدا کردیم خیلی ارام به ماموران پلیس بگو بیاید این جا
    وقتی سرانجام زنگ ان خانه توسط نیروی انتظامی به صدا درآمد مستانه که از قبل خود را اماده از استقبال نیروی پلیس کرده بود خواب الود از پشت ایفون گفت
    -که کیست ؟
    افسر سر گروه از او خواست که در را بگشاید و او برای رد گم کردن و جلب اعتماد پلیس بدون هیچ گونه سوال در را باز کرد
    دکتر تعجب زده متوجه شد که دیگر از ان سک در حیاط خبری نبود اما تابلوی مورد نظر حالا در نور حیاط کاملا مشخص بود و خبر از وجود یک مهد کودک می داد
    ترانه ناامیدانه به هستی و هانیه می نگریست اما در جهت رهایی دوستانش کاری از او بر نمی امد هستی سعی می کرد به ترانه بفهماند که کاری کند او می دانست این ممکن است اخرین امید انها برای رهایی باشد و حاضر نبود به هیچ قیمتی ا ن را از دست بدهد ترانه سعی کرد اخرین تلاشش را برای بلند شدن از تخت به کار ببرد ولی سرش ان قد ر گیج می رفت که چنین قدرتی را در خود نمی دید
    هستی سرش را برگرداند . دستهای او و هانیه محکم به پایه تخت بسته شده بود دلش می خواست می توانست چهره هانیه را ببیند یقین داشت که دختر بیچاره حسابی ترسیده بود ولی می دانست که از او هم کاری ساخته نیست
    حتما دیگر ماموران پلیس هم در حال ترک خانه بودند و هر گز نمی فهمیدند بر سر دختران جوانی که توسط این گروه اغفال می شدند چه میاید
    هستی دیگر از ترانه قطع امید کرده بود ناگهان حس کرد چیزی در نزدیک پایش به زمین افتاد هراسان به طرفی نگاه کرد که صدا ایجاد شده بود و


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  12. #37
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحات 350 تا 359 ...

    تعجب زده متوجه شد که ترانه خود را از روی تخت بر زمین افکنده است.
    خوشبختانه تخت تا زمین ارتفاع زیادی نداشت، ولی همان قدر نیز برای تن رنجور و بیمار ترانه زیاد بود. لحظاتی بعد، ترانه با تکیه بر بدن هستی و هانیه، سعی کرد بنشیند. هستی با تمام وجود در این زمینه به او کمک می کرد. حالا معجزه ای در حال وقوع بود. ترانه علی رغم حال خرابش، مشغول باز کردن دهان هستی بود. قطرات عرق تمامی صورتش را پوشانده بود، ولی او از تلاش دست بر نمی داشت. سرانجام موفق شد که دهان هستی را باز کند. شدت فعالیتش آن قدر زیاد بود که بی رمق بر زمین افتاد. حالا دیگر این هستی بود که می بایست به او امیدواری می داد. هستی که می دانست ارزش آن لحظات به اندازه ی تمامی باقی مانده ی عمرش می ارزد، شروع به تشویق ترانه کرد.
    «عزیزم، ترانه، تو می توانی، کافی است که بخواهی. تو می توانی هر سه ی ما را نجات بدهی.»
    صدای ناله مانند ترانه به سختی در گوش هستی پیچید. «نه، هستی، دیگر نمی توانم، من دارم می میرم.»
    «نه، تو اگر اینجا بمانی، می میری. ولی اگر بخواهی می توانی با مرگ مبارزه کنی. اگر از اینجا نجات پیدا کنیم، سریعاً تو را به بیمارستان خواهیم رساند. آن وقت حالت خوب می شود. ترانه تکیه ات را به من بده و دستهای مرا باز کن. تو یک بار این کار را کردی. برای بار دیگر هم می توانی کارت را تکرار کنی.»
    «هستی، به خدا من دیگر طاقت و توان ندارم.»
    «ترانه، اگر بخواهی می توانی. تکیه ات را به من بده، عزیزم. تو می توانی، سعی کن. فقط لحظه ی نجات را در ذهنت تجسم کن، آن وقت نیرو خواهی گرفت. ما باید افشین و دوستان کثیفش را لو بدهیم. ترانه دیگر وقت نداریم. آخرین امید ما تویی. بجنب دختر. یاالله دیگه بجنب. یاالله، یاالله.»
    ترانه به زور چشمهای بی رمقش را گشود. حرفهای هستی امیدی دوباره برای زیستن در او به وجود آورده بود. به خاطر آورد بعد از مرگ بچه ای که در شکم می پروراندش، آرزوی مرگ کرده بود. اما حالا انگار زندگی باز هم چهره ی دوست داشتنی اش را به او نشان می دهد. او جوان بود و هنوز زندگی و زنده بودن را دوست داشت. تمام قوایش را به کار بست. می بایست سعی می کرد که بنشیند.
    هستی با بروز اولین نشانه ی امید در ترانه، دست به کار شد و گفت: «ترانه، تکیه ات را به من بده. عزیزم سعی خودت را بکن. تو می توانی و قادری دستهای مرا باز کنی.»
    بالاخره ترانه با تلاش فراوان و به کمک هستی توانست بنشیند، ولی علی رغم کوشش زیاد، نتوانست کاری از پیش ببرد. خود را با صورت بر روی طنابی که دستهای هانیه و هستی با آن بسته شده بود، انداخت و با دندانهای خود به باز کردن طناب مشغول شد. هستی نگران بود، ولی سعی می کرد ترانه را ناامید نکند.
    نهایتاً، ترانه با چنگ و دندان، درست زمانی که هستی هم کم کم داشت ناامید می شد، موفق به گشودن طناب شد و بعد از پایان این کار، از هوش رفت.
    هستی روی صورت ترانه خم شد و گونه های داغ همچون آتش او را بوسید. او کاری محال را عملی کرده بود. سپس به سرعت مشغول باز کردن دست و دهان هانیه شد و در حالی که دلهره و نگرانی در چهره ی زیبایش موج می زد، گفت: «هانیه، بیا. به کمک تو احتیاح دارم.» و او را به طرف در کشاند.
    تنها چیزی که می توانست با آن سر و صدا ایجاد کند، همان کفش هایش بود. از هانیه خواست با تمام قوا فریاد بکشد و خودش نیز مشغول فریاد کشیدن شد. هرگز تصور نمی کرد بتواند آن گونه از حلقوم فریاد بکشد. سرانجام وقتی پنج دقیقه پشت سر هم جیغ و فریاد کردند، صدای چرخش کلید را در سوراخ قفل احساس کرد. ناگهان هراس وجودش را در بر گرفت. دستش را بر دهان هانیه که همان گونه بی پروا فریاد می کشید، گذاشت. حتماً افشین یا جواد پشت در بود، که این باز یقیناً آنان را زنده نمی گذاشتند. اشک در چشمانش پر شده بود. دیگر طاقت کتک خوردن نداشت. هنوز تنش از ضربات کمربند زخمی بود و درد می کرد.
    چند قدمی از پشت در عقب رفت، بی اختیار بر زمین نشست و نگاه اشک آلود خود را به در دوخت.
    طولی نکشید که در باز شد و مردی با لباس نظامی در چارچوب در ظاهر شد.
    هستی که از ترس داشت زهره ترک می شد، با دیدن افسری نظامی، روحش تازه شد و با چهره ای مملو از شادی، اشک شوق سر داد. او با چشمانی گریان و لبی خندان، نگاه خود را به پشت سر مرد نظامی دوخت.
    از شدت تعجب داشت شاخ درمی آورد. نه، او خواب نمی دید. دکتر و حاج عباس آنجا ایستاده بودند و سریعاً برای کمک به آنها داخل اتاق شدند.

    فصل 14

    ترانه را سریعاً به بیمارستان انتقال دادند. دکتر معالجش می گفت که اگر یکی دو ساعت دیرتر او را به بیمارستان می رساندند، یقیناً امیدی به نجات زن جوان نبود و او در عنفوان جوانی زندگی را با مرگ معاوضه می کرد. عفونت تمام بدنش را گرفته بود. در تمام مدت، هانیه لحظه ای از هستی جدا نمی شد. قرار شد تا پیدا شدن خانواده اش، به طور موقت با هستی زندگی کند.
    حاج عباس و بقیه ی اعضای خانواده اش راهی بیمارستان شدند و دکتر پذیرفت که هستی و هانیه را به منزل برساند. هستی متوجه بود که دکتر علناً از حرف زدن با او سرباز می زند، ولی خسته تر و درمانده تر از آن بود که به این اهمیت دهد. در دو روز گذشته آن قدر اشک ریخته و کتک خورده بود که مایل بود فقط در آرامش بخوابد و در مورد هیچ چیز فکر نکند. می دانست که باز هم مثل همیشه تنها مانده است. همه به فکر ترانه بودند و موضوع او آن قدر مطرح بود که وجود هستی را به راحتی در خود غرق می کرد. موقع پیاده شدن از اتومبیل، به سردی از دکتر تشکر کرد.
    محمد برای اولین بار در آن شب، نگاهش را به او دوخت و گفت: «دنیا خیلی نگران توست. بهتر است که امشب تنها نمانی. من می روم و دنیا را به اینجا می آورم.»
    پس هنوز کسی بود که به فکر او و نگران حالش باشد.
    هانیه که خیره به محمد زُل زده بود؛ با لحنی متعجب پرسید: «هستی، دنیا دیگر کیست؟»
    هستی که قدرشناسانه به دکتر می نگریست، اظهار کرد که دنیا انسانی واقعی و بی نظیر است، و در حالی که بغضی غریبانه گلویش را می فشرد، گفت: «در ضمن تنها کسی است که حقیقتاً مرا دوست دارد.» و بی معطلی وارد آپارتمان شد.
    دکتر متعجب از این سخن هستی با خود اندیشید: دخترک دیوانه. یعنی تو نمی دانی که من چقدر بیشتر از دنیا تو را دوست دارم؟ آن قدر که حاضر به ازدواج با هیچ کسی غیر از تو نیستم؟ آن وقت در حالی که در مورد حرف آخر هستی می اندیشید، اتومبیل را روشن کرد.
    آیا به راستی در نشان دادن محبتش به هستی کوتاهی نکرده بود؟ او فقط یک بار به این دختر جوان ابراز علاقه کرده و پس از آن بلاتکلیف او را به حال خود گذاشته بود. آیا او در رساندن پیامش موفق عمل کرده بود؟ این فکری بود که مرتباً در سر دکتر جوان می چرخید. شاید زمان آن رسیده بود که با دقت بیشتری به این موضوع بپردازد.
    آن شب، هستی تا صبح کابوس می دید و دنیا برای برگرداندن آرامش به او نهایت تلاش خود را به کار برد. خوشبختانه دیدن آن وقایع و کتک خوردن برای هانیه امری جدید به حساب نمی آمد و با پیدا کردن جای خوابی مناسب، پس از مدتها به راحتی تا صبح خوابید. ولی هستی در تمام شب هذیان می گفت و ناله کنان از خواب می پرید. دنیا از دیدن کبودیهای بدن دختر جوان حسابی ترسیده بود و حتی یک بار تلفنی با دکتر صحبت کرد تا از او کسب تکلیف کند.
    محمد خشمگینانه رگبار فحش و ناسزا را نثار افشین و افراد دیگری کرد که در آن خانه ی کذایی دستگیر شده بودند، طوری که دنیا او را به آرامش بیشتری دعوت کرد.
    فردای آن روز، کبری بلافاصله خود را به نزد هستی رساند. او هستی را در آغوش گرفته بود و در حالی که صورتش را می بوسید، چنان زار زار گریه می کرد که هستی نیز خودداری اش را از دست داد و در آغوش کبری خانم حسابی اشک ریخت. از تصور اینکه امکان داشت صبح آن روز در راه کشوری بیگانه باشد، قلبش از وحشت می گرفت و دلش برای دختران جوانی که پیش از دستگیری باند مخوف افشین اسیر شده بودند، می سوخت. تصمیم داشت به ملاقات ترانه برود، ولی دنیا مانع از این کار شد و از او خواست که در خانه به استراحت بپردازد، به خصوص که کبری خانم هم با دیدن تن کبود هستی، مشغول درست کردن انواع ضمادهای خانگی و مالیدن آنها به تن هستی شده بود تا هر چه سریع تر زخمهای او بهبود پیدا کند.
    هانیه که از کار کبری خانم خنده اش گرفته بود، با سر بزرگ و چشمان کوچکش به هستی می نگریست و می گفت که او بوی تخم مرغ گرفته است. کبری خانم عصبانی به هانیه اعتراض می کرد و به هستی می گفت: «دختر جان بخت تو هم مثل من سیاه است. عوض اینکه یک شوهر خوش تیپ و خوش قد و بالا گیر بیاوری، این لولو خورخوره نصیبت شده.»
    دنیا در دنیایی از ملاحت و سکوت، لبخندی زیبا بر لب می آورد و به کبری و هانیه گوشزد می کرد که حداقل تا خوب شدن حال هستی با هم صلح کنند. کبری که احترام خاصی برای دنیا قائل بود، گرچه حرف او را پذیرفت، از سر نفرت نگاهی به هانیه کرد و گفت:
    «خدا به دادمان برسد. این تحفه خانم دیگر از کجا پیدایش شد؟»
    هانیه با خنده ای بلند و دهان کج شده فریاد می زد: «تخمه خانم، تخمه خانم، نه، نه، من تخمه نیستم. من هانی ام.»
    غروب آن روز حاج عباس تلفنی حال هستی را جویا شد. وقتی دنیا گفت که هستی نسبتاً رو به راه است، او خدا را شکر کرد و گفت که ترانه بعد از خدا،زندگی اش را مدیون هستی است. هستی در خواب بود و دنیا صلاح ندانست او را از خواب بیدار کند.
    یک هفته بعد، ترانه که چند کیلویی وزن کم کرده و بسیار لاغر و ضعیف شده بود، با رنگی پریده از بیمارستان مرخص شد. گرچه اکرم خانم با حمایتهای بی دریغش از ترانه، فرصت کوچکترین اعتراض را از حاج عباس و دیگر افراد خانواده می گرفت، در عوض حاضر بود با دست خود مرگ فرزاد را جلو بیندازد.
    ترانه با وجود بهتر شدن حال جسمی اش، هنوز اوضاع روحی مناسبی نداشت. او عملاًً از خوردن غذا امتناع می کرد و بیشتر لحظات را در سکوت می گذراند. گاهی صدای بلند گریه هایش از داخل اتاقش شنیده می شد و این موجبات عذاب روحی پدر و مادرش را فراهم می آورد.
    حاج عباس از طریق علیرضا برای فرزاد پیغام داد که برای تصمیم گیری در مورد بلایی که بر سر دخترش آورده است، به خانه ی آنها بیاید و فرزاد به منظور جلوگیری از بی آبرویی و اخراج از دانشگاه، علی رغم میلش خود را برای دیدن ترانه آماده کرد. البته او که مرتباً شامل محبتهای دوستانه ی علیرضا و امیر قرار می گرفت، حالا دیگر طاقت بی اعتنایی آنها را نداشت، ولی هنوز هم ندای وجدان چندان اذیتش نمی کرد. او فهمیده بود که دیگر نمی تواند از عواقب این مسئله بگریزد. فرزاد به طور دقیق به خاطر نداشت که تاکنون زندگی چند دختر ساده را آلوده کرده و کلاف زندگی آنان را چنان درهم پیچیده که باز کردن آن به فنای کامل عمر دختران جوان انجامیده بود. او تاکنون توانسته بود با نیرنگ های مختلف از زیر مؤاخذه بگریزد، اما این بار موضوع با همیشه فرق می کرد و حاج عباس حسابی او را ترسانده و از هیچ گونه تهدیدی فرو گذار نکرده بود. اخراج از دانشگاه و زندان، نمونه ی ساده آنها بود. تازه اینها در صورتی بود که ترانه را زنده می یافتند و حالا با پیدا شدن ترانه، نوبت حساب و کتاب و تعیین تکلیف فرزاد بود. حالا دیگر رنج و عذاب فرزاد شروع شده بود، به خصوص که او هیچ گونه علاقه ای هم به ترانه در خود احساس نمی کرد.
    ترانه با وجودی که دیگر موضوع حقه بازی و فریب فرزاد کاملاً برایش مشخص شده بود و عقل سلیم صادقانه به او می گفت باید از فرزاد بگریزد، با جهالت تمام با احساسات گمراه کننده اش همراه می شد و هنوز هم در دل صورت زیبای فرزاد را می ستود. فهمیده بود با مظلوم نمایی و در خود فرو رفتن به خوبی می تواند پدرش را بفریبد و بدین وسیله راه رسیدن به فرزاد را هموار سازد.
    غروب روزی که قرار بود فرزاد برای صحبت با حاج عباس به خانه ی آنها برود. ترانه به دستور مادرش به آرایش پرداخت تا پریدگی رنگش کمتر مشخص شود. آنها با حقارتی که دخترشان از خود نشان داده بود، مجبور شده بودند به دامادی که هیچ گونه سنخیتی با خانواده ی آنان نداشت، رضایت دهند. شب قبل حاج عباس سر بسته به اکرم گفته بود که حاضر است خرج تحصیلات فرزاد را نیز بدهد تا دخترشان از این بی آبرویی نجات پیدا کند. گرچه با دیدن ترانه و لاغری بیش از اندازه اش که مرگ بچه موجب آن شده بود، شدیداً دلشان به حال جگرپاره شان می سوخت، در دل از اینکه از شر آن بچه ی حرامزاده خلاصی یافته بودند، خدا را شکر می کردند. البته دکتر خاطر نشان کرده بود که با آسیبی جدی که به ترانه وارد آمده است، شاید هیچ گاه قادر به بارداری مجدد نباشد، اما این مسئله ای بود که بعداً می بایست به حل آن می پرداختند. شاید پول و قدرت می توانست بار دیگر به مددشان بیاید تا این مورد حیاتی دخترشان را هم حل کنند، ولی قبل از آن، باز کردن گره ی ازدواج دخترشان به صورتی آبرومندانه، اولویت داشت، چیزی که تا آن تاریخ هرگز در مخیله ی حاجی هم نمی گنجید.
    هر روز که می گذشت، جوانمردی امیر برای آنان وضوح بشتری می یافت. مدتها بود که حاجی فکر می کرد نکند خدا او را بابت مخالفتش با ازدواج الهه و امیر تنبیه کرده است.
    بالاخره با صدای زنگ در، کبری خانم اعلام کرد که فرزاد وارد خانه می شود. بلافاصله اکرم خانم با اخمی آشکار به او گفت: «حرف دهنت را بفهم. فرزاد خان، نه فرزاد.»
    کبری که تعجب زده به اکرم خانم می نگریست به طعنه گفت: «بعد از بلایی که سر ترانه خانم آورد، مثل اینکه ارزش و اعتبارش بیشتر شده.» سپس با فریاد اکرم خانم دیگر جرأت نکرد، به سخنش ادامه دهد.
    فرزاد با ظاهری آراسته و در کمال خونسردی وارد خانه شد. حاج عباس حس کرد که برعکس امیر، هرگز از فرزاد خوشش نخواهد آمد، حیف که با کاری که ترانه کرده بود، دیگر نمی توانست در مورد دامادی همچون دکتر بیندیشد.
    علی رغم علاقه ی قلبی اش از جا بلند شد و بسیار مؤدبانه از فرزاد دعوت کرد که وارد سالن پذیرایی شود. با آمدن اکرم خانم، جلسه حالت رسمی به خود گرفت. کبری که به دستور صاحبخانه مشغول چیدن انواع میوه های رسیده و تازه در ظرف بود، از سر نفرت خود را برای پذیرایی از میهمان آماده کرد.
    فرزاد در کمال پررویی سیگاری بر لب گذاشت و آن را روشن کرد. حاج عباس که می دید او کوچکترین سؤالی راجع به ترانه نمی کند، ناامیدانه گفت: «ترانه یک هفته ای در بیمارستان بستری بود.»
    فرزاد بی اعتنا پرسید: «سرما خورده بود؟»
    «نخیر قربان به دلیل دسته گل جنابعالی تا پای مرگ رفت و برگشت.»
    «آقای حاج عباس، بهتر است نادانی دخترتان را به حساب کسی دیگر نگذارید.»
    «البته در نادانی دخترم و ناجوانمردی شما که شکی نیست.»
    «ببینید آقای محترم، ما برای انجام یک معامله اینجا نشسته ایم، این طور نیست؟ اگر قصد دارید به من توهین کنید، بلافاصله خانه ی شما را که شاید اسارتگاه آینده ی من باشد، ترک می کنم.»
    حاج عباس احساس کرد که دلش می خواهد سر فرزاد را به دیوار پشت سرش بکوبد. او هرگز چنین وقاحت آشکاری را در وجود هیچ جوانی ندیده بود. بی اراده برای عملی کردن تصورش نیم خیز شد، ولی با نگاه سرزنش بار اکرم که او را به آرامش دعوت می کرد، دوباره بر جای خود نشست.
    اگر برای خاطر اکرم نبود، شاید از ترانه نیز بابت اینکه او را به چنین حقارتی دچار کرده بود، با همه ی وجود متنفر می شد. ولی افسوس که عامل این بلا، پاره ی تن او بود و گذشته از آن، اکرم با تمامی قوا از دخترش دفاع می کرد و حتی حاضر نبود کسی به او بگوید بالای چشمش ابروست.
    حاج عباس با خودداری در گفتن آنچه در ذهنش می گذشت، ادامه داد :«خوب، آقا، حالا که خودتان تصور می کنید برای انجام معامله آمده اید، بهتر است تعارف را کنار بگذاریم و راجع به معامله ای که صحبتش را کردید، حرف بزنیم.»
    «قبول دارم.»
    «و لابد این را هم قبول دارید که زندگی دختری را که می توانست بهترین و قشنگترین آینده را داشته باشد، خراب کردید؟»
    «هر کسی مسئول زندگی خودش است. در واقع با تحمیل دخترتان به من، آینده ی درخشانی را برای خودم هم پیش بینی نمی کنم.»
    «آقای عزیز، خیلی می خواهم خوددار باشم، اما مثل اینکه شما فوق العاده پر رویید.»
    «حاج عباس، یک بار گفتم مواظب حرف زدنتان باشید. به این زودی مطلب به این مهمی را فراموش کردید؟»
    «الله اکبر، الله اکبر.»
    «آقا، باز هم می گویم، دختر شما در این ازدواج زورکی هرگز خوشبخت نخواهد شد.»
    «البته با انتخاب خودش به استقبال این بدبختی رفته، اما لااقل از میزان این بی آبرویی اندکی کم خواهد شد.»
    «حالا که اصرار به این کار دارید، باید با خواسته های من موافقت کنید.»
    «خواسته؟! چه خواسته ای؟»
    «من یک خانه، یک ماشین صفر کیلومتر آبرومند و مبلغی هم پول نقد می خواهم.»
    «چه گفتی؟ حالا کارت به اینجا رسیده که برای من شرط می گذاری.»
    فرزاد که می دانست برگ برنده در دست اوست، با آرامش سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد و در اوج خونسردی شروع به پوست کندن میوه کرد. آنگاه با همان خونسردی چشمانش را به حاج عباس دوخت و گفت: «مثل اینکه شما یادتان رفته قرار است چینی شکسته ای را قالب من کنید.»


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  13. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  14. #38
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    360 تا 369

    خفه شو ، مردک احمق ، لعنت بر تو .
    اکرم خانم احساس می کرد عوض پیش رفتن کارها ، بحران قضیه بالاتر می رود ، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود ، خود را به پاهای حاج عباس انداخت و گفت : حاجی جان ، خواهش می کنم کوتاه بیا . فکر ترانه ، طفلک بیچاره مان را بکن . او هنوز به این مرد علاقه دارد .
    این هم از حماقتش است زن . این هم از نادانی و جهالتش است .
    حاجی ، حداقل به فکر آبروی خودمان باش . خواهش می کنم عصبانی نشو . فکر کن خرج تحصیل ترانه را در یک کشور خارجی می دهی .
    حاجی دو دستش را روی شقیقه هایش گذاشت . فکر می کرد ای کاش هرگز از حالت اغما خارج نشده بود . این مشکل ترین امتحانی بود که خدا بر سر راهش گذاشته بود . کاش محبت پدرانه اش نسبت به این دختر به پایان می رسید و قدرت آن را پیدا می کرد که با دو دستش حلقوم او را بفشارد و به زندگی ذلت باری که انتظارش را می کشید ، پایان دهد . ولی در عوض ، تنها سرش را بالا کرد و با غمی که به راحتی از صدایش خوانده می شد ، گفت : باشد ، قبول می کنم .
    قرار عقد و عروسی برای هفته آینده گذاشته شد . تقاضای فرزاد برای برگزاری جشن باشکوه عروسی ، طمعکاری او را بیشتر مشخص کرد . در انتها ، قبل از رفتن فرزاد ، اکرم خانم از داماد آینده اش خواست که لحظاتی نیز به دیدن ترانه برود .
    فرزاد که می اندیشید زیاد هم ضرر نکرده است ، با خنده ای که صورتش را جذاب تر نشان می دهد ، گفت :
    بسیار خوب ، ولی لازم نیست خدمتکار بد اخمتان مرا همراهی کند ، چون خودم اتاق ترانه را خوب بلدم .
    و بلافاصله از سالن پذیرایی خارج شد .
    ترانه آرزو می کرد فرزاد به دیدنش بیاید ، اما خیال داشت با پنهان کردن احساس واقعی اش اندکی خود را برای او بگیرد . طبق قولی که مادرش داده بود ، می دانست اگر همه چیز به خیر و خوشی تمام شود ، فرزاد به دیدار او خواهد رفت ، حالا با شنیدن صدای قدم های پسر جوان ، حس می کرد که قلبش از سینه بیرون می دود . بی اختیار دست بر قلبش گذاشت .
    فرزاد با دیدن چهره ی رنگ پریده و بدن ضعیف ترانه ، اندکی جا خورد . دقایقی او را نگریست و برای لحظه ای در دل به حال زن جوان تاسف خورد . اما این حالت تنها لحظاتی بیشتر طول نکشید . از نظر او ، ترانه به راستی دختر احمقی بود و استحقاق چنین عقوبتی را داشت ، اما به هر حال قرار بود همسر آینده اش بشود . با قبول پیشنهادهایش از جانب حاج عباس ، فکر کرد اوضاع به آن بدی هم که انتظارش را داشت پیش نرفته و او آسایشی را که قرار بود نصیبش شود ، به نوعی مدیون ترانه است ، با این حال ، فکر کرد نباید زیادی او را لوس کند . بهتر بود گربه را دم حجله بکشد .
    از سر بی اعتنایی آشکاری گفت : خوب ، بالاخره کار خودت را کردی و مرا به دام ازدواج انداختی ؟
    ترانه با شنیدن این حرف به شدت جا خورد و فقط توانست به فرزاد خیره شود . فرزاد ادامه داد : خیلی لاغر شدی . گونه های برجسته ات کاملا" فرو رفته . هیچ می دانی یک هفته بیشتر فرصت نداری تا حال بیایی ؟ در غیر این صورت شب عروسی همه دلشان به حال من می سوزد و می فهمند که بی شک این وصلت اختیاری نبوده .
    ترانه که خیال می کرد فرزاد بعد از اطلاع از بلاهایی که بر سر او آورده حالا دیگر راغب به ازدواج با اوست ، تازه فهمید که اشتباه می کند . چشمان روشنش را هاله ای از نگرانی پوشاند . پس هنوز فرزاد بابت بلایی که بر سر او آورده بود ، متاسف نبود . حق بود که زار زار به حال خود بگرید .
    با صدایی که ضعف او را به خوبی نشان می داد ، گفت : فرزاد ، چطور دلت می آید این قدر بی رحمانه در مورد من قضاوت کنی ؟ من تو را با تمام وجود دوست دارم .
    آه ، می دانم ترانه . تا حالا خیلی های دیگر هم مثل تو بارها و بارها این حرف را در گوشم وزوز کرده اند . واقعیتش من دیگر از این همه حماقت که اغلب هم مختص دختران خوشگل است ، خسته شده ام . البته من واقعا" از این که تو به چنین حال و روزی افتاده ای ناراحتم . چون اصلا" دلم نمی خواهد همسر اجباری ام از لحاظ ظاهری هیچ حسنی نداشته باشد . به هر حال خودت می دانی که من برای حفظ موقعیتم و فرار از زندان حاضر به ازدواج با تو شده ام .
    غمی عمیق در وجود ترانه خانه کرد . با سخنان تاسف آوری که می شنید ، فکر کرد ای کاش در منزل افشین مرده بود و به چنین حقارتی دچار نمی شد . با فریاد به فرزاد توپید : برو گمشو بیرون ! برو بیرون !
    فرزاد خوشحال بود که اندکی پش رفته است . حالا دیگر خانه و اتومبیل آخرین مدل ، تنها از طریق ازدواج با این دختر به دست می آمد . بنابراین در حالی نگاه جذابش را به صورت ترانه می دوخت ، با آرامش ساختگی گفت : یعنی می گویی مایل نیستی با من ازدواج کنی ؟
    ترانه که بار دیگر با دیدن نگاه گیرای فرزاد دست و پایش را گم می کرد . سری تکان داد و گفت : خودت می دانی که با همه ی وجود دوستت دارم . پس تو را به خدا بگو که شوخی کردی . حتی اگر به دروغ هم شده ، مرا به خودت امیدوار کن .
    اشک چهره اش را پوشانده بود . فرزاد مشتاقانه نگاهی به صورتش انداخت و سریعا" از اتاق خارج شد . همان قدر نرمش از طرف مرد جوان هم برای رام کردن ترانه که شدیدا" و عاشقانه او را دوست داشت ، کافی بود . او به اندازه ای ساده لوح بود که به راحتی می توانست تمام زجرهایی را که کشیده بود ، فراموش کند و با رویای آغوش عاشقانه ی فرزاد ، بهشتی کاذب را در ذهن خام خود به تصویر بکشد . دیگر به رنج و عذابی که برای خود و خانواده اش پیش آورده بود ، توجه نداشت .
    با بستن چشم ها ، تصویر صورت جوان و جذاب فرزاد جلوی چشمش ظاهر می شد و این برای او به قدر دنیایی ارزش داشت . آن شب خواب های قشنگی هم دید . خواب لباس سفید عروسی در کنار خوش تیپ ترین مردی که تا آن زمان دیده بود یعنی فرزاد .
    اولین کسی که به اصرار ترانه به عروسی باشکوه او و فرزاد دعوت شد ، هستی بود. هستی که بعد از بهبود زخم هایش برای چاپ کتابش اقدام کرده بود ، هنوز باور نمی کرد به عنوان نویسنده شناخته شود . گرچه حق التالیف او را به علت گمنام بودنش خیلی کمتر از حد معمول در نظر گرفته بودند ، همین قدر نیز برایش راضی کننده بود . دنیا در تمام مراحل همراه او بود و به نوشتن دومین کتاب تشویقش می کرد . صحبت های او عاملی موثر برای شکوفایی استعدادهای نهفته ی هستی بود .
    الهه که سرانجام رضایت پدر و مادرش را برای ازدواجش با امیر جلب کرده بود ، پیشنهاد کرد که در صورت امکان او و ترانه مراسم ازدواجشان رادر یک شب برگزار کنند . ترانه که شور و حال زمان دختری اش در او فروکش کرده بود ، موافقت خود را با این مورد اعلام کرد و قرار شد مراسم عروسی دو خواهر دوقلو در یک شب برگزار شود .
    گرچه نامزدی فرزاد موردی نبود که علیرضا و امیر به سادگی از آن بگذرند ، با قبول فرزاد توسط حاج عباس آن هم به عنوان داماد خانواده ، عملا" جلوی بسیاری از اعتراض ها گرفته شد و دو جوان مجددا" فرزاد را به جمع خود پذیرفتند .
    اکرم خانم از این که بالاخره دو جگر گوشه اش با هم و در یک شب راهی خانه ی بخت می شدند ، سر از پا نمی شناخت ، گرچه دلش برای الهه می سوخت که شوهرش چند صباحی بیشتر زنده نمی ماند . از سوی دیگر ، وقتی به هیکل برازنده و صورت بدون نقص فرزاد نگاه می کرد ، حتی گاهی حق را به ترانه می داد که آن طور به فرزاد عشق بورزد .
    بنا به پیشنهاد فرزاد ، قرار بود که مراسم در یکی از ویلاهای باغستان برگزار شود . تا شب قبل از ازدواج ، فرزاد هیچ یک از اعضای خانواده اش را به خانواده ی حاج عباس معرفی نکرد . او تصور می کرد شاید حاج عباس با دیدن خانواده ی او در مورد آنچه قرار بود بابت ازدواج ترانه در اختیار او قرار دهد ، تجدید نظر کند . البته به لطف حاج عباس و پولی که در این مدت از او گرفته بود ، لباس های شیک و زیبا برای خواهران و کت و شلواری متناسب با وضعیت خانواده ای که قرار بود داماد آنان شود ، برای برادرانش تهیه کرده بود . در این مورد از مادر ساده و پدر معتادش نیز غافل نمانده بود . او به شرکت پدرش در مراسم ازدواج که مطمئنا" همانند تابلویی آویزان تمام غرور کاذب او را درهم می پیچاند ، تمایل زیادی نداشت ، ولی به محض بازگو کردن این مطلب ، با دیدن اخم مادرش دیگر جرات مخالفت با آن را پیدا نکرده بود . در عوض ، با قول این که برای برادر کوچکترش مغازه ای دست و پا می کند . از او خواسته بود تمام مدت عروسی چشم از پدرش بر ندارد و مواظب رفتار و کردار او باشد ، تا مبادا پیرمرد درهم شکسته با کارهایش واقعیت خانواده ی آنان را برملا سازد .
    ترانه که با رسیدگی های دلسوزانه ی مادرش و کبری خانم جانی دوباره یافته بود ، بسیار مشتاق دیدار خانواده ی شوهر آینده اش بود . این روزها کمی از حالت افسردگی به در آمده بود و با الهه درمورد زندگی جدیدی که قرار بود آغاز کند ، صحبت می کرد . الهه در حالی که حتی برای لحظه ای نمی توانست نگرانی خود را در مورد امیر فراموش کند ، از رضایت پدر و مادرش بابت ازدواج شدیدا" راضی بود ، در مدتی که گذشته بود ، بنا به درخواست امیر بارها و بارها به ملاقات مجروحان شیمیایی جنگ تحمیلی رفته و حتی شاهد مرگ تنی چند از آنان نیز بودند . الهه متوجه شده بود که در تمامی ملاقات ها ، دقیقا" زیر ذره بین نگاه مشتاق و آرزومند همسرش قرار دارد و همیشه این قول را به امیر داده بود که هرگز از ازدواج با او پشیمان نشود . در مقایسه با فرزاد و بلایی که بر سر خواهر بیچاره ی او آورده بود ، امیر با وجود بیماری اش به معنای واقعی کلمه مرد بود ؛ جوانمردی واقعی که حتی در زندگی در کوتاه مدت هم با او به دنیایی می ارزید . به هر حال الهه در روزهای اخیر به اتفاق خانواده ی امیر که از شیراز برای مراسم ازدواج پسرشان راهی تهران شده بودند ، درگیر خرید عروسی بود .
    دنیا از هستی خواسته بود که با او و محمد به جشن عروسی برود ، ولی هستی دعوت او را نپذیرفته و گفته بود قرار است به همراه هانیه و کبری خانم در مجلس حضور پیدا کند . حاج عباس که به هیچ وجه از حال هستی غافل نبود ، به آنان اعلام کرد که علیرضا را به دنبالشان خواهد فرستاد .
    کبری خانم که از شدت اختلافات اولیه اش با هانیه کم شده بود ، ناخودآگاه از این که یک نفر دیگر هم به جمع آنان اضافه شده ، خوشحال بود و ناگفته نماند که در دل آرزو می کرد هرگز پدر و مادر حقیقی هانیه پیدا نشوند . او علی رغم عقب افتادگی ذهنی هانیه ، مهربانی را در صورت او تشخیص می داد و از این گذشته ، دوستش داشت . چون می دانست چقدر هانیه به هستی علاقمند است . هستی به پیشنهاد دنیا لباسی زیبا از حریر سبز خریده بود که هماهنگی خاصی با چشمان جادویی سیاه رنگش داشت و او را به فرشته ای آسمانی شبیه می کرد . کبری با دیدن هستی در آن لباس زیبا و پرچین که به اندام دختر جوان کاملا" برازنده بود ، با خوشحالی او را در آغوش کشید و صورتش را بوسید . هستی از پولی که به عنوان پیش پرداخت اول چاپ کتابش گرفته بود ، برای هانیه و کبری خانم نیز لباسی مناسب عروسی خریده بود ، هانیه که از محبت صادقانه ی هستی برخوردار شده بود ، اشک شوق می ریخت و در حالی که پیراهن را روی اندامش اندازه می گرفت ، دور اتاق می چرخید .
    در شب موعود ، علیرضا سر ساعت به دنبالشان آمد و با هم عازم باغستان شدند . علیرضا بعد از سلام و احوالپرسی از هستی پرسید : دوستت هم می آید ؟
    هستی گیج و گنگ پاسخ داد: کدام دوستم ؟
    علیضا با نگاهی پر از تعجب هستی را برانداز کرد و گفت : مگر تو چند تا دوست داری ؟ منظورم همان دنیا خانم است .
    هستی لبخند کنایه آمیز بر لب آورد و گفت : هنوز از خیر دنیا نگذشته ای ؟
    علیرضا به آرامی پاسخ داد : فکر می کنم او بهترین زن دنیاست . ازدواج با او سعادتی واقعی می خواهد .
    با آمدن کبری خانم ، علیرضا دیگر به صحبت خود ادامه نداد . به دنبال کبری خانم ، هانیه در حالی که لباس جدیدش را پوشیده بود ، از در خارج شد . با دیدن علیرضا که منتظر آنها بود ، گونه هایش سرخ شد و خجالت زده دست هستی را گرفت .
    کبری بی توجه به احساسات هانیه ، بی مقدمه گفت : هانی جان ، هستی را ول کن ، الکی دلت را صابون نزن ، تو هم مثل من ماندنی هستی . بهتر است دست مرا بگیری که قرار است عمری همدم یکدیگر باشیم .
    هستی با شنیدن سخنان کبری خانم ، لبخندی زیبا بر لبانش ظاهر شد که از دید تیزبین علیرضا دور نماند . گرچه علیرضا می دانست که زیبایی هستی علیرغم همه ی دردهایی که از درون می کشد بسیار پر کشش است ، مدت ها بود که دلش را به روی هر زن زیبایی غیر از دنیا بسته بود . درایت و عقل دنیا به همراه چهره ی معصوم و زیبایش ، رویای شبانه روزی علیرضا را تشکیل می داد . حیف که دنیا آب پاکی را روی دستش ریخته و علنا" اعلام کرده بود که تنها به شرط موافقت برادر بزرگتر علیرضا ، یعنی حاج عباس ، حاضر به فکر کردن و اتخاذ تصمیم مناسب در مورد عشق علیرضاست ، وگرنه علیرضا به حدی عاشق دنیا بود که برای خاطر او حاضر بود از همه چیز و همه کس دست بکشد .
    همراه با ورود هستی و همراهانش ، دو عروس زیبای دو قلو وارد مجلس شدند . چهره ی شاد امیر نشان از خوشی درونی اش داشت ، ولی فرزاد با ژست کاذب و چهره ی مغرورش ، حاج عباس را حسابی پکر و دمغ کرد.
    شکوه و جلال مجلس ، به شدت خواهران و برادران فرزاد را هیجان زده کرده بود . مادر ترانه که انتظار داشت دامادش خانواده ی اصیل و سطح بالا داشته باشد ، از حرکات پدر فرزاد که علی رغم مواظبت شدید فرزندش باز هم رفتارهای ناپسندش مشهود بود ، حسابی پکر و دلخور شد . خانواده ی فرزاد در مقایسه با خانواده ی اصیل امیر که همگی محترم و تحصیلکرده بودند ، به شدت توی ذوق می زد . بی شک تنها فرد قابل توجه در خانواده ی شوهر ترانه ، خود فرزاد بود که هنوز تکبر از رفتارش می بارید .
    ترانه موقع گرفتن هدیه های عروسی نیز غمگین تر از سابق نشان می داد . پدر امیر که از وفای صادقانه ی عروسش حیرت زده اما خوشحال بود . به پاس تشکر از الهه ، گران قیمت ترین سرویس جواهر را به عروسش هدیه داد . خواهران و مادر امیر هم به تناسب ، در دادن هدیه ای بسیار نفیس و پر ارزش به عروس خانواده ، سنگ تمام گذاشتند . ولی ترانه تنها دو النگوی نسبتا" ارزان قیمت از مادر شوهرش هدیه گرفت .
    وقتی با بغض و پر از گله نگاهش را به فرزاد دوخت ، فرزاد بی آن که خودش را ببازد ، با لحنی خونسرد گفت : تو انتظار بیشتری داشتی ؟ خوشبختانه پدرت آن قدر ثروت دارد که جور خانواده ی مرا هم بکشد . یادت نیست که تو خودت مرا می خواستی ؟ حالا به آرزویت رسیدی .
    ترانه با خود گفت : فرزاد راست می گوید . من به آرزوی قلبی ام رسیدم و نباید اجازه دهم این مسائل شب عروسی ام را خراب کند . گرچه این حرف و فکر فقط در مغزش طنین انداخته بود ، احساسات قلبی اش غمگینانه چیزی دیگر را تکرار می کرد .
    پدر و مادرش به راستی بین دو خواهر هیچ گونه تفاوتی قائل نشدند و با هدایای خود اجازه نداند ترانه کمبود طلا و جواهر را زیاد احساس کند .
    هستی که در وسط هانیه و کبری خانم نشسته بود ، همچون جواهری خالص در مجلس می درخشید ، به طوری که دکتر بعد از ورود به مهمانی ، به راحتی نمی توانست نگاهش را از او برگرداند . هستی بعد از تجاربی که از بدو ورودش به تهران کسب کرده بود ، شدیدا" با دختر مریض و بی پناهی که دکتر در سال های گذشته از او می شناخت ، تفاوت زیادی کرده بود . او حالا مبدل به نویسنده ای معتبر شده بود ؛ نویسنده ای که گرچه گمنام بود ، هر کلمه ای که می نوشت ، رنگی از حقیقت را به جلوه در می آورد و این ارزش و اعتبار او را بیشتر می کرد . آنچه دکتر از رفتار هستی برداشت می کرد ، درایت و عقل بود که با رنگی اصیل از زیبایی نقاشی شده بود . دکتر در این فکر بود که امشب مناسب ترین زمان برای تکرار گفتارش است . تکرار سخنان عاشقانه ای که یک بار در بدترین شرایط موجود بر زبان رانده و هرگز از مکنونات قلبی طرف مقابلش سر در نیاورده بود . به راستی از رفتار این دخترک نمی شد به اسرار درونی او پی برد و دکتر هنوز نمی دانست که احساس هستی نسبت به او چیست .
    به زودی در جمع خالصانه ی هستی و اطرافیانش ، جایی برای دنیا در کنار هستی خالی شد . در این میان دنیا نیز متوجه نگاه آشفته برادرش به جمعی که در آن نشسته بود ، شده بود . این اولین بار بود که دکتر با چشمان آسمانی رنگش ، آشکارا به هستی می نگریست و کوچک ترین سعی در پنهان کردن رازی که متعلق به قلب صاحب آن چشم ها بود ، نداشت .
    هستی که یکی دو بار نگاهش با نگاه آن چشمان سرمست تلاقی کرده بود ، حس کرد که حالش دگرگون است و از خود پرسید آیا دکتر نقشه ای برای او کشیده است و چرا در جمع بدین گونه رفتار می کند ؟ اما با نگاهی به اطرافیانش ، فهمید که در شلوغی و ازدحام عروسی ، توجه هیچ کس به جانب او و دکتر نیست . علی رغم میل درونی ، بعد از مدتی که بی اختیار به سوی دکتر نگریست ، متوجه شد که سارا در کنار دکتر مشغول صحبت با اوست . سارا در نظر هستی بسیار زیبا و لوند جلوه می کرد . او برای چند لحظه خود را به جای سارا و در کنار دکتر احساس کرد . این آرزو سرابی بیش نبود ، اما اگر حقیقت داشت ، به راستی شیرین بود .
    هانیه که با حسرتی آشکار دو عروس زیبا را نگاه می کرد ، غرق در افکار خود بود ، که با توجه به عقب افتادگی ذهنی اش ، کسی بیش از آن از او توقع نداشت .
    شام در محیطی بسیار دلپذیر صرف شد . انواع غذاها در ظروفی بسیار زیبا چیده شده بود . هر کس با هر سلیقه ای که داشت ، به راحتی می توانست براساس خواسته اش آنچه را می پسندد برای خوردن انتخاب کند .
    بعد از شام نیز محمد لحظه ای از دست سارا خلاصی نداشت و آشکارا حسرت لحظاتی را که به آسانی سپری می شد ، می خورد . سارا دست بردار نبود . البته هنوز علنا" عشق خود را به دکتر ابراز نکرده بود ، ولی اشاره های غیر مستقیم در سخنانش حاکی از این موضوع بود . دکتر متوجه شده بود که برای لحظاتی نگاه هستی به او و سارا خیره شده است ، ولی نگاه او و از آن فاصله ی نسبتا" زیاد ، چیزی خوانده نمی شد.
    محمد برای یک لحظه فکر کرد که بهتر است به این موش و گربه بازی خاتمه دهد . می بایست با هستی صحبت می کرد و می فهمید آیا از طرف او علاقه ای وجود دارد یا نه ؟ ولی اگر جواب هستی منفی بود چه ؟ در این صورت شدیدا" به غرور محمد لطمه می خورد ، لطمه ای که به این آسانی ها امکان جبران آن نمی رفت . ولی اگر دست روی دست می گذاشت ، با دل خود چه می کرد ؟
    هستی از آن روز به بعد پا به مطب نگذاشته بود و محمد باز هم به کمک دنیا مطب را اداره می کرد . دنیا دوست نداشت در زندگی خصوصی برادرش کنجکاوی کند ، حتی با این که مسئله مربوط به عزیز ترین دوستش می شد ، دنیا نمی دانست چه مسئله ای باعث اختلاف محمد و هستی شده است و از آنجا که به شدت هر دوی آنها را دوست داشت و حاضر نبود بین آنان وادار به انتخاب شود ، هیچ گونه سعی و تلاشی برای کشف این اختلاف نمی کرد .
    به هر حال محمد مجددا" شروع به صحبت با سارا کرد . با وجودی که هنوز به هستی و علاقه ی او کوچک ترین امیدی نداشت ، می دانست که در هر صورت سارا دختر آرمانی او نیست . با توجه به این که سعی می کرد کلامش خیلی هم دلسرد کننده و نچسب نباشد ، به سارا گفت :
    سارا ، تو قصد ادامه تحصیل نداری ؟
    سارا که از این سوال دکتر حسابی جا خورده بود ، تعجب زده نگاهی به دکتر انداخت و گفت : من ترجیح می دهم خانه دار باشم و دلم می خواد وجودم را کاملا" وقف همسر آینده و بچه هایم بکنم . شما چطور ؟ قصد ندارید تشکیل زندگی بدهید ؟ مادرم می گوید کم کم وقت ازدواج شما دارد می گذرد . البته من با این حرف او موافق نیستم . به نظرم شما از چنان چهره و تیپ برازنده ای برخوردارید که در هر زمان هر دختری امکان دارد عاشق شما بشود .
    ولی سارا جان شاید مادرت حرف درستی زده . از تو چه پنهان به هر حال من هم تصمیم دارم به زودی ازدواج کنم .
    سارا به خیال خود ، این حرف دکتر را نشانه ای از خواستگاری از خودش پنداشت و با لبخندی حاکی از رضایت ، چشمان سیاه عشوه گرش را به دکتر دوخت


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  15. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  16. #39
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    370-379

    وعاشقانه پرسید:«زن آینده تان را انتخاب هم کرده اید؟»
    دکتر متوجه شد که در صحبت با سارا دقت لازم را نکرده وبه درستی نتوانسته است منظور خود را به او بفهماند.انگار دختر جوان بجز رویای شیرینی که برای خود ساخته ودر آن فرو رفته بود چیز دیگری را جلوی چشمش نمی دید.لذا دکتر سریعا وبدون لحظه ای تردید گفت:نآره یعنی البته حتی با او صحبت هم کرده ام ومنتظر جوابش هستم.جوابی که تصور می کنم احتمالا مثبت است.»
    سارا برای دقیقه ای صاف نشست وخیره به دکتر نگریست.آیا آنچه از دکتر می شنید حقیقت داشت ومنظور او دختر دیگری غیر از خودش بود؟حقیقتی تلخ که او مجبور بود آن را بپذیرد.با ناراحتی ودر حالی که لرزشی محسوس در صدایش اوج می گرفت گفت:«دکتر شما منظورتان کسی غیر از من است؟یعنی شما واقعا کسی دیگری را دوست دارید؟ولی ولی من تصور می کردم شما به من علاقمندید.»
    حالا بغضی در گلو وحالاتی که از گریه در چهره اش مشخص بود محمد فکر کرد شاید کمی تند دفته است.لزومی نداشت مجلس عروسی را برای سارا خراب کند.ولی او چاره ای برایش باقی نگذاشته بود.سارا برای لحظه ای نیز او رابه حال خود رها نمی کرد.
    او چطور می توانست به طور دائم دختری زیبا ولوند را در کنار خود داشته باشد که از ابراز عشق نسبت به او کوچکترین هراسی در دل نداشت ودر عین حال از هستی توقع پاکی ووفاداری داشته باشد؟او هستی را با تمام وجود وپس از مدتها تعمق انتخاب کرده بود لذا به آرامی به سارا گفت:نسارا تو همیشه مثل دنیا برای من محبوب وعزیزی چون هم همشهری منی وهم خواهر نزدیکترین دوستم.دختر بسیار خوب وزیبایی هم هستی ولی اینها دلایلی برای انتخاب همسر محبوب من محسوب نمی شود.امیدوارم متقاعد شده باشی.از این گذشته آیا تاکنون کوچکترین سخن دلگرم کننده ای در این مورد از من شنیده ای که حالا من لازم باشد خود را گناهکار بدانم؟»
    سارا در اندیشه فرو رفت.او تاکنون فقط به خود واحساساتش نسبت به محمد توجه کرده بود.از اولین باری که بعد از مدتها دوباره موفق به دیدن دکتر شده بود انگار شاهزاده ی رویا هایش را درعالم واقعیت می دید.او همان مردی بود که سارا دوستش داشت وفکر می کرد با توجه به متمول بودن اصالت خانوادگی ودر نهایت زیبایی اش دکتر نیز غیر از او انتخاب دیگری نخواهد داشت.دکتر هرگز در این زمینه کلمه ای برزبان نیاورده وحتی او را به خود امیدوار نکرده بود ولی قدر مسلم می توانست بیشتر از اینها جلوی تصورات باطل سارا را بگیرد.او به سارا اجازه داد بود همچنان به افکار پوچ وتو خالی خود پروبال بدهد ودر این خیالپردازی او بی تقصیر نبود گناهکاری که گناهش در هیچ محکمه ای به اثبات نمی رسید.
    حالا که مدتها از روز آشنایی مجدد او با دکتر گذشته بود وحالا که سارا خود را در قالب عروس آینده می دید کاری بسیار سخت بود که بر همه ی افکارش خط بطلان بکشد.تجمع اشک در گوشه ی چشمانش باعث می شد که ریمل وخط چشمش پخش شود ولی هر کاری می کرد قادر به جلوگیری از سوزشی که در دل احساس می کرد نبود.حالا که خود را به هدف بسیار نزدیک می دید می بایست دکتر را برای زنی دیگر می گذاشت.تنفر را در قلبش احساس کرد اما نه نسبت به دکتر بلکه از زنی که دکتر او را دوست داشت وقرار بود در آینده ای نزدیک با او ازدواج کند.می دانست هیچ یک از زنان آن مجلس در آن حد نیست.تنها خطر واقعی دختر دیگر حاج عباس بود که او هم خوشبختانه عروس مجلس آن شب بود.پس چه کسی؟
    برای لحظه ای نگاه اشک آلودش را به اطراف چرخاند وچشمش به دنیا ودر کنار او به هستی وهانیه افتاد.هستی به راستی زیبا بود وآن شب در آن لباس سبز حریر زیباتر از همیشه جلوه می کرد.دختری طناز وبه راستی خواستنی.اما بلافاصله از این فکر پشیمان شد.متوجه بود که هستی همه ی افراد خانواده اش را در زلزله از دست داده است ودکتر بی شک این قدر ساده نبود با دختری که از لحاظ خانواده هیچ گونه امتیازی نسبت به او نداشت ازدواج کند.
    سارا متاثر وافسرده از کنار محمد بلند شد.او دختری جوان وزیبا بود حیف که در مورد اولین همسری که انتخاب کرده بود با چنین شکستی مواجه شده بود.می دانست تا مدتها دیگر دیدن وحرف زدن با هر پسری حالش را به هم می زند.در حالی که اشک را از گوشه ی چشمانش پاک می کرد گفت:«متاسفم دکتر من اشتباه کردم.»وبلافاصله از محمد دور شد.
    محمد دلش برای دختر جوان سوخت ولی این دلسوزی باعث نشد او در تصمیم خود کوچکترین تجدید نظری به عمل آورد وبا اشاره ای دنیا را نزد خود فراخواند.
    دنیا داشت نابترین لطیفه ای را که در اینترنت خوانده بود برای هستی تعریف می کرد.متعجب از اشاره ی محم به هستی گفت:«مثل اینکه محمد مرا احضار می کند.می روم وزود برمی گردم.»
    وقتی در کنار برادر خوشتیپ خود قرار گرفت در دل صلواتی برای سلامت محد فرستاد.محمد در کت وشلوار شیکش بسیار جذاب وخواستنی جلوه می کرد.دنیا با دنیایی محبت به چهره ی دوست داشتنی برادرش نگریست وبا خنده ای که او را صد چندان خواستنی تر م کرد گفت:«چه عجب بالاخره سارا رضایت داد لحظه ای تو را رها کند؟»
    محد بی آنکه به دنیا فرصت بیشتری بدهد تا در مورد سارا صحبت کند گفت:«دنیا تو همیشه بیشتر ار یک خواهر به گردن من حق داشتی وداری.از تو می خواهم در مورد موضوعی به من کمک کنی.»
    این بار دنیا تعجب کرد وگفت:«البته البته من از هیچ کمکی در حق تو دریغ نمی کنم خوب حالا چه کاری از دست من ساخته است؟»
    «دنیا قول بده که از حرف من زیاد حیرت نکنی.من در واقع یعنی در واقع من می خواهم با هستی صحبت کنم.»
    «خوب این که کاری ندارد.الان او را صدا می کنم تابه اینجا بیاید.لابد خیال داری از او بخواهی که دوباره به سر کارش برگدد.»
    «نه نه یعنی بله.می خواهم تنها با او صحبت کنم.من می روم بیرون وتوی ماشینم منتظرش می شوم.قبل از اتمام مراسم عروسی با ماشن یک دوری می زنیم وبرمی گردیم.دنیا او را قانع کن که حتما بیاید.این توقعی است که من از تو دارم.این کار را انجام می دهی؟»
    دنیا دستش را روی دست برادرش گذاشت ودر حالی که سعی می کرد بسیار آرام حرف بزند گفت:«البته عزیزم.البته که او را قانع می کنم.گرچه گمان نمی کنم موضوع فط مربوط به کار واین جور چیزها باشد این طور نیست؟»
    دکتر خنده ای دلنشین کرد وگفت:«ببینم خواهر من از کی تا حالا این قدر کنجکاو شده؟ولی باشد برای راحتی خیالت می گویم که من هستی را برای زندگی مشترک انتخاب کرده ام.تو که با این موضوع مخالفتی نداری؟»
    یکباره سرچشمه ای از خوشی راهش رابه قلب دنیا گشود.پس بالاخره محمد در مورد زندگی آینده اش تصمیم گرفته بود وبه راستی چه کسی می توانست در این انتخاب شایسته تر از هستی باشد؟دنیا بی مقدمه گفت:«پس تکلیف این دخترک سارا چه می شود؟به نظرم برایت کلاه گشادی دوخته.او را چه می کنی؟»
    «موضوع سارا دیگر تمام شده است.در واقع برای من اصلا شروع نشده بود.تو برو تا زمان از دست نرفته هستی را راضی کن.»
    «البته البته.این کار رابا کمال میل انجام خواهم داد.»
    دنیا فورا رفت ومحمد هم بلافاصله محل جشن را ترک کرد ودر اتومبیل به انتظار هستی نشست.
    هستی که شاهد رفتن دکتر بود یکباره احساس کرد غمی در دلش ماوا گرفت.گرچه توجه دکتر بیشتر از آنکه به او باشد صرف دخترک آشوبگر وزیبای مجلس یعنی سارا خواهر داماد بود حس وجود دکتر در آن جمع نیز برای هستی کفایت می کرد.متوجه شد که دنیا به طرف او می آید.حتما می آمد تا از او خداحافظی کند.ولی چرا دکتر از او خداحافظی نکرد؟
    دنیا شادمانانه خود را به هستی رساند.سعی کرد خوشحالی وشعفی را که از سخن محمد وجودش ایجاد شده بود خیلی به رو نیاورد.به هر حال هرچه بود قرار بود در آینده ی نزدیک نقش خواهر شوهر را برای هستی ایفا کرد.
    ناگهان از این افکار خنده اش گرفت.فهمید که هیچ گاه نمی تواند حتی به طور مصنوعی ادای خواهر شوهرها را در آورد.لذا سریعا به هستی گفت:«هستی بهتر است دقایقی این دخترک بامزه هانیه را به دست من بسپاری وبروی بیرون.یک نفر بیرون می خواهد با تو صحبت کند.»
    هستی که خود را آماده ی خداحافظی از دنیا کرده بود حیرت زده گفت:
    «صحبت با من؟»
    «آره صحبت با تو آن هم در خارج از اینجا.زودتر تا وقت نگذشته برو.قول داده که تا قبل از پایان مجلس تو را برگرداند.من به خوش قولی او اطمینان دارم.»
    هستی از شنیدن سخنانی که از دنیا می شنید بسیار متعجب شد.لذا پرسید:
    «دنیا چه کسی بیرون منتظر من است؟کی می خواهد با من صحبت کند؟»
    «عزیزم تو برو غریبه نیست.خواهش می کنم دیگر سوال نکن ورو.»
    وقتی هستی از باغ خارج شد کسی را ندید.آیا دنیا با او شوخی کرده بود؟
    مدتی در تاریکی به دنبال شخص مورد نظر گشت اما کسی را نیافت.فکر کرد که شوخی دنیا اصلا بامزه نبوده است وبه سرعت قصد کرد برگردد.هنوز از جایش حرکت نکرده بود که چراغهای اتومبیلی در تاریکی روشن شد ونظرش را جلب کرد.بلافاصله راننده پیاده شد واو را صدا زد.این صدای محمد بود که او را به سوار شدن به اتومبیل دعوت می کرد.
    برای لحظه ای مردد برجای ماند ولی دکتر او را از تردید خارج کرد.
    «هستی من میخ واهم چند کلمه ای با تو صحبت کنم.قول می دهم قبل از اینکه کسی متوجه عدم حضور تو بشود برت گردانم.»
    هستی بی اختیار به طرف اتومبیل به راه افتاد.نمی دانست منظور واقعی دکتر چیست ولی با همه ی وجود اماده شنیدن سخنان او بود.
    محمد از داخل اتومبیل در را باز کرد وهستی سوار شد.با بسته شدن در محمد سریعا اتومبیل را به حرکت درآورد.
    دقایقی گذشت اما هنوز دکتر ساکت بود.هستی نگاهش را به طرف محمد چرخاند.به نظرش رسید که محمد می تواند به راحتی در قلب هر دختری جا باز کند همان طور که قلب او سارا را دزدیه بود باورش نمی شد که خودش شکننده ی سکوت باشد اما انگار امواج صدای خود او بود که در فضای اتومبیل طنین انداخت.
    «دکتر حتما باز هم می خواهید مرا نصیحت کنید.پس چرا سکوت کرده اید؟من کاملا آماده ام.فقط بهتر است خلاصه کنید وسارا خانم را زیاد معطل نگذارید.بالاخره از نظر سنی او دختر بچه ای بیشن نیست وطاقت دوی درازمدت از شما را ندارد.
    سخنان هستی حس شیطنت رادر دکتر زنده کرد.لبخندی مرموز برلب نشاند وبا ترمزی ناگهانی اتومبیل را کنار جاده متوقف کرد.
    هستی بی اراده فریادی خفیف کشید وگفت:دکتر دنیا به من گفته بود که شما قصد دارید با من صحبت کنید ولی گمان می کنم می خواهید مرا بکشید.»
    دکتر جواب داد:«مثل اینکه تو را ترساندم؟»
    هستی فهمید که دکتر بسیار جدی با او حرف می زند.دیگر از آن لبخند کذایی چند لحظه پیش در صورتش خبری نبود.گفت:«نه نه واقعا نترسیدم.»
    «هستی.»
    «بله دکتر.»
    «تو راجع به حرفهای دفعه قبل من فکر کردی؟»
    پس موضع صحبت تنها دعوت دوباره به کار نبود.موضوع چیزی فراتر از مسئله ی کار بود.
    «جوابم را ندادی؟»
    «چی؟بله بله البته.»
    «بله البته چی؟پرسیدم فکر کردی یا نه؟»
    «بله فکر کردم.»
    «خوب نتیجه؟آیا تو هرگز در مورد ازدواج با من فکر کرده ای؟»
    هستی نگاه گیرایش رابه دکتر دوختمی دانست که محمد رابا تمام وجود دوست دارد ولی دکتر یکباره می خواست از اواعتراف بگیرد ودر مسلک هستی این قابل قبول نبود.
    هستی با آرامشی وصف ناپذیر پاسخ داد:«دکتر شما با غرورتان جایی برای فکرکردن باقی نگذاشید.حرفهای آن شب تان هم فقط در جهت خرد کردن وضایع کردن من بود.»
    دکتر همه ی صبر وتحملش را به پای بیمارانش صرف کرده بود وانتظار سخنانی دیگر را از هستی می کشید.با آزردگی نگاه جادویی هستی را از چشمانش قاپید وبی تحمل گفت:«یعنی تو کوچکترین علاقه ای به من نداری؟لابد سعید با سخنان شیرینش توانسته قلب کوچکت را وادار به ضربان شدیدتری بکند.»
    «سعید سعید بازهم که از سعید صحبت می کنید.انگار شما بیشتر از هر موضوعی به این مرد ونام او علاقه مندید.»
    «یعنی باور کنم که تو نسبت به سعید هیچ گونه احساسی نداری؟»
    «می خواهید باور کنید می خواهید باور نکنید.من با تمام وجود از سعید وهر چیزی که مربوط به اوست تنفر دارم.او مرد بی وجدان وبی وفایی است که حتی نسبت به زن زیبایش هم قصور می کند.»
    دکتر از شنیدن سخنان هستی احساس آرامش می کرد اما هنوز هم مسائلی جهت بدگمانی اوبه هستی وجود داشت مسائلی که شبهای زیادی دکتر با کابوس آنها از خواب پریده وتا صبح مژه برهم نگذاشته بود.گفت:«هستی من حرفهای تو را قبول دارم ولی قبول کن تو هم در رفت وآمد وبا او کمی بی محابا رفتار کردی هستی من قبلا به تو تذکر داده بودم اما متاسفانه تو کوچکترین توجهی به حرفهای من نکردی.»
    هستی در اندیشه فرو رفت.محمد بسیار بد پیله بود وبه آسانی قدرت گذشت از هر خطایی را نداشت.او در واقع به نوعی دیگر حرفهای آن شب را تکرار می کرد در نظر هستی او مردی بسیار مهربان ودوست داشتنی بود.فقط کافی بود که هستی اعتماد او را جلب می کرد.ولی در این میان نقش سارا چه بود؟
    این موضوعی بود که به مراتب بیشتر از سعید ذهن هستی رابه خود مشغول می داشت.سرش را بالا کرد واین بار به آرامی گفت:«دکتر فرض کن که من اشتبه کردم وحالا از گناه خود پشیمانم ولی این وسط تکلیف سارا چه می شود؟»
    «هستی تو جواب سوال مرا ندادی؟آیا تو هرگز در مورد من فکر کرده ای؟»
    «فرض کنید کرده ام.بله من به دفعات در مورد شما فکر کرده ام ولی تصور می کنم موقعیت خانوادگی سارا بسیار برتر از من است.او را چه می کنید؟»
    «من تعهدی نسبت به او برای خودم نکردم که حالا بخواهم نگران حال او شوم.هستی عشق ربطی به موقعیت خانوادگی وتحصیلات وحتی ریخت وقیافه ندارد.عشق در واقع یعنی همان چیزی که مرا به دنبال تو می کشاند.همان چیزی که وادارم می کند برای وصال تو تلاش کنم.در واقع مرا وامی دارد که به تو اعتراف کنم با تمام وجود می خواهمت هستی آیا حاضری با من ازدواج کنی؟»
    این بار دکتر آشکارا حرف دلش را زده بود.سرانجام این مرد مغرور غرورش را فدای عشق کرده بود واز او تقاضای ازدواج می کرد تقاضای که بارها وبارها هستی در عالم رویا آن پیش خود تصور کرده بود.
    هستی ناباور به محمد می نگریست.قطرات اشک در چشمان سیاهش معرکه ای به پا کرده بود.آیا سرانجام احظات تنهایی اش در این شهر غریب کش به پایان می رسید؟آیا ندای عشق آواز ملکوتی خود را در وجود جوان این دختر به ترنم بارانی که او زاده ی آنجا بود مبدل کرده بود؟
    دکتر عاقانه او را می نگریست وهنوز در انتظار جواب می سوخت.
    هستی که برای اولین بار دکتر رابه نام کوچکش می خواند پاسخ داد:«محمد من افتخار می کنم که عنوان همسری تو را از آن خودم کنم بله با تو ازدواج می کنم وقول می دهم وفادارترین زنی باشم که در عمرت دیده ای.»
    گرمایی مطبوع وجود دکتر جوان را در برگرفت.آرزو می کرد می توانست برای اولین بار هستی رادر آغوش بگیرد واو را محکم به خود بفشارد اما با غرور ووقاری که در طی این مدت از هستی دیده بود بهتر دید تا زمان عقد شرعی بر این خواسته دلش پا بگذارد.او دختری حساس بود وبی شک می توانست همسری مناسب برای او شود.دختری که از حالا یعنی قبل از ازدواج به او قول پاکدامنی وصداقت می داد.
    دکتر تا آن زمان با دختران زیادی برخورد کرده بود حتی دخترانی که با دیدن جوانی وتیپ ظاهری او به عمد خود را مریض معرفی می کردند ودکتر پس از مشاوره می فهمید که چیزی به نام ناراحتی اعصاب در آنان وجود ندارد.حتی سارا علی رغم خانواده ی اصیلش خود را بسیار راحت به او عرضه کرده بود واین چیزی بود که محمد هرگز برای ازدواج در وجود همسر آینده اش نمی پسندید وبی اختیار سخن دلش را برزبان جاری کرد.
    «هستی هستی من پس اجازه می دهی بلافاصله برای خواستگاری به سراغ حاج عباس بروم؟»
    هستی اندیشید:لابد حاج عباس خیلی خوشحال می شود از امانت سنگینی که به او سپرده شد خلاص شود.بنابراین گفت:«بله دکتر من هم دلم می خواهد با شما زندگی کنم.هرچه زودتر بهتر.»
    دکتر سری تکان داد وزیر لب حرف او را تکرار کرد.«بله حالا دیگر بهتر است برگردیم.»

    دربحبوحه ی جشن عروسی علیرضا در فرصتی مناسب حاج عباس را تنها گیر آورد وبار دیگر خواسته اش را تکرار کرد.چشمان آبی رنگ وپر از ملاطفت دنیا شجاعت لازم را در او ایجاد می کرد که مقابل برادر بزرگترش که سالها به جای پدر حق پدری رابر او کامل کرده بود بایستد ودنیا را با همه ی وجود از او تقاضا کند.
    حاج عباس به تلخی پاسخ داد:«علیرضا جان تو هم فرصت گیر آوردی عزیز من سر آن دو تا دخترم که شانس نیاوردم حالا برای برادر دلبندم که به اندازه ی فرزند پسری که هرگز نداشته ام وبرایم عزیز است آرزوی ازدواجی مناسب را دارم.برادر من دختر خوب که قخط نیست من خودم همسر مناسب برای تو در نظر گرفته ام.همسری که هم زیباست هم مطیع وقانع.به علاوه دختر بسیار عاقلی هم هست.دیگر چه می خواهی؟»
    «اما برادر قلب من برای زنی دیگر می تپد.من دنیا را دوست دارم.او مناسبترین همسر برای من است.»
    «پسر جان تو که هنوز نمی دانی من از کی سخن می گویم.اگر بدانی به سرعت دنیا خانم را که البته خانم محترمی است فراموش می کنی.پس خواهش می کنم تو دیگر غم وغصه ی مرا زیاد نکن.حالا اگر برادرش را می گفتی یک حرفی.»
    «چه می گویی برادر؟یعنی انتظار داری به جای دنیا من با برادر او ازدواج کنم؟»
    خنده ای بر لبان حاج عباس ظاهر شد ودر همان حال گفت:«البته که نه.راستش برادر دکترش را برای یکی از دخترانم می خواستم.یعنی برای ترانه کاندید کرده بودم که او لیاقت از خودش نشان نداد وباعث شد که پای این پسرک الدنگ به خانواده ی ما باز شود وتا آخر عمر وبال گردن ما شود.اما علیرضا قسم می خورم که اجازه نمی دهم تو هم ازدواجی ناموفق داشته باشی.تو باید با دختر منتخب من ازدواج کنی.خوب نگاهش کن.ببینم چقدر خانم ومتین است چقدر ملیح می خندد واز خوشگلی هم چیزی از دنیا خانم کم ندارد.تازه مجرد هم هست.من مطئنم که او به خواستگاری ما جواب منفی نمی دهد.»
    قلب علیرضا با این حرف برادرش گرفت.به راستی او قادر نبود کوچکترین عیب وایرادی روی هستی بگذارد اما دلش هوای دنیا را داشت چیزی که برادر بزرگترش قادر به درک آن نبود.نگاه افسرده اش بی اختیار روی صورت زیبا وچشمان سیاه هستی ثابت ماند.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  17. #40
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحات 380 تا 389 ...

    فصل 15

    دکتر آن شب علی رغم اصرار زیاد، هرگز موفق نشد اجازه ی رساندن هستی و هانیه را به آپارتمانشان از حاج عباس بگیرد. حاجی قاطعانه از لطف دکتر تشکر کرد و در جواب پافشاری او، بیان کرد که این وظیفه علیرضاست و برادرش هرگز در انجام وظیفه اش کوتاهی نخواهد کرد.
    علیرضا از سر افسردگی به خداحافظی با دنیا و برادرش پرداخت. دکتر موقع خداحافظی به هستی گفت: «ببینم حالا که نویسنده شده ای، خیال نداری که کارت را ول کنی؟»
    هستی با لبخندی ملیح که صد چندان بر زیبایی معصومانه و دخترانه ی او می افزود، پاسخ داد: «نه، مایلم باز هم به کارم ادامه دهم. شما که هنوز کسی را جای من نیاورده اید؟»
    به جای دکتر، دنیا پاسخ داد: «البته اگر فردا سرکارت حاضر نشوی، ممکن است دیگر شغل تو را پس ندهم.»
    هستی خندید و هانیه نیز گرچه از سخنان آنان سر در نمی آورد، بلند بلند خندید.
    دکتر بار دیگر یواشکی به هستی گفت: «پس، فردا می بینمت.»
    هستی به نشانه ی رضایت سری تکان داد. از لحظه ای که دوباره به مجلس عروسی برگشته بود، احساس سرخوشی و سبکی می کرد. انگار با پیشنهاد دکتر، جانی دوباره برای زندگی و مبارزه با غمهای آن گرفته بود. حالا خود را قوی تر از سابق می دید. فهمیده بود که روزهای تنهایی در حال خداحافظی با اوست. می رفت تا سنگینی کوله بار زندگی را با دکتر تقسیم کند. برای ادامه ی مسیر زندگی، همسفری را پذیرفته بود که با تمام وجود دوستش داشت.
    در انتهای شب، سرانجام عروس ها و دامادهای جوان را با سلام و صلوات تا خانه شان بدرقه کردند. پدر امیر که اشک در چشمانش جمع شده بود، در حالی که غم بیماری لاعلاج جگر گوشه اش شادی را از او می گرفت، صورت زیبای عروسش را بوسید، دست الهه را در دست امیر گذاشت و ضمن اینکه آرزوی خوشبختی آنان را می کرد، پاکتی را روی دراور اتاق آنها گذاشت و از در خانه ی زوج جوان بیرون آمد.
    امیر سرمست به الهه نگریست. حالا دیگر به یقین می دانست که عروس زیبایش متعلق به اوست. ولی تا کی؟ چند سال، چند ماه یا چند روز؟ یا شاید فقط امشب. در حین خوشحالی، دلش گرفت.
    الهه همچون الهه ای آسمانی در وسط اتاق خوابشان ایستاده بود. منتظر عکس العملی از جانب امیر بود. امیر برعکس همیشه ساکت بود. دلهره ای عجیب احساس می کرد. تنها کارش این بود که بایستد و الهه را نگاه کند. باورش نمی شد که این پری افسانه ای زن او باشد. به ناگاه و خیلی غافلگیرانه گفت: «الهه بیا ببینیم پدر چه هدیه ای برایمان در نظر گرفته.» و بی آنکه منتظر او شود، به طرف دراوری رفت که پاکت بر روی آن قرار داشت.
    الهه به او نزدیک شد. امیر عطر خوشبوی زنش را حس کرد و آهی بلند از سینه برکشید. چیزی نمانده بود برای در آغوش کشیدن دختری که قانوناً و شرعاً متعلق به او بود، بی طاقت شود. پاکت را در دستهای الهه قرار داد. از تماس دستش با دستان لطیف و ظریف الهه، لرزید و بلافاصله قدمی از او فاصله گرفت. برای اینکه الهه به وضعیت درونی اش پی نبرد، با خنده گفت: «خوب، در پاکت را باز کن.»
    الهه با ظرافت شروع به باز کردن پاکت کرد. سندی در داخل پاکت قرار داشت. تعجب زده گفت: «امیرجان، مثل اینکه این یک سند است.»
    امیر که می دانست سند مربوط به چیست و به چه کسی تعلق دارد، با لبخندی مهربان گفت: «عزیزم، بازش کن ببین سند چیست؟»
    الهه بعد از باز کردن آن، متوجه شد که سند یک خانه است. شادمانه گفت: «امیر، پدر تو سند یک خانه را به ما هدیه داده.»
    «به ما نه، بلکه به تو، یعنی به عروس خوشگلش.»
    «امیر، چه می گویی؟ چرا من؟»
    «برای اینکه تو یعنی من.. یعنی امیر، قلب امیر، وجود امیر و دلیل زندگی امیر.»
    الهه مهربانانه به شوهرش نگریست. سعی داشت لااقل امشب را در مورد بیماری امیر فکر نکند. این حق آنها بود که امشب را فقط به فکر خودشان باشند. اسم زیبایش به عنوان صاحب خانه ای که در آن بودند به گونه ای شکیل در وسط صفحه قد علم کرده بود. فکر می کرد کاش هرگز صاحب آن خانه نبود، ولی امیر برایش می ماند. چقدر این پسر با معرفت را دوست داشت. مردی که علی رغم شوخی های گاه و بیگاهش، مدتها بود از ته دل نمی خندید. حالا دیگر الهه فهمیده بود که خنده های ظاهری امیر هم تنها برای خاطر اوست. بی اختیار خود را در آغوش امیر انداخت و صورت مردانه و جذاب همسرش را بوسید.
    امیر که نشان می داد بسیار دستپاچه شده است، اسم او را صدا کرد و ناگهان بر زمین افتاد.
    الهه برای لحظه ای بهت زده به همسرش نگریست و یک دفعه با لباس سفید عروسی در کنار او بر زمین نشست. مضطربانه امیر را تکان می داد و التماس کنان از او می خواست که چشمانش را بگشاید.
    امیر به زحمت چشمانش را باز کرد. باز هم سرفه مجال زندگی را از او دریغ می کرد. الهه دیگر قادر به کنترل خود نبود. اشک بی محابا از چشمان زیبایش فرو می ریخت، طوری که صورت امیر را خیس می کرد. در حین گریه به امیر می گفت: «عزیزم، مرا ببخش. نمی بایست تو را هیجان زده می کردم. امیرم، چه کنم؟ آیا دارویی را باید بخوری؟ به من بگو.»
    امیر حسرت زده به اشک های صادقانه ی زنش می نگریست. به سختی و شمرده شمرده شروع به حرف زدن کرد. «الهه جان، هنوز دیر نشده. تو یک دختر باطراوت و زیبا هستی و من یک مریض شیمیایی که هر لحظه در انتظار مرگم. همین الان می توانی به پدرت زنگ بزنی تا تو را از بند من رها کند.»
    الهه انگشتانش را به آرامی بر دهان امیر گذاشت و گفت: «نه امیر، این طور مثل غریبه ها با من حرف نزن. من دیگر زن توام. همین چند دقیقه پیش می گفتی که من قلب و وجود تو هستم. من هرگز به پدرم زنگ نمی زنم. ولی همین الان به اورژانس زنگ می زنم تا تو را به بیمارستان برسانند. امیر، من شب عروسی مان تو را تنها نمی گذارم. تا صبح در بیمارستان کنارت می مانم. حتی اگر لازم شد شبهای دیگر هم صبر می کنم تا تو حالت خوب شود و با هم به خانه مان برگردیم.»
    اشک چشمان امیر را نیز پر کرده بود. در این فکر بود که علی رغم بیماری لاعلاجش، وفادارترین و مهربانترین زن دنیا را از آن خود کرده است، و این سعادتی بزرگ برای هر مردی محسوب می شد.
    الهه بغض آلود خم شد، پیشانی امیر را بوسید و بلافاصله به طرف تلفن دوید. مشغول گرفتن شماره بود که دستی ارتباط را قطع کرد. تعجب زده برگشت و دید که امیر رو به رویش ایستاده است. دیگر سرفه نمی کرد و با چشمانی که هنوز مرطوب بود، عاشقانه او را می نگریست.
    گفت: «امیر تو خوب شدی؟ دیگر سرفه نمی کنی؟ چه اتفاقی افتاده؟ خدایا، چه شده؟»
    امیر بی آنکه جواب سؤالات الهه را بدهد، با شوقی که وجودش را در هم می پیچید، گفت: «الهه ی عزیزم، تو بهترین زن دنیایی. اگر امشب تنها شبی باشد که من در کنار تو نفس می کشم، باز هم سپاسگزار خداوند هستم که تو را نصیب من کرد. الهه، دوستت دارم، آن چنان که هیچ مردی هرگز این چنین زنی را دوست نداشته. تو از همه ی امتحانات سربلند و توانا بیرون آمدی.» آنگاه همسرش را محکم در آغوش گرفت.
    الهه که مطمئن شده بود حال امیر خوب است و او از قصد خود را بی حال نشان داده بود، در حالی که از ته دل می خندید، خود را به آغوش همسرش سپرد. عشق امیر وجود جوانش را می لرزاند و او را از خود بی خود کرده بود. سعی کرد اصلاً در مورد چیزی به نام بیماری فکر نکند. آن شب، شب ازدواج آن دو بود و حق بود که او فقط به فکر مردی باشد که عاشقانه او را در برگرفته بود و صورتش را غرق بوسه می کرد. به فکر همسرش، امیر.

    گرچه حاج عباس دخترانش را به یک اندازه دوست داشت، در هر صورت الهه را به دلیل دقایقی زودتر به دنیا آمدن، همیشه دختر بزرگ خود محسوب می کرد. مخصوصاً با نجابتی که از الهه سراغ داشت و خطایی که از ترانه سرزده بود، احترام بیشتری برای الهه قائل بود. آن شب هم ابتدا الهه را بدرقه کردند و سپس حاجی و زنش به بدرقه ی ترانه و همسرش همت گماشتند، که ظاهراً همین مسئله برای فرزاد گران تمام شد و در تمامی طول راه تا خانه ی جدید، مرتب ترانه را مورد سرزنش قرار می داد که پدرش برای او به اندازه ی الهه ارزش قائل نیست.
    ترانه که از دیدن خانواده ی همسرش حسابی پکر و دلخور بود، بی آنکه جواب فرزاد را بدهد، بغض کرده و به پشتی صندلی اتومبیل تکیه داده بود. البته علی رغم غصه هایش که از درون وجودش را می آزرد، از اینکه سرانجام فرزاد را به دست آورده بود، خوشحال بود.
    فکر می کرد که اگر فرزاد کمتر بهانه بگیرد و این قدر سر به سر او نگذارد، شاید بتواند خانواده ی او را تحمل کند. گذشته از آن، به خود دلداری می داد که او فقط با فرزاد ازدواج کرده است و باید با او زیر یک سقف زندگی کند. دلیلی نداشت که با فکر کردن در مورد خانواده ی همسرش، زندگی مشترک خود را با همسر ایده آلش خراب کند.
    سرانجام به منزل جدید رسیدند، خانه ای که با شیک ترین وسایل مد روز به عنوان جهیزیه ی ترانه، تزئین شده بود.
    در هنگام ورود، کلید خانه ای که قبلاً در محضر به نام فرزاد سند خورده بود، تحویل او شد و فرزاد بدون کوچکترین تشکری، همچون طلبکاران کلید را گرفت.
    حاجی فقط در هنگام ترک دختر و دامادش، به فرزاد گفت: «دختر من تا حالا در ناز و نعمت زندگی کرده. از امروز او را به تو می سپارم. با او خوب تا کن. او ضربه سختی را تحمل کرده، پس با او مدارا کن.»
    فرزاد به حالت تمسخر لبخندی زد و تنها سرش را تکان داد. او تصمیم داشت بابت ازدواج با ترانه چیزهای زیادتری از حاجی بخواهد.
    ترانه با گریه به آغوش پدرش پناه برد. بی اعتنایی و رفتار سردی که فرزاد نسبت به او از خود نشان می داد، تازه نگرانش کرده بود. سالها از محبت پدر و مادرش که بی دریغ و رایگان به او ارزانی می شد، بهره مند شده بود و حالا با ورود به این خانه تصور می کرد که یکباره همه ی کسانی را که دوستش داشتند، از دست می دهد بی آنکه جایگزینی شایسته برای آنها پیدا کرده باشد.
    حاجی که از گریه ی ترانه بی اختیار قلبش گرفته بود، به آرامی دخترش را از خود دور کرد و او را به طرف خانه ی جدید و همسرش هدایت کرد. سپس به همراه اکرم خانم که زار زار گریه می کرد، از آنجا دور شد.
    فرزاد به محض ورود به خانه، ترانه را زیر سؤال برد و با حالتی که نشان می داد قصد آزار و اذیت دخترک را دارد، گفت: «ببینم تا حالا مگر آرزو نداشتی از پدر و مادرت فرار کنی و در کنار من زندگی کنی؟ پس این مسخره بازی ها چه بود که جلوی آنها از خودت نشان دادی؟»
    ترانه به سرعت اشک چشمانش را پاک کرد و پاسخ داد: «دست خودم نبود. یک آن دلم گرفت. وقتی فکر می کنم که به تو تحمیل شده ام، قلبم آزرده و رنجور می شود. فرزاد، برای هیچ زنی دردناکتر از این مسئله وجود ندارد.»
    «خوب است که خودت حالی ات می شود که به من تحمیل شده ای، آن هم با هزاران دوز و کلک. امیر با آن مریضی، در حالی که امیدی به زنده بودنش وجود ندارد، گل خانواده ی شما را از آن خود کرد و قسمت من هم دختری شد که چندین روز اسیر دست یک مشت آدم دزد و نامرد بود و معلوم نیست چه بلاهایی به سرش آورده اند.»
    بغض ترانه رفته رفته جای خود را به خشمی شدید می داد. پس فرزاد به چشم زباله ای که او را دور انداخته بودند، به او نگاه می کرد. با ناراحتی گفت: «تو هیچ می دانی که در آن خانه چه بلایی سر من آمد؟ آنها با کمال بیرحمی بچه ی ما را کشتند و مرا تا سر حد مرگ رساندند، در حالی که حضرت آقا اصلاً یادت نیست که خود تو باعث شدی گل وجود من پر پر شود.»
    فرزاد باز هم از سر تمسخر لبخندی زد و به کنایه گفت: «آفرین، آفرین، بدون اطلاع من بچه را کشتی، حالا زبان درازی هم می کنی. مثل اینکه خانواده ام حق داشتند و بهتر از من توانستند تو را بشناسند. پس مادرم راست می گفت که تو آن قدرها هم که نشان می دهی، مظلوم نیستی.»
    «مادر تو به جای شناخت من، بهتر بود پدرت را جمع و جور می کرد که این طوری جلوی همه آبروی ما را نبرد.»
    ترانه هنوز جمله اش را کاملاً به پایان نرسانده بود که احساس کرد زمین زیر پا و سقف بالای سرش دائماً در حال جا عوض کردن است. شدت درد در یک طرف صورتش بیداد می کرد. نه، حق دختر عزیز و گرامی حاج عباس نبود که در اولین شب ازدواجش از دست همسرش کتک بخورد. بی عقلی و هوس او داشت چه بلایی سرش می آورد؟
    خشت اول چون نهد معمار، کج / تا ثریــا می رود دیـوار، کج
    شاید فرزاد قصد داشت که گربه را دم حجله بکشد تا تسلط خود را به او ثابت کند.
    علی رغم درد شدیدی که در صورتش احساس می کرد با ناله فریاد زد: «لعنتی، چرا می زنی؟ تو به چه حقی دست روی من بلند کردی؟ من به پدرم خواهم گفت.»
    فرزاد که با شنیدن سخنان ترانه بر شدت خشمش افزوده شده بود، بی مقدمه به طرفش حمله ور شد و او را به زیر مشت و لگد گرفت. می بایست به این دخترک ناز نازی احمق می فهماند که در آن خانه او حاکم است و زن صرفاً برده و اسیری مطلق، همان گونه که مادرش بارها این نقش را ایفا کرده بود.
    صدای فریاد ترانه که از درد به خود می پیچید، در فضای خانه انعکاسی تلخ پیدا کرده بود، ولی فرزاد بی رحمانه او را کتک می زد و با لگدهای محکم به دل و کمر زن جوان که هنوز مدت زیادی نبود از بیمارستان مرخص شده بود، می کوفت و در حین این کار با صدای بلند فریاد می زد: «این دفعه مواظب حرف زدنت باش. دخترک احمق، به پدر و مادر من توهین می کنی؟ تو از فردا باید مثل کلفت جلوی آنها خم و راست شوی و به آنها احترام بگذاری. آن پدر احمقت را بگو که دختری به خریت تو بزرگ کرده.»
    سرانجام وقتی دیگر رمقی برایش باقی نماند، ترانه را مانند گوشتی قربانی به یک طرف پرت کرد و بی توجه به خونی که از گوشه ی دهان زن جوان سرازیر شده بود، خود به سوی اتاق خوابش به راه افتاد و در را محکم به هم زد.
    درد پیکر نحیف و ضربه دیده ی ترانه را در خود گرفته و او را بی طاقت کرده بود. حتی قدرت نداشت از جای برخیزد. کم کم حس کرد چشمانش جایی را نمی بیند، انگار همه چیز در بالای سرش در پیچ و تاب بود. آرام چشم برهم گذاشت و در گوشه ی سالن پذیرایی خانه ای که متعلق به فرزاد بود، بیهوش شد.
    نیمه های شب با حرکت دستی که صورتش را نوازش می داد، به هوش آمد. فکر کرد در منزل خودش است و این دست نوازشگر هم متعلق به پدرش. بی آنکه چشم بگشاید، با بغضی که در سینه داشت، ناله ای کرد و پدرش را صدا زد. اما جذابیت صدایی که مهربانانه او را صدا می کرد، یاد پدر را از ذهنش زدود و بی اراده چشم گشود.
    فرزاد را دید که عاشقانه او را در آغوش گرفت و از زمین بلندش کرد. دلش می خواست زمان بایستد و کش دارترین ترانه ی خلقت را در گوش او زمزمه کند. کاش فرزاد همیشه این قدر با محبت و مهربان بود. چشمان غمگینش از اشک پر شد. کمی بعد در تختخواب عروسی اش قرار داشت. لباس عروسی بسیار دست و پاگیر و اضافی می نمود، به خصوص که قسمت به قسمت آن با خونی که از دهان ترانه به هنگام سیلی های بی رحمانه ی فرزاد چکیده بود، لکه دار و رنگی شده بود. تمام تنش درد می کرد و احساس می کرد صورتش از اندازه ی طبیعی خود خارج شده است.
    فرزاد با دستمال و آب گرم صورت او را تمیز کرد. وقتی سرانجام به کمک فرزاد از شر لباس عروسی خلاص شد، کبودی های قسمت پهلو و شکمش او را به وحشت انداخت. فرزاد بوسه ای بر همان جا که رنگش کبودتر از سایر قسمتها می نمود، نشاند. به آرامی به ترانه گفت: «لطفاً مرا ببخش، دست خودم نبود. من نسبت به خانواده ام بسیار حساسم. تو باید آنها را مثل خانواده ات عزیز و محترم بداری.»
    ترانه اندیشید که شاید او هم زیاده روی کرده است. به هر حال فرزاد همسر او بود. گرچه کوچکترین علاقه ای نسبت به خانواده ی فرزاد حس نمی کرد، هنوز عشق خودِ او در قلبش شعله ور بود، همان طور که حالا هم با وجود کتکهایی که در شب عروسی از او خورده بود، حاضر نبود لحظاتی را که همیشه در رؤیاهایش تصور می کرد، به آسانی از دست بدهد. با بغضی که بدجور در گلویش گیر کرده بود، سرش را تکان داد و گفت: «فرزاد تو هم مرا ببخش.»
    صورتش از داغی بوسه ی محبوبش سوزان شد. فرزاد او را در آغوش خود فشرد. از این کار فرزاد نزدیک بود که از شدت درد فریاد بکشد. به یاد آورد که قبلاً درد بیشتری را نیز تحمل کرده است؛ همان زمان که اختر بی رحمانه کودکش را کشته و او را تا پای مرگ پیش برده بود. بنابراین علی رغم شدت ناراحتی و عذابی که تحمل می کرد، خود را از سر رغبت به آغوش مردی سپرد که حالا دیگر همسرش بود.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








صفحه 4 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/