صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 58

موضوع: عروس زلزله | زهرا نیکخواه

  1. #1
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    عروس زلزله | زهرا نیکخواه

    نام کتاب : عروس زلزله
    نام نویسنده : زهرا نیکخواه
    انتشارات : نشر اوحدی
    تعداد صفحات : 558 صفحه
    تعداد فصل : 23


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  2. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  3. #2
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحه 1 تا 9 فصل 1

    هستی به آرامی مژگان بلندش را پایین آورد. علی رغم بسته شدن چشمان مشکی زیبایش، آن شب را به وضوع در نظر مجسم می کرد. لحظات شیرین سپری شده چیزی نبود که به آسانی فراموش شود. بالاخره پدرش موافقت خود را با ازدواج او و حمید اعلام کرده بود. او می دانست که مخالفت پدرش با خواستگاری حمید، تنها به خاطر نگین بوده است.
    نگین، خواهر بزرگتر هستی هم مانند خود او، دختری بسیار زیبا بود، ولی مادرزاد یک پایش کوتاهتر از پای دیگر او بود. در نتیجه موقع راه رفتن می لنگید و این خود عاملی برای فرار دادن خواستگاران او محصوب می شد.
    حدود دو سال بود که هستی برای خاطر خواهرش در مقابل حمید و خانواده او که در همسایگی آنها زندگی می کردند، مقاومت می کرد، ولی خود می دانست که در دل حمید را دوست دارد.
    قامت بلندف وقار و سنگینی در رفتار و کردار و مخصوصاً نجابتی که در چشمان آبی رنگ حمید موج می زد، خود به خود بر جذابیت او می افزود. او بعد از چهار سال با گرفتن مدرک مهندسی، دوباره به شهرشان برگشته بود و اعضای خانواده اش در فکر پیدا کردن همسری مناسب برای یگانه پسرشان بودند.
    هستی تازه سال سوم دبیرستان را شروع کرده بود که حمید به همراه پدر و مادرش برای خواستگاری به منزل آنها آمد. پدرش ابتدا به گرمی از آنها استقبال کرد. آن شب چشمان زیبای نگین برقی خاص داشت و از اینکه بالاخره کسی کوتاه بودن یک پایش را نادیده گرفته و او را با صفات خوب دیگرش سنجیده بود، بسیار شاد بود.
    هستی در انتخاب لباس به خواهرش که چهار سالی می شد دیپلم گرفته بود و در این مدت خود را به انواع هنرهای کدبانوگری مجهز کرده بود، کمک کرد. آن شب در خانه ی آقای محمدی شادی خاصی موج می زد. حتی مریم، خواهر کوچکتر هستی نیز علی رقم سن کمش به وضوح این تغییر را احساس می کرد.
    هستی با دیدن حمید از سوراخ کلید، حسابی جا خورد. حمید با جوان لاغر اندامی که سالها قبل دیده بود، بسیار تفاوت داشت. او حالا تبدیل به جوانی فوق العاده برازنده شده بود که بی شک دل دختران بسیاری را می ربود. هستی در دل برای نگین و افبال او خوشحال شد. خواهرانه صورت سفید رنگ خواهرش را که گونه هایش از شرمی زیبا و دخترانه به قرمزی می زد، بوسید و به او تبریک گفت. ولی شادی آن شب تا دقایقی بعد از اینکه نگین با سینی چای به نزد مهمانان رفت، بیشتر نپایید.
    ناگهان هستی صدای پدرش را شنید که با صدای بلند به آقای عباسی، پدر جمید، می گفت: « آقای عزیز تا دختر بزرگم ازدواج نکند، دومی را شوهر نمی دهم.»
    هستی با شنیدن این حرف، تازه متوجه شد که موضوع، خواستگاری از او بوده، نه خواهرش نگین.
    بقیه ی ساعات آن شب با تلخی گزنده ای سپری شد. هستی پا به پای نگین اشک ریخت و خود را بابت سالم بودن پاهایش سرزنش کرد. حتی مریم نیز به خیال اینکه هستی مقصر اصلی فاجعه ی آن شب است، خود را از هستی دور می کرد و با دستان کوچکش اشکهای معصومانه نگین را پاک می کرد.
    آقای محمدی از شدت ناراحتی، برای اولین بار، بدون توجه به حضور دختران و همسرش به کشیدن سیگار پرداخت و تصمیم گرفت که در اولین فرصت با فروش وسایل زندگی، هزینه عمل جراحی نگین را فراهم کند.
    مادرش، همانند دیگر مادران فداکار ایرانی سعی می کرد بار اندوه همه ی اعضای خانواده را به دوش بکشد و به ظاهر خود را کنترل کند. ولی در خلوت، دلش به حال دختر بزرگش بسیار می سوخت و درد این سوزش دل را با ریختن اشک در آشپزخانه فرو می نشاند.
    فردای آن شب نگین با خونسردی تمام، انگار که اصلاً اتفاقی نیفتاده، به همه ی اعضای خانواده اعلام کرد که دیگر قصد ازدواج ندارد و بهتر است به فکر شوهر دادن او نباشند و قاطعانه گفت که حاضر نیست خواهر کوچکترش را به پای او بسوزانند. گرچه پدرش برای راحتی فکر دختر جوانش به ظاهر نشان داد که حرف او را پذیرفته است، در عمل باز هم بر عقیده ی خود استوار بود.
    از آن روز پای خواستگاران فراوان هستی از خانه ی آنها بریده شد. پدر از سر لجاجت زیاد خواستگاران او را یکی پس از دیگری رد می کرد.
    هستی بعد از آن شب خواستگاری، چندین مرتبه دیگر به صورت کاملاً تصادفی حمید را دید، اما برای خاطر خواهر بزرگش نهایت بی اعتنایی را به پسر جوان نشان می داد، تا سرانجام بعد از گذشت چهار ماه، یک روز پس از تعطیلی دبیرستان، خانم عباسی را جلوی در مدرسه در انتظار خود دید. ابتدا خواست تنها با گفتن یک سلام سریعاً از جلوی او رد شود، که خانم عباسی او را صدا کرد.
    « هستی جان، صبر کن. با تو کار داردم. چرا فرار می کنی؟»
    هستی بلاتکلیف و دو دل مانده بود که باید چه کاری انجام دهد. دور از ادب می دانست به این خانم محترم که همسایه ی آنها نیز بود، بی اعتنایی کند. با خجالت گفت: « بفرمایید. من باید سریعاً به منزل بروم.»
    « می دانم، می دانم عزیزم. ولی قبول کن که پدر و مادر تو حرف دور از منطقی می زنند، آیا به راستی برای رد کردن پسر من دلیل موجهی ارائه داده اند؟ دوست داشتن و علاقه کار دل است. به زور که نمی شود به کسی زن داد و به او گفت که یک عمر هم به این زن وفادار بماند.»
    « خانم عباسی، خانواده ی من هرگز دختر خود را به هیچ کس تحمیل نخواهند کرد.»
    هر دو به راه افتادند و قدم زنان پیش می رفتند که خانم عباسی ادامه داد: « دخترم، منظورم این نبود که بگویم آنها قصد تحمیل دختر خود را دارند. ولی به هر حال حمید من تو را می خواهد و حاضر به ازدواج با کسی دیگر نیست. من آمده ام تا نظر واقعی تو را در مورد پسرم بدانم. آیا اگر حمید صبر کند و استقامت به خرج بدهد، این تحمل نتیجه ای دارد یا نه؟»
    همزمان چشم هستی به حمید افتاد که کلافه به اتومبیل پدرش تکیه داده بود و آنها را زیر نظر داشت. هستی برای اولین مرتبه چشمش به چشمان آبی آن مرد جوان گره خورد و فهمید که این خواستگار سمج را دوست دارد.
    ناخود آگاه به یاد دل شکسته ی خواهر جوانش افتاد؛ به یاد چند روزی که او به همراه پدرشان عازم تهران شده بود تا در صورت امکان اولین عمل جراحی روی پایش انجام شود. تصویر چشمان معصوم خواهرش زمانی که مادر او را از زیر قرآن رد می کرد و برایش دعا می خواند، لحظه ای از خاطر هستی حذف نمی شد و حالا این نگاه آبی رنگ رام نشده ی حمید بود که با تمام قوا فریاد می زد او را می خواهد.
    هستی به آرامی رویش را از حمید برگرداند و به خانم عباسی گفت: « همه چیز به خانواده ی من و پذیرش پسرتان از جانب آنها بستگی دارد.»
    « ولی تو دختر کوچکی نیستی. پس نظر خودت چه می شود؟ من گمان می کنم که تو هم به حمید علاقه داری. این طور نیست؟»
    هستی احساس کرد که گونه هایش داغ شده. آیا چنین بی پروا احساس درونی خود را بروز داده بود که غریبه ای تنها در عرض چند دقیقه توانسته بود به راحتی پته ی او را روی آب بیندازد. به تندی گفت: « خانم عباسی، خواهش می کنم، اجازه بدهید بروم، خیلی دیرم شده. یقیناً خانواده ام تا کنون نگران شده اند.»
    و بی آنها منتظر عکس العمل خاصی از طرف خانم عباسی بماند، راهش را در جهت عکس آن مادر و پسر تغییر داد.
    غروب آن روز، پدر از منزل حاج عباس، یگانه دوستش که او را مانند برادری مهربان دوست داشت، تلفنی به آنها اطلاع داد که نگین تا دو روز دیگر برای عمل جراحی در بیمارستان بستری می شود. او می گفت حاج عباس برای پذیرش آنها در بیمارستان بسیار زحمت کشیده است. پس از آن مادرش به یلام و با اکرم خانم زن حاج عباس پرداخت. حاج عباس یکی از تجار معروف تهران بود که حدود بیست سالی می شد دوست خانوادگی آقای محمدی بود. حاج عباس تنها دو فرزند دو قلوی دختر داشت که تقریباً همسن سال هستی بودند. هستی اولین بار که موفق به شناخت و درک پیرامون خود شده بود، دو قلوهای حاج عباس را که الهه و ترانه نامیده می شدند به عنوان همبازی شناخت. البته به تفاوت این همبازی ها با دیگر بچه های دور و برش پی برده بود، مخصوصاً زمانی که مادرش بی توجه به اشکهای هستی، عروسک دلخواه او را در اختیار دو خواهر زیبا و دوست داشتنی قرار داده و هستی را با اسباب بازی های دیگری مشغول کرده بود.
    آن روز هستی بغضی از دو خواهر به دل گرفت، ولی با خرید عروسک بزرگتری از جانب حاج عباس، طولی نکشید که عروسک قدیمی اش را فراموش کرد و از اینکه مادرش با درایت تمام آن عروسک قدیمی و کهنه را از او گرفته بود، احساس خوشحالی می کرد.
    بعد از آن، وسایل دیگرش را نیز مشتاقانه در اختیار دو قلوهای حاج عباس قرار می داد، به امید آنکه مورد لطف مجدد پدر آنان قرار گیرد. ولی حاج عباس آن را به حساب بخشندگی هستی می گذاشت و به جای خرید هدیه ای دیگر، تنها لبخندی مهربان تحویل او می داد.
    به هر حال با گذر زمان، هستی و دختران دوقلوی حاج عباس رشد می کردند. دقیقاً هستی کودکی شش ساله بود که متوجه اختلاف ظاهری آن دو دختر شد. آنها علی رغم دوقلو بودن، یکی دارا یچشمان سیاه و موهای صاف و مشکی بود و دیگری چشمانی عسل گون و موهایی خرمایی رنگ داشت. ولی هر دوی آنها بسیار زیبا بودند و این زیبایی روز به روز در وجودشان شکوفاتر از سابق می شد.
    نگین به همراه پدرش به خانه ی بزرگ و پر از گل و گیاه حاج عباس رفته بود. متأسفانه بعد از تولد دوقلوها، اکرم خانم، مادر آنها به بیماری سختی دچار شد که مجبود شدند برای جلوگیری از پیشرفت بیماری، رحم او را دربیاورند. بنابراین با توجه به اینکه دیگر نمی توانست فرزندی به خانواده اضافه کند، الهه و ترانه شدیداً محبوب و عزیز دردانه ی خانواده شده بودند.
    هستی البته به خواهر مو مشکی علاقه زیادتری داشت و از بچگی خود را به الهه نزدیک تر می دید. ولی ترانه که هستی را مانعی بین خود و خواهرش به حساب می آورد، به این دختر زیباروی خانواده ی آقای محمدی روی خوش نشان نمی داد.
    هستی در این افکار بود که صدای مادرش را شنید که خطاب به او می گفت: « خدا به حاج عباس خیر بدهد. پدرت می گفت در مورد پول هزینه ی جراحی هم پیشنهاد همکاری داده، که البته پدرت این را نپذیرفته. این مرد همیشه بانی خیر بوده و خدا هم روز به روز به واسطه ی کارهای خیرش به ثروت او اضافه می کند.»
    بعد از پایان سخنان مادرش، باز هم آن دو چشم آبی بود که در تصور هستی نقش بست.
    دقیقاً سه روز بعد از ملاقات با خانم عباسی، در راه بازگشت از مدرسه بود که برای اولین بار صدایی جوان و مردانه او را به نام خواند. ترس سر تا پایش را فرا گرفته بود، ولی می دانست که با تمامی وجود در حسرت برگشتن به طرف مرد جوانی است که او را صدا کرده بود. با این حال، بر سرعت قدمهایش افزود تا بدین وسیله از این موضوع خلاصی یابد.
    صدای قدمهای حمید نیز تندتر به گوش رسید و سرانجام در سر پیچ کوچه، او راه را بر دختر جوان بست. آنگاه بدون کوچکترین حرفی نگاه مشتاق و جوانش را به استقبال چشمان درشت و سیاه هستی فرستاد. هستی که راه تنفس خود را سخت و ناهموار می دید، حرکات سینه اش را زیر نظر داشت که به سرعت بالا و پایین می رفت تا اندکی اکسیژن را به فضای داخل سینه و ریه اش بفرستد.
    آنگاه صدای موقر حمید را شنید که می گفت: « هستی خانم، باور کنید من چنین چیزی را، منظورم بند آوردن راه شما، آن هم در وسط کوچه، اصلاً مناسب نمی دانستم.»
    هستی با شنیدن سخنان حمید، توانست اندکی تسلط و آرامش از دست رفته را بازیابد. با عصبانیتی که از خود بعید می دانست گفت: « ولی چه فایده که هنوز هم مصر به انجام این خطا هستید.»
    « چه خطایی؟ یعنی منظورم این است که شما راه دیگری برای من باقی نگذاشتید. آیا دوست داشتن یک نفر که بخواهی با او بنای زندگی را پی ریزی کنی، خطاست؟ شرایط من برای تشکیل زندگی با شما مهیاست.»
    « آیا هرگز شرایط من را هم در نظر گرفته اید؟»
    « شرایط شما؟»
    این موضوعی بود که حمید تا حالا درباره اش فکر نکرده بود. او تصور می کرد همین قدر که او دارای اوضاعی موفق برای ازدواج باشد، کافی است. اما حالا از دختر جوانی که مدتها بود دوستش داشت، سخن دیگری می شنید. با ناراحتی گفت: « چرا باید شرایط شما نامطلوب باشد؟ نکند به موضوع خواهرتان اشاره می کنید!»
    « خوب مسئله نگین هم دارای اهمیت است. البته نه به شکلی که شما تصورش را می کنید. موضوع مخالفت پدرم با ازدواج من قبل از خواهر بزرگترم مسئله ی کم اهمیتی نیست. به هر حال من متعلق به آن خانواده هستم.»
    « آیا خودتان هم با این موضوعی که مطرحش می کردید، موافق هستید؟»
    « درست نمی دانم. ولی تصور می کنم که به خواهرم بسیار علاقه مندم.»
    « و زندگی خودتان را در درجه ی بعدی قرار می دهید؟»
    « شاید. شاید این طور باشد که می گویید.»
    « اما در برابر علاقه ی من چه جوابی دارید؟ آیا می توانم به متقابل بودن این احساس از جانب شما امیدوار باشم؟»
    این بار حمید مستقیماً او را مورد سؤال قرار داده بود و تا جوابش را نمی گرفت، حاضر به کوتاه آمدن نبود. هستی چه جوابی می بایست به این مرد جوان می داد.
    با ناراحتی در حالی که چشمان زیبایش را به خواستگار جوانش دوخته بود گفت: « اگر پدرم نظر موافقی با این ازدواج پیدا کند، گمان می کنم که جواب من مثبت باشد.»
    حمید آنچه را منظور نظرش بود، از دهان محبوبش شنید. در آن لحظه، خوشی دریافت جوابی مثبت آنچنان او را جذب خود کرد که موضوع شرط هستی را فراموش کرد. اما طولی نکشید که معنای گفته ی هستی را فهمید. آقای محمدی مردی نبود که به این سادگی ها از شرایط خود دست بردارد و با مشکلی که خواهر هستی داشت، بعید به نظر می رسید تا مدتهای طولانی خواستگاری برایش پیدا شود. و این یعنی دور شدن هر چه بیشتر از هستی.
    با ناراحتی سری تکان داد و گفت: « اما شرط پدرتان روی اصول منطقی استوار نیست. شما نباید تابع این موضوع باشید. بالاخره یک روز پدرتان مجبور می شود که شرایط خود را نادیده بگیرد. و اگر تا آن وقت زمان زیادیفاصله باشد، تکلیف من و شما چه خواهد شد؟ آیا باید به این انتظار بیهوده ادامه دهیم تا لجبازی آقای محمدی با پایان برسد؟»
    « خواهش می کنم از من انتظار دیگری نداشته باشید. من هرگز قدرت نخواهم داشت که در مقابل حرف پدرم استقامت کنم، به خصوص که در یکی طرف این جریان، نگین خواهر عزیزم قرار داشته باشد.»
    آن روز و روزهای بیشمار دیگری نیز سپری شد. متأسفانه علی رغم عمل پر هزینه ای که روی پای نگین انجام شده بود، کوچکترین موفقیت خوشحال کننده ای در بهبود حال دختر جوان مشاهده نشد و همه مجبور به پذیرش این موضوع شدند که نگین باید با کوتاهی پای خود کنار بیاید.
    خانواده ی حمید دو بار دیگر جهت خواستگاری از هستی پا پیش گذاشت، ولی آقای محمدی همچنان لجوجانه جواب منفی خود را تکرار کرد. هستی، با توجه به علاقه ای به خواهرش در دل احساس می کرد، در برابر رفتار دور از منطق پدرش هیچ گونه مخالفتی ابراز نمی کرد.
    بعد از آن روز، هستی بارها و بارها حمید را در خیابان دید، ولی پسر جوان برای راحتی او هیچ گونه مزاحمتی برایش ایجاد نمی کرد. دو سه بار هم اخباری ضد و نقشض در مورد حمید و ازدواج سریع الوقوعش به گوش هستی رسید که هر یک در نوع خود به راحتی ممکن بود تا مدتها روی اعصاب دختر جوان تأثیر گذار باشد و او را از حالت عادی خارج کند، ولی در نهایت همه چیز به خیر و خوشی گذشت و باز هم این نگاه مشتاق حمید بود که بدرقه ی راه هستی در مسیر خانه شان بود.
    روزی هستی بعد از برگشت به خانه، خانم عباسی را دید که به طور خصوصی با مادرش در حال صحبت است. از چهره ی غمگین نگین متوجه شد که موضوع مربوط به حمید و خواستگاری است. نمی دانست باید حق را به نگین بدهد یا او را برای خودخواهی اش سرزنش کند.
    سعس کرد بی توجه به نگین به انجام کارهای مربوط به خود بپردازد، اما با شنیدن صدای خواهر بزرگش مجبور شد روبروی نگین روی صندلی بنشیند، در حالی که از نگاه کردن به چشمان خواهرش پرهیز می کرد.
    بالاخره نگین سکوت را شکست و پرسید: « هستی، من گمان می کنم که تو هم به حمید علاقه مندی، این طور نیست؟»
    آیا صلاح بود همچنان به رفتار محافظه کارانه ی خود ادامه می دهد و حقیقت مسلمی را که به وضوح احساسش می کرد، باز هم با پنهانکاری نادیده می انگارد؟
    نگین دست دراز کرد و به آرامی سر هستی را که به طرف پایین خم شده بود، بالا کرد و آنگاه بی آنکه منتظر جوابی از طرف هستی باشد، به صحبتش ادامه داد: « من هم دخترم و به خوبی از احساسات تو باخبرم. می دانم که تو حمید را دوست داری و بابت استقامتی که در وجود این جوان نسبت به تو می بینم، خود من هم مانند برادر بزرگتر به او علاقه پیدا کرده ام، تصور می کنم او مناسب ترین همسر برای تو باشد.»




    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  4. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  5. #3
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    19-10

    «
    اما...»
    «اما چی؟موضوع من چی میشود؟بالاخره خدای من هم بزرگ است.من تصمیم خودم را گرفته ام.بیکاری عاملی است که مرا خردتر میکند.میدانی که من از بچگی به بچه های کوچک بسیار علاقه داشتم.به جای اینکه بنشینم و غصه بخورم تصمیم دارم وقت خودم را به نوعی به آنها اختصاص دهم.شاید هم بتوانم معلم خوبی برای کودکان شوم.این خیلی بهتر از این است که دائم احساس کنم همه در خانه منتظرند تا سرانجام برای من خواستگاری پیدا شود و مرتبا هم ناامید شوند.به خدا قسم من مدتهاست این احساس را که مایلم ازدواج کنم در خودم کشته ام.ولی فقط دین قیافه ی رنجور و دلخور پدر و مادرمان است که مرا زجرکش میکند.»
    همزمان قطره ی اشکی زلال در گوشه ی چشمان دختر جوان ظاهر شد.هستی دیگر طاقت نیاورد و خواهرش را در آغوش گرفت.از اینکه دقایقی قبل در مورد نگین اندیشه ای بد به دل راه داده بود شدیدا غمگین شد و در همان حال فکر کرد که چه کاری از او برای خواهرش ساخته است.
    «من گمان میکنم که مادر هم به ازدواج تو و حمید راضی باشد.فقط پدر است که شدیدا مخالفت میکند و چاره ی کار پدرم را هم من میدانم.»
    هستی تعجب زده به خواهرش نگاه کرد.هرگز تصور نمیکرد نگین درمورد زندگی او چنین مشتاقانه بیندیشد.با وجود این برای نگین احساس تأسف میکرد.خیلی دلش میخواست امکان این بود که ابتدا خواهر عزیزش را سرخانه و زندگی خود ببیند و سپس درباره ی زندگی مشترک با حمید فکر کند.اما در پیرامونش هر که را میدید افرادی بودند که فقط به ظاهر توجه داشتند.اگر هم کسی فکری درمورد نگین داشت آنقدر از نظر موقعیت و طرز فکر پایین بود که هرگز ازدواج نکردن نگین به تشکیل زندگی با آنها میچربید.
    اما خواهرش گفته بود که چاره ی کار را میداند.چگونه ممکن وبد پدرش از رسم و رسوم خانواده دست بردارد؟بارها شنیده بود که عمه اش گله مندانه تعریف میکرد که چطور به دلیل این رسم و رسوم خواستگاران مناسبی را از دست داده بود و در انتها در شرایطی که سنش حسابی بالا رفته بود مجبور به پذیرش کسی شده بود که هرگز کوچکترین علاقه ای به او نداشت.
    هستی متوجه شده بود که هرگز نمیتواند از عمه اش به عنوان زنی خوشبخت نام ببرد.شوهر او مردی لاابالی و به دور از هرگونه پذیرش مسئولیت بود و آنان علی رغم داشتن دو بچه هیچ گاه نتواسنته بودند کوچکترین تفاهمی با هم داشته باشند.از آنجا که طلاق نیز امری ناپسن و لکه ی ننگی بر پیکر خانواده به حساب می آمد چاره ای جز سوختن و ساختن باقی نمانده وبد.
    حالا آیا نگین میتوانست پدرش را مجبور کند از اعتقاداتی که سالیان سال با آنها بزرگ شده بود و ریشه در خون خانواده ی آنها داشت دست بردارد؟دلش میخواست این قدرت را داشت که بدون کوچکترین تعارف و تظاهری کلید حل این مشکل را از خواهرش بپرسد ولی شرم دخترانه مانعی برای این پرسش بود.
    دقایقی بیشتر طول نکشید که نگین خود لب به سخن گشود و گفت:«هستی این مشکل فقط به دست حاج عباس گشوده میشود.او تنها کسی است که پدر از او حرف شنوی دارد و حرفهای او را به راحتی قبول میکند.من میتوانم به حاج عباس زنگ بزنم و مشکل را با او درمیان بگذارم.او مرد بسیار شریفی است و تو را هم خیلی دوست دارد.درمدتی که ما برای عمل پایم مهمان آنها بودیم مرتبا از حال تو میپرسید.تو او را خوب نمیشناسی او به راستی انسان بزرگی است.نمیدانی چند تا یتیم و بیوه زن را اداره میکند و به زندگی اقتصادی آنها سر و سامان میدهد.»
    هستی با شنیدن اسم حاج عباس به یاد دوقلوهای زیبای او افتاد و پرسید:«راستی هنوز الهه و ترانه همان قدر زیبا هستند؟»
    «بسیار زیباتر از گذشته و البته خیلی هم مهربان.»
    هستی بابت تشکر از خواهرش بار دیگر چهره ی او را بوسید.احساس میکرد که انگار نوری نامرئی به صورت هاله ای چهره ی زیبای نگین را دربر گرفته و این درخشندگی ناشی از کار خیری بود که او میخواست انجام بدهد.
    سرانجام هفته ی بعد درست در هفدهمین سالروز تولد هستی حاج عباس وارد منزلشان شد.آقای محمدی از دیدار دوست دیرینه ی خود متعجب و خوشحال شد.با دیدن حاج عباس تپش قلب هستی شدت گرفت.میدانست که آمدن حاج عباس بی ارتباط با موضوع او نیست.
    شب تا دیروقت پدر و حاج عباس در اتاق به بحث و تبادل نظر پرداختند.نگین مهربانانه هستی را مینرگیست و به او امیدواری میداد.او یقین داشت که کارها انگونه پیش خواهد رفت که آنها میخواهند.
    صبح روز بعد پدرش با چشمان قرمز که نشان از بیداری دیشب داشت بری حاج عباس چای میریخت.آنگاه درحالی که با نگاهی لبریز از محبت هستی را مینرگیست به آرامی در گوش همسرش گفت:«حالا که خود نگین مایل به این موضوع است اگر هستی هم حمید را میپذیرد به خانواده ی عباسی بگو امشب تا هنوز حاج عباس به تهران برنگشته برای خواستگاری بیایند.»
    حاج عباس هم دستی بر شانه ی آقای محمدی زد و سری به نشانه ی تأیید کار او تکان داد.
    دقیقا دو هفته ای میشد که از مراسم خواستگاری هستی میگذشت.حمید سرفراز و مغرور سرانجام مورد پذیرش خانواده ی محمدی قرار گرفته بود و از این بابت سر از پا نمیشناخت.
    بی صبرانه و عاشقانه هستی را مینگریست و منتظر لحظه ای بود که قرار گذاشته وبدند مراسم عقد انجام بپذیرد.آنگاه اجازه می یافت که به راحتی با هستی به صحبت بپردازد و از نقشه هایی که دو سال تمام برای آینده ی مشترکشان کشیده بود با او سخن بگوید.
    هستی محبوب و زیبای او که با چشمان سیاه درشتش شبهای زیادی به خواب او آمده و از عشق و محبت حرف زده بود.چقدر این زیبا رو را دوست داشت و باری وصل او از خود صبر و استقامت نشان داده بود.
    قرار بود مراسم عقد آنان صبح فردا انجام بپذیرد و حمید بی طاقت و سرمست برای رسید لحظاتی که آنقدر مشتاقش بود انتظار میکشید.شب گذشته دو خانواده آخرین قول و قرارها را گذاشته بودند و به نظر نمیرسید هیچ مانعی در سر راه او و هستی وجود داشته باشد.به خود نوید میداد که کافی است چمانش را بر هم بگذارد و بخوابد و آنگاه که دوباره طلوع خورشید را میبیند دست محبوبش را برای همیشه در دست خواهد داشت.اما خواب از او فراری بود و با هیجانی که داشت لحظات را طولانی و دیرگذر میدید.
    حالت هستی نیز کمتر از حمید نبود.آن شب عمه اش صورت زیبای دختر جوان را بوسیده و به عنوان اولین شکننده ی رسم خانواده به او تبریک گفته بود.باورش نمیشد که بالاخره بعد از گذشت دوسال قرار بود فردا با گفتن بله ی افسانه ای دختران تبدیل بخ خانم هستی عباسی بشود.زن حمدی.حمیدی که آشکارا محبوب بسیاری از دوستان او و دخترانی بود که هستی حتی نام آنها را نمیدانست.حمید مغرور و وفادار او.
    هیچ وقت باور نمیکرد پسری با مشخصات او بعد از بی اعتنایی های زیادی که از طرف خانواده اش دیده بود باز هم صادقانه دستان پدرش را ببوسد.وقتی پدرش حمید را در آغوش کشید و پدرانه صورت مرد دلخواه دخترش را بوسید و گفت هستی اش را به او میسپارد هستی بسیار غرق لذت شده بود.نگین نیز خود را خوشحال نشان میداد.
    مژگان بلند هستی از شور و اشتیاق قادر نبود چتر خود را پهن کند و سیاهی زیبای چشمانش را بپوشاند.درباره ی فردا که در راه بود فکر میکرد و انتظاری که سرانجام بعد از دو سال به همت خواهرش و حاج عباس به پایان خود نزدیک میشد.قرار بعد مراسم عقدر در خانه ی هستی انجام پذیرد و سه هفته ی بعد هم مراسم عروسی برگزار شود.
    دو روز قبل هستی نتیجه ی پیش دانشگاهی خود را گرفته بود و خانم عباسی از طرف حمید زنجیری گران قیمت آویز گردن زیبای او کرده بود.چقدر دلش میخواست آنقدر رو داشت که از حمید برای توجهش به همه نکات تشکر کند.ولی آن شب موقعیت اینکه حتی برای لحظاتی نیز تنها باشند نصیب زوج جوان نشد.شاید فردا میتوانست در پایان مراسم عقد آنگاه که زن قانونی حمید محسوب میشد حرف دلش را بدوت تعارف و هیچ گونه خجالتی به او بزند
    چقدر خوشحال بود که برعکس عمه اش همسر کسی میشود که با تمام وجود به او علاقه دارد.چه سخنان زیادی در دل انباشته بود که آرزو میکرد همه ی انها را به حمید بگوید.قدر مسلم به او میگفت از اولین باری که قامت مردانه اش را برای خواستگاری از خود در منزلشان دیده بود سرمست و غرور و شادی شده و از اینکه مورد توجه شخصی مانند او قرار گرفته بود حسابی به خود بالیده وبد.به او میگفت که همیشه دوستش داشته و تنها به دلیل وفاداری به خواهرش بود که راز دل را به سختی در لا به لای د ل عاشقش پنهان داشته بود تا ناله ی دلش را کسی نشنود.به او میگفت که تا انتهای عمر بع او وفادار خواهد ماند و عشقش را تازه و جوان نگه خواهد داشت.فکر میکرد تا صبح از شدت هیجان خواب به چشمانش نفوذ نمیکند و انگار آخرین پند مادر را که به او میگفت حتما بخوابد تا فردا بی خوابی تأثیری مخرب بر زیبایی چشمانش نگذارد نشنیده میگرفت.اما سرانجام هیجانات و خستگی ها او را از پا درآورد و سرمستانه به روی خواب آغوش گشود.


    فصل 2

    بیشتر از یکی دو ساعت نبود در عالم رویا بر کالسکه ی طلایی آرزوها سوار شده بود که احساس کرد در گهواره ی دوران بچگی اش تاب میخورد.با شدیدتر شدن تکانها بلافاصله چشم گشود و ناگاه صدای فریادی را شنید.
    نگین هراسان فریاد میزد:«زلزله زلزله.»
    میخواست خود را به طرف تخت نگین پرت کند که همزمان با شکستن شیشه ی اتاقشان به سمت چارچوب در پرتاب شد.هنوز در گیجی به سر میبرد که متوجه شد نگین در چشم بر هم زنی همراه با ریزش سقف در دل زمین فرو رفت.هستی با تمام قدرت فریاد کشید و با گریه درخواست کمک کرد.همه چیز در سیاهی وحشتناکی فرو رفته بود.تنها صدای فریاد شنیده میشد.ناگهان با ریزش باقی مانده ی سقف اتاق سرش در برخورد با شیئی سخت به دوران افتاد و دری شدید در آن پیچید.احساس کرد دستانش از ماده ای لزج پوشیده شدو خرده های شیشه در تمامی بدنش فرو رفته است.درد امانش را برید و بیهوش شد.
    مدت زمانی نسبتا دراز طول کشید تا دوباره چشمانش را گشود.همه چیز پیرامونش در تاریکی مطلق فرو رفته بود.تمامی بدنش درد میکرد.انگار او را در هاونی کوبیده بودند.ماده ای لزج در اطراف لبهایش حس میکرد.خون تمامی صورتش را پوشانده بود به طوری که قدرت دید او را زایل میکرد.میخواست برای زدودن خون از صورت از دستانش کمک بگیرد که با حرکت دست راستش یکباره دردی شدید در تمام پیکرش پیچید و فریادهای دلخراش از سینه برآورد.هنوز نمیتوانست تشخیص بدهد که در کجا قرار دارد.با ناله فریاد زد:«کمک کنید.خواهش میکنم کمک کنید.»ولی با هر فریاد گرد و خاک بیشتری بر سرش آوار میشد.بدجور گیر افتاده وبد.ناگهان چهره ی معصوم خواهرش را به خاطر آورد که همراه آوار پایین رفت و از نظر محو شد.فریا کمک خواهی نگین در گوشش به شکل دلخراش تجلی میکرد.اشک از چشمانش سرازیر شد و خون را از صورتش شست.دیگر طاقت نداشت تحمل کند.باز هم ناله کرد و کمک خواست.
    «نگین تو زنده هستی؟کمکم کن نگین جان.تو را به خدا به کمکم بیا.مثل اینکه دست و پایم شکسته.من قدرت حرکت ندارم.پدر.پدر جان.مادر شما کجایید؟»
    و همراه با این ناله ها بی وقفه اشک میریخت علاوه بر خونی که بر لبهایش احساس میکرد خاک زیادی نیز در دهانش جمع شده بود که علنا حرف زدن را برایش دشوار میکرد.انعکاس صدایش در تاریکی شب تنها به خود او برمیگشت.حالا دیگر زمین از تکان خورد باز مانده و زلزله ی مهیبی که او را بدین وضع دچار کرده بود پایان پذیرفته بود.سعی میکرد با تف کردن خاک را از دهان بیرون بریزد.فکر کرد پایان عمرش نزدیک است.علاوه بر دردی که در جسم خود حس میکرد هراس از زنده به گور شدن نیز سرتاپای وجودش را فرا گرفته بود.با وجود درد شدید یک بار دیگر سعی کرد با تمام قوا فریاد بکشد و کمک بخواهد.از شدت درد بی حس شده و ناامیدی نیز به ماتمهایش افزون گشته بود.ناگهان احساس کرد صداهایی را بالای سرش مینود.آخرین قوای باقیمانده را در درونش متمرکز کرد و با صدایی که خودش نیز به زود میشنید فریاد کشید:«خدایا کمکم کن.»و بار دیگر از هوش رفت.
    وقتی دوباره چشم گشود صدای پارس سگی را شنید.عده ای در حال بیرون آوردن او از زیر آوار بودند.همزمان نیز دقت میکردند که مبادا بیل و کلنگ به تن او برخورد کند.میدید که در بالای سرش دستان جوانی خاک را به کنار میزد.با کندن سپراخی که لحظه به لحظه بر وسعتش افزوده میشد روزنه ی امیدی در دلش نقش بست.
    حالا میتوانست با اطمینان خاطر چشمانش را ببندد و همین کار را هم کرد.طولی نشکید توسط چند نفر بلا کشیده شد.دیگر قدرت نداشت که حتی از درد نیز ناله کند و فریاد بگشد.مطیع و بی اراده خود را به دست نجات دهندگانش سپرد که چند جوان از نیروهای امداد مدرمی بودند.
    بلافاصله دختری که به نظر میرسید پرستار باشد شروع به بستن آتل به دست و پای شکسته ی او کرد.حس میکرد کمترین رمقی در تنش نمانده است.ولی همچنان با بغض و گریه گفت:«پدرم کجاست؟مادر نگین و مریم را نجات بدهید.»دختر جوان سعی میکرد او را راضی کند که بر روی تخت روان دراز بکشد تا بتوانند هرچه سریعتر به بیمارستان انتقالش دهند.
    نگاهش به ویرانه ای افتاد که روزی به عنوان خانه زندگی خوشی را در آن میگذراند و حالا دیگر فقط تلی از خاک و اسکلت مچاله شده از ان باقی مانده بود.در تاریکی شب نمیتوانست به راحتی وضعیت خانه های دیگر را تشخیص دهد ولی با کمی دقت فهمید که از خانه های همجوار نیز چیزی بیشتر از آنچه برای خودشان مانده بود باقی نمانده است.دیگر تشخیص خانه یا حتی کوچه غیرممکن به نظر میرسید.زلزله همچون بمبی مخرب همه چیز را نابود کرده بود.
    فکر میکرد چه بر سر خانواده اش آمده است.پدرش پدر عزیزش تنها دو هفته بود که برای ازدواج دخترش اعلام آمادگی کرده و دیروز او را به حمید سپرده بود.فکر کرد که حمید کجاست؟چرا برای کمک به آنها نمی آید؟
    با التماس مانع از انتقالش به بیمارستان میشد.با گریه از امدادگران میخواست که خانواده اش را پیدا کنند.بالاخره بنا به اصرا زیاد موقتا دست از سرش برداشتند.ناگهان صدای پارس سگی شنیده شد.همه به آن طرف دویدند و شروع به نجات انسانی کردند که در زیر آوار مانده بود.صدای شیون و فریاد از همه جا شنیده میشد.هستی مشتاقانه منتظر بود که یکی از اعضای خانواده اش را زنده ببیند.پس از لحظاتی امدادگران شخصی را از زیر آوار بیرون آوردند اما بعد از بیرون آوردن متوجه شدند که او زنده نیست.هستی هراسان به جسد خواهرش نگاه میکرد.این جنازه ی نگین بود که خون آلود و خاکی در گوشه ای دورتر از بر زمین افتاده بود.
    در حالی که اشک میریخت التماس کرد تا او را نزد خواهرش ببرند.از روی تخت روان به نگین نگاه میکرد و میگفت:«نگین نگین جان چشمانت رو باز کن.تو زنده ای مگرنه؟تو نمرده ای.»
    دختری که آتل دستش را بسته بود او را دلداری میداد.با دیدن هستی خودداری اش را از دست داده بود و او هم گریه میکرد.صدای جیغ یکی از همسایه ها شنیده شد.مادری بود که جنازه ی پسر جوانش را درحالی که دو پایش قطع شده بود از زیر آوار خارج میکردند.دیگر امید هستی برای زنده بودن پدر و مادرش بسیار کمرنگ تر از گذشته شده بود.
    با شنیدن صدای مرد جوانی که فریاد میزد:«کمک کنید یکی اینجاست.»برای لحظه ای نگاه از نگین که معصومانه نگاهش میکرد برداشت.یکی از امدادگران درحالی که چشمان نگین را میبست ملافه ی سفیدی بر پیکر بیجان دخترک مظلوم کشید.
    هستی از درد بی طاقت شده بود ولی هنوز اصرار داشت که قبل از انتقال او به بیمارتسان اعضای خانواده اش را از زیر آوار خارج کنند.پسری جوان به هستی نزدیک شد و گفت:«تو حالت خوب نیست.اگر اعضای خانواده ات زنده باشند مسلما نجاتشان خواهیم داد.تو باید سریعتر به بیمارستان بروی.ممکن است خدای نکرده خونریزی داخلی داشته باشی.»
    هستی باز هم التماس کرد که او را راحت بگذارند.به دروغ میگفت که حالش خوب است.دقایقی دیگر جنازه ی مردی را از آوار خارج کردند.هستی باورش نمیشد این جسد پدرش بود که در اثر خفگی بر اثر کمبود اکسیژن مرده بود.
    با دیدن پدر طاقت از کف داد و شروع به فریاد کشیدن کرد.در بین فریادهایش اشک ریزان میگفت:«خدایا داری با من چه میکنی؟چرا مرا زنده گذاشتی؟»و بی وقفه فریاد میزد:«حمید تو کجایی؟چرا به داد من نمیرسی؟»
    پسر جوانی که دقایقی قبل با او حرف زده بود و به نظر میرسید فرماندهی نیروهای امداد را به عهده دارد بی توجه به التماسهای هستی دستور داد او را به بیمارستان منتقل کنند.قبل از اینکه او را از زمین بلند کنند یک بار دیگر لرزش زمین را حس کرد.
    پسر جوان فریاد کشید:«زودتر او را از اینجا ببرید.شاید پس لرزه های بعدی شدیدتر باشد.»
    آن قدر اشک ریخته بود که حتی قدرت نداشت پیرامونش را تشخیص دهد.ولی فریادهای ملتمسانه اش همچنان ادامه داشت.در یک چشم بر هم زدن او از قله ی خوشبختی دخترانه اش به پایین کشیده شده بود.
    هستی توسط چند نفر به داخل آمبولانس انتقال یافت.با آخرین قدرت از شدت بدبختی و استیصال فریاد کشید و روی تخت روانی که حایل او و آمبولانش بود بیهوش شد.وقتی دوباره چشم گشود خود را در محیط بیمارتسان دید.نمیدانست در کدامین بیمارستان بستری است.در اتاقی که او خوابیده بود چندین تخت دیگر نیز وجود داشت.حتی روی بعضی تختها دو نفر سرو ته خوابیده بودند.فهمید که شمار زخمی های حادثه ی تلخ زلزله بسیار زیاد است.ناله ی بعضی افراد هنوز به گوش میرسید.دست و پای او را نیز گچ گرفته بودند.حتما در زمانی که بیهوش بود این کار را کرده بودند.معلوم بود که بیشتر از ظرفیت اتاق در آنجا مریض خوابانده اند.حس کرد که قلبش از این جمعیت میگیرد.گچ قدرت حرکت را از اپ گرفته بود.ناله کنان از دختر لاغراندامی که پرستار بود پرسید:«من کجا هستم؟اینجا کجاست؟»
    پرستار که معلوم بود از کار زیاد و شمار کثیر مریضان و زخمی ها حسابی کلافه شده است از سر بی حوصلگی جواب داد:«شما در بیمارستان نزدیک شهرتان بستری هستید.البته اینجا هم زلزله احساس شد ولی مرکز اصلی آن در شهر شما بود.»


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  6. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  7. #4
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    20-29
    با شنیدن نام زلزله، دوباره صحنه های شب گذشته در جلوی نظرش ظاهر شد. چهره ی معصوم خواهرش که مظلومانه او را نگاه می کرد و جسد بیجان پدرش که رنگ پوستش از همیشه سیاه تر شده بود. وحشت زده دوباره پرسید:« مادر و خواهر کوچکترم، بر سر آنها چه آمده؟ من باید به خانه برگردم.» و همزمان سعی می کرد از تخت برخیزد.
    پرستار با ناراحتی بر سر هستی فریاد کشید:« تورو به خدا ساکت باش. کار مرا زیادتر از این نکن. این همه مریض و زخمی اینجاست. باید به آنها هم برسم.»
    هستی با یادآوری آنچه بر او گذشته بود، بار دیگر اشک از چشمانش سرازیر شد. مظلومانه به پرستار گفت:« شمارو به خدا بگذارید بروم. من باید ببینم بر سر خانواده ام چه آمده. حمید کجاست؟ کسی به اسم حمید به دنبال من نیامد؟ مادرم چطور؟»
    « حمید دیگر کیست؟ به خدا تو هیچ ملاقات کننده ای نداشته ای. تا حالا که هیچ کس از تو سراغ نگرفته. یقیناً خانواده ات نمی دانند تو کجایی. شاید خیال می کنند تو را به تهران منتقل کرده اند. به هر حال به زودی آمارگیری از مجروحان شروع خواهد شد. تازه باید تو را برای سیتی اسکن آماده کنم. هیچ به فکر پیشانی ات و ضربه ای که به سرت وارد شده هستی؟»
    « من فقط به فکر خانواده ام هستم و اینکه چه بلایی بر سر آنها آمده. حال من خوب است.»
    « این موضوع بعد از سیتی اسکن مشخص می شود. حالا آرام بگیر تا من بگویم دکتر برای معاینه ی تو بیاید.»
    هستی احساس کلافگی می کرد. دست و پایش در گچ بود و عملاً قدرت هر گونه حرکتی را از او سلب می کرد. طاقت نداشت روی تخت بخوابد و هیچ گونه خبری از خانواده اش کسب نکند. مرد مسنی که به نظر می آمد پزشک باشد، به همراه همان پرستار وارد اتاق شد. با توجه به وخامت حال چند مریض، ابتدا سری به آنان زد. یکی از مجروحان آن قدر حالش خراب بود که هر دم فشار خونش پایین تر می رفت. حدس زندند که احتمالاً خونریزی داخلی کرده است. به نظر نمی رسید بیشتر از سیزده سال – چهارده سال داشته باشد. او را سریعاً به اتاق عمل منتقل کردند. پیرزنی هفتادساله در حالی که دست و سرش را بسته بودند، اشک می ریخت و از همه سراغ دختر جوانش را می گرفت.
    هستی احساس می کرد هیچ چیز بدتر از آنچه می دید وجود ندارد. او هم مرتباً اشک می ریخت. احساس می کرد دنیا به پایان خود نزدیک شده است. چطور امکان داشت خدای مهربانی که او می شناختش، به یکباره چنین بلای بزرگی را بر سر جمعی نازل کرده باشد؟ نه، امکان نداشت. اینها کابوسی بود که در خواب شبانه به سراغش آمده بود. چندین مرتبه پلکهایش را به هم زد تا از خوابی چنین وحشتناک برخیزد. ولی با گریه های و فریادهایی که به گوشش می خورد، واقعیت را در معنای واقعی اش و به همان تلخی که بود، با تمامی وجود احساس کرد.
    آیا خدا نمی دانست قرار بود امروز روز عقدکنان او باشد که زلزله، این میهمان ناخوانده را به میهمانی شهر کوچک و باصفای او فرستاده بود؟ شمال سرسبز عزادار شده و رخت سیاه ماتم را در پهنه ی سبز خود پوشانده بود. انگار بذر غم را تا ابد در دل بازماندگان شهرش پاشیده بودند. به او نیز آرامش بخشی تزریق شد. علی رغم قدرت ظاهری، قادر نبود کوچکترین روزنه ای از آرامش را در دل جوان پیر شده اش ایجاد کند. احساس می کرد با وارد شدن داروی آرامش بخش، توان فریاد و التماس در او به پایان خود نزدیک می شود. سرانجام خواب به نجاتش آمد و برای ساعاتی او را در عالم بی خبری فرو برد.
    دو سه ساعتی بیشتر نخوابیده بود که با نوازش دستی مادرانه از خواب بیدار شد. فکر کرد حتماً مادرش او را پیدا کرده است. بلافاصله چشم گشود. اما به جای مادرش، خانم عباسی را دید که با سر و صورت باندپیچی شده بالای سرش نشسته بود و صورت لطیف هستی را نوازش می داد. هستی نگاه پر از پرسشش را به چشمان خانم عباسی دوخت و به آرامی به او سلام کرد.
    خانم عباسی با دیدن نگاه هستی که آلوده به اشک بود، ناگهان او را در آغوش کشید و یکدفعه با ناله گفت:« پسرم دیشب داماد شد. حمیدم دیشب داماد شد. دیدی تو آن قدر ناز کردی که پسرم بدون بردن عروسش رفت؟»
    هستی به مفهوم سخنان خانم عباسی پی نمی برد، یا نمی خواست هرگز چنین چیزی را بفهمد. حمید او کجا رفته بود؟ او از دیشب بعد از دیدن دو داغ، منتظر حمید بود که دلداری اش بدهد و نازش را بکشد، و او سر بر شانه ی همسر آینده اش بگذارد و راحت اشک بریزد. حالا به جای حمید، این مادر حمید بود که او را در آغوش می فشرد و می گفت که پسرش بدون بردن هستی رفته است. این موضوع حقیقت نداشت، یعنی ممکن نبود واقعیت داشته باشد. کدام تازه دامادی در روز عقد، عروسش را تنها می گذارد و می رود؟
    حالا دیگر اشکها تندتر بر گونه های لطیفش سرازیر بود. و او آنچنان در آغوش زنی که قرار بود مادر شوهرش باشد، ضجه می زد که دیگران هم همراه با زن درمانده و دختر جوان اشک می ریختند.
    سرانجام پرستار از خانم عباسی خواست که اتاق را ترک کند. همراه دختر جوانی که تازه از اتاق عمل بیرون آمده و به اتاق بهبود انتقال یافته بود، می گفت که تعداد کشته شدگان حادثه بسیار زیاد بوده است. انگار بذر مرگ را در سرزمین همیشه سبز شمال پاشیده بودند. مسکن دیگری به هستی تزریق کردند تا بتوانند برای آرام کردنش او را بخوابانند. آن قدر اشک ریخته بود که چشمانش حسابی متورم و قرمز شده بود. در حالی که چشمانش سنگین می شد و غبار خواب روی آن را می گرفت، از خدا تقاضا می کرد که لااقل مادر و خواهرش را زنده ببیند. دلش می خواست می توانست یک بار دیگر مادرش را ببیند و بار غم عظیمی را که یک شبه بر قامت ظریفش وارد آمده بود، به شانه های مادرش منتقل کند. او خود را آماده ی پذیرفتن چنین ضربه های هولناکی نمی دید؛ ضربه هایی که با گذشت زمان هر دم سنگین تر از گذشته هیکل نحیف او را در می نوردید. چه زود روزهای طلایی عمرش بی آنکه از راه برسند، از او گذر کرده بودند. سرانجام در حالی که غمی عظیم قلبش را می فشرد، تسلیم خواب شد.
    با آغاز روشنایی روزی دیگر، بی تاب تر از گذشته از خواب برخاست. با یادآوری مرگ عزیزانش باز هم غمی بزرگ که حالا دیگر به نوعی صاحب خانگی آن را احساس می کرد، در دلش نمود پیدا کرد. دلش می خواست دوباره می توانست به روزهای گذشته برگردد. بازماندگان زلزله خبر از گورهای دسته جمعی می دادند. با آن همه کشته که هر لحظه نیز بر تعداد آنها اضافه می شد، امکان اینکه گورهای انفرادی بکنند، وجود نداشت. از اینکه نمی دانست جنازه ی پدرش کجا آسوده یا نگین دقیقاً در کجا آرمیده است، لرزید. او نمی توانست حتی به زنده ماندن مادر و خواهر کوچکترش نیز امیدوار باشد.
    مانند روز گذشته، باز هم اشک میهمانخانه ی چشمانش را پر کرد. آرزو می کرد قدرت داشت تا از جایش بلند شود و به خرابه های خانه شان برگردد، ولی با گچ سنگینی که پایش را در خود پوشانده بود، این کار امکان نداشت. گوش هایش را زیر پتو پنهان کرد تا دیگر از اخباری که در اتاق رد و بدل می شد، چیزی نشنود. هنوز او را برای سیتی اسکن نبرده بودند، وگرنه امکان داشت که با توجه به کثرت تعداد مجروحان او را مرخص کنند. شاید هم او را به فراموشی سپرده بودند.
    زیر پتوی بیمارستان به هق هق افتاد. احساس تنهایی و غم مثل خوره تاروپود وجودش را از بین می برد. هنوز در انتظار مادر به سر می برد که ناگهان فکری به ذهنش رسید. اگر مادرش هم ...
    نه، نمی بایست چنین فکری می کرد. آیا خداوند یکباره تمامی لطف و کَرَمش را از او دریغ کرده و همه ی عزیزانش را از او گرفته بود؟ دختر کوچکی که دیشب به طور اضطراری عملش کرده بودند، هنوز حالش کاملاً جا نیامده و نیمه هوش بر تخت خوابیده بود. اقلاً مادرش یا عمه اش، یا به هر حال یک نفر برایش مانده بود که کنار جسم نیمه جانش بنشیند، زار بزند و التماس کنان بهبود حال او را از خدا طلب کند. ولی او چه؟
    از دیروز که وارد این بیمارستان شده بود، غریب و بی کس، دست و پا شکسته و بینوا بر تخت خوابیده بود و هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. ناگهان از شدت بدبختی فریادی کشید و محکم سرش را به تخت کوبید. همان زنی که همراه دخترک بود، به بیرون اتاق دوید تا پرستار را صدا کند. پرستار وارد اتاق شد، ولی نتوانست حریف هستی بشود. خون از سر هستی جاری بود. بالاخره به زور دستی را که گچ نداشت، محکم به تخت بست و رفت و با دکتر وارد اتاق شد.
    دکتر به منظور ساکت کردن هستی و ممانعت از فریاد کشیدن او گفت:« آیا با این کار کس و کارت زنده می شوند؟» عزیزم، تو باید با واقعیت کنار بیایی. این موضوع الان به یک امر همگانی تبدیل شده و جز اینکه به خودت آسیب برسانی، هیچ چیز دیگری با این فریادها نصیبت نخواهد شد.»
    حالا دیگر جیغ های هستی صورت ناله به خود گرفته بود، ولی همچنان اشک می ریخت.
    دکتر به آرامی به پرستار همراهش گفت:« دختر بیچاره نیاز به مشاوره ی روانپزشکی دارد. درخواست روانکاوی بدهید.»
    پرستار در جوابش گفت:« دکتر، شاید او صدمین نفری باشد که نیاز به روانپزشک یا روانکاوی دارد. ولی متأسفانه روانپزشک بیمارستان در مرخصی به سر می برد.»
    « مگر شرایط اضطراری اعلام نشده؟ مگر نگفتند که کلیه ی مرخصی ها لغو شده؟»
    « گفته اند دکتر، ولی هنوز از او خبری نیست.»
    « نمی دانم، به هر حال باید با او مشاوره ی روانپزشکی صورت بگیرد. او از درون در حال خرد شدن است. ممکن است ناراحتی اش به افسردگی منجر شود. بهتر است بعد از پانسمان سرش مجدداً به او یک آرام بخش تزریق کنید تا شاید کمی آرام شود.»
    « دکتر، از دیروز که او را بستری کردند، تا حالا چهار تا مسکن به اش تزریق شده. بیشتر از ساعات بیداری، در خواب بوده.»
    « فعلاً راه بهتری برای آرام کردنش نداریم، وگرنه به خودش آسیب می رساند.
    روانشناس هم که نداریم. تنها راهش خواباندن اوست تا دیگر به یاد مصیبتش نیفتد. هیچ کس از اقوامش به سراغش نیامده؟»
    « نه دکتر. تصور می کنم همه اعضای خانواده اش فوت کرده اند. قرار بود دیروز عقدکنانش باشد. متأسفانه نامزدش هم از دنیا رفته.»
    باز هم هستی را به کمک مسکنی دیگر خواباندند. کم کم با داروهای مختلفی که به او تزریق می شد، حساب روز و شب از دستش بیرون می رفت. دیگر قادر به خوردن چیزی نبود. به تدریج به حالت جنون نزدیک می شد. غصه تا مغز استخوانش را می سوزاند. چیزی به غروب نمانده بود که به او اطلاع دادند ملاقاتی دارد. پس بالاخره مادرش او را پیدا کرده بود. اما چه دیر به سراغ هستی آمده بود؟ به خود نهیب زد که چه می گوید؟ یقیناً او درگیر مراسم کفن و دفن خواهر و پدرش بوده است. جای شکرش باقی بود که مادر سرانجام در این بیغوله او را یافته بود.
    اشک چشمانش را پاک کرد و در انتظار باقی ماند. تصمیم داشت حسابی در آغوش مادرانه ی مادرش اشک بریزد. شاید می توانست بدین وسیله خود را اندکی تخلیه ی روانی کند.
    مدت زمانی طول نکشید که چهره ی خسته ی حاج عباس به همراه پسری جوان در اتاق ظاهر شد. حاج عباس مستقیم به سمت هستی در حرکت بود. پس مادرش کجا بود؟ شاید خیال می کرد که هستی از مرگ خواهر و پدرش اطلاع ندارد و از حاج عباس خواسته بود موضوع را به او بگوید. با اندوهی که در کلامش موج می زد، سلام گفت. حاج عباس جوابش را داد ولی با نگاهی دوباره به دختر جوان نتوانست خودداری اش را حفظ کند و اشک چشمانش را پر کرد. رگه هایی از بغضی مردانه در صدایش آشکار بود. دوباره گفت:« هستی جان، بابا، حالت خوب است؟»
    حاج عباس همیشه نسبت به او و خواهرانش بسیار با محبت بود. ولی این بار با لحنی کاملاً پدرانه او را خطاب می کرد. حتماً خبر داشت پدرش فوت کرده که این چنین مهربانانه با او حرف می زد. حالا دیگر با دیدن حاج عباس تمامی غم وجودش به صورت اشکهایی متوالی در دو چشم سیاه درشت او جمع شده بود. با لرزشی که به وضوح در صدایش احساس می شد، رو به حاج عباس کرد و گفت:« حاج عباس، مادرم پشت در است؟ می خواهم او را ببینم.»
    حاج عباس دست دراز کرد و آن دست هستی را که در گچ نبود، در دستهای پدرانه خود فشرد و گفت:« دختر عزیزم، مادرت هرگز پدرت را تنها نمی گذارد. او در کنار پدرت در آرامش ابدی به سر می برد.»
    هستی با شنیدن این حرف به سرعت دستش را از دست های حاج عباس بیرون کشید و سعی کرد صورتش را بپوشاند. باز هم این هق هق گریه بود که به سراغش آمده بود. جسم ظریفش از شدت گریه به تکان افتاده بود.
    حاج عباس به سختی می توانست آن همه غم را در چهره ی دختر جوانی که حالا دیگر تنها یادگار دوست عزیزش بود، تحمل کند. از شدت ناراحتی بدون هیچ گونه سخنی اتاق را برای دقایقی ترک کرد.
    ناگاه هستی صدای مرد جوانی را شنید که به آرامی او را تسلی می داد. می گفت:« هستی خانم، می دانم از دست دادن پدر و مادر بسیار سخت است. اما شما باید صبر داشته باشید. انشاا... خداوند به شما کمک می کند که بتوانید این غم بزرگ را تحمل کنید.»
    هستی ناگهان ساکت شد و برای چند لحظه خیره به جوانی که دور از چشم حاج عباس خود را آنچنان به تخت او نزدیک کرده بود، نگریست. او چه کسی بود که به خود اجازه می داد از خداوند و یاری اش حرف بزند؟ همان خداوندی که حالا دیگر هیچ کس را برای او باقی نگذاشته و در چشم بر هم زدنی تمامی رؤیاهای افسانه ای زندگی اش را با تکانی شدید به مشتی خاک مبدل کرده بود؟
    این جوان از مرگ چه می دانست و از اندوه از دست دادن عزیزان چه خبر داشت؟ آیا می توانست تصور کند که وقتی جنازه ی پدری را که در زیر آوار له شده از زیر خاک در می آورند، چه احساسی به فرزندش دست می دهد؟
    ناگهان رو به جوان فریاد کشید:« تو چه می دانی که مرا نصیحت می کنی؟ برو بیرون، برو بیرون.»
    و آنگاه دوباره به گریه افتاد. حاج عباس و پرستار که با صدای فریاد هستی وارد اتقا شده بودند، سعی کردند او را آرام کنند. جوان گرچه از اتاق بیرون نرفت، اندکی خود را از هستی کنار کشید. حاج عباس خود را به هستی نزدیک کرد و سر دختر جوان را در آغوش گرفت.
    هستی که تکیه گاهی امن یافته بود، التماس کنان به حاج عباس گفت:« حاجی، مرا تنها نگذار. من از اینجا وحشت دارم. تو را به روح پدرم مرا تنها نگذار.»
    حاج عباس با شنیدن این سخن مهربانانه گفت:« نه دخترم، به روح پدرت قسم می خورم که تنهایت نگذارم. همین الان تو را به کمک برادر کوچکم علیرضا به تهران انتقال می دهم. تو پیش ما خواهی بود. اکرم خانم کمکت خواهد کرد. الهه و ترانه هم منتظر تو هستند.»
    هستی از سخنان حاج عباس فهمید پسر جوانی که با او حرف می زد، برادر حاج عباس است. خجالت می کشید بار دیگر به چهره ی آن جوان نگاه کند. ولی از زیر چشم متوجه شد که پسرک همچنان نگران حال اوست.
    حاج عباس برای انجام کارهای ترخیص هستی بار دیگر از اتاق بیرون رفت. پسر جوان که می ترسید مبادا دوباره فریاد هستی را در بیاورد، بی صدا به او چشم دوخته بود. اما هستی بی توجه به نگاه کنجکاو او، در حال و هوای خود بود. حالا دیگر امیدی به دیدن دوباره ی مادر یا حتی خواهر کوچکترش نداشت. همه ی اعضای خانواده اش متفقاً او را تنها گذاشته بودند. چرا پدر و مادرش بدون رعایت سن او را جا گذاشته و مریم کوچولو را به همراه خود برده بودند؟ شاید پدرش از صمیم قلب به ازدواج دختر دومش رضایت نداشت.
    رشته ی افکارش با سخنان علیرضا قطع شد.
    « هستی خانم، من قصد اذیت شما را نداشتم، چرا یکدفعه آن طور فریاد کشیدید؟»
    هستی که فکر کرد کارش اشتباه بوده است، در حالی که چشمان درشتش از اشک پر بود، گفت:« مرا ببخشید. قصدی نداشتم. شما خودتان را جای من بگذارید.»
    هستی حدس می زد که او در حدود بیست و سه – چهار سال داشته باشد. مثل حاج عباس قد بلند بود. با کمی دقت، از شباهت چهره می شد حدس زد که برادر اوست.
    صدای علیرضا در گوشش پیچید. « من هم مثل شما خیلی زود پدر و مادرم را از دست دادم. اما هر چه دارم از عباس است. او مثل پدری مهربان خودش را وقف من کرد. مطمئنم که شما را هم تنها نخواهد گذاشت. شما می توانید به کمک من امیدوار باشید. من دانشجوی دوره ی فوق لیسانس روانشناسی هستم.»
    هستی به یاد صحبتهای دکتر و پرستار افتاد. شنیده بود که دکتر به پرستار گوشزد می کرد حتماً باید متخصص روانشناسی به بالین او بیاید. و حالا خداوند توسط حاج عباس چنین امری را امکان پذیر کرده بود. باز هم اسم خدا در ذهنش انعکاس یافت. فکر کرد با قطع آخرین طناب امید، یعنی مادرش، برای همیشه با خدا قهر کرده است. بدتر از این امکان نداشت برای کسی پیش بیاید و او این موضوع را بی ارتباط با خدایی که تا دیروز می پرستیدش، نمی دانست. به آرامی از علیرضا تشکر کرد.
    همزمان حاج عباس بار دیگر وارد اتاق شد. با دیدن چهره ی اشک آلود هستی، گفت:« دخترم، تو باید خودت را کنترل کنی. چشمانت فوق العاده متورم و قرمز شده. دیگر سعی کن اشک نریزی.» آنگاه با عصایی که در دست داشت، جلو آمد و به هستی گفت که می توانند بروند.
    هستی به کمک حاج عباس و برادرش از تخت پایین آمد. هرگز حتی تصورش را نمی کرد روزی برسد که اینچنین درمانده و بی کس شود. سپس پرستار وارد اتاق شد و به مجروحان باقیمانده از زلزله گفت که تا دقایقی دیگر خبرنگاران برای مصاحبه با آنها وارد می شوند. هستی برای نخستین بار در طول آن روز خوشحال شد که قبل از آمدن خبرنگاران آن محیط غم انگیز را ترک می کند، هر چند می دانست برای همیشه دلش را به غم اجاره داده است.
    وقتی سوار اتومبیل حاج عباس شد، با دلهره از حاجی خواست در صورت امکان یک بار دیگر او را به خرابه های خانه شان ببرد. تصور می کرد شاید معجزه ای رخ دهد و او ببیند که همه چیز بر جای خود قرار دارد، گویی که هرگز زلزله ای در شهر کوچک و باصفایی که عمری را در آن گذرانده بود، پیش نیامده است.
    حاج عباس برای روحیه ی هستی، دیدن دوباره ی آن صحنه ها را درست نمی دانست. ولی با اشاره ی علیرضا پذیرفت که دقایقی در آنجا توقف کنند.
    بعد از گذشت دو روز هنوز عده ای در حال کندن زمین بودند. شدت فاجعه آنچنان زیاد بود که هنوز موفق به درآوردن همه ی اجساد از زیر خاک نشده بودند. در کوچه ای که زمانی خانه ی هستی در آن قرار داشت. اجتماع زیادتری جمع شده بودند. هستی به کمک حاج عباس خود را به آنجا نزدیک کرد. ناگهان فریاد کسی توجهش را جلب کرد. صدا ناشی از فریاد شادی بابت زنده بودن کودکی چند ماهه در آغوش مادرش بود که بر اثر برخورد جسمی سخت با جمجمه اش درجا جان سپرده بود. کودک بینوا از شدت ضعف و گرسنگی درحال بیهوش بود، اما هنوز ضربان قلبش خبر از ادامه ی زندگی او در دنیایی که به آن قدم گذاشته بود، می داد.
    امدادگران از جمعیت خواهش می کردند که از دور و بر آنها پراکنده شوند. حاج عباس به آرامی هستی را از آنجا دور کرد. در ضمن قدم زدن، صحنه های دلخراشی از برابر دیدگانش می گذشت. کودکان کم سن و سال زاری کنان بر روی خاک به دنبال والدین خود می گشتند. هستی خواست دو سه نفری از آنها را در آغوش بگیرد، ولی طفلان معصوم از دست و پای گچ پایش به سختی می توانست راه برود. ناخودآگاه خدا را برای اینکه هر دو پایش نشکسته بود، شکر کرد. با یادآوری اسم اعظم لبش را گاز گرفت. او هنوز هم ادعای طلب خود را از خدا می کرد.




    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  8. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  9. #5
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحات 30 تا 39 ...

    با لحنی متأثر از حاج عباس پرسید: «شما مطمئنید که مادرم و مریم هر دو مرده اند؟»
    با ادای این جمله که به سختی آن را بر زبان آورد، حس کرد چنگکی به قلبش خورد و در حال پاره کردن آن است. آب چشمانش دیگر به خشکی گراییده بود.
    حاج عباس از سر تأسف و تأثر سری تکان داد و گفت: «افرادی که دیده بودند، کاملاً مطمئن هستند، دخترم. مصلحت حکیم این بوده که تو زنده باشی و از این بابت شاکر باشی.»
    هستی به تمسخر گفت: «شاکر؟ بابت ظلمی که در حق من و امثال من شده؟ حاجی، مگر الان ندیدید کودکی زبان بسته و خردسال ماند و مادرش بی آنکه موفق به ادای دین مادری در حق او شود، دار فانی را ترک کرد؟ آیا در آینده هرگز این کودک چند ماهه خواهد فهمید که نجات دهنده ی او جسم بیجان مادرش بوده که در اوج عشق به فرزند همچنان او را در آغوش خود حفظ کرده؟ و تازه اگر هم بفهمد، آیا دیگر می تواند زندگی راحتی داشته باشد؟»
    حاجی تعجب زده به هستی می نگریست، ولی برای رعایت حالش چیزی نگفت. همزمان هستی متوجه علیرضا شد که با دقتی وافر او را نگاه می کرد و به سخنانش گوش می داد. برای لحظه ای فکر کرد کاش حاج عباس برادرش را همراه نیاورده بود تا او اینچنین زیر ذره بین نگاه جوانش واقع نمی شد.
    علیرضا که متوجه شد هستی او را می نگرد، سر به زیر انداخت.
    دختر جوان به راحتی نمی توانست دل از سرزمینی که در آن متولد شده بود، بکند. ساعتی را در کنار تل خاک و آوار بر زمین نشست و خاک را با دست زیرورو کرد. حاج عباس متوجه شد که او نام حمید و پدرش را مرتباً زیر لب تکرار می کند. بالاخره نهانخانه ی درون به کمک احساسات زنانه اش آمد و دوباره قادر به گریه کردن شد. مدتی اشک ریخت. حالت کودک بی دفاعی را پیدا کرده بود که مسئولیتش از آن روز با حاج عباس بود.
    حاج عباس از دیدن آن صحنه به قدری متأثر شد که به خاکی که جسد متلاشی عزیزترین دوستش را از آن بیرون آورده بودند، قسم یاد کرد همانند دختر سومی، هستی را عزیز بدارد و به دوستش قول داد که دخترش را تا هنگامی که زنده است، تنها نگذارد.
    علیرضا با دیدن حالت آشفته ی برادر بزرگش و هستی که همچنان زاری می کرد گفت: «برادر، بهتر است این دختر جوان را از اینجا ببریم. گمان نمی کنم این گونه گریه کردن و اشک ریختن از نظر روحی برای او مناسب باشد.»
    اما از ترس تکرار برخورد نامناسب قبلی هستی، خودش جرأت نکرد که به او نزدیک شود. دلش برای دختر جوان می سوخت و از صمیم قلب حاضر بود کاری کند که اندکی از بار غم او کاسته شود.
    نگاه تیره و زیبای دخترک، غریبه وار او را می نگریست و هر لحظه به او می گفت که خود را تحمیل نکند.
    حاج عباس دست هستی را همچون پدری گرفت و کمک کرد تا از روی خاک برخیزد. هستی که حالا همه چیز و همه کس را در وجود این مرد بلند قامتی می دید که روزگاری تصور می کرد عموی واقعی اش است. در حالی که به سختی از زمین برمی خاست، بار دیگر ناله کنان گفت: «حاجی، می بینی؟ من همه کسم را اینجا می گذارم و تنهاتر از هر تنهایی آنها را ترک می کنم.»
    حاجی که سعی می کرد اشک چشمهای دخترک را پاک کند، به آرامی در گوشش نجوا کرد: «عزیزم، تو تنها نیستی و تنها نمی مانی. فقط خانواده ات عوض شده. باز هم دو خواهر خواهی داشت و یک مادر مهربان. من هم پدر جدیدت خواهم بود. این طور خودت را اذیت نکن.»
    سپس در حالی که هنوز دلش از اشکهای دختر جوان ریش بود، هستی را به طرف اتومبیل هدایت کرد. با توجه به دگرگونی حالش، از علیرضا خواست که او پشت فرمان بنشیند و رانندگی را به عهده بگیرد.

    فصل 3

    علیرضا گهگاه از آینه به دخترک زیبا که از شدت غم و ناراحتی روی صندلی عقب چشم بر هم گذاشته بود، می نگریست. هستی به یاد می آورد که وقتی سراغ خانواده ی عمه اش را گرفت و از همسایه هایی که زنده مانده بودند خبر مرگ آنان را شنید، دیگر اشک نریخت. ولی مات و متحیر فقط به نقطه ای دور خیره شده بود. آنها به سرعت از سرزمینی که غیر از مرگ هیچ پیغامی نداشت، می گریختند. در جاده، ترافیک زیادی وجود داشت. بیشتری چیزی که در خیابان به چشم می خورد، آمبولانس و نیروهای امداد بود.
    حاج عباس متوجه شده بود که نیروهای محلی همپای نیروهای متخصص کار می کنند. ولی حتی مردان قدرتمند نیز قادر نبودند از ریختن اشک خودداری کنند. عده ای مشغول جمع آوری کودکان بی سرپرست بازمانده از فاجعه ی زلزله بودند. دیدن اشک های این کودکان بیشتر بر اعصاب خراب این دختر جوان تأثیر گذاشته بود.
    حاجی نگاهی به پشت سرش انداخت و از اینکه هستی را برای دقایقی آرام و در خواب دید، خوشحال شد. اندیشید، چگونه هیکل ظریف این دختر تاب تحمل آن همه ماتم و عزا را خواهد داشت؟ اقلاً اگر نامزدش زنده مانده بود، می توانست در کشیدن بار غم دخترک با او شریک شود. ولی حالا او در این تنهایی مطلق و در دنیایی تاریک که در یک لحظه این سرنوشت دردناک برایش رقم زده شده بود، چه می توانست بکند؟ می دانست که با پذیرش هستی، مسئولیت سنگینی را پذیرفته است. او به خوبی حدس می زد که هستی با آدم عادی و متعادلی که قبلاً می شناخت، بسیار فرق کرده است. مطمئن بود که به کمک خدا، تمام مشکلات را سپری خواهد کرد. آنگاه در حالی که به علیرضا اشاره می کرد در رانندگی دقت کند، برای دقایقی چشمانش را بست. تاریکی هوا نیز در به خواب رفتنش کمک کرد. سرانجام زمانی که دو سه ساعتی بیشتر تا صبح و روشنایی هوا باقی نمانده بود، به تهران رسیدند. شهر در سکوت و تاریکی غوطه ور بود و هیچ خبری از شهری که در فاصله ای نه چندان دور از آن بر اثر زلزله به مخروبه ای تبدیل شده بود، نداشت. به نظر می رسید تکان های ناشی از زلزله، تهران بزرگ را نیز برای لحظاتی لرزانده و در دل مردمانش بذر ترس و هراس پاشیده باشد.
    با توقف اتومبیل، هستی چشم گشود. در آیینه ماشین نگاهش روی چهره ی خسته ی علیرضا که تمام مدت رانندگی کرده بود، متوقف شد.
    علیرضا لبخندش را در قبال نگاه هستی به سوی او فرستاد. ولی بلافاصله متوجه شد که هستی در ظاهر او را می نگرد و در واقع در خیالی دیگر دست و پا می زند. هستی با دیدن جوانی علیرضا، یاد حمید در خاطرش نقش گرفت. ولی افسوس دیگر فایده ای نداشت. می بایست می پذیرفت که حمید دیگر زنده نیست و در گوری دسته جمعی در کنار نگین، مادر او و حتی مریم کوچکش آرمیده است. از تصور این موضوع احساس سرمای شدیدی کرد.
    علیرضا که لرزش هستی را دیده بود، نگران به طرف او برگشت و گفت: «هستی خانم، چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟»
    هستی با شنیدن اسمش ناخودآگاه از دنیای خیال خارج شد و تعجب زده به علیرضا نگریست. نگاهش آن قدر غریبه و مات بود که انگار اولین باری است این پسر جوان را می بیند.
    خدمتکار خانه که برای باز کردن درِ پارکینگ آمده بود، از همانجا خیره به داخل اتومبیل و هستی نگاه می کرد. حاج عباس به زن خدمتکار گفت: «کبری خانم، کمک کن تا هستی خانم از ماشین پیاده شود. به قدر کافی رنج کشیده.»
    کبی خانم بلافاصله گفت: «چشم آقا.» و به طرف اتومبیل دوید.
    علیرضا با آمدن به سمت در طرف هستی، برای کمک به او اعلام آمادگی کرد. هستی از سر اکراه کمک او را پذیرفت. بیشتر مایل بود در عوض هر دوی آنها، حاج عباس کمکش می کرد.
    هستی صدای حاج عباس را شنید که به کبری می گفت: «همان گونه که تلفنی گفتم، اتاق او را آماده کردی؟»
    کبری خانم جواب داد: «بله آقا. اتاق خانم آماده است.» و نجواکنان به هستی گفت از اتفاقی که برایش افتاده، متأسف است.
    هستی بابت تشکر از همدردی زن خدمتکار سری تکان داد و سپس به همراه علیرضا به اتاقی هدایت شد که برایش در نظر گرفته بودند. علیرضا به او کمک کرد تا بر روی تخت دراز بکشد و سپس به آرامی برایش توضیح داد از آنجا که فشار خون اکرم خانم بالاست، حاجی نمی تواند او را از خواب بیدار کند، اما فردا صبح حتماً به دیدن او خواهد آمد و از او خواست اگر به چیزی نیاز داشت، کافی است به کبری خانم بگوید.
    کبری خانم با نگاهی که از آن ترحم و دلسوزی فوران می کرد، کفش هستی را از پاهایش خارج کرد و گفت: «آره دخترم، اگر کاری داشتی، کافی است به من بگویی.»
    هستی تشکر کرد. بیشتر مایل بود زودتر علیرضا و کبری اتاق را ترک کنند و او را تنها بگذارند. خستگی و کوفتگی شدیدی در تنش حس می کرد. دلش حمام آب داغ می خواست، ولی با وجود گچ دست و پایش، چنین چیزی محال بود.
    علیرضا برای آخرین بار به چهره ی ماتمزده ی دخترک نگریست. در این فکر بود که لبهای برجسته، و بینی کوچک و متناسب دخترک چه هماهنگی زیبایی با چشمهای سیاهی که حسرت و غم در آن موج می زد، ایجاد کرده است. پس از آن اتاق را ترک کرد. ناخودآگاه از اینکه هستی از زلزله جان سالم به در برده بود، خوشحال بود، هر چند واضح بود تنها جسم هستی از خطر زلزله جسته و روح دختر جوان شدیداً آسیب دیده است.
    کبری نیز دقایقی بعد هستی را تنها گذاشت.
    صبح روز بعد، هستی با تابش اولین اشعه ی نورانی خورشید چشم باز کرد. می دانست تا بیدار شدن افراد خانه زمانی طولانی باقی است. خستگی راه اندکی از تنش بیرون رفته بود. سعی کرد هر طور هست از جایش برخیزد. اتاقی که شب را در آن سپری کرده بود، رو به حیاط و باغ بود. به ذهنش رسید که به کمک عصا و کمی تلاش قادر خواهد بود تا از جا برخیزد. سرانجام به هر مصیبتی بود، از جا بلند شد و با سعی زیاد خود را به کنار پنجره رساند. سراسر بدنش پوشیده از عرق شده بود. نگاهی به باغ انداخت. گلهایی زیبا در سرتاسر آن به چشم می آمد. به یاد شمال سرسبز و خرم افتاد. شمالی که دیگر برای او آن صفا و سبزینگی قلبی را نداشت. زیر هر درخت آن به عوض افتادن برگ و میوه، گل بسته بندی شده ی سفید پوشی آماده ی دفن بود. به جای قهقهه ی کودکانی که سرمستانه به دنبال هم می دویدند و عطر خنده شان آسمان را هم شاداب می کرد، تنها اشک کودکانه بر صورت آنها ماسیده بود و دیگر دست نوازشگر مادری مهربان وجود نداشت تا به شستشوی چهره ی معصومانه ی آنها همت گمارد.
    او خود در این خانه که برایش غریب و نا آشنا بود، چه می کرد؟ آیا دختران دوقلوی حاج عباس یا حتی اکرم خانم او را به گرمی می پذیرفتند؟ اعتماد به نفسش را از دست داده بود. مگر قرار نبود در تدارک جهیزیه برای عروسی اش باشد؟
    با شنیدن صدای ضربه ای که به در نواخته شد، از عالم خیال فاصله گرفت و به آرامی گفت: «بفرمایید.»
    اکرم خانم، زن حاج عباس، در چهارچوب در نمایان شد. لبخندی مهربان و مادرانه بر لب داشت. به آرامی جلو آمد و هستی را در آغوش گرفت. هستی زیر لب سلام گفت. می دانست که زن حاج عباس نیز نظیر شوهرش قادر به درک شرایط هست و وضعیت ناجور او را متوجه می شود. به کمک اکرم خانم دوباره بر تخت قرار گرفت.
    اکرم خانم گفت: «هستی جان، به منزل خودت خوش آمدی. عزیزم، تو هم برای من مثل ترانه و الهه هستی. اینجا را خانه ی خودت بدان.»
    باز هم هستی بی آنکه قادر به خودداری باشد، نم اشکی چشمان زیبایش را پوشاند و بدون هیچ کلامی، سرش را به نشانه ی تشکر تکان داد.
    اکرم خانم به نوازش موهای بلند و صاف هستی پرداخت و قبل از ترک اتاق گفت: «حتماً بچه ها از دیدن تو خوشحال خواهند شد. از بس یکدیگر را دیده و تحمل کرده اند، دیگر خسته شده اند. بی شک دیدن تو برایشان موهبتی خواهد بود.» بعد اضافه کرد: «سر میز صبحانه می بینمت.»
    نیم ساعت بعد، کبری خانم به او کمک کرد که دست و صورتش را بشوید. آنگاه موهای زیبای هستی را با حسرتی مادرانه شانه کرد. خیلی دلش می خواست می توانست دختری به زیبایی هستی داشته باشد. او سالها بود در حسرت ازدواج و بچه دار شدن می سوخت و هرگز موقعیت این را پیدا نکرده بود که حتی در مورد مردی بیندیشد.
    هستی در تصورات خود فرو رفته بود و به آنچه در خیال کبری می گذشت، توجه نداشت. کبری هرگز نمی توانست نقش مادر واقعی هستی را برایش ایفا کند. حتی اکرم خانم نیز گرچه مهربان نشان می داد، قادر نبود جای هیچ یک از اعضای خانواده اش را پر کند.
    ولی حاج عباس چطور؟
    یادش آمد که از دیشب حاج عباس را ندیده است. فکر کرد شاید سر میز صبحانه موفق به دیدن صاحب اصلی خانه، یعنی دوست چندین و چندساله ی پدرش بشود. در کنار حاج عباس، به یاد علیرضا افتاد. نمی دانست چرا علی رغم مهربانی های پسر جوان، از او خوشش نمی آید. دو سه بار هم فکرهایی در مورد او به ذهنش نفوذ کرده بود. ای کاش به جای حمید...
    به زور این افکار پریشان را به دور انداخت. او برادر حاج عباس بود. همان مردی که در بدترین شرایط به دادش رسیده و او را از بیغوله های شهرش نجات داده بود.
    به کمک کبری خانم، آماده ی رفتن به سر میز صبحانه شد. الهه و ترانه با دیدن هستی جلو آمدند و صورت او را بوسیدند. ترانه که از بچگی رابطه ی زیاد خوبی با هستی نداشت، به او گفت: «هستی، چرا برای مرگ خانواده ات لباس سیاه نپوشیدی؟»
    الهه یواشکی نیشگونی از دست خواهرش گرفت و گفت: «مگر نشنیدی پدر گفت او را مستقیم از بیمارستان به اینجا آورده؟»
    هستی تازه نگاهی به خود انداخت. ترانه به موضوع مهمی اشاره کرده بود؛ موضوعی که علی رغم اهمیتش، هرگز هستی به آن توجه نکرده بود.
    اما از کجا می توانست لباس مشکی تهیه کند؟ با کدام پول؟
    یکمرتبه نگاهش به علیرضا افتاد و متوجه شد او کمی به خود رسیده است. صورتش اصلاح شده بود و مشخص بود که تازه از زیر دوش بیرون آمده است. بلوز و شلواری کرم رنگ و اسپورت پوشیده بود. موقرانه به هستی سلام کرد.
    هستی همچنان ساکت و خموش آنها را می نگریست، که اکرم خانم بی درنگ به کمک او آمد و به سر میز دعوتش کرد. در خلال خوردن صبحانه، هستی دو سه بار سر خود را برگرداند تا شاید حاج عباس را ببیند که وارد اتاق غذاخوری می شود. ولی هر بار با افسوس سرش را پایین می انداخت. بالاخره طاقت نیاورد و پرسید: «اکرم خان، عباس آقا کجاست؟ از لحظه ی ورود به این خانه دیگر ایشان را ندیده ام.»
    اکرم خانم از سر حسرت سری تکان داد و گفت: «حاج عباس ظاهراً یک خانواده دارد، ولی در واقع مرد هزار خانواده است. هستی جان، ما هم او را زیاد نمی بینیم. آن قدر در کار غرق است که فقط می رسیم به او یک خسته نباشید بگوییم و بس. حالا شاید با آمدن تو و اضافه شدن یک دختر جدید به اعضای خانواده، بتوانیم او را بیشتر ببینیم. در نبود حاج عباس، این عموی بچه ها، علیرضاست که غمخوار ماست. در واقع مثل فرزند در حق من پسری می کند.»
    صدای متین علیرضا شنیده شد که خجالت زده گفت: «شما لطف دارید، زن داداش. من هر کاری بکنم، هرگز نمی توانم محبتهای شما و حاجی را جوابگو باشم.»
    «خدا حفظت کند، جوان. خدا حفظت کند.»
    الهه ناگهان گفت: «راستی هستی جان، حتماً با عموی ما آشنا شده ای.»
    هستی بی اعتنا، سری به نشانه تأیید تکان داد.
    ترانه حرف الهه را پی گرفت و گفت: «هستی جان، همان طور که می بینی، جوان بسیار خوش قیافه ای است که دختران زیادی مایلند او را به تور بیندازند. ولی او سرسختانه مواظب خودش است تا مبادا اسیر یکی از آن زیبا رویان شود.»
    علیرضا به ترانه تَشر زد: «ترانه، صبحانه ات را بخور. برای چرت و پرت گفتن وقت زیاد است. مگر نمی بینی حال هستی زیاد خوب نیست؟»
    هستی با شنیدن اسم خود، آن هم این طور صمیمانه از دهان علیرضا، بغض گلویش را گرفت. فکر کرد، چگونه این جوان به خود اجازه داده است که اسم او را بدون لفظ خانم به کار ببرد؟ بلافاصله سعی کرد از جایش برخیزد، اما چون براحتی نمی توانست، الهه به کمک او شتافت. هستی با یک عذرخواهی کوتاه، میز غذا را ترک کرد و از اتاق بیرون می رفت که شنید ترانه زیر لب گفت: «عمو، گمان می کنی از حرفهای من ناراحت شد یا از حرف تو؟»
    دو ساعت بعد، حاج عباس درِ اتاق او را به صدا درآورد و وارد شد. هستی به خود حق می داد از حاج عباس گله مند باشد. حاجی همچون وسیله ای بی ارزش او را وارد خانه اش کرده و از شب گذشته تاکنون اصلاً به او سرنزده بود. حتی نخواسته بود بداند که او شب گذشته را چگونه سپری کرده است. با ناراحتی اندیشید شاید حاج عباس هم فقط ادعای پدری دارد، و تنها به گفتن سلامی بسنده کرد.
    حاج عباس بلافاصله متوجه گرفتگی چهره ی هستی شد و تعجب زده پرسید: «هستی جان، اتفاقی افتاده؟ کسی تو را ناراحت کرده؟ اینجا راحت نیستی؟»


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  10. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  11. #6
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    40-49

    هستی طاقت نیاورد و بغضش ترکید.گریه کنان رویش را به طرف دیوار برگرداند.فکر می کرد دیگر نمی تواند ذره ای دلبستگی به دنیا یا حتی به زندگی داشته باشد.دیگر هیچ چیز او را خوشحال نمی کرد.آرزو می کرد مرده بود و دیگر نفس نمی کشید.بی انکه قادر به خودداری باشد،امامی افکارش را بر زبان جاری کرد.
    حاج عباس از سر تاثر به دختر جوان می نگریست و به سخنان بغض آلودش گوش می داد.می بایست کاری برای این عروسک زیبا و دلخسته انجام می داد.می دانست که لااقل این را به دوستش مدیون است.با لحنی مهربان به هستی گفت:دخترم،تو نباید دیگر به فکر مرگ باشی.تو زنده ای و حق زندگی برای تو محفوظ است.بعدا فکری برای دلتنگی ات می کنیم و جهت کمرنگ شدن ماتم تو تصمیم می گیرم.ولی فعلا بهتر است حاضر شوی تا برای انجام سیتی اسکن که زودتر از اینها می بایست در مورد تو انجام می گرفت،به بیمارستان برویم.
    هستی نگاهی حاکی از حیرت به حاجی انداخت.آنگاه تعجب زده گفت:حاجی من حالم خوب است.چرا فکر می کنید دیوانه شده ام و نیاز به سیتی اسکن دارم؟
    خدا مرا ببخشد.آیا من چنین حرفی به تو زدم؟من به دکتر ان بیمارستان قول دادم که این کار را برای تو انجام خواهم داد.تو در زیر آوار مانده بودی و سرت از ضربه ای که به ان وارد شده،هنوز زخمی است.البته انشالله که هیچ مشکلی نخواهی داشت،ولی برای کسب اطمینان،انجام این کار لازم است.این طوری خیال من هم جمع می شود...راستی،اکرم خانم گفت از تو سوال کنم آیا مایلی لباس سیاه بپوشی یا نه؟البته هستی جان،دخترم،بدان که تو مجبور نیستی حتما چنین کاری بکنی.این کارها جنبه ی رسم و رسوم دارد،ولی با روحیه ای که تو داری،من انجام این کار را برایت ضروری نمی دانم.
    هستی ناخوداگاه نگاهی به حاجی انداخت.حاج عباس در عزای دوست عزیز و خانواده ی او لباس سیاه بر تن داشت.هستی نیز دلش می خواست این کار را برای پدر،مادر و خواهرانش انجام دهد.او دلش می خواست در عزای حمید نیز رخت سیاه بر تن داشته باشد.بلافاصله گفت:حاجی،دلم می خواهد،ولی...لباسهای من همه زیر آوار مانده.
    حاجی علیرغم غصه ای که در دل احساس می کرد،سعی کرد به روی دختر جوان لبخند بزند.تعجب می کرد که چه زود محبت این دخترک کم سن و سال را در دل جا داده است.فکر می کرد دوقلوهایش که همچون جان برایش شیرین بودند،حالا سه قلو شده اند.از خود سوال می کرد که آیا براستی هستی را مانند ترانه و الهه اش دوست خواهد داشت یا فعلا تحت تاثیر جوی که در ان قرار دارد،احساس ترحم او به محبتش می چربد؟به هر حال می دانست برای رضایت یا حداقل دیدن لبخندی کوچک بر لبان زیبای دخترک حاضر به گذشتن از بسیاری چیزهاست.
    این بار به هستی گفت:غصه ی این چیزها را نخور.عمویت انقدر گدا نشده که فکر این چیزها کله ی خوشگلت را آزار بدهد.من تا ده دقیقه دیگر کبری را برای کمک به تو می فرستم تا آماده ی رفتن به بیمارستان شوی.
    هستی همیشه در زندگی فردی مطیع خانواده و مخصوصا پدرش بود.حالا احساس می کرد که جای پدرش با حاج عباس عوض شده است.با حرفهای حاج عباس اندکی ارامش یافته بود.ناگهان اندیشید،کاش همیشه حاج عباس در خانه بود و ناز او را می کشید.او با از دست دادن همه اعضای خانواده اش شدیدا به کسی که مانند حاج عباس دلسوز باشد،نیاز داشت.اشک چشمانش را با دست پاک کرد و در انتظار کبری نشست.
    هنگامی که به کمک کبری خانم به سمت اتومبیل حاج عباس می رفت متوجه شد که اکرم خانم نیز در کنار حاج عباس در انتظار او به سر می برد.احساس می کرد از همراهی اکرم خانم ناراضی است،ولی دلیل این امر برای خودش نیز واضح نبود.در راه،حاج عباس از آیینه ی اتومبیل متوجه حالت گرفته ی هستی شد،اما فکر کرد فعلا کاری جز انچه انجام می داد،کار دیگری برای این دختر جوان از دستش بر نمی اید و آرزوی صبر بیشتری برای او کرد.آن روز،هستی تا غروب خورشید در بیمارستان بود تا او را برای سیتی اسکن از سرش آماده کنند.البته وضعیت این بیمارستان با بیمارستانی که قبلا در ان بستری بود،بسیار فرق می کرد.رسیدگی به بیماران سریعتر و با کیفیت بهتری انجام می گرفت.
    هستی با دیدن ان همه گل در راهروهای انجا به یاد هتل های شیک و نحوه ی پذیرش انها از مشتریان افتاد.ولی بعد از اینکه او را به محل سیتی اسکن بردند،تازه فهمید محیط بیمارستان در هر شرایطی که باشد،کسل کننده و غم انگیز است.حاج عباس او و اکرم خانم را در انجا گذاشته و برای انجام بعضی از کارهای واجبش به محیط کارش برگشته بود.قرار گذاشته بودند بعد از اتمام معاینه ی کاملی که می بایست از هستی به عمل می امد،به دنبال انها بیاید.خوشبختانه هیچگونه آسیب جدیدی در سر هستی مشاهده نشد که ماندنش را در بیمارستان قطعی کند.حالا دیگر با شرایطی که داشت،از برگشت به خانه حاج عباس راضی بود.در واقع به نوعی پذیرفته بود که انجا خانه جدید اوست.
    پس از پایان کار،اکرم خانم برای برگشتن به خانه با حاج عباس تماس گرفت.ولی او به علت درگیری با کارهایش گفت که به زودی علیرضا را به دنبالشان می فرستد.نیم ساعت بعد،علیرضا با اتومبیل شیک حاج عباس منتظر انها بود.علیرضا بعد از سلام و احوالپرسی،از حال هستی پرسید و اکرم خانم خوشحال پاسخ داد که حال او کاملا خوب است و غیر از شکستگی دست و پا،خوشبختانه مشکل دیگری برایش پیش نیامده است.
    هستی از نگاه علیرضا احساس شادی زیادی را خواند که این موجبات تعجب دختر جوان را برانگیخت.از ذهنش گذشت که یقینا پسر جوان خیال می کند جای عموی او هم هست.به هر حال دلش می خواست به جای علیرضا،حاج عباس به دنبالش آمده بود.
    در بیمارستان وقتی فهمیده بودند او نجات یافته ی زلزله ی مهیبی است که دامنه اش لرزشهایی را حتی در تهران باعث شده بود،دور او را گرفته و سوال پیچش کرده بودند،آنچنان که از یاداوری بعضی صحنه ها،به گریه افتاده و اشک پرستاران را هم دراورده بود.
    حالا فکر می کرد در تنهایی ان شب چه باید بکند؟
    همه در خانه منتظر انها بودند.الهه و ترانه که یکی در رشته فیزیک و دیگری دررشته موسیقی به تحصیل خود ادامه می دادند،با دیدن دوباره ی هستی و البته مادرشان بسیار خوشحال شدند.حاج عباس هنوز به خانه برنگشته بود و علیرضا اماده بود تا در غیاب برادرش هر کاری را که قادر است برای خانواده او انجام دهد.هستی به ارامی از علیرضا تشکر کرد و او را در حسرت کلامی دیگر باقی گذاشت.حاج عباس از الهه و ترانه خواسته بود که لباس مشکی و دو سه دست لباس دیگر برای هستی تهیه کنند.هستی بدون هیچگونه حرفی،تنها در سکوت به تماشای افراد آن خانه مشغول بود.
    با رفتن علیرضا از اینکه در زیر ذره بین نگاه کسی قرار نداشت،احساس آزادی می کرد.می دانست که به هیچ وجه از این پسر جوان خوشش نمی اید و این احساس روز به روز به شکلی قوی تر در او پا می گیرد.
    بعد از شام نیز همچنان به سکوت خود ادامه داد و هرگز به شوخیهای ترانه و الهه توجهی نکرد.الهه مهربانانه به او می گفت که بعد از باز کردن گچ دست و پایش می تواند به دیدن دانشگاه او برود و هستی در حالی که به زور سعی می کرد لبخندی بر لب بنشاند،فکر می کرد که اصلا دوست ندارد چنین کاری بکند.شاید قبل از اینکه به فکر ازدواج با حمید باشد،چند باری درباره دانشگاه اندیشیده بود،ولی حالا بعد از مرگ حمید آنجا را آخرین مکانی می دید که مایل بود سری به ان بزند.به هر حال این لطف الهه را می رساند.
    قبل از اینکه وارد اتاقش شود،کبری خانم یاداور شد که آماده باشد تا در حمام کردن به او کمک کند.هستی از سر اکراه مجبور به پذیرش کمک کبری خانم شد.در حین اینکه حمام می کرد،کبری خانم نهایت دقت را به کار می برد تا مبادا به گچ دست و پای او آبی بخورد.
    بعد از حمام،احساس سبکی کرد.کبری خانم با لحنی مهربان به او گفت که حالا می تواند شب را به راحتی بخوابد.گچ دست و پایش با سنگینی خاص خود حسابی خسته اش کرده بود.بعد از مدتی غلتیدن،سرانجام تسلیم فرشته خواب شد.هنوز دو سه ساعتی بیشتر از استراحتش نگذشته بود که ناگهان در رویاهایش تصویر محجوب نگین ظاهر شد.پدرش با اخم به او می نگریست و نگین می خندید.ناگهان در حین خنده فریاد کشید:هستی،کمکم کن.و در چشم بر هم زدنی با اواری که بی رحمانه بر تن ظریفش فرود می امد،در زمین فرو رفت.هستی نگاه می کرد و فریاد می کشید.
    همزمان با روشن شدن چراغ اتاق،از صدای فریادهایش کاسته شد.می لرزید و صدای به هم خوردن دندانهایش را می شنید.
    حاج عباس به او نزدیک شد،پشت سرش اکرم خانم دیده می شد.حاج عباس مهربانانه گفت:هستی جان چه شده؟شاید خواب وحشتناکی دیدی؟همه چیز تمام شده.تو پیش ما هستی.ببین،اکرم هم اینجاست.
    آن وقت به اکرم خانم اشاره کرد که جلوتر بیاید.زن بیچاره که حسابی ترسیده بود،خود را به هستی نزدیک کرد و سرانجام برای ارام کردنش او را در آغوش کشید.
    همزمان حاج عباس می اندیشید که فردا باید در مورد هستی با علیرضا صحبت کند.شاید او روانشناسی خوب را می شناخت.دختر جوان حالا دیگر نمی لرزید،اما هنوز هق هق گریه اش شنیده می شد و اینم وردی بود که حاج عباس طاقت نداشت درباره ی هیچ یک از دخترانش یا هستی تحمل کند.دلش شدیدا برای دختر جوان می سوخت،ناگهان فکری به ذهنش رسید،برگزاری مراسم ختم.شاید این مراسم می توانست مرهمی هر چند کوچک بر مرارت های دختر جوان باشد.مجلسی خودمانی و ساده.از اینکه چنین فکری زودتر به ذهنش نرسیده بود،خود را سرزنش کرد.
    در کنار همسرش،لبه تخت هستی نشست و در حالی که موهای زیبای دخترک را نوازش می داد گفت:هستی جان،می خواهی مجلس ختمی برای عزیزانی که از دست داده ایم بر پا کنیم،شاید اندکی از درد و رنج تو بکاهد.
    هستی ساکت شد،حالا دیگر گریه نمی کرد.در حالی که دو چشم سیاهش کودکانه برق می زد،به حاج عباس خیره شد.
    حاج عباس بی اختیار خم شد و پیشانی دخترک را بوسید.هستی خود را در آغوش حاج عباس رها کرد.در آغوش این مرد قوی،احساس آرامش می کرد.او شدیدا به این امنیت نیاز داشت و ان را کم کم در حاج عباس می یافت.حاج عباس به او قول داد که تنهایش نمی گذارد و هر کاری که بتواند برای او انجام می دهد.
    هستی متوجه شد که چشمان اکرم خانم نیز غرق اشک است.بی شک به حال زار او دل می سوزاند.حتما او را قابل ترحم می دانستند،و این یگانه حسی بود که هستی هرگز ان را نمی پسندید.بلافاصله خود را از اغوش حاج عباس بیرون کشید و از ته دل نالید:خواهش می کنم مرا تنها بگذارید.من نیازی به جلب دلسوزی یا ترحم شما و همسرتان ندارم.خواهش می کنم بیرون بروید.
    حاج عباس که از تغییر حالت دختر جوان حیرت کرده بود،به اکرم خانم اشاره کرد که بلند شود.موقع ترک اتاق گفت:کبری خانم را پیش تو می فرستم.شاید برایت بهتر باشد که امشب را تنها نباشی.
    اما فهمید که روح دختر جوان در جایی دیگر سیر می کند.فقط جسم هستی در اتاق بود.
    بقیه ان شب را هستی جرات نمی کرد چشمانش را ببندد.سرانجام چیزی به صبح نمانده بود که از شدت خستگی خوابش برد.

    4

    صبح روز بعد،قبل از انکه حاج عباس به محل کارش برود،زنگ در خانه ای را در یکصد قدمی منزل خود به صدا دراورد.صدای جوانی از پشت آیفون به گوش رسید که گفت:بفرمایید؟
    حاج عباس موقرانه جواب داد:من هستم،برادر علیرضا.لطفا به او بگویید چند دقیقه پایین بیاید.
    جوان که امیر نامیده می شد،با شنیدن اسم حاج عباس با دستپاچگی گفت:سلام حاج اقا.خواهش می کنم بفرمایید بالا.و بلافاصله در را باز کرد.سپس به سراغ علیرضا که در خواب بود رفت و او را با عجله بیدار کرد.
    علیرضا تعجب زده به همخانه اش امیر که صبح به ان زودی او را بیدار کرده بود،نگریست و با لحنی دلخور گفت:امیر مردم ازار.من که امروز صبح کلاس ندارم.چرا بیدارم کردی؟
    امیر شتاب زده گفت:علیرضا،زود باش بیدار شو پدر الهه خانم امده.
    علیرضا که هنوز خواب الوده بود گفت:الهه دیگر کیست،مردم ازار؟
    امیر این بار ملافه را از روی او کشید و گفت:بابا برادرت را می گویم،حاج عباس.حاج عباس دارد می اید بالا.
    علیرضا با شنیدن نام برادر،فورا از تخت برخاست.همزمان زنگ در آپارتمان به صدا درامد.فرزاد،دوست دیگرشان که از سر و صدای انها بیدار شده بود مات سر جایش نشسته بود و به این آمد و شد نگاه می کرد.
    علیرضا برای باز کردن در جلو دوید،ولی قبل از اینکه موفق به انجام این کار شود.امیر در حال دعوت کردن حاج عباس به داخل آپارتمان بود.علیرضا تعجب زده به امیر که مشغول تعارف و خوشامدگویی به حاج عباس بود،می نگریست.امیر همخانه ی شاد و شنگول علیرضا و فرزاد بود.در رشته ی مهندسی مکانیک درس می خواند و از یک خانواده ی مرفه شیرازی بود.یگانه پسر خانواده بود و بعد از دو دختر که هر دو از او بزرگتر بودند،به افراد خانواده اش اضافه شده بود.پدرش سرهنگ ارتش و مادرش خانه دار بود و چون تنها فرزند ذکور خانواده محسوب می شد،حرفش حسابی خریدار داشت.اما او موجودی مهربان و متواضع بود که هیچ چیز موجبات غرورش را فراهم نمی کرد.به عنوان بامزه ترین فرد کلاس و حتی دانشگاه شناخته می شد و همه بسیار دوستش داشتند.ضمنا با استعداد زیادی که در دروس دانشگاه از خود نشان می داد،علیرضا بعید نمی دانست به زودی نامش جزو دانشجویان ممتاز دانشگاه روی تابلوی اعلانات نصب شود.
    بر عکس امیر،فرزاد فردی نسبتا مغرور و کمی هم عصبی بود.فرزاد در خانواده ای پر جمعیت به دنیا امده بود و دارای پنج خواهرو سه برادر بود که در کرج زندگی می کردند.مادرش خانه دار و پدرش کارگری ساده بود.دو تا از خواهرانش که بزرگتر از او بودند،خیلی زود ازدواج کرده بودندتا بدین وسیله هزینه ی دو نفر از دوش پدر خانواده کم شود.فرزاد بعد از این دو خواهر،بزرگترین فرزند خانواده به حساب می امد.او از دورانی که در دبیرستان تحصیل می کرد ،عادت داشت به همراه درس،کار هم بکندو البته این کارها باعث تبحر او در امر مکانیکی اتومبیل و تعمیر وسایل الکتریکی شده بود.او هم مانند امیر در رشته مکانیک تحصیل می کرد و ارزو داشت زودتر دوران دانشگاه را به پایان برساند و مهندسی قابل شود.
    علیرضا با دیدن برادرش،سریعا جلو دوید و حاج عباس را دعوت کرد تا بنشیند.هنوز از رفتار صمیمانه ای که امیر نسبت به حاج عباس نشان داده بود،متعجب بود.ولی از دیدن حاج عباس در ان وقت صبح بیشتر حیرت زده شده بود.
    به امیر اشاره کرد که چای بیاورد،سپس با لحنی نگران از حاج عباس پرسید:حاجی،چه شده؟چطور شد این وقت روز ما را سرافراز کردید؟
    حاجی در حالیکه مهرامیز به قامت بلند و جوان برادرش می نگریست،گفت:
    علی جان بنشین.می خواهم با تو مشورتی بکنم.
    امیر در حالیکه لبخند می زد،با سینی چای وارد شد و به شوخی به حاج عباس گفت:حاجی جان،بیشتر بچه های دانشگاه عوض مشورت با علیرضا،مایلند با من صحبت کنند.به هر حال من هم در خدمتگزاری حاضرم.من ارادت خاصی بهخ انوده محترم شما دارم.
    حاج عباس دستی بر شانه پسر جوان زد و با خوشرویی گفت:اتفاقا موضوعی که برای مشورت درباره اش نزد شما امدم،مربوط به یک دختر جوان است و بی شک شما در رفع مشکل او کمک موثری خواهید بود.
    علیرضا متفکرانه سری تکان داد و گفت:نکند موضوع مربوط به هستی است؟ایا اتفاقی برای هستی افتاده؟دیشب که از خانه تان بر می گشتم ،حالش کاملا خوب بود.چه شده،برادر؟
    امیر تعجب زده فکر می کرد که هستی دیگر کیست؟تا جایی که از وضعیت منزل برادر علیرضا باخبر بود،حاجی فقط دو دختر داشت،که ان هم به طور محرمانه کشف کرده بود اسامی انها الهه و ترانه است.اولین باری که الهه را در دانشگاه علوم پایه ی خودشان دیده بود،از شدت خوشحالی نمی دانست چه بگوید و علی رغم اینکه فردی همیشه شاداب به حساب می امد،همه ی دوستانش به تغییر حالت او پی برده بودند،ولی به دلیل زیرکی امیر،هرگز نتوانسته بودند علت این شادی را کشف کنند.
    الهه با زیبایی معصومانه اش خاطره ی دختران سیاه چشم شیرازی را به یاد امیر می اورد،هر چند کیلومترها دور از شیراز متولد شده بود.او هنوز هم روزی را که الهه را پشت در اپارتمانشان دیده بود،به خاطر داشت.دختر جوان خجالت زده به دنبال عمویش امده بود و شرم دخترانه در صورت زیبایش هویدا بود.امیر در مدت


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  12. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  13. #7
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    دو سالگی در تهران زندگی می کرد، دختران پررو زیاد دیده بود، بنابراین از حجب و حیایی که در برادرزاده ی همخانه اش دید، حسابی جا خورد. بعدها با توجه زیادتری که به سخنان پراکنده ی علیرضا در مورد خانه برادرش نشان می داد، فهمید که الهه و ترانه دوقلو هستند. وقتی از سر کنجکاوی از علیرضا پرسیده بود که خواهر دوم نیز آیا به خوشگلی اولی هست یا نه، علیرضا با خنده پاسخ داده بود: «امیرجان، فضولی موقوف. مثل اینکه یادت رفته آنها برادرزاده های من هستند.»
    حالا تعجب زده به سخنان حاج عباس در مورد دختری جدید به نام هستی گوش می داد. سعی می کرد خوددار باشد و برعکس همیشه که دائم در حال مزه پرانی بود، سخن بیهوده ای بر زبان نیاورد. به هر حال می بایست فکر آینده را هم می کرد. رضایت پدر الهه نقش مهمی در این زمینه ایفا می کرد.
    حاج عباس از ماجرای شب گذشته و اتفاقی که برای هستی افتاده بود، برای علیرضا و امیر حرف زد. سپس رو به دو جوان کرد و گفت: «ببینم، شما چه عقیده ای دارید؟ آیا با روحیه ی حساس این دختر و شرایط بحرانی او، صلاح است حرفی از روانپزشک به میان بیاوریم؟ می دانید که در جامعه ی ما هنوز مسئله ی مشاوره به خوبی جانیفتاده. می ترسم هستی فکر عوضی پیش خودش بکند.»
    علیرضا با شنیدن حرف های حاج عباس، چهره ی زیبای دخترک را در نظر مجسم کرد. حقیقتاً دلش نمی خواست از هر طریقی که ممکن است، به او کمک کند. کاش کسی پیشنهاد می داد که او خودش با هستی مشاوره کند. آن وقت بهتر می توانست هستی را بشناسد. ولی با وجودی که در مقطع فوق لیسانس روانشناسی تحصیل می کرد، در چشم برادرش همان علیرضای کوچک خانواده بود.
    سپس پیشنهای که امیر داد، او کاخ رؤیاهایش را در دست بادی ویرانگر دید. امیر با حرارت خاصی راجع به یکی از دوستان شیرازی اش که دکترای روانشناسی داشت و با تنها خواهرش در تهران زندگی می کرد حرف زد و گفت: «با وجودی که محمد خیلی جوان است، در مشاوره بسیار موفق است. می توانیم او را به عنوان دوست خانوادگی به مجلس ختم پدر و مادر این دختر دعوت کنیم.»
    علیرضا متأسف از پیشنهاد امیر، از سر لجبازی گفت: «ببینم، مگر قرار است تو هم دعوت بشوی که می گویی دعوت کنیم؟»
    حاج عباس دستی بر شانه ی امیر زد و گفت: «البته، من خودم رسماً امیرخان را دعوت می کنم. علیرضا، تو خودت چرا هرگز دوست به این خوبی را به خانه ی ما نمی آوری؟»
    امیر با استفاده از موقعیت گفت: «حاج عباس، این برادر شما به قدری کم لطف است که به فکرش نمی رسد ما هم گاهی دلمان برای خانواده مان تنگ می شود و نیاز داریم در جمعی خانوادگی شرکت کنیم. به هر حال می توانید به خدمتگزاری من هم به عنوان پسرتان تکیه کنید. من با دیدن شما به یاد پدر خودم می افتم.»
    «ممنونم پسرم. درِ خانه ی من به روی همه ی جوانان صالح، به خصوص امیرخان گل باز است. راستی، گفتی در چه رشته ای درس می خوانی؟»
    «حاج عباس، من چون از اول به روغن و لباس روغنی مادرم در هنگام غذا پختن خیلی علاقه داشتم، توی دانشگاه هم رشته مکانیکی را انتخاب کردم.»
    حاج عباس متعجب پرسید: «مکانیکی؟ آنجا مکانیکی می کنی؟ مرا بگو که خیال می کردم تو هم در دانشگاه درس می خوانی.»
    علیرضا برای جلوگیری از لودگی بیشتر امیر به وسط حرف آنان پرید و به جای او جواب داد: «حاجی، این پسر دنیای تواضع است. به زودی مهندس میکانیک می شود.»
    حاجی که حالا به مفهوم سخنان امیر پی برده بود، با خنده ای پدرانه گفت: «حالا دیگر مرا دست می اندازی؟»
    امیر با حالتی به ظاهر ناراحت گفت: «وای حاجی جان مرا ببخشید. خدا مرا بکشد اگر چنین قصدی داشته باشم. دو تا خواهرانم همیشه می گفتند چون من یکی یک دانه ام، کمی لوس شده ام.»
    حاجی با خنده گفت: «من هم همین عقیده را دارم.»
    علیرضا برای ختم ماجرا جواب داد: «داداش، امیر است دیگر.»
    در نهایت، کارهای مراسم ختم را بین خود تقسیم بندی کردند و این بار امیر به دور از هر گونه مسخره بازی، قول داد تا آنجا که بتواند به حاج عباس و علیرضا کمک کند.
    غروب روز بعد، امیر در مطب محمد با او کلنجار می رفت تا به حضور در مجلس ختم راضی اش کند. «بابا اصلاً خیال کن از تو می خواهند برای بازماندگان زلزله کاری انجام بدهی. چون جای خودت امن است، باید این قدر نسبت به آنان غریبه باشی؟ حس نوع دوستی ات کجا رفته؟»
    «امیرجان، تو چرا نمی فهمی؟ مگر نه اینکه قرار است تو مهندس این مملکت بشوی؟ مهندس به خنگی تو، بابا به خدا نوبره. تازه دوستانت می گویند جزو نفرات اول دانشگاه هم هستی.»
    «ببین، تو هم باید سهمت را به عنوان یک ایرانی مسلمان نسبت به این زلزله زدگان ادا کنی. تازه دل خواهرت هم در خانه پوسید. اقلاً این بهانه ای می شود که او را کمی از منزل دور کنی.»
    «از منزل دور کنم و به مجلس ختم بیاورم که بدتر دلش بگیرد؟ امیر، احترام پدرت جای خودش، دوستی تو هم محترم، ولی دست از سر من بردار. اگر این دختر مریض است، او را به مطب من بیاورید تا درمان و مشاوره را شروع کنم. دیگر سالها از زمان جنگ گذشته. این فداکاریها مال زمان جنگ و جبهه بود که همه درگیر احساسات بودند. حالا هر کسی به فکر خودش است و برای نجات خودش تلاش می کند. بچه جان، این فرق بزرگ جوانان آن دوره و این دوره است. مگر نمی بینی سرگرمی اغلب پسران این زمانه چیست؟ مو بلند کردن، ابرو برداشتن و دور شدن هر چه بیشتر از حالتهای مردانگی شان. به عبارت دیگر، یک بیماری بیگانگی جنسیتی بین جوانان این دوره شیوع پیدا کرده. خیال می کنی برای چه می خواهند ظاهر خود را از حالت مردانه خارج کنند؟ برای اینکه دیگر از آنها توقع جوانمردی نداشته باشند. من مطمئنم که تو مارمولک هم حتماً سودی در این کار می بری که این جور به جان من افتاده ای، وگرنه تو فقط با مسخره بازیهای خودت درگیری.»
    امیر در حالی که به ظاهر خود را ناراحت نشان می داد، با لحنی دلخور گفت: «بابا تو که به همه چیز شک داری. مرا بگو که از طریق تو می خواستم کاری برای دلخوشی پدرزن آینده ام انجام بدهم. ببینم، مگر تو نمی گفتی به سرمایه نیاز داری؟ از قرار معلوم، خانم آینده ی من یک خواهر دوقلو هم دارد. من که زیاد به پول احتیاج ندارم. ولی تو چی؟ ببینم، پدر پولدار داری، عمویت سرمایه دار است یا شوهر خواهر متمولی داری؟ من را بگو که می خواستم برای تو هم کاری بکنم. خیلی خوب، نیا. ظاهراً بیهوده این همه تعریف تو را پیش حاج عباس کردم.»
    «امیر دست از شوخی هایت بردار. واقعاً تو قصد ازدواج داری؟ جدی می گویی یا باز هم می خواهی مرا دست بیندازی؟»
    «والله راستش را بخواهی، پنجاه درصد قضایا حل شده، فقط مانده پنجاه درصد بقیه.»
    «درست بگو ببینم چی شده؟ مثل اینکه تو هم کم کم داری از جمع مجردها خارج می شود.»
    «حقیقتش من که دختره را پسندیده ام.»
    «خود دختره چه می گوید؟ پدر و مادر دختره و پدر و مادر خودت عقیده شان چیست؟»
    «مثل اینکه تو داری خیلی تند می روی. یک کم دیگر ساکت باشم، حتماً همین الان مرا سر سفره عقد می نشانی. در واقع خود دختره که اصلاً نمی داند من وجود دارم. به پدر و مادر خودم و دختره هم که هنوز چیزی نگفته ام. این همان پنجاه درصدی است که باقی مانده.»
    «آهسته برو گمشو، امیر، با این مسخره بازیهایت. مرا بگو که دارم وقتم را با تو دلقک تلف می کنم.»
    «از شوخی گذشته، واقعاً دلم برای این دختر جوان می سوزد. تصورش را بکن. او در یک شب همه ی افراد خانواده اش را از دست داده. یک لحظه خودت را جای او بگذار. آیا این موضوع دردناک نیست؟»
    محمد، ناخودآگاه صحنه ی تصادف پدر و مادرش را در پنج سال پیش به خاطر آورد. زمانی که او در دانشگاه مشغول تحصیل بود، پدر و مادرش با شوق تمام عازم دیدار او بودند، ولی هرگز موفق به دیدار تنها پسرشان نشدند. وقتی پلیس برای تشخیص هویت او را به پزشکی قانونی برد، محمد از شدت شوک وارد شده هرگز نتوانست حتی قطره اشکی بریزد. بعد از مرگ پدر و مادر مهربانش، شوهر خواهر او بنای ناسازگاری را با دنیا، یگانه خواهرش گذاشت. بالاخره هم او را مجبور به طلاق کرد و نزد تنها برادرش برش گرداند. دنیا که از یک طرف عزادار مرگ پدر و مادرش بود و از طرف دیگر در غم از دست دادن زندگی و آینده اش می سوخت، طاقت نیاورد و مدتها در بیمارستان بستری شد. حالا چند سالی می شد که خود را در نقاشی غرق کرده و اندکی از دنیای انزوایی که او را در خود فرو می برد، فاصله گرفته بود.
    محمد با یادآوری دنیا و رنجهایی که زن جوان در اوج جوانی متحمل شده بود، به آرامی گفت: «باشد. می آیم و حتی سعی می کنم دنیا را هم بیاورم. شاید با دیدن یکی بدتر از خودش، کمی از حالت تنهایی خارج شود.»
    امیر که بالاخره به خواسته اش رسیده بود، صورت متین و جذاب محمد را بوسید و گفت: «دیدی هنوز هم مردانگی و جوانمردی در جوانهای ما نمرده؟»
    شب بیداری و درست نخوابیدن هستی در شبهای بعد هم ادامه یافت. گاهی که سعی می کرد خودش را کنترل کند و در خواب فریاد نزند، پتو را بین دندانهایش قرار می داد و به شدت آن را گاز می گرفت. یک بار هم نزدیک بود در اثر این کار دچار خفگی شود. دیگر از افراد آن خانه خجالت می کشید و آرزو می کرد دیگر هرگز شب نشود. کابوس مرگ عزیزانش، چیزی نبود که به این سادگی دست از سرش بردارد. از بین لباسهایی که الهه و ترانه برای او خریده بودند، پیراهنی مشکی و بلند را پسندیده بود و آن را می پوشید. علیرضا بیشتر از گذشته سر و کله اش در خانه برادرش پیدا می شد و چون هستی تمام مدت روز را در خانه به سر می برد، به ناچار با علیرضا مواجه می شد. او اولین کسی بود که متوجه تغییر حالت فاحش هستی شده بود. دختر جوان از درون رنج می برد و دور چشمان زیبایش گود رفته بود. هستی هرگز کوچکترین روی خوشی به علیرضا نشان نمی داد و سنگینی رفتارش نسبت به عموی دوقلوها روز به روز شدیدتر می شد.
    قرار بود عصر آن روز مجلس ختمی که حاج عباس قولش را به هستی داده بود، برگزار شود. از صبح آن روز هستی می دید که کبری خانم و اکرم خانم در تدارک تهیه ی حلوا هستند. بعد از آماده شدن حلوا که تا نزدیک ظهر طول کشید، از دختران خواستند آن را در لفاف کاغذی قرار دهند.
    هستی، علیرضا و دو دوست دیگرش را می دید که در پی آماده کردن اتاق پذیرایی بزرگ خانه برای ورود میهمانها هستند. آخرین بار علیرضا را دید که مشغول آوردن تعداد زیادی قرآن به خانه بود. او خیلی سعی کرد از علیرضا برای کارهایی که انجام می دهد تشکر کند، اما بدون گفتن کلامی به آشپزخانه نزد الهه و ترانه رفت.
    ترانه در حالی که گاهی از حلواها می خورد، با لحنی عاری از هر گونه احساس گفت: «واقعاً که دستپخت کبری خانم حرف ندارد. خیلی خوشمزه شده.» سپس با اشاره ی الهه، حرف خود را قطع کرد و به پشت پنجره رفت.
    الهه مهربانانه به هستی نگریست و گفت: «هستی جان، خوب شد بالاخره از اتاقت بیرون آمدی. تو بدجوری خودت را در آنجا حبس کرده ای. بیا بنشین.»
    هستی هنوز کاملاً ننشسته بود که ناگهان صدای ترانه شنیده شد که با خوشحالی گفت: «بچه ها، این پسره کیست که همراه عمو این ور و آن ور می دود؟»
    الهه با لحنی بی اعتنا پاسخ داد: «خوب، حتماً دوست عموست. تازه یک پسر نیست بلکه دو نفرند.»
    ترانه بی آنکه به حرف خواهرش اعتنایی کند، از آشپزخانه بیرون رفت.
    هستی که همیشه از لحاظ رفتار و کردار الهه را به ترانه ترجیح می داد، بدون توجه به ترانه، به ریختن حلوا در کاغذهایی که برای این کار تهیه شده بود، مشغول شد. هیچ وقت حتی به ذهنش خطور نکرده بود روزی شاهد پختن حلوای مراسم ختم تمام اعضای خانواده اش باشد. با اینکه بیشتر از چند روز از مرگ عزیزانش نمی گذشت، احساس می کرد چندین سال است که از آنها بی خبر است و واقعاً دلش برای عزیزانش تنگ شده بود. طبق معمول، بی صدا اشک از گوشه ی چشمانش به پایین می ریخت.
    الهه که حواسش به هستی بود، گفت: «هستی جان، می دانم روزهای سختی را می گذرانی، ولی باید تحملت را زیادتر کنی. هیچ وقت نشد تو را در حال اشک ریختن نبینم. یا پای تلویزیون نشسته ای و با دیدن خرابه های زلزله اشک می ریزی، یا در تنهایی خود غوطه وری.»
    هستی به وسط حرف الهه پرید و بغض آلود گفت: «شبها هم که از صدای فریادهای من آرامش ندارید. من واقعاً متأسفم. می دانم که خودم را به خانواده ی شما تحمیل کرده ام شاید بهتر بود نزد همشهری هایم می ماندم. در این صورت شما هم از وجود من در عذاب نبودید.»
    الهه که دلش از حرفهای هستی به درد آمده بود، به یاد سخنان ترانه افتاد که گاهی با غرغر و به عنوان درددل به الهه گوشزد می کرد از وجود هستی در خانه شان خسته شده و مخصوصاً از فریادهای شبانه ی او به تنگ آمده است. حتی دیشب از شدت عصبانیت اعتراف کرده بود که اگر پدرش این قدر مدافع این دخترک یتیم نبود، دلش می خواست آن قدر گلوی او را بفشارد تا دیگر نتواند این گونه فریاد بکشد و آنها را از خواب بپراند. حتی وقتی الهه به او اعتراض کرده بود، با بی اعتنایی پشتش را به او کرده و گفته بود: «به نظر من، تو هم مثل پدرمان عقل درست و حسابی نداری.»
    الهه با این جواب ترانه از جایش بلند شده بود و تا مدتها خیره و متعجب به موهای خرمایی و بلند ترانه نگریسته بود، در حالی که می اندیشید یقیناً فریادهای هستی باعث شده که ترانه برای یک لحظه شعورش را از دست بدهد و حتی به پدرش نیز توهین کند.
    الهه نگاهی به هستی انداخت و در این فکر فرو رفت که اگر این اتفاق برای خودش می افتاد، آیا می توانست وضعیتی بهتر از او داشته باشد؟ سپس دستهای هستی را در دست گرفت و گفت: «زیاد فکرش را نکن. بالاخره تو هم یک روز صحنه های غم آور زندگی ات را فراموش می کنی و به زندگی معمولی خودت مشغول می شود. ضمناً تو مزاحم هیچ کس نیستی. اینجا خانه ی خودت است. پس راحت باش.»
    هستی برای اولین مرتبه قدرشناسانه به الهه نگریست و بدون هیچ گونه جوابی به فشردن دستهای ظریفی که مهربانانه به طرفش دراز شده بود، پرداخت.
    دقایقی بعد، ترانه در حالی که گونه هایش قرمزتر از معمول به نظر می رسید، وارد آشپزخانه شد و به آرامی گفت: «الهه، تو تا حالا این دوست عمو را دیده بودی؟ پسر بسیار جذابی است.»
    «ترانه، تو باز یک پسر خوش تیپ دیدی، حس کنجکاوی ات گل کرد؟»
    «اَه، باز آمدم یک چیزی به تو بگویم، خودت را لوس کردی. اسمش را فهمیدم. فرزاد صدایش می کردند. نمی دانی چقدر پسر مغرور و جذابی است. با کلی کلنجار رفتن، بالاخره کبری خانم را راضی کردم که شربت را من برایشان ببرم. اما پسرک پررو، اصلاً یک نیم نگاه هم به من نکرد، در عوض آن یکی که اسمش امیر بود، خیلی مؤدبانه تشکر کرد. ولی دریغ از یک تشکر خشک و خالی از طرف فرزاد. من می خواستم کمی همانجا بمانم تا به بهانه ی نگاه کردن به کارهایشان حساب این پسرک خودخواه را برسم، ولی واقعیتش از نگاه خشم آلود علیرضا ترسیدم. کاش عمو هم زودتر زن بگیرد یا لااقل عاشق کسی بشود تا این قدر مزاحم ما نشود. انگار نه انگار خودش هم جوان است.»
    الهه که از دست وراجی های ترانه خسته شده بود و از این حرص می خورد که چرا او اقلاً رعایت حال هستی را نمی کند، پرخاشگرانه بر سرش فریاد کشید: «دختر، بس کن. سرمان رفت. خدا را شکر که به تو اعتنایی نکرد. مثل اینکه امروز بعدازظهر مجلس ختم داریم! پس تو را به خدا ساکت باش.»
    هستی می اندیشید که دو خواهر دوقلو نه تنها از نظر ظاهر، بلکه از نظر خصوصیات اخلاقی نیز بسیار با هم تفاوت دارند و در دل باز هم اعتراف کرد که الهه را بیشتر از ترانه دوست دارد و عقل و درایت او را تحسین کرد.
    بعدزاظهر آن روز، هستی با دیدن میهمانانی که به عنوان همدردی با حاج عباس برای فقدان دوست عزیزش به مجلس ختم آمده بودند، احساس غربت بیشتری کرد. دلش می خواست در شهر خودش و در خانه ی خودش و در کنار پدر و مادرش بود و هیچ گاه زلزله ای این گونه زندگی اش را به مخروبه ای واقعی تبدیل نکرده بود. خوشبختانه با شروع اولین مداحی، باز هم اشک چشمانش بود که به کمک او شتافت.
    حاج عباس همچون سالاری در صدر مجلس نشسته و هستی را مثل فرزندی در کنار خود نشانده بود. اکرم خانم هم در طرف دیگر هستی به عنوان صاحب عزا قرار گرفته بود. همه ی میهمانانی که در مراسم حضور داشتند، صادقانه و صمیمانه به همراه حاج عباس و اکرم خانم، به هستی نیز تسلیت می گفتند و بسیاری از آنها همراه هستی و اکرم خانم اشک می ریختند. مداح از خوبی های پدر و مادر هستی و از اینکه زلزله چطور جان بسیاری را گرفته و کثیری از هم وطنان را به خاک عزا نشانده بود، صحبت می کرد. در خلال حرفهایش به کمک به بازماندگان زلزله اشاره کرد و از وظایفی که بر عهده ی هر فرد ایرانی است. در انتها نیز مرثیه ای را برای درآوردن اشک حاضران قرائت کرد.
    امیر که قول حضور دکتر روانشناس را در مجلس به حاج عباس داده بود، با نگاهی منتظر چشم به در دوخته بود. سرانجام نزدیک انتهای مجلس، محمد به همراه خانمی جوان که سراپا مشکی پوشیده بود، وارد مجلس شد. با اشاره ی امیر، علیرضا به استقبال محمد شتافت و با هم به نزد برادرش رفتند.
    حاج عباس زیر لب، طوری که هستی متوجه نشود، از حضور محمد تشکر و خواهش کرد که بعد از مجلس نیز سالن را ترک نکند. دنیا مهربانانه هستی را در آغوش فشرد و مرگ پدر و مادرش را تسلیت گفت. هستی ضمن تشکر از دنیا، برای لحظه ای در چشمان محمد خیره شد. چشمان آبی رنگ محمد، بی درنگ یاد و خاطره ی حمید را در ذهنش زنده کرده بود. محمد که از نگاه خیره ی هستی متعجب شده بود، به او تسلیت گفت و به همراه خواهرش پیش امیر برگشت.
    امیر از محمد تشکر کرد و گفت: «خوب، دختره را دیدی؟ خیال می کنی اوضاع روحی او چگونه باشد؟»
    «من تازه رسیدم و بیشتر از یک نگاه، موفق به دیدن این دختر بینوا نشده ام.»
    «تا پایان مجلس وقت داری هر چقدر دلت می خواهد رفتار و حرکات او را زیر نظر داشته باشی. ولی تو را به خدا هر چه زودتر درمان او را شروع کن. از قرار معلوم شبی نیست که از خواب نپرد و با فریادهایش دیگران را از خواب بیدار نکند.»
    «می خواهی قرص ضد خواب به او بدهم تا دیگر اصلاً خوابش نبرد؟»
    امیر به آرامی زیر گوش محمد نجوا کرد: «اگر این کار را بکنی، همه تو را دعا می کنند. به حال خود دخترک که فرقی نمی کند. یقیناً از داد و فریادهایش دیگر خودش هم نمی تواند بخوابد.»
    «امیر، من فکر می کردم که او حداقل هجده سال را داشته باشد، ولی مثل اینکه خیلی کوچکتر به نظر می رسد.»
    «والله دکتر جان خود من هم خیلی تعجب کردم، ولی علیرضا می گوید او هفده هجده ساله است. منتها روز به روز لاغر تر و کوچکتر می شود.»
    با صدای هیس آرامی که دنیا به آنها گفت، هر دو ساکت شدند. دنیا به آرامی اشک می ریخت و هر چند دقیقه مجبور می شد عینکش را از چشمانش بردارد و چشمان آبی خوشرنگش را که بی شباهت به چشمان دریاگون برادرش نبود، پاک



    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  14. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  15. #8
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    60 _70

    او با شنيدن ماجراي زندگی هستی از زبان برادرش از صمیم قلب خواستار شرکت در مراسم ختم شده بود و دلش شدیدا به حال دختر جوانی که مظلومیت یک کوچک در جلوی نظرش اشک می ریخت،مي سوختز او با ياداوری روزی که خبر از دست دادن پدر و مادرش را شنیده بود. شدیدا برای هستی تاسف می خورد.در پایان مراسم ،وقتی همه مجلس را ترک کردند،تنها علیرضا و دوستانش به همراه مهمد و دنیا باقی ماندند.هستی دیگر گریه نمی کرد.ولی چشمانش متورم و قرمز شده بود و از شدت درد می سوخت. سردردی شدید نیز گریبانش راگرفته بود.برای لحظه ای متوجه نگاه مهربان حاج عباس شد که او را می نگریست.همیشه این مرد را دوست داشتو محبتش را با اولین عروسک زیبایی که برایش خریده بود عمیقا به دل گرفته بود.حالا احساس می کرد بیشتر از همیشه و همه وقت به حاجی وابسته است. دلش نمی خواست برای ساعتی نیز از حاج عباس دور شود.احساس می کرد که در کنار حاج عباس امنیت بیشتری دارد.نگاه پر محبت حاجی را مشتاقانه با چشمان زیبایش پاسخ می داد.ترانه برای کمک به کبری خانم ،سینی شربت را می چرخانید و مخصوصا همراه با عشوه ای خاص ان را جلوی فرزاد نکه می داشت.فرزاد با غروری که همیشه در خود داشت،نیم نگاهی به ترانه انداخت.شربت را از سینی برداشت و تشکری سرد نیز از ترانه به عمل اورد.از هنگام ظهر،متوجه نگاه هیجان زده ی این دختر جوان شده بود و این موضوع چیزی نبود که برای او تازگی داشته باشد.با دیدن وضع مالی بسیار خوب حاجی،در این اندیشه بود که این دخترک لوس خیال می کند به راحتی می تواند هر جوانی را بفریبد. در واقع او تصمیم گرفته بود که هرگز در زندگی عاشق هیچ دختری نشود و تا ان زمان روی قول و قرارش پابرجا مانده بود.هر چند با دختران بسیاری دوست شده بود و هدایای گوناگونی نیز از انان پذیرفته بود که البته بیشتر این دختران از طبقه ی مرفه جامعه به شمار می امدند.حاج عباس در گوشه ای به ارامی با دکتر جوان مشغول صحبت بود. در این فاصله دنيا خود را به هستي نزديك كرد و براى بهبود شرايط روحى او شروع به صحبت كرد. ((من اسمم دنياست. شنيدم كه شما را هستى صدا مى كنند.به نظرت تركيب اسم ما دو تا چه مفهومى دارد؟))

    هستى خيره به اين غريبه ى مهربان نگريست. به درستى متوجه منظور او نشده بود و ساكت و بى صدا فقط به او زل زد.
    دنيا ادامه داد: (( خوب , من خودم مى گويم . هستى دنيا, يعنى حيات جهان. خوب كه فكر كنى , مى بينى اتحاد اسمهاى ما عبارت پرمعنايى را به وجود مى اورد. پس ما بايد زندگى كنيم. هرچند هردو يكباره پدر و مادرمان را از دست داده ايم.))
    هستى ناگهان سكوت را شكست و تعجب زده پرسيد : ((شما هم پدر و مادرتان را در اثر زلزله از دست داده ايد؟))
    دنيا به چشمان زيبا و معصوم دخترك نگريست و گفت: (( تنها زلزله نيست كه ممكن است عزيزان ما و حتى خود ما را بگيرد. تصادفات, بيماريها يا هر چيز ديگرى امكان دارد مخرب و ويرانگر باشد. پدر و مادر من در حادثه ى رانندگى, زمانى كه به ملاقات برادرم مى امدند ,به سراى باقى رفتند. ))
    ((متأسفم . واقعا برايتان متأسفم و به شما تسليت مى گويم .))
    (( اما عزيزم , من و برادرم زنده هستيم و بايد به زندگى ادامه دهيم.))
    ((مى دانم , مى دانم كه بايد حقيقت را قبول كنم. تازه به نوعى بايد شكرگزار هم باشم كه مثل بسيارى از همشرى هايم بى خانمان نشدم و سقفى بالاى سرم دارم. ولى نمى توانم به خود بقبولانم كه شكرگزار باشم. واقعيتش اين است كه ديگر نمى خواهم هيچ ارتباطى با خالق خودم داشته باشم. گمان مى كنم ديگر. دوستش ندارم. ارزو داشتم به همراه همه ى اعضاى خانواده ام مى مردم تا از اين سربار بودن نجات پيدا مى كردم.))
    ((اما تاجايى كه من شنيدم , افراد اين خانواده خيلى تورا دوست دارند.))
    (( بله . من هم به حاج عباس و الهه علاقه دارم.))
    (( راستى هستى جان, من در خانه تنها هستم. اگر يك وقتى دلتنگ شدى , خوشحال مى شوم پيش من بيايى.))
    هستى از بد و ورودش به تهران , براى نخستين بار بود كه به روى كسى لبخند مى زد. احساس مى كردم همزبان و همدردى واقعى پيدا كرده است. براى لحظه اى خوشحال شد كه دنيا نيز پدر و مادرش را مانند او از دست داده است, اما بلافاصله بابت اين احساس به سرزنش خود پرداخت.
    هستى باز هم شبها فرياد زنان از خواب مى پريد. حاج عباس شديدا نگران روحيه ى خراب و و از دست رفته ى او بود و از كبرى خواسته بود پيش هستى بخوابد و بيشتر اوقات او را تنها نگذارد. البته كبرى با خوشحالى اين دعوت را پذيرفته بود. بعد از بيدار شدن هستى, اغلب شبها كبرى خانم دختر جوان را به تصور دخترى كه خداوند هرگز به او نداده بود, دراغوش مى گرفت و به نوازش موهاى صاف او مى پرداخت, تا اينكه سرانجام چشمان دخترك در نزديكى هاى صبح از شدت خستگى بسته مى شد و اندكى ارام مى گرفت.
    با تكرار مكرر شب بيدارى هستى, حاج عباس فكر كرد بايد هرچه سريعتر به گفته ى روانشناس عمل كند و او براى مشاوه رى پزشكى ببرد.
    هستى عملا در خانه به هيچ كارى نمى پرداخت و اين اتلاف وقت, خود موجبات تشديد بيمارى او را فراهم مى اورد. او هر روز شاهد فعاليتهاى روزمره ى الهه و ترانه بود كه خود به خود نشاط و شادابى زيادترى را براى انها به ارمغان مى اورد, ولى هستى احساس مى كرد كه روز به روز پزمرده تر از قبل مى شود. ديگر دوست نداشت در اينه به چهره ى خود نگاه كند و گاهى از شانه كردن موهايش نيز خوددارى مى كرد. فاصله ى حمام رفتن هايش دائم بيشتر مى شد و اغلب در گوشه اى اتاقى كه به او تعلق داشت, درحالى كه زانوى گچ نگرفته اش را بغل مى گرفت, روى تخت مى نشست و به نقطه اى خيره مى شد. حتى اكرم خانم هم با همه ى مهربانى هايش ديگر كمتر سراغى از او مى گرفت.
    ولى حاج عباس بيشتر به او سر مى زد و به كبرى خانم هم سفارش كرده بود كه ميزان رسيدگى اش را بة دختر جوان افزون كند.
    عليرضا يكى دو بار به خود جرات داده بود به منظور صحبت و دلدارى وارد اتاق او بشود, كه با اعتراض هستى ناچار به ترك اتاق شده بود. عليرضا هنوز احساس ترحمى همراه با محبت نسبت به دختر جوان در وجود خود مى ديد. بارها انديشيده بود كه اگر قبل از حادثه اى زلزله با هستى اشنا شده بود , شايد او مى توانست همسرى مناسب برايش باشد. متأسفانه با اتفاقى كه زندگى عادى دخترك را كاملا مختل كرده بود و ميزان نفرتى كه اشكارا از جانب هستى به او ابراز مى شد, چاره اى نداشت جز اينكه براى هميشه چنين تصورى را از ذهنش پاك كند.
    با وجودى كه نيمه ى مرداد ماه و وسط تابستان بود, باران سيل اسا مى باريد. هستى با ديدن قطرات باران كه سراسيمه براى يكى شدن با زمين خشك, خود را به شيشه ى پنجره مى كوبيد, به پشت پنجره امده بود و طبق معمول چشمان درشت مشكى اش از اشك پر بود . با گذشت زمان, ديگر حتى به خوبى چهره ى حميد را به خاطر نمى اورد, ولى هرگز نگاه اسمانى و عاشقانه اى دو چشم دريايى محبوبش را از خاطره نمى برد. ديگر حميد را در ديدگاهش كمرنگ مى ديد. اما خاطره ى فرياد كمك خواهى نگين , چيزى نبود كه با گذشت ايام در ذهنش كمرنگ تر ازقبل شود. مى ديد كه ديگر حاج عباس هم لباس مشكى نمى پوشد. على رغم خواسته ى مكرر حاج عباس, حاضر نبود رخت سياه عزا را از تن به در كند. بيشتر ترجيح مى داد لباسهاى گشاد و بلند بپوشد.
    چند روزى بود كه حاج عباس به مسافرت رفته بود و هستى احساس كلافگى زيادترى مى كرد. ترجيح مى داد براى ناهار و شام هم از اتاق خارج نشود. تازگى ها در نبود حاجى, جايگاهى كه اين مرد در قلبش بازكرده بود, پيش از پيش خود نمايى مى كرد. سعى مى كرد به خود بقبولاند كه حاج عباس را به منزله پدرى ديگر دوست داشته باشد, اما در تنهايى , پيش خود اعتراف مى كرد كه هيچ گونه احساس فرزند مابانه اى نسبت به حاجى ندارد. مشتاقانه منتظر برگشت او بود و از چنين حسى در وجودش شكوفا مى شد, بيشتر از همه از اكرم خانم خجالت مى كشيد. باران با شدت بيشترى مى باريد. ناگهان دلش خواست خود را اسير قطرات باران ببيند , بى اراده با كمك عصا به وسط حياط رفت. باران شلاق وار چهره ى جوان و غم زده اش را زير ضربات خود گرفت . بار ديگر ياد و خاطره ى شهر سرسبزش با بارانهاى هميشگى اش, قلبش را به درد اورد. حالا قطرات اشك او بود كه شديدتر از باران صورتش را مورد تهاجم قرار مى داد. به هق هق افتاده بود كه الهه از سر تأسف به سرپاى خيس او نگريست و به ارامى گفت : هستى , مگر ديوانه شده اى , دختر؟ ببين گچ دست و پايت را حسابى خيس كردى. اگر دو سه روز ديگر طاقت مى اوردى , براى بازكردن گچ به بيمارستان مى رفتيم. انگاه كمك كرد تا دختر جوان روى صندليى كه در راهروى وسيع خانه شان قرار داشت, بنشيند. يكدفعه گفت: اين قدر از كار تو تعجب كردم كه پاك يادم رفت بگويم تلفن كارت دارد.
    هستى متفكرانه به الهه نگريست و حيرت زده گفت: با من؟ چه كسى با من كار دارد؟ من كه كسى را در اين شهر نمى شناسم.
    (( حتي دنيا را؟ او مى گويد از دوستان توست.
    هستى براى لحظه اى به فكر فرو رفت . اسم دنيا در ذهنش پيامى اشنا را تداعى مى كرد. هستى دنيا. با به خاطر اوردن اين عبارت, دخترى را كه چشمان ابى رنگش در زير عينك مى درخشيد,به ياد اورد و از سر رغبت از جايش بلند شد. صداى نشاط بخش دنيا از ان طرف خط شنيده شد.
    ( هستى جان, سلام . خبرى از تو ندارم. قرار بود به من زنگ بزنى.)
    هستى در حالى كه از شنيدن صداى شاد دنيا احساس خوشحالى مى كرد, جواب داد: سلام دنيا جان . حال تو چطور است است؟ مرا ببخش . به دليل گچ دست و پايم, عملا در اتاق زندانى شده ام.
    هنوز ان گچهاى مزاحم را دور نينداختى؟
    دو سه روز ديگر بايد انها را تحمل كنم. انشاالله به زودى از شرشان خلاص مى شوم.
    پس دو سه روز ديگر منتظرت هستم. هستى جان , قبل از اينكه نقاشيهايم را در نمايشگاه به معرض تماشا بگذارم , دوست دارم تو انها را ببينى.
    مگر تو نقاشى؟
    ببينم دختر, مگر برايت تعريف نكرده بودم؟ خوب, بدان كه من يكى از نقاشهاى بزرگ هستم كه هنوز مردم به بزرگى ام پى نبرده اند. مثل اينكه سرت را درد اوردم . اگر دوست دارى شماره ى تلفن مرا ياداشت كن و بعدا با من تماس بگير.
    دنيا بعد از گفتن شماره, گوشى را گذاشت. هستى متوجه شد كه گچ دست و پايش به علت خيس شدن, سنگين تر از سابق شده است. انگار وزنه هايى چند كيلويى به او اويزان بود.
    الهه بلافاصله خيس شدن گچها را به مادرش خبر داد و اكرم خانم از هستى پرسيد كه اگر ناراحت است, به بيمارستان بروند. ولى هستى پاسخ داد كه تا امدن حاج عباس مى تواند تحمل كند. قرار بود حاج عباس فردا شب وارد تهران شود. هستى بعد از دقايقي, دوباره به خلوت خود بازگشت و الهه انديشيد كه هستى بسيار ضعيف تر از گذشته شده است. ان شب هستى زودتر از شبهاى ديگر با صداى فرياد خود از خواب پريد و وقتى الهه و ترانه را در اتاق خود ديد, به هق هق افتاد. تنها بعد از بيدار كردن اهل خانه بود كه مى فهميد چه كارى انجام داده و چگونه همه را در نيمه هاى شب با صداى فريادش ترسانده و از خواب پرانده است. انگاه رنج بيشترى دامان او را مى گرفت. الهه مهربانانه به او مى گفت كه نترسد, همه چيز به پايان رسيده و او پيش انهاست . در عوض ترانه عصبانى و خوب الوده به او مى نگريست و با نگاهش سربار بودن هرچه بيشتر هستى را به رخ او مى كشيد. هستى تازه اندكى دراغوش الهه ارامش يافته بود كه صداى خشماگين ترانه در گوشش پيچيد كه مى گفت: من به پدر اعتراض مى كنم. بايد هرچه زودتر فكرى بكند. به اين ترتيب به زودى همه ى ما ديوانه مى شويم. مادر تازه با قرص ارامش بخش به خواب رفته بود, ولى از دست اين كله پوك الان روى تختش بيدار نشسته.
    هستى كه از سخنان ترانه دلش به درد امده بود, با صداى فرياد الهه كه خطاب به ترانه مى گفت ساكت شو و از اتاق بيرون برود, كمى ارام گرفت.
    صبح روز بعد، هستی تا ساعت یازده هنوز خواب الود ه و گیج بود و بالاخره با التماس کبری خانم حاضر شد از رختخواب بیرون بیاید. از روبه رو شدن با افراد خانه، مخصوصا اکرم خانم خجالت می کشید. کبری خانم به او خبر داد که صاحب ان خانه تا چند ساعت دیگر به تهران می رسد. هستی به شوق دیدار حاج عباس از جایش بلند شد. دیدن حاج عباس برای او که دیگر هیچ امیدی نداشت، بسیار خوشایند بود، به خصوص که می توانست با او برای بازکردن گچ دست و پایش به بیمارستان برود و از شر وزنه های سنگینی که اورا شدیدا می آزرد ، نجات یابد.
    حاج عباس برای هر یک از دخترانش هدیه ای اورده بود. به هستی نیز پرنده ای ازجنس بلور که با کوک کردن می چرخید و اهنگی ارامش بخش را می نواخت، هدیه داد. هستی بعد از دریافت هدیه، خود را از جمع دور کرد و به اتاقش پناه برد. موقع رفتن، حاج عباس به او گفت که صبح روز بعد برای بازکردن گچ به بیمارستان خواهند رفت. و هنوز خیلی از اتاق ، دور نشده بود که شنید ترانه به پدرش گفت: پدر دیگر از دست این دختره خسته شده ایم. تو را به خدا نجاتمان بده، هستی با داد و فریادهایش همه ی ما را دیوانه کرده. اگر هم خیال می کنید دروغ می گویم، می توانید از مامان بپرسید. الهه حرفهای ترانه را خیلی بی رحمانه می دانست. حاج عباس به امید اینکه همسرش اکرم حرف ترانه را تأیید نکند، نگاهی به او انداخت ، ولی متأسفانه شنید که اکرم خانم به حمایت از ترانه گفت: من دلم برای این دختر جوان می سوزد، می دانم دست خودش نیست. با این حال تاکی می شود به این وضع ادامه داد؟ باید فکری به حال هستی بکنی. طاقت بچه ها تمام شده . برادرت علیرضا هم دیگر مثل سابق به دیدن ما نمی اید.می دانم تو برای خاطر خدا چنین کاری کردی، ولی ما این وسط چه گناهی کرده ایم؟ تو باید به فکر دو دختر جوان خودمان هم باشی. تصور نمی کنم اعصاب درست و حسابی برای هیچ یک از انها باقی مانده باشد.
    بجز حاج عباس و کسان دیگری که در اتاق بودند، فردی دیگر هم درحالی که اشک چشمانش را پاک می کرد، از پشت در سخنان اکرم خانم و ترانه را شنید. ان شب، هستی خیلی فکر کرد چه کند تا دیگر کابوسهای شبانه اش از خواب نپرد. گله اش از خداوند بیشتر شده بود و می اندیشید او خدایی نامهربان است که به بندگانش کوچکترین توجهی ندارد. تصمیم گرفت دیگر هرگز سر بر سجده نگذارد. فکر کرد اوج بلا را دیده است و بیش از ان که ممکن نیست چیزی موجبات نگرانی او را فراهم سازد و نهایت ظلم و ستم بر او وارد امده است. تصور می کرد پروردگار او را به فراموشی سپرده است. از اینکه بی پناه و بی پشتیبان در دنیا رها شده بود و حمایت کننده ای نداشت، احساس پوچی می کرد. سردرگمی گریبانش را گرفته بود، ولی با اندیشه ای اینکه زنده است و باید براساس عقل کارش را پیش ببرد، ارامشی موقت وجودش را فرا گرفت. می بایست برای فرار از این مشکل چاره ای می اندیشید. ایا بهتر نبود از حاج عباس می خواست تا او را به شهر خودش برگرداند؟ در تلویزیون دیده بود که برای افراد بازمانده از زلزله چادر می زنند یا انها را در کانتینرهای پیش ساخته اسکان می دهند. یقینا آنجا دیگر کسی با فریاد او را از خواب نمی پرید، زیرا افراد زیادی مانند او عزادار بودند و شبها کابوس فروریختن سقف و اوار را بر سر عزیزانشان نظاره می کردند. فقط دیگر در انجا حاج عباس وجود نداشت. برای لحظه ای از این تصور برخود لرزید. مرد بلند قامتی که می توانست جای خالی پدرش را پرکند و هستی هرگز او را مثل پدر دوست نداشت. از اعترافی که در خلوت اتاق بر زبان اورده بود، شدیداَ ترس وجودش را فرا گرفت. اگر ناگهان اعضای خانه در اتاق او را می گشودند و از رازی که از ان پرده برداشته شده بود باخبر می شدند. ان وقت با چه رویی می توانست به چشم انها بنگرد؟ حتی دیگر نمی توانست به کمک کبری خانم هم که مادرانه موهایش را زیر نوازش دستهای زمخت و پینه بسته اش می گرفت، امیدوار باشد. برای فرار از این موقعیت ، فوراَ پتو را بر سر کشید، ولی احساسش همراه او بود و از درون او را تعقیب می کرد. بی اختیار در اعماق وجودش فریاد کشید: خدایا، پس چه کار کنم؟ و از این کمک خواهی از پروردگارش خنده ای دلنشین برلبان برجسته و دهان کوچکش ظاهر شد. تازه فهمیده بود که به این راحتی ها نمی تواند در تمام مراحل زندگی بی پناه خداوند باشد. از خود پرسید، حاج عباس چه جوابی به زنش داده؟ کاش پشت در می ماند و به سخنان حاجی گوش می داد. ایا سرانجام حاجی نیز از این وضع کلافه می شد و عذر او را می خواست؟ با این تصور اشک بر گونه های لطیف و نرمش جاری شد. حالا که نمی توانست داوطلب دوری از حاج عباس شود، می بایست راه چاره ای پیدا می کرد. ناگهان فکری در تاریکی های ذهنش همانند شعاعی نورانی پدیدار شد. چرا تا به حال چنین فکری به ذهنش نرسیده است؟ او می توانست با خواب مبارزه کند. به عبارتی ، شبها را تا صبح بیدار می ماند و در هنگام روز می خوابید. به این ترتیب اگر صدای فریادش بلند می شد، دیگر باعث خواب زدگی کسی نمی شد. اری، اين بهترين و مطمئن ترین راه حلی بود که می توانست به ان تکیه کند. می بایست از همین امشب این راه حل را مورد ازمون قرار می داد. کبری خانم بنا به دستور حاج عباس وارد اتاق هستی شد و پرسید: هستی خانم، می خواهی من امشب را هم پیش شما بخوابم؟ و برای اولین بار هستی را سرحال دید. فکر کرد حتماَ به این دلیل است که سرانجام فردا می خواهند گچ دست و پایش را باز کنند. هستی سری به علامت نفی تکان داد و گفت: نه ، انشاا...امشب مزاحم خواب هیچ کس نخواهم شد. شما لطفا دراتاق خودتان بخوابید.
    تصمیم گرفته بود با مطالعه ی کتابی خود را سرگرم کند. رمان کوری را دردست گرفت و شروع به خواندن ان کرد, اما دنیای ماتم افزای افرادی که در دنیای کوری زندگی می کردند ، او را در عالم خیال فرو برد.ایا در شهر او هم بعد از وقوع زلزله ، ماجرای غمبار افراد بدین گونه تکرار می شد؟
    قلبش گرفت ، ارزو کرد هنوز بقایای ایمان افراد ان قدر باشد که برای خاطرتعلقات دنیوی ، ضعیف را نکوبند.به هر حال هموطنانش ایرانی و مسلمان بودند و می دانست که احساسات و محبت همیشه حرف اول مردم این مرز و بوم بوده است .به خاطر اورد که چگونه از گوشه و کنار کشور،حتی افراد عادی به کمکشان شتافته بودتد.اندوه درونش ان قدر بود که نتوانست به خواندن رمان ادامه دهد، و ساعت حدود سه بعد از نیمه شب بود که خستگی بر او غلبه کرد. گچ سنگین دست و پایش در شب اخر بدجور اذیتش می کرد و خارش دست و پایش در زیر گچ او را به مرز جنون کشانده بود. یک بار هم چشمانش سنگین شد و روی هم افتاد، اما بلافاصله انها را گشود. سکوت و تاریکی شب و هم انگیز بود. تن ظریفش دیگر طاقت مبارزه ی بیشتر با خواب را نداشت، و سرانجام چشمان شهلای زیبایش بسته شد. نفهمید چند ساعت در خواب بود که با صدای فریاد هراس انگیزش از خواب پرید. این بار در کابوس شبانه اش، نگین را دیده بود که کاملاَ در زمین فرو رفت . از اینکه خواهر مهربانش را زنده به گور می دید، فریاد می زد و می لرزید. هنوز کاملاَ بیدار نشده بود که صدای گرم و پر محبت حاج عباس را شنید که قصد داشت او را ارام کند. بی درنگ، خود را در اغوش حاج عباس رها کرد و زار زار گریست. حاج عباس پدرانه او را نوازش می کرد و با لحنی مهربان می گفت: هستی جان، من اینجا هستم. نترس عزیزم. من نمی گذارم هیچ کس دختر برادرم را اذیت کند.
    هستی که در اغوش حاجی امنیت لازم را پیدا کرده بود، به منظور جدا نشدن از او همچنان اشک می ریخت.
    سرانجام حاجی او را از خود دور کرد و گفت: دخترم، تو باید قبول کنی که با یک دکتر روانشناس مشاوره کنی. ان وقت دیگر این قدر از خوابیدن نمی ترسی.
    هستی که دلش نمی خواست حاجی اتاق را ترک کند، ملتمسانه از حاجی خواست او را تنها نگذارد.
    حاجی او را دلداری داد: نه دختر عزیزم، من پیش تو می مانم تا کاملاَ ارام بگیری و با ارامش بخوابی. ارام باش. من همینجا پیش تو هستم.


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  16. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  17. #9
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    صفحه 70 تا 79

    فصل 5

    هستی بعد از باز شدن گچ دست و پایش ، احساس می کرد با رها شدن از شر وزنه ای که دیگر برایش غیر قابل تحمل شده بود تعادل خود را از دست داده و در حال افتادن است. دکتر خیال او را جمع کرد که دست و پایش سالم است و شکستگی استخوانهایش جوش خورده است.
    در راه برگشت ، حاجی باز هم موضوع دکتر روانشناس را پیش کشید. (( هستی جان ، می خواهم یک وقت برایت بگیرم تا مشاوره ی روانشناسی هم انجام بدهی. حیف توست که شبها اینقدر رنج بکشی.
    (( یا در واقع دیگران را رنج بدهم. می دانم که همه ی شما از دست من خسته شده اید. ))
    (( نه این طور نیست . کسی از تو خسته نشده . همه تو را دوست دارند و نگران حالت هستند. ))
    (( حاجی لطفا برای دلخوی من ، سابقه ی خوبتان را خراب نکنید. من حرف دل دختر و همسر شما را شنیده ام ))
    حاجی دستی به ریش منظم و مرتبش کشید و در حین رانندگی نگاهش را متوجه هستی کرد. اندیشید که دختر جوان چقدر از شنیدن آن سخنان رنج برده است. گرچه ترانه یا اکرم خانم واقعیت را گفته بودند ، او از آنها هرگز انتظار این اندازه بی صبری را نداشت. به خصوص تصور نمی کرد که همسر مهربانش راجع به دختری که همسن و سال دخترهای خودشان بود ، چنین غیر منصفانه صحبت کند. این حقیقتی بود که حالا خود هستی نیز با آن روبه رو شده بود و کتمان آن هیچ گونه دردی را دوا نمی کرد. سعی کرد اندکی دخترک را تسلا دهد.
    (( حالا فرض کن اکرک خانم یا ترانه چنین حرفی زده باشند دلیل مخالفت تو برای اینکه پیش روانشناس بروی چیست ؟ هستی جان ، این شب بیداریها ، این هراس ها و ترس ها مسلما اول باعث رنج و آزار خودت است. به نظر من تو به مرحله ای رسیدی که حتی می ترسی شبها چشم هایت را بر هم بگذاری.
    هستی مضطربانه در این فکر بود آیا موضوعی را که مثل خوره در مغزش راه می رفت با حاجی مطرح کند یا نه ؟ می ترسید حاجی بر آتش دلهره ی دل تنهایش دامن بزند
    سرانجام پرسید : حاجی خیال نمی کنید بهتر باشد مرا به شهر خودم برگردانید.در این صورت شرم برای همیشه از سرتان کم می شود
    شنیدن چنین حرفی از جانب هستی ، حاجی را چنان متعجب کرد که ناگهان پا را بر روی ترمز کوبید طوری که راننده پشت سر فحشی حواله حاجی کرد .
    حاجی بی توجه به آن راننده غمگینانه هستی را زیر نظر گرفت و سپس با تاثری آشکار گفت :
    دخترم دیگر چنین حرفی را تکرار نکن. به خدا قسم می خورم که تو با الهه و ترانه برای من کوچکترین تفاوتی نداری. پس قول بده دیگر با چنین سخنانی قلب مرا نشکنی.
    (( ولی حاجی ، شما در آن خانه تنها نیستید. من می دانم که شما لطف زیادی نسبت به من دارید ولی شاید همسر یا دخترتان با شما هم عقیده نباشند.))
    آنها هم اگر همسر و فرزند من هستند از هیچ کمکی به تو دریغ نخواهند کرد. آنها در درجه ی اول نگران خود تو هستند. حالا بگو حاضری به ملاقات برادر دوست جدیدت بروی یا نه ؟
    برادر دوست جدید ؟ این دیگر چه کسی است که شما میشناسیدش ولی من اطلاعاتی از او ندارم ؟
    الهه می گفت که دنیا ، خواهر دکتر محمد برایت زنگ زده و تو را به منزلشان دعوت کرده
    - دنیا ؟ برادر او روانپزشک است ؟ پس حتما نمایشگاه نقاشی بهانه بوده . آنها از طرف چه کسی به مجلس ختم دعوت شده بودند ؟
    - از طرف علیرضا
    - حالا میفهمم برادرتان هم با وجودی که در خانه نیست ، از بودن من رنج می برد
    - نه هستی ، تو یکطرفه قضاوت می کنی. باور کن علیرضا هم دلش می خواهد حال تو هر چه زودتر خوب شود
    - چون شما می خواهید باشد حرفی ندارم ولی حاج عباس تنها برای خاظر شما این موضوع را می پذیرم ، نه کسی دیگر.
    - باشد ، عزیزم ، ممنونم و خوشحالم که قبول کردی. شاید بتوانم برای عصر امروز یک وقت ملاقات بگیرم.
    هستی ناخودآگاه در اندیشه ای تلخ فرو رفت. پس دنیا هم توسط علیرضا از بی خوابی ها و کابوس های شبانه ی او باخبر شده بود و از اینکه سعی می کرد بنای دوستی اش را با او قوی کند منظور داشت.
    شاید این کارها همه بهانه ای بود که او را به مطل برادرش بکشاند. بیهوده نبود که از روز اول از علیرضا خوشش نیامده بود. تصور می کرد که او آدمی بسیار موذی و حیله گر است.
    ناگهان صدای حاج عباس او را از افکارش جدا کرد
    - راستی تو به چیزی احتیاج نداری؟ تعارف نکن ، دخترم. هرچه لازم داری بگو؟
    هستی مهربانانه به حاجی نگریست ، می دانست که با تمام وجود به حاجی علاقه مند است و این احساس روز به روز در او شدت بیشتری می یافت. احساسی که هیچ گونه امیدی در آن وجود نداشت. به آهستگی پاسخ داد :
    (( نه حاجی ، شما را خیلی اذیت کردم مرا ببخشید. ))
    حاجی به هستی نگاهی کرد و گفت : دخترم دیگر این قدر با من تعارف نکن.
    عصر آن روز امیر ، دوست علیرضا به درخواست حاج عباس از محمد برای هستی وقت ملاقات گرفت. قرار شد علیرضا و امیر ، هستی رو الهه را به مطب ببرند.
    امیر از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و برق شادی در چشمانش می درخشید ، به طوری که علیرضا هم متوجه شد و گفت : (( ببینم همیشه تو اینقدر از ناراحتی دیگران خوشحال می شوی؟))
    امیر که سعی می کرد به قالب همیشگی خود برگردد با خنده گفت : (( خیال کردم مجلس ختم تمام شده و همه باید برای شاد کردن هستی خانم شما بکوشیم.))
    مواظب حرف زدنت باش. اولا هستی خانم مال من نیست. ثانیا من که می دانم تو برای چی خوشحالی ؟
    امیر از ترس لو رفتن احساسی که در دل نسبت به الهه داشت با لحنی نگران پرسید : مگر تو چه میدانی ؟
    علیرضا جواب داد : حتما تو بابت هر مریضی که برای محمد می بری از او پورسنات میگیری
    با شنیدن این حرف خیال امیر اسوده شد و نفسی راحت کشید. در حالی که سعی می کرد شادی درونش را مخفی سازد گفت : من عاشق آدمهای باهوش هستم. قربون آدم چیزفهم.
    از آنجا که هستی به عصا عادت کرده بود ، در حالی که به الهه تکیه داده بود و الهه با ملاطفت او را همراهی می کرد سوار اتوموبیل شدند.
    الهه سلام و احوالپرسی گرمی با عمویش و امیر کرد ، اما هستی فقط سلامی خشک و خالی بر زبان آورد.
    در بین راه امیر بی وقفه از محمد صحبت می کرد و اینکه انشاءالله به زودی حال هستی خوب می شود. علیرضا با اخلاق تند هستی و احساس او نسبت به خودش اشنا بود ف اصلا صحبت نمی کرد . کم کم الهه نیز در صحبت کردن با امیر همراه شد و طولی نکشید. موضوع هستی دیگر جایگاهی در حرفهایشان نداشت.
    امیر بی توجه به علیرضا که دقیقا الهه و او را زیر نظر داشت به الهه گفت : تا حالا دو سه بار شما را در دانشگاه دیده ام. حتما این ترم قبول شدید مگر نه ؟
    الهه که خود آخرین بار متوجه نگاه امیر شده بود ، خوشحال از اینکه امیر او را زیر نظر دارد جواب داد : البته من سال اولی هستم . شنیدم جوکهای زیادی برای ما سال اولی ها ساخته اید.
    (( ما ساخته ایم ؟ ما همگی غلط بکنیم که در عوض ساختن ماشین های مکانیکی و غیره برای ته تغاریهای دانشگاه که این قدر عزیز خانواده ی دانشگاهیان هستند ، جوک بسازیم. الهه خانم باور کنید برای ما حرف درآورده اند.))
    (( امیر خان من کی گفتم شما ساختید ؟ ))
    (( راستی شما چه رشته ای می خونید ؟ ))
    (( من فیزیک می خونم و شما ؟))
    من مکانیک می خوانم. راستی شما چند روز در هفته کلاس دارید ؟
    علیرضا که دیگر از سخنان امیر جوش آورده بود به تندی گفت :
    پسر تو به کلاس های الهه چه کار داری ؟
    - من ؟ من که کاری ندارم. فکر کردم شاید الهه خانم مایل باشد در دانشگاه از ایشان حمایت کنم و اگر احیانا کمکی لازم بود...
    - نخیر ، لازم نکرده مگر عمویش مرده که تو کمکش کنی ؟
    - والله چه عرض کنم. خدای عموی الهه خانم را برایش نگه دارد. گفتم شاید مثل یک دوست واقعی...
    ناگهان چشم امیر در آینه ی جلوی اتوموبیل به چشم الهه افتاد و حرفش را نیمه کاره گذاشت. الهه هم متوجه نگاه امیر شد و از خجالت سرش را به زیر انداخت. برای لحظه ای احساس کرد که دیگر اثری از شیطنت همیشگی در وجود پسر جوان دیده نمی شود.
    هستی در عالم خودش سیر می کرد و فقط گاه گاهی توجهی ناقص به سخنانی که بین الهه و امیر رد و بدل می شد از خود نشان می داد
    سرانجام جلوی ساختمانی در مرکز شهر توقف کردند. پله هایی باریک بیماران را به طبقه ی دوم که مطب دکتر در آن قرار داشت هدایت می کرد. طبقه ی اول مرکز تعلیم موسیقی بود و صدای سازهای ناهماهنگ افرادی که برای تعلیم به آنجا آمده بودند به گوش می رسید
    هستی که تازه گچ پاهایش را باز کرده بود به سختی از پله ها بالا می رفت به طوری که الهه مجبور شد دستش را بگیرد . هستی در حین بالا رفتن از پله ها بی اعتنا به امیر که دوست دکتر بود با کینه ای آشکار گفت : از پله های ساختمان معلوم است که دکترش چقدر خوب است.
    در سالن انتظار دو سه نفری نشسته بودند. در گوشه ای از سالن میزی نیم دایره قرار داشت که بر روی آن یک دستگاه کامپیوتر و یک تلفن به چشم می خورد.
    کسی پشت آن قرار نداشت. امیر گفت بهتر است بنشینید.
    دقایقی از نشستن آنها نگذشته بود که دختری جوان و عینکی از اتاق دکتر بیرون آمد. هستی ناخودآگاه دچار اضطراب شد . آن دختر ، دنیا بود و با دیدن آنها شادمانانه به طرف هستی آمد. چشمان آبی او در زیر عینک درخششی خاص داشت.
    علیرضا از دنیا بابت وقت ملاقاتی که در اختیار هستی قرار داده بود تشکر کرد. امیر هم سرس تکان داد ولی هستی بدون کوچکترین اعتنایی ابراز آشنایی بر جای خود نشسته بود فکر می کرد در این توطئه علیرضا با دنیا شریک است و حالا دارند نقش دو غریبه را مثل اینکه اولین بار است یکدیگر را دیده اند بازی می کنند. با نگاهی به الهه حدس زد که چشمان معصومش نشان از بی گناهی او دارد
    دنیا که از عکس العمل هستی بعد از آن صحبت های گرم و پرمحبتش در تماس تلفنی قبلی جا خورده بود با حالتی که از خوشحالی اش از دیدن هستی بود گفت : هستی جان خیال می کردم که در منزل به دیدن من می آیی؟
    - آن وقت چطور برادر روانشناسش می توانست مرا مورد آزمایش قرار دهد ؟
    دنیا که تازه متوجه شده که اوقات تلخی هستی چیست . قبل از این هم دختران زیادی را دیده بود که از مراجعه به روانشناس احساس ناراحتی می کردند.
    به خوبی می دانست که در جامعه ی فعلی پذیرش اینکه امکان دارد فقط روح آدمی دچار ناراحتی باشد و البته دیوانه نباشد برای افراد بسیار مشکل است روی این اصل به هستی گفت :
    - هستی خانم من تو را به عنوان دوست دعوت کردم نه بیمار.
    تا امروز هم که امیر خان برایت درخواست ملاقات کرد اطلاع چندانی از ناراحتی سطحی و جزیی تو نداشتم
    هستی برای اولین بار نگاهش را به امیر معطوف کرد و حیرت زده پرسید :
    - امیر یا علیرضا خان ؟
    - بله امیر خان ، دوست صمیمی برادرم. من تازه افتخار ملاقات با علیرضا خان شما را پیدا کردم. اما کسی نیست که امیرخان را نشناسد. شوخی های او روی دیورا هر کوی و برزنی نوشته شده
    امیر که تا آن وقت ساکت مانده بود یکدفعه به وسط حرف دنیا پرید و گفت :
    دنیا خانم کمی رعایت مرا بکنید . شما که پاک آبروی مرا جلوی الهه خانم بردید.
    الهه که لبخندی زیبا بر لبانش نقش بسته بود خجالت زده گفت :
    - امیر خان شما که کاری نکردید جز اینکه محبت کردید و نوبت گرفتید. برای چه باید آبرویتان برود ؟
    در این بین علیرضا در این فکر بود که امیر صمیمانه با الهه رفتار می کند ولی از گرفتن نوبت دکتر از منشی منشی او که چشمان آبی آسمانی اش زیر آن عینک ظریف تلألوی خاص داشت احساس رضایت می کرد.
    سرانجام نوبت به هستی رسید . احساس می کرد که در حال وارد شدن به سالن امتحان است . امتحانی که حتی صفحه ای از درس هایش را نخوانده و آمادگی لازم را برای آن کسب نکرده است. قادر به بلند شدن از روی صندلی نبود.
    دنیا که توجهش به دختر جوان بود.
    از جایش بلند شد و به کمک هستی شتافت. هستی مدتی را در دودلی به سر کرد اما بالاخره دستش را به دست ظریفی که برای کمک به طرف او دراز شده بود سپرد به کمک دنیا وارد اتاق شد . به نظر می آمد اتاق راحتی باشد . نور ملایمی از کرکره های نیمه کشیده ی پنجره به داخل نفوذ می کرد که روشنایی مطلوبی را به همراه نور چراغ داخل اتاق ایجاد کرده بود.
    میزی با صندلی چرخان که دکتر جوان پشت آن نشسته بود ، یک صندلی این طرف میز ، و دو مبل که رو به روی هم قرار داشت و بی شک دکتر از آنها برای گرفتن اعتراف از بیماران خود استفاده میکرد. اثاثیه ی اصلی اتاق را تشکیل می داد
    با ورود هستی و دنیا محمد سرش را بالا کرد و به آرامی سلام کرد
    دنیا مودبانه پرونده ی مخصوصی را که برای هستی تشکیل داده بود روی میز گذاشت و گفت : دکتر اگر کاری داشتید مرا صدا کنید
    محمد برادرانه جواب داد : بسیار خب ممنونم
    هستی در ابتدا به صندلی رو به روی میز هدایت شد . او هرگز قصد نداشت با این دکتر جوان که چشمهایش یاد و خاطره ی حمید را برایش زنده می کرد همکاری کند.
    محمد به نرمی نگاهش را به هستی دوخت . به نظرش می رسید او بعد از باز کردن گچ دستها و پاهایش بسیار ظریف تر از قبل شده است. سپس گفت :
    - خیال می کردم بعد از بازکردن گچها می توانی راحت راه بروی.
    - هنوز عادت ندارم
    - ولی بهتر است زودتر عادت کنی
    - تصور می کردم شما تخصصتان روانشناسی است و دیوانه ها را معالجه می کنید
    البته تخصصم روانشناسی است ولی مریضان من اغلب افراد عادی اند که فقط کمی اعصابشان به هم ریخته. کمتر دیوانه ها را به اینجا می آورند.
    - به شما نگفته اند که من مثل دیوانه ها شبها از خواب می پرم و با فریاد هراس انگیز کل افراد خانه را هم بیدار می کنم؟
    - به من گفته اند با توجه به مصائبی که در اثر زلزله برایت پیش آمده فشار روحی زیادی را متحمل شده ای و من قصد دارم اگر خودت بخواهی کمکت کنم
    حالا اجازه می دهی کمی راجع به مشخصاتت سؤال کنم؟
    - با جوابهای عاقلانه ای که دکتر می داد راه کوچکترین بهانه را بر هستی می بست. بنابراین آرام ماند و منتظر سؤالات دیگر او شد
    محمد به دقت دخترک را زیر نظر گرفته بود اما به ظاهر خود را بی اعتنا به وضعیت او نشان می داد.
    به آرامی پرسید : هجده ساله هستی این طور نیست ؟
    - بله.
    - اما کوچکتر نشان می دهی.
    - شاید.
    - خوب مایلی روی آن مبل بشینیم و راحت تر با هم صحبت کنیم؟
    - هستی از تردید از جایش بلند شد . راضی به تغییر جایش نبود. وقتی محمد تردید او را دید دوباره گفت :
    - من میخواهم شما احساس راحتی بیشتری کنید قصد ندارم شما را ناراحت کنم
    هستی روی مبل نشست و محمد رو به رویش قرار گرفت
    - خواهرم زیاد از تو تعریف می کند. گمان می کنم خیلی مایل است با تو ارتباطی دوستانه برقرار کند.
    خواهرتان محبت دارد احتمالا به دلیل تشابهی است که در از دست دادن والدینمان وجود دارد
    - محمد باری لحظه ای در فکر فرو رفت. هستی را بسیار حاضرجواب یافته بود و احساس می کرد هنوز اعتماد او را جلب نکرده است. به سخنانش ادامه داد
    - دلت میخواهد به روزهای قبل از زلزله برگردیم و با هم در مورد آن روزها


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  18. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  19. #10
    کاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Dec 2010
    نوشته ها
    28,440
    تشکر تشکر کرده 
    12,424
    تشکر تشکر شده 
    11,190
    تشکر شده در
    5,632 پست
    قدرت امتیاز دهی
    7108
    Array

    پیش فرض

    80-89

    صحبت کنیم ؟»
    « نه ، دلم نمی خواهد . »
    « دوست داری از چه چیزی حرف بزنی ؟»
    « با شما از هیچ چیز . »
    « چرا ؟ دلیل خاصی دارد که مایل نیستی با من صحبت کنی ؟ »
    هستی از سر بی اعتنایی چشمانش را به چشمان آبی رنگ دکتر دوخت ، برای لحظه ی فکر کرد که حمید رو به رویش نشسته است . او هیچ گاه فرصت کوچکترین مکالمه ای را با حمید پیدا نکرده بود . بغضی ناگهانی گلویش را گرفت . متوجه بود که این شخص حمید نیست و او نباید به جای حمید با او حرف بزند . اشک به راحتی چشمانش را پوشاند و بلافاصله با بستن پلک هایش ، از چشمه سرازیر شد .
    دکتر از جایش بلند شد و دستمالی به دست او داد . سپس به آرامی گفت :« گریه کن . اگر خیال می کنی کمی آرام می شوی ، گریه کن . می دانم تو درد بزرگی را متحمل شده ای . »
    هستی مابین گریه اش به تندی فریاد کشید :« تو چه می دانی ؟ تو هیچ چیز نمی فهمی . تو اصلا می دانی درد چیست که بزرگ و کوچکش را بر زبان می آوری . » سپس سریع از جایش بلند شد و گفت :« من می خواهم بروم . »
    دکتر که به خوبی با رفتارهای افراد مشکوک به افسردگی آشنا بود ، با ملایمت گفت :« باشد ، باشد ، برو . ولی اول کمی آرام شو ، بعد اگر دلت خواست برو . »
    هستی بی توجه به حرف محمد ، بلافاصله اتاق را ترک کرد .
    آن شب باز هم هستی از صدای فریاد هراسانش از خواب پرید ، ولی حاج عباس دیگر وارد اتاقش نشد . انگار جریان عدم همکاری او با دکتر باعث دلخوری اش شده بود و این چیزی نبود که هستی بتواند به راحتی با آن کنار بیاید .
    حالا که از وجود گچ آزاد شده بود ، دیگر صلاح نبود فقط در کنج اتاق بنشیند و به یک نقطه خیره شود ، اما حس می کرد حوصله ی هیچ کاری را ندارد . بنابراین باز هم به کار هر روزی اش پرداخت .
    اواسط روز با صدای ضربه ای که به در خورد ، بلند شد و بر تخت خود نشست . لحظه ای بعد با قامت بلند حاج عباس در چهارچوب در نمایان شد و از او خواست برای قدم زدن با هم بیرون بروند . هستی بلافاصله از جایش بلند شد . معلوم بود که حاج عباس او را بخشیده است . به دنبال حاجی از در بیرون رفت و در باغ وسیع خانه شروع به قدم زدن کردند . هستی منتظر بود که حاجی صحبت را شروع کند . خودش نیز از این بیکاری روزانه و بی خوابی شبانه به تنگ آمده بود .
    بالاخره حاجی با تأسفی آشکار گفت :« دخترم هستی ، مگر تو قبول نکردی که برای مشاوره به نزد دکتر بروی ؟»
    « چرا حاج عباس ، قبول کردم و با اسکورت کاملی هم رفتم . یادتان که می آید ؟ ولی دکتر هم نتوانست برای من کاری کند . مگر شما متوجه نشدید که دیشب هم حالم به هم خورد ؟ »
    « چرا ، صدایت را شنیدم و چون از تو دلخور بودم ، مخصوصا به سراغت نیامدم . »
    هستی با حسرت آشکاری به چهره ی مهربان حاجی نگاه کرد . چقدر دلش می خواست حاجی دیشب نیز در اتاقش را باز می کرد و او را که از شدت ترس می لرزید ، در آغوش می گرفت . ولی هستی فهمیده بود که تکرار چنین مسئله ای تنها در خیال و اوهام او امکان پذیر است . متوجه بود که حاجی شدیدا به زن و دخترانش علاقه مند است و این موضوع او را در نظر هستی عزیزتر و قابل اعتمادتر می کرد . از افکار بدی که در مورد این مرد باایمان در سر داشت ، خجالت کشید و در دل به سرزنش خود پرداخت . بالاخره گفت :« حاجی ، به من بگویید چه کار کنم که شما از من راضی باشید ؟»
    « با دکتر همکاری کن . »
    هستی سرش را پایین انداخت ، اما باز هم صدای حاجی به گوشش می آمد که حرف های تازه ای به او می زد .
    « هستی جان ، من دوست دارم تو کاملا خوب و سرحال بشوی . من آرزوی ازدواج و خوشبختی تو را همانند الهه و ترانه دارم . »
    « حاج عباس ، خواهش می کنم راجع با ازدواج دیگر با من حرف نزنید . من تصمیم گرفته ام تا آخر عمر هیچ مردی را به زندگی ام راه ندهم . »
    « این طور نگو دخترم . گرچه حمید خدابیامرز برای رسیدن به تو خیلی خوش تلاش کرد و آخرش هم ناکام از دنیا رفت ، این را بدان که تو هنوز نفس می کشی و باید از زنده بودنت استفاده ی لازم را ببری . تو خیلی جوانی و باید به فکر جوانی ات باشی ، به هر حال قول می دهی این بار با دکترت راه بیایی ؟ هستی ، برای خاطر من چنین کاری را می کنی ؟»
    « بله ، بله . برای خاطر شما قول می دهم که با دکتر همکاری کنم . »
    « ممنون عزیزم ، خدا را گواه می گیرم که من برای خاطر خودت چنین خواسته ای دارم . »
    « می همم ، حاجی . می فهمم . »
    دو روز بعد ، ترانه و هستی در راه مطب بودند . هستی بیشتر مایل بود به تنهایی برود ولی حاجی اصرار داشت یکی از دخترانش همراه هستی باشد و چون الهه در دانشگاه کلاس داشت ، بنابراین اکرم خانم از ترانه خواست که همراه هستی به مطب محمد برود .
    ترانه از سر راه اکراه این کار را پذیرفت ، ولی هنوز دقایقی از باهم بودنشان نگذشته بود که بنا به عادت معمول خود شروع به صحبت کرد .
    « هستی ، تو وقتی می خواستی ازدواج کنی چه احساسی داشتی ؟ »
    هستی متعجب از این سوال ترانه پاسخ داد :« احساس هر دختری دیگری که می خواهد زندگی مشترکش را شروع کند . »
    « هستی دلم می خواهد بدانم . واضح تر بگو . »
    « خوب ، خوشحال بودم . چون همسر آینده ام را دوست داشتم . »
    « هستی جان ، درست عین من . نمی دانی چقدر لذت دارد که آدم مردی را دوست داشته باشد . »
    « ولی من تصور می کردم تو هم مثل الهه دوست داری دانشگاهت را ادامه دهی . »
    « بابا ول کن . مگر همه یدخترها باید اول دانشگاه را تمام کنند و بعد ازدواج کنند ؟ من با خواهر دوقلویم خیلی تفاوت دارم . »
    « اما حاج عباس چی ؟ به تو اجازه می دهد حالا راجع به این مسائل صحبت کنی ؟ »
    « تو طوری نصیحت می کنی که انگار خودت قصد چنین کاری نداشتی . من را بگو که می خواستم از تو راهنمایی بخواهم . ولی مثل اینکه از مادربزرگها هم بدتر آدم را پند و اندرز می دهی . »
    « راستش من همیشه خیال می کردم که در خانواده ی شما دخترها طوری دیگر بزرگ می شوند و به فکر چیزهای دیگر هستند . »
    « خوب ، همینطور هم بود ، تا آن روز که دوست علیرضا وارد خانه ی ما شد . »
    « کدام دوستش را می گویی ؟ امیر ؟ »
    « تو که از ماجرا خیلی پرتی . امیر ؟ همان پسرک لوس که علیرضا می گوید نفر اول دانشگاه هم هست ؟ نه بابا ، اون به درد من و امثال من نمی خورد . راستش من دوست نداشتم این موضوع را به هیچ کس بگویم ، ولی تو آن قدر آرامی که آدم ناخود آگاه به ات اعتماد می کند . البته سر و صدای شبهایت به جای خود . »
    هستی به چشمان عسلی رنگ دختر جوان که زیر مژگان بلند و پرپشتش محافظت می شد ، نگریست و آنگاه به آرامی پرسید :« منظورت همان پسر مغروری است که با افاده به همه نگاه می کرد ؟ طوری که انگار از همه طلب دارد ؟ »
    « وای خدا جون . اصلا خیال نمی کردم تو این قدر کج سلیقه باشی . من فرزاد را می گویم ، همان جوان خوش قیافه را . »
    هنگام ورود به مطب ، باز هم دنیا صمیمانه به استقبالش شتافت و صورت هستی را بوسید . با ترانه نیز دست داد و لبخند زنان گفت : « مثل اینکه هستی خیال ندارد وارد خانه ی ما بشود و من باید همیشه او را در مطب ببینم . »
    ترانه که زمان بالا آمدن از پله ها متوجه کلاس تعلیم موسیقی شده بود ، در حالی که تکیه کلام همیشگی اش را به کار می برد ، با لحنی شاد گفت :« وای خدا جون ، خوش به حالتان ، عجب مطب باحالی دارید ! »
    هستی و دنیا تعجب زده به او خیره شده بودند که کجا را می گوید و هنوز دلیل خوشایند بودن مطب ، آن طور که او تفسیر می کرد ، برایشان مشخص نبود . به خصوص هستی که به نوعی از آنجا احساس نفرت هم می کرد .
    ترانه که متوجه نگاه حیرت زده ی دو دختر شده بود ، در ادامه ی سخنش گفت :« در واقع منظورم محل زیر مطب شماست ، یعنی کلاس آموزش موسیقی . خوش به حالتان ، به نظر من بهترین جای دنیا جایی است که صدای موسیقی ازش بیاید . نمی دانم شما تا چه حدی با موسیقی آشنایید . من خودم سنتور می زنم ، ولی مدتی است که استادمان رفته فرانسه و انگار خیال برگشت ندارد . »
    دنیا که تازه به منظور ترانه پی برده بود ، گفت :« مثل اینکه همراهان بیماران ما همگی جذب کلاس پایین می شوند . حقش است که من یک پورسانتاژی از مربی کلاس بگیرم . »
    ترانه پرسید :« چه کس دیگری هم سلیقه ی من بوده ؟»
    « جای تعجب است که چرا بیشتر همراهان هستی خانم از این کلاس خوششان می آید . دفعه ی قبل هم امیر خان برای یکی از دوستانش در مورد کلاس موسیقی طبقه ی پایین می پرسید . مثل اینکه قصد داشت اسم دوستش را در اینکلاس بنویسد . »
    ترانه با شنیدن کلمه ی دوست امیر ، فورا فکر فرزاد در سرش پیچید . خداخدا می کرد که امیر در ارتباط با فرزاد چنین سوالی کرده باشد . تصمیم گرفت در این باره تحقیقاتی وسیع تر انجام دهد . دیگر هستی و علت آمدن به مطب را از یاد برده بود و مایل بود دنیا در مورد سخنی که چند لحظه پیش بی اختیار بر زبان آورده بود ، توضیحات بیشتری بدهد . اما چون دنیا از آنچه در فکر ترانه می گذشت خبری نداشت ، دیگر در این مورد سخنی بر زبان نیاورد .
    دقایقی قبل از ورود هستی به اتاق محمد ، ترانه با عذر خواهی از هستی گفت که به طبقه ی پایین می رود تا اطلاعاتی درباره ی کلاس به دست بیاورد ، دنیا نیز از فرصت استفاده کرد و با هستی به صحبت پرداخت . هنوز نمی دانست چرا چرا این قدر در جلب نظر این دختر تنها می کوشد ، ولی متوجه بود که شدیدا خواهان دوستی واقعی با اوست . شاید او را در موقعیت درماندگی خاصی که خود زمانی به آن مبتلا بود ، تصور می کرد .
    به زودی نوبت هستی بود که وارد اتاق پزشک روانشناس شود . با تأنی از دنیا پرسید : « تو هم همراه من به داخل اتاق می آیی ؟ »
    دنیا با آرامشی که همواره در وجود با تجربه اش بیش از هر چیز دیگری تجلی می کرد ، گفت :« دکتر دوست دارد به طور خصوصی با بیمارانش صحبت کند ، ولی هر وقت حس کردی به کمک من نیاز داری ، کافی است به او بگویی . بی شک او مرا به درون اتاق فرا می خواند . » سپس با لبخندی هستی را به نزد محمد فرستاد .
    هستی به محض ورود به اتاق ، از دیدن محمد جا خورد . این با او روپوش پزشکی را درآورده بود و در پیراهن آبی کمرنگ و شلوار مشکی ، دیگر شباهتی با دکتری که او می شناختش ، نداشت .
    با ورود هستی ، محمد به استقبالش شتافت و او را یکراست به سمت مبلی که برای بیمارانش در آنجا قرار داشت ، هدایت کرد . آنگاه در اتاق را که هستی عمدا باز گذاشته بود ، بست و رو به روی بر مبل دیگر نشست .
    لحظاتی به سکوت گذشت . پس از آن صدای محمد شنیده شد که گفت :« مثل اینکه تصمیم گرفتید برای درمان ناراحتی تان با من همراهی کنید ؟ »
    هستی به یاد قولی افتاد که به حاج عباس داده بود و فکر کرد چقدر خوب شد که دوباره سه چهر نفر او را تا مطب همراهی نکردند . برای اینکه جوابی داده باشد ، سری به نشانه ی تأیید تکان داد .
    لبخندی بر چهره ی جذاب دکتر نشست و دوباره گفت :« ولی من به چیزی بیشتر از سر تکان دادن تو احتیاج دارم . »
    با این حرف ، هستی که همچنان از بدو ورودش سرش را به پایین انداخته بود ، بالا را نگاه کرد و به چشمان دریا رنگ دکتر جوان خیره شد . اما با نگاه به آبی زلال دو چشمی که به او به عنوان بیمار می نگریست ، از حال عادی خارج و وارد خیالات ذهنی خود شد ، باز هم حمید بود که او را نگاه می کرد . اما این بار حالت نگاه فرق داشت . حمید مردی بود که او دوستش می داشت و بارها خود را از نگاه عاشقانه اش پنهان کرده بود . یکدفعه با شنیدن صدای غریبه ای که به او می گفت :« هستی با من حرف بزن ، هر چه در دل داری بیرون بریز ! » دوباره به اتاق برگشت .
    دکتر از تغییر نگاه حالت دخترک فهمیده بود که او در عالم رویا فرو رفته است و دقایقی آرام مانده بود . هرگز تصور نمی کرد چیزی در وجود خود اوست که دخترک را از خود بیخود کرده و به حالت خلسه فرو برده است ، آنچنان که مجبور شده بود با صدای بلند او را به دنیای حال برگرداند .
    هستی پیش خود تصمیم گرفت تا حد امکان از نگاه کردن به چشمان دکتر بپرهیزد . با صدایی که به سختی شنیده می شد ، گفت :« شما چیزی پرسیدید ؟ »
    محمد یقین کرد که تا کنون خود فقط با خودش حرف می زده است . با این حال گفت :« چطور شد که تصمیم گرفتی دوباره به مطب من بیایی ؟ دفعه ی قبل طوری فرار کردی که من خیال کردم که دیگر هرگز تو را نمی بینم . »
    هستی آهی کشید و جواب داد : « از روی ناچاری . »
    محمد که از جواب هستی بیشتر جا خورده بود ، دوباره پرسید :« از روی ناچاری ؟ برای چه از روی ناچاری ؟ چه کسی تو را وادار به این کار کرد ؟ »
    « حاج عباس . یعنی نه اینکه وادارم کند ، من برای رضایت او ، علی رغم میلم ، مجبور شدم دوباره به اینجا برگردم . »
    « مگر دلت نمی خواهد این کابوسهای شبانه تو را راحت بگذارند و پی کارشان بروند ؟ »
    « چنان به آنها خو گرفته ام که انگار از بدو تولد همراه من بوده اند . چاره ی کار را خودم فهمیده ام . »
    « آفرین ، آفرین پس خودت یک پا روانشناسی ، می شود به من هم بگویی که چاره ی ترک این کابوس ها در چیست ؟ »
    « در نخوابیدن . »
    هستی اندیشید حالا که قرار است پیش این روانشناس بیاید ، باید کاری هم از او بخواهد ، و این فکری بود که از لحظه ی ورود به مطب ذهنش را اشغال کرده بود . با التماسی آشکار گفت :« دکتر، شما باید کمکم کنید . این کار را می کنید ؟»
    محمد که حس می کرد بیمارش دچار هیجان بیش از اندازه شده است ، گفت :« آرام باش . من برای کمک به تو اینجا هستم . اما نخوابیدن دیگر چه جور راه حلی است ؟»
    هستی که علنا از بودن در آن اتاق بی حوصله به نظر می رسید ، گفت :« خیال می کردم که دکترها باهوش تر از این حرفها باشند . نخوابیدن ، یعنی نخوابیدن دیگر . یعنی من شبها را تا صبح بیدار بمانم و صبح بخوابم . در این صورت دیگر کسی از فریاد هراس آور من از خواب نمی پرد . روز هم که وضعیتش مشخص است . دیگر کسی از چیزی نمی ترسد . »
    محمد از شنیدن سخنان دختر جوان حس کرد که او هنوز در عالم رویاست . اما با این حال سعی کرد لبخندی را که بر لبانش ظاهر شده بود ، پنهان کند . حالا دیگر مطمئن بود که این مریض کوچولویش شدیدا به یاری او نیازمند است ، ولی نه از نوع کمکی که خود او در ذهن می پروراند و انتظار داشت دکتر هم به آن عمل کند .
    باز بی آنکه توی ذوق آن دختر بزند ، گفت :« خوب ، خانم دکتر ، حالا که خودت راه حل مشکلت را پیدا کردی ، معتقدی چه کمکی از دست من بر می آید ؟»
    « دکتر ، شما مرا مسخره می کنید ؟ ولی من خیلی جدی با شما صحبت کردم . »
    « نه ، اصلا موضوع تمسخر در بین نیست ، ولی نمی دانم در این مورد من چه کاری می توانم برای تو انجام بدهم . »
    هستی که هنوز نمی توانست از حالت دکتر به افکار درونی اش پی ببرد ، بلافاصله گفت : « شما باید قرصی به من بدهید که از خوابیدن من در شبها جلوگیری کند . »
    محمد با شنیدن آنچه هستی می گفت ، دیگر نتوانست از لبخند زدن جلوگیری کند ، هستی که انتظار چنین عکس العملی را از یک پزشک ، آن هم از نوع روانشناس نداشت ، با نفرتی واضح از جا بلند شد تا مطب را ترک کند ، اما محمد بلافاصله به حالت عادی برگشت و بسیار جدی گفت :« خواهش میکنم نرو . من واقعا قصد کمک به تو را دارم . لطفا برگرد سر جایت. »
    چشمان هستی در اثر احساس سرخوردگی از رفتار دکتر جوان پر از اشک شده بود . برای لحظه ای تصمیم به ترک اتاق گرفت ، ولی با شنیدن صدای خواهش دکتر که به لحنی بسیار جدی و به دور از هرگونه تمسخری به گوش می رسید ، بی اختیار دوباره به طرف مبلی برگشت که روی آن نشسته بود .
    محمد که لحظه ای چشم از آن دختر بر نمی داشت ، متوجه شد که چشمان زیبای شرقی بیمارش پر از اشک شده است و در دل به سرزنش خود پرداخت . تجربه گوهر بسیار گرانبهایی که مرور زمان وجود جوان و با علمش را مزین می کرد .
    جعبه ی دستمال کاغذی را به طرف هستی گرفت و با لحنی متأسف گفت :« چون مطمئنم بیمار روانی نیستی ، بسیار سریع احساس درونی ام را نشانت دادم . اما در مورد احساسات ، فراموش کردم با چنین روح لطیفی سر و کار دارم . »
    هستی در حالی که با دستمال اشک هایی را که هرگز فرصت نیافته بود به گونه های لطیفش سرازیر شود ، پاک می کرد ، با شرم و حیایی دخترانه گفت :« نه ، اشکالی دارد . من زیادی تند رفتم . حتما حالا دیگر خیال می کنید زلزله موجب دیوانگی من شده . »
    « نه ، تو دیوانه نیستی . فقط کمی اعصابت تحت فشار قرار گرفته ، که من مطمئنم به زودی این ناراحتی کوچک هم برطرف می شود . »
    هستی با شنیدن این حرف ، بی اراده باز هم در چشمان آبی رنگ دکتر نگاه کرد . چقدر دوست داشت که به جای دکتر ، دلداده اش حمید در کنارش نشسته بود و او حرفهایی را که در دل انبار کرده بود برایش بازگو می کرد . اما واقعیت همیشه روی تلخ خود را در زندگی به او نشان داده بود و این نیز حقیقتی غیر قابل انکار بود .
    « هستی ، در مورد چه چیزی فکر می کنی ؟ »
    این سخنی بود که از جانب دکترش به او گفته شده بود . هستی با حالتی پریشان پاسخ داد :« هیچ چیز . یچ چیز . »
    محمد فهمید که بیمارش سعی در انکار مطلبی از او دارد . می دانست که به زور نمی تواند او را وادار به حرف زدن کند ، اما برای اینکه هستی دوباره در رویاهایش غرق نشود ، قاطعانه گفت :« می دانی ، گاهی ما پزشکان ناچار به تجویز قرص هایی به بیماران می شویم ؟ اما در اکثر مواقع یا همه ی موارد این قرص ا آرامش لازم را برای خوابیدن در بیماران ایجاد می کنند ، نه نخوابیدن و تمام شب بیدار ماندن را . هیچ می دانی خواب یکی از شیرین ترین نعمت هایی است که خداوند به ما ارزانی داشته ؟ وقتی در طول روز از فعالیت های بدنی خسته می شویم یا مغزمان از افکار متفاوتی که هر لحظه در خود می پیچد ، بی رمق و سست می شود ، آن وقت برای شارژ روحی وجسمی ، خواب هدیه ای بسیار زیباست . حالا تو توقع داری که یک پزشک آن نعمت را از بیمارش دریغ کند ؟ »
    « ولی دیدن کابوس چه ؟ وقتی خوابت دیگر آرامش بخش نباشد و حتی دلهره آور هم باشد ، دیگر آرزوی فرا رسیدن شب خوابیدن را نخواهی داشت . وقتی هر شب خواب در تاریکی نوید یتیم شدنت را با تو بدهد و اینکه دنیا آن قدر وحشتناک و غریب است که در لحظه ای تو را به موجودی فلک زده و بدبخت تبدیل می کند ، چه ؟ نه ، من از خواب و خوابیدن متنفرم . من نمی خواهم هرگز زمان بسته شدن چشمانم فرا برسد . نه ، نه ، من از خواب بیزارم . »
    هستی کم کم بی آنکه خودش متوجه باشد ، صدایش به فریاد تبدیل می شد . بناگاه دوباره حالتی از گریستن در چهره اش مشاهده شد و در ثانیه ای به هق هق افتاد .


    d79gibl38tqrm7is3x77


     


    x5lc1ibig9cekrsxpqe5








  20. کاربر مقابل از R A H A عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین

برچسب ها برای این تاپیک

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

علاقه مندی ها (بوک مارک ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

http://www.worldup.ir/