اشک شب نشسته به خکستر
چشم اختران سحر مبهوت
لحظه ها چو جاده بی عابر
جاده ها چو مرده بی تابوت
سایه در س*** سکوت آرام
منتظر نشسته که روز اید
شاخه در ستوه ز بی برگی
مات رفتن شب را پاید
پهنه دلم همه ناهموار
دوستی و دشمنی از هم دور
هر که پا نهاده در این ویران
هر که دل سپرده بر این رنجور
زان میان اگر که گلی بشکفت
دیدمش که خنده خاری بود
در سرشک من زده راه خون
بر سپند من شده رقص دود
خسته ام ز گشت و گذار شب
از گذار من شده شب ولگرد
هر چه در من است چو من در تب
هر چه در شب است چو شب دلسرد
نه شکفت روشن آغوشی
که نیاز خویش بیارایم
نه نوید پاسخ خاموشی
که ندای بسته گشایم
روز اگر به خار نگاه من
گلرخی به مهر نتابد رخ
شب به جستجوی دو چشمم نیز
برق چشمم پنجره ها پاسخ
با رگم گرفته خیابان مهر
هر دو خامش و تهی از خونند
گه در این دوانده سگی آواز
که در آن گرفته غمی پیوند
بر درخت خشک همه رفته
خشک مانده شیوه لبخندم
برگی از دریغ نمی افتد
تا نسیم فکر بر آن بندم
گر نوازشم ز خیالی نیست
بادیه نشین شده پندارم
گر مرا نیاز به رنگ و بوست
اینک او بهار طرب زارم