چشم های تو دریچه های دریا را
پلک چون باز ز هم کنند بگشایند
سبزگون مزرع بیکرانه رویا را
صف مژگان چو به هم زنند بزدایند
بی تو گاهمم به پیاده روی شب تنها
بی نفس های تو عطر شب فراموشم
سایه ام تشنه سایه بان اندامت
به تن راه کشد حریم آغوشم
بی من آنجا نگهت به سوی که راند
پیک خاموش همه ملال خاطر را ؟
واژه ها از لب تو سوی که پر گیرند ؟
ای نسیم نفست نوازش رویا
ترک آرام تو با تو توسن نارام
لحظه ها را چو مذاب سرب در من بست
جاده در حلقه مات اشک من لرزید
در نگاهت نگهم چو شاخ تر بشکست
چشم جوشان تو با کبود خود می ریخت
از طلایی دل تو فسانه صد راز
مانده در سینه چو سرزمین نامس***
دست ناخورده پر از ذخیره ناباز
رفتی و نام تو را برهنه پوشیده ست
همه شب ذهن من از گریز تو بی تاب
بیم عریانی اش آرزوی دیداراست
پیش یادت غم من ستایش محراب
باز خواهم که سحر به بالشم ریزد
ککل کوچک تو طلای آشفته
بوی خواب شب و عطر صبح بیداری
سر کند در دل ما سرود ناگفته
باز گرد از ره باز تا ز سر گیریم
قصه کهنه کوچه ها و شب ها را
پلک بگشای به روی من که بگشایند
چشمهای تو دریچه های دریا را